رفتن به مطلب

رمان الگوریتمshirin_s I RMP کاربر انجمن نودهشتیا


shirin_s
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: الگوریتم RMP

 

نویسنده: فاطمه صداقت زاده

 

ژانر: تخیلی،عاشقانه

 

خلاصه:
هر کس سر گذشتی داره، گاهی این گذشته می‌تونه آینده رو نابود کنه..
گاهی هم ممکنه به ساخت  آینده‌ای رویایی کمک کنه..
آینده‌ای که سختی‌های الآن رو بشوره و ببره...

 

 

مقدمه:
عشق از عشقه گرفته شده، عشقه گیاهی پیچک مانند است که دور گیاه می‌پیچد و عصاره و شهد آن را می‌گیرد؛ به طوری که آن گیاه حیاتش به اتمام می‌رسد!
از این رو هر کس که از عشق برخوردار است، با عشق و عشقه خویش بر گرده شجره مبارکه معشوق خویش می‌پیچد و عصاره معشوق را در درون خویش می‌کشد تا حدی که دیگر تفاوتی بین عاشق و معشوق، یافت نمی‌شود . مجنون لیلی می‌شود و لیلی نیز مجنون می‌گردد...

ناظر: @ Psycho

 

گالری شخصیت ها:

https://forum.98ia2.ir/topic/9870-گالری-شخصیت-های-رمان-الگوریتم-قلب-shirin_sکاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-98654

 

صفحه نقد رمان:

https://forum.98ia2.ir/topic/9876-معرفی-و-نقد-رمان-الگوریتم-قلب-shirin_s-maarii-کاربران-انجمن-نودهشتیا/

 

 

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

 
ویرایش شده توسط shirin_s
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت1

 

 

خسته از کار به اتاق کوچکم پناه می‌برم.

ساعت سه صبحه و من هنوز بیدارم، درست مثل پارسال و پیارسال و سال‌های قبلش!

گوشه‌ای می‌نشینم و زانو‌هایم را بقل می‌کنم.

چشم‌هایم را می بندم و به سال‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم.

همان زمانی که زندگی‌ام زیر و رو شد!

نگاهم دور تا دور اتاق خالی و تاریکم را می‌کاود. کیک و کادو که بماند، شمعی هم ندارم که روشن کنم و با خیال جشن تولد شعله‌اش را فوت کنم.

تصویر جشنی که آقای تاینی پارسال برای تولد دخترش گرفت جلوی چشمانم نمایان میشه.

من ازش جشن نمی‌خوام؛ فقط می‌خوام تو این روز به خصوص این قدر کار سرم نریزه.

مطمئنم اگر پدر و مادرم بودن همه چیز فرق داشت. دیگه لازم نبود صبح تا شب کارهایی که میگن رو انجام بدم، من هم مثل آنا و جولیا با عروسک‌هام بازی می‌کردم.

عروسک!

چندساله عروسک ندارم؟

فکر می‌کنم از همون زمانی که دیگه زیر نظر پرورشگاه نیستم!

ازپنجره‌ی کوچک اتاق به آسمان نگاه می‌کنم.

دیروز جولی به آنا می‌گفت، توی یک کتاب خونده "هر آرزویی که روز تولدت کنی برآورده میشه".

چشمانم رو می‌بندم و از ته دل آرزو می‌کنم:

(( سال دیگه این‌جا نباشم!))

روی زمین دراز می‌کشم و سعی می‌کنم همین یکی دو ساعت باقی مونده تا طلوع رو بخوابم.

فردا دوست آقای تاینی میاد، باید زود بیدار شم و کارهارو انجام بدم.

 

****

 

*مارکو*

 

با صدای مارگارد از جا بلند میشم و با چشمانی بسته به حمام میرم. بعد از دقایقی از حمام بیرون میام .

نگاهم دور تا دور اتاق می‌چرخه.

خوبه! مثل همیشه تا بیام همه‌ی اتاق رو مرتب کردن.

به سمت تراس حرکت می‌کنم. گل‌های رز باغچه از این‌جا نمای فوق العاده‌ای دارن.

تق-تق-تق!

به داخل اتاق بر می‌گردم و رو به در می‌ایستم.

- بله؟

- عالیجناب صبحانه آمادست.

- بسیار خوب. الآن میام.

درب شیشه‌ای تراس رو می‌بندم و پایین میرم. پشت میز می‌نشینم، نگاهی به میز رنگارنگ می‌اندازم. فنجان قهوه‌ام را بر می‌دارم و از جا بر می‌خیزم.

- عالیجناب..

اجازه نمیدم حرفش رو کامل کنه:

- میل ندارم.میرم حیاط.

از خانه خارج میشم.

خونه‌ی من توی یک خیابون معروف اما خلوته!

از در خونه تا خیابون دو متر فاصله است که با چمن تزیین شده. به سمت راست حرکت می‌کنم. این قسمت عرض حیاط ده متر و طولش...

نمی‌دونم چه قدره!

بر خلاف این‌جا و جلوی خونه، سمت چپ و پشت خونه حیاط وسیعی داره.

چسبیده به دیوار همسایه باغچه‌ای پر از رز ساختم.

این‌جا ساختمش که هرکس پنجره اتاقش رو باز می‌کنه با دیدن این گل‌ها لبخند به لبش بیاد!

به سمت میز و صندلی سفید رنگ کنار باغچه میرم و فنجون قهوه‌ام رو روی میز می‌گذارم.

کنار باغچه زانو می‌زنم و گلبرگ نرم و لطیفشون رو لمس می‌کنم. بوی گل‌ها از چند متر اون طرف‌تر هم به مشام میرسه.

طبق عادت شروع می‌کنم به حرف زدن با گل‌ها!

- سلام. صبحتون بخیر. چه خوشگل شدی شماها.

رز های سرخ با وزش باد آرام حرکت می‌کنن و من این رو واکنششون نصبت به حرف‌هام می‌دونم!

به سمت اتاقک کنار باغچه میرم؛ اسکیت بورد رو بر می‌دارم و به گل خونه پشت خونه میرم.

به-به، عجب عطری!

توی این گل خونه انواع گل رز سرخ رو دارم. آخه من عاشق رز سرخم.

با صدای باز شدن در گل خونه بر می‌گردم ببینم کیه که اومده این‌جا؟!

 

 

 

 

 

 ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 2

 

با صدای باز شدن در گل خونه بر می‌گردم ببینم کیه که اومده این‌جا؟!

آخه کسی جز من و باغبون اجازه ورود نداره.

با دیدن مارگارد نگاهم رنگ تعجب می‌گیره.

اون این‌جا چی کار می‌کنه؟!

برای احترام خم میشه و بعد به حرف میاد:

- عالیجناب، عالیجناب جان اومدن.

- کجاست؟

- توی اتاق کارتون هستن.

- باشه بریم.

 

باهم به سمت خونه حرکت می‌کنیم، با سرعت جت پله ها رو بالا میرم و خودم رو به اتاق می‌رسونم!

پشت در می‌ایستم و نفس عمیقی می‌کشم، بعد با هیجان در رو باز می‌کنم!

جان که مشغول کتاب خوندن بود با ترس بلند میشه و کتاب از دستش می‌افته!

با خنده به سمتش میرم:

- هعی چه‌طوری جان؟

چپ-چپ نگاهم می‌کنه:

- تو مگه می‌گذاری خوب باشم، همش دردسری!

- کی؟ من؟ نه بابا من به این خوبی.

