رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

فراخوان داستان کوتاه | ویژه ی شهریورماه


مدیر انتقال
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و درود به نویسنده های پرتلاش و پرانگیزه ی نودهشتیا!

برای شرکت در فراخوان ویژه ی شهریورماه که از تاریخ 1400/06/01 تا 1400/06/28 برگزار می گردد، لینک داستان خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

قوانین:

  • داستان نباید زیر هفتصد کلمه باشد.
  • در فراخوان های قبلی مقام نیاورده باشد.
  • نوشته ی خودتان باشد.
  • از نوشتن ایده های کلیشه ای و تکراری خودداری کنید.

جوایز:

  1. مقام کاربرمنتخب
  2. پانصد امتیاز
  3. سیصد امیتاز

به داستان هر سه برنده ویراستار تعلق می گیرد و روی سایت منتشر می شود. باقی شرکت کننده ها می توانند شانس خود را برای فراخوان های بعدی امتحان کنند.

اگر سوالی بود به خصوصی @مدیر انتقال مراجعه بفرمایید.

موفق باشید!

  • لایک 14
  • تشکر 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت

اعلام آمادگی=)

  • لایک 6

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB
همین که چشمانِ خیس و کبودش به چهره‌ی رنگ پریده و بی‌تفاوتِ ماهور خورد، ناخواسته با قدم‌هایی بلند فاصله‌ی بینشان را کم کرد؛ نفش نفس زنان همانطور که قطره‌های اشک امانِ گونه‌هایش را بریده بود لب زد:

- این بود ماهور؟ 

دستانِ لرزانش را مشت کرد و ضربه‌ای محکم تختِ سینه‌ی ماهور کوباند؛ به صدای مرتعش و مملو از بغضش جان بخشید و فریاد زد:

- این بود؟ مگه نگفتی سرِ اون شوخی نداری؟ مگه نگفتی سرِ جونش شرط‌بندی نمی‌کنی؟ 

یقه‌ی پیراهنِ مشکیِ ماهور را بینِ دستانِ خیس از عرق‌اش گرفت و با همان لحن ادامه داد:

- مگه نگفتی قاطیِ بازیِ من شدن شر میشه اما نمی‌ذارم ازم بگیرنش؟ 

ماهور بی آنکه لحظه‌ای برای رهایی از دستش تلاش کند، با ضربِ دستِ او پاهای بی‌جانش قدمی عقب حرکت کرد؛ با قرار دادن پلک‌هایش بر روی هم، قطره‌های اشک راهِ خودشان را پیدا کردند.  خودش هم نفهمیده بود از کِی  گریه‌ی بی‌سروصدا، جایِ هق هق‌هایش را گرفته است!

دوباره به یقه‌ی چروک شده‌ی ماهور چنگ زد و با لحنی که لرزه بر دلِ هر سنگی می‌انداخت لب گشود:

- ازت گرفتنش ماهور کارا؛ شنیدی؟ گرفتنش! 

♠️نبض مرگ♠️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
  • لایک 7

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB

- جوهرِ قلمِ خشاب، خون هستش! حالا اون با این خون می‌تونه مرگ رو، روی کاغذ بنویسه یا روی جونِ آدم‌ها!

- اگه نخوایم بنویسه...

- نخواستن معنی نداره؛ اینجا با نخواستن، پای سندِ مرگت امضا می‌زنی!

روایتی خونین نویس! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

اعلام آمادگی

  • لایک 6

1635346508478_969643199_n6bf.jpg

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/23/2021 در 7:50 PM، مدیر انتقال گفته است:
  • خودتان باشد.
  • از نوشتن ایده های کل

سلام دوستان محترم بنده اینجا تازه واردم و برام موضوع جدید باز نمی شه که داستان کوتاه رو وارد کنم. و از اون جایی که داستان خیلی کوتاه هست همینجا ارسالش می کنم. امیدوارم کارم اشتباه نباشه و مدیران محترم آزرده نشند.ببخشید . امیدوارم همه سالم و شاد باشید.

 اسم داستان : برخیز و هورا بکش 

 

مرگ ترسناک نیست مرگ سفری است که نه به وسیله نقلیه نیاز دارد و نه  آب وغذا بی زحمت توسط نیرو هایی که تا به حال نمی شناختیم به مکانی ابدی جا به جا می شویم . مرگ لذت بخش ترین تجربه برای انسان هایی است که ستاره هارا مانند روزنه های روشن پرده ای می دیدند که جلوی نور پنجره ای بزرگ را گرفته و فقط با پرواز کردن می توان آن سوی دیگرش را دید, منظره زیبایی که تنها ذهن های آزاد و پر پیچ و خم می توانند تصور کنند ,ذهن هایی که با بال های سنگین و قدرتمند خیال بر فراز آسمانی بالاتر از سقف دنیا پرواز کرده اند.مرگ دوستی دیرینه است مرگ همان تولد است که باز می گردد تا دستمان را بار دیگر در دست دنیایی نو بگذارد دنیایی که چند پله و یا شاید به اندازه یک راه پله از این دنیا بالاتر است. به گمانم مرگ آغاز لبخند زدن جوانه هایی است که فرصت گل شدن را در این دنیا پیدا نکردند.

صدای دست زدن و تشویق افراد داخل تالار استخوان هایم را لرزاند از پشت پرده به پیرمرد خیره شدم عینکش را از روی چشمانش برداشت و تعظیم کرد کاغذ سخنرانی را تا زد و داخل جیب گذاشت با خونسردی لبخندی به جمعیت زد واز صحنه خارج شد.به ساعت نگاه کردم پانزده دقیقه به زمان موعود باقی مانده بود.

از بچگی دلم می خواست روی صحنه باشم  می خواستم مقابل جمعیت بایستم و مردم را شگفت زده کنم

یک شعبده باز ماهر و زبر دست که سرعت و دقتش هر بیننده ای را متحیر می کند.

اکنون جامی با محتوای قرمز در دست دارم این  جام مرگ است جامی که در دستان تک تک افراد این تالار بزرگ دیده می شود

همه منتظر مانده اند تا پانزده دقیقه دیگر آن را بنوشند.

