رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مثلثی از جنس خون | نیلا کاربر انجمن نودهشتیا


Nandaqanpour
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

↬نام رمان:مثلثی از جنس خون↬

نویسنده:Nila 

ژانر/  ژانرهای رمان:اکشن مهیج عاشقانه 

هدف: علاقه به نوشتن 

ساعات پارتگذاری:نامعلوم 

خلاصه:

دونفر با هدفی یکسان  هدفی  بنام  انتقام  انتقامی سخت  از نفراتی که باعث شدن آینده ای  سخت  وحشتناکی  داشته باشن اما راز  زندگی  براشون آینده مرموزی  و باور ناپذیری رقم می زند دو نفر که از گذشته همدیگه را می‌شناسن ولی  پایان  انتقام می‌تواند به عشقی شیرین مصادف شود

مقدمه:

اونقدری دوست دارم که  اصلا نمی‌توان اندازه ای برایش مشخص کرد درسته  گذشته شاید تلخ باشه ولی مهم  آیندس که از تموم شیرینی های دنیا شیرین تره"

ناظر: @Fateme Cha

ویراستار: @-Aryana-

ویرایش شده توسط Nandaqanpour
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Nandaqanpour

عزیزم! تاپیک شما تصحیح شد.

لطفا پس از تایید تاپیک در همینجا پارت گذاری بفرمایید.

پارت گذاری شبیه به پیام دادن عادی در این تاپیک اتفاق خواهد افتاد و نیازی  به باز کردن تاپیک دیگری نیست.

 پارت حذف شده:

 

#PART_1
#عشق_دوست_داشتی_من
___________________
#نورا
داشتم می‌رسیدم به حساس ترین بخش خوابم که یهو تصویر سیاه شد یه بطری آب روم خالی شد چشامو که باز کردم آردین کوچولو شیطونمو دیدم که جلوم با یه بطری آب خالی بدست و با لبخند شیطانی داره بهم نگاه میکنه به بعد چند مین یه خودم اومدم افتادم دنبالش اون بدو من بدو
_مامان:نوررااا عزیزم دانشگاه دیر میشه هاا
_وایی مامان دیرم شدا
با دو به سمت اتاقم رفتم راستی من  نورا آرمان دانشجو ترم دو هستم بابام صاحب بیمارستان و چندین رستوران سرشناسه خودمم تنها دختر خانواده با یه هیکل عالی که همه ماتش میشن با چشای عسلی و لب قلوه ای دماغ کوچیک که همه فکر میکنن عملیه ولی نیست وای دانشگاهم دیر شده من وایسادم برا خودم نوشابه باز میکنم سریع مانتومو پوشیدم و یه برق لب و یه خط چشم کشیدمو سریع آماده شدم چون دوست  ندارم آرایشم غلیظ باشه کفشای کتونی سفیدمو پام کردمو د برو که رفتیم سوار هیونداخوشگلم شدم و پام خیلی محکم رو گاز فشار دادم و چند تا چراغ قرمزم ک حتما رد کردم باید جریمه بدم ولی مهم نیست وارد دانشگاه شدم دانشگاه ما خیلی بزرگ شیکه و نوسازه از اون قدیمیا نیست دست تانی (تانیا) دوستمو گرفتم باهم وارد کلاس شدیم جالب اینجاس هردو 10 دقیقه دیر رسیدیم تانی کسی که از اول بچگی باهم دوست بودیم و بهترین دوستمه ک در هر صورت پشتمو خالی نمیکنه درو زدیم و استاد جدید داشت خودشو معرفی می‌کرد و مارا که دید گفت _خانوما 10 دقیقه دیر اومدید و چون جلسه اوله مشکلی نیست ولی دفعه بعدی از نمراتتون کم میشه
 منم قدمام با غروری که نمیدونم چرا ولی از بچگیم تنها پشتیبانمه چون اصلا دوست ندارم کسی خوردش کنه با صدای استاد به خودم اومدم
_خانم آرمان خانم آرمان
بخودم اومدم سرجام نشستم
____________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_1
#مثلثی_ازجنس_خون
#اتش
صداهای نامفهومی می‌شنیدم چشم‌هام رو آروم باز کردم نور چشم‌هام رو اذیت می‌کرد بعد چند مین   چشم‌هام به حالت عادی برگشت   همه‌جا سفید بود پس این‌جا بیمارستانه من چرا اومدم این‌جا دکتری با لباس‌های فرم سفیدی داخل اتاق شد. 
- خانم خوش خواب بهوش اومدی توی  این چند روز که مارا نصف جون کردی.
- ببخشید من این‌جا چی‌کار می‌کنم؟
- از ضعف زیاده  چند روزی غذا نخوردی فکر کردی با این کارهات مامانت بر می‌گرده تو داری با این کارا روح اون بیچاره توقبر.
دیگه چیزی از حرف‌هاش نفهمیدم بعضم شکست پرده اشک تو چشم‌هام حلقه زد مامان بیچاره‌ام نبودی که ببینی بابا بخاطرت چقدر شکسته شد راستین راد مردی که   از اسمش رحشه به تن همه می‌انداخت چقدر شکسته شده.
- آقای دکتر بابام کجا است؟
- رفتن بیرون.
- میشه گوشیم رو بهم بدید؟
- البته!
گوشیم رو از میز برداشت بهم داد گوشی رو گرفتم تشکر کردم همون لحظه MS MS  برام اومد واردش شدم پیام از شماره ناشناس بود.
- اگه می‌خوای قاتل مادرت رو پیدا کنی بیا به این آدرس.