- آره خیلی خوبی. بی‌خیال حالا بگو ببینم اون برنامه‌ای که تایم بیرون رفتنمون رو به باد داد چیه؟

- چیز مهمی نیست. تاینی باز خواسته هم رو ببینیم.

- اوف. اون پیرمرد کی می خواد دست از سر تو برداره.

- راستش یک حس عجیبی به قرار این دفعه دارم.

- حس؟ چه حسی؟ بار اولت که نیست.

از روی مبل بلند میشم و به سمت تراس میرم:

- آره ولی این دفعه قرار خونشونه.

جان از جاش بلند میشه و به سمت در میره:

- بی‌خیال بابا، هیچی نمیشه .

به سمت مبل می‌چرخم که می‌بینم نیست!

با نگاه دنبالش می‌گردم و نزدیک در پیداش می‌کنم:

- کجا میری؟

- تا تو بری و بیای میرم ببینم کتابات در چه حال هستن.

از اتاق خارج میشه و من رو با اضطرابم تنها می‌گذاره، ای نامرد.

نگاهی به ساعت می‌کنم، باید برم.

سریع از پله ها پایین میرم و سوار ماشین میشم.

تو راه به حرف‌های جان فکر می‌کنم و سعی می‌کنم خودم رو آروم کنم.

با ایستادن ماشین از فکر بیرون میام. به سمت خانم و آقای تاینی میرم و سلام می‌کنم.

با دعوتشون به داخل میرم .روی مبل‌های قدیمی و رنگ رو رفته‌ی وسط پذیرایی می‌نشینم.

بعد از چند دقیقه دختری سینی به دست به سمتم میاد.

تا جایی که یادمه آقای تاینی فقط دو تا دختر داشت که الآن از لای در اتاق حرکات من رو زیر نظر گرفتن!

پس این کیه؟

سرم  رو بالا میارم تا ببینمش و...

خدای من..

 

**رزا**

بعد از پذیرایی به آشپزخونه برمی‌گردم و مشغول تمیز کردن اطراف میشم.

خوب، همه جا داره برق می‌زنه؛ دیگه چی کار کنم؟

بی‌حوصله روی صندلی می‌نشینم و منتظر می‌مونم.

به اطراف نگاه می‌کنم.

به-به عجب هوایی!

خیلی گرمه.

کاش یک حیاط خوشگل داشتیم که وسطش یک درخت بزرگ و تنومند بود، یک درخت بزرگ که سایه‌اش حیاط رو پوشش می‌داد.

می‌رفتم زیرش می‌نشتم و کتاب می‌خوندم.

البته اگه آقا و خانم تاینی بی‌خیالم می‌شدن و دو دقیقه بهم استراحت می‌دادن!

 

 

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت3

 

آه می کشم؛  اگه اون ها هم کاریم نداشته باشن جولی عمرا بگذاره.

مطمئنم همه ی دوستاش رو جمع می کنه اون جا تا پز بده.

پوف، بی خیال اصلا شدنی نیست.

اون دوتا نمی گذارن من خوش باشم.

البته بی انصافیه که بگم اون دوتا، آخه آنا خیلی خوبه.

البته اگه جولی بگذاره.

صدای آقای تاینی من رو از فکر در میاره:

-رزا داری چی کار می کنی؟

از جا بلند میشم و مضطرب به آقای تاینی که جلوی در آشپزخونه ایستاده نگاه می کنم.

چرا اومده سراغم؟

مهمونشون که هنوز نرفته.

باز چی شده؟

من که کاری نکردم لابد باز جولی یه کاری کرده انداخته گردن من!

آروم جواب میدم:

-هیچی.

پوزخند می زنه!

چه قدر عجیب رفتار می کنه.

تا به حال آقای تاینی رو این قدر خوشحال ندیده بودم!

-باید بری.

متعجب سرم رو بالا میارم:

-برم؟!

برگه مستطیل و کوچکی رو بالا می گیره و تو هوا تکونش میده:

-پول خوبی در قبالت داده!

گنگ نگاهش می کنم.

اون برگه..

چکه؟!

نگاهم رنگ وحشت می گیره، من رو فروخته؟!

کنار پسر جوان که آقای تاینی "مارکو" خطابش می کرد، منتظر رفتن می ایستم.

به خونه نگاه می کنم.

یعنی واقعا دارم میرم؟

واقعا من رو فروختن؟

چه طور تونستن..

نگاه آنا ناراحته، درست مثل من! دلم براش تنگ میشه؛ اون دختر خوبیه.

بر عکس اون، نگاه جولی پر از خنجره!

حس می کنم می خواد خفه­ام کنه!

مرد جوان بعد از خداحافظی از خونه خارج میشه، منم پشت سرش حرکت می کنم.

بادیگاردی از یک ماشین لوکس سیاه رنگ پیاده میشه و درب عقب رو باز می کنه.

مارکو با سر اشاره می کنه سوار شم، بعد از من هم خودش سوار میشه.

ماشین غرق سکوته؛ ای بابا.

از پنجره به بیرون نگاه می کنم، همه ی خونه ها قدیمی و کثیف هستن.

بچه ها توی کوچه مشغول بازی با سنگ ها هستن؛ آخه اسباب بازی­ای ندارن.

افراد کمی این جا اسباب بازی دارن؛ جولی و آنا هم یکی از همون ها هستن.

همه ی بچه ها حسرت بودن جای اون ها رو دارن؛ همیشه سر دوست بودن با اون ها دعوا شون میشه!

جولی عاشق دعوای اون هاست، همیشه یک کاری می کنه که بچه ها سرش دعوا کنن.

به نظر من اون یک بیمار روانی و نیاز به درمان داره.

کم-کم ظاهر خونه ها عوض میشه. تمیز تر میشن، کوچه ها هم همین طور، حتی پوشش مردم هم تغییر می کنه.

لباس های کهنه و پاره جاشون رو به لباس های سالم و تمیز میدن؛ تنوع رنگی لباس ها هم بیشتر میشه.

این جا رو دوست دارم، یه چیزی بین محله فقرا و ثروتمندانه، کاش همه عین هم می شدن.

باز هم شکل خونه ها عوض میشه.

همشون بزرگ و مجلل میشن، خیابون ها خلوت میشه.

 

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

پارت4

 

 

هرازگاهی یک ماشین مدل بالا رد میشه، هیچ صدایی نمیاد، من این جارو می شناسم.

این جا اولین منطقه ی این شهره.

این جا محله ی "لی" هست.

ما تو کره، چین یا ژاپن نیستیم، اسم این محل هیچ ربطی به اون کشور ها نداره.

"لی" یک پسونده!

پسوندی که همه ی اشراف زاده ها دارن، همه ی اون ها اینجا زندگی می کنن.

این پسوند چند مسئله رو در مورد افراد مشخص می کنه.

این پسوند چند مسئله رو در مورد افراد مشخص می کنه.

یک: اون ها این جا زندگی می کنن.

دو: اشرف زاده هستن.

سه: غیر از خودشون اجدادشون هم این جا بودن.

چهار: به ملکه مربوط میشن!

این جا همه ی افراد ثروتمند نیستن، کسی می تونه این جا زندگی کنه که اجدادش این جا بوده باشن، یا مقام خاصی داشته باشه، یا به ملکه مربوط شه، یا امتیاز خاصی داشته باشه.

درست مثل..

با ایستادن ماشین بی خیال فکر کردن بهش میشم، از ماشین پیاده میشیم و وارد خونه میشیم.

پسر می ایسته و به خدمت کاری که در رو باز کرده نگاه می کنه:

-مارگارد این دختر اسمش رزاست.اتاقی که بالای اتاق منه رو بهش بده و همه چیز رو بهش بگو.

