رفتن به مطلب

درخواست نقد حرفه رمان جنگل چشم هایش| h.noora کاربر انجمن نودهشتیا


حـدیث
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

سلام، خسته نباشید🦋

پارت های رمانم به هشتاد رسیده و درخواست نقد حرفه‌ای رمانم رو دارم.

@ مدیر منتقد

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، h.noora گفته است:

سلام، خسته نباشید🦋

پارت های رمانم به هشتاد رسیده و درخواست نقد حرفه‌ای رمانم رو دارم.

@ مدیر منتقد

سلام وقت بخیر لطفا لینک رمانتون رو ارسال کنید.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است:

سلام وقت بخیر لطفا لینک رمانتون رو ارسال کنید.

 

 

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

💜نقد به تیم منتقدان نودهشتیا سپرده می‌شود💜

منتقدان:

@ Roshana

@ آیلار مومنی


@ Haniew

@ Sepii

@ Sanaz87

@ دخترخورشید

@ Bita.a

زمان شروع نقد: ۲۲ تیر

زمان تحویل نقد: ۹ مرداد

از صبوری شما متشکرم.

یاعلی!

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است:

💜نقد به تیم منتقدان نودهشتیا سپرده می‌شود💜

منتقدان:

@ Roshana

@ N.H

@ Haniew

@ Sepii

@ Sanaz87

@ دخترخورشید

@ Bita.a

زمان شروع نقد: ۲۲ تیر

زمان تحویل نقد: ۹ مرداد

از صبوری شما متشکرم.

یاعلی!

ممنونم🦋

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

سلام خسته نباشید🌷

امروز ده مرداده و من هنوز نقدی دریافت نکردم...

میشه لطفاً بگید کی تحویل می‌دین؟

@ مدیر منتقد

ویرایش شده توسط h.noora
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16 ساعت قبل، h.noora گفته است:

سلام خسته نباشید🌷

امروز ده مرداده و من هنوز نقدی دریافت نکردم...

میشه لطفاً بگید کی تحویل می‌دین؟

@ مدیر منتقد

سلام عزیزجان سلامت باشید.

نقد درحال بررسی هست بعد از تایید ارسال می‌کنم‌ممنونم که صبوری می‌کنید🌹

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8 دقیقه قبل، مدیر منتقد گفته است:

سلام عزیزجان سلامت باشید.

نقد درحال بررسی هست بعد از تایید ارسال می‌کنم‌ممنونم که صبوری می‌کنید🌹

باشه عزیزم موفق باشید🦋🌷

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

🌹به نام خدا🌹

🍂نقد حرفه‌ای رمان جنگل چشمهایش🍂

1.موضوع یا قلمرو خلاقیت
رمان در این بخش بر اساس موضوعاتی که حوادت را رقم می‌زنه بررسی می‌شه.
موضوع حوادثی هست که داستان رو خلق کرده و هر چه حوادث جدید باشن رمان هم سطح جذاب‌تر و بالاتری رو به خودش اختصاص میده.

اول بگم در اتفاقا و قسمت‌های رمانت اینقدر همخونی دیده میشد که من حیفم میومد رمانتو کالبد شکافی کنم انگار همه اتفاقات جزئی از سرنوشت اشخاص بودن که باید اتفاق میوفتادن ولی خب در اینجا یسری اتفاقایی که در رمانای دیگه زیاد مشاهده شدن و به شکل یه موضوع تکراری دراومدن رو میگم.

شاهرخ دو کارخونه داشت و خیلی پولدار بود و هیکلی و فلان و فلان بود که ‌کلیشه شده.
اینکه دیگران خوششون میومد لیلی رو اذیت کنن واز چهره‌ای که حرص میخورد خششون میومد کلیشه شده.
عکس العملی که شروین و ملیکا زمانی که بهشون خیانت میشه کلیشه‌‌اس باز شروین یه چیزی ولی اینکه ملیکا فقط عضه مخورد تکراری شده.
صحنه‌پردازیا مثلا زمانی که توی حیاط خونه قصر مانند شاهرخ، لیلی  با شاهرخ کلکل میکنه، لیلی نابینا بود اون قسمتی که چادرشو گرفت خوب بود ولی میتونستی جذابتر روایتش کنی بطور مثال لیلی فکر میکنه شاهرخ میخواد به اون کمک کنه ولی بعد شاهرخ میگه اون همچین قصدی نداشته و جاخوردن لیلی رو ببینیم.
اینکه لیلی روی چادرش حساس بود و چادر از سرش میوفته  و صحنه های اصلی عاشقانه لیلی و شاهرخ رو میسازه کلیشه شدن و جذابیتیم واقعا نداشت.
سارا از دست دوست مجازیش فرار میکنه و میره تو خونه و نجات پیدا میکنه،کلیشه.
خلاقیت بیشتری هم میتونستی داشته باشی.
وقتی لیلی بیناییش رو بدست میاره ذوقی نمیکنه که مثلا بره جاهای بیشتری رو ببینه میتونستی اینجوری صحنه سازیو کنی که لیلی به مسافرتی میره مثلا به جنگل میرن و با شاهرخ روبه رو میشه.
یا اینکه لیلی هیجان زده میشه مثلا پاشو تو یه کفش میکنه که باید کار کنه و این وسط یسری اتفاقات میوفته که باعث دردسرش میشن و شاهرخ کمکش میکنه.
لیلی توی پارک متوجه ی مطب بینایی سنجی میشه و وقتی میرن اونجا لیلی میفهمه نابینایش مادرزادی نبوده  که میتونستی ی اتفاق مثل تصادف یا یه ضربه یا آشنایی به بیمارستان بره و بفهمه و قضیه مادرزادی و رمان رو دارای فراز و نشیب کنه.

2.درون مایه
این بخش مربوط به خلاقیت نویسنده برای خلق مفهومی از طریق کشمکش‌ها و موضوعات و... در داستان هست.
درونمایه با آفریدن حوادث جذاب و سرگرم کننده مفهومی رو در بطن خود به مخاطب می‌رسونه.

درون مایه به مفاهیمی میگن که از یک موضوع استخراج میشه مثلا نابینایی لیلی که بدنبالش مفاهیمی همچون انسان دوستی و درک متقابل شکل میگیره.
بنظرم میتونستی کمی نابینایی لیلی رو بیشتر کش بدی چون رمانت اگه بخوای نگاه کنی وجه تمایزشم با رمانای دیگه همین بود و اگه مثل رمانای دیگه بود باز باید ایده‌ها و خلاقیت و حوصله بیشتری به خرج میدادی تا رمانت متفاوت کنه.
تو قسمت های بعدش درون مایه راجب به حقوق زن ها و خیانت کردن بود که میتونستی جذاب تر عمل کنی مثلا در مورد حقوق زن ها شروین رو کم کم متحول کنی و در کل سیر متحول شدنشو به نمایش بذاری و فقط به اینکه عاشق میشه نپردازی.(میتونستی اصلا یه ماجرای عشقی رو داشته باشی )
راجب خیانت هم میتونستی ملیکا رو با مشکل اینکه خیانتی که بهش شده زندگیش چه تغییرایی کرده و یا کارای قبل از خیانتشو بگی و صدماتی که به یه دختر میخوره رو بگی و سریع محمد وارد داستان نکنی.(و اینکه ملیکا پدر و مادرش رو هم از دست داده بود و غم خیانتم بود باید این دوتا غم رو از هم جدا میکردی که خواننده هم متوجه بشه الان چرا ناراحته)
و یه مورد دیگه اینکه میتونستی تمرکز دید توی سوم شخص رو کمی هدفمندترش میکردی مثلا میتونستی مشکل نابینایی لیلی رو موازی مشکلات ثریا پیش ببری تا تفاوت فرهنگی و روابطی که تو خانواده ها هست به چشم بیاد.

3.ژانر
ژانرها موضوعاتیست که داخل رمان ذکر میشن و بر اساس محتوای رمان انتخاب می‌شن.

ژانرهای صحیح در ادبیات عبارتند از عاشقانه، اجتماعی، تاریخی، مذهبی، ترسناک، جنایی، پلیسی، تراژدی و...

رمانت ژانرش عاشقانه-معمایی-اجتماعی بود که تماما درستن.
مهمترین ویژگی که ژانر معمایی داره اینکه باعث میشه خواننده وقتی رمان رو میخونه سوال توی ذهنش ایجاد شه و بعدش به جستجو و تجزیه تحلیل شواهد و قرائن رمان بپردازه و آخرشم به جواب سوالش برسه.
یه جایی بود که شاهرخ به جای شخصی که لیلی رو اذیت کرده اشتباه گرفته میشه میتونستی به این مسئله بپردازی و هم خصلتای خوب و هم خلتای بد شاهرخ بگی و درون ذهن خواننده سوال ایجاد کنی آیا این همون شخصه یا نه. و زمانی که لپتاب وگوشی ثریا توسط برادرش گرفته میشه طوری صحنه سازی میکردی ک سوال ایجاد میکردی که آیا شروین فهمیده یا نه و بعد متوجه میشیم که شروین با ا اطلاعاتی که بدست اورده با سامان دست به یقه شده و بعد ها این مسئله مانعی میشه جلوی رابطه عشقیش با سارا(خواهر سامان) .
ولی ما بجاش میبینیم همه چیز به خوبی و خوشی شروع میشه به جز یسری مشکلات و عصبانی شدن لیلی که اونم تو افکارش اتفاق میوفته و در آخرم همه چیز یه خوبی وخوشی خاتمه پیدا میکنه .

رمان در ژانر اجتماعی خوب تصویرسازی شده ودر ژانر عاشقانه هم خوب بود گر چه جذابیت هاش کم بود.

4.پیرنگ، الگوی حادثه
علت و معلول در داستان‌ها پیرنگ نامیده می‌شه.

اتفاقات رمان نیازمند دلیلی منطقی برای رخ دادن هستند. به طبع دلیل منطقی نتیجه منطقی می‌طلبه پس حوادت همه لازمه که هدف کلی داشته باشن.
لیلی پرسید چرا به من نگفتین که نابیناییم مادرزادی نیست. این مسئله خوب موشکافی نشد فهمیدیم که لیلی رو سر راه گذاشتن اما بعدش نفهمیدیم آیا واقعا پدر و مادر لیلی میفهمیدن یا نه.میتونی مواردی رو بگی و روشن کنی اولا اینکه دلیل اینکه نمیفهمیدن این بوده که اونو کسایی جلو در خونه رضا و شکوه گذاشتن و رفت که قانع نمی‌کرد و دوما اینکه پدرو مادرش  به حرف توی نامه بسنده کرده بودن پس بنابراین نمیدونستن. این مورد روشن نشد.

زمانی که دختر عمه سامان میاد و میگه تو منو گول زدی و بعد خواهر سامان میاد پیش سامان و میگه خودش اشتباه برداشت کرده و تقصیر تو نیست خب میشه گفت  خوب نبود چون در صحنه ای سامان و دخترداییش توی رستوران درحالی دیده میشن ک سامان دست های دختر داییشو گرفته درحالی که اشک‌های دختر  رو پاک میکنه و  مثلا میگفت عاشقتم و دوست دارمای خواهرانه  که قانع کننده نبود خیلی سامان نزدیک بود به دختر داییش.

چرا یدفعه  شاهرخ عاشق لیلی میشه این اتفاق خیلی سریع رخ میده که اگه عشق در یک نگاه هم ببینیم به عشق در یک نگاه خوب پرداخت نشده و قانع‌کننده نبود و مثلا میتونست شاهرخ کمی بیشتر با لیلی وقت بگذرونه و از زیبایی باطنی که در لیلی هست عاشق اون بشه.

خرده پیرنگ
خورده پیرنگ های داستان یعنی نویسنده دلایل حادثه را به صورت گره در داستان نقل می‌کنه.

دلیل خیانت لیندا چی بود؟ اونکه دیگه پولدار بود
چرا دختر خاله فرازم اونو نپذیرفت که خیلی دلیل از سر واکنی داشت.
لیلی چه آزار و اذیتی از مردی که به مدرسه اونا میومد دیده بود؟

♣️♠️کشمکش♠️♣️

کشمکش تقابل میان شخصیت‌هاست.

♣️♠️کشمکش ذهنی♠️♣️

درگیری کارکتر با خود بخاطر تردید ها، شک ها و یا دوراهی هایی که باید تصمیم بگیرد را کشمکش ذهنی  می‌گویند.

♟️درگیری ذهنی شروی برای اینکه عشق خیانتکارش رو فراموش کنه، می‌تونست نوعی کشمکش ذهنی مسوب بشه که البته کشمکش کاملی نبود.

♣️♠️کشمکش با اجتماع♠️♣️

زمانی که کاراکتر با یکی از اصول اخلاقی مخالف باشد. بر فرض مثال پسری را تصور کنید که پدر معتادی دارد و سعی دارد که پدر معتادش را ترک بدهد. 

♟️کشمکش با اجتماع در رمان دیده نشد.

♣️♠️کشمکش جسمی♠️♣️

زمانی که شخصیت/شخصیت ها به زور متوسل می‌شوند. مانند دعوا و یا حتی رمان هایی با ژانر حماسی. 

♟️اون زمانی که لیلی کوبید تو گوش ملیکا، می تونست نوعی کشمکش جسمی محسوب بشه. اما اگه بخوام یه نوع کشمکش جسمی کامل رو نام ببرم، می‌تونم دعوایی شاهرخ با تعمیرکار کرد رو نام ببرم.

♣️♠️شخصیت پردازی♠️♣️

شخصیت پردازیت خیلی خوب نبود. یکی از ملاک های بررسی این موضوع، اینه که ببینیم که آیا شخصیت برای خواننده قابل لمس هست یا نه. که متاسفانه مال تو نبود. من اصلا نمیتونستم با شخصیت های شاهرخ و لیلی که میشه گفت شخصت های اصلی محسوب می‌شدن حس بگیرم. رفتارهاشون برام جذاب نبود. ناراحتی اونا باعث پدیدار شدن حس غم توی وحود من نمی شد. در کل اینه شخصیت پردازیت خیلی خوب نبود و جای خیلی زیادی برای پیشرفت داشت.

♣️♠️زاویه دید♠️♣️

ما سه نوع زاویه دید داریم.

1.زاویه دید اول شخص. من!

2.زاویه دید دوم شخص. تو!

3.زاویه دید سوم شخص. او!

اکثر متن های رمانت به سبک زاویه دید اول شخص نوشته شده بود که بین افراد مختلف در گردش بود. اما اشتباهی که داشتی اینجا بود که هم از زاویه دید اول شخص اسفتاده کرده بودی و هم از زاویه دید سوم شخص. این کار اشتباه هست و تو نمی‌تونی که از دو زاویه دید مختلف استفاده کنی. یکیش رو باید انتخاب کنی. و باقی متن ها رو ویرایش کنی.

نکته بعدی هم اینه یه کوچولو دقت کن که اگه میخوای از زاویه دید اول شخص استفاده کنی، افکار و احساسات باقی شخصیت ها رو با قاطعیت بیان نکنی. چون این مورد رو چندبار تو رمان دیدم که اشتباه هستش.

♣️♠️روایت♠️♣️

بعضی وقت ها یه جوری روایت می‌کردی انگار شخصیت یا شخصیت‌ها تو زمان گذشته هستن در صورتی که تو زمان حال بود.