این یک خوکشی دسته جمعی ست به روش شاد و رسمی به گمانم رنگ از رخ زندگی پریده و بشر تمایلی به ادامه دادن ندارد در تالاری مجلل با نور های روشن و رنگارنگ دور هم جمع می شوند و دقیقه های آخر را با خوش گذرانی سپری می کنند, و البته این مکان صحنه ای دارد برای کسانی که در باره مرگ سخن دارند لحظات پایانی چند نفر از میهمانان برجسته مراسم  سخنرانی شورانگیزی در باره مرگ می کنند تا در انتهای شب حضار با تمایل بیشتری جام های مرگ را سر بکشند.با شنیدن اسمم در بلندگوی سالن از جا تکان می خورم جمعیت دست می زنند تا مرا به صحنه بدرقه کنند شاید برای خیلی از آن ها تعجب آور و افتخار آمیز باشد که شعبده باز مشهور امشب در میانشان به خود کشی دسته جمعی پیوسته  . بعضی از سخنرانان مسخره نگاهم می کنند شنیدم یکی از آن ها مرا دلقک صدا زد. در گوشی زمزمه می کنند:یک شعبده باز چه از مرگ و زندگی می داند؟همان بهتر که از داخل کلاهش کفتر در آورد.

پانزده دقیقه برای سخنرانی مهلت دارم وقتی عقربه های بزرگ و کوچک به طور کاملا عمود سقف نورانی سالن را نشان دادند جام ها را همزمان و با افتخار سر می کشند.

وارد صحنه که می شوم تپش قلبم آرامتر می شود در میان جمعیت چهره های سر شناشی را می بینم که ناراحت و مغموم به نظر نمیرسند بلکه مغرورانه نگاهم می کنند انگار به زبان بی زبانی می گویند از صحنه گم شو بیرون.با این حال عده ای سوت زنان  اسمم را فریاد می زنند و چند شاخه گل به طرفم پرتاب می شود . پشت میکروفون می ایستم.

همهمه تالار از بین می رود سرم را پایین می اندازم و دستم را داخل جیب فرو می برم یک دقیقه گذشته ومن هنوز چیزی نگفتم

جمعیت  خیره نگاه می کنند و من سر به زیر ایستاده ام عده ای گمان می کنند قصد دارم شعبده بازی حیرت انگیزی روی آخرین صحنه زندگی ام اجرا کنم سرم را بالامی آورم و زیر چشمی نگاهشان میکنم بعضی ها هیجان زده می نگرند.

گلویم را صاف می کنم و می گویم: اگر مرگ همین باشد چه کنیم ؟ انتظار برای شنیدن صدایی که هیچگاه به گوشمان نمی رسد در تاریکی مطلق چشمانمان را باز کنیم نه صدایی باشد و نه نوری دیده شود .

اصلا کسی خبر دارد کالبد دنیای دیگر گوش دارد یا نه؟ شاید  با کالبدی بدون دهان بیدار شویم  کالبدی که قادر به تکلم نیست .

نگاهی به دو سیاستمدار مشهور ردیف اول می اندازم و می پرسم:هنوز هم می خواهید بمیرید ؟

صدای خنده جمعیت بلند می شود.همه مصمم جام ها را در دست گرفته اند

لبخند زدم و ادامه دادم:اگر امشب شنیده اید که قرار است نمایشی نفس گیر اجرا کنم و در این صحنه طو فانی باورنکردنی به راه بیاندازم باید بگویم دروغ گفته اند من امشب چیزی برای اجرا کردن ندارم فقط می خواهم در این لحظات خاطراتی را برای خود مرور کنم و در این فکر بودم که آن هارا با با شما به اشتراک بگذارم. خیره نگاهم میکردند تمام توجه شان به من بود.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:به گمانم هدف همین بود نه؟ این پایان اهداف بشریت است به جای اینکه مرگ ما را به کام خود بکشد  با آغوش باز به استقبالش می رویم. هیچکس اینجا کار ناتمامی ندارد که برای انجام دادنش آرزوی عمری طولانی تر کند

رستگاری در زیر هیچ کدام از سنگ هایی که سال ها با تلاش و امیدواری بلند کردیم نبود فکر کنم روزگار ما را به بازی گرفته بود وعده آزادی را به ما دادند در حالی که داخل قفسی اسیر شدیم که میله هایش  از توهم ساخته شده بود خوشبختی مثل توپی بازیگوش از دستمان فرار می کرد و ما دنبالش می دویدیم بعضی ها موفق شدیم و به چنگش آوردیم ولی بعضی دیگر به دنبالش به چاه افتادیم .

بچه که بودم هر هفته پیرمردی کولی به یتیم خانه می آمد . می گفت اگر روز گار صدای آه کشیدنت را بشنود محکم تر می زند  برای همین هر گاه ناراحت شدی یا دردو رنج بی طاقتت کرد  به جای ناله برخیز و هورا بکش اینطور به روزگار سیلی محکمی می خوابانی و او دیگر جرئت نمی کند آسیبی به تو وارد کند.

آن روز ها با همه بچه ها در یتیم خانه صبح ها بیدار می شدیم و هورا می کشیدیم  آنقدر بلند هورا می کشیدیم که کم کم صدایمان شبیه به فریاد می شد البته بعدا تنبیه می شدیم ولی حس خوبی داشت حسی که انگار جلوی تمام نا امیدی ها و نیرو های شر دنیا می ایستی و مشتی بر دهانشان می کوبی انگار روزگار را از سر راه کنار میزدیم و سرنوشتمان را خود شروع به نوشتن می کردیم.

در یتیم خانه به ما می گفتند آینده ای برای بدست آوردن وجود ندارد در آن وضع نا به سامان برای نجات جان خود جنگیدم ولی اکنون جام مرگ را در دست گرفته ام در حالی که جمعیتی سرا پا گوش شهرتم را تحسین می کنند حدس می زنم روزگار با دندان های خونی به من لبخند می زند همان دندان هایی که فکر می کردم در کودکی شکاندم تا لحظات دیگر روحم را به نیش می کشد

وقتی نمی توانیم چیزی را تغییر دهیم و همه چیز تکراری و کسل کننده شده ماندن فایده ای ندارد دیگر حوصله ایستادن و هورا کشیدن را نداریم چون دلیلی برای شادی وجود ندارد به نظرتان ما از قبل ضعیف تر شده ایم؟ فکر می کنید با دیدن این همه فلاکت و بدبختی  که گرفتار زمین شده اگر خورشید اجازه داشت خود را خاموش کند کی این کار را کرده بود؟ده سال پیش, صد سال یا زمانی که قابیل جان هابیل را گرفت؟

آیا اینکه هنوز خورشید به زمین می تابد یعنی لیاقت روشنایی را داریم؟ باید خیلی باارزش باشیم که آتش گرفته تا با روشنایی اش مسیرمان را پیدا کنیم ولی مثل اینکه ما راهی به جز مرگ برای رستگاری نیافتیم. روزی که خورشید تصمیم به خودکشی بگیرد حیات موجودات برچیده می شود ولی اگر امروز من بمیرم فکر نمی کنم تغییری در حیات دیگری ایجاد شود؟ سال هاست که جلوی چشمانمان عده ای از گرسنگی مردند و گروهی در زندان ها پوسیدند و خیلی ها از افسردگی پزمرده شدند ولی قلب هایمان نلرزید فقط گاهی چشمانمان خیس شد ,اشک هایمان وسیله ای برای ابراز همدردی بود ولی دستانمان حرکتی نکرد و قدمی برنداشتیم.

شاید چون می ترسیدیم کاری از دستمان برنیاید شایدواقعا بی عرضه بودیم شاید فقط تنها کاری که باید می کردیم این بود که بایستیم و هورا بکشیم و نگذاریم روزگار تلقین کند راه خودمان طولانی و پیچیده تر از آن است که وقت نداریم برای دیگران گاهی مسیر را عوض کنیم بایستیم و حتی به عقب برگردیم.

نگاهی به جام مرگ انداختم و گفتم :شاید لیاقت مرگ را داریم البته مردنمان هم از روی خودخواهی ست از تاریکی هایی که بر سرمان فرود آمده خسته ایم .

سوالی که مدام در ذهنم تکرار می شود این است اگر کسی بیرون از اینجا به کمک نیاز داشته باشد عاقلانه است که جام را سر بکشم؟ همه باور داریم عاقل ها از مرگ نمی هراسند ولی آیا ان به معنی شجاعت ماست؟ عاقلانه است وقتی کودکی از تاریکی می ترسد چراغ ها را خاموش کنیم؟.

ما آدم ها از همان لحظه ای که با تفاله های چایی و قهوه فال آینده را می گرفتیم از دست رفته بودیم.

از کودکی برایمان جا نیفتاد با پول نمی توان شجاعت و صداقت را خرید در میان کتاب ها و نوشته ها چه چیزی را جست وجو می کردیم؟ وجودمان انبار اطلاعات بیهوده و تکراری شد و از جرئت و دلاوری تهی ماند.

زمانی که شمردن را یاد گرفتیم تباه شدیم عمر را شمردیم ,سکه را شمردیم, همه چیز را با ارقام اندازه گرفتیم وبرچسب اعداد را به عقل و فهم هم چسباندیم ولی فراموش کردیم معرفت را نمی توان اندازه گیری کرد. در دنیای ما راستگویی و مهربانی هیچ گاه بیست نگرفت ولی حیله گری و خودخواهی همیشه نمره الف شد .

مهربانان احق نامیده شدند و سادگی تعبیری از ژولیدگی شد تجمل و خودآرایی امری تحسین برانگیزو زیبایی حالتی مصنوعی به خود گرفت.آدم ها پوستین های فریبنده به تن کردند در حالی که بوی نیرنگ و دورویی خفه کننده بود

گاهی اوقات فکر می کردیم دلیلی برای آفرینشمان وجود دارد گویی مهره ای اصلی در دستگاه پر عظمت خلقت  بودیم. اگر واقعا این طور باشد با مرگمان این دستگاه باید از کار بیافتد ولی نه, انگار آنقدرهم که فکر می کردیم مهم نبودیم.

کشتی سخاوت خیلی وقت است که در دریای خودپرستی غرق شده صخره های فهم واندیشه توسط موج های نادانی وحماقت ساییده شدند خشم دیوار های قلبمان را خراشید. در غبار اندوه به سمت سراب خوشبختی حرکت کردیم . سربلند فکر کردیم مسیر زندگی آسیبی به ما نرسانده ولی خبر نداشتیم تاریکی از درون شکاف هایی که غرور در روحمان ایجاد کرد آرام آرام اشباعمان کرده ,تکبر آرام ترین گام هارا در میان غول های شر دنیا داردآنچنان با عشوه و ظرافت به وجودمان نفوذ می کند که فراموش می کنیم تنها پاره گوشتی هستیم که با وزش یک نسیم می لرزد.

فکر می کردیم در این دنیا پخته می شویم ولی  خام تر از آن بودیم که بدانیم زندگی آدم هارا پخته نمی کند بلکه عده ای را می سوزاند وبقیه را برای فاسد شدن باقی  می گذارد.

گاهی اوقات جهالت از درون شعله های غریزه زبانه می کشد ولی ما تلاشی برای مهار کردنش انجام ندادیم قلعه های اعتماد و باوفایی آتش گرفت و کینه با سپاهی از بدبینی به سمتمان حمله ور شد و این جنگ به نفع حسد به پایان رسید

همه سعی کردند خود را بهتر از آنچه هست نشان دهند جامه های شرافت را از تن در آوردیم و شنل تزویر را روی شانه انداختیم.خیلی خوشحال شیفته ظاهر جدیدی شدیم که به خیالمان برتری را تبلیغ می کرد ولی آگاه نبودیم همین برتری طلبی گمرا همان خواهد کرد. به ما یاد ندادند اگر دیده نشویم اشکالی ندارد و بعضی برای دیده شدند روی شانه های دیگران ایستادند.

از عظمت و بزرگی زمین بود که سال ها طول کشید به گردی اش پی ببریم, درک وفهم روح های بزرگوار هم زمان زیادی می برد اگر واقعا بزرگ بودیم عاقلانه نبود برای اثباتش عمر محدودمان را تلف کنیم.نمی شود با روح انسان های بزرگ اندیش همه  مردمان را سیراب کرد بعضی ها غرق می شوند

نگاه هایمان دائم دنبال چیز های بیهوده به بازیگوشی پرداخت, قرمزی لبان یک زن بیشتر از سرخی خون مظلومان به چشم آمد. بوی ذهن های فاسدمان در میان ادکلن های گران قیمت گم شد و آرایش چهره خباثت درون را پوشاند .

به دنبال نام نیک در میان بازوان شر آرام گرفتیم . خیال می کردیم دریاییم در حالی که پیاله ای آب را با کلی حسابگری به دیگران می بخشیدیم.

ما بی نظیر نیستیم, هر چیز که همتا داشته باشد در ذات خود بی ارزش است این یک قانون کلی ست که خود خواهی اجازه نداد باور کنیم.

فکر کردیم اگر نجیب باشیم عقب می مانیم یقین داشتیم اگر کسی در صف زندگی از ما جلو بزند خوشبخت تر است ولی نمی دانستیم مهمانسرای دنیا هزارتوی مارپیچی است که به بن بست ضلالت ختم می شود و تنها را خوشبختی پرواز کردن است.

آیا توانستیم پرواز کنیم؟ نه ما جام های مرگ را به دست گرفتیم به گمانم ما همان هایی بودیم که سریع تر از دیگران به بن بست رسیدند . به چند نفر در مسیر هزارتو تنه زدید؟ اگر آن ها پرواز کرده باشند چه حالی می شوید؟ آیا ما باختیم؟

در شفاخانه قلبمان عیب های دیگران را میشمردیم تا بلکه آرام بگیریم ولی انگار نه انگار برای آتشکده ای هیزم جمع می کردیم که روحمان را زنده زنده می سوزاند .

ما زندگی نکردیم ما روح هایمان را تکه تکه کردیم و حالا که دیگر نفس هایشان بالا نمی آید می خواهیم بمیریم تا شاید کسی بعد از مرگ تکه هارا مثل اول و حتی بهتر از اولین بار به هم متصل کند.باید اعتراف کنیم قاتلانی بودیم که روح های خود و دیگران را به قیمت به دست آوردن آرزوهایمان کشتیم .

از من دلخور نشوید ولی به راستی وقتی به خودم و شما می نگرم دلیلی پیدا نمی کنم که شیطان مقابلمان زانو بزند.

گاهی اوقات به او حسادت می کنم قدرت خالقش را با تمام وجود می شناخت و حاضر به اطاعت نشد و برای همیشه خود را به کام تباهی فرستاد آیا شجاعتش تحسین برانگیز نیست؟ واقعا لیاقت سجده چنین موجودی را داریم؟آیا سایر فرشتگان از ترس به سجده افتادند یا واقعا ایمان داشتند ما مخلوقات باارزشی هستیم؟ نکند این ها داستان هایی باشد که گذشتگان ما شب ها قبل از خواب به هم می بافتند؟  خدا کیست؟ مگر می شود حماقت بشر تا این اندازه صبر نمود ؟ظرف صبوری خدا باید از تمام عالم بزرگ تر باشد.

شاید از میان ما او برنده واقعی باشد کسی که شر را شناخت و جلویش زانو نزد . شاید ما عروسک هایی بودیم که تنها برای امتحان او آفریده شدند.

به گمانم جواب تمام این سوال ها را با نوشیدن جام مرگ می گیریم هیجان انگیز و البته دلهره آور است. نمی خواهم در مکانی وحشتناک تر ازاینجا بیدار شوم البته من از مرگ چیز زیادی نمی خواهم شاید یک لیوان چای داغ در کنار پنجره ای که با صدای خوردن قطره های باران به شیشه اش صدای شکستن دلم را از یاد ببرم.

حالا متوجه شدم چرا دیگر توان هورا کشیدن را ندارم چون بازوی تنومند خطاهایم دور گردنم گره خورده و احساس خفگی امیدواری را از یادم برده ,من فقط دلم هوای تازه می خواهد هوایی که از پاکی و نشاط خاطرات کودکی به سمتم می وزد هوایی که دروغ و کلک آلوده اش نکرده و هنوز رایحه ی امید در میانش به مشام می رسد.

من از تمام مداد هایی که تراشیدم تا دفتر هایم را سیاه کنم عذر خواهی می کنم گردن هایشان بیهوده زیرتیغ مدادتراش رفت ولی درک و شعوری به من اضافه نشد در عوض از نادانی سرریز کردم و این سرریز کردن شعله های غیرتم را خاموش کرد.

نگاه های جمعیت نگران شده بود با دقت گوش می دادند کسی نفس نمی کشید.

گفتم:آیا ما زندگی کردیم که اکنون می خواهیم بمیریم؟فکر کنم از اول مرده به دنیا آمدیم ولذت زندگی را نچشیدیم.فقط نمایشی را کارگردانی کردیم که پشت صحنه اش خشم  وحسادت و افسوس بود .

عجیب است به آدم های ناامید سخت می گذرد در حالی که ناامیدی  کار ساده ایست .

امشب هزاران دلیل برای مردن به یک دیگر می دهید ولی کسی حتی یک دلیل ندارد تا دیدگاه مان را دگرگون کند.

یک بار دیگر می پرسم آیا واقعا زندگی کرده اید؟

دقایقی پیش کسی گفت مرگ آغاز لبخند زدن جوانه هایی ست که فرصت گل شدن را در این دنیا پیدا نکردند

اگر این جوانه ها بیرون تالار در انتظار جوانه زدند باشند چه؟ اگر وظیفه ما آب دادن به آن ها باشد چه؟آیا با مرگمان آن ها را هم نابود می کنیم؟آیا برایمان اهمیتی دارد سرنوشت آن جوانه ها چیست یا فقط به آرزو های خود می اندیشیم؟

جمعیت با چهره هایی جدی و متاسف به من خیره شدند.

به ساعت نگاه کردم گفتم مثل اینکه تمام شد بهتر است با نوشیدن جام به عذاب این تفکرات پایان دهیم .

لبخندی اندوه بار زدم,  جام ها را با تردید بالا گرفتند چشمانم را بستم و جام را به دهانم نزدیک کردم

ناگهان صدایی شنیدم  مردی از جا برخواست و فریاد کشید: هورااااااا

متعجب به او نگاه کردم  چند نفر دیگر هم به دنبالش هورا کشیدند احساس کردم  لوستر ها روشنایی بیشتری پیدا کردند و صدای شکستن جام ها در تمام تالار بلند شد ,مثل اینکه شعبده باز معجزه کرده بود.

 

 

 

 

اعلام آمادگی. ارادتمند تمام دوستان نویسنده سایت .موفق باشید


@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

...

@-Madi- @-MAHSA- @Redgirl @reyyan @Farinaz @Ghazal @Fardis @G.Ha @Masi.fardi @i love you @Z.A.D @مانشMansh @َAmir.m @Fateme Cha @Delito @آیلار مومنی @Beretta @niloofar.h @A_N_farniya @Sarai.Rş @-Byta- @K.A @ببعی معتاد @Healer @Mrymwx @دخترخورشید @N.Mohammadi @banouyehshab @NAEIMEH_S @Fateme71  @عمو ساتی @Marilla @Zarbaba @negin yazdani @asal_janam @Farinaz  @دخترسیاه@dark_silence @Hony.m @JGR.LARA @Z sadghinjad@melika_sh

ویرایش شده توسط dark_silence
  • لایک 13
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

https://forum.98ia2.ir/topic/1216-داستان-کوتاه-ناجی-سیاه-معصومه-مومنی-آرنا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

اعلام آمادگی

ویرایش شده توسط معصومه مومنی. آرنا
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در 8/30/2021 در 7:03 PM، dark_silence گفته است:

سلام دوستان محترم بنده اینجا تازه واردم و برام موضوع جدید باز نمی شه که داستان کوتاه رو وارد کنم. و از اون جایی که داستان خیلی کوتاه هست همینجا ارسالش می کنم. امیدوارم کارم اشتباه نباشه و مدیران محترم آزرده نشند.ببخشید . امیدوارم همه سالم و شاد باشید.

 اسم داستان : برخیز و هورا بکش 

 

مرگ ترسناک نیست مرگ سفری است که نه به وسیله نقلیه نیاز دارد و نه  آب وغذا بی زحمت توسط نیرو هایی که تا به حال نمی شناختیم به مکانی ابدی جا به جا می شویم . مرگ لذت بخش ترین تجربه برای انسان هایی است که ستاره هارا مانند روزنه های روشن پرده ای می دیدند که جلوی نور پنجره ای بزرگ را گرفته و فقط با پرواز کردن می توان آن سوی دیگرش را دید, منظره زیبایی که تنها ذهن های آزاد و پر پیچ و خم می توانند تصور کنند ,ذهن هایی که با بال های سنگین و قدرتمند خیال بر فراز آسمانی بالاتر از سقف دنیا پرواز کرده اند.مرگ دوستی دیرینه است مرگ همان تولد است که باز می گردد تا دستمان را بار دیگر در دست دنیایی نو بگذارد دنیایی که چند پله و یا شاید به اندازه یک راه پله از این دنیا بالاتر است. به گمانم مرگ آغاز لبخند زدن جوانه هایی است که فرصت گل شدن را در این دنیا پیدا نکردند.

صدای دست زدن و تشویق افراد داخل تالار استخوان هایم را لرزاند از پشت پرده به پیرمرد خیره شدم عینکش را از روی چشمانش برداشت و تعظیم کرد کاغذ سخنرانی را تا زد و داخل جیب گذاشت با خونسردی لبخندی به جمعیت زد واز صحنه خارج شد.به ساعت نگاه کردم پانزده دقیقه به زمان موعود باقی مانده بود.

از بچگی دلم می خواست روی صحنه باشم  می خواستم مقابل جمعیت بایستم و مردم را شگفت زده کنم

یک شعبده باز ماهر و زبر دست که سرعت و دقتش هر بیننده ای را متحیر می کند.

اکنون جامی با محتوای قرمز در دست دارم این  جام مرگ است جامی که در دستان تک تک افراد این تالار بزرگ دیده می شود

همه منتظر مانده اند تا پانزده دقیقه دیگر آن را بنوشند.

این یک خوکشی دسته جمعی ست به روش شاد و رسمی به گمانم رنگ از رخ زندگی پریده و بشر تمایلی به ادامه دادن ندارد در تالاری مجلل با نور های روشن و رنگارنگ دور هم جمع می شوند و دقیقه های آخر را با خوش گذرانی سپری می کنند, و البته این مکان صحنه ای دارد برای کسانی که در باره مرگ سخن دارند لحظات پایانی چند نفر از میهمانان برجسته مراسم  سخنرانی شورانگیزی در باره مرگ می کنند تا در انتهای شب حضار با تمایل بیشتری جام های مرگ را سر بکشند.با شنیدن اسمم در بلندگوی سالن از جا تکان می خورم جمعیت دست می زنند تا مرا به صحنه بدرقه کنند شاید برای خیلی از آن ها تعجب آور و افتخار آمیز باشد که شعبده باز مشهور امشب در میانشان به خود کشی دسته جمعی پیوسته  . بعضی از سخنرانان مسخره نگاهم می کنند شنیدم یکی از آن ها مرا دلقک صدا زد. در گوشی زمزمه می کنند:یک شعبده باز چه از مرگ و زندگی می داند؟همان بهتر که از داخل کلاهش کفتر در آورد.

پانزده دقیقه برای سخنرانی مهلت دارم وقتی عقربه های بزرگ و کوچک به طور کاملا عمود سقف نورانی سالن را نشان دادند جام ها را همزمان و با افتخار سر می کشند.

وارد صحنه که می شوم تپش قلبم آرامتر می شود در میان جمعیت چهره های سر شناشی را می بینم که ناراحت و مغموم به نظر نمیرسند بلکه مغرورانه نگاهم می کنند انگار به زبان بی زبانی می گویند از صحنه گم شو بیرون.با این حال عده ای سوت زنان  اسمم را فریاد می زنند و چند شاخه گل به طرفم پرتاب می شود . پشت میکروفون می ایستم.

همهمه تالار از بین می رود سرم را پایین می اندازم و دستم را داخل جیب فرو می برم یک دقیقه گذشته ومن هنوز چیزی نگفتم

جمعیت  خیره نگاه می کنند و من سر به زیر ایستاده ام عده ای گمان می کنند قصد دارم شعبده بازی حیرت انگیزی روی آخرین صحنه زندگی ام اجرا کنم سرم را بالامی آورم و زیر چشمی نگاهشان میکنم بعضی ها هیجان زده می نگرند.

گلویم را صاف می کنم و می گویم: اگر مرگ همین باشد چه کنیم ؟ انتظار برای شنیدن صدایی که هیچگاه به گوشمان نمی رسد در تاریکی مطلق چشمانمان را باز کنیم نه صدایی باشد و نه نوری دیده شود .

اصلا کسی خبر دارد کالبد دنیای دیگر گوش دارد یا نه؟ شاید  با کالبدی بدون دهان بیدار شویم  کالبدی که قادر به تکلم نیست .

نگاهی به دو سیاستمدار مشهور ردیف اول می اندازم و می پرسم:هنوز هم می خواهید بمیرید ؟

صدای خنده جمعیت بلند می شود.همه مصمم جام ها را در دست گرفته اند

لبخند زدم و ادامه دادم:اگر امشب شنیده اید که قرار است نمایشی نفس گیر اجرا کنم و در این صحنه طو فانی باورنکردنی به راه بیاندازم باید بگویم دروغ گفته اند من امشب چیزی برای اجرا کردن ندارم فقط می خواهم در این لحظات خاطراتی را برای خود مرور کنم و در این فکر بودم که آن هارا با با شما به اشتراک بگذارم. خیره نگاهم میکردند تمام توجه شان به من بود.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:به گمانم هدف همین بود نه؟ این پایان اهداف بشریت است به جای اینکه مرگ ما را به کام خود بکشد  با آغوش باز به استقبالش می رویم. هیچکس اینجا کار ناتمامی ندارد که برای انجام دادنش آرزوی عمری طولانی تر کند

رستگاری در زیر هیچ کدام از سنگ هایی که سال ها با تلاش و امیدواری بلند کردیم نبود فکر کنم روزگار ما را به بازی گرفته بود وعده آزادی را به ما دادند در حالی که داخل قفسی اسیر شدیم که میله هایش  از توهم ساخته شده بود خوشبختی مثل توپی بازیگوش از دستمان فرار می کرد و ما دنبالش می دویدیم بعضی ها موفق شدیم و به چنگش آوردیم ولی بعضی دیگر به دنبالش به چاه افتادیم .

بچه که بودم هر هفته پیرمردی کولی به یتیم خانه می آمد . می گفت اگر روز گار صدای آه کشیدنت را بشنود محکم تر می زند  برای همین هر گاه ناراحت شدی یا دردو رنج بی طاقتت کرد  به جای ناله برخیز و هورا بکش اینطور به روزگار سیلی محکمی می خوابانی و او دیگر جرئت نمی کند آسیبی به تو وارد کند.

آن روز ها با همه بچه ها در یتیم خانه صبح ها بیدار می شدیم و هورا می کشیدیم  آنقدر بلند هورا می کشیدیم که کم کم صدایمان شبیه به فریاد می شد البته بعدا تنبیه می شدیم ولی حس خوبی داشت حسی که انگار جلوی تمام نا امیدی ها و نیرو های شر دنیا می ایستی و مشتی بر دهانشان می کوبی انگار روزگار را از سر راه کنار میزدیم و سرنوشتمان را خود شروع به نوشتن می کردیم.

در یتیم خانه به ما می گفتند آینده ای برای بدست آوردن وجود ندارد در آن وضع نا به سامان برای نجات جان خود جنگیدم ولی اکنون جام مرگ را در دست گرفته ام در حالی که جمعیتی سرا پا گوش شهرتم را تحسین می کنند حدس می زنم روزگار با دندان های خونی به من لبخند می زند همان دندان هایی که فکر می کردم در کودکی شکاندم تا لحظات دیگر روحم را به نیش می کشد

وقتی نمی توانیم چیزی را تغییر دهیم و همه چیز تکراری و کسل کننده شده ماندن فایده ای ندارد دیگر حوصله ایستادن و هورا کشیدن را نداریم چون دلیلی برای شادی وجود ندارد به نظرتان ما از قبل ضعیف تر شده ایم؟ فکر می کنید با دیدن این همه فلاکت و بدبختی  که گرفتار زمین شده اگر خورشید اجازه داشت خود را خاموش کند کی این کار را کرده بود؟ده سال پیش, صد سال یا زمانی که قابیل جان هابیل را گرفت؟

آیا اینکه هنوز خورشید به زمین می تابد یعنی لیاقت روشنایی را داریم؟ باید خیلی باارزش باشیم که آتش گرفته تا با روشنایی اش مسیرمان را پیدا کنیم ولی مثل اینکه ما راهی به جز مرگ برای رستگاری نیافتیم. روزی که خورشید تصمیم به خودکشی بگیرد حیات موجودات برچیده می شود ولی اگر امروز من بمیرم فکر نمی کنم تغییری در حیات دیگری ایجاد شود؟ سال هاست که جلوی چشمانمان عده ای از گرسنگی مردند و گروهی در زندان ها پوسیدند و خیلی ها از افسردگی پزمرده شدند ولی قلب هایمان نلرزید فقط گاهی چشمانمان خیس شد ,اشک هایمان وسیله ای برای ابراز همدردی بود ولی دستانمان حرکتی نکرد و قدمی برنداشتیم.

شاید چون می ترسیدیم کاری از دستمان برنیاید شایدواقعا بی عرضه بودیم شاید فقط تنها کاری که باید می کردیم این بود که بایستیم و هورا بکشیم و نگذاریم روزگار تلقین کند راه خودمان طولانی و پیچیده تر از آن است که وقت نداریم برای دیگران گاهی مسیر را عوض کنیم بایستیم و حتی به عقب برگردیم.

نگاهی به جام مرگ انداختم و گفتم :شاید لیاقت مرگ را داریم البته مردنمان هم از روی خودخواهی ست از تاریکی هایی که بر سرمان فرود آمده خسته ایم .

سوالی که مدام در ذهنم تکرار می شود این است اگر کسی بیرون از اینجا به کمک نیاز داشته باشد عاقلانه است که جام را سر بکشم؟ همه باور داریم عاقل ها از مرگ نمی هراسند ولی آیا ان به معنی شجاعت ماست؟ عاقلانه است وقتی کودکی از تاریکی می ترسد چراغ ها را خاموش کنیم؟.

ما آدم ها از همان لحظه ای که با تفاله های چایی و قهوه فال آینده را می گرفتیم از دست رفته بودیم.

از کودکی برایمان جا نیفتاد با پول نمی توان شجاعت و صداقت را خرید در میان کتاب ها و نوشته ها چه چیزی را جست وجو می کردیم؟ وجودمان انبار اطلاعات بیهوده و تکراری شد و از جرئت و دلاوری تهی ماند.

زمانی که شمردن را یاد گرفتیم تباه شدیم عمر را شمردیم ,سکه را شمردیم, همه چیز را با ارقام اندازه گرفتیم وبرچسب اعداد را به عقل و فهم هم چسباندیم ولی فراموش کردیم معرفت را نمی توان اندازه گیری کرد. در دنیای ما راستگویی و مهربانی هیچ گاه بیست نگرفت ولی حیله گری و خودخواهی همیشه نمره الف شد .

مهربانان احق نامیده شدند و سادگی تعبیری از ژولیدگی شد تجمل و خودآرایی امری تحسین برانگیزو زیبایی حالتی مصنوعی به خود گرفت.آدم ها پوستین های فریبنده به تن کردند در حالی که بوی نیرنگ و دورویی خفه کننده بود

گاهی اوقات فکر می کردیم دلیلی برای آفرینشمان وجود دارد گویی مهره ای اصلی در دستگاه پر عظمت خلقت  بودیم. اگر واقعا این طور باشد با مرگمان این دستگاه باید از کار بیافتد ولی نه, انگار آنقدرهم که فکر می کردیم مهم نبودیم.

کشتی سخاوت خیلی وقت است که در دریای خودپرستی غرق شده صخره های فهم واندیشه توسط موج های نادانی وحماقت ساییده شدند خشم دیوار های قلبمان را خراشید. در غبار اندوه به سمت سراب خوشبختی حرکت کردیم . سربلند فکر کردیم مسیر زندگی آسیبی به ما نرسانده ولی خبر نداشتیم تاریکی از درون شکاف هایی که غرور در روحمان ایجاد کرد آرام آرام اشباعمان کرده ,تکبر آرام ترین گام هارا در میان غول های شر دنیا داردآنچنان با عشوه و ظرافت به وجودمان نفوذ می کند که فراموش می کنیم تنها پاره گوشتی هستیم که با وزش یک نسیم می لرزد.

