رفتن به مطلب

رمان پلوتون|روژین.م کاربر انجمن‌ نودهشتادیا


Rozhin
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

- به‌نام نوازنده‌ی دل‌های نژند. 

 

رمان: پلوتون

 

نام نویسنده: روژین. م

 

ژانر: تراژدی/اجتماعی/عاشقانه 

 

خلاصه:

قرار بود آن‌جا، شهری باشد برای بهتر شدن رویدادها؛ اما او ناراضی از این وضعیت سعی می‌کند ورق زندگی‌اش را تغییر دهد، تا دوباره روزهای خوب سابق برگردد. آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر شرایطی سازگار شود و فکر می‌کند آمادگی چیزهایی که قرار است پشت سر بگذارد را دارد. اما قطعاً، برای اتفاقی که پیش رویش است آماده نیست. 

هدف: افزایش سطح قلم. 

ساعت پارت گذاری: نامشخص. 

 

سخن نویسنده: 

این اثر، صرفاً رمانی است که تمامی شخصیت‌ها، وقایع و گفت و گوها همگی ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و بنا به همین دلیل، رمان تاپیک شخصیت ندارد. 

صفحه نقد.

ناظر: @ Crazy purple

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

مقدمه: 

وسطِ این قصه، کلماتی زندگی می‌کنند که هرکارشان کنی، بازهم همان آش‌اند و همان کاسه. 

مانند تمام "دردهای داد" شده. 

"اماهای لال" شده. 

"دیدهای گنگ" شده. 

یا مثلِ "همه‌های یکی" شده!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ویراستار

پارت-اول

با کم شدن سرعت ماشین، گندم دسته‌ی ساکِ چرم و مشکی‌اش را بین انگشت‌های باریکش محکم‌تر فشار داد و لب‌های گلگون شده‌اش بیشتر از قبل روی هم فشرده شد. 

- خدا به همراه‌تون. 

مادرش مردمک‌های قهوه‌ای روشنش را به دخترک کوک زد، هر دو می‌دانستند که برای گندم، آرامش متزلزل هفته‌های اخیر امشب جایش را به اوج هیجان و استرس می‌داد. 

دخترک گفت: 

- من آماده‌ام. 

امیدوار بود که واقعاً هم آماده باشد. 

- به‌سلامت خانوم‌! 

گندم برای راننده تاکسی که بی‌طاقت منتظر پیاده شدنشان بود سری تکان داد و دسته‌ی درِ ماشین را به سمت خودش کشید. گندم که پیاده شد، مادرش کمی خودش را جلو کشید و به صورت چروکیده و ابروان گره خورده راننده خیره شد و گفت: 

- چند لحظه صبر کنید لطفاً، سریع بر می‌گردم؛ باید برم کمک دخترم وسایل رو پیاده کنه. 

پیرمرد که دلیل قانع کننده‌ی عاطفه را دید سری تکان داد و برخلاف ظاهرش گفت: 

- راحت باشید، بفرمائید. 

عاطفه از اتومبیل سفید و وارفته‌ی راننده خارج شد و به سمت دخترش رفت. 

گندم به سختی صندوق عقبِ پراید را گشوده بود و دو ساک دیگر را بین دست‌هایش جا‌به‌جا می‌کرد. عاطفه یکی از ساک‌ها را از دستش قاپید و در صندوق را بست. 

- نگران کتاب‌هات نباش، سریع واست پستشون می‌کنم. همین لباس‌ها و خرت و پرت‌ها سه تا ساک پر کرد! به گیاهاتم آب می‌دم. 

اشک‌های سوزان کاسه‌ی چشم‌های مهربان عاطفه را پر کرده بود و سعی می‌کرد خودش را بی‌خیال نشان دهد. در چشم‌هایش غم عجیبی بود که گندم را نگران می‌کرد. آن چشم‌ها که قبلاً آن‌گونه می‌درخشیدند اکنون تاریک و بی‌فروغ شده بودند. مادرش مثل خود گندم ناامید بود، مثل همان شبی که سر میز شام زمزمه کرده بود دخترک باید همراه پدرش به سمنان برود؛ اما این‌بار صدها بار بیشتر ناامید بود. 

عاطفه بلاخره لب به سخن گشود: 

- برو، عزیزم. 

گندم خواست خودش و افکارش را جمع و جور کند تا جوابش را بدهد، اما قبل از آن سیل اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود و با خود می‌اندیشد امروز بیش از صد بار به گریه افتاده. 

- ما باز هم هم دیگه رو می‌بینیم، مامان. 

عاطفه هنوز هم داشت اشک‌هایش را کنترل می‌کرد. سعی کرد لبخند بزند، اما بیشتر شبیه اَدا در آوردن بود. 

- معلومه که می‌بینیم. 

گندم اشک‌هایش را پاک می‌کند و آب بینی‌اش را بالا می‌کشد. 

- من خودم دوباره می‌آم پیشت، بدون بابا؛ تنهایی. اون موقع به‌قدری پول‌دار شدم که شاید حتی بریم کانادا، کشور موردعلاقه‌ات. 

سپس با دست آزاد، گیسوان مواج و فندقی رنگش را زیر شال پسته‌ای مرتب می‌کند؛ و با تبسم تلخی جواب لبخند کج و عجیب مادرش را می‌دهد. 