شاهرخ لبخندی میزند و می‌گوید:

- حالا شما چرا کشتی هات غرق شده؟

عصبی سری تکان میدهم و با انکار و صدایی که لرز خفیفی دارد میگویم:

- من؟ نه، من خیلیم خوبم! غرق نشده که کشتی هام!

مثلا تو این بخش، فعل می‌گوید و می‌گویم، یکم تو ذوق می‌زنه. شیوه روایتی نیست که به دل خواننده بچسبه. برای همین بهت پیشنهاد می‌کنم که از این روش اصلا استفاده نکن.

سلام بلند بالایی گفتم و توجه انها به من جلب شد. ملیکا به محض دیدن من خنده هایش قطع شد و سریع به سمتم امد و گفت:

- سلام دخترِ سیلی زن حالت خوبه؟ تو کجا اینجا کجا؟

لبخندی زدم و گفتم:

- سلام،لطفا اینقدر من و شرمنده نکن دیگه، گفتم بیام به دوست خوبم یه سر بزنم.

این بخش هم ادامه همون صحنه هست، اما این دفعه از افعال گفت و گفتم استفاده کردی. این تضاد افعالت توی بخش‌های ختلف، چیز خوبی نیست و خواننده رو زده می‌کنه. بهت پیشنهاد می‌کنم حتما این بخش رو ویرایش کنی.

و در آخر اینکه خیلی به اتفاقات نمی‌پرداختی. خیل ساده از موضوع‌هایی که از مهم ترین موضوعات رمان محسوب می‌شدند می‌گذشتی که این نکته جالبی نبود.

نصیحت‌مانند نبودن روایت: شیوه بیانت برای اتفاقات نصحیت گونه نبود.

استفاده درست از فلش بک: از فلشبک درست و به جا استفاده کرده بودی.

استفاده درست از تلخیص: اول بگم که تلخیص چیه. تلخیص از کلمه خلاصه میاد و به زبون ساده، یعنی اینکه تو به جای اینکه توصیفاتت رو زیاد کنی، روایتت رو خلاصه کنی. یعین از پردازش الکی و بی فایده که باعث خستگی خواننده میشه، جلوگیری کنی. تو همه موقعیت ها از این کار استفاده نمیشه. در موارد خاص از چنین شیوه ای استفاده  می کنن. مثلا کاراکتر در حال سفر هست و به جای اینکه کلی وقت مسیر رو برای خواننده روایت کنی، خیلی کوتاه میگی که بعد از فلان ساعت به مقصد رسیدیم. خیلی شیک و خودمونی.

تلخیصات درست نبودند. چندین بار  جملات یه روز بعد، دو روز بعد، مثلا یه هفته بعد و از این حرفا تو رمانت دیده شد،  اما به موقع ازشون استفاده نکردی. تو برای برای این جور تلخیص ها، صحنه رو یهو می‌پروندی. یعنی تخلیص رو سر نمی دادی تو رمان، بلکه یه قیچی برمی داشتی و کلا یه کات می دادی که وسط رمان که این رمان رو بریده بریده کرده بود. صحنه‌ها و موقعیت‌ها باید تو هم دیگه سر بخورن، ولی تو کات می‎دادی‌شون.

♣️♠️گفت‌وگو♠️♣️

جداسازی دیالوگ از بدنه: این کارو خیلی شیک و تمیز انجام داده بودی که واقعا خوب بود. قاطی شدن دیالوگ با بدنه، هم خواننده رو خسته می‌کنه، هم کیفیت رمان خودت رو پایین میاره. خوشخبتانه تو دیالوگ‌ها رو خارج از بدنه نوشته بوددی.

محتوای دیالوگ‌ها:   اکثر دیالوگ ها، چیز اون قدر خفنی نداشتن. بیشتر  دیالوگ ها مکالمات رومزه  بود که از یه جایی به بعد واقعا داشت حوصله ادم رو سر می برد. دختر یکم از ضرب المثل ها ، یکم از اصطلاحات امروزی، یکم از این چیزا استفاده کن خو. چه وضعشه؟

اندازه دیالوگ‌ها:  اندازه دیالوگ ها اکثرا مناسب بود.

توصیفات و فضاسازی قبل دیالوگ‌ها: متاسفانه اینم نداشتی اخه دختر گل. یکم حالت شخصیت، قیافش، فکرای تو سرش، واکنشش به حرفی که می شنوه، یکم اینا رو توصیف کن بابا. بذار با یه مثال ساده بگم. خودتو فرض که یه جمله خیلی تعجب آور شنیدی.

نکته اول، واکنشت! حتما کلی کف می‎کنی و حتی ممکنه یه حرف خارج از اختیار هم بزنی.

نکته دوم، حالتت موقع حرف زدن! ممکنه دهنت باز بمونه، ابروهات بالا بپره، چشمات گشاد بشه و از این حرفاو.

نکته سوم، فکرای تو سرت! تو کپ کردی. مثلا با خودت میگی وای خدای من مگه میشه. چطور ممکنه! اخه مگه داریم. اینا واکنشای عادی و طبیعی هر فردی در برابر یه حرف شگفتی اوره.

مثلا من یه صحنه رو مثال می‌زنم.

شاهرخ لبخندی میزند و می‌گوید:

- حالا شما چرا کشتی هات غرق شده؟

عصبی سری تکان میدهم و با انکار و صدایی که لرز خفیفی دارد میگویم:

- من؟ نه، من خیلیم خوبم! غرق نشده که کشتی هام!

شاهرخ:

- چشم های ادم ها گواه بر همه چیزه و جنگل چشم های تو حالا ابریه.

بی توجه به جمله اخرش به جمله اولش می‌چسپم و میگویم:

- پس چرا چشم های شما گواه بر همه چیز نیست؟

با جدی ترین حالت ممکن گفت:

- من نمیخوام که باشه.

- چرا نمی خواهید؟

تو خودت یه بار این متن رو بخون. چقدر توش قبل از دیالوگ ها از احساسات و افکار لیلی گفته بودی؟ چقدر تونسته بودی با ظرافت و دقت واکنش های شاهرخ رو توصیف کنی؟ تو این مورد واقعا ضعیف عمل کرده بودی و جای خیلی زیادی برای پیشرفت داشتی.

♣️♠️سیر♠️♣️

سیر: ما سه تا سیر داریم، تند، کند، متعادل. سیر تند، تنده؛ سیر کند، کنده؛ سیر متعادل هم متعادله! حال کردی توضیحو؟

سیرت میشه گفت که متعادل بود. البته متعادلِ مایل به تند. توصیفات کمت، باعث این تمایل به تند شدن سیر شده بود. ولی در کل خوب بود.

فضاسازی:
فضا سازی فقط توصیف مکان نیست.
مثلا در یک قبرستان قرار است قتل اتفاق بی‌افتد خب نویسنده باید برای فضا سازی همه عناصر را توصیف کند یعنی، مثلا "سنگ قبرهای سیاه که با فاصله کمی از هم در یک ردیف به ترتیب کنار هم قرار داشتند کمی قبرستان را به پارگینک ماشین ها شبیه کرده بود. نسیم گرم آرام می‌وزید و خاک های خشک قبرستان را به رقص در‌می‌آورد، با دستم خودم را باد زدم تا کمی از التهابات صورتم که در زیر این آفتاب سوزانِ همچون آتش داشت جزغاله می‌شد کم می‌کرد، جمعیت زیادی در قبرستان بودند اما سکوت مرگباری همه جا را فرا گرفته بود. صدای آرام پاهایی که به زمین کوبیده می‌شد به گوشم می‌رسید، صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد، حتما عابری بود که می‌خواست رد بشود. سایه‌ی بزرگ مرد که بر رویم افتاد، ترس در سلول هایم رخنه کرد، با مردمک های لرزان، هراسان سرم را به عقب برگرداندم که مردی با چشمای آبی که تفنگ در دست داشت.... "

در اینجا نه تنها مکان قبرستان بلکه هوا و آسمان و مثلا ساکت بودن و شلوغ بودن مکان و احساسات کاراکتر  یا چهره مقتول را توصیف کرده‌ایم و از کلمات تشبیه و آرایه های ادبی برای زیبایی متن استفاده کرده‌ایم، در کل از تمام حواس پنجگانه برای خود کمک می گیریم ین موضوع فقط برای قبرستان نیست بلکه برای تمام حوادث و صحنه های رمان است.