دختر تعظیم می کنه:

-بله عالیجناب.

با اشاره ی مارگارد پشت سرش حرکت می کنم.

خونه ی زیبایی دارن.

یک پذیرایی بزرگ، سمت راست در تلوزیون و مبل، پشتش میز غذاخوری بزرگ،سمت چپ یک آشپزخونه مجهز!

خونه فورلکسه! به طبقه ی دوم میریم.

درب یک اتاق که وسط سالن قرار داره رو باز می کنه:

-این اتاق مال توعه رزا.

به کمد های کنار در اشاره می کنه:

-داخل این کمد ها هر چیزی که لازم داری هست.

درب کمد رو باز می کنه، به صفحه ی دیجیتال روی در کمد اشاره می کنه:

-این برنامه ی روزانه است.بهت میگه هر رور چه لباسی باید بپوشی و چه کاری باید انجام بدی.قرار ملاقات ها و مهمونی ها از قبل اعلام میشه.حواست باشه حتما باید از تم روزانه پیروی کنی.

در دیگه ی کمد رو باز می کنه و به لباس ها اشاره می کنه:

-حواست باشه لباس ها و وسایلت همیشه باید مرتب باشه.

اوف خدا چه قدر لباس! کل این دیوار کمده! آخه چرا؟!

دیوار کناری یک در داره. به همون سمت میره، در رو باز می کنه و وارد میشه؛ منم پشت سرش میرم.

یک راهروی کوچک هست که دوتا در داره در ها رو باز می کنه:

-همین طور که میبینی سمت راست حمام و سمت چپ دستشویی قرار داره.بیا بیرون.

به سمت میز آرایش کنار در سرویس ها میره:

-این میز آرایشته.حواست باشه این جا هم باید مرتب باشه، نظم خیلی برای عالیجناب مهمه.

روبه روی آینه تخت یک نفره­ای به رو تختی صورتی هست، دیوار رو به روی در ورودی، دربی شیشه ای داره که به تراس می رسه.

چه تراس خوشگلی، این اتاق منه وای.

به سمت در میره:

-امروز رو استراحت کن، یک ساعت دیگه دیانا میاد و توضیحات من رو کامل می کنه.

بعد از اتمام حرفش از اتاق خارج میشه و در رو می بنده.

به اتاق نگاه می کنم.همیشه دوست داشتم اتاقی با تم صورتی داشته باشم، چی بهتر از این.

 وارد تراس میشم:

-وای، چه گل هایی.

یک باغچه پر از رز قرمز، من عاشقشم.

تا اون دختر بیاد مشغول نگاه کردن به گل ها میشم بعد ار یک ساعت با صدای در به داخل اتاق بر می گردم:

-بفرمایید.

دختری با پیراهن لیمویی بلند درست مثل مارگرد وارد میشه.آخی چه چهره ی نازی داری.

به سمتم میاد:

 

 

 ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت5

 

 

-سلام من دیانا هستم.

-سلام منم رزا هستم.

به سمت تخت حرکت می کنه و روش میشینه.من هم کنارش جای می گیرم.

-خب رزا، اول از همه این که حواست باشه همیشه باید محترمانه رفتار کنی.وقتی عالیجناب رو می بینی کمی به نشانه ی احترام خم میشی. هر چی گفتن انجام میدی.

پس از مکث کوتاهی ادامه میده:

-مارگارد مسئول ماست به اون هم باید احترام بگذاری.اون وظیفه هر کسی رو بهش میگه.نفر بعدی کارلوسه، اون مسئول بادیگارد هاست.طبقه ی بالا یعنی طبقه ی چهارم مخصوص اون هاست.این طبقه مخصوص ماست.طبقه ی دوم هم مال عالیجنابه.اتاق وسط مالل ایشونه، اتاق سمت راستش اتاق ملاقات و قرار های کاری شونه و اتاق سمت چپش هم کتاب خونه است.

چشمانم برق می زنه، کتاب خونه؟چی بهتر از این.

-حیاط پشت خونه پر از کلبه است.اون ها مال مهمون هاست.فقط اولین کلبه مال ماست.ما اون جا غذا می خوریم و کارهایی که این نمیشه رو اون جا انجام می دیم.مارگارد و کارلوس هم هر کدوم یک کلبه دارن و اون جا زندگی می کنن.دیگه چی باید می گفتم؟

بعد از کمی فکر کردن ادامه میده:

-عالیجناب خدمت کار مخصوص ندارن اما قراره به اسرار مادرشون کسی رو انتخاب کنن.اون فرد مری هست.باهاش آشنا میشی.اخلاق خاصی داره بهتره مواظب باشی باهاش در گیر نشی.ساعت ده شب خاموشیه و ساعت پنج صبح باید آماده پایین باشی.فردا صبح میام و برای حاضر شدن کمکت می کنم.کمی استراحت کن برای شام خبرت می کنم.اگر خواستی می تونی بری حیط و طبقه ی پایین رو ببینی.فقط حواست باشه به هیچ عنوان طبقه  ی دوم و چهارم نرو باشه؟

-باشه.

به سمت در میره و دستی برام تکون میده و در رو پشت سرش می بنده.

اوف. چه سریع اومد و رفت.چه قدر تند حرف می زد!

 دختر مهربون و خوشگلی بود.

صبح با صدای ساعت بیدار میشم.

چهار صبحه.

تق-تق.

چهار صبح کیه که در میزنه؟

 به محض این که  در رو باز می کنم با چهره ی شاد و پر انرژی دیانا مواجه میشم.

من رو کنار می زنه و وارد اتاق میشه:

-اوه دختر زود باش. هنوز خوابی که ای بابا.

گیج و خواب آلود نگاهش می کنم:

-  باید چی کار کنم.

-باید حاضر شی.

به سمت کمدم میره و یک لباس صورتی درست مثل لباس خودش رو درمیاره، لباس رو به دستم میده و هلم میده پشت پارتیشن!

-زود بپوشش بیا.

-باشه.

سریع لباسم رو عوض می کنم و بیرون میرم.

وایی چه قدر خوشگله.

-خوب گوش کن اول از همه برو کفش های صورتی رنگ ست لباست رو بپوش بیا.

بدون حرف کاری که گفت رو انجام میدم رو به روش می ایستم.

لبخند میزنه:

-آفرین حالا نوبت موهاته. تکون نخور تا درستش کنم.

بعد کلی حرف زدن بالاخره دست از سرم بر می داره.

آخیش. کشت من رو.

رو به روم می ایسته:

-خوب همه چیز خوبه من میرم تو هم زود بیا.

-باشه برو میام.

با سرعت جت از اتاق خارج میشه.

وایی این چرا این قدر سرعت داره.

توی آینه به خودم نگاه می کنم.

یک لباس صورتی که دامنش پف داره و آستین هاش از آرنج به پایین آبشاریه.

موهای طلایی رنگ بلندم رو آزاد دورم ریخته بود و روش یک تور به رنگ لباسم وصل کرده بود.

به چشم های آبی رنگم نگاه می کنم.

چشم هام درست مثل مادرمه.

مادرم..

پلک هام رو روی هم فشار میدم، دیره باید برم پایین.

 

 

 ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 6

 

 

وارد آشپزخونه میشم.

هرکسی مشغول انجام یک کاریه، به سمت مارگارد میرم:

-          بانو من باید چه کاری انجام بدم؟

-برو طبقه ی دوم، عالیجناب توی اتاقشون منتظرت هستن.

