رفتن به مطلب

رمان موقعیت صفر|نویسنده zeynabکاربر انجمن نودهشتیا


Candy
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

هو النور! 

 

          " بسم الله الرحمن الرحیم "

 

نام رمان : موقعیت صفر

نویسنده : زینب گرگین

ژانر: عاشقانه _ جنایی _ مذهبی 

 

هدف :پرورش خیال و وصف کشیدن رویایی که برایم مقدور نشد! 

خلاصه :

همه چیز از آن‌جا شروع می شود، درست از نقطه ی صفر مرزی! و درست در سنگ ترین حالت ممکن، عشق، گلاویز می شود. بی آن که بدانند، بی آن که بفهمند... ماموریتی حیاتی که در آن تمام معادلات بهم می خورد؛ صدای شلیک، دود، مرگ و ظلمت، و ظلمت! اسیری که اسیر می کند زندان بان را... !

  این جا هیچ چیز آن گونه که باید پیش نمی رود، شب ها بیداری و روز ها خواب است! باید جغد بود! باید سخت بود؛ اما... 

 این داستان، دارای صحنه های پر هیجان است! هشدار، مراقب قلب خود باشید ...

 

 

مقدمه :

 

قلبم، قلبم را احساس نمی‌کنم! چند مدتی می شود که تو را جای آن گذاشته ام...

می‌خواهم تا ابد داشته باشمت! آیا خواهی ماند؟ نخواهی هم دیگر دست تو نیست! راه گریزی وجود ندارد...

از همان اول هم نداشت، همان موقع که در موقعیت صفر اسیرت کردم هم نداشت. 

تو بیهوده دست و پا زدی، بیهوده در فکر فرار بودی؛ می خواهم رهایت کنم اما نمی شود! بی تو زنده نمی مانم و من هنوز هم آرزو ها دارم برای این زندگی، کوتاه بیا قلب من!

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

                              #پارت1

 

نفس-نفس می زنم، طناب دارد به گلویم فشار می آورد و آخرین نفس هاست! به طناب چنگ می اندازم و چشم های گرد شده ام را به در می دوزم؛ نسناس فشار زانویش، بین دو کتفم را بیشتر می کند؛ تمام خاطرات از نظرم می گذرد، نباید این پایان کار می شد! مگر آخر تمام داستان ها زیبا نبود؟

آری، زیبا بود، دختری تنها که شاهزاده ای سوار بر اسب وارد زندگی اش می شد و از این رو به آن رویش می کرد. داستان من منتها فرق داشت! مگر چه چیز من مثل خلق الله بود؟

چشم هایم سیاهی می‌رود و انعکاس صدای نفس هایم در کاسه ی سرم می پیچد... 

انگار سرم از هر چیزی خالی شده، حتی تو! تویی که خیلی تقلا داشتی تا جز تو در سرم نباشد، موفق نشدی! بگذار با این افتخار بمیرم که تو را به یکی از خواسته هایت نرساندم!  آه عجب افتخاری، بالاخره از بند این اسارت رها می‌شدم، دست و پا زدن پس چرا؟

چشم های تار شده ام رو به در دوختن برای اومدنش چرا؟ دست و پایم از حرکت می ایستد و درست در نقطه ی صفر مرگ و زندگی درحالی که سینه ام آخرین خس-خس ها و تقلا هایش را برای ذره ای اکسیژن می کشد؛ او از راه می‌رسد...

شاهزاده سوار بر خَرم را می گویم! چشم هایم بی جان روی هم می افتد و کنج لَب های رنگ پریده ام کمی به بالا می رود، فقط کمی ها! آخر این چال لبخند کوچکم او را دیوانه می کند، خود این‌گونه می گوید من که بی خبرم! 

 

                      ********* 

 

پنجم اسفند ماه| ارتفات مرزی افغانستان... 

سوز سرمای هوا، دُرست انتهایی ترین لایه ی استخوانت را مورد هدف قرار می دهد! احساس پوکی دارم و از صدای شکستن استخوان زانو و دستم، آه، کلافه شدم.

-قربان بهتره استراحت کنیم، فشار هوا داره زیاد میشه؛ اکسیژن خیلی کاهش پیدا کرده، کپسول نداریم!

ظُلمت شب و بوران است! برف روی لباس های حجیم مُشبِکمان نشسته و از قد و بالای سرگرد تنها سایه ای محو پیداست، آن هم فقط با کمک چراغ قوه های کوچکی که به سر بسته ایم. برف ها جلوی نور چراغ می رقصند و منی را که بشدت خسته ام سرگرم می کنند. 