فضا سازی رمان شما خوب نبود، مثلا صحنه اول رمان در کنار گرمی هوا و خیابان شلوغ می توانستی از حوا پنج گانه دیگر مثل شنیدن و بویید و.. هم کمک بگیری شنیدن منظورم شنیدن تمام صدا ها هست نه فقط ماشین!
با توجه به داستان من انتظار فضاسازی خیلی قوی تر داشتم، این که شما آ لحظه که دخترک بینا می شود بگویید چه میبیند و با کلمات احساس خوش دیدن را بیان کنید تا مخاطب درک کند و بفهمد.

حقیقت‌مانندی: اتفاقات یک اثر، باید از باورپذیری یا حقیقت‌مانندی برخوردار باشد. نویسنده برای اینکه بتواند اتفاقاتی باورپذیر بنویسد؛ باید در حیطه موضوع خود، اطلاعات فراوان و درستی داشته باشد تا بتواند حادثه‌های باورپذیری را رقم بزند.

اتفاقات رمان برایم تا حدودی باور پذیر بود اما مثلا احساس دخترک به فردی که مسخرش کرده بود می توانستید عمیق تر بیان کنید، تا واقعادرک کنم که چه کار بدی بوده.

گره‌افکنی
یعنی ایجاد یک گره یا سال در رمان
خوب تا اینجا گره ای به چشمم نخورد که جذاب و مبهم باشه و مخاطب را به خواندن ترغیب کند. گره داشتید مثلا ان قسمت که پیرمرد به سراغ دخترک امد و گفت از شاهرخ فاصله بگیر، کنجکاو کننده بود اما اوایل داستان چیزی به چششم  نخورد.

تعلیق: با گسترش پیرنگ، شوق و ذوق خواننده برای ادامه‌ دادن رمان بیشتر می‌شود. تعلیق درواقع همان کیفیتی است که خواننده را کنجکاو به خواندن ادامه رمان می‌کند. نویسنده بایستی طوری به حادثه‌ها بپردازد که رمان دچار تعلیق شود. هرچقدر تعلیق بیشتر باشد، ذوق و شوق خواننده هم برای ادامه دادن بیشتر می‌شود.
خب شما در  اول رمان به این مووضع پرداخته بودید وقتی که شاهرخ قصد کمک داشت اما دخترک رد کرد، حادثه را طوری رقم زده بودید که متفاوت بود و از طرفی هم قبلش حتی نمی شد حدس زد که چه قرار است بشود. اما خب آن قسمتی که پیرمرد به سراغ دخترک می آید، کمی توصیفات را بیشتر کنید و بیشتر به کشمکش ذهنی کاراکتر بپردازید تا مخاطب به وجد بیایید که وای حال چه می شود؟

2-::..ساختار رمان(شامل 4 بخش)::..

1.شروع
داستان دختری روایت میشد که نابیناست و بچگیش به مدرسه نابیناها و راهنمایی و دبیرستانش رو توی مدرسه عادی درس خونده و گاهی اوقات حسرت بقیه رو میخوره و به بیرون هم نمیره چون چون آدمای بیرون گرون تموم میشع واسه همین سعی میکنه بیرون نره و فقط با ثریا یکی از کسایی که توی همین بیرون رفتن و اذیت شدنا باهاش دوست شده بود(میشد داستانش رو هم که چطوری باهم دوست میشن بگی که مثلا ثریا به عنوان کسی ظاهر شده که جلو یکی از آدم های که اذیتش میکردن وایساده) و بعد ثریا پدر و مادر لیلی رو راضی کرده بود باهم تا پارک بشینن و ثریا برای لیلی کتاب بخونه که توی زمانی که اینا تو پارک بودن خیلی تصادفی چشمشون به کلینیک بینایی سنجی میخوره و به اونجا میره.

اشکالاتی که بود این بود که توی پارتی که لیلی ملیکا و شاهرخ رو میبینه و بعد پرش میکنه روی دانای کل و داستان از اون زاویه دید شرح داده میشه یجوری پرش میکنه رو این پارت که اول تصور میشه داستان کام بک کرده به چند سال قبل(درحالی که داستانت اصلا کام بک مستقیم نداشت و گاهی توسط شخصیت ها که اونم به مشکلات و سختی هایی که کشیده بردن پرداخت میشد) و ماجرای تنفر لیلی از مردی که در زمان دبیرستان گفته میشه که البته واقعا بطور کامل هم گفته نمیشه که اون مرد چه کاری کرده (این بدی که که در حق لیلی هم شده از بدی هایی که دیگران کرده بودن بیشتر بود که تا این حد روح و روانشو داغون کرده)

صحنه ای که لیلی رو در مطب میبینیم دکتر سامان گفته میشه (لیلی تنها بیماری بود که دکتر دلش میخواست سر به سر اون بگذارد)که این این خبر رو به خواننده میده که دکتر با لیلی آشنایی دیرینه ای داره ولی در پارت بعدترش عنوان میشه لیلی و ثریا زمانی که به پارک رفتن اتفاقی یه مطب بینایی سنجی میبینن.
 
بنظر همون ابتدا بهتر بود تهمتی که به شاهرخ زده شده بود پرده برداشته میشد چون کش اومدنش باعث شده بود افکاری در ذهن خواننده ایجاد بشه که شاهرخ واقعا لیلی ر و اذیت کرده و به ذهنیت خواننده راجب شخصیت شاهرخ خیلی سمت و سو میداد.

دلیلی که برای جور نشدن پول عمل لیلی آورده شده بود  خیلی خوب بود و در کل در پارت های ابیتدایی عملکردت عالی بود.

2.میانی
در بخش میانی بهم ریختگی مشاهده میشد که جذابیتش رو نسبت به پارت های اولیه کمتر میکرد که دلیلش این بود که لیلی که اول کار متمایز بوداز همه به سبب چشمان نابینایی که داشت  ولی بعد این تمایز ها هی کمرنگ تر و کمرنگ تر شد که بنظرم باید یه دلایل یا ویژگی هایی از شخصیتش میگفتی که اون رو متمایز از بقیه میکرد و دلیل دیگش از دست دادن خط داستانی بود که داشتی بود(لیلی توسط شاهرخ که لیلی فکر میکرد یک خیر ناشناش پول عمل داده عمل میشه و کم کم رمان خط داستانی خودشو ازدست میده و هی رمان از روایت زندگی یک شخص به روایت شخص دیگه‌ای پرش میکنه که بعضی جاهام واقعا حرفه‌ای بود ولی همه‌ی قسمت ها اینجوری نبود.

مسئله ای که وجود داشت زیاد بود اسم ها بود که البته یه سبک هم محسوب میشه و باعث پردازش در ذهن خواننده میشد که جذابیت هم داشت اما بهتر بود در کنار این این اسم ها اطلاعاتی هم وارد رمان میشد که اون اطلاعات هم تو ذهن پردازش میشد.
(بعضی از اسم ها هم نیازی نبود مثلا چرا اسم زن عموی لیلی اورده شد اونکه نقشی رو اینفا نمیکرد و در اینده هم معلوم بود نقشی نداره.)