با وجود نورِ کم جان و بی‌حال خوشیدِ زمستانی، عاطفه عینک آفتابی‌اش را از روی خرمن موهای مشکی‌اش پایین می‌کشد و چشم‌هایش را می‌پوشاند. 

- خانم کجایی؟ 

گندم با شنیدن صدای راننده، سریع دو ساک را زمین گذاشته و شانه‌های نحیف مادرش را بغل می‌گیرد و محکم فشار می‌دهد. عاطفه نیز همان کار را تکرار می‌کند و دخترش را در آغوش شهری غریب، رها می‌کند.

از ورای شیشه‌ی تاریکِ عقبِ ماشین چهره‌ی گندم را میان جمعیت مردمان پر جنب و جوش می‌بیند که درمانده سعی می‌کرد سنگینی سه ساک را تحمل کند و هنوز همان لبخند غمگینش کنج لب‌هایش بود. تا جایی دخترش در میدان دیدش بود، اما بعد از چند دقیقه در افق محو شد.

***

روی صندلی جا‌به‌جا شد و پاهایش را از کف سرامیکی و سرد اتاق جمع کرد. انگشتان دخترک، که کیمیا نام داشت روی صفحه‌ کلید لب‌تاپ تق و توقی کردند و در آخر، دکمه‌ای زیر انگشت‌ اشاره‌اش فشرده شد. انگشتان برنزه‌اش را دور ماگ سفید با قلب‌های کوچک قرمز رنگ حلقه کرد و به سمت لب‌های درشت و گوشتی‌اش بُرد، طعم تلخ و از دهن افتاده‌ی چای باعث شد صورتش درهم رود.

 

ناظر رمان: @ Psycho

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-دوم

پژواک خروپف آهنگین امید را شنیده؛ و باعث شد ابروانش به‌هم نزدیک شوند. لیوان سرامیکی را سرجای قبلی‌اش، روی میز نهاد و نگاهش را از صفحه‌ی نمایش‌گر لب‌تاپ به سمتش برمی‌گرداند. آرنجش چشم‌هایش را پوشانده و با همان کت و شلوار رسمی نوک مدادی روی کاناپه‌ی سرمه‌ای رنگ کنار در ولو شده بود. 

- انگار نه انگار مهمون داره! 

مردمک‌های مشکی‌اش دوباره روی لب‌تاپ ثابت شد. با نفرت کوشش به خرج می‌داد تا برای رهایی از آن صدای دل به‌هم زن سر به بیابان نگذارد. طولی نکشید که با دیدن تیک سبز، نفسش را آسوده خاطر به بیرون پرتاپ کرد. فلش را جدا کرده و لب‌تاپ را درون کوله‌ی سفید رنگش، با گل‌های گلبهیه دخترانه جای داد. جستی زد و از روی صندلی چرخ‌دار بلند شد. پاورچین- پاورچین طول اتاق بیست متری را پیمود تا باعث بد خوابی مرد نشود، اما همین که دستگیره‌ی در سپید رنگ بین دستش مبحوس شد، صدای گرفته‌اش را شنید. 

- کارت تموم شد؟ 

عضبناک چشم‌های عسلی‌اش را نشانه گرفت و گفت:

- آره، نگران نباش فرار نمی‌کنم. فلش رو میزِ. 

امید خواب آلود پنجه میان موهای نیمه سفیدش برد، سپس نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و خون‌سرد گفت: 

- گندم قرار بود بیاد، زمان از دستم در رفت.

دخترک دستی به خرمن گیسوان مشکی‌ رنگش کشید و از زیر شال مرتب‌شان کرد. خنثی به چَشمانش نگاه کرد و طعنه‌آمیز گفت: 

- پس پاشو خودت رو جمع کن، خونه‌ات عین بازار شامه.  

در اتاق را به بیرون هل داد و درحالی که پلکان مرمری را می‌پیمود صدای خفه‌ی امید را شنید: 

- به تو ربطی نداره بچه! 

در همین حین، گندم چتری‌هایش را از جلوی چشمان عسلی رنگش کنار زد و دنبال پورشه‌ی مشکی رنگ پدرش شد. با دیدن ماشین، که جلوی در یک خانه‌ی ویلایی ساکن شده بود، ذهنش به یاد روزهایی افتاد که مادرش با پای پیاده به این‌سو و آن‌سو تاب می‌خورد. سعی کرد افکار بد را مانند نیرویی از ذهنش بیرون کند. اسکناس‌ها را به دست راننده تاکسی داد و چرخ‌های ماشین زرد رنگ به حرکت در آمد. جلو رفت و دکمه‌ی آیفون را فشار داد، سخت اکسیژن گرفت و رایحه‌ی گل‌ها و درخت‌های اطراف را استشمام کرد. عرق سرد کمرش را تر کرده بود و کف دست‌هایش از اضطراب مرتعش بودند، نمی‌دانست از کی تاحالا از دیدن پدرش می‌ترسید. 

دستش بالا آمد و ماسک مشکی رنگش را پایین کشید، تا بلکه نفس کشیدن راحت‌تر شود.

هیچ‌وقت نفهمید چند دقیقه گذشت تا بلأخره آن درب طلایی-سفید به رویش گشوده شد. 

 

وقتی گندم خیره به دخترکی شد که آتشی در انتهای چشمان گربه‌ای سبز رنگش می‌سوخت، از حس دشمنانه‌ای که در چشمانش می‌دید متعