رفتن به مطلب

رمان «پناهِ سودا»|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  پناهِ سِودا

نام نویسنده: ستایش خطیبی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، طنز

خلاصه:

سِودا توفیقی مقدم یک دختردرس خون بچه مثبت ولی شیطون که تو یک خانواده چهار نفره زندگی می‌کنه یک خواهربیست و چهار ساله داره که برای کارشناسی ارشد می‌خونه، چند ماهی میشد که از ورود سوِدای بیست ساله به دانشگاه گذشته بود اما با ورود محمدمسیح تهرانی مقدم بیست و چهارساله به مدت سه ماه جای یکی از استادهای سودا برای تدریس میاد و خب کی می‌دونه قراره چی بشه و چه اتفاقاتی بیوفته؟ حتی نویسنده هم نمیدونه قراره چی رقم بخوره چه برسه به شما خواننده‌ی عزیز!

مقدمه:

- یک جا از پویا جمشیدی یه جمله خوندم اونم این بود که... من یا از اول نباید می‌دیدمش، یا وقتی هم دیدم نباید بهش وابسته می‌شدم، زمان رو نمی‌شه به عقب برگردوند و خاطره‌ها رو نمی‌شه دور انداخت!

و می‌دونی چیه، بدیِ دلتنگی اینه که نمی‌شه با کسی قسمتش کرد...!

گالری رمان «پناهِ‌سودا»|ستایش خطیبی کابر انجمن نودهشتیا

معرفی و نقد و بررسی رمان «پناهِ‌سودا»|ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا

ویراستار: @ ELFLokee

ناظر: @ Psycho

@ مدیر راهنما  @ N.a25

ویرایش شده توسط seta._rh
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1

 

با کلی سعی و تلاش کفشدوزک بال قرمز با خال‌های مشکی را با انگشتانش گرفت و بر روی کف دست چپش گذاشت، کفشدوزک حرکت کرد یک جورایی با آن حشره کوچک بازی می‌کرد.

دنیا کوله‌اش چادرش را جمع کرد تا زیر پایش نرود تند- تند پله‌ها را پایین آمد و دنبال سودا گشت که نگاهش خورد به دختری با قد صد و شصت و پنج سانتی متر که به نظرش آمد درگیر چیزیست، با کنجکاوی به سمتش رفت و گفت:

- سودا داری چیکار می‌کنی؟

سودا با خنده ای که روی لبانش بود گفت:

- وای دنیا بیا ببین این‌و، الهی خیلی گوگولیه!

دنیا کنار سودا ایستاد و سودا دستش را طرف دنیا گرفت گفت:

-این قرمز خال‌خالی و نگاه کن آخه چقدر خوشگله!

دنیا خندید و گفت:

- الآن باز می‌خوای مثل دفعه قبل می‌خوای کلی منتظرمون بزاری تا از این کفشدوزکه دل بکنی؟

سودا تند گفت:

- نه بابا الان می‌زارمش اینجا بریم.

جلو رفت و کفشدوزک را روی برگ یکی از گل ها قرار داد و گفت: خب کفشدوزکه چهل و سوم من باید برم؛ خدافظی گوگولیم.

و بعد صاف ایستاد و به طرف خواهرش دنیا رفت و گفت:

- خب من کارم تموم شد بریم.

دنیا چند ثانیه طولانی نگاهش کرد و بعد با تأسف سری تکان داد و بعد حرکت کرد سمت کوچه پشتی اداره‌ی آموزش و پرورش و گفت:

- می‌ترسم آخر سر عقلت و از دست بدی خل و چل بشی کسی هم نیاد بگیرت بمونی رو دستمون؛ آخرشم بترشی دیگه!

سودا که از دست او لجش گرفته بود دوید سمتش و مشتی بر بازوی خواهر بزرگترش کوبید و گفت:

- دنیا می‌زنم وسط همین خیابون سلف سرویست می‌کنم ها! با من سرشاخ نشو!

دنیا چپ- چپ نگاهش کرد و گفت: خواهر بزرگترتم احترام بزار بهم، بعدشم حیا لطفاً!

سودا کلافه نفسش را بیرون داد و زیر لب آرام گفت:

- خدایا چی می‌شه تا چند وقت دیگه باید صبر کنم تا شر این آدم و از سر من بکنی و من راحت بشم؟

دنیا که سوار دویست شش سفید رنگش شده بود بعد استارت زدن ماشینش بوقی زد که باعث شد سودا از جایش بپرد و به سمت ماشین برود در را باز کرد و سوار ماشین خواهرش شد و دنیا به سمت خانه راند.

در بین مسیر  سودا دست به جلو برد و ضبط را روشن کرد دکمه های بعدی و قبلی را زد تا به موزیک دلخواهش که یک آهنگ شش و هشت بود رسید و شروع کرد به هم‌خوانی کردن با موزیک، دنیا نگاهی به او کرد و بعد حواسش را به جلو  داد گفت:

- اگر یکی ببینه تو این چرت و پرتا رو گوش میدی‌ها باورش نمیشه.

سودا:

- بابا خواهر من درسته ما مذهبی هستیم ولی خب قرار نیست که  از چیزهای موردعلاقمون بزنیم، الان همین خوده من آدمی هستم که هم آهنگای خارجی و ایرانی و دهه شصت و هفتادم، هم مداحی‌ام و، هم رپ‌ام و، و هم شیش و هشتم و گوش می‌دم، به همه چی هم اعتقاد دارم و منطقمم که نگم دیگه برات، بابا نمی‌شه که خودمون و فقط مجبور به یک کار کنیم که! البته فقط من نیستم‌ها کلی آدم دیگه که با من هم عقیده هستند هم وجود دارن و اگر بیاریشون اینجا و حرفام و بشنوند طرف من و می‌گیرن. 

دنیا خندید و گفت:

 -برو خداروشکر کن یکسری ها اینجا نیستند این حرفت و بشنوند وگرنه سرت الان از تنت جدا بود. بلاخره می‌دونی که چجور آدمی هستند!

سودا:

- امان از دست طایفه پدری، حالا خوبه خود بابا و عموها و عمه هم با من موافقن من نمی‌دونم زندایی عمه و خاله و اَره و اوره طایفه بابا چی میگن این وسط، من نوکر حضرت فاطمه و حضرت علی و امام حسن و امام حسین و حضرت رقیه بقیه‌شون هم هستم تا وقتی که زنده ام به بچه هام هم یاد میدم تا آخر سرباز و نوکرشون باشم ولی خب من عقیده‌ام این‌جوریه، اصن خود اون بزرگوار ها هم این عقیده من و ممنوع نکردن که، کردن آیا؟

دنیا سری تکان داد و گفت:

- باشه حالا تو حرص نخور الآن سکته می‌زنی، آهنگت و گوش بده.

سودا برگشت به مود آرامش و «باشه» ای  تحویل دنیا داد و دنیا در دلش با خود گفت:

- این دیگه چه اعجوبه ایه، با اینکه بد بی‌راه هم نمیگه ولی، خدا کنه بچه‌هاش به این نرن، دختره‌ی غُد و سرتق!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

@ _NAJIW80_  @ جانان بانو  @ Asma,N  @ Masi.fardi  @ So.Bloom  @ S.malkzad  @ Saba_82  @ Saba  @ ice_queinnn.t.f  @ Red_girll  @ masoo  @ ta-ra  @ GZahra  @ SARAM  @ سحــر🎼  @ Ayda.r  @ ماهی   @ Blue Moon   @ Nasim.M

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part2

 

بی‌قرار زنگ آیفون را پشت سر همدیگر می‌زد روی پنجه های پایش بلند می‌شد دنیا گفت:

+ باز چته چرا این‌جوری بی‌قراری؟

گوشه لبش را گاز گرفت و گفت:

- بابا دارم می‌ترکم! نیاز به دستشویی دارم!

دنیا پوکر فیس نگاهش کرد سودا با غر- غر گفت:

- پس این مامان کجاست؟ چرا در و باز نمی‌کنه به خدا دارم می‌ترکم تمام شرف و آبروم به چوخ می...

با صدای زری خانم همسایه‌اشون که از پشت سرشان آمد حرفش را خورد:

- سلام دخترها، منتظر مامان‌تون نباشید، رفته خونه خاله‌تون گفت بهتون بگم برید اونجا!

سودا لبخند زورکی زد دنیا تشکر کرد و زری خانم را که یکی از فضول های محل بود رد کرد و رو به سودا گفت:

- می‌خوای الان چیکار کنی؟

سودا کلافه نگاهش را دورتادور محل چرخاند و بعد مردد به دنیا نگاه کرد که باعث شد دنیا با شک و چشمان ریز شده او را نگاه کند گفت:

- سودا چی توی اون سرت میگذره؟

سودا پوست گوشه لبش را گاز گرفت و گفتی:

- می.گم چادرم و می‌گیری؟

سودا با اصرار گفت: می‌گیری یا نه؟

دنیا نگاهی به سر و ته کوچه انداخت و گفت: بده چادرت و.

سودا تند چادرش را درآورد و به دنیا تحویل داد کوله‌اش را هم همین، به طرف در رفت یکی از پاهایش را گوشه در گذاشت و خودش را بالا کشید و محافظ های بالای در را گرفت و آن یکی پایش را هم روی دستگیره در گذاشت و کامل خودش را بالا کشید و خودش را از روی در رد کرد، داخل حیاط روی دوتا پایش فرود آمد بلند شد و دستانش را تکان داد و به طرف در رفت و دستگیره در راه کشید و باز کرد دنیا وارد خانه شد و چادر و کوله را گذاشت تو بغل سودا و گفت:

 - این دفعه آخره ها دفعه دیگه نبینم این کارا رو!

سودا زوری باش‌ای گفت و طرف در ورودی رفتند و در راه با کلید یدکی که همیشه زیر گلدون می‌گذاشتند باز کردند و داخل رفتند سودا تند به سمت سرویس رفت تا کارهایش را بکند دنیا تلفن را برداشت و به مادرش زنگ زد و مادرش گفت که آنها لباس هایشان را عوض کنند و به خانه خاله‌اشان بروند، آن‌طور که مادرش می‌گفت انگار شبه خواستگاری دخترخاله شان بود، همان دختر خاله‌ای که با آنها از زمین تا آسمان فرق داشت هرشب به مهمانی های آن‌چنانی می‌رفت و خودش را در آرایش غرق می‌کرد.

البته دختر خاله تنی‌شان نبود و ناتنی بود، اخلاقشان باهم هم‌خوان نبود و نمی‌توانستند به راحتی باهم ارتباط برقرار کنند، در بلاتکلیفی مانده بودند که چکار کنند، بروند یا در خانه بمانند، دنیا بلند شد و گفت: سودا بلندشو برو حاضرشو بریم خونه خاله، دلم نمی‌خواد خاله ناراحت باشه که چرا ما نرفتیم و این چیزها.

سودا:

- من نمیام دنیا تو میخوای بری برو حوصله ندارم.

دنیا کلافه نگاهی کرد و گفت: تو نیای منم نمیرم، بلندشو دیگه.

سودا:

- اصلا به مامان زنگ بزن بگو نمیایم.

دنیا به مادرش زنگ زد و گفت اما خب مادرش گفت بهتر است بروند و در مجلس باشند!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط seta._rh
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3

 

سودا حرف های مکالمه مادر و خواهرش را شنید و گفت:

- این مامان ماهم بی‌کاره ها خب آخه به ما چه که این زنیکه داره براش خواستگار میاد؟ برادرزاده شوهر خاله است نه ما که!

دنیا:

- انقدر غر نزن سودا سرم درد گرفت برو دوش بگیر بیا بعدش من برم.

سودا درحالی که زیر لب غر- غر می‌کرد به سمت اتاقش رفت حوله تن‌پوش را برداشت و به سمت حمام رفت.

سودا بی‌راه هم نمی‌گفت اون دختر واقعا برادرزاده‌ی شوهرخاله‌شان بود ولی بخاطر اینکه بیست سال پیش دخترک مادر و پدرش را از دست داده بود اما آن دختر هیچ جوره به آن خانواده نمی‌خورد و سر این موضوع خاله و شوهرخاله‌شان خیلی حرص می‌خوردند!

بعد بیست دقیقه دوش گرفتن بیرون آمد و پشت سرش دنیا رفت، ‌سودا موهای بلند و خرمایی رنگش را که تا زیر باسنش می‌رسید را در حوله سفید رنگ پیچید و جلوی آینه رفت نرم کننده ای به صورتش زد و بعد به خودش درآینه خیره شد چشمان خرمایی کشیده و خوش حالت که بین حصار مژه های بلندش‌ بود، ابروهایی که تاحالا برداشته نشده بود و فقط تمیزکاری شده بود، بینی که واقعاً بخاطر برداشتن پولیپ عمل شده بود کمی هم عمل زیبایی انجام داده بود، لب های نسبتاً کوچک و قرمز‌.

فقط به مژه هایش ریمل زد و به سراغ کمد سفید رنگ لباس‌هایش رفت با کلافگی دنبال لباس گشت که یک دست کت شلوار آبی به همراه پیرهن سفید رنگ به چشمش خورد بیرون آورد و تنش کرد دنیا از حمام بیرون آمد و او هم همین کارها را کرد؛ چادرشان را سر کردند و از خانه بیرون زدند سوار ماشین دنیا شدند و به سمت خانه خاله‌شان حرکت کردند.

در بین راه دنیا رو به روی شیرینی فروشی ایستاد و شیرینی رولت و خامه ای خریداری کردند و به خانه خاله رفتند، با خاله‌شان رو بوسی و سلام علیک کردند و شوهرخاله‌شان هم سلام علیک کردند، سودا خطاب به خاله گفت: خاله محیا دیگه داری راحت میشی ها مهرنوش هم بای بای ما رفتیم!

خاله محیا گفت:

- نه خاله، مهرنوش که بره من تنها میشم نمی‌دونم چیکار کنم وقتی مهرنوش بره سر خونه زندگیش.

دنیا:

- خب پاشو بیا خونه ما و بیا پیش مامان، یا برید خونه دایی، یا اصن مهرنوش و بگید بیاد اینجا یا برید خونه اش، تنها نیستی که! تازه خواهرشوهرت هم که هست دیگه!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط seta._rh
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part4

 

خاله محیا:

- آره خاله ولی هیچی بچه خود آدم نمیشه وقتی این بچه بره خونه سوت و کور میشه دلم می‌گیره

سودا با لحنی شوخ خطاب به مادرش گفت: نگاه کن مامان خانم، از خاله یاد بگیر حالا شما عین خیالت هم نیست که ما تو خونه هستیم یا نه!

مادرش تهدیدوار او را نگاه کرد و گفت: بسه دختر انقدر چرت و پرت نگو، میریم خونه دیگه دارم برات!

سودا مانند زیور در سریال آوای باران و این عه وا خواهری ها گفت: عه وا! مامان ینی چی؟ من اصن امشب خونه نمیام میرم خونه دایی باباجونم من نمیام داخل وسایلم و از بالا پرت کنید داخل من رفت زحمت می‌کنم. 

شوهرخاله‌شان و پدرشان با خنده به آنها نگاه می‌کردند، در آن لحظه دخترک قد بلند وارد پذیرایی شد با دیدن آنها تند و با اضطراب گفت:

- وای سلام  دخترها چه خوب شد اومدید به نظرتون خوب شدم؟ مامان و خاله میگن خوب شدم!

نگاهی بین دو خواهر رد و بدل شد و دنیا با لبخند کوچیکی که بر لب داشت گفت:

- آره عزیزم خوب شدی.

سودا هم ناچار تند گفت: آره- آره خوب شدی.

و تند از آنها جدا شد و به سمت اتاق خاله‌شان رفت وارد اتاق شد و همان‌طور که چادرش را عوض می‌کرد قیافه‌اش را چپر چلاغ کرد و گفت:

- آره عزیزم یکی تو قشنگ و خوب شدی یکی نامادری سیندرلا، ایشه.

صدای دنیا را از پشت سرش شنید: انقدر غر- غر نکن سودا چیزیه که هست، اگر خدا بخواد امشب می‌ره قاطی مرغا از دستش راحت میشیم بی‌خیال بابا!

سودا سرش و با تأسف تکانی داد و گفت:

- ایشالله بره خونه شوهر هرچی زودتر من راحت شم این ناز و کرشمه و ادا و اطوارش و ببره برا اون.

چادر مخصوص مهمانی هایشان را سرشان کردند و به بیرون رفتند وارد آشپزخانه شدند خاله محیا با دیدنشان لا حول والله خواند و به سمتشان فوت کرد و گفت:

- مثل ماه شدید دخترا ایشالله یک شوهر خوب گیرتون بیاد.

خندیدند و سودا گفت: خاله شوهر چیه تو این دور و زمونه؟ بگو ایشالله جشن دکترامون.

همه باهم ایشالله گفتند.

سودا شکلاتی برداشت و همان‌طور که در دهانش می‌گذاشت گفت: آفرین باریکلا درستش اصن همینه، ینی چی آخه؟ بری خونه شوهر بشوری، بسابی، غذا درست کنی، گرت‌گیری کنی و او...و هزارتا چیزای دیگه. کی دیگه حوصله این چیزها رو داره می‌میونیم تو خونه مامان بابامون هرکاری هم دلمون میخواد می‌کنیم، والا به خدا!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط seta._rh
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part5

 

با به صدا دراومدن زنگ خاله محیا و مهرنوش هول شده بلند شدند که ماهی، مادر سودا و دنیا گفت:

- آروم باشید نفس عمیق بکشید بیاید ما بریم دخترها شما یا اینجا بمونید یا برید تو اتاق.

چشمی گفتند و مادر و خاله و مهرنوش از آشپزخانه بیرون رفتند، سودا با کنجکاوی فراوان به سمت اُپن رفت و یواشکی به بیرون چشم دوخت، شوهر خاله به سمت در رفت بعد پشت سرش آقا ساواش پدر دخترها و بعد ماهی و محیا و در آخر هم مهرنوش ایستادند، در باز کردند و خواستگار ها داخل آمدند سودا با دیدن خانواده داماد تند سرش را به طرف دنیا که مشغول خرد کردن خیارها بود چرخاند و با صدای آرامی گفت:

- دنیا، پیس دنیا!

دنیا نگاهش را به اون هدف گرفت و سوالی نگاهش کرد سودا گفت:

- فکر می‌کنی داماد کیه؟

دنیا چند لحظه خیره سودا رو نگاه کرد و بعد با شک گفت:

- نگو که خانواده همون پسره است که مادرش هفته پیش تو دانشگاه‌تون شماره خاله رو ازت خواست هستش؟!

سودا سرش و تکون داد و گفت:

- دقیقاً خودشه. این پسره رو چه حسابی اومده خواستگاری این تحفه؟ اصن می‌تونند بسازن باهم؟ این امشب به زور خاله چادر سرش و حجاب کرده دیدی که یکسره هم می‌خواد موهاش و بده بیرون ولی خاله نمی‌زاره!

دنیا چادرش را کمی جلو تر کشید و بلند شد به جلو آمد و کنار سودا روی پاهایش نشست و به بیرون نگاه کرد چون باورش نمیشد، که امیرعلی بهادری بچه مثبت پسری که پنج ترم از سودا جلوتره و فقط دو بار مهرنوش رو با سودا دیده بود همون عاشق سینه چاکیه که مهرنوش موقع کمک به دخترها از او برای آنها حرف می‌زد باشد، اما این اتفاق افتاده بود و دقیقا همان پسر به خواستگاری مهرنوش آمده بود!

سودا و دنیا پایین آمدند و به همدیگه خیره شدند سودا گفت:

- به نظرت شدنیه؟ بله رو میده به این پسره؟ باهم کنار میان؟

دنیا:

- اونجوری که مهرنوش از این پسره تعریف می‌کرد و درباره اش حرف می‌زد انگار هردوون همدیگه رو می‌خوان و اینجوری که اون موقع نشون میداد جوابش مثبته!

سودا با قیافه ای متفکر گفت: پس مثل اینکه یک شام عروسی افتادیم.

دنیا سری تکان داد و «اوهوم»ی تحویل سودا داد.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار : @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part6

دو ساعتی گذشت که صدای کل کشیدن خانم های مجلس به گوش دخترا خورد سودا سیخ نشست و دست زد و گفت:

- آخ جون بلاخره مهرنوش از ترشیدگی نجات پیدا کرد.

دنیا درحالی که سعی داشت خنده اش و جمع کنه گفت:

- زشته سودا خجالت بکش، بیا بریم بیرون سلام علیک کنیم تبریک بگیم.