می لرزم، خانه اش آباد؛ سرما را می گویم! حتی از بین آن همه الیاف پنه ای هم به قصد مرگ جانت را می فشارد.

سرگرد، تَن خسته اش را روی تکه سنگی می اندازد و من تمام فکرم این است که در مانور های شبانه ما، صدای زوزۀ گرگ ها مصنوعی بوده و حالا به غیر از گرگ، صدای کفتار و شغال هم می آید! نور علی النور است! زندگی گل و بلبل است و مگر بهتر از این هم برای یک دختر بیست و پنج ساله ممکن بود؟ آری، مثلا پاسخ مثبت دادن به خواستگار هایی که حکم همسر من را داشتند با آن ناز و ادا هایشان..

-به نظر منم باید اتراق کنیم تا قرار گاه زیاد مونده!

سرگرد که سرش را بالا می کشد، برق چشم های خسته و سرخ شده از سرمایَش برای یک لحظه از حرف زدن پشیمانم می کند. اصلا به من چه؟ من خر کی باشم! برای خودت گفتم که رو به موت می روی.

-به همین زودی جا زدید؟ اون همه تمرین استقامت برای همچین روزی رو فراموش کردید؟ 

آخ! باز این مرد بالای منبر رفت! یکی نیست بگوید پیرمرد، از هفت جانت شش تایش سوخته، آخری هم نیم سوز است از خر شیطان پایین بیا! باشد تو خوب، تو قوی.

-قربان برای نقشه برداری و جاسوسی اومدیم نه برای زنده به گور کردن خودمون! 

این یکی را گل گفتی شرف دوست! به هیکل ریز میزه و صدای خش گرفته اش توجه می‌کنم و نور چراغم را، روی چشم های ریز و گربه ای اش می اندازم :

-زنده ای؟ 

سرفه ای می کند و خود را به آغوش می کشد. 

-تقریبا! 

سرگرد از موضع خود پایین می آید و کلافه شقیقه اش را می فشارد :

-اتراق می کنیم.

 

#موقعیت_صفر

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2 

خیره ام به شعله های آتش، که برای بالا رفتن از یکدیگر سبقت می‌گیرند و درست در بالا ترین جایی که می توانند برسند؛ خاموش می شوند. 

درست مثل انسان ها! از کودکی همیشه برایم سوال بود که دلیل این رفتار های عجیب چیست؟ همه ی ما یک خدا داریم، یک دین واحد داریم و حتی خواهر به خواهر رحم نمی کند! نمونه اش همین سارای شرف دوست، برای روانشناسی خواند و وارد نظام شد چند مدت بعد، خواهرش از فرق حسادت که او هیچ نشده و سارا با این که کوچک تر است خود را بالا کشیده برایش پاپوشی سرهم کرد که منتهی به تبعید سارا به این ماموریت شد! البته، پا در میانی سرگرد دلباخته برای اخراج نکردن سارا، کم تاثیر نبود..

-فکر می کنی زنده می مونیم؟

آهسته نگاهم را بالا می کشم و خیره می شوم به نم اشک در چشم هایش، شاید او حق داشت، تازه می خواست نامزد کند که این همه بلا بر سرش نازل شد. اما فلسفه مرگ برای من یکی از همان کودکی هم فرق داشت! آن قدر فرق داشت که داوطلبانه این ماموریت را قبول کنم، آن هم فقط بعد از دوسال که از دانشگاه افسری فارغ شده ام..

-نترس نمی گذارم تو بمیری بچه.

لبخند تلخی می‌زند و کلاه خز لباسش را بیشتر روی صورتش می کشد تا مثلا من ترس خفته در جانش را نبینم! طفلک، از زمین و آسمان برایش باریده بود، او با این احساسات لطیف، جایش این جا نبود. 

تکه ای چوب برمی دارم و هیزم هارا مرتب می کنم تا خاموش نشود. صدای این گرگ خسته دل هم انگار قصد خاموشی ندارد! جهت احتیاط نیم نگاهی به کلت و خفه کن که در ساق پایم جا ساز شده می اندازم.

-بهتر نیست دوساعت فرصتت رو استراحت کنی؟

 نگاهم را آن قدر بالا می کشم تا بتوانم سرگرد را که جلوی چادر ایستاده ببینم. دوست ندارم بگویم سارا می‌ترسد و نمی تواند تنهایی نگهبانی دهد، برای همین مجبورم هم دوساعت او را بیدار باشم، هم دوساعت خودم را، موضوع را می پیچانم :

-معده ام مشکل پیدا کرده خواب نمیرم قربان.