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#PART_2
#مثلثی_ازجنس_خون
#اتش
حال جسمی روحی خوبی ندارم این NS هم ذهنم مشغول کرده بود پس تایپ کردم.
- شما؟
بلافاصله جواب پیامم داد:
- نیاز نیست فعلا بدونی بیا این آدرس ماشین میاد دنبالت اگه دنبال پاسخ تموم سوالاتی بدون هیچ حرفی فردا ر‌‌اس ساعت هفت  بیا به به این آدرس (.....)
************************
دیروز به حرف‌های اون ناشناس کل روز فکر کردم من باید راجب اون باند قاتل همه چیز و بدونم اگه پیداشون کنم با یه گلوله می‌کشمشون؛ فقط با یه گلوله.
من جواب خون  رو با خون میدم!

بدون هیچ رحمی آماده شدم رفتم به اون آدرس اون ناشناس، نمی‌تونستم بهش اعتماد کنم ولی چاره‌ای هم نداشتم. آدرس یک‌جای متروکه نبود، آدرس کنار یه رستوران بود کلکت کمریم رو برداشتم. معلوم نیست اون‌جا چه خبره باید احتیاط کنم یه ماشین سیاه با دو محافظ کنار رستوران پارک کردن یکیشون اومد سمت من پرسید:
- سلام ببخشید خانم آتش راد شمایید؟
گفتم بله که گفت لطفا سوار شید و از حرف‌هاش متوجه شدم آدم همون پیام ناشناس هستش.

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_3

#مثلثی_ازجنس_خون

#اتش

سوار شدم صندلی های ماشین برعکس بیرونش سفید بودند بعد حدود چهل و پنج  دقیقه رسیدیم خونه بزرگی بود دیواراش از مر- مر سفید و طوسی شکل گرفته بود و پله‌های سفید داشت. خب تو ایران کمتر خونه‌هایی با ویو خوب و به این بزرگی ساخته میشن هرکسی این‌جور خونه‌ای می‌دید، هنگ می‌کرد؛ اما خوب من هرکسی نبودم با بهترین امکانات در کالج‌های ترکیه تحصیل کردم از بچگی هر چی می‌خواستم در اختیارم بود ولی طمع خانواده را نچیدم یبس خشک بزرگ شدم همه از روی جسم فکر می‌کنن چون پولداره مشکلی نداره.

خب حق دارن تو ازمیر بزرگ شدم ولی کسی که شکستنم رو ندید خورد شدنم ندید وقتی مادرم کشته شد به ایران اومدم کلی سگ دو زدم تا تونستم اطلاعات کمی از اون باند بدست بیارم ولی اینا مدرک کافی برای دستگیریش نبود ولی الان این فرد ناشناس می‌توانست بهم کمک کنه .

فکرم خالی کردم از هر فکرِ منفی!

کلاهم برداشتم دستی لای موهام کشیدم محافظا هنگ نگاهم می‌کردن.

خب این‌جا ایرانِ! به خودم اومدم‌. کلاهم رو گذاشتم روی موهای لخت بلندم البته از پشت همه موهام معلوم بود و به‌صورت کلی این کلاه بود نبودش فرقی نداشت

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_4
#مثلثی_ازجنس_خون
#اتش

@.Aryana.

دست از فکر کردن برداشتم می‌خواستم هرچه زودتر صورت اونی که بهم پیام داد رو  ببینم. در خونه برنگ مشکی بود و به‌صورت خودکار با ریموت بازش کردن از ماشین پیاده شدم وارد خونه شدم صدای پاهای شخصی از پله‌ها میومد آنالیزمش کردم از پایین کفش‌های چرم مشکی براق و کت شلوار همرنگ کفش‌هاش. نگاهم که به صورتش افتاد خشکم زد چند بار پلک زدم. خدایا من ظرفیت ندارم. کاش این یک توهم باشه؛ اما زهی خیال باطل، خودش بود! تو این چند سال هیچ تغیری نکرده بود مثل همیشه اتو کشیده مرتب وقتی دید که من خشکم زده پوزخند صدا داری زد.
نه! نباید خودم رو ببازم ولی مگه توی توانم 
بود که جبهه بگیرم؟ قلبم به سینم می‌کوبید دوباره داشت احساسی که در قلبم چال شده بود برمی‌گشت اما بازم نمی‌تونستم به خودم دروغ بگم ولی باز پوزخند‌ش توی ذهنم هجوم آورد که  چهرم حفظ کردم قابی روی صورتم زدم مثل همیشه خونسرد ریلکس روبروش ایستادم برعکس احساس درونیم نیشخند صدا دار و تمسخرآمیزی رو بهش زدم.
- دوباره برای چی برگشتی هوم؟ دوست داری یک گلوله حرومت کنم.
کلت برداشتم و می‌خواستم ماشه رو بکشم.

