رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان برای تو جان میدهم | زیبا سعیدی کاربر انجمن نودهشتیا


زیباسعیدی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  برای تو جان می‌دهم.
نویسنده:  زیبا سعیدی
ژانر: عاشقانه-  هیجانی
خلاصه:  درمورد دختری است که نه پدری دارد که پناهش باشد نه مادری دارد که همدم تنهایی‌هاش باشد؛  اما برادری دارد که بلای جونش می‌شود تا این‌که... .

مقدمه:
تو که نبودی بفهمی درد بی‌‌پدر شدن چیست؟
پدری که شب‌هایش برای نونِ حلالی به خانه نمی‌آمد.
تو که نبودی غم چهره‌ی مادرم را ببینی،  مادری که دیگر نیست،  مادری که دست‌هایش را مادرانه بر روی موهایم می‌کشید.
پدری که بوسه‌ای‌ پدرانه بر پیشانی‌‌ام می‌کاشت.
برادری که نابرادری کرد در این دنیای تاریک به جای پشتوانه‌ام کابوس شب‌‌هایم شد.
حال او آمده است،  اویی که پشتوانه‌ام شد.  پشتوانه‌ای از عشق!

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر:  @Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یک

《درنا》

هر روز دعوا و کتک کاری بود.  خدایا چرا من  را از این زندگی نکبت‌بار راحت نمی‌کنی؟
  خستم! 
چرا؟  به این هم می‌گویند برادر؟  به اینی که هر روزم را برایم جهنم کرده است.  هر کسی که نداند فکر می‌‌کند که برادر ناتنی من است.  حیف که نبود!  هر روزم شده ترس از این‌‌که بیاید بالا سرم و با کمربند به جانم بی‌افتد هنوز هم آن جمله‌ی کذایی‌‌اش تو ذهنم رژه می‌رفت و قلبم را به درد می‌آورد《دختره‌ی کثیف چرا گورت رو گم نمی‌‌کنی و از این‌جا بری؟》
بعد از این جمله چنان کتک می‌‌زد که مرگ را جلوی چشمانم می‌دیدم.  هر کسی من را ببیند نمی‌شناسد،   من آن دختر بابایی که یک زمان من را چشم شهلایی صدا می‌‌زد کجا و این دست گل برادرم کجا!  از سن هجده سالگی که پدر و مادرم را  در یک تصادف ناگهانی از دست داده بودم،  برادرم به خونه آمد.
 این‌‌طور بگم ما یک  خانواده‌ی پولدارِ رو به پایین بودیم.  نه زیاد پولدار؛  ولی فقیر هم نبودیم.  از مادرم شنیده بودم که می‌‌گفت پدرم از پدرش که میشود پدربزرگم  شرکتی به ارث می‌برد.  همه‌‌ چی خوب بوده تا این‌‌که پدرم عاشق مادرم می‌شود،  مادرم یک دختر پرورشگاهی بود آن‌‌قدر عاشق هم شده بودند که نمی‌توانستند از هم جدا باشند؛   ولی وقتی پدرم با خانواده‌اش صحبت کرد آن‌‌ها قبول نکردند و مخالفت کردند؛  اما پدرم دست بر نداشت هر چه‌‌قدر پافشاری می‌کرد خانواده‌اش از پدرم پافشارتر بودند تا این‌‌که پدرم نتوانست،  شرکت را فروخت و از شیراز به تهران آمدند.  پدر و مادرم باهم ازدواج کردند و زندگی خوبی را ساخته بودند،  چهار سال گذشت تو این چهار سال پدر و مادرم به شیراز می‌رفتند؛  ولی  خانواده‌ی هر دو  راهشان نمی‌دادند.
به پدرم خبر دادند که مادرم باردار است اون‌ موقع خدا برادرم سام رد بهشان داد.  همینی که زندگی‌‌ام را جهنم کرده،  همینی که کابوس شب‌‌هایم شده بود.
بعد از ده سال  خدا من را بهشان داد.  همه چی خوب بود تا که برادرم رفت سمت مواد و زندگی‌‌اش دست خودش خراب شد.  وقتی من شانزده سالم شد،  پدرم سام را از خونه بیرون انداخت و گفت که تا درست نشوی حق نداری  پایت را این‌جا بگذاری. 
برادرم رفت؛  ولی لحظه‌‌ی آخر برگشت و با خشم داد زد:《 یک روز تقاص این کار‌هاتون رو پس می‌دید.》 من از همان موقع‌‌ها از سام می‌ترسیدم چون دست بزن داشت.  یک ماهی از آن ماجرا می‌گذشت که یک روز پدر و مادرم می‌خواستند به دیدن خانواد‌ه‌‌اشان بروند به من گفتن تو این‌جا بمان دخترم ما تا غروب برمی‌گردیم.  به این‌جا که رسیدم اشک از چشم‌‌هایم سرازیر شد.  ای‌کاش من هم به همراهشان می‌رفتم.  ای کاش!  هر چه‌قدر که گفتم من هم می‌آیم قبول نکردند.  گفتن که شاید راهشان ندادند پس تو همین‌جا بمان و بعد رفتند،  رفتند عزیزهای من،  پدر و مادر عزیزم،   وقتی بهم خبر دادن که به رحمت خدا رفتند.  مُردم!
وقتی بعد از چهلمشان برادرم آمد به خانه مُردم،  وقتی کتکم زد باز هم مردم!   تا الان که من بیست ساله شدم،  دو بار در خانه‌ی خانواده‌ی پدری و مادری‌‌ام رفتم؛  ولی بیرون انداختنم و گفتند ما بچه‌‌ی ‌آن بی‌ناموس را نگه نمی‌داریم.  به پدر من می‌‌گفتند بی‌ناموس!  به عزیزهای جانم می‌‌گفتند بی‌ناموس،  آخ خدا! 