در مورد اردشیر شخصیت شرور داستان، خب در اغلب داستان ها ریتم اینطوریه که شخصیت بد داستان دسیسه هایی میکنه و دست به شرارت میزنه  و این رمان انگار در آخر میخواست این آدم شرور خودی نشون بوده که با توجه به این ابتدا باید راجب اردشیر که چرا خانواده شاهرخ رو نشونه گرفته بود و دلیل کینه ای که داشت چی بود (اینکه شاهرخ فردی بود که دیگران رو آزار و اذیت میکرد کمی با فضای داستان نمیخونده (این روانی بازیا مال ژانر جناییه!) یهتر بود شاهرخ هم مثل بقیه شخصیت ها عادی و معمولی جلوه بیه که سرگرم مشغله های زندگی اما مهره خطرناکیه و قصد بدبخت کردن یسری ادم رو داره)
 داستان عشقی که لیلی داشت و داستان عشقی بقیه با عملش مثله بقیه شد و دارای تفاوتی نبود که بنظرم باید تفاوتی ایجاد میکردی مثلا مشکلاتی ایجاد میکردی که زمانی که لیلی بیناییشو بدست میاره و عکس العملش با اطرافش و خطراتی که اونو تهدید میکرد به دلیل ناواردی که لیلی داشته (بنظرم داستان عشقی ثریا چنگی به دل نمیزد )
زمانی که زاویه دید سوم شخص تمرکز دیدیش روی شخصیتی میرفت اون شخصیت ثابت میشد و فقط اکتی که شخصیت های دوربرش نسبت بهش داشتن رو میدیدم و دارای الکتی نبود که بعط عکس العملی داشته باشه مثلا:لیلی که شاهرخ شخصیت فعال داشت،حتی فرازم که متوقف شده بود و منتظر فرمایشات لیندا بود و ملیکا که محمد زندگی اونو تغییر میده و از دور میپائیدش و ثریا که حداقل اون حداقل یه فعالیتی داشت که تصمیم گرفته بود زندگیش را تغییری بده.

داستانت تناقض هم داشت مثلا فرازم میگه بخاطره دو قرون پول ملیکا رو ول کرده بود ولی حاضر نبود دختر که پولداره و از خوش شانسیش عاشقشه رو بپذیره و یهو عاشق دختر خالش میشه.

ماجرای عشق  فرازم به دختر خالش صبا زیاد خوب نبود و مشکل داشت کلا. چون اگه در ابتدا فرازم عاشق دختر خالش بوده  پس  خواستشسر راست بود که بره سمت ملیکا و به خاطره پول ولش کنه چرا در وسط درخواست لیندا رو قبول میکنه؟
اگه با نیت خوب به سمت ملیکا رفته و درخواست لیندارو و قبول میکنه چرا اینقدر عشقش نسبت به دختر خالش اینقدر قلمبه میشه؟

3.پایانی
در پارت های آخر وقتی لیلی گذشته‌اش رو میگه اینجوری عنوان میکنه که دبستان و راهنمایی رو در مدرسه و دبیرستان رو در مدرسه عادی بوده(که البته اینکه تو دبیسرتان فقط تو مدرسه عودی باشه خط داستان رو هم بهتر میکنه)در حالی که گفته شده بود فقط در دبستان با نابیناها بوده ، و نکته بعد راجبه این قسمت بهتر بود چیزهایی از گذشته دختر روایت شده که جدیدن مثلا میتونستی اشاره کنی چرا لیلی چرا یه همکلاسی هم دوستش نیس و اینجور چیزا.
بنظر میومد لیلی یسری مشکلات شخصی و یسری مشکلات مربوط به نابیناها داره که بهتر بود اینا تفکیک شه و بیشتر مشکلات نابینا ها رو باز کنی.
در کل در ابتدا مسائل و مشکلات نابینا ها گفته شد و در پارت های وسط و نسبتا اخر مسائل حول محور حقوق زنان و خیانت بود که زیاد روشون کاری نشده بود و مشکلاتی بازگو میشد که با اوردن اسم اینا به ذهنن هر شخصی خطور میکنه.
و توی خیانت غم و اندوه ملیکا چون اواخر پدر و مادرشو از دست داده بود معلوم نبود این زجر و ناراحتی که داره بخاطره خانوادشه یا خیانتی که بهش شده.
در مورد موضوع مسائل زنان هم شروین واقعا اینقدر بد ترسیم شد که انگار عقایدش اینه که زنا نباید فلانکارو کنن و همچین ذهنیتی ایجاد کرده برای خواننده، در حالی که داستان میخواست بگه شروین بخاطر لیندا باورش تخریب شده بود و باور کرده بود همه دخترا مثله لیندان.

 بهتره توی ادامه هم آدما رو خاکستری جلوه بدی نه سفید نه خاکستری تا لیلی به دنبال پدر و مادر واقعیش بگرده.

 

4.ساختار دراماتیک
داستان شیوه روایتش تراژدی بود سعی میکرد احساسات مخاطب رو نشونه بگیره  و تبعیت میکرد از سبک های رمان هایی که ساختار این شکلی دارن که بعضی از اون ها موفق عمل کردن.

توی ساختاری که داشتی زمانی که حالت شخصیت ها توصیف میشد تا خواننده احساساتش رو قلقلک بدی هر چقدر تو این حالات تازگی حس میشد خواننده رو متاثر تر میکرد مثلا فریاد های بی صدا چون تازگس داشت تاثیر خوبی رو روی خواننده می‌گذاشت.

3-::..زمینه(شامل 2 بخش)..:

1.زمینه
بنظرم با پیشرفت رمانت وقتی سه نقطه میذاشتی بهتر بود بگی چند روز گذشته و در کل اینکه داستان همش در روز روایت میشد بهتر بود(لیلی پدر و مادرش که حساس بودن روی لیلی و ثریا که برادرش اجازه بهش نمیداد) شب هم ترسیم شه اینجوری شخصیت ها مستقل تر و اینقدر زندگیشان تحت تاثیر اطرافیان نبود و کمی هم شخصیت ها پخته‌تر بنظر میومدن.
 لوکیشن ها و مکان ها خوب بودن و شبه ای برای خواننده ایجاد نمیکردن.

2.صحنه‌ و صحنه‌پردازی
در بیشتر صحنه ها ته رنگی از تراژدی توشون دیده میشد و صحنه های عاشقانه رمان فقط روی لیلی و شاهرخ فوکوس کرده بود با اینکه رابطه های عشقی رمان زیاد بودن .داستان محمد و ملیکا  و سامان و ثریا و شروین و سارا و فرازم و لیندا و صبا بنظرم باید رابطه عشقی لیلی و شاهرخ در محوریت قرار میگرفت و بعد اول رابطه ثریا و  بعد رابطه شروین و بقیه رابطه  در حاشیه قرار میگرفتن که بنظرم صحنه های رابطه شروین بیشتر از صحنه های رابطه ثریا بود که دلیلی نداشت.

 

بدنه

بدنه و دیالوگ باید متناسب با لوکیشن و زمان رمان نوشته شود. بر فرض مثال اگر رمان در دوران پهلوی اتفاق افتاده است، بدنه رمان نیز باید آن  زمان را نشان دهد و  دیالوگ‌ها هم باید لحن دوره پهلوی را بگیرند.

اما نویسنده نباید در بدنه رمان از لحجه ان مکان و یا ان دوره استفاده کند. اما استفاده از لحجه در دیالوگ مشکی ندارد.