نگاهش به گونه ای است که هفت جد پشتمان هم خَر حساب شد! چه کنم، زندگی است دیگر، گاهی مجبوری به کوچه ی چپ بزنی تا از سوزش نیاکانت کم کنی.

-شما استراحت کنید.

سرگرد با نگاه تیز و پر حرصی به چادر بر می گردد و من دوباره مشغول آتش می شوم. سروان حسین پور، با آن عظمت اندامش، در سنگ کناری ام جا می گیرد، این یکی پیر مرد از قبلی خیلی بهتر است و من نمی دانم چه گونه باهم کنار می آیند و رفیق هستند!

-ستوان بختیاری.

نگاهم را به صورتش، از پشت شعله های آتش می دوزم. حرارت آتش در سیاهی چشمانش می درخشد. ته ریش هایش کمی سفید شده، ولی بین خودمان باشد خوب مانده! شاید از اثرات زن نداشتن و نق-نق زن نشنفتن است! الله اعلم!

-جانم جناب سروان.

نرم لبخند می زند و دست دراز می‌کند تاچوب را به او بدهم:

-فکر می‌کنم بعد از این ماموریت اگه زنده برسیم تهران باید یک تجدید نظری تو مافوق داشته باشی.

کنج لبم به بالا می رود و دست هایم پیچک وار دور لباسم می پیچد :

-اگه اخراجم نکنه!

نرم می خندد و مانند من به آتش خیره می شود. سارا، آن قدر ترسیده که در لحن گفتارش هم تاثیر گذاشته!

-جناب سروان شما مطمئن هستید مشکلی پیش نمیاد؟ 

سروان حسین پور، آه طولانی شد، بگذار اسمش را بگویم، محمد، خیره و پر از سوال نگاهش می کند. به گونه ای که من جای سارا از پرسیدن آن سوال احمقانه خجالت می‌کشم!

-ستوان شرف دوست، شما در بدو ورود، تعهد نامه امضا کردید که در صورت نیاز، جانتون رو فدای کشورتون می‌کنید!

محمد آهسته نگاهش را تا صورت بی حس و خیره به آتش من می کشاند و جدی ادامه می دهد :

-ریسک عملیات اون قدر بالا بود که شما وصیت نامه نوشتید اومدید بعد می پرسید مشکلی پیش نمیاد؟

دوست نداشتم ادامه بدهد! نه به خاطر خودم ها، به خاطر سارایی که به مرز گریه کردن رسیده و بغض دارد خفه اش می کند. پوست رنگ پریده اش سرخ شده و دست هایش می لرزد. نگاهم را از کنکاش احوالات او به محمد می دهم شاید کوتاه بیاید اما جدی تر ادامه می دهد :

-بگذارید خیالتون رو راحت کنم ستوان، ممکنه سرتون رو مثل گوسفند ببرن!

عصبی چشم هایم را بهم می فشارم، زیادی تند بود! حقیقت بود اما من سعی می‌کردم این‌گونه محکم به صورت سارا نکوبمش! طاقت نمی آورد طفلی، او از من کوچک تر و به مقدار زیادی دلنازک و یا به عبارت دیگر نازک نارنجی است! نه در دوره های عملی دانشگاه بوده و نه در مانور ها و تمرین ها...

صرفا یک روانشناس است! آن هم از نوع در پیتش!

-ولی من...

با نگاه تیز محمد، "ولی اش" در گلو خفه می شود و آهسته سر به زیر می اندازد. اهل این دلداری دادن ها نبودم! اشتباه مقر فرماندهی بود که او را به این ماموریت فرستاده، تازه باید کلاهش را بالا تر بیندازد که طرف مقابلش محمد حسین پور است نه آرش بهرامی!همان پیرمرد نق_نقو را می گویم! 

-قراره نقش خدمت کار بازی کنیم، با روبنده و چادر! از چی می‌ترسی سارا؟ حتی صورتت هم نمی خوان ببینن.اون جا شلوغه، زن هم زیاده، ماهم بینشون یک کم می لولیم، شناسایی می‌کنیم، بعد هم خودمون رو به سروان و سرگرد می رسونیم.

سروان نرم لبخند می زند و با گذاشتن دست روی زانویش بلند می شود و به طرف چادر می رود.انگار می خواست بگوید زهی خیال باطل! 