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲#
***
از ضعف در جایم نشستم؛ شکمم داشت به لطف گرسنگی، آواز می‌خواند. به سختی بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. خدا را شکر سام اینجا نبود، شاید هم باشد؛ نمی‌دانم. تو همین فکرها بودم که صدایش را از پشت شنیدم. بر خر مگس معرکه لعنت!
سام: عجب! چشم‌‌هامون به جمالت روشن شد.
ازش ترس داشتم، ولی به روی خودم نمی‌آوردم. خواستم بیخیال به راه‌‌ام ادامه بدهم که سد راهم شد و داد زد:
- دارم باهات صحبت می‌کنم.
ترسیده بودم، خیلی هم ترسیده بودم؛ اما گفتم:
- بله!
پوزخند می‌زند، چی می‌خواهد بگوید؟
سام: درست سر اصل مطلب میرم.
در حالی که داشت با پوزخندی مزخرف نگاه‌‌ام می‌کرد، یک قدم جلو آمد. خودم را آماده کرده بودم برای یک کتک دیگر. چشم‌هایم را بسته بودم که چیزی نشد. با تعجب آرام چشم‌‌هایم را باز می‌کنم که بلند، زیر خنده می‌‌زند. چشم‌‌هایم گشاد میشود؛ یک حسی بهم میگفت آرامش قبل کتک هست، میان خنده‌‌هایش ابرویی بالا می‌‌اندازد و می‌غرد.
سام: خیلی از من می‌ترسی؟
می‌‌دانستم چیزی نگویم بیشتر جری‌ترش می‌کنم. با ترس سرم را به تایید نشان میدهم که در حالی که به سمت یخچال می‌رفت، گفت:
- لابد خیلی ترسناک هستم؛ درسته؟
باز هم تایید نشان می‌دهم، می‌خواستم هر چه زودتر از این حادثه خوفناک بروم، ولی مگر دست بردار بود تا دوبارِ مثل جنازه‌ام نکند نمی‌رفت. وقتی دید چیزی داخل یخچال نیست با حرص درش را بست و نگاه عصبی‌‌اش را به من داد.
سام: بهنام رو می‌شناسی؟
شاخک‌‌هایم فعال می‌شود؛ چه گفت؟ بهنام؟ 
سام: نمی‌شناسی؟
با خشم گفت. باز هم چیزی دست گیرم نشد؛ آرام گفتم:
- نه!
دستی به کاپشن کهنه‌ای که پوشیده بود کشید و گفت:
- می‌خوادت!
خشکم میزند! نه، باور نمی‌کنم این  چه می‌گوید؟ ناباور زمزمه کردم:
- دروغ میگی!
انگار که یکهو کپکش خروس بخونه گفت:
- وای مامانم این‌‌ها دروغ گفتم.
بعد جدی شد.
- دروغم چیه؟ برای هفته آینده آماده باش! می‌خواد عقدت کنه.
به خودم اومدم. اون همچین حقی نداره. می‌دانم حتماً از آن دوست‌‌های معتادش هستند. من نمی‌خواهم، من نمی‌خواهمش!
داد زدم:
- نه، سام خواهش می‌کنم! من می‌میرم. این‌‌کار رو با من نکن،  خواهش می‌کنم!

@همکار ویراستار

@Gisoo_f

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
K.Mobina ویرایش کرد.🕊
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#_3

 

 

باز عصبیش کرده بودم، کسی نبود بهش بفهماند که آخر من چه گفته بودم؟ مگر من در این زندگی حق تصمیم نداشتم. باسیلی‌ای که در صورتم میزند برق از کلم میپرد.

سام: این رو زدم تا بفمهی نباید روی حرف من  نه بگی، برای هفته‌ی آینده آماده باش.

چرا نفس نمی‌کشیدم چرا حس می‌کردم خورد شده بودم. رفت بیرون، اشک‌هایم می‌ریختن و من‌هم برای نگه داشتنشان تلاشی نمی‌کردم. قبلم نمیتپید،  دلم بدجور شکسته بود، دوست داشتم می‌مردم و این روز را نمی‌دیدم. اگر من با  بهنام ازدواج میکردم  خودم، خودم را خلاص میکردم. یکهو کسی در ذهنم فریاد کشید.

- چرا از اینجا نمی‌روی؟ 

لحظه‌ای با آن جمله‌  حس کردم جان گرفتم.

چرا از اول به ذهن خودم ختور نکرده بود؟  بس بود این‌ همه عذاب باید می رفتم، کجا خودم هم نمی‌دانستم، فقط میدانستم باید بروم.

***

زود از خواب بیدار شده بودم   همه وسایل ناچیزم را جمع کرده بودم. نفس لرزانی میکشم و به سمت آینه‌ی کوچک آبی رنگ  تهِ اتاقکم  میروم به خودم نگاهی می‌اندازم،  زخم های صورتم کمی بهتر شده بودند ولی پاره‌گی کنار لبم زیادی دیده میشد. به خودم نهیب میزنم( نگاه تورو خدا چکار کرده اصلا خودم، خودم را نمی‌شناسم). امیدوار بودم سام من را در این حال نگیرد که اگر بگیرد.

مسلما مرده  ‌ بودم.  از خدا خیلی گله داشتم، چرا من باید از  خانه‌ی پدریم فرار می‌کردم؟ نفسم را به بیرون می‌فرستم ، نباید ناشکری می‌کردم. حتما حکمتی وجود داشت. زبانم را گاز میگیرم تا از فکر خیال هایم بیرون بیایم. آرام آرام به سمت درِ اتاقم قدم برمی‌دارم  آرام لای در را باز می‌کنم و نگاهی به خانه‌ی تاریکِ خوفناک  می‌کنم به ظاهر کسی نبود.

@K.Mobina

@هانی پری

@بانوی سیاه

@همکار ویراستار

@Saba

@Gisoo_f

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_4

 

قدم زنان به سمت بیرون می‌روم  وقتی که از خانه‌ی کوچک‌مان بیرون زدم یک نفس عمیق کشیدم و یک دور به دورِ خودم چرخیدم، هوای تابستان را با تمام جانم استشمام کردم. حس پرنده‌ای را داشتم که دزدکی از قفسش فرار کرده بود. تمام توانم را جمع کردم و دوان دوان می‌دویدم  هواسم به اطراف نبود فقط می‌دانستم باید دور بشوم؟ جایی بروم که دست سام به من نرسد. ایستادم که نفسی تازه کنم، خدا رو شکر از خانه دور شده بودم، بعداز کمی ایستادن خواستم که ادامه راهم را بدهم که با صدای کسی اون‌هم از پشت، پاهایم به  زمین چسبیدند.

- کجا درنا؟

فاتحه‌ام را خواندم، صدایش به سام نمی‌خورد! اما، کی بود؟  برمیگردم و با  مهدی کوتوله روبه رو میشوم، دقیقا همین را کم داشتم، این را کجای دلم بگذارم؟

مهدی: بَه ببین کی اینجاست؟ خودتی دیگه؟ درنا خواهر کوچولویِ سام؟

عصبیم می‌کند، من کجایم کوچولو می‌آمد که  به من می‌گفت کوچولو؟ چیزی نمی‌گویم  و خشمم را پنهان می‌کنم، برمی‌گردم و می‌خواهم  بروم که گفت:

-  برادرت میدونه؟

 به آنی چشمانم گشاد میشود!  چه گفت؟  آخر بگو مردک تو را سننه من کجا میروم!  باز زبانم را گاز زده تا جوابش را ندهم. قدم اول را برداشته که دوباره می‌آید جلو! نه انگار این مردک دست بردار نبود تا من را دست سام ندهد نمی‌نشیند؟ خواست که چیزی بگوید.

 امانش ندادم  دو پاه داشتم و دوتا پای دیگر هم قرض گرفتم. می‌دویدم  و از پشت سرم بی ‌خبر بودم فقط می‌دانستم دارم می‌دوم که از دستش فرار کنم. دستانم از ترس اینکه گیرم بی‌اندازه می‌لرزید.  نگاهی به پشت سرم انداختم که دیدم دارد دنبالم می‌آمد. خدا رو شکر می‌کردم که چاق بود و نمی‌توانست به درستی بدوَد وگرنه تا الان گیرم انداخته بود.  می‌پیچم در کوچه‌ای باید گُم‌ام میکرد.

تو کوچه و پس کوچه‌ها می‌دویدم ناگهانی می‌پیچم  تو یک کوچه‌ای باز که بیشتر به خیابان شباهت داشت همزمان ماشینی جلوی پاهایم بر روی ترمز میزند! هینی میکشم و چشمانم را میبندم، با خودم فکر میکنم که آیا مرده هستم یا زنده؟! ولی از آنجایی که دردی را حس نکرده بودم چشمانم را می‌گشایم.

@K.Mobina @زهرام  @همکار ویراستار

@delvan @بانوی سیاه  @ببعی معتاد

@خلناز

@Gisoo_f

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#_5

 

چشمانم را که باز می‌کنم مرده جوانی را می‌بینم که با تعجب و کمی خشم نگاهم می‌کرد. نگاهی به پشت سرم می‌کنم، هنوز نیامده بود اگر این دست و آن دست می‌کردم حتما مرا گیر می‌انداخت. خواستم که از ماشین دور بشوم که آنی مرد از ماشینش  بیرون   می آید.

مرد: خانم مگه کُوری هستین که جلوی دیدتون رو نمی‌بینید. اگه خدای نکرده بهتون می‌زدم.

من داشتم اینجا از ترس خودم را به بیابان می‌زدم. آن داشت از زدن به من حرف میزد.

وقتم کم بود اگر فرار هم می‌کردم حتما مهدی گیرم می‌انداخت. آنی بی توجه به حرف‌های مرد گفتم:

- آقا تو رو خدا کمکم کنید؟ اون... اون دنبال هست.

چشمان مرد گشاد میشود و زمزمه‌اش را می‌شنوم.

- بله؟

با ترس دوباره یک نگاه به پشت سرم میکنم و دستانم را  به پیشانیم‌ میزنم، الان است که سر و کلش پیدا بشود. با التماس به مرد نگاهی میکنم. که پوفی میکشد و اشاره به درِ سمت شاگرد میکند من هم از خدا خواسته تند که نه پرواز میکنم به سمت ماشین وقتی که  مطمئن شدم جا گرفتم نفسم را  رها میکنم به آنی هواسم به ماشین جمع میشود. وای خدا این دیگر چه مدل ماشینی بود.  زبانم را طبق عادت همیشگیم گاز میزنم تا  مثل ندید بدیدها رفتار نکنم. آخر بگو به من چه که ماشینش چه مدلی هست فقط همینش را بدانم این هم ماشین هست. با آمدن آن مرد به داخل توجه‌ام را به خودش جلب میکند. انقدر آن بیرون ترسیده بودم که اصلا یادم رفته بود من از یک مرد درخواست کمک کرده بودم، فقط این را می‌دانستم که باید خودم را از دست مهدی پنهان کنم! وقتی سنگینیِ نگاهم را حس کرد نگاهش قفل نگاهم می‌شود. کمی خجالت می‌کشم. حالا پیش خودش چه فکرها چه که نمی‌کرد  نگاهم را به بیرون می‌دهم که یکهو مهدی نیاید و قافل‌گیرم نکند  یک پنج مین گذشته بود که مرد گفت:

- مطمئن هستید کسی دنبالتون بود؟

متعجب از این سوال یکهوییش! نگاهش میکنم که دوباره گفت:

- آخه اگر بود تا الان باید می‌آمد؟!

راست میگفت من‌ چرا فکر این‌جاییش را نکرده بودم که مردم را علاف خودم کرده بودم. 

- ممنون از اینکه کمکم کردید.

لبخندی میزند.

- خواهش میکنم کاری نکردم.

همین‌که می‌خواهم از ماشینش بیرون بروم.

@K.Mobina

@N.a25 @NAEIMEH_S @Nahal @Gh.azal @S.malkzad  @m.azimi @banouyehshab  @hadis Hs

@Fafaiti @Atlas _sa @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸  @Sahar_66 @Saba

@Banoo.Alashi @خلناز @Niyayesh_khatib

@Gisoo_f

 

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  6

 

 

مهدی را میبینم  و زود، در پشت صندلی‌ها جای میگیرم! تنم با آدم کناریش یخ میبندد.

سام را آورده بود. وای از من اگر گیرم می‌انداخت مرده بودم. مرد از این واکنش یکهویی من خواست که چیزی بگوید ولی بی هیچ اکس‌العملی راه افتاد.

خدا خدا می‌کردم ناگهانی نپیچند و راهش را نگیرند،  دستانم به لرزه در آمده بودند. فضای داخل ماشین برایم خفه بود. نفسم به شماره افتاده بود.

هنوز سرم پایین بود که مرد گفت:

- خانم دور شدیم می‌تونید  بایید بالا؟

صدایش برایم گنگ بود درست نمی‌شنیدم چه می‌گوید، انقدر حالم بد بود که نمی‌توانستم از این حال در بیایم، مرد وقتی دید که من تکانی نمی‌خورم کمی ترسیده به سمتم خم شد و سرم را بلند  کرد.

حتی توان اینکه ازش دور بشوم را نداشتم. انگار که باید الان به همین مردِ ناشناخته پناه می‌بردم؟  لحظه‌ی آخر دیدم که فریاد زد.

- نه دختر؟!

(میلان)

با تعجب به زن جوان نگاه می‌کردم. نمی‌دانستم چیکار کنم، قدرت تکلمم یاریم نمی‌کرد. 

از هوش رفته بود و من نمی‌دانستم چکار کنم؟ به خودم نهیب میزنم مگر عقلت را از دست داده‌ای، دارد میمیرد بعد تو میگی قدرت تکلمم یاری‌ام نمی‌کند  همین الان به بیمارستان برسانش؟  زود بر  صندلیم می‌نشینم و گازش را می‌دهم. آن نباید بمیرد، یعنی اگر می‌خواهد بمیرد در‌ ماشین من نمیرد.

کلافه شده بر روی ماشین میزنم، دقیقا همین الان باید این اتفاق می‌افتاد. به قول کسی که می‌گفت خودت را برای دیگران کباب میکنی که چه؟ من چقدر برای این روز، روزها رو که نمی‌شماردم. باز‌هم بر روی ماشین 

ضرب میگیرم. به صورتش نگاهی میکنم که همانند ماستی سفید شده بود‌. اصلا این دختر  چرا داشت از دست آن دو مرد فرار می‌کرد؟

چرا با دیدن آن دو مرد به این حال دچار شد.

بعد از پنج مین به  بیمارستان رسیدیم.

آرام دختره رو به داخل می‌برم که زنِ پرستاری من را میبیند.

پرستار: سلام  به این‌طرف  لطفا.

عصبیم میکند چرا این را از من نمی‌گیرند که من بروم؟ 

- خانم کجا بذارم باید برم؟

زن پرستار با تعجب به من نگاهی میکند و سری از روی تاسف برایم تکان میدهد که  اخمی می‌کنم.

وقتی بر روی  تخت بیمارستان می‌گذارمش  میخواهم بروم که همان پرستار با اخم می‌گوید:

- لطفا کنار خانمتون بمونید تا دکتر بیاید.

اخمی می‌کنم و میخواهم واقعیت را بهش بگویم که نمی‌ایستد و می‌رود.

- لعنتی

شماره‌ی امیر را می‌گیرم.

- الو امیر کجایی؟

امیر: سلام رئیس پس شما کجا هستین؟ همین الان میلاد برای بستن قرار داد به اینجا آمدند.

اسم میلاد که می‌آید دستانم مشت میشود، الان وقتش بود ولی به لطف این دختر همه‌چی خراب شد. 

- ببین میلاد نباید من رو ببینِ، خودت که می‌دونی برای چی؟

امیر: بله رئیس

- پس تو خودت رو به جای من معرفی کن؟

هین کلافه‌ای میکشد.

امیر: قربان من؟

یکهو فهمید که شنیدم دست پاچه گفت:

- بله رئیس کار رو تموم شده ببینید.

 

@K.Mobina

@Niyayesh_khatib

@Gisoo_f

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《درنا》

- تو...تو سام؟

بلند می‌خندد.

- چیِ فکر کردی می‌تونی از دست من نجات پیدا کنی؟

چشمانم پُر می‌شود اما، دوست نداشتم بریزند لاقل ایندفعه رو دوست نداشتم بشکنم. با صدای گرفته‌ای لب می‌زنم:

- لطفا مگه ما خواهر و برادر نیستیم مگه ما نباید آسمون‌ها به سازمون برقصند پس چرا با من اینکار رو می‌کنی؟

چیزی نمی‌گوید و اخم غلیظی بر پیشانیش می‌کارد.

- تو فکر کردی من برادرتم؟

 

چشمانم از این حرفش گشاد می‌شود، درست شنیده بودم یا نه؟ خواب بودم یا نه؟ 

نمی‌دانم میان آن هیری ویری لحظه‌ای لبخندی بر روی لب‌هایم می‌آید. شاید باور نکنید ولی دوست داشتم خواهرش نبودم.

-  جدی میگی...

جمله‌ام را تمام نکرده بودم که یک سمت صورتم می‌سوزد! باز من را سیلی زده بود!؟

خواست که به سمتم حمله‌ کند که هما‌ن‌ها از خواب وحشت زده می‌پرم، تنم یک کوره‌ی آتیش بود

دست‌هایم را قاب صورتم می‌کنم و زیرِ گریه

میزنم. حالم خیلی بد بود مدام نفس‌های عمیقی می‌کشیدم تا که سام نکند به اینجا بیاید؛ چشمانم گشاد می‌شود! من کجا بودم؛ همین‌که می‌خواهم صورتم را به بالا متمایل کنم، دستی بر رویِ دوشم می‌نشیند؟

نمی‌دانستم کی  بود ولی با به یاد آوردنِ اینکه سام باشد خودم را به عقب می‌اندازم که از تختی که با روکش سفید پوشیده بود  بر زمین می‌افتم و ناله می‌کنم.

- خواهش می‌کنم نزن، من غلط کردم از خونه فرار کردم، لطفا نزن؟

چشمانم را بسته بودم ولی هیچ اتفاقی نیافتاد. صدای قدم زدن هایش  را می‌شنوم که از آن‌طرف تخت به این‌طرف می آمد گویی دوباره کتک در راه بود. با خودم آرام زمزمه می‌کنم:

- نه لطفا؟

وقتی که به دو قدمی‌ام می‌رسد می‌ایستد. نمی‌دانم چطور شد که از ترس بود یا که از بدبختیم، به پایش می‌افتم.

- به خدا غلط کردم، اصلا همین الان جونم رو بگیر ولی زجرم نده؟

التماسش می‌کردم ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتاد!؟ به شک می‌افتادم که سام باشد یا نباشد؟ آرام لای چشمانم را می‌گشایم ولی با کفش‌های براق سیاه  رنگی که از تمیزی‌اش  یکه‌ای خورده و با تعجب به عقب می‌روم؟!

@همکار ویراستار

@Gisoo_f

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...