سودا بعد درست کردن چادرش به همراه خواهرش به بیرون آشپزخانه رفت با صدای سلام آن دو توجه‌شان به آن دو جلب شد. مادر امیرعلی که زنی خوش مشرب بود با چرب زبانی با آن دو سلام علیک کرد. بعد سلام علیک و تبریک آقایون بزرگتر باهم مشغول شدند و مادر ها هم به آشپزخانه رفتند، حالا آن دو خواهر و امیرعلی و مهرنوش به همراه خواهر بزرگتر امیرعلی و شوهرش سینا مانده بودند. سودا با شیطنت خاص خودش خطاب به امیرعلی گفت:

- برادر بلاخره کار خودت و کردی نه؟

امیرعلی سرش را زیر انداخت و خندید و گفت: بلاخره دله دیگه!

مهرنوش که دلش قنج رفته بود با آرامی رو به سودا گفت:

- اذیتش نکن سودا.

سودا با تعجب به مهرنوش نگاه کرد که مهرنوش شونه هایش را بالا انداخت سودا گفت:

- خودتی؟

مهرنوش هم مثل امیرعلی سرش را پایین انداخت و آرام خندید دنیا زیر لب گفت:

- فکر کنم امیرعلی تأثیر زیادی رو مهرنوش داره نگاه چه خانوم شده!

سودا ریز- ریز خندید و حرف دنیا را تایید کرد. با بحثی که خواهر امیرعلی پیش کشید مشغول حرف زدن با همدیگه شدند، مثل اینکه قرار شد تا یک سال دیگه نامزد بمانند همه کارهایشان را بکنند و بیشتر باهم آشنا بشند و بعد یک سال عقد کنند و عروسی بگیرند.

سودا خسته و کوفته رو تختش دراز کشید، چه سخت بود این چیزها را دیدن و دم نزدن، چه سخت است این چیزها را دیدن و یادآوری خاطرات، چقدر سخت است زندگی کردن با یک نفر و حال ...

ولی امید داشت این روزها هم میگذرد و همیشگی نیست، یادگرفته است خودش را بند گذشته نکند تا باعث افسرده تر شدنش نشود!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط seta._rh
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part7

با خسته نباشید استادشان وسایل‌هایشان را جمع کردند همراه همدیگر از کلاس بیرون زدند فاطمه گفت:

- بچه ها بریم یه چیزی بزنیم؟ روده بزرگه داره روده کوچیکه رو نوش‌جون می‌کنه!

سودا تازه یاد معده دردش افتاد تند گفت:

- آره- آره بریم سلف، معدم داره خودش‌و می‌کشه.

همراه سحر و فاطمه و ثنا چهار نفری به سمت سلف دانشگاه رفتند.

 پشت میز نشستند و مشغول خوردن شدند سودا برایش از شب قبل و خواستگاری امیرعلی از مهرنوش گفت و برایشان گفت و در آخر گفت:

- شاید باورتون نشه ولی انگار امیرعلی اثر زیادی رو مهرنوش داره، از دیشب همچین یک‌هو تغییر کرده که باعث تعجب خاله و همه شده.

ثنا:

- اوهوم خیلی خوبه، ولی چه حلال‌زاده هم هستن!

و بعد به پشت سر سودا و فاطمه اشاره کرد برگشتند. به پشت امیرعلی که دست مهرنوش را که امروز به عنوان مهمان به دانشگاه آمده بود را گرفته بود. و با چشم به دنبال سودا و دوستانش می‌گشت سودا دستش را بالا برد و برایشان دستی تکان داد که امیرعلی و مهرنوش سمت آنها حرکت کردند. دخترها بلند شدند با امیرعلی و مهرنوش سلام علیک کردند و نامزدی‌شان را تبریک گفتند امیرعلی رو به سودا گفت:

- آبجی امروز هواست به خانم من باشه نمی‌خوام غریبی کنه این‌جا و منم ی چند دقیقه‌ای برم پیش رفیقام بعدش میام ازت می‌گیرمش.

مهرنوش چپ- چپ نگاهش کرد و گفت:

-من بچه‌ام مگه؟

سودا خندید و گفت:

- باشه داداش برو هواسم هست بهش.

امیرعلی گفت:

- دمت گرم آبجی جبران می‌کنم.

سودا:

- برو داداش برو الان خانمت به باد کتک می‌گیرت.

همه خندیدن و امیرعلی با گفتن «با اجازه»ای به سمت رفیق‌هایش رفت که صدایشان تمام سلف را گرفت، دخترها نشستند سرجایشان و سحر گفت:

- بی‌جنبه‌ها رو نگاه کنا صداشون گوش فلک و کر کرد.

و بعد مشغول حرف کشیدن از مهرنوش شدند که دیشب چه حرف‌هایی زدند و چه شد که مهرنوش به امیرعلی سر به زیر و نجیب دل بست!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part8

از سلف بیرون زدند و باهم به طرف کلاس بعدی رفتند ولی خب زمان زیادی مانده بود تا کلاس شروع شود و عجله‌ای هم نداشتند برای رسیدن به کلاس، باهم حرف می‌زدند و راه می‌رفتند که چشمشان خورد به تعدادی از دانشجوهای کلاس‌شان که جلوی در دفتر تجمع کرده بودند و داشتند با استاد رضایی صحبت می‌کردند. با احساسی که اسمش فضولی بود جلو رفتند تا بفهمند چه خبره، سودا و دخترها کنار دانشجوها وایستادند و سودا رو به آیه حیدری گفت:

- این چه خبره چرا اینجا جمع شدید همه؟

آیه نگاهش کرد و گفت:

- مگه خبر نداری؟

سرش به نشانه نه تکان داد آیه گفت: - مثل اینکه یه مدتی استاد رضایی بره خارج کشور به جای خودش تو این مدت که نیست قراره یه آدمی رو بیاره بچه‌ها هم الان اعتراض کردن که قبولش نمی‌کنند و این حرفا.

فاطمه با تعجب گفت:

- چرا قبول نمی‌کنند؟ مگه اونی که قراره جای رضایی بیاد و می‌شناسند؟

آیه:

- مثل اینکه یکسری از بچه ها می‌شناسنش.

ابروهایشان بالا افتاد و به بحث های بین استاد و دانشجو ها گوش دادند:

استاد رضایی:

- خب چرا آخه بچه ها دلیلش چیه؟

روا:

- استاد من هیچ‌جوره نمی‌تونم با اون آدم بسازم.

رضایی:

- به چه دلیل اونوقت؟

روا:

- نمی‌تونم دیگه، دلیل باید داشته باشه؟

رضایی:

- روا هیچوقت قبل اینکه طرف و کامل بشناسی درموردش حرف نزن و قضاوت نکن، اونی که قراره جای من بیاد یک روزی جای شما ها ولی توی یک رشته‌ی دیگه داشت درس می‌خوند، و اتفاقا درباره این رشته‌ای که دارید درس می‌خونید بیشتر از شماها می‌دونه و می‌دونم کم می‌تونه بهتون کمک کنه!

راشدی:

- ولی استاد...

رضایی با جدیت گفت:

- ولی استاد و... اما استاد و... این حرفا نداریم! همین که گفتم.

دانشجوها نا امید راه‌شان را کج کرده و هرکدام به یک سویی رفتند، سحر گفت:

- دیدی چی شد؟ آخرشم نفهمیدیم کی قراره جای این رضایی بیاد.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part9

از دنیا خداحافظی کردند و وارد دانشگاه و بعد کلاس‌شان شدند و ردیف آخر نشستند، الناز وثوق دختری عینکی اما زیبا که ردیف جلو نشسته بود به پشت چرخید و گفت: بچه ها خبر دارید امروز قراره اون استاد جدیده که جای رضایی هستش بیاد؟

فاطمه با تعجب گفت:

- مگه رضایی رفته؟

پونه رفیق صمیمی الناز گفت :

آره بابا؛ همون دیروز بعد دانشگاه پرواز داشته رفته اونور.

سحر نگاهی به ما کرد و گفت:

- خر پول و نگاه کن ها چه عشقی می‌کنه ولی...

خندیدند و فاطمه گفت:

- توهم اگر میلیاردی پول و جت شخصی داشته باشی معلومه عشق می‌کنی.

سودا:

- بچه ها می‌گن برخلاف داشتن این‌همه پول و جت شخصی و شاسی بلند و کلی ماشین دیگه خونه کوچیک و زندگی ساده‌ای دارند، اینطوریه؟

ثنا سرش را تکان داد و گفت:

- آره راست می‌گه، رضایی یکی از فامیل های منه از طرف پدری، اتفاقاً انقدر خونه‌اشون که با مدل سنّتی تزئین شده قشنگه حد نداره، مثل این خونه قدیمی هاست خیلی خفنه.

سودا:

- ایول، واجب شد یک روز بهش بگم من و ببره خونه شون.

الناز:

- پس بیا ما رو هم ببر کنجکاو شدم ببینم.

آرام خندیدند که گوشی سودا شروع به زنگ زدن کرد از داخل جیب مانتویش گوشی‌اش را درآورد اسم لاتین «دنیا» که بغلش ایموجی قلب قرمز بود به چشمش خورد جواب داد:

- جانم دنی؟

دنیا:

- خانم خوش حواس شما نقشه‌هات و جا گذاشتی تو ماشین.

سودا:

- عه برمی‌گردی ازت بگیرم؟

دنیا:

- بدو بیا بگیر دم درم.

سودا:

- حله اومدم.

گوشی را قطع کرد و همزمان که بلند می‌شد به بچه ها گفت که میرود تا نقشه هایش را از دنیا بگیرد و زود می‌آید، از در دانشگاه بیرون زد که دنیا را پشت ماشین در آن طرف خیابان دیده خیابان را رد کرد و به ماشین دنیا رسید‌. نقشه هایش را گرفت و بعد از خداحافظی مختصری راهش را به سمت دانشگاه کج کرد همان‌طور که می‌دوید تا به ساختمان دانشگاه برسد نگاهش به امیرعلی و پسری خورد که داشتند باهم حرف می‌زدند اما یک آن پای راستش پیچ خورد همراه نقشه ها روی زمین افتاد، امیرعلی که چشمش به سودا بود با دیدن سودا که پخش زمین شد تند از پسری که باهاش حرف می‌زد معذرت خواهی کرد و به سمت سودا رفت.

پشت سرش هم آن پسر و همراه او هم چند تا از دانشجو ها هم به سمتش رفتند به او رسیدند و امیرعلی گفت:

- آبجی خوبی؟ چی شدی یکهو؟

سودا با کمک دخترها به سختی نشست و به امیرعلی نگاهی کرد و گفت:

- من الان چندساله هفته‌ای یک بار پام پیچ می‌خوره ولی نشکسته خیلیه!

از زیر چادر مچ پایش را نگاه کرد رزیتا غفاری که مچ پای سودا را دید با وحشت گفت:

 - سودا مچت کبود شده ورم کرده!

سودا:

- هیچی نیست بابا همیشه همین می‌شه بی‌خیال خودش خوب می‌شه.

ریحانه جباری گفت:

- سودا مطمئنی؟ آخه خیلی بد شده ها!

سودا سرش را بالا گرفت تا به امیرعلی چیزی بگوید اما چشمش خورد به پسری که کنار امیرعلی وایستاده بود پسر زود نگاهش را از روی سودا برداشت و به امیرعلی نگاه کرد و باعث شد که سودا هم به خودش بیاید و به امیرعلی که نگاه مشکوکش بین سودا و رفیقش در چرخش بود نگاه کند، سودا رو به امیرعلی گفت: داداش میشه گوشیت و بدی زنگ بزنم به یکی از دخترها بیاد کمکم کنه بلند شم؟

امیرعلی حتماً گفت و گوشی‌اش را از جیبش درآورد و به دستش داد به فاطمه زنگ زد و خبر داد فاطمه به همراه الناز تند خودشان را به پایین رساندند.

@ همکار ویراستار♥️

 ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part10

فاطمه و الناز خودشان را به پایین رساندند و کمکش کردند و به کلاس بردند سودا از امیرعلی تشکر کرد و ازش خواست که نگران نباشد و به مهرنوش و خاله‌اش هم چیزی نگوید امیرعلی را رد کرد و خیال رفیق هایش را هم راحت کرد که چیزی نیست و نگران نباشند و باید عادت کنند به این موضوع.

کلاس‌شان رو هوا بود هرکی با یک نفر صحبت میکرد اما سودا به دفتر کلاسور مخملی زمینه سرمه‌ای با گل های سفید، صورتی و قرمز زل زده بود و افکارش اطراف آن پسری که با امیرعلی حرف می‌زد می‌چرخید، همان پسری که روزی...

با ضربه هایی که به در خورد رشته افکار سودا پاره شد و سر و صدای کلاس خوابید در باز شد و پسری بیست و چهار ساله وارد کلاس شد و باعث شد سودا و فاطمه همزمان همدیگر را نگاه کنند و پسرها و دخترهای بسیار شر کلاس کلافه شوند، پسرک به طرف جایش رفت و پشت میز ایستاد نگاه گذرایش را دور کلاس چرخاند اما نگاهش با کمی مکث روی سودا ماند ولی خیلی زود از او نگاه گرفت و درحالی که به پسرهای کلاس یکی یکی نگاه می‌کرد گفت:

- خب سلام بچه ها، من محمدمسیح تهرانی مقدم هستم که به جای آقای رضایی سه چهار ماه درخدمت شما هستم، خب من چندبار قسمتم شده که جای آقای رضایی یا دکتر قوامی و دکتر حسینی به دانشجو های همین دانشگاه یا دانشگاهِ(.....)تدریس کنم و اکثریت دانشجو های دانشگاهتون رو می‌شناسم، و همین‌طور اکثریت دانشجو های این کلاس رو.

محمدمسیح درباره سابقه کارهایش در دانشگاه، رشته ای که در آن درس خوانده و روند درس دادنش توضیح داد و در این نیم ساعت فقط سودا بود که مات و مبهوت به محمدمسیح نگاه می‌کرد و نمی‌توانست از آن چشم بردارد!

و تنها سوالی که در ذهنش وول می‌خورد این بود:

 «محمدمسیح تهرانی مقدم، آدمی که شش سال پیش به مدت یک سال نامزد او بود و به دلایلی که الآن از نظر همه بچگانه حساب میشود را رضایی از کجا می‌شناسد و اینجا چه میخواهد؟ در این سه ماه چه اتفاقاتی می‌افتد و در آخر چه می‌شود؟»

با ضربه ای که فاطمه به پهلویش زد به خودش آمد نگاهش را از محمدمسیحی که داشت درس می‌داد گرفت و به فاطمه دوخت، فاطمه با نگاه عصبی و اخم هایی که در هم گره خورده بود با صدایی پایین خطاب به سودا گفت:

- سودا بسه انقدر نگاهش نکن داری رسماً پسره رو با نگاهت می‌خوری! که چی مثلا اینهمه نگاه کردن؟ داری گذشته‌ای که برات عذاب آوره و یادآور خودت می‌کنی؟ بسه انقد نگاهش نکن آبروی خودتم می‌بری اینجوری دختر!

سودا با لبخند تصنعی سرش را تکان داد و خودکارش را در دست گرفت صفحه‌ی آخر دفتر کلاسورش را باز کرد و بالای صفحه با خط نستعلیقش نوشت:«و برای بار دیگر دیدار کرده ایم، اما این بار دقیقاً در زمانی که زندگی بدون آن را بلدم...!»

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ناظر: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

با صدای زنگ و خسته نباشید گفتن محمدمسیح، همه بلند شدند و مشغول جمع کردن وسایل‌شان شدند سودا تند وسایلش را داخل کوله‌اش ریخت و زودتر از همه از کلاس بیرون زد و به پایین و حیاط دانشگاه رفت و از دانشگاه بیرون زد اما یک‌آن مچ دستش از پشت کشیده شد و رخ به رخ مهرنوش شد، مهرنوش گفت:

- سودا هواست کجاست؟ چرا هرچی صدات می‌کنم جواب نمی‌دی؟ کجا همین‌جوری راه و گرفتی با این پات شل می‌زنی داری میری؟
سودا سلام آرام و زیرلبی گفت و بهانه آورد که باید زود برود خانه و کار دارد و پایش درد می‌کند، اما مهرنوش گفت:

- کجا می‌خوای بری؟ کسی خونه‌تون نیست همه خونه مایید من اومدم دنبالت ببرمت.

سودا تند گفت:
- آها خب باشه بریم دیگه چرا پس وایستادیم؟
مهرنوش:
- چون باید با امیرعلی بریم!
قیافه سودا زار و پریشان شد و سرش را انداخت زیر مهرنوش دهن باز کرد تا سوالی بپرسد اما با صدای شخصی از پشت سرش حرف در دهانش ماند:
- عه مهرنوش خانمم تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ چیزی شده سر زده اومدی؟
صاحب صدا امیرعلی بود برگشت تا جوابش را بدهد اما با دیدن محمدمسیح که بغل دست امیرعلی ایستاده بود باز حرف در دهانش ماند و متعجب و شوکه به او نگاه کرد و حالا دلیل آشفتگی، پریشانی و عجله سودا را فهمید بخاطر وجود محمدمسیح بود، با نیشگون ریزی که سودا آرام و یواشکی از دست مهرنوش گرفت و صدای محمدمسیح که می‌گفت:

- سلام آبجی.
به خودش آمد، خطاب به محمدمسیح گفت:
- سلام آقا محمدمسیح، چه عجب از این طرفا پارسال دوست امسال آشنا، رفتی پشت سرتم نگاه نکردی ها!
محمدمسیح با سری به زیر افتاده گفت:

- شرمنده آبجی، دیگه نشد دیگه بلاخره!
امیرعلی که این وسط گیج شده بود گفت:

- شماها همدیگه رو می‌شناسید؟
مهرنوش سری تکان داد و گفت:

- آره آقا می‌شناسیم.
امیرعلی:
- عه چقدر خوب از کجا حالا؟
سودا:
- داداش می‌شه سویچ ماشینت و بدی من برم یکم کمرم خسته شده می‌خوام بشینم.
امیرعلی سویچ را از جیبش درآورد و به دست سودا داد و محمدمسیح و مهرنوش با نگاهشان او را بدرقه کردند با رفتن سودا امیرعلی گفت:

- این چش بود؟ با اون پاش چرا انقدر تند می‌دوید؟
مهرنوش:
- بازم پاش پیچ خورده نه؟
امیرعلی سرش را تکان داد و مهرنوش نگاهش را به محمدمسیح داد و گفت: - یادته چقدر پاهاش پیچ می‌خورد؟
محمدمسیح سری تکان داد و گفت:

- آره، ولی خب گذشته ها گذشته و تموم شده همه چی.

مهرنوش:
- شاید برای تو تموم شده ولی برای سودا سخت و گرون تموم شده!
و بدون حرف و سخنی به سمت ماشین امیرعلی رفت، امیرعلی کنجکاو به محمدمسیحِ شرمنده نگاه کرد و گفت:

- ای بابا! یکی برا من توضیح بده این‌جا چه‌خبره؟
محمدمسیح:
- من باید برم داداش، از خانمت بپرس برات می‌گه. یاعلی!
از امیرعلی جدا شد و او را با دنیایی از سوال تنها گذاشت.
امیرعلی داخل ماشین نشست چرخید سمت بهنوش خواست حرفی بزند که مهرنوش انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت و به عقب اشاره کرد‌. امیرعلی به عقب نگاهی کرد سودا آرام ولی با اخم هایی درهم خوابیده بود، امیرعلی رو به مهرنوش گفت:

- باشه حواسم هست، قضیه چیه؟ چی بین سودا و محمدمسیح بوده؟

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#patr12

مهرنوش به صورت خلاصه برای امیرعلی توضیح داد، مهرنوش بعد اتمام حرفش به امیرعلی که غرق در فکر زندگی سخت سودا و محمدمسیح بود نگاه کرد و گفت:

- به چی فکر می‌کنی؟

امیرعلی به خودش آمد و سوالی او را نگاه کرد بعد چند ثانیه گفت:

-آها هیچی، تازه الان دلیل اون پریشونی و حرف های روشن‌فکرانه و عاشقانه‌ای که محمدمسیح می‌زد و فهمیدم.

مهرنوش سوالی نگاهش کرد، امیرعلی لبخند تلخی زد و گفت:

- محمدمسیح از اون به بعد عوض شد از یک پسر ناپخته‌ی بی‌عقل تبدیل شد به یک پسر پخته‌ی عاقل، رفتارش عوض شد یعنی کلا تغییر کرد، شب و روز درس می‌خوند و در حاشیه هم مثل همیشه عکاسیش و انجام می‌داد گاهی اوقات خیلی کم دستی هم بر شعر گفتن داشت.