-بله.

احترام می گذارم و ازش دور میشم.نزدیک پله ها یکی از دختر ها جلوم رو می گیره.

گنگ بهش نگاه می کنم، عصبی و دست به سینه حرف میزنه:

-ببین تو تازه اومدی، من مری هستم کسی که قراره خدمتکار شخصی عالیجناب بشه.بهتره حواست رو جمع کنی و کار اضافه ای انجام ندی. فهمیدی؟

گیج سر تکون میدم، نگاه خشمگینش رو به چشم هام می دوزه و میره.

این چرا همچین کرد؟

پشت در می ایستم و چند ضربه به در می زنم.

-بفرمایید.

وارد اتاق میشم و در رو می بندم.

عالیجناب روی صندلی چوبی چشت یک میز گرد نشسته و مشغول بررسی چند تا برگه هست.

برگه ها رو گوشه ای می گذاره و به من نگاه می کنه:

-سلام رزا.

-سلام، صبح بخیر.

با لبخند جواب میده:

-          صبح توهم بخیر. تو خدمتکار جدید هستی.مارگارد همه چیز رو برات توضیح داده. درسته؟

-بله.

- من به دانش و سواد افراد خیلی اهمیت میدم و دوست دارم همه ی خدمتکار ها و بادیگارد هام با سواد باشن و مطالعه کنن. تو حروف الفبا رو می شناسی؟

-بله.

با هیجان میپرسه:

-یعنی تو می تونی بخونی؟

-بله عالیجناب. من کتاب های زیادی خوندم.

-این خیلی خوبه. پس  امشب به این جا بیا و برام کتاب بخون.

-چشم.

-می تونی بری.

تا غروب هرکاری مارگارد گفت رو انجام دادم و سعی کردم به مری و غر-غرهاش توجه نکنم.

این دوساعت همراه عالیجناب بره بیرون، عالیجناب دیگه نمیارش خونه.می گذاره همون جا بمونه.

بعد از شام به اتاق عالیجناب رفتم و کتابی درمورد علم نجوم براشون خوندم.

خیلی جذاب بود.

اطلاعات فوق العاده­ای داشت؛ اون کتاب گنج واقعی بود.

 قبل از رفتن چشم غره ­های قشنگی  از طرف مری نوش جان کردم.

خیلی عصبی بود، مطمئنم اگر می ­تونست وسط عمارت من رو دار بزنه لحظه ای درنگ نمی­ کرد.

وقتی می خواستم به اتاقم برگردم همه خواب بودن، هیچ­کس نبود؛ به جز مری!

وقتی من رو دید می خواست به سمتم بیاد که با دیدن عالیجناب نتونست.

چشمانش سرخ-سرخ بود، انگار داشت از شدت عصبانیت منفجر می ­شد.

مری واقعا عجیبه، فکر می ­کنم حسی به عالیجناب داره!

این همه حساسیت و واکنش نشون دادن اصلا طبیعی نیست، یا حسی داره یا دنبال چیز خاصیه که نمی­ دونم چیه.

با صدای مارگارد از فکر بیرون میام:

-دخترها همه بیاید داخل سالن.

مجسمه ­ی اسب رو سرجایش می­ گذارم.

همراه  باقی به سمت سالن حرکت می­ کنم.

دیانا و کلارا خودشون رو  به من می­ رسونن، این دو نفر تنها دوست ­های من هستن.

اتاق من بین اتاق­های این دوتا دختر پرحرف و شلوغ قرار داره.

هر شب قبل از خواب به اتاق من میان و تا می­تونن حرف می­زنن، آخر هم با تشر من به زور میرن.

البته از اتاق من که میرن تا صبح توی اتاق دیانا حرف می­زنن.

همیشه هم صبح به زور بیدار میشن، تا دوساعت ههم که کلا توی خواب کار می­ کنن.

وسط سالن مارگارد منتظر ما ایستاده.

 

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت7

 

 

عالیجناب روی کاناپه نشستن و منتظر ما هستن، با ورود ما تلویزیون رو خاموش می­کنن.

 همه مقابل ایشون می­ایستیم و منتظر به ایشون نگاه می­کنیم.

فنجون قهوه­ی در دستشون رو روی میز رو به روشون می­گذارن:

-خواستم به این­جا بیاید چون کار واجبی دارم.

نگاهشون رو بین افراد می­گردونن:

- من تصمیمم رو گرفتم. می­خوام خدمتکار مخصوصم رو اعلام کنم.

مری با شنیدن این حرف هیجان زده به عالیجناب نگاه می­کنه.

همه مطمئن هستن که فرد انتخابی اونه.

ولی من این­طور فکر نمی­کنم.

آخه نگاه عالیجناب گواهی چیز دیگه ای رو میده.

حتی نیم نگاهی هم به مری هیجان­زده ننداختن.

تردید رو توی تک-تک کلامشون حس می­کنم.

فکر می­کنم نگران مسئله­ای هستن.

عالیجناب: اون شخص...

- اون شخص رزاست!

متعجب به عالیجناب زل می­زنم، چی شد؟

همه متحیر به عالیجناب نگاه می­کنن؛ حتی مارگارد!

مثل این که اون هم از تصمیم عالیجناب خبر نداشته.

عالیجناب لبخندی به نگاه های خیره و متحیرمون می­زنه:

-چرا میخ­کوب شدید؟

جو سنگی بر عمارت حاکم شده؛ عالیجناب خون­سرد از پله­ها بالا میره و ما رو تنها می­گذاره.

هیچ­کس جرعت حرف زدن نداره، همه گنگ اطراف رو نگاه می­کنن.

گاهی هم نگاهی به مارگارد می­اندازن تا شاید اون حرفی بزنه.

ولی مارگارد فقط به مری نگاه می­کنه.

مری آروم سرش رو می­چرخونه و نگاهش رو به من می­دوزه.

از چشم­هاش خون می­چکه!

عصبی از عمارت خارج میشه و در رو می­کوبه.

با رفتنش همه نفس راحتی می­کشن، خوب من که تا حالا خشمش رو ندیدم ولی حتما اون­ها دیدن که این­طوری می­کنن.

به سمت بانو مارگارد میرم.

لبخند میزنه:

-تبریک میگم رزا، اون کلبۀ حالا دیگه ما توعه.

-من..من واقعا آمادگی­اش رو ندارم، من نمی­تونم.

-تو بهتر از هرکس دیگه­ای از پسش برمیای. برای همین عالیجناب تو رو انتخاب کرده.

درمونده و عاجز به مارگارد نگاه می­کنم. به چه زبونی بگم از پسش برنمیام؟

 

*مارکو*

با صدای در اتاق کتاب رو کنار می گذارم:

-بله؟

با شنیدن صدای مارگارد هیجان زده در رو باز می کنم:

-عالیجناب جان اومدن.

با دیدن جان خوشحال به سمتش میرم.

-هی پسر چه طوری تو؟ بالاخره برگشتی؟

-آره دیگه دیدم داری از دست میری گفتم بیام بلکه زنده بمونی.

با صدای بلند می خندم:

-نه که تو عین خیالت نبود.

با این حرفم اون هم می خنده.

باهم به اتاقم میریم.

هیجان زده روی مبل، کنارش می نشینم و منتظر نگاهش می کنم.

-چی شده؟ چرا این طوری نگاهم می کنی؟

-جان نمی دونی چی شده!

-چی شده؟

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت8

 

-مطمئنم وقتی اومدی خدمتکار جدید رو دیدی.

سر تکون میده:

-آره دیدمش، ببینم مگه قرار نبود دیگه کسی رو نیاری؟

-آره ولی این فرق داره.

اخم میکنه:

-چه فرقی؟

بگذار از اول برات تعریف کنم.

دست به سینه نگاهم می کنه:

-بگو می شنوم.

-اون روز که رفتم خونه ی آقای تاینی یک دختر اومد و ازم پذیرایی کرد.

-خب.

-اون دختر نه جولی بود نه آنا.

-پس کی بود؟

-ازشون در موردش پرسیدم باورت نمیشه چی گفت.

-چی گفت؟

-گفت خدمتکارشونه!

-چی؟ خدمتکار؟

از جام بلند میشم:

-آره، برای من خیلی عجیب بود.

-خب حالا چرا خریدیش؟

-راستش..

-راستش چی؟

-اصلا نفمیدم چی شد، انگار اختیارم دست خودم نبود.

اون هم از جاش بلند میشه:

-یعنی چی؟

-نمی دونم، فقط می دونستم باید پیش من باشه، می دونی یک حس عجیبی دارم، نمی دونم چه اتفاقی داره می افته.

به سمتم میاد:

-تو از اون خوشت اومده؟

گیج نگاهش می کنم، کلافه به سمت پنجره میرم.

-مارکو باورم نمیشه.

ناراحت نگاهش می کنم.

به سمتم میاد:

-تو چرا ناراحتی؟  این، این خیلی خوبه، تو بالاخره از یکی خوشت اومده!

-یک جوری میگی انگار هفتاد سالمه.

-شاید باشه، من که تا حالا شناسنامه ات رو ندیدم.

عصبی دنبالش میدوم.

از پله ها پایین میره، من هم به دنبالش.

دور مبل ها به دنبالش میدوم و تهدیدش می کنم اما با دیدن رزا که متعجب داره نگاهمون می کنه می ایستم، دستی به کتم می کشم و روی مبل می نشینم.

جان متعجبم به سمتم میاد:

-چی شد پیرمرد؟ از نفس افتادی؟

خیلی نامحسوس به رزا اشاره می کنم، اون هم با دیدنش خیلی آروم کنارم می نشینه.

-پسر چرا زودتر نگفتی؟

-خودمم الآن فهمیدم.

خیلی آروم و شیک باهم از پله های سمت راست بالا میریم.

به محض رسیدن توی اتاق کلی باهم دعوا می کنیم و تو سروکله هم می زنیم و در آخر خسته هر کدوم رو یک مبل می افتیم.

خسته به جان نگاه می کنم:

-راستی من بالاخره خدمتکار جدیدم رو انتخاب کردم.

بی حال تر از من جواب میده:

-پس بدبخت شدی رفت.

-چرا؟

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت9

-چون مری پدرت رو در میاره.

-ولی من مری رو انتخاب نکردم.

کنجکاو نگاهم می کنه:

-پس کی رو انتخاب کردی؟

-رزا رو انتخاب کردم.

با این حرفم مثل برق گرفته ها از جا میپره و روی مبل می نشینه:

-چی کار کردی؟

-رزا رو انتخاب کردم.

-آخه باهوش این چه کاری بود کردی؟

-چرا؟

-از دختره خوشت اومد خریدی آوردیشبعد هم سریع خدمتکار مخصوص خودت کردیش؟

-آره خب مگه چیه؟

-به خدا سرعت عمل تو رو جت هم نداره. لابد پس فردا هم زنگ میزنی مامان بابات میگی عروسم رو پیدا کردم.

به فکر فرو میروم:

-آره خب بد هم نمیگی.

 تقریبا داد میزنه:

-یعنی چی عه. آدم ااز هرکی خوشش اومد که سریع نمیره سراغش، اصلا تو عقل داری؟

-پس چی کار کنم؟

-یک ذره سرعتت رو کم کن. اصلا شاید اون خودش کسی رو بخواد.

-ممکنه؟

-نمی دونم.

-می تونی بفهمی؟

-آره.

به ساعتش نگاه می کنه:

-من کار دارم بعدا می بینمت.

-باش.

بعد از رفتن جان کلافه روی تخت دراز می کشم.

راست میگه ها، اون دختر زیباییه، همه جذبش میشن.

این دلیل مناسبی برای فکر کردن به ازدواج نیست.

چه قدر خوب شد با جان حرف زدم.

حالا که فکر می کنم می بینم اون هم یکیه مثل باقی.

**رزا**

-بانو مارگارد راستش..

-بگو چی شده؟

-من اون کلبه رو نمی خوام.

-چی؟ نمی خوای؟

-نه.

-چرا؟

-من ترجیح میدم داخل عمارت و پیش دخترها باشم.

به فکر فرو میره:

-باشه من با علیجناب حرف می زنم.

-ممنون.

به اتاقم بر می گردم.

در کمد رو باز می کنم و به لباس های جدیدم نگاه می کنم.

ترکیب رنگشون تغییری نکرده.

ولی ظاهرشون خیلی فرق کرده.

لباس هام مدلش همونه، فقط شلوغ تر شده.

لباس هام براق شدن، بعضی جاهاش هم اکلیل داره.

کفش هام هم کمی پاشنه داره و روش یک پاپیون خوشگل داره.

گل سر های رنگارنگی که ست لباس ها هستن هم تیپم رو متمایز کرده.

 

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت10

 

 

از فردا باید برم پیش عالیجناب.

نمی دونم کارم قراره سخت تر بشه یا آسون تر.

باید آماده ی هر چیزی باشم.

اون طور که بچه ها میگن عالیجناب اصلا سخت گیر نیست.

این کمی آرومم می کنه.

برق اتاق رو خاموش می کنم، باید صبح زود بیدار شم.

صبح با صدای ساعت چشم باز می کنم.

به سمت حمام میرم، بعد از اون میرم سراغ لباس هام.

صفحه ی دیجیتال روی در رو نگاه می کنم، خب، امروز رنگ لباس صورتیه.

با ذوق لباس صورتی رو بر می دارم.

من عاشق رنگ صورتی هستم.

لباس رو می پوشم، وای چه قشنگه.

کفش هام رو هم پا می کنم و جلوی آینه می ایستم.

موهای بلند و عسلی رنگم رو آروم شونه می کنم.

من عاشق موهام هستم.

یادمه یک بار جولی برای این که اذیتم کنه کمی از موهاش رو با قیچی برید.

بعد به مادرش گفت که من این کار رو کردم!

خانم تاینی هم نصف موهام رو کوتاه کرد!

هیچ وقت یادم نمیره، اون شب تا صبح گریه کردم.

گل سر رو روی موهام تنظیم می کنم، چه جذاب شدم.

به ساعت نگاه می کنم، شش صبحه.

به طبقه ی دوم میرم، آروم وارد اتاق میشم و در رو می بندم.

به اتق نگاه می کنم.یک اتاق مربع، سمت راست تا انتها در کمد دیواریه.

دیوار سمت راست، کنار کمد ها حمومه.

درست مثل اتاق من!

حتی جای تخت و تراس و آینه هم مثل اتاق منه.

فقط بین درب سرویس بهداشتی و آینه یک در دیگه هم هست که نمی دونم برای چیه! جلوی میز و آینه هم یک صندلی راحتی چوبیه.

وسط اتاق هم میز و صندلی گرد چوبی کوچکی قرار داره.

توی تراس هم میز مربعی با دو صندلی قرار داره.

تم اتاق هم به جای صورتی نسکافه ایه.

چه جالب.