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

                              "حامی"

مقابل آینه، ساعت طلایی را به مچم می بندم. نگاهم را از شلوار پارچه ای جذب کرمی بالا می کشم و با گذر کردن از پیراهن جذب سفید و جلیقه کرمی، کت را از روی میز بر می‌دارم و می پوشم؛ همه چیز مرتب به نظر می رسد.

- قربان بهتره زودتر حرکت کنیم، جلسه شروع شده.

اصلا حال و حوصله ی قیافه ی نکره اشان را ندارم! عطر بلک گوچی را با آرامش کامل، روی نبض گردن و مچَم می زنم.

- بیرون باش.

عقب که می رود، نگاهی به سراسر چادر بیغوله ای که مهیا ساخته اند می اندازم.

بی حوصله اخم رو در هم می کشم و با چند گام بلند چادر را ترک می‌کنم.

بیرون آمدنم از چادر هم زمان می شود با بر خورد شدید با یکی از زن های این کمپ مزخرف! می بینمش که چند گام عقب تر می رود و عجیب است که با این شدت برخورد، روی زمین نیوفتاد! آهسته زیر لبی، با لحجه افغانی عذر خواهی می‌کند.

برای یک لحظه که می خواهد از کنارم رد شود، سر بلند می‌کند و چشم های آسمانی فریبنده اش را خیره به خود می بینم و می رود.

افغان بود؟ بعید می دانم! مشکوک بر می‌گردم تا بیابمش که میان شلوغی آن همه زن چادر و نقاب دار گُمِش می‌کنم.

اخم هایم در هم می رود و رو به مردی که دوباره برای احضارم آمده به نشانه ی ایست دست بلند می کنم.

پنج چادر بزرگ است، که در دل دامنه ی کوه، روی خروار ها برف زده شده! با حضور قریب بیست زن و پانزده مرد مثلا مسلمان..

وقتی که کنکاش را بی فایده می بینم، به طرف مرد می چرخم و آهسته به دنبالش راه می افتم، باید ته توی این دخترک چشم آبی را در می آوردم، میان این همه زن چشم تنگ افغان، چهره اش متفاوت و زیبایی اش مشکوک نمود می کرد.

نگاهم را به جوان کم سن و سال، با لباس ساده ی سفید و ریش های مشکی بلندش می دهم.

- زن هایی که این جا هستن مطمئناً؟

جوان اخم هایش درهم می رود و رگ غیرت بالا آمده اش، مزخرف تر از چیزی بود که بتوانم تصور کنم! برای بیست زن غیرتی شده؟ برای همه اشان؟

- قربان این ها هَمگی ایال های ما هستند، همگی از آن ما هستند.

ناخواسته لبخندم حالت تمسخر به خود می‌گیرد، بعد از آن همه زن رنگا-رنگی که اطرافم ریخته خیال می‌کرد طمع به یک مشت بچه دوازده_سیزده ساله کرده ام؟ این یک مورد دیگر نوبر است!

- بی خیال منظوری نداشتم.

نمی خواهم به قیافه ی سرخ شده از غیرت و دست های مشت شده اش توجه کنم! وارد یک چادر بزرگ که می شویم، سه تن مرد عظیم جثه، با ریش های مضحک را کنار یزدان می‌بینم که سخت مشغول مذاکره اند.

باورودم هر سه بلند می شوند و یزدان، چند گام به سمتم می آید و شانه به شانه ام قرار می‌گیرد.سرش را خم می‌کند و در گوشم آهسته نجوا می‌کند :

- بیست ملیارد نیاز دارن، در عوض قسم می خورن و تعهد میدن که تا جون دارن حامی ما و بیزینسمون باشن!

منصفانه است، حمایت دولت افغان و طالبان، در عوض بیست ملیارد برای بمب گذاری! آن یک مورد دیگر به من ربط ندارد، مهم حمایتی است که توافق نامه اش را امضا می‌کنیم.

لبخند محوی می زنم و با دست اشاره می‌کنم که بنشینند:

- بفرمایید لطفا.

آن ها روی دشک هایشان می نشینند و من همراه یزدان به بالای جایگاه شان می رویم...

                                 *********

                               " یاس"

دیس بزرگ میوه را بر می‌دارم و مسیر چادر بزرگ که گرد همایی در آن صورت گرفته را در پیش می‌گیرم.