گاهی اوقات یک حرف‌هایی می‌زند که همه تعجب می‌کردند و با خودشون می‌گفتن این همون محمدمسیحی هستش که می‌شناختیم؟ همونیه که فقط برای کسب تجربه هرکاری می‌کرد و اصن براش مهم نبود چی می‌شه؟

امیرعلی چند لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت:

- تو این شیش سال خیلی عوض شد انگار از این رو به اون رو شد ولی خب توی کار و درس و باقی چیزهاش خیلی عالیه و پیشرفت کرده درحدی که استادهایی که می‌شناسنش و سرکلاسشون بوده الان به جاشون می‌ره سر کلاس دانشجو ها مثل همین کلاس سودا شون.

مهرنوش گفت:

- آهان، واستا ببینم تو چی گفتی؟ گفتی مثل همین کلاس سودا شون؟ این اومده جای رضایی؟

امیرعلی سرش را تکان داد مهرنوش گفت:

- امیرعلی تو رو خدا حواست  تو دانشگاه به سودا باشه ها دلم نمی‌خواد باز مثل اون موقع ها تشنج کنه!

امیرعلی با تعجب به او نگاه کرد فرنوش سری تکان داد و گفت:

- آره بعد اون ماجراها سودا اصلا حال روحی خوبی نداشت چند بار کارش به بیمارستان کشید دفعه آخر که تشنج کرد فکر کردیم خدا اون روز و نیاره از دست دادیمش، ولی خب خدا بهمون برگردوندش!

امیرعلی عجبی گفت که گوشی مهرنوش در جیبش شروع به لرزیدن کرد از جیبش درآورد اسم دنیا روی صفحه چشمک می‌زد جواب داد و گفت که الان راه می‌افتند و به خانه‌شان می‌روند.

امیرعلی ماشین را روشن کرد و راه افتاد هردو در سکوت بودند مهرنوش آن روزهای سخت زندگی سودا و امیرعلی هم روزهای سخت زندگی محمدمسیح را در ذهن مرور می‌کردند.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part13

وقتی رسیدند مهرنوش سودا را صدا زد و سودا از خواب بلند شد هر سه نفر از ماشین پیاده شدند و به طرف در خانه رفتند مهرنوش کلید انداخت داخل قفل و با یک دور چرخاندن به سمت راست در باز وارد حیاط شدند.سودا با صدای آهسته گفت:

- بچه ها اگر می‌شه کسی از ماجرای امروز باخبر نشه نمی‌خوام کسی بجز ما سه نفر بفهمه چی شد امروز، باشه؟

هردو سری تکان دادند و سودا تشکر زیر لبی کرد وارد جلد شر و شیطان خود شد و با خنده به سمت در رفت و باسر و صدا خانه را روی سرش گذاشت، مهرنوش گفت:

- مثل اینکه اون خیلی قویه، این‌که بعد از این‌همه سال دوباره با محمدمسیح دیدار کرده و اینجوری خودش و نشون می‌ده، نشون دهنده اینه که قوی شده.

امیرعلی:

- شاید هم تو وانمود کردن استاده!

مهرنوش متعجب به امیرعلی نگاه کرد امیرعلی گفت:

- بلاخره هیچ چیزی غیرممکن نیست!

مهرنوش سرش را تکان داد و امیرعلی هم بی‌راه نمی‌گفت هیچ وقت هیچ چیزی غیرممکن نبود یعنی در این دنیا هیچ‌چیز غیرممکنی وجود ندارد هر غیرممکنی را می‌توان ممکن ساخت!

وارد خانه شدند به اضافه خانواده سودا خانواده‌ی امیرعلی هم حضور داشتند با همه سلام و احوالپرسی کردند مهرنوش معذرت خواهی کرد و به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند امیرعلی به جمع آقایان پیوست.

مهرنوش به آشپزخانه که رفت سودا خطاب به او گفت:

- مهرنوش به داداش و آقا سینا بگو بیان این دیگ و ببرن تو حیاط بزارن رو گاز.

مهرنوش سری تکان داد و به پذیرایی رفت و گفت که به کمک نیاز دارند، آن دو بلند شدند و به همراه مهرنوش به آشپزخانه رفتند دونفر دیگ را بلند کردند و به حیاط بردن دنیا و مهرنوش و خواهر امیرعلی و پدرانشان و مادرانشان به حیاط رفتند تا کمی هم هوایی عوض کنند اما سودا بهانه آورد که می‌خواهد سالاد شیرازی درست کند تا به بیرون نرود، سودا بعد از شستشوی گوجه و خیار و پیازها آنها را در سینی گذاشت یک ظرف شیشه‌ای هم برداشت تا آنها را در آن خورد کند روی زمین نشست و شروع به پوست کندن خیارها و پیازها کرد و بعد هم شروع به خرد کردن خیارها کرد اما ماجرای امروز و حرف هایی که امیرعلی زمانی که سودا خودش را به خواب زده بود را شنید به ذهنش خطور کرد.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part14

چهره‌ی محمدمسیح را زمانی که به کلاس آمده بود رو به روی چشمانش نقش بست، بغض راه گلویش را سد کرد و چشمانش پر از اشک شد با خود گفت:

- چه می‌شد اگر یک ماشین زمانی وجود داشت تا آن را به کار بندازد و به چند سال پیش برود؟

ذهنش صحنه‌ی پیچ خوردن پایش و دیدن محمدمسیح کنار امیرعلی را جلوی چشمانش پخش کرد و به شش سال قبل رفت.

«فلش بک_شش سال قبل»

به همراه دنیا تا خانه مسابقه دادند و دویدند او اول به خانه رسید و با سرخوشی در خانه را باز کرد و وارد حیاط شد و خواست بلند سلام کند اما با به یاد آوردن اینکه محمدمسیحش خانه نیست و به یک سفر یک هفته‌ای کاری برود سرخوشی‌اش یک باره به غم و آهی که از گلویش بیرون آمد تبدیل به آه شد دنیا پشت سر او داخل شد و رو به سودا گفت :

چی شدی تو؟ چرا رفتی تو لک؟

جواب دنیا را نداد در این پنج ماه بیش از حد وابسته و شیفته‌ی محمدمسیح شده بود و با دور شدن از او حتی برای هشت ساعت که صبح‌ها به مدرسه می‌رود و می‌آید انگار دنیا را از او گرفته‌اند چه برسد به یکی هفته دوری از او!

بدون پاسخ به دنیا با لب و لوچه شانه‌های آویزان به سمت ساختمان رفت با صدای مادرش که در ایوان نشسته بود و بافتنی می‌بافت و آن را «مامان‌جون» صدا میزد سرش را بالا گرفت:

- علیک سلام خانم‌های قشنگه من، سودا این چه قیافه‌ایه؟

سودا به سلامی اکتفا کرد و بعد سکوت کرد دنیا گفت:

- سلام مامان‌جون، نمی‌دونم چشه والا تا الان خوب بودها یک‌هو این‌جوری شد؛ مامان کو؟

مامان‌جون:

- تو آشپزخونه است داره ناهار درست می‌کنه؛ راستی سودا خانم چشمت روشن!

سودا گیج سرش را بالا آورد و به مامان‌جون نگاهی کرد که مامان‌جون به راه‌رویی که هم به آشپزخانه و هم به پذیرایی ختم می‌شد اشاره کرد.

سودا چشمانش را چرخواند و محمدمسیح را که با خنده به چارچوب درِ راه‌رو تکیه داده بود و به سودا نگاه می‌کرد را دید چند دقیقه‌ای می‌شد که بی‌وقفه و مات به محمدمسیح نگاه کرد اما یک مرتبه جیغی کشید و کوله‌اش را بغل دنیای خندان اما ترسیده از جیغ سودا انداخت و تند به طرف محمدمسیح رفت در دو قدمی او بود که پرید بغلش و از گردن محمدمسیح آویزان شد و تند- تند بوسه ای روی گونه‌ی او کاشت که با این‌کارش باعث شد محمدمسیح از خجالت گوش‌هایش سرخ شود و شرم‌زده سودا را صدا کند سودا به خودش آمد و به بقیه که خندان به آن دوتا نگاه می‌کردند نگاه کرد و خجالت‌زده خود را به اتاقش رساند و پشت در ایستاد؛ دستش را روی قلبش گذاشت گویی انگار قلبش می‌خواست سینه‌اش را بشکافد و از جا بیرون بیاید. 

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part15

چند لحظه‌ای گذشت با صدای ضربه زدن به در به خودش آمد و بلند پرسید:

- کیه؟

 صدای محمدمسیح به گوشش خورد: 

- منم سودا.

سودا:

- چند لحظه صبر کن!

تند به طرف کمد و کشوی لباس هایش رفت یک پیرهن مدل مردونه دکمه دار صورتی و یک دامن و بلند سفید رنگ برداشت وتنش کرد تند موهایش را شانه زد و بعد به طرف در رفت و بی‌هوا در را باز کرد و باعث شد محمدمسیح که به در تکیه داده بود روی زمین بیوفتد سودا به صورتش زد و تند روی پاهایش رو زمین کنار محمدمسیح که نیم خیز شده بود نشست و گفت:

- خاک بر سرم محمد چی شدی تو؟ چرا به در تکیه داده بودی؟ خدا من و بکشه حتماً کمرت خیلی درد گرفت نه؟

محمدمسیح با جمله آخر سودا‌ اخم‌هایش را درهم کشید و صاف نشست و گفت:

- منتظر بودم در و باز کنی، بعدشم سرکار خانم یکبار دیگه بگی...

سودا که تا ته حرف های محمدمسیح را خواند تند گفت:

- باشه دیگه نمی‌گم. بلند شو چرا رو زمین نشستی؟

محمدمسیح بلند شد و گفت:

- خب امروز مدرسه چطور بود؟

سودا به طرف کوله‌اش رفت و گفت: توقع داری چطوری باشه؟ مثل بقیه روزا کسل کننده و خسته کننده گذشت!

کنار محمدمسیح که روی زمین نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود نشست و گفت:

- تو کی اومدی؟ چرا اصن نگفتی داری میای؟

محمدمسیح خندید و با شیطنت گفت: - اگر می‌گفتم که اون قیافه وا رفته و آویزون و خنده دارت و نمی‌تونستم ببینم!

سودا چشمانش را ریز کرد و گفت:

- تو دیگه خیلی خبیثی، خبیث!

 

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ Psycho

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part16

تا زمانی که ماهی خانم آن‌ها را برای ناهار صدا کند در اتاق ماندند و درمورد سفر و کار محمدمسیح صحبت کردند، از اتاق که بیرون آمدند دنیا با دیدن چهره‌ی بشاش سودا خندید و گفت:

- نه به یک ساعت پیش که با یک من عسل هم نمی‌شد خوردت ،نه به الآن که شاد و شنگولی و نیشت تا بناگوش بازه.