فکر می کردیم در این دنیا پخته می شویم ولی  خام تر از آن بودیم که بدانیم زندگی آدم هارا پخته نمی کند بلکه عده ای را می سوزاند وبقیه را برای فاسد شدن باقی  می گذارد.

گاهی اوقات جهالت از درون شعله های غریزه زبانه می کشد ولی ما تلاشی برای مهار کردنش انجام ندادیم قلعه های اعتماد و باوفایی آتش گرفت و کینه با سپاهی از بدبینی به سمتمان حمله ور شد و این جنگ به نفع حسد به پایان رسید

همه سعی کردند خود را بهتر از آنچه هست نشان دهند جامه های شرافت را از تن در آوردیم و شنل تزویر را روی شانه انداختیم.خیلی خوشحال شیفته ظاهر جدیدی شدیم که به خیالمان برتری را تبلیغ می کرد ولی آگاه نبودیم همین برتری طلبی گمرا همان خواهد کرد. به ما یاد ندادند اگر دیده نشویم اشکالی ندارد و بعضی برای دیده شدند روی شانه های دیگران ایستادند.

از عظمت و بزرگی زمین بود که سال ها طول کشید به گردی اش پی ببریم, درک وفهم روح های بزرگوار هم زمان زیادی می برد اگر واقعا بزرگ بودیم عاقلانه نبود برای اثباتش عمر محدودمان را تلف کنیم.نمی شود با روح انسان های بزرگ اندیش همه  مردمان را سیراب کرد بعضی ها غرق می شوند

نگاه هایمان دائم دنبال چیز های بیهوده به بازیگوشی پرداخت, قرمزی لبان یک زن بیشتر از سرخی خون مظلومان به چشم آمد. بوی ذهن های فاسدمان در میان ادکلن های گران قیمت گم شد و آرایش چهره خباثت درون را پوشاند .

به دنبال نام نیک در میان بازوان شر آرام گرفتیم . خیال می کردیم دریاییم در حالی که پیاله ای آب را با کلی حسابگری به دیگران می بخشیدیم.

ما بی نظیر نیستیم, هر چیز که همتا داشته باشد در ذات خود بی ارزش است این یک قانون کلی ست که خود خواهی اجازه نداد باور کنیم.

فکر کردیم اگر نجیب باشیم عقب می مانیم یقین داشتیم اگر کسی در صف زندگی از ما جلو بزند خوشبخت تر است ولی نمی دانستیم مهمانسرای دنیا هزارتوی مارپیچی است که به بن بست ضلالت ختم می شود و تنها را خوشبختی پرواز کردن است.

آیا توانستیم پرواز کنیم؟ نه ما جام های مرگ را به دست گرفتیم به گمانم ما همان هایی بودیم که سریع تر از دیگران به بن بست رسیدند . به چند نفر در مسیر هزارتو تنه زدید؟ اگر آن ها پرواز کرده باشند چه حالی می شوید؟ آیا ما باختیم؟

در شفاخانه قلبمان عیب های دیگران را میشمردیم تا بلکه آرام بگیریم ولی انگار نه انگار برای آتشکده ای هیزم جمع می کردیم که روحمان را زنده زنده می سوزاند .

ما زندگی نکردیم ما روح هایمان را تکه تکه کردیم و حالا که دیگر نفس هایشان بالا نمی آید می خواهیم بمیریم تا شاید کسی بعد از مرگ تکه هارا مثل اول و حتی بهتر از اولین بار به هم متصل کند.باید اعتراف کنیم قاتلانی بودیم که روح های خود و دیگران را به قیمت به دست آوردن آرزوهایمان کشتیم .

از من دلخور نشوید ولی به راستی وقتی به خودم و شما می نگرم دلیلی پیدا نمی کنم که شیطان مقابلمان زانو بزند.

گاهی اوقات به او حسادت می کنم قدرت خالقش را با تمام وجود می شناخت و حاضر به اطاعت نشد و برای همیشه خود را به کام تباهی فرستاد آیا شجاعتش تحسین برانگیز نیست؟ واقعا لیاقت سجده چنین موجودی را داریم؟آیا سایر فرشتگان از ترس به سجده افتادند یا واقعا ایمان داشتند ما مخلوقات باارزشی هستیم؟ نکند این ها داستان هایی باشد که گذشتگان ما شب ها قبل از خواب به هم می بافتند؟  خدا کیست؟ مگر می شود حماقت بشر تا این اندازه صبر نمود ؟ظرف صبوری خدا باید از تمام عالم بزرگ تر باشد.

شاید از میان ما او برنده واقعی باشد کسی که شر را شناخت و جلویش زانو نزد . شاید ما عروسک هایی بودیم که تنها برای امتحان او آفریده شدند.

به گمانم جواب تمام این سوال ها را با نوشیدن جام مرگ می گیریم هیجان انگیز و البته دلهره آور است. نمی خواهم در مکانی وحشتناک تر ازاینجا بیدار شوم البته من از مرگ چیز زیادی نمی خواهم شاید یک لیوان چای داغ در کنار پنجره ای که با صدای خوردن قطره های باران به شیشه اش صدای شکستن دلم را از یاد ببرم.

حالا متوجه شدم چرا دیگر توان هورا کشیدن را ندارم چون بازوی تنومند خطاهایم دور گردنم گره خورده و احساس خفگی امیدواری را از یادم برده ,من فقط دلم هوای تازه می خواهد هوایی که از پاکی و نشاط خاطرات کودکی به سمتم می وزد هوایی که دروغ و کلک آلوده اش نکرده و هنوز رایحه ی امید در میانش به مشام می رسد.

من از تمام مداد هایی که تراشیدم تا دفتر هایم را سیاه کنم عذر خواهی می کنم گردن هایشان بیهوده زیرتیغ مدادتراش رفت ولی درک و شعوری به من اضافه نشد در عوض از نادانی سرریز کردم و این سرریز کردن شعله های غیرتم را خاموش کرد.

نگاه های جمعیت نگران شده بود با دقت گوش می دادند کسی نفس نمی کشید.

گفتم:آیا ما زندگی کردیم که اکنون می خواهیم بمیریم؟فکر کنم از اول مرده به دنیا آمدیم ولذت زندگی را نچشیدیم.فقط نمایشی را کارگردانی کردیم که پشت صحنه اش خشم  وحسادت و افسوس بود .

عجیب است به آدم های ناامید سخت می گذرد در حالی که ناامیدی  کار ساده ایست .