چهره ی مردی که از چادر مهمان خارج شده بود را دوباره ریکاوری می‌کنم تا مبادا چیزی برای چهره نگاری کم باشد! چشم های درشت اپآسمانی، پوست سفید، ته ریش و موهای طلایی و بینی عملی! تا به حال عکس او را در هیچ پرونده ای ندیده بودم و حالا او را به عنوانِ یک ایرانی، در جایگاه حامی طالبان برای ترور مردم ایران می‌بینم! و راستش را بخواهید درد دارد، آن هم به مقدار زیاد!

وقتی می‌خواهم وارد چادر شوم، جوانی با لباس افغان ها مقابلم قرار می گیرد :

-کجا هم شیره؟

باید به او هم جواب پس می دادم؟ آری به هرحال باید امنیت را برقرار می کرد. سرم را تا جای ممکن زیر می اندازم و سعی می‌کنم صدایم تاحد ممکن آهسته باشد:

- برادر می خواهم پذیرایی کنم.

دستش را دراز کرد تا دیس را از دستم بستاند که ناخواسته قدمی به عقب رفتم.آهسته می بینم اخم هایش را که در هم رفته و مشکوک می پرسد :

- دیس را بَده دیگر.

عصبی لَب می گزم. داشتم کار را خراب می‌کردم اما هر طور شده باید وارد چادر می شدم. برای این که مشکوک نشود دیس را به طرفش دراز می‌کنم و به سرعت از او دور می شوم تا بتوانم تا هنگامی که نیست به بهانه ی چای داخل چادر شوم.

سریع از دست دختر خردسالی که سینی چای را بدست دارد، سینی را می ستانم و با احتیاط به سمت چادر می روم.

جوان را که دَم چادر نمی بینم با لبخند کجی که زیر نقاب کلفت و مشکی هیچ اثری از آن دیده نمی شود وارد چادر می شوم.

نمی خواهم جلب توجه کنم، برای همین دقیق اما کوتاه چهره ی هر پنج نفر را از نظر می گذرانم.تا می‌خواهم بروم که چای ها را پخش کنم صدای فریاد یکی از طالب ها در زمین خشکم می کند :

- مگر نمی‌بینی نامَحرَم این جا نشسته چشم دریده ی بی حیا.

می لرزم، دیس را به طرف همان جوان می برم و با گام های بلند و سر به زیر از چادر خارج می شوم.

از لحظه ورود تا لحظه ی خروجم نگاه خیره ی همان مهمان ویژه را روی خود حس کردم. داشت مشکوک می شد! باید چند مدتی از دور مراقب باشم.

به دنبال سارایی که وارد انبار می شود، مسیر انبار را در پیش می‌گیرم.

#موقعیت_صفر

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

عکس هایی که توانسته ام بگیرم را روی پرونده ای که سرگرد و سروان دور آن نشسته اند می اندازم و نقاب را از صورت می کنم :

- همین ها رو تونستم بگیرم . 

پیرمرد به سمت عکس ها می آید و آن لبخند کنج لَبش نشان می دهد مقدار خر ذوقی اش مساوی است با خَری که تیتاپ خورده! ای وای اگر سرگرد بداند تمام تشبیه های اویم به این حیوان بی نوا بر می‌گردد..

- بختیاری گل کاشتی.

دوست دارم مثل خودش، مانند خر تیتاپ خورده ذوق کنم اما چشم هایم از شدت خواب آلودگی سرخ-سرخ است و مانند بچه ای مدرسه ای که مجبور است بیدار بماند چشم هایم می سوزد! 

- عکس چهار مرد بین عکس ها هست، سه تاشون سر دسته و اون یکی، یک ایرانی مشکوک توی کمپِه.

مکث می‌کنم، این شکست برای من کمی نا خوشايند است اما با اکراه می‌گویم :

- متاسفانه نشد از مهمان ویژه عکس بگیرم، به حد زیادی محتاط عمل می‌کنه و هر رفت و آمدی رو زیر نظر داره. 

نیش این پیرمرد را، هنگامی که ذوق می کرد، آچار هم نمی توانست جمع کند! محمد دستگاه شنودم را چک می کند اما هیچ چیز به درد بخوری جز این که دو زن می گفتند " اگر مرد ایرانی پول بده از این جا میریم " در آن نیست! خسته شقیقه ام را می فشارم و چشم هایم را به زور باز نگه می دارم :

- نگرد جناب سروان، چیزی نیست که مفید باشه! فقط این مهمان که پول بده از این جا میرن..

سرگرد متفکر عکس ها را بررسی می‌کند و دستی به ته ریش مشکی اش می کشد، از آن پیرمرد هایی است که پیر نمی شوند! این یکی دیگر از عوارض زن نداشتن نیست، از عوارض پول مفت دولت است، حقیقت تلخ است اما واقعیت دارد! 

- هر جور شده باید فردا عکس مهمان ویژه رو گیر بیاری، ولی بی احتیاطی نکن، طالب ها به مَحرم و نامحَرم حساس هستند! 

این حساسیت بیمار گونه ی آن ها دارد حالم را بد می کند! نمی دانم اسلام این ها چگونه اسلامی است که زن با آن همه پوشش هم حق ندارد مقابل مرد نامَحرم قرار بگیرد. 

- چشم سرگرد. 

می خواهم عقب بروم که با چیزی که می شنوم در جا خشک می شوم :

- یاس! 

دوست ندارم باور کنم که محمد مرا به نام خوانده! این تقریبا ممنوع ترین چیزی است که برای همکار های مَردم قرار دارد، با گذشتن سرگرد از کنارم تازه به خود می آیم. سرگرد ما را تنها گذاشته؟ کنج لبم با تمسخر بالا می رود. این بچه بازی ها چه معنی می دهد جز این که سروان حسین پور عزیز، قصد دارد یکی از روش های ابراز علاقه را پیاده کند؟ روی پاشنه پا، آهسته به سمتش می چرخم، لبخند محو به لب دارد و دست در جیب خیره نگاهم می کند. نکند انتظار دارد مانند تایتانیک خود را فدای من کند و من را عاشق خود؟ خیر این جا جمهوری اسلامی است باید شئونات رعایت شود. 

- سروان؟ 

از عمد پر تاکید و با اخم منصبش را می گویم، و دوست ندارم آن لبخند عمیق َش را " گور پدر سروان" تصور کنم اما این حقیقتی است غیر قابل انکار...

یک قدم به سمتم می آید. شاید مسخره به نظر برسد، اما از کوچکی جثه ام مقابل او، اصلا حس خوشایندی به من دست نمی دهد! 

- بچه اخم نکن، این جوری خوشگل تر میشی!

حرف پدرم راجب مَرد ها و این که" اگر در نظام بروی نمی توانی از خودت مراقبت کنی، گرگ زیاد است " در سرم می پیچد و می پیچد و با خود فکر می کنم کجا چراغ نشان داده ام که سروان حرکت کرده! کنج لَبم بالا می رود و چشم های سرخ ام را به چشم های قهوه ای روشن او می دوزم...

نگاهش به مقدار زیادی ستاره چین است! آهسته و پچ-پچ وار هر حرف را به گونه ای ادا می کنم که هرگز فراموش نکند:

- من اگه می خواستم ازدواج کنم وارد نظام نمی شدم، پس لطفا هر خیال بافی در این مورد و مورد های مربوطه دارید، روی آتش بیرون چادر بریزید! 

قیافه وا رفته اش، و لَبی که کم-کم خنده از آن پر می کشید، حس بَد غرور داشتن را در جایی آن پستو هایی دلم زنده می کرد. با نفس کلافه ای سر به زیر می اندازم و با اخم های در هم از چادر خارج می شوم. دست آن پیر مرد غر-غرو هم در ماجرا نقش داشت! از سن و سالَش هم خجالت نمی کشد، پانزده سال اختلاف سن را کجای دلم بگذارم که سوزشش کم تر باشد؟ 

به سمت چادر خود و سارا می روم و دوست دارم آن سیخ داغ روی آتش را در چشم های خیره ی سرگرد که با تعجب، با نگاهش مرا تا چادر همراهی می کند؛ فرو کنم. پیرمرد های توهمی...

 

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

 

                                   "حامی"

 

 

چک را به سمت مَرد دراز می کنم و قرار دادی که امضا کرده و سُفته ها را از او می گیرم.

با دیدن مبلغ دو برابر سفته، لبخندم ناخواسته کش می آید، زیاد به خودشان اعتماد داشتند! قرار داد و سفته ها را به یزدان می سپرم و به نشان توافق با مرد کریه مقابلم دست می دهم و یادم باشد در اولین فرصت دست هایم را بشورم! اصلا این مرد می داند نظافت چیست؟

- از همکاری تون خوشنود شدم!

می خواهم بلند شوم که صدای بشاش مرد باعث می شود مسیر بلند شده را برگردم.

- تا این جا آمدید و این چند روز را مهمان ما بودید، نمی خواهید دختری از دختران ما را به همسری بپذیرید؟ وصلت با شما برای ما افتخار است!