سودا زبون درازی کرد برایش و گفت:

- کور شود هر آنکه نتوان دید!

مامان‌جون که قصد اذیت کردن سودا را داشت با تأسف سری تکان داد و گفت:

- دختر هم دخترای قدیم یکم حجب و حیا داشتندیکم خجالت می‌کشیدند کاری نمی‌کردند.

سودا خجالت زده سرش را زیر انداخت و گفت:

- خب حالا مامان‌جون شما گیر نده رو اون موضوع بیخیال.

سودا کنار دنیا نشست محمدمسیح هم سمت چپ سودا و سمت راست ماهی خانم نشست سودا خطاب به ماهی خانم گفت:

- مامان بابا کوش؟

ماهی خانم:

- رفته دست و صورتش و بشوره، دنیا مامان‌جان پاشو برو حوله بده به بابات.

دنیا چشمی گفت و بلند شد و با حوله به سمت سرویس رفت و چند لحظه بعد به همراه آقا ساواش پدرشان به طرف میز ناهار رفتند سودا با دیدن پدرش بلند شد و گفت:

- سلام بابایی.

محمدمسیح:

- سلام حاجی!

آقا ساواش:

- سلام دخترگلم، سلام پسرم خوش اومدی کی رسیدی؟

آقا ساواش سمت راست دنیا نشست و محمدمسیح گفت:

- والا من صبح ساعت نه رسیدم رفتم خونه پیش مامان اینا یکم استراحت کردم مامان ماهی زنگ زد بهم گفت ناهار درست کرده و اومدم اینجا.

آقا ساواش:

- خیلی هم خوب.

مامان‌جون:

- بسه دیگه انقدر حرف نزنید غذاتون و بخورید سرد می‌شه، بسم الله یادتون نره.

چشمی گفتند و شروع به خوردن غذای‌شان کردند.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part17

بعد از خوردن ناهار و جمع کردن سفره توسط سودا و دنیا تلفن خانه به صدا درآمد ماهی خانم به طرف میز تلفن رفت و جواب داد، دنیا هندوانه‌ای شکست و قاچ کرد و داخل ظرف ریخت سودا هم چند پیش دستی و چنگال برداشت  دنیا ظرف هندوانه را برداشت و همان‌طور که به سمت در آشپزخانه می‌رفت خطاب به سودا گفت:

- سودا من هندونه رو می‌برم تو پیش دستی‌ها و میوه‌ها رو بیار.

بیرون رفت و سودا باشه‌ای گفت با یک دستش پیش دستی ها رو، و با یک دستش ظرف میوه را گرفت و از آشپزخانه بیرون زد به سمت راست که به پله‌ها می‌خورد و می‌رفت پایین رفت آقا ساواش گفت:

- سودا خانم چه عجب شما دارید کار می‌کنید!

سودا خندید و گفت:

- بابایی بلاخره از الان باید شروع کنم یاد بگیرم دیگه.

سودا پایش را روی پله‌ی ششم گذاشت که پایش پیچ خورد باعث همزمان بلند شدن محمدمسیح و آقا ساواش و دنیا، و افتادن ظرف‌ها شد، سودا از پله‌ها به زمین پرت شد و برای این‌که از آسیب دیدنش جلوگیری کند با کف دستش به زمین رسید اما باعث شد هم کف دستش روی شیشه برود و هم مچش درد شدیدی بگیرد، درد مچ پایش هم کم نبود و باعث شدند تو جیغی دردناک و بلند بکشد، با صدای شکستن چیزی و جیغ  بلند سودا ماهی خانم و مامان‌جون که داخل اتاق بودند و ماهی داشت حرف های خواهرش  نگران بلند شدند و به سمت پنجره آمدند ماهی با دیدن سودا که با گریه دست چپش را که سالم بود انداخته بود دور  گردن محمدمسیح و به او تکیه داده بود دستش را بلند کرد و به سرش کوبید بلند گفت:

- یاحسین!

تند از در بیرون زدند و به سمت سودا که او را نشاندند روی سکوی ایوان رفتند ماهی خانم روی دو زانویش نشست و به پایش کوبید و گفت:

- چی شدی مادر؟ چرا این‌جوری شدی؟

سودا با چشمانی سرخ و  هق هق گفت:

- ن... نمی... دونم... یک... یک لحظه پ... پام پیچ... خورد.

محمدمسیح با استرس گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و تند گوشی‌اش را از جیبش درآورد و به دکتر خانوادگی‌‌شان زنگ زد، دکتر زند بعد چهار بوق تلفن را برداشت و بعد سلام علیک محمدمسیح تند موقعیت را برایش شرح داد و دکتر گفت که الان راه می‌افتد.

@ همکار ویراستار♥️

@ ELFLokee

@ Psycho

ویرایش شده توسط ELFLokee
ویرایش EL💜🍫
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#part18

 

دکتر بعد بیست دقیقه رسید‌ و شروع به چک کردن دست سودا کرد، سودا از درد شدید محکم بازوی محمدمسیح را چسبید و ناخون‌هایش را در بازوهایش فشار می‌داد.

دکتر بعد از چک کردن دست سودا، رو به ساواش و محمدمسیح گفت:

- من این‌جوری نمی‌تونم دست‌ش و درست کنم، چون وسیله‌هایی که باید نیستن اگر می‌تونید بیاریدش. الان بیمارستان اون‌جا می‌شه بهتر رسیدگی کرد!

ساواش:

- باشه حتما الان میاریم‌ش.

دکتر:

- باشه پس من می‌رم. بیمارستان... می‌گم وسایلای اتاق عمل رو آماده کنند.

سودا با شنیدن اتاق عمل زود سرش را برگرداند و با ترس به محمدمسیح نگاه کرد. محمدمسیح نگاهش کرد و گفت:

- چیه؟ می‌ترسی؟

سودا سرش را تکان داد و محمدمسیح گفت:

- ترس نداره که عزیزم می‌خوای رسیدیم اون‌جا به دکتر بگم بی‌هوشت کنند یا بی‌حسی بزنن؟

سودا سرش را تکان داد و محمدمسیح باشه‌ای گفت و پیشونی سودا را بوسید و گفت:

- بلند شو عزیزم باید بریم.

محمدمسیح سودا را با احتیاط بلندش کرد ماهی جلو آمد و روسری را سر دخترش کرد. و بعد خواست چادر سرش بگذارد که سودا گفت:

- مامان من که نمی‌تونم با این دست چادر سرم کنم!

ماهی:

- خب سرت نکن بزار رو دوش هات باشه با دست چپت بگیرش.

محمدمسیح چادر را از ماهی گرفت و روی دوش های سودا انداخت چادر را جمع کرد و به دست چپ سودا سپرد تا نگهدارنده‌ی چادر باشد.

سوار ماشین ساواش شدند و همراه محمدمسیح و مادرش و پدرش به سمت بیمارستان رفتند.

(زمان حال)

با صدای دنیا تند سرش را بلند کرد و به زیر چشمانش دست کشید تا اشک‌هایی که هنوز هم بعد چندسال با خاطرات محمدمسیح می‌چکد را پاک کرد سرش را برگرداند و گفت:

- جانم دنیا؟ دنبال چی می‌گردی؟

دنیا سرش را که داخل یکی از کابینت‌ها کرده بود بیرون آورد و به سمت سودا چرخید. که با دیدن چشمان قرمز و مژه.های خیس خواهرش تعجب کرد پرسید:

- چی شده که گریه کردی؟

سودا ترجیح داد که دنیا را بپیچاند اما دنیا تند به سمتش رفت و روی پاهایش نشست و گفت:

- سعی نکن من و بپیچونی بگو ببینم چی شده؟

سودا:

- هیچی نشده! دنیا بی‌خیالش.

دنیا:

- من که می‌دونم یه چیزی شده، از وقتی هم اومدی فهمیدم یه چیزیت هست. چون اسکل بازیات مصنوعی بود تابلو بود الکیه، زود باش بگو ببینم!

مهرنوش وارد آشپزخانه شد و با دیدن اصرار و انکار کردن های دنیا و سودا پرسید:

- چی شده بچه ها؟

هردو سرشان را به سمت مهرنوش چرخید مهرنوش با دیدن چشم‌های سودا اخمی کرد. که باعث شد سر سودا پایین بیوفتد و دنیا بپرسد:

- تو می‌دونی چی شده مهرنوش؟

مهرنوش سری تکان داد و گفت:

- آره.

دنیا:

- این که نمی‌گه چشه و چه‌خبره تو که می‌دونی بگو؟

مهرنوش:

- محمدمسیح جای رضایی یکی از استاد های سودا اومده. و رفیق فابریک امیرعلی هم هست!

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار:  @ ELFLokee

ناظر: @ منیع

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part19

دنیا با چشم های گرد شده اول به مهرنوش و بعد به سودا نگاه کرد و گفت:

- مهرنوش راست می‌گه؟

سودا سرش را تکان داد و گفت:

- آره!

دنیا:

- خب ادامه‌اش؟

مهرنوش:

- بیا بریم ماست و ترشی رو بریزیم برات تعریف می‌کنم.

دنیا بلند شد و با مهرنوش به طرف یخچال رفتند. و ترشی و ماست را درآوردند و همان‌طور که در ظرف‌های ماست خوری می‌ریختند مهرنوش برای دنیا توضیح داد و تعریف کرد.

بعد تموم شدن توضیح مهرنوش دنیا رو به سودا که نشسته بود رو صندلی و دستش را زیر چانه‌اش زده بود کرد و گفت:

- خب می‌خوای چی‌کار کنی الان؟

 سودا:

- به نظرت می‌تونم تا وقتی که اون‌جاست نرم دانشگاه؟

دنیا «نوچ» گفت و سکوت شد، دنیا که توی فکر فرو رفته بود زیر لب گفت:

- پس بگو چرا سه چهار ماه از دانشگاه مرخصی گرفته که نیاد!

سودا و مهرنوش یک لحظه به گوش های خود اعتماد نکردند.

تند هم‌زمان پرسیدند:

 - چی گفتی دنیا؟

دنیا هول شده به سودا و مهرنوش نگاه کرد و گفت:

- ها؟ هی... هیچی... هیچی نگفتم!

سودا:

- همین الان یه چیزی گفتی دنیا!