راس ساعت هشت عالیجناب رو صدا می کنم.

خیلی زود بیدار میشن.

این یعنی خواب سبکی دارن.

خواب آلود به حموم میرن.

قبل از این که بیان کل اتاق رو مرتب می کنم.

با رضایت به اتاق نگاه می کنن و به سمتم میان.

متوجه میشم که می خوان لباس بردارن پس از جلوی کمد کنار میرم.

وقتی در کمد رو باز می کنن، نگاهم به داخل کمد کشیده میشه.

خدای من، این همه کت و شلوار شبیه به هم رو می خوان چی کار؟!

حدود بیست کت و شلوار مشکی و سورمه ای داخل کمده!

پنج جفت کفش مشکی عین هم!

خوب آخه چرا همش یک شکل؟

خب یک ذره هم تنوع بده.

لباس ما هم همش یک شکله ولی حداقل رنگ هاش فرق داره.

بعد از پوشیدن لباس هاشون روی صندلی متحرکت می نشینن.

-صبح بخیر عالیجناب.

گیج نگاهم می کنن:

-صبح بخیر رزا.

آخه شما که کاری نداری مجبوری این موقع بیدار شی؟

 

ناظر: @ Psycho

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

پارت 11

 

 

صدای در و پشت سرش صدای مارگارد سکوت اتاق رو می شکنه:

-عالیجناب صبحانه آمادست.

از روی صندلی بلند میشه، در رو براش باز می کنم و پشت سرش پایین میرم.

عمارت دو طرف پله داره. پله های   سمت چپ مال ماست.

عالیجناب همیشه از پله های سمت راست که نزدیک دره استفاده می کنه.

آهسته و خواب آلود از پله ها پایین میره و پشت میز می نشینه.

با سرعت حلزون صبحانه می خوره و بعد جلوی تلویزیون می نشینه اما روشنش نمی کنه!

مارگارد از آشپزخونه بیرون میاد و کنار عالیجناب می ایسته:

-عالیجناب ساعت ده و بیست دقیقه است و شما ساعت ده و بیست و پنج دقیقه توی شرکت قرار ملاقات دارید.

به محظ تموم شدن حرف مارگارد، مارکو به مارگارد نگاه می کنه "وای" زیر لب میگه و با سرعت از پله ها بالا میره و با یک کیف چرم مشکی به پایین میاد، نفس-نفس زنان رو به من و بعد رو به مارگارد میگه:

-رزا..تا من بیام..کتاب های کتابخونه رو... جمع کن..مارگارد..من با جان میام..همه چیز رو مرتب کن.

و قبل از این که جوابی از ما بگیره از عمارت بیرون میره.

نگا متعجبم رو به مارگارد میدم، بر خلاف من اون اصلا تعجب نکرده.

به چهره ی متعجب و گیج من لبخند می زنه و با صدایی که خنده توش موج میزنه میگه:

-عالیجناب همیشه قرارش با شرکت مانلی رو فراموش می کنه.

متفکر نگاهش می کنم:

-همیشه؟

مارگارد این بار کاملا خونسرد جواب میده:

-آره، علاقه ای به کار با این شرکت نداره برای همین همیشه فراموش می کنه.

اینجانب به شدت کنجکاو شده ام!

الآن کی پاسخگوعه؟

دوباره به حرف میام که مارگارد کلافه از حرف زدنم جلوگیری می کنه:

-رزا الآن اصلاً وقت ندارم بعداً.

و دوباره به آشپزخونه برمی گرده.

حالا من چی کار کنم با این سوال هایی که دارن توی مغزم فوتبال بازی می کنن؟

از پله های کنار در بالا مبرم، کلافه و بی حال در کتابخونه رو باز می کنم.

آخه من الآن این جا چی کار کنم؟

خودم دیروز تمیزش کردم، همه ی کتاب هارو هم..

یا خدا این جا چرا زلزله اومده؟

گوشه-گوشه ی کتابخونه رو از نظر می گذرونم.

همه جا پره کتابه!

کتابخونه تمام دیوار هاش به غیر از جلوی در تراس همه اش قفسه هست.

وسط کتابخونه هم یک میزچوبی بزرگ قرار داره که دور تا دورش صندلی های چوبی چیده شدن.

توی قفسه های کتابخونه پر از کتابه.

ولی الآن همه ی اون کتاب ها روی میز و صندلی ها هستن!

توی قفسه ها تعداد کمی کتاب باقی مونده.

آخه چرا؟ چه طور امکان داره؟

من دیروز غروب کل کتابخونه رو مرتب کردم.

کسی هم جز عالیجناب این جا نمیاد.

من هم کل دیروز رو همراهشون بودم، اصلاً این جا نیومد.

تا بعد از ظهر کل منطقه ی جنگ زده ی عمارت یا همون کتاب خونه ی سابق رو مرتب می کنم.

به محظ تموم شدن کارم عالیجناب مارکو و جان هم میرسن.

تا غروب توی حیاط حرف می زنن، من هم از فرصت استفاده می کنم و کتاب مورد علاقه ام رو می خونم.

با غروب آفتاب عالیجناب جان به خونه ی خودش بر می گرده و عالیجناب مارکو هم به اتاقش، من هم که طبق معمول گوشه ای از اتاق سکنا می گزینم!

-رزا؟

با صدای عالیجناب وارد تراس میشم:

-بله؟

کتاب کوچک در دستش رو روی میز می گذاره و به من نگاه می کنه:

-مارگارد رو به این جا بیار.

-بله عالیجناب.

با قدم هایی کوتاه از اتاق خارج میشم و به سمت پله ها میرم.

رو به روی پله ها می ایستم.

نگاهی به پله های رو به رو می کنم.

وای خدایا کی حال داره این همه پله رو بره؟

دستم رو روی نرده های چوبی پله می گذارم و بی حال و خسته پایین میرم.

انگار تمیز کردن کتاب خونه تمام انرژی و توانی که داشتم رو ازم گرفته!

مارگارد رو طبق معمول توی آشپزخونه پیدا می کنم.

با قدم هایی سست به سمتش میرم:

-بانو، عالیجناب کارتون دارن.

سری به منظور فهمیدن تکون میده:

-بسیار خب الآن میام.

 

ناظر:@ مَهرو

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ۱۲

 

کنار آشپزخونه می ایستم.

مارگارد بعد از چک کردن گاز به سمتم میاد.

بی حرف به سمت پله ها میریم.

با یدن پله ها خشکم می زنه.

وای باید این ها رو برم بالا؟

چشم هام پر از اشک میشه.

نمیشه من از همین پایین همراهی شون کنم؟

مارگارد وسط راه متوجه میشه که من کنارش نیستم!

به عقب برمی گرده و متعجب نگاهم می کنه:

-رزا؟ پس چرا نمیای؟

نفس عمیقی می کشم و به سختی و به کمک نرده ها بالا میرم.

وای باورم نمیشه تونستم بیام بالا!

با اجازه ی عالیجناب وارد اتاق میشیم.

عالیجناب روی صندلی چوبی پشت میز گرد وسط اتاق نشسته.

مارگارد جلو میره و رو به روی عالیجناب می ایسته و احترام می گذاره.

من هم کنار نامحسوس به دیوار تکیه میدم و سرم رو پایین می اندازم.

با چشم هایی نیمه باز به پارکت های طرح چوب نگاه می کنم.

تا به حال دقت نکرده بودم چه قدر خوشگلن!

توی دنیای خودم سیر می کردم که با حرف عالیجناب سرم رو بالا میارم و با دقت به گفت گوشون گوش میدم.

