رفتن به مطلب

رمان شخصیت مرزی|نهال کاربر انجمن نودهشتیا


S.M
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: شخصیت مرزی 

نویسنده: نهال(ستایش محمدی) 

ژانر: اجتماعی عاشقانه درام  

پارت گذاری: هر روز یک الی دو پارت

خلاصه:   چشم باز می‌کنی اولین نگاهت می‌شود چشمان طوسی رنگ، پلک می‌زنی اما چشم‌های مقابلت از بین نمی‌رود، عاشق بودن را در گوش‌هایت فرو می‌کنند. تو می‌مانی و دنیای پر ویرانی مردی که باید دوستش بداری! 

مقدمه:  

باران مرا خیس می‌کند

توفان می‌ترساند

و پاییز افسرده می‌سازد

تو اما

چیزی از من باقی نمی‌گذاری! 

(مژگان عباسلو)

ویراستار: (احتیاج به ویراستار ندارید)

ناظر: @ Crazy purple

 

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(به نام خدا)

سلام امیدوارم حال دلتون خوب باشه. 

***

سیاهی چشمانم بر روی صورت آشفته‌ش می‌ماند. مانند مرغ سرکنده سالن را طی می‌کند. ابروهایش تند‌تند بالا می‌پرند و چشمانش گرد می‌شوند، این نشان می‌دهد زیرلب هرچه ناسزا در ذهن دارد را نصیبم می‌کند. گوشه‌ی چادر قیرگونش را به دندان می‌گیرد. از داخل کیف کوچکش تلفن نوکیای قدیمیش را بیرون می‌کشد. خدا می‌داند می‌خواهد به چه کسی اطلاع بدهد چه برسرشان آوردم.  نگاهم می‌گیرم، با دیدن هیکلش از پشت در شیشه‌ای رسماً از حال می‌روم. مردمک چشمانم را لرز می‌رباید! در شیشه‌ای از هم باز می‌شود، چند زن همزمان در دلم شروع می‌کنند به رخت شستن! احساس می‌کنم صدای نفس‌هایش را از این فاصله نیز می‌شنوم. با قدم‌های بلند به سمتمان می‌آید. دلشوره امانم را می‌گیرد، حالت تهوع دلم را پیچ و تاب می‌دهد. پاهایم کرخت شده‌اند و نمی‌توانم بلند شوم. عمه زود به سمتش می‌رود،  مشخص است که نمی‌خواهد به آتشی که انداخته‌م دامن بزند. آرام می‌گوید: 

- سلام عمه‌ حالت خوبه؟ 

شورش تنها سری تکان می‌دهد با پشت دست شانه‌ی عمه را کنار می‌زند، دل دلم «یاخدا»یی می‌گویم، چشمان طوسیش را به من می‌دوزد، ابروهای مشکیش در هم گره خورده‌اند، چند قدم جلو می‌آید روبرویم می‌ایستد.  پاهای سستم همراهی نمی‌کنند تا از روی صندلی فلزی بلند شوم. وحشت دلم را پر می‌کند، اب دهنم را قورت می‌دهم، برای فرار از چشمانش نگاه می‌دهم به گوشواره‌ی صلیبی که در گوش سمت چپش است. 

-  چی‌شد عمو حالش بد شد؟ 

صدای بمش در گوشم می‌پیچد. می‌دانم که بهش رساندن کار من بوده،  مینی اسکارف سبزی که بر سر دارم را جلو می‌کشم تا بخش اعظمی از موهایم را مخفی کند.نمی‌خواهم خودم را ببازم گلویم را صاف می‌کنم، با صدای لرزانم می‌گویم: 

-  از عمه بپرس اون پیش بابا بود من تو اتاق نبودم که بدونم چه اتفاقی افتاده. 

به چشمانی که چیزی بروز نمی‌دهند نگاه می‌کنم، از این آرامش قبل از طوفانش بیشتر می‌ترسم، کمرش را خم می‌کند، سرش را جلوی صورتم می‌گیرد، گره ابروهایش باز می‌شود، با صدای خفه‌ای پچ می‌زند. 

- داری دروغ تحویلم میدی؟ 

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط S.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانم آتش می‌گیرند، می‌سوزند و خاکستر می‌شوند در پیش نگاهی که منتظر است تا کلامی از لبان رنگ پریده‌م به بیرون بپرد. دستان مردانه‌‌ی زبرش را جلو می‌آورد، با انگشت سبابه‌ش چترهای که از زیر روسری توریم  بیرون ریخته  را در پس گل‌های بابونه پنهان می‌کند. نگاه براقش بر روی لرزش انگشتانی که مانتوی سیاهم را به اسارت برده می‌ماند. ابروهای  کم پشت  سیاهش درهم می‌روند، بوی تند مواد ضدعفونی کننده زیر بینیم می‌زند. دلشوره‌م تشدید می‌شود، کمر خمیده‌ش را صاف می‌کند. دست در جیب کت چرم سیاهش می‌برد، پاهایی که بر روی زمین جفت شده است بدونه آنکه فرمان بگیرند روب پنجه‌هایم بالا و پایین می‌شوند. شکلاتی با جلد صورتی براق را به سمتم می‌گیرد، دمی عمیق از فضای پرتشویش نصیبش می‌شود. 

- بگیر بخور فشارت پایین افتاده. 

انگشتان یخ‌ زده‌م با اکراه جلو می‌روند، شکلات را از بین انگشت شصت و سبابه‌ش می‌کشم. سرم را پایین می‌اندازم، نگاه می‌دهم به سرامیک‌های شیری براق! شکلات کوچک را بین مشتم می‌گیرم. 

- اون شکلات و بهت ندادم که بگیری تو مشتت، دادم بازش کنی بخوریش. 

صدای خشدارش در گوش‌هایم منعکس می‌شود. بینی سرخم را بالا می‌کشم. با عجز می‌نالم: 

- نمی‌تونم بخورم حا...حالم خوب نیستش. 

انگار در محیط سفید رنگ بیمارستان هیچ هوایی برای نفس کشیدن نیست. معده‌م را در چنگ می‌گیرند.محتویاتش در گلویم جمع می‌شود و من احساس دارم اگر تنها لب از لب بگشایم تمام سرامیک‌ها را به گند می‌کشم. بازویم با ضرب کشیده می‌شود جوری که صدای پاره شدن مانتوی حریرم  در گوش‌هایم زنگ می‌زند. از روی صندلی پرتاب می‌شوم. مچ پایم کج می‌شود و روی زمین فرود می‌آید. چشمانم روی هم فرود می‌آیند، دلم ضعف می‌رود. لب خشکیده‌م را  به زیر دندان می‌برم، تا مبادا صدای ناله‌م در راهرو بپیچد. مچ دستم را بین انگشتان بلند و مردانه‌‌ش می‌گیرد. کمر صاف می‌کنم، پایم روی زمین نمی‌اید، با قدم‌های بلند راهرو را طی می‌کند. لنگان‌لنگان پشت سرش کشیده می‌شوم. از دردی که در مچ پا دارم عرق سرد روی پیشانیم نشسته. عمه کجاست؟ چرا نمی‌پرسد «می‌خوای کجا ببریش؟»  با صدای نازک دختری از حرکت می‌ایستد. 

- شورش عمو...عمو چی‌شده؟ 

لحن نگران و پر اضطرابش در گوش‌هایم چرخ می‌خورد. از پشت هیکل چهارشانه‌ش صورت سرخ از دردم را در معرض دید چشمان عسلیش می‌گذارم.  

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط S.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...