مهرنوش:

- منظورت کیه؟

دنیا سرش را خاروند و گفت:

- خیلی سعی کردم پنهون کنم ولی خب انگار الان مجبورم بگم، من و محمدمسیح هم دانشگاهی هستیم از بچه‌ها شنیده بودم برای یک مدتی نمیاد دانشگاه کسی هم دلیلش و نمی‌دونست.

سودا مات و مبهوت به میز نگاه کرد گفت:

- گل بود به سبزه نیست آراسته شد همین و کم داشتم دیگه!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ منیع

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part20

 

مهرنوش گفت:

- حالا چیزیه که پیش اومده! خودت و درگیر نکن.

تا سودا دهن باز کرد تا چیزی بگوید صدای خاله‌اش آمد که می‌گفت به کمک بروند تا سفره را پهن کنند!

بعد از خوردن ناهارشان و کمی استراحت صدای دخترها درآمد که حوصله‌شان سررفته و از در خانه ماندن خسته شدند. به پیشنهاد پدر امیرعلی قرار شد ساعت چهار و نیم که خورشید کمی غروب می‌کند. و از گرمای هوا کاسته می‌شود به گشت و گذار بروند و شب هم به رستوران بروند دخترها با شنیدن این نظر تند دست زدند. بزرگ‌ترها بهانه آوردند که خرج زیاد می‌شود و غیره اما پدر امیرعلی گفت:

- اشکالی نداره؛ بلاخره یک شبه دیگه تا وقتی زنده‌ایم باید خوب استفاده کنیم. و لذت ببریم با عزیزای زندگی‌مون وقتی بمیریم دیگه چه فایده داره؟ فقط حسرته که به دل می‌مونه!

سودا در فکر فرو رفت و چهره‌ی محمدمسیح مقابل چشمانش جان گرفت و در دل با خود گفت:

- ای کاش این حرف رو یکی اون موقع به محمدمسیح می‌زد،ذامان از دست غرور نا به جام من اون موقع نتونستم. ولی‌ای‌کاش یکی بهش می‌گفت که برگرده و بمونه و از زندگی‌مون کنار هم‌دیگه لذت ببریم و حسرت به دل نباشیم!

اما وجدان درونش فریاد کشید:

- دختره‌ی بی‌عقل! خودتون دوتایی باهم توافق کردید جدا بشید. تو باید خودت می‌رفتی جلو ولی ترسیدی و عقب کشیدی!

سودا گفت:

- آره من ترسوام من از نبود محمدمسیح می‌ترسیدم، از رفتنش، از نداشتنش، ولی وقتی رفت، ترسم صدبرابر شد. من اون موقع غرور داشتم غرورم نداشت برم جلو وگرنه من که از خدام بود!

سودا و وجدانش در جدال با هم‌دیگه بودند اعصابش تحریک شده بود و دستانش می‌لرزید دست راستش را مشت کرد و محکم فشرد دنیا اخمان درهم، چشمان زل زده سودا به پایه میز، و مشت سفت و لرزان سودا رو دید دستش را روی مشتش قرار داد و فشار بهش وارد کرد.

سودا با همان اخم نگاهش را گیج به دنیا داد و سوالی نگاه‌ش کرد دنیا گفت:

- نمی‌دونم به چی فکر می‌کنی اما نذار بهت غلبه کنه، نذار اذیتت کنه!

سودا سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید امیرعلی گفت:

-پس خانوما پاشید برید حاضر بشید که اون موقع حرکت کنیم. بلاخره حاضر شدنتون طول می‌کشه دیگه بلاخره!

مهرنوش که به همراه دخترها بلند شد و به طرف اتاق می‌رفت به امیرعلی را تهدیدوار نگاه کرد سینا خندید و گفت:

- امیرعلی داداش، به نظرم فرارکن به نفعته!

امیرعلی به همراه بقیه به این حرف سینا خندیدند و بلند شدند تا وسایل مورد نیازشان برای به اصطلاح پیک- نیک رفتن‌شان جمع آوری کنند.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ منیع

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part21

از ماشین پیاده شدند و سودا گفت:

- خداوکیلی خوب شد اون‌جا نموندیم. بیشتر شبیه بازارشام بود تا یه پارک، مامان اینا چه حوصله‌ای دارن حالم از هرچی فامیل خاله زنکه بدم میاد!

ریحانه:

- آره واقعاً منم همین، خب بریم چی سوار بشیم اول؟

امیرعلی:

- فعلاًبریم بلیت بگیریم بعد اون و مشخص می‌کنیم.

امیرعلی و سینا به سمت دکه‌ی بلیت فروشی رفتند و دخترها برنامه‌ریزی کردند که کدام یک از وسایل هیجان‌انگیز را سوار بشند.

سودا:

- من می‌گم بریم اون سقوط آزاد.

مهرنوش:

- نه من می‌گم بریم ترن هوایی.

سودا:

- سرما می‌خوریم که!

مهرنوش:

- یعنی سقوط آزاد سوار شیم سرما نمی‌خوریم؟

سودا:

- چرا ولی به شدت ترن هوایی نیست!

دنیا:

- بابا انقدر دعوا نکنید بلاخره یکی‌ش و سوار میشیم دیگه!

صدای سینا از پشت سرشان آمد:

- چی شده که دارید بحث می‌کنید؟

ریحانه:

- هیچی بحث سر اینه که کدوم یکی از این وسایلا رو سوار بشیم.

امیرعلی:

- خب این که بحث نداره. اول می‌ریم کشتی سوار می‌شیم، بعدشم تا اون موقع خدا بزرگه.

همگی به طرف کشتی رفتند. و تو صف وایستادند صدای گوش کر کن جیغ جمعیتی که سوار کشتی بودند باعث هیجان‌زده شدن سودا می‌شد، با چشمانی خندان خیره به کشتی بود، اما ناخودآگاه چشمش به سمت دختر پسری که کنار هم‌دیگه وایستاده بودند و دستان‌شان قفل همدیگه بود کشیده شد، و لبخند تلخی روی لبانش نشست با حسرت به آنها نگاه کرد و با خود گفت:

- اگر از محمدمسیح جدا نشده بودیم الآن این‌جوری پیش هم‌دیگه وایستاده بودیم، شایدم بچه‌مون هم تو بغل‌مون بود!

با صدا زدنش توسط دنیا به خودش آمد. و به سمت جایگاه کشتی‌ها رفتند همراه دخترها به سمت راست وسط کشتی رفتند اول سودا سوار شد و پشت سرش مهرنوش، سودا سرش را به سمت چپش چرخاند و خواست از کسی که کنارش نشسته بود خواهش کند یکم آن طرف تر برود اما با بهت مانند فرد رو به رو، به آن شخص نگاه کرد.

در دلش آه از نهادش بلند شد. توقع این یکی را دیگر نداشت. زود چادرش را جمع کرد و بلند شد. که دنیا سرش به سمتش چرخید و او را که ایستاده بود نگاه کرد و گفت:

- چرا وایستادی پس؟ بشین الان پر می‌شه راه میوفته!

سودا گفت:

- من این‌جا نمی‌شینم معذبم می‌رم پیشِ...

اما با صدای امیرعلی چشمانش را بست و لبان‌ش را گاز گرفت:

- سودا چرا نمی‌شینی؟

سودا سکوت کرد اما نگاه امیرعلی چرخید و رسید به محمدمسیح که بلند شده بود و گفت:

- سلام داداش، شما آبجی و خانومنت و بیار جای من و محمدرضا بنشون، ما می‌ریم عقب‌تر پیش بچه‌ها.

باهم دست دادند و سلام علیک کردن و در آخر امیرعلی به او گفت که هروقت کشتی به اتمام رسید پایین وایستند تا همگی به هم بپیوندند. مهرنوش و سودا کنار هم‌دیگه نشستند. دنیا دست سودا را گرفت و با نگرانی نگاهش کرد و گفت:

- خوبی؟ می‌خوای پیاده شم برات آب بگیرم بیارم؟

سودا:

- نمی‌خواد، بگیر بشین حالم خوبه بی‌خیال.

دنیا:

- مطمئن؟

سودا سرش را تکان داد و با یک، دو، سه گفتن جمعیت دستگاه راه انداخته شد، اول تند بود ولی رفته- رفته آرام شد نسیم خنک باعث شد تا استرس و اضطراب از سودا دور شود. اما جیغ‌های گوش کر کن دخترهایی که از نظر سودا زیادی دیگر نازک نارنجی بودند روی مخش برود.

از پله‌ها پایین آمدند و منتظر رفیق‌های امیرعلی ماندند.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: 

@ منیع

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part22

امیرعلی به همراه محمدمسیح و دوستانش از کشتی پیاده شدند و کنار آنها ایستادند.

امیرعلی همه را معرفی کرد،ذمحمدرضا برادر محمدمسیح، علی راد و آرمان ریاحی، و این‌جوری که معلوم بود سینا هم جزوی از رفقاهای‌شان بود. سودا و دنیا از رفاقت محمدرضا و محمدمسیح با علی و آرمان خبر داشتند‌. و باهم آشنا بودند و صمیمی سلام علیک کردند، محمدرضا به امیرعلی گفت که مزاحم‌شان نمی‌شوند و می‌روند. اما امیرعلی گفت که مزاحم نیستند و باهم تفریح می‌کنند، سودا با دیدن این اتفاقات با خود گفت باید خودش را به بی‌خیالی بزند تا جلوی محمدمسیح سوتی ندهد!

همگی بعد از سوار شدن چندتا وسایل به کافی شاپ شهربازی رفتند تا کمی استراحت کنند، محمدرضا که رو به روی سودا که با یک لبخند محو تماشاگر بحث امیرعلی و علی بود گفت:

- خب آبجی چه‌خبر؟ رفتی حاجی- حاجی مکه‌ها!

سودا نگاهش را به محمدرضا که از آن موقع تا الان زمین تا آسمان تغییر کرده بود دوخت و گفت:

- من بی‌معرفت بودم دیگه خبر نگرفتم. خودت چی خان داداش؟

محمدرضا از این‌که سودا هنوزم او را «خان داداش» می‌نامید و برادر خودش می‌دانست خشنود شد. دو دستش را بالا برد و گفت:

- من تسلیمم خانم! هرچی شما بگی، نمی‌دونی مامانم هنوز که هنوزه چقدر دلش می‌خواد دخترش و ببینه.

سودا لبخند تلخش را بر لبانش نشاند و گفت:

- منم دلم براشون تنگ شده! ایشالله تو یک موقعیت خوب بهت می‌گم بیای دنبالم من و ببری پیششون ببینمشون.