چه طور از من انتظار داشتند که دختری سیزده ساله را به همسری بپذیرم؟ با سی و شش سال سن! اگر این کافریست بگذار من کافر باشم! برای که مهم است؟ تا دهانم را باز می‌کنم که مخالفت کنم دخترک چشم آبی مشکوک در نظرم زنده می شود، چند روزی می شود اطرافم می پلکد! ساعت هفت صبح برایم صبحانه می آورد، درصورتی که می دانم این رسم یک طالب نیست! دو حالت بیشتر ندارد، یا از من خوشش می آید یا جاسوس است که در هر دو حالت، نباید این دست دراز شده را پس بزنم.

لبخند میزنم و تای ابرویم را بالا می دهم :

- حتما، باعث خوشنودیِ، تا فردا ظهر خبرتون می کنم.

لبخند عمیق مرد که روی صورتش می نشیند دوست دارم بالا بیاورم و دندان های زردش را نبینم! کسی نبوده برای این حیوان ها نظافت را توضیح دهد؟ از جا بر می خیزم و تا بلند می شوم که مرد پشتم قرار می‌گیرد چهره ام در هم می رود. برای منی که یک تار مو روی لباس، باعث بیرون انداختن آن بود، حضور در همچین آشغال دانی تهوع آور است!

یزدان با چند گام بلند هم شانه ام می شود و مشکوک نگاهم می کند :

- شوخی کردی دیگه؟ یعنی واقعا می‌خوای یکیشون رو بگیری؟

به حالت تمسخر لبخند می زنم و با دیدن همان دخترک چشم آبی، که در حال شستن لباس، زیر چشمی نگاهم می کند؛ خیره اش می شوم...

- چرا که نه! دیگه وقتشه به این مجردی خاتمه بدم.

بالاخره که من تو را می شناختم! رو به یزدانی که با گرفتن رد نگاهم خیره به دخترک است می کنم و آهسته چند ضربه به شانه اش می زنم :

- نظرت چیه؟

اخم هایش در هم می رود و جدی خیره در نگاه خنثای من می شود :

- افغان نیست!

کنج لبم آهسته بالا می رود.

- نتیجه؟

بر می گردد و در حالی که رنگی از خطر در سیاهی چشم هایش نمود پیدا کرده لَب می زند :

- امشب ته توش رو در میارم!

به شانه اش می زنم و با لبخند به سمت چادر می روم :

- آفرین پسر خوب.

                           *** *** ***

 

                              " یاس"

نیمه شب است و هنگام بازگشت به مقر اسکان! نقابم را پایین می کشم و آهسته و با احتیاط با نگاهی برای مطمعن شدن از امنیت، بیرون می روم.

صدای زوزه ی گرگ خسته دل و هو-هوی استخوان سوز و سرد باد می آید! همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفته، با خیالی آسوده از چادر بیرون می زنم و با احتیاط دمپایی های مخصوص مشکی را که مانند گیوه است، پا میزنم و به طرف پشت چادر حرکت می‌کنم. 

سارا امروز استراحت بوده و من بالاخره بعد از گذشت شش روز موفق به عکس گرفتن از مهمان ویژه شدم! درست همان وقتی که از چادر بزرگ بیرون آمد و با دستیارش مشغول صحبت بود، حدس میزنم بو هایی برده! باید تا قبل از این که هویتمان آشکار شود این منطقه رو ترک کنیم و خودمون رو به محلی امن برسونیم تا بتونیم با هلی کوپتر به تهران بر گردیم.

دروغ چرا، دلم برای دیدن پدرم و شنفتن نصیحت های کهنه ی پیرمرد تنگ شده! لبخند محوی می‌زنم و به طرف فنس های اطراف کمپ میرم.

روی زانو می نشینم و آهسته دست می کشم پایین فنس های یخ زده، تا بتونم قسمتی که بریده شده رو پیدا کنم که سردی شئ دایره مانند رو روی پیشونیم احساس می‌کنم..

قلبم از حرکت می ایسته و سر انگشتام یخ میزنه! البته به خاطر سرمای هوا و این فنس های یخ زده است وگرنه من که ترسو نیستم! هستم؟ آب دهانم را آهسته فرو می دهم..

خب اگر مُردم به پدرم بگوید دوستش دارم، برای سروان حسین پور عزیز، زن بگیرید و مرا در قبرستان کنار قبر معشوقه ی نداشته ام خاک کنید! بگذارید این عشق جاودان باشد؛ اه، چندشم شد.