امشب هزاران دلیل برای مردن به یک دیگر می دهید ولی کسی حتی یک دلیل ندارد تا دیدگاه مان را دگرگون کند.

یک بار دیگر می پرسم آیا واقعا زندگی کرده اید؟

دقایقی پیش کسی گفت مرگ آغاز لبخند زدن جوانه هایی ست که فرصت گل شدن را در این دنیا پیدا نکردند

اگر این جوانه ها بیرون تالار در انتظار جوانه زدند باشند چه؟ اگر وظیفه ما آب دادن به آن ها باشد چه؟آیا با مرگمان آن ها را هم نابود می کنیم؟آیا برایمان اهمیتی دارد سرنوشت آن جوانه ها چیست یا فقط به آرزو های خود می اندیشیم؟

جمعیت با چهره هایی جدی و متاسف به من خیره شدند.

به ساعت نگاه کردم گفتم مثل اینکه تمام شد بهتر است با نوشیدن جام به عذاب این تفکرات پایان دهیم .

لبخندی اندوه بار زدم,  جام ها را با تردید بالا گرفتند چشمانم را بستم و جام را به دهانم نزدیک کردم

ناگهان صدایی شنیدم  مردی از جا برخواست و فریاد کشید: هورااااااا

متعجب به او نگاه کردم  چند نفر دیگر هم به دنبالش هورا کشیدند احساس کردم  لوستر ها روشنایی بیشتری پیدا کردند و صدای شکستن جام ها در تمام تالار بلند شد ,مثل اینکه شعبده باز معجزه کرده بود.

 

 

 

 

اعلام آمادگی. ارادتمند تمام دوستان نویسنده سایت .موفق باشید


@Asma,N @-Aryana- @Atlas _sa @Nasim.M @NAEIMEH_S @بهاره احمدی @Masi.fardi @_NAJIW80_ @Fardis @Snowrita @banouyehshab @Beretta @Omaay @K.A @Viow𖣘 @Z sadghinjad @z̸a̸h̸r̸a̸ @HALF DEAD @hasti.khajeh @Fateme Cha @F. Naseri @شقایق.نیکنام @Banoo.Alashi @Katshukt @Gh.nejati @yaldaw @Damon.S_E @dark_silence 

...

@-Madi- @-MAHSA- @Redgirl @reyyan @Farinaz @Ghazal @Fardis @G.Ha @Masi.fardi @i love you @Z.A.D @مانشMansh @َAmir.m @Fateme Cha @Delito @آیلار مومنی @Beretta @niloofar.h @A_N_farniya @Sarai.Rş @-Byta- @K.A @ببعی معتاد @Healer @Mrymwx @دخترخورشید @N.Mohammadi @banouyehshab @NAEIMEH_S @Fateme71  @عمو ساتی @Marilla @Zarbaba @negin yazdani @asal_janam @Farinaz  @دخترسیاه@dark_silence @Hony.m @JGR.LARA @Z sadghinjad@melika_sh

@مدیر انتقال

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا ساعت دوازده شب بیست و هشتم فرصت اعلام پایان دارید. تاپیک صبح بیست و نهم قفل خواهد شد و داستان هایی که کامل نشده باشن بررسی نمیشن.

موفق باشید.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/15/2021 در 10:28 PM، Omaay گفته است:

کامل شد

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
  • لایک 4
  • تشکر 1

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB

- جوهرِ قلمِ خشاب، خون هستش! حالا اون با این خون می‌تونه مرگ رو، روی کاغذ بنویسه یا روی جونِ آدم‌ها!

- اگه نخوایم بنویسه...

- نخواستن معنی نداره؛ اینجا با نخواستن، پای سندِ مرگت امضا می‌زنی!

روایتی خونین نویس! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با سلام من از دیشب هر چی سعی میکنم وارد مسابقه بشم نتونستم البته مدتی هم سایت وصل نمیشد لطفا بگید چیکار کنم با سپاس

@مدیر انتقال

  • لایک 5

 

Ismail

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 دقیقه قبل، مانشMansh گفته است:

با سلام من از دیشب هر چی سعی میکنم وارد مسابقه بشم نتونستم البته مدتی هم سایت وصل نمیشد لطفا بگید چیکار کنم با سپاس

@مدیر انتقال

عزیزم من داستانتون رو تایید می کنم ولی برای فراخوان مهر آماده ش کنید. مهلت این فراخوان تا دو ساعت دیگه به پایان می رسه

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، مدیر انتقال گفته است:

عزیزم من داستانتون رو تایید می کنم ولی برای فراخوان مهر آماده ش کنید. مهلت این فراخوان تا دو ساعت دیگه به پایان می رسه

خوب داستان که همین الآن آماده هست چرا مهر؟

  • لایک 4

 

Ismail

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، مانشMansh گفته است:

خوب داستان که همین الآن آماده هست چرا مهر؟

بله متوجه شدم فکر کردم به تازگی شروع به نوشتن کردید. نگران نباشید بررسی میشه.

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، مدیر انتقال گفته است:

بله متوجه شدم فکر کردم به تازگی شروع به نوشتن کردید. نگران نباشید بررسی میشه.

سپاس وتشکر بسیار بیشتر برای آشنایی به مسابقه هست

  • لایک 4

 

Ismail

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/15/2021 در 8:12 PM، Mrymwx گفته است:

تکمیل 

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملاک های مورد بررسی:

قبل از هر کدام از موارد زیر، ایده بسیار تعیین کننده است! ایده ای ناب و ایده پردازی ای بی نقص!

استفاده از انواع توصیفات ( شخصیت، مکان، زمان، حالت، احساسات )

* هر چه استفاده ی شما از توصیفات زیباتر و دقیق تر باشد، شانس بیشتری دارید.

عدم پرش لحن

* اگر معیار می نویسید، میان متن ( به غیر از دیالوگ ها ) واژه ای را محاوره ننویسید و بالعکس!

شخصیت پردازی

* شامل عادات، تنفرها، علایق، سبک زندگی، سبک معاشرت، ظاهر و باطن و تمامی مواردی که او را از دیگر اشخاص رمان جدا می سازد!

فضاسازی مناسب

* سعی کنید فضای رمان اعم از شاد، غمگین، ترس، تنفر و عشق را به خوبی به خواننده القا کنید!

سیر مناسب رمان

* عدم ایجاد سیر بسیار کند و یا تند. سعی کنید سیری متعادل داشته باشید!

نثر بسیار درست

* به غیر از دیالوگ ها در متن داستان فعل آخر جمله قرار می گیرد و باید به مکان فاعل و مفعول و تمامی نقش های زبانی دقت داشته باشید!

  • لایک 6
  • تشکر 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...