محمدرضا دست راستش را روی چشمش گذاشت و گفت:

- به روی جفت چشام می‌برمت.

امیرعلی توجهش به سمت آنها جلب شد گفت:

- سودا خانم قرار نبود آدم فروشی کنی ها!

سودا:

- آدم فروشی کجا بود؟ محض اطلاعت باید بگم جایگاه داداش محمدرضا خیلی وقته از تو یکی دو لول بالا تره.

علی که پسری شر و شیطان بود باشیطنت گفت:

- آبجی سودا راست میگه امیرعلی، قبل توهم آبجی محمدرضا رو یه جور دیگه دوست داشت دلت بسوزه انقدرم باهم خوب بودن حد نداره.

امیرعلی با حرص ساختگی چپ- چپ سودا رو نگاه کرد و گفت:

- بله می‌دونم الآنم معلومه.

سودا:

- تو دیگه خیلی دیوونه‌ای به خواهر خودت حسودی کن چرا به من حسودی می‌کنی؟

امیرعلی:

- من حسود‌ی‌یام و کردم تموم شده‌. بعدشم خواهر من خودش شوهر داره شوهرش حسودی‌یاش و می‌کنه. به من چه! من فعلاً دوتا خواهر مجرد دیگه هم دارم که هواسم بهشون باشه.

بعد مثل لات‌ها سیبیل‌های نامرئیش و تاب داد کت نامرئیش و روی شونه هایش درست کرد همه خندیدند سودا خواست بگوید:

- خب منم شوهر دارم دیگه!

اما دهانش را بست و زیر چشمی به محمدمسیح که بی‌خیال تکیه داده بود به صندلی و به بحث‌شان می‌خندید نگاهی کرد‌ اما او هم زد به فاز بی‌خیالی محمدرضا گفت:

- دور خواهر من و خط می‌کشی برا خودمه!

تا امیرعلی خواست دهنش را باز کند و چیزی بگوید سودا گفت:

- خب- خب باشه اوکی دعوا نکنید‌. من متعلق به همه تونم بس کنید دیگه.

مهرنوش گفت:

- راست می‌گه دیگه بسه کلافه شدیم.

همان موقع گارسون سفارش‌هایشان را آورد و مشغول شدند.

شب همگی از هم خداحافظی کردند و به خانه هایشان رفتند. موقع خداحافظی محمدرضا شماره‌اش را به سودا داد و سودا هم شماره‌اش را به او داد، سودا روی تختش نشست و مشغول حرف زدن و تعریف ماجرای امروز برای دوستانش شد تعریف‌های سودا که تمام شد فاطمه گفت:

- پس این طور که معلومه، امروز کلا همه چی دور از تصورت بود!

سودا:

- آره اینم از شانس قشنگ ماست دیگه.

ثنا:

- برات مهم نباشه بابا یه چیزی قبلاً بین‌تون بوده و دیگه نیست. منطقیه که محمدمسیح بی‌خیال باشه.

سحر:

- خب ثنا آره برای قبلا بوده ولی اون محمدمسیحی که من امروز دیدم و اینایی که سودا گفت ازش من فکر می‌کنم هنوز سودا رو دوست داره!

سودا:

- بچه ها پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) اینستاش و می‌تونید برام پیدا کنید؟

باشه ای گفتند و سودا خستگی را بهانه کرد، شب بخیری گفت و گوشی‌اش را بالای تختش گذاشت یه دنیا که خوابیده بود و هفت پادشاه را خواب می‌دید نگاهی کرد و بعد دراز کشید. همان‌طور که خیره به سقف سیاه بود چشمانش خمار شد و پلک‌هایش روی همدیگر افتاد.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ منیع

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part23

محمدمسیح درحالی که با حوله سفید رنگ موهایش را خشک می‌کرد از اتاق بیرون زد و به سمت آشپزخانه رفت. وارد آشپزخانه شد، مادرش با دیدن آن گفت:

- بیا پسرم، بیا بشین، غذات یخ کرد.

محمدمسیح کنار محمدرضا و رو به روی پدرش نشست. و از مادرش تشکر کرد. و بعد از بسم الله‌ی که زیر لب گفت؛ شروع به غذا خوردن کرد و پدرشان داشت از اوضاع کارش برای همسرش حرف می‌زد. که یک‌هو محمدرضا گفت:

- ببخشید بابا وسط حرف‌تون، مامان فکر می‌کنی امروز کیو دیدم؟

محمدمسیح با اخم‌هایی درهم از زیر میز به پای محمدرضا زد‌‌. اما محمدرضا نادیده گرفت مادرش طلا خانم گفت:

- نمی‌دونم مامان. کیو دیدی مگه؟

قبل اینکه محمدرضا اسم سودا رو بیاره محمدمسیح گفت:

- هیچکس! عروس سابق‌ات و دیده همین، حالا خوبه دختر شاه پریون و ندیدی.

طلا خانم با ذوق گفت: واقعاً مامان؟ سودا رو دیدی؟ چه‌جوری؟

محمدرضا سرش را تکان داد و ماجرای امروز را تعریف کرد. و تمام این مدت آقا امید پدرشان محمدمسیح را یواشکی زیر نظر داشت اما محمدمسیح خیلی ریلکس مشغول غذا خوردنش بود.

بعد اتمام حرف‌های محمدرضا تشکری کرد و از آشپزخانه زد بیرون طلا خانم با تعجب گفت:

- این چش بود؟

محمدرضا:

- نمی‌دونم، از وقتی سودا رو دیده این‌جوریه، البته امیرعلی اینم بهم گفت که سودا دانشجوی رضایی هم هست‌. و این‌جور که معلومه رضایی هم این ترم نیست و محمدمسیح داره به جاش سر کلاس‌ها میره.

طلا خانم:

- یعنی جای امید داره که مهر سودا و محمدمسیح به دل هم بیوفته؟

محمدرضا شانه ای بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم والا هم ممکنه هم ممکن نیست.

طلا رو به امید گفت:

- می‌گم امید چطوره برا هفته‌ی بعد دعوت‌شون کنیم؟

امید:

- شما که هرچی بگی ما جرعت نه آوردن نداریم خانم چشم دعوت‌شون کن.

طلا رو به محمدرضا گفت:

- پس مامان جان فردا برو دم دانشگاه و بهشون بگو.

محمدرضا غذایش را تمام کرد و چشمی گفت تشکر کرد و بلند شد. و از آشپزخانه بیرون زد کنار محمدمسیح که با حرص کانال های تلویزیون را بالا و پایین می‌کرد نشست و گفت:

- چته تو؟ داری کشتی می‌گیری با کنترل؟

محمدمسیح چپ- چپ او را نگاه کرد و گفت:

- تو یکی ببند دهنت و تا فکت و نیاوردم پایین!

محمدرضا خندید و گفت:

- چرا حرص می‌زنی؟ آخرش که مامان می‌فهمید پس الان می‌گفتم بهتر بود.

محمدمسیح:

- پس خودت جواب اون فکرای مامان و می‌دی؟ حوصله ندارم دوباره قفلی بزنه رو من بگه دختر به اون دسته گلی و از دست دادی،  و هزاران حرف دیگه رو بزنه.

محمدرضا:

- داداشه من چرا چرت می‌گی؟ تو دیگه پیر پسر شدی کی به تو زن می‌ده آخه؟

محمدمسیح:

- محمدرضا به خدا می‌زنم فک بالا و پایینت یکی بشه ها! پاشو برو تو آینه رو نگاه بنداز ببین کی پیر پسره و هنوز زن نگرفته؟ بعد اون‌وقت برا من سخنرانی کن.

محمدرضا گونه‌ی محمدمسیح را میان دو انگشتش گرفت و کشید که محمدمسیح دستش را پس زد و گفت:

- انقدر خوشم میاد وقتی حرص می‌خوری گوشات گوجه می‌شه، گوجه.

محمدمسیح لبخند حرص دراری زد و با لحن با نمکی گفت: خب بخاطر اینکه کرم داری مریضی اصلا! ولی ناراحت نباشی ها زود خوب میشی خدا خودش شفات میده.

محمدرضا چپ- چپ نگاه‌ش کرد و گفت:

- بسه دیگه پررو نشو وقتی بهت می‌خندم.

مسیح لبخند دندون‌نما و حرص در آری زد و گفت:

- حقته داداش بزرگه تا تو باشی با من از این شوخی‌ها اونم درمورد اونی که می‌دونی نکنی.

محمدرضا چپ- چپ نگاهش کرد و زیر لب گفت:

- تو دیگه مرز بی‌جنبه بودن و رد کردی.

بعد بودن دقایقی کنار خانواده.اش همگی برای خواب آماده شدند، محمدمسیح روی تخت‌ش دراز کشید و دست راستش را زیر سرش و دست چپش را روی شکمش گذاشت؛ و به سقف خیره شد اما تصویر خنده‌ی سودا موقعی که امیرعلی و محمدرضا کل‌- کل می‌کردند جلوی چشمانش به حرکت درآمد. با صدای پر شیطنت محمدرضا به خودش آمد:

- چی شده به چی فکر می‌کنی که همچین لبخند ملیحی زدی؟

مسیح به خودش آمد زود لبخندش را جمع کرد و گفت:

- زهرمار هیچی نشده پررو نشو.

محمدرضا:

- آره خب گوشای منم مخملی صدامم شبیه عر- عر تو که راست می‌گی!

محمدمسیح چپ- چپ او را نگاه کرد و گفت:

- فضولیش به تو نیومده!

مشت محمدرضا به بازویش اصابت کرد محمدمسیح گفت:

- جناب خودت و یادم نرفته امروز کلیک کرده بودی رو دنیا خانم!

محمدرضا پوکر فیس نگاهش کرد و گفت:

- تو آمار من و برا چی در میاری؟

محمدمسیح شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- آمار توعه تحفه کن خود به خود به دستم میاد امشب یک‌هو چشمم خورد بهت دیدم رفتی تو نخش.

محمدرضا:

- آها اوکی! ولی خب فضولیش به تو نیومده! 

محمدمسیح پشت چشمی برایش نازک کرد و به پهلو شد و چشم‌هایش را بست؛ اما نمی‌توانست زیر لب صلواتی فرستاد و شیطان را لعنت کرد‌. و بعد از چند لحظه با آرامش به خواب سنگینی رفت.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ منیع

ویراستار: @ ELFLokee

ویرایش شده توسط ELFLokee
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...