عالیجناب: مقدمات مهمونی رو آماده کردین؟

مارگارد: بله عالیجناب همه چیز آماده هست.

مهمونی؟

مهمونی چی؟

چرا کسی به من چیزی نگفت؟

عالیجناب: فردا از ساعت هشت صبح مهمون ها میان حواستون باشه.

مارگارد: چشم عالیجناب.

هشت صبح؟

چه زود!

عالیجناب: پدرو مادرم از همه زودتر میان، کلبه رو آماده کردین؟

مارگارد: بله عالیجناب کلبه ی کنار درخت بید رو آماده کردیم.

کلبه ی کنار بید؟

این یعنی مدتی رو قراره این جا بمونن!

عالیجناب: چه کسی رو مسئول رسیدگی به امورشون کردی؟

مارگارد: مری خواست این مسئولیت رو به اون بدم مشکلی نداره؟

عالیجناب: نه بده.

مارگارد: بله عالیجناب.

عالیجناب: می تونی بری.

مارگارد با احترامی به عالیجناب به سمت من که کنار در ایستادم می چرخه.

سزیع از دیوار فاصله می گیرم و صاف می ایستم.

وقتی از کنارم رد میشه آروم و با حرص و عصبانیت زمزمه می کنه:

-صاف بایست.

لبم رو به دندون می گیرم، فردا حسابم رو میرسه!

آخه مارگارد خیلی روی این جور مسائل حساسه، یک جورهایی وسواس داره.

البته اگه وقت کنه؛ این طور که معلومه فردا روز شلوغیه، فقط نمی دونم چه طور من بی خبرم؟!

با این که توی فکرم اما متوجه تک-تک حرکات عالیجناب میشم.

عالیجناب از پشت میز بلند میشه و به سمت تخت میره.

روی تخت دراز می کشه و من رو خاطب قرار میده:

-رزا فردا من رو ساعت هفت بیدار کن!

متعجب به عالیجناب نگاه می کنم.

سابقه نداشته این قدر زود بیدار بشه!

نزدیک تخت میشم و سوالی که به شدت توی ذهنم رژه میره رو به زبون میارم:

-عالیجناب فردا مهمون دارین؟

نگاهش رو از سقف می گیره و با چشم هایی خواب آلود نگاهم می کنه:

-اوهوم.

-بانو به من چیزی نگفتن.

-من گفتم بهت نگه!

متعجب به عالیجناب نگاه می کنم.

آخه چرا؟

عالیجناب: فردا قراره دوستان و اقوامم به این جا بیان. یک دورهمی ساده هست. البته تعداد نفراتش به دورهی ساده نمی خوره، ولی در کل دلیل خاصی جز تجدید دیدار نداره.

بلند میشه و روی تخت می نشینه:

-از تو می خوام فردا رو توی اتاق من بمونی و بیرون نیای باشه؟

 

 

ناظر: @ مَهرو

@ ..TARANEH..

ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

 

پارت 13

 

 

گیج و کنجکاو نگاهش می‌کنم. بمونم و بیرون نیام؟ آخه چرا؟!

با صدایی که تعجب توش موج می‌زنه سوالم رو به زبون میارم:

- بیرون نیام؟

به نشونه‌ی تایید حرفم سر تکون میده:

- آره، توی اتاق بمون و بیرون نیا؛ لطفاً در مورد دلیلش هم نپرس. یک روزی بهت میگم!

اصلاً نمی‌فهمم. منظور عالیجناب از این حرف‌ها چیه؟

من دلم می‌خواد توی این مهونی باشم. خیلی ساله که مهمونی ندیدم، حدوداً چهارده ساله!

با فرو رفتن محیط اتاق توی تاریکی سر بلند می‌کنم، خب این یعنی می‌خوام بخوابم و تو هم باید بری!

بی‌صدا از اتاق خارج میشم و به اتاق خودم میرم. کلافه روی تخت می‌شینم و به آینه‌ی بزرگ روی میز آرایش روبه‌روم نگاه می‌کنم.

چرا؟ من دلم طاقت نمیاره.

***

از سر و صدای زیاد طبقه‌ی پایین از خواب بیدار میشم، معمولاً این ساعت کل عمارت توی سکوت غرقه!

الآن چه‌خبره خدا می‌دونه! ناگهان ذهنم جرقه و می‌زنه یاد مهمونی فردا می‌افتم، اُ ولی باز هم این همه صدا عادی نیست.

سریع از جام بلند میشم و به سمت کمد لباس‌هام میرم. به صفحه‌ی نمایش‌گر روی درب کمد نگاه می‌کنم.

خب-خب-خب پس امروز قراره همه لیمو بشیم!

پیرهن لیمویی رنگم رو برمی‌دارم و به سمت حمام حرکت می‌کنم.

با سرعت جت آماده میشم و از اتاق بیرون میرم.

از بالای پله‌ها به پایین نگاه می‌کنم.

یک خانم و آقای میان سال با یک دختر جوون روی کاناپه‌های عسلی رنگ روبه‌روی تلویزیون نشستن و دارن با هم حرف می‌زنن، باقی هم مشغول بردن یک سری چمدون به کلبه هستن.

واو حتماً اون‌ها پدر و مادر عالیجناب هستن!

آه دوست داشتم بدونم عالیجناب شبیه پدرشه یا مادرش؟ ولی حیف که از این‌جا چهره‌هاشون معلوم نیست.

آروم و بی‌صدا از پله‌ها پایین میرم و وارد اتاق عالیجناب میشم، با احتیاط در رو می‌بندم، به ساعت چوبی بالای میز آرایش نگاه می‌کنم.

عقربه‌ها ساعت شش و چهل و پنج دقیقه رو نشون میدن، پس هنوز زوده.

یک ربع رو به تماشای اتاق و مرتب کردن اطراف می‌گذرونم و راس هفت کنار تخت می‌ایستم:

- عالیجناب؟ ساعت هفت صبحه.

 با صدای من غلتی می‌زنه و به سمتم می‌چرخه و با چشم‌هایی نیمه باز نگاهم می‌کنه:

- هفته؟

- بله عالیجناب.

- مامان بابام اومدن؟

- بله.

- نچ، کاش دیرتر می‌اومدن!   

متعجب به چهره‌ی غرق خوابش نگاه می‌کنم، صداش اوج خستگی‌اش رو نشون میده؛ مگه دیشب نخوابیده؟ مگه مجبوری از این وقت روز دعوت کنی؟

با چشم‌هایی تقریباً بسته از جا بلند میشه و به سمت حمام میره من هم از فرصت استفاده می‌کنم و تخت رو مرتب می‌کنم.

بالاخره از حمام خارج میشه و در حالی که داره دکمه‌های آستین پیرهن سفید رنگش رو می‌بنده و به سمت در میره، بدون این که نگاهم کنه شروع به سفارش می‌کنه:

- رزا همین‌جا می‌مونی، بیرون نمیای‌ها، اگه حوصله‌ات سر رفت کتاب‌های توی اتاق رو بردار ولی به هیچ عنوان بیرون نیا حتی اگر کسی هم در زد و یا تلفن زنگ خورد جواب نده باشه؟ اگه کارت داشته باشم مارگارد یا یکی از بچه‌ها رو می‌فرستم.

جلوی در می‌ایسته و منتظر  نگاهم می‌کنه، سری به معنی فهمیدن تکون میدم، عالیجناب هم که خیالش راحت شده بود از اتاق خارج میشه و تنهام می‌گذاره.