کامل که صاف می شوم، به صدایم لرز می دهم و لهجه ام را غلیظ می کنم :

- چِه کار می کنی؟

صدای خنده ی محوی می آید! صدا را کنکاش می‌کنم اما هیچ دستگیرم نمی شود.

- بازی تمومه، بنگ-بنگ!

این صدا، چشم می بندم و صبح هایی که دزدکی برایش صبحانه می بردم را به خاطر می آورم! اه، بله، چه قدر خنگ شده ام، همان وطن فروش است دیگر.

-حیا بکن برادر...

نمی خواهم به زودی کم بیاورم! اما صدای خند های او می گوید آن قدر باهوش بوده که قبل از این که جلو بیاید اطمینان پیدا کرده!

-برگرد خوشگلم!

صدای شیطانی و مارموزش، نشان می دهد کهنه سوار این بازیست! آهسته بر می گردم و سرم را تا حد امکان در یقه ام فرو می برم، حالا باید چه کار کرد؟ عملیات را منحل می‌کرد؟ آری دیگر، دست هایم را با احتیاط بدون آن که کوچک ترین تکان به چادر بیاورد، درون جیب می برم و دکمه شنود را روشن می کنم.

-برادر چه کار دارید این نیمه شبی؟ بی خواب شده اید؟

این که نمی توانم حالت چهره اش را ببینم اصلا خوب نیست! لوله ی کلت را زیر چانه ام می گذارد و مرا مجبور می‌کند تا آن قدر سرم را بلند کنم تا نگاهایمان خیره ی یکدیگر شود. چشم های آسمانی اش به طرز زیادی شخصیتش را مرموز جلوه می کرد! لبخند به لَب دارد و تای ابرویش بالا پریده..

-دالی خاله موشه!

از این که این قدر با تمسخر برخورد می کرد اخم هایم ناخواسته در هم می رود و چندشم می شود! نگاه می دزدم و باز به حسن چپ می‌زنم:

- شما میهمان ما هستید، بهتر است مراقب باشید، ما مردانی متعصب داریم.

صدای قهقه ی آزادانه اش، خراشی درست در ناحیه ی چپ قلبم می اندازد، عصبی چشم هایم را به هم می فشارم.

-ادامه بده! دوست دارم ببینم تا کجا می تونی ادامه بدی؟!

صبر-صبر-صبر! او می خواهد با صبرش، مرا از پا در بیاورد و با پنبه سر ببرد. این آخرین حربه ی یک زن است، که من از استفاده کردن از آن متنفرم! اما به قول سرگرد، کشنده ترین سلاح دنیا چشم های یک زن است.

مظلوم نگاهش می کنم و قطره ی اشکی را که نمی دانم چه گونه به چشم هایم راه پیدا کرده را با بالا زدن نقاب و سر به زیر انداختن پاک می کنم.

نگاه کنکاش گر و مشکوکش را حس می‌کنم:

-تو یک ایرانی هستی درسته؟

بغضم را به سختی قورت می دهم. حالا زمان محمل و چرند بافی بود! فارسی صحبت می کنم، البته دست و پا شکسته تا شک نکند.

- بله، من اسیر اون ها هستم! من رو به زور به صیغه ی یک مرد چهل و پنج ساله در آوردن، من پانزده سال بیشتر ندارم، آن مرد امشب قرار بود مرا..

سرخ و سفید می شوم و گریه ی بی صدایم اوج می گیرد، دستم را روی دهانم می گذارم تا گریه ی نمایشی ام صدا دار نشود! چشم های خیسم را به چهره ی اخمو و مشکوکش می دهم و پر از بغض به یقه اش چنگ می اندازم :

-تو رو خدا کمکم کن! من رو یک جا قایم کن، من نمی خوام، من نمی خوام اون ها..

شاید عجیب باشد! اما برایم از مردن خیلی سخت تر است که مجبورم خودم را به آغوشش بیندازم و خودم را در آغوشش قایم کنم، حربه ی دوم، مرد ها ناخواسته نسبت به کسی که به اون ها پناه میاره رحم می‌کنند! امیدوارم این نقشه های اضطراری سرگرد جواب بده.

خودم را در آغوشش جمع می‌کنم و هق-هقم را با گاز گرفتن دستم کنترل می کنم. کاش می شد در چشم هایش نگاهم را لوچ کنم و مستقیم بگویم :

-شاهزاده ی سوار بر خر من می شوی، وطن فروش؟ "

 

 

 

ویراستار: @ shirin_s

ناظر: @ Crazy purple

 

ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...