@.Aryana.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#PART_5
#مثلثی_ازجنس_خون
#اتش
اعصابم داغون بود و داشتم منفجر میشدم ولی اون خیلی خونسرد بود میدونست نمیتوانم بکشمش یاد حرفاش میفتم بغضم میگیره!چی شد من دخترشر شیطون به این روز افتادم طمع کردم سر 80ملیون دلار لعنتی

بهم گفت فقط یه کار سادست وقتی قرداد امضا کردم فهمیدم خودم تو چه دردسری انداختم وارد یه بازی کثیف شدم بازی از از جنس خون قتل های که فکرشم وحشتناکه چه برسه به انجامش اونقدری توی باتلاق خلاف غرق شدم که  راه برگشتی برام نموند بی رحم سنگدل شدم اگه ینفر جلوم جون میدادم برام مهم نبود وقتی یه خودم اومدم که رایان خودشو برام فدا کرد از جونش گذشت تا من از این بازی خون آلود بیام بیرون وقتی از این مرد منفور دور شدم تازه فهمیدم عاشقش شدم تو قلبم چال شده بود ولی دوباره وقتی دیدمش تموم کارایی که برای فراموشیش کرده بودم دود شد رفت هوا صداش وسط افکارم پرید گفت:
_چیشد چرا اسلحه را نمیکشی؟ قاتل کوچولو تو که خوب بلدی آدم بکشی
میدونست چطور رو اعصابم بره به ته اش رسیدم باعصبانیت گفتم:
_اگه تو عوضی وارد این بازی نمی‌کردیم منو چه به آدم کشتن
اونم کم نیاورد گفت:
_نه بابا مریم مقدس حتماً اونم من بودم که شیشه شیشه ودکا میخوردم؟!

ویرایش شده توسط Nandaqanpour
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#PART_6

#مثلثی_ازجنس_خون

#اتش

_من شاید مشروب الکل خورده باشم ولی آدم که قاچاق نکرده بودم یا کشته باشم ولی به لطف یه آدم عوضی همه این کارا را کردم

بازم شروع کرد رو مخم رفتنو

_اوم اوم به لطف من شدی یه قاتل کوچولو

داشت دوباره چشماش، شیطون میشد هه یه شیطون قاتل!

اصلا با عقل جور در نمیاد میخواستم سریع جوُ عوض کنم برم تو فاز جدی بودنم

_فک نمیکنم رئیس‌ یه باند بزرگ منو کشونده باشه برای این چرندیات!

دیگه چشماش شیطون نبود اونم جدی شده بود مثل همیشه موقع قتل هاش خودش زیاد آدم نمی‌کشت اکثرا افرادش فقط قتلای مهم خودش انجام می داد

 

_درسته من همینجوری نیاوردمت اینجا که از گذشته حرف بزنیم گذشته مال قبله و یه چیز فراموش شدس میدونی که اهل حاشیه نیستم یه راسَ میرم سر اصل موضوع منم دنبال اون باندم

باندی که مادرت به قتل رسوندن! میتونم بهت کمک کنم. 

_چرا دنبال اون باندی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#PART_7

#مثلثی_ازجنس_خون

#اتش
هوف همیشه حرفاشو قطع میکنه چرا هیچی نمیدونم از این ادم مرموز هیچی تو زندگیم سرجاش نیست همچی مشکوکه کاش بفهمم چی به چیه دیشبم که اینجا خوابیدم اصلا چرا گفت اینجا بمونم هوم؟! خودرگیریم پیدا کردم با خودم حرف میزنم روانیم کرده
 
اومدم بیرون از اتاق مستقیم به سمت بالکن خونه رفتم بااین که یبار بیشتر نیست اومدم خونش جای همچیو همون شب اول فهمیدم عا من اینم دیگ 
عادت نداشت به سیگار کشیدن فقط به افق خیره شده بود صحنه شیکی، بوجود اومده بود که ادم میتونست ساعت ها بهش خیره بشه بعد چندین ثانیه بلخره مستر متوجه منم شدن.
-عه بیدار شدی منتظرت بودم
مثل همیشه رسمی حرفاشو میگفت
-نه بیدار نشدم که روحمه فقط روح عزیزم سیماش اتصالی کرده توصیه میکنم باهاش بحث نکن!
-روحتم کپی خودته دیگه هردوتاتون مثل همین،سیمای مغزتون قاطی دارن

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...