مشکلی در این باره ندیدم بدنه به خوبی تونسته بوده زمان و مکان زندگی لیلی رو به نمایش بزاره، لحجه‌ی خاصی دیده نشد و همه چیز خوب بود.

لحن
به شیوه‌ی پرداخت نویسنده نسبت به موضوع رمان یا داستانش را لحن می‌گویند.
لحن به سه دسته تقسیم می‌شود:
1-ادبی
2-معیار
3-محاوره‌ای(گفتاری)

لحن رمان شما معیار بوده، پرش لحن نداشتید و به خوبی از عهده‌ی به قلم کشیدن این لحن براومدید

ملاک های پایه یک منتقد

1_نام رمان:

زمانی که ما قصد خوانش یک رمان را داریم‌در نگاه اول نام رمان است که به چشم می‌خورد. بهتر است نام به دور از کلیشه، زیبا و خوش اوا، متشکل شده از یک تا چهار بخش و مرتبط با محتوا و ژانرها باشد. 

نام رمان شما از دو کلمه تشکیل شده بود که می‌شد به عاشقانه بودن نام رمان و هماهنگی با محتوای رمان پی برد. شاید بتونم تا حدودی به اجتماعی بودن هم ربط بدم ولی معمایی، آم نه!

از نظر اندازه مناسب با قوانین‌انجمن بود اما از دو کلمه متشکل شده بود که چشم در اون کلیشه‌ای هست. (رمان چشم‌هایی به رنگ عسل، چشمان سرد) حتی کلمه‌ی اول شما هم کلیشه‌ایه(جنگل اسرار، جنگل عشق و...) اما ترکیب نام‌کلیشه نیست. زیبا و خوش اوا هست و از نظر می‌تونه خواننده رو جذب کنه اما بهتره از کلیشه نویسی نام دوری کنید. 

2_خلاصه رمان: 

خلاصه رمان قسمتی است که نویسنده به حداقل کلماتی که در دسترس دارد بیشترین توانش رو به نمایش میزارد, در خلاصه باید به میزان اطلاعات خوبی برای جذب مخاطب استفاده کرد و همچنین خوب است که در خلاصه ابهام باعث جذب مخاطب شود. اندازه درست خلاصه تقریبا ۵ خط تا ۱۰  است.

خلاصه از نظرم با اینکه اطلاعات مناسب داشت ولی جالب نبود، شایدم چون ابهامی برای جذب مخاطب نداشت این‌جوری به چشم می‌اومد اره با محتوا و ژانرها همخوانی داشت و از اندازه‌ی مناسبی برخوردار بود ولی بهتر بود یکم هیجان‌انگیز تر با ابهامات بالاتری نوشته بشه، سطح کلمات در خلاصه بهتره ارتقا پیدا کنه، وقتی رمان معیار هست بهتر نیست خلاصه‌ای ادبی با ارایه های بیشتر نوشته بشه که همه‌ی رمان از یک لحن پیروی کنه؟ خلاصه یکم کلیشه شروع شد(داستان دختری که، روایت دختری و.. کلیشه هست) ولی خب کلمات زیاد کلیشه نبودن ولی می‌تونستن جدیدتر هم باشن.

3_مقدمه رمان:

مقدمه را بخواهم ساده بیان کنم روایتی است که در عین تکمیل خلاصه، احساسات رمان را به نمایش می‌گذارد. 
اندازه مقدمه خوب بود و کاملا با ژانر اول هماهنگ بود، اما مابقی ژانرها زیاد دیده نشد(دیده شد ولی کم) اما چون مقدمه‌ی جذاب و خوبی بود از نظرم کامل بود^^
فقط تکرار عشق در مقدمه قشنگ نیست، سعی کنید از کلیشه ها دوری کنید و از کلمات جدید تر استفاده کنید.

6-::..ایده‌ رمان(شامل 3 بخش)..::
 
1.ایده
دختری نابینا بعد از سپری کردی روزهای سخت که به واسطه نابینایی‌اش داشته که اول حتی فکرم نمیکرد بینایی‌اش رو بدست بیارا و توسط شخصی به اسم شاهرخ ساپورت میشه و بینایی‌اش رو بدست میاره (شاهرخ فردی بود پولدار که زود به دختری دل نمی‌بست و عاشق نمیشده و آدمی دارای عقاید و اخلاقیاته و به نسبت مهربون بود) و(لیلی در یک خانواده نسبت به بقیه خانواده های تو رمان با فرهنگتر که در واقع فقیرن البته زیاد روی فقرش مانور داده نمیشه) بعد از اینکه لیلی عمل میشه و بینایی‌اش رو بدست میاره اول سوتفاهمش رو میفهمه و سعی میکنه جبران کنه که بعد بیرون رفتن با شاهرخ،شاهرخ میگه اگه میخواد اون رو ببخشه باید به قصر بیاد و به خواهر افسردش کمک کنه که لیلی‌ام میپذیره.
[داستان کلش به ایده سوتفاهم و عمل و معذرت خواهی پرداخته شده که همشون ساده بودن و یه روزه اینا میتونست برطرف شه تو میتونستی با کمی پیچیدگی موضاعات دیگه‌ای رو هم وارد داستان کنی.مثلا اینکه پدر لیلی بازنشست میشه و لیلی به دنبال کار میگرده و غیره و غیره ]
البته این روند در کل خوبه خیلی نزدیکی آهسته و پیوسته داره شکل میگیره اما احساسات عشق و عاشقی با زود بروز داده شدنشون این روند رو خراب میکنه و برخلاف شکل گیری رابطه ها و نزدیک شدنا که دارای دلیل بود، احساسات خیلی سریع و بدون منطق بود مثلا یه سری اشاراتی که در ابتدا شد شاهرخ عکس رو روی میزش میذاشته و تازه ازش انرژی‌ام میگرفته نه تنها اینا از لحاظ منطقی خوب نیست بلکه خیلی روند رو خراب می‌کرد این اشاره‌ها نشوندهنده این بود که شاهرخ علاقه شدیدی به لیلی پیدا کرده بود.(چجوری آخه همچین چیزی تو دیدار اول دختر و پسر امکان پذیره)
و کلا میخوام بگم موقعیت هایی که خواننده رو مبهوت کنه نداشتی، رمان و اینکه لیلی‌ام خیلی استقلال فکری نداشت و اینکه ندیدم احساساتی بصورت معقولانه‌ای درونش شکل بگیره.
+ در کنار اینا زندگی چند نفر دیگه در جریانه.
زندگی شروین بد نبود ولی اینکه شروین توی سوپر‌مارکت عاشق دختر چاق و عاشق تنقلات میشه خیلی دور از ذهن نیس و همچین انتظاری میرفت البته روند شکل گیری رابطشون به واقعیت خیلی نزدیک بود و اینکه حساسیت ها و اینکه کسی که توی سوپر کار میکنه نمی‌تونه به مشتریاش نزدیک بشه و خیلی حواسش هست یه وقت اتفاقی نیوفته، رو خیلی خوب به نمایش گذاشتی.
اردشیر از فرازم میخواد که خیانت کنه، به ایده و داستانی که اینا دارن نپرداختی و شخصیت اردشیر و کارایی ک میکرد کلیشه‌ و تکراری بود.
ثریا با تماس پسری که دکتره تصمیم میگیره باهاش دوست بشه میتونستی تو این قسمت ثریا حضوری با اون دکتر آشنا بشه و حرصایی که میخوره و کل داستانش تو حاشیه‌اس .روی شخصیتای دیگه هم کم پراخته شده بود مثل ثریا اما تو حاشیه نبودن ولی سعیت برای تو حاشیه بردن ثریا کامل معلوم بود.
 