با نگاهم کل اتاق رو در جستجوی چیز سرگرم کننده‌ای می‌گردم، یعنی تا کی باید صبر کنم؟

با دیدن رمانی که روی میز تحریره با ذوق به سمتش پرواز می‌کنم، کتاب رو بغل می‌کنم و خودم رو روی صندلی کنار میز پرت می‌کنم.

با باز شدن ناگهانی در و  صدایی خندان از دنیای جادویی کتاب بیرون میام و به در نگاه می‌کنم:

- هی مارکو کجا رفتی پسر؟

پسر جوون مقابلم با دیدن من خنده‌ی روی لبش کم-کم از بین میره و گیج نگاهم می‌کنه، نگاهم به پایین آستین کت اسپرتش می‌افته.

 M.L؟!

هول کتاب رو می‌بندم و از روی صندلی بلند میشم و برای احترام کمی خم میشم و بعد صاف می‌ایستم، حالا باید چی کار کنم؟

دستش رو از روی دسته‌ی در بر می‌داره و صاف می‌ایسته و دستی به کت نسکافه‌ای رنگش می‌کشه و دستپاچه و من-من کنان می‌پرسه:

- تو ک...کی هستی؟

با صدای عالیجناب متعجب سر بلند می‌کنم و به ایشون که با اخم جلوی در ایستاده نگاه می‌کنم:

-تو این‌جا چی کار می‌کنی مایکل؟

مایکل با شنیدن صدای عالیجناب اون هم پشت سرش از جا می‌پره و به سمت عالیجناب برمی‌گرده:

- مارکو ترسیدم، بچه‌ها من رو فرستادن دنبالت، آخه خیلی دیر کردی.

مارکو با اخم و خیلی جدی سر تکون میده با تحکم لب می‌زنه:

- برو پایین من هم الآن میام.

مایکل سر تکون میده و "باشه"ای زمزمه می‌کنه و از کنار عالیجناب مارکو رد میشه و به سمت پله‌ها میره.

عالیجناب عصبی قدمی به داخل اتاق برمی‌داره با لحنی دلخور میگه:

- مگه من نگفتم در رو برای کسی باز نکن و جواب کسی رو هم نده؟

سعی می‌کنم آروم جواب بدم بلکه اون هم آروم بشه:

- من نه در رو باز کردم نه جواب کسی رو دادم ایشون ناگهان وارد اتاق شدن.

برای لحظه‌ای چشم‌هاش رو می‌بنده و بعد دوباره نگاهش رو به من میده:

- باشه.

بدون هیچ حرف دیگه‌ای از اتاق خارج میشه و در رو پشت سرش می‌کوبه!  دوباره من رو با این اتاق تنها گذاشت!

روی تخت می‌نشینم و سعی می‌کنم راهی برای مقابله با بی‌کاریم پیدا کنم.

بعد از یک ساعت فکر کردن بالاخره ذهنم جرقه می‌زنه.

با فکری که به ذهنم می‌رسه هیجان‌زده از جا بلند میشم و دست‌هام رو به هم می‌زنم، آره خودشه!

 

  •   
ویرایش شده توسط shirin_s

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

اون پایین اون قدر شلوغه که هیچکس متوجه من نمیشه.

خیلی نامحسوس میرم و پایین و مشغول میشم؛ قبل از ظهررهم برمی‌گردم که عالیجناب متوجه نشه.

با خوشحالی سمت درب اتاق میرم و بی سر و صدا بازش می‌کنم.

با احتیاط به سمت نرده های چوبی راهرو میرم و به پایین نگاه می‌کنم.

واو، چه‌قدر شلوغه!

تا جایی که با یاد دارم مهمان های آقای تاینی هیچ‌وقت بیش‌از از بیست نفر نمی‌شدن.

نگاهم رو دورتادور سالن می‌چرخونم تا ببینم عالیجناب کجاست.

عالیجناب همراه دوست‌هاشون که شما همون مایکل هم میشه درست روبه‌روی پله‌های سمت راست ایستادن و در حال خندیدن هستن.

عجب! جا دیگه نبود؟

مطمئنم این‌جا وایساده که مواظب باشه باز کسی بالا نیاد.

اصلاً نمی‌فهمم،  چرا همین حالا دلیل کارش رو نمیگه؟

به سمت پله های سمت چپ سالن میرم و با احتیاط و بدون جلب توجه، حینی که یک چشمم به عالیجناب و یک چشمم به دره پایین میرم.

به محض رسیدن به طبقه‌ی پایین با سرعت جت خودم رو به آشپزخونه می‌رسونم.

همون‌طور که حدس می‌زدم مارگارد توی آشپزخونه مشغول چک کردن غذا هاست.

بی‌سر و صدا مثل یک دختر خوب کنارش می‌ایستم.

در قابلمه‌ی بزرگ سوپ رو می بنده و برمی‌گرده و با دیدن من ترسیده قدمی به عقب میره:

- وای دختر تو این‌جا چی کار می‌کنی؟

مظلوم به چشم‌های سبزش زل می‌زنم و جوری که دلش به رحم بیاد لب می‌زنم:

- من حوصله‌ام سر رفته.

کلافه سری تکون میده و به سمت دیانا که در حال تزئین سالاده میره:

- خب من چی کار کنم؟

خیره به حرکات چاقوی توی دست دیانا آروم‌تر از قبل میگم:

- می‌خوام کمک کنم.

با این حرفم مارگار ناگهان به سمتم برمی‌گرده که باعث میشه عقب برم و لبم رو به دندون بگیرم.

حقیقتاً اگر بگم داشت دود از سرش بلند می‌شد دروغ نگفتم!

واقعاً این‌قدر حساسیت لازمه؟!

عصبی دستم رو می‌گیره و بیرون آشپزخونه هدایت می‌کنه، گوشه‌ی سالن می‌ایسته و گوی‌های آتشینش رو توی چشم‌های می‌دوزه و می‌غره:

- یک بار دیگه بگو چی گفتی؟

نمی‌دونم چرا ولی درست مثل یک بچه‌ی کوچک که کار بدی کرده سکوت می‌کنم.

مارگارد که می‌بینه حرفی نمی‌زنم  دوباره به آشپزخونه میره تا به ایراد گرفتن‌هاش ادامه بده!

کلافه و غر-غر کنان به سمت آشپزخونه حرکت می‌کنم.

ای بابا، این اصلاً به فکر نیست‌ها، حالا من هیچی خودش کلی کار ریخته سرش یک نفر هم یک نفره.

همچین اخم می‌کنه عصبی میشه آدم می‌ترسه خب نمیگی پیر میشی می‌مونی رو دست عالیجناب؟

الآن همه به فکر جوون شدنن بعد این هی اخم می‌کنه.

ناراحت پشت اُپن می‌ایستم و به رفت و آمدهای پی‌درپیش توی اون آشپزخونه‌ی کوچک نگاه می‌کنم.

می‌دونی حالا که دقت می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که انگار اخم جزء جدا نشدنی‌ای از چهره‌ی مارگارد شده.

انگار سنگینی نگاهم رو حس می‌کنه که به سمتم برمی‌گرده و کلافه و دست به کمر نگاهم می‌کنه.

وقتی می‌بینه بی‌خیال بشو نیستم و هر چی میگه گوش نمیدم در نهایت راضی میشه بگذاره کمک کنم. اون هم فقط توی کارهایی که داخل آشپزخونه انجام میشه!

 

مجلس شورای قلبم طرح چشمت را که دید

با سه فوریت، به "مجنون تو گشتن"  رای داد!

رمان الگوریتم RMP

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...