 
 
2.کلیشه‌ای بودن
اینکه لیلی نسبتا فقیره و شاهرخ دارای قصر و پولداره خب کلیشه‌اس و تکراریه.
جوری که کارهای اردشیر رو به نمایش گذاشتی،شکنجه ها و حالت روانپریشی،درکل شخصیت بد کلیشه‌ایه
لیلی شیطنتی نداشت شبیه دخترای مثبت بود و یه شکل کلیشه‌ای داشت.
شاهرخ چرا اون شخصی که با اون اشتباه گرفته میشه و صداشون شبیه به‌ هم بود رو مجازات میکنه چرا جزییاتش گفته نمیشه و یه تصویر کلی میبینیم و شده بود شبیه خیلی از رمانای جنایی که خوندم.
مادر لیلی و ثریا تا حدودی ملیکا و شروین(فقط شخصیت شروین و ملیکا وگرنه داستانشون چون فقط گفته میشه خیانته تکراریه) به دور از کلیشه‌اس.
 
3.ایده‌دهی
میتونستی اولین آشنایی شاهرخ و لیلی رو اینطوری قرار بدی مثلا لیلی توسط ثریا کلیپی از شاهرخ میبینه و از صداش دچار سوتفاهم میشه و تصمیم میگیره نقشه‌ای بکشه و شاهرخ رو به پلیس معرفی میکنه.
داستانت در مورد یه دختر نابینا بود که خیلی زودم بیناییشو بدست اورد میتونستی داستان رو به جای یه دختر فقیر و یه پسر پولدار باشه پسر رو دارای عزت نفس و در مورد زیبایی یاطنیشون حرف میزدی.
شاهرخ رو میتونستی بگی عاشق گردشگریه و به کوهنوری و صحرا گردی علاقه زیادی داره و همینا باعث میشه ثریا و ملیکا و لیلی با شاهرخ به مسافرت برن و اونجا کشمکش شاهرخ و لیلی و عشق و عاشقی اتفاق بیوفته نه سوار ماشین (لیلی خودشو میخواست پرت کنه پایین)(اولین دیدارشونم جلوی ماشین شاهرخ بود و خیلی اتاقا اگه دقت کنی تو ماشین اتفاق افتاد)
میتونستی در قسمتی که ملیکار و شاهرخ با لیلی آشنا میشن فرازم هم تو ماشین باشه و کم‌کم رابطه ملیکا و فرازم خراب شه.
داستان عشق و عاشقی ملیکا و شروین؛آشناییشون-باهم به کجا رفتن-و زمانی گه رفتار مشکوک انجام میدن رو به تصویر بکشی.
 
7-::..توصیفات(شامل 5 بخش)..::
 
1.توصیف مکان
توصیف مکان‌های ثابت مثل خونه شکوه خوب بود و باغی که درون قصر شاهرخ بود هم خوب ترسیم شد اما خود قصر خوب و کافی توصیف نشد.
بهتر بود جاهایی که میرفتن هم برای اینکه خواننده حوصله به خرج بده و دقیقا قسمتی از پارتی که گذاشتی رو بخونه باید ترسیم میشد و جزییات مکان ها رو میگفتی مثلا فقط به گفتن کتابخونه  و پارک بسنده نمیکردی و جاهایی از اونو توصیف میکردی حتی اگه شده به صورت مبهم و از زبان لیلی.
 
2.توصیف ظاهر
توصیفات ظاهر شاهرخ فردی داری اندام ورزشی به تصویر کشیده شد  که کلیشه‌اس میتونستی گاهی از رنگا کمک بگیری و به توصیف لباس شخصیتا و تنوعی که توی لباسشون ایجاد میشه اشاره کنی.
توصیف قسمتی که لیلی برای دومین بار به خونه شاهرخ میره رنگ روسری لیلی و شالی که از ملیکا میگیره رو خوب با خصوصیت شخصیتا هماهنگ کردی که انگار سلیقه خودشون بوده.
تنوعی رو توی توصیفات ندیدم مثلا فقط چشم لیلی گفته شد سبز جنگلی که میتونستی بگی چشم‌هایی که رگه‌هایی به رنگ سبز تیره در پس‌زمینه از رنگ سبز یشمی گردی مردمک رو محاصره کرده بود بطوری که حلقه‌ای سبز رنگ و گردی تیره مانند تیرگی شب در چشمان دختر نگاه ها‌را خیره کرده بود.
یسری شخصیتا ظاهرشون توصیف نشد، ظاهر ثریا و شروین مثلا چه نوع دماغی داشتن ظاهر لیندا آیا تیپش جلف بود یا لوند بود شبیه پولدارا بود؟ میتونستی روی اینا بیشتر کار کنی.
 
3.توصیف زمان
من ندیدم جایی زمان رو توصیف کنی به جز زمانی که ثریا به ساعتش نگاه میکنه، فقط گاهی به صبح و شب اشاره میشد که میتونستی با گفتن زمان و ایجاد تنوع در اون گذر زمان رو به‌ وجود بیاری  که خواننده هم گذر شب و روز و اتفاقایی که هرروز برای شخصیتا میوفتاد رو حس کنه.
بنظرم اینکه گذر زمان در رمانت حس نشد دو دلیل داشت اینکه داستان در مورد موضوعاتی مثل سوتفاهم و عذرخواهی که میتونست دو روز حل و فصل بشه بود و دوم اینکه اتفاقات و موضعات رمان کم بود و کافی نبود و راوی هم خیلی نامنظم به داستان شخصیت ها میپرداخت.
 
4.توصیف حرکات
توصیف حرکات و احساسات(حرکاتی که برای پنهان کردن احساساتش داره)تا پارت شیش خیلی خوب بود زمانی که دشتاش میلرزه رو خوب توصیف میکنه و اینکه ناتوانی‌هایی هایی که داره رو خوب به نمایش میذاره ودر ادامه هم میتونم بگم توصیف حرکاتت خوب بود مثلا زمانی که لیلی خودش رو به آیفون میرسونه و خودش رو به سختی روی مبل میندازه و زمانی که عصا به‌دست وارد حیاط میشه، اما خوب میشد اگه  این توصیف حرکات که بیشتر ناتوانی لیلی رو نشونه میرفت شخصیتش رو نشون میداد.
بطور مثال
لیلی دستش را روی برجستگی‌های صورت مادرش گذاشت و درحالی که صورت خودش را لمس میکرد خیلی دوست داشت اولین چیزی که میبیند صورت خودش و آدم‌های دورش باشد.
 
 
5.توصیف احساسات
توصیف احساسات در ابتدای رمان خیلی جالبه و باعث ایجاد ذوق و شوق در خواننده برای خوندن ادامه‌ی پارت‌ها میشه.
احساس انزجاری که از طرف مقابل داره و اینکه احساسا لیلی اینجوری شکل میدی و اینکه  به شدت متنفر میشه خوبه و نشون میده درونگراس بیشتر و جالبه. ولی با ادامه پیدا کردن این‌ دست رفتارا، باید در نظر بگیری لیلی‌ام مثله دخترای دیگس و کمی لطافت نیاز داره تو با توصیف احساسات که ازش کردی [مثلا جایی خودش رو میخواد پرت کنه پایین و رفتارای یهویی] ،اون رو آدم روانی جلوه دادی بدتر اینکه شاهرخ اون رو برای کمک به خواهرش که به خاطر خیانت و از دست دادن عزیزانش به شدت آسیب دیده به قصر و پیش خواهرش میبره تا اون رو کمی تسلی بده و یجورایی لازمه که لیلی از هر نظر معقول باشه.
یه جایی میگی هیچ‌کس از ذوق و شوقی که لیلی داشت برای بینا شدن آگاه نبود جز خدای بالاسری‌اش. خب این درست نیست چون هرکسی میتونه تصور کنه که یه نابینا چقد میتونه خوشحال شه وقتی میخواد بینایی‌اش رو بدست بیاره، جمله رو طوری نوشتی انگار حالا چه غم درونی میخوای بگی که کسی متوجهش نیس.

الگوی طرح
شامل نه بخش هست؛ که در ادامه باهم بررسی خواهیم کرد اما توجه داشته باشید وجود تمام الگو ها الزامی نیست!

الگوی طرح جستجو:

یعنی شخصیتی به دنبال چیزی حیاتی باشه، خب شاهرخ که از همان ابتدای رمان قصدش کمک به لیلی بود اما لیلی دست رد به این موضوع زد و او از راه های دیگری این کار را انجام داد  به زندگی لیلی رنگ بخشید، در همین راستا شاهرخ از مرد مغروری که در پارت های اول نشان داده بودید تبدیل به مردی رعوف و مهربان شد اما باز هم این تغییر زیاد مورد توجه نبود چرا از همان پارت اول ما متوجه مهربانی شاهرخ شده بودیم یعنی کاراکتر شما در این راه تغییراتی نکرده بود جز این که عاشق لیلی شد.

الگوی طرح انتقام:

همون‌طور که از اسم الگو پیداست، شخصیت به دنبال گرفتن انتقام از فرد خاصی هست، خب این موضوع در رمان شما وجود نداشت، درست است که لیلی از شاهرخ نفرت داشت اما باز هم اقدام به انتقام از او نکرد.

الگوی طرح عشق:

شخصیت هایی که عاشق هم باشند و در مسیر عشق خود با موانعی روبه‌رو بشن، این مورد در رمان شما وجود داشت، عشق لیلی و شاهرخ، شما به این موضوع به خوبی پرداخته بودید و در تمام مراحلی که در سر موانع برای رسیدن به هم غمگین می شدند یا وقت رسیدن به هم خوشحال می شدند من توانستم ان احساس را  درک کنم. موانعی که بکار برده بودید هم متناسب با موضوع شما خوب بود اما می توانست هیجاتی تر باشد که با توجه به پارت های اخرتان و تهدید ان پیرمرد، ان طور که دریافتم این اتفاق قرار است بیوفتد.

الگوی طرح ماجراجویی:

شخصیت به دنبال ماجراهایی متفاوت هست و در سفر و..  با ماجرایی روبه‌رو میشه که رقم زننده صحنه های رمان میشه‌، این الگو در رمان شما مشاهده نشد.

الگوی طرح تعقیب:

شخصیت اصلی یا فرد دیگه که ممکن است دوست و یا دشمن او باشه، در حال فرار با یک دلیل محکمی باشد، خب این مورد در رمان شما کمی دیده شد فقط ان قسمت هایی که فرزام به دنبال لیندا بود، یا ان وقتی که لیلی بخاطر سوتفاهم از شاهرخ گریزان بود.

الگوی یکی علیه همه:

شخصیت یک نماد اخلاقی جامعه که نیروی مخالف قوی‌تری اون رو تهدید می‌کنه، در راستای این الگو می شود به لیلی که روحیه فداکارانه دارد اشاره کرد، شخصیت منفی شما هنوز به داستان نیامده اما شما در گوشه و کنار رمانتان به حضور یک فرد که خوبی هیچکس را نمی خواهید اشاره کرده بودید، وارد شدن دیر ان فرد خوب است زیرا در این مدت ما شاهد شناخت بیشتر به شخصیت های فداکار و مهربان هستیم.

الگوی طرح ادم جدابافته:

شخصیت اصلی، ضدقهرمان و منزوی که نمی‌خواد وارد جامعه بشه، اما طی اتفاقی باید تصمیم بگیره که به رویارویی بپردازه... خب این مورد درمورد شاهرخ صدق می کرد که شاهرخ فردی بود که از شلوغی فراری بود و سعی میکرد در خلوت باشد اما بعد از اشنایی با لیلی پا در این راه نهاد اما هنوز به نتیجه نرسیده بودید که ایا شاهرخ از پیله تنهایی خود بیرون میاید تا اجتماعی شود یا نه؟

الگوی طرح قدرت:

معمولا در ابتدا شخصیت آدم ضعیفی هست و به خاطر بلندپروازی یا.. اوج میگیره، این الگوی طرح هم در رمان وجود نداشت، زیرا لیلی هنوز همان دختر رعوف اول داستان است.

الگوی طرح تمثیل: 

شخصیت باید دارای عقاید خاص باشه و نویسنده اتفاقات و عقاید شخصیت‌ها رو به تصویر بکشه.
شما می توانستید این الگو را در رمانتان ایجاد کنید، مخصوصا که شاهرخ ادمی بود که در کنار قیافه اخمو و جدی اش دست در کار خیر داشت، خب در همین راستا می توانست از یک عقیده خاصی که مخوصا خودش است پیروی کند اما به ان نپرداخته بودید.

 


قلم نویسنده
کلمات استفاده شده:
نویسنده نباید از کلماتی استفاده کنه که ساده و ابتدایی یا سخت و بدون مفهوم باشن، کلماتی که شما در متن استفاده کرده بودین خوب بودن اما ساده بود در صورتی که شما در لحظاتی که لیلی غمگین بود می توانستید کلمات جدیدی برا به نمایش گذاشتن احساسش بکار ببرید.

جمله بندی:
ساختار جملات شما صحیح بود. شما از افعال خوبی استفاده نموده و اندازه ساختار جملات هم صحیح بود

آرایه‌:
استفاده از آرایه ها نه تنها به متن شما جذابیت می بخشد بلکه نشان از پختگی قلم شما می دهد، شما در رمان برای بیان عشق و غم و نفرت و شادی.. می توانستید از ارایه های بسیاری کمک بگیرید اما استفاده نکرده بودید.

اصول درست نویسی و ویراستاری:
مشکلات ویراستاری مشاهده نشد

بررسی ممنوعه‌ها:

🔞توسط دست مردانه‌ای با نیروی بسیار قوی به سمتی کشیده می‌شوم و این کشیدگی تا وقتی ادامه پیدا می‌کند که در جایی سفت و گرم پرت می‌شوم. هنوز مغزم شروع به پردازش اطلاعات نکرده که به سرعت از آن شی سفت که احتمالا بدن و آغوش یک شخص است جدا می‌شوم.

🔞ناخودآگاه بود که وقتی نزدیکش شد دستش به سوی چند تار موی بیرون آمده از روسری‌اش رفت و آن‌ها را نوازش کرد.

🔞لیلی بوسه‌ای بر دستش زد. (لیلی و شاهرخ)

بررسی رمان از دیدگاه خواننده:

ایده رمان خوب بود، ولی نحوه روایت خیلی کسل‌کننده و حوصله‌سر بود.

گره‌های ریز و کمی تو رمان وجود داشت که اشتیاق و کنجکاوی رو کلا از خواننده گرفته بود.

یه سری اشتباهات توی انتخاب زاویه دیدت داشتی که خواننده رو اذیت می‌کرد.

علاقه ناگهانی شاهرخ به لیلی هم یکم برای خواننده غیرقابل باور بود.

صحنه‌ها هم به جای سر خوردن تو هم، یهو بریده می شد که این خیلی جالب نبود.

سخن منتقد با نویسنده:

در کل رمان‌ جذابی داشتید و من از خوندنش خیلی لذت بردم. یه سری اشکالات کوچولو داشت که حذف اون‌ها به زیبایی بیشتر رمان‌تون خیلی کمک می‌کنه.

امیدوارم که این نقد، نقد خوبی براتون بوده باشه و از اون بهره لازم رو برده باشید.

با آروزی موفقیت برای شما، قلم‌تان مانا🌹

●تیم منتقدان نودهشتیا●

یاعلی!

@ h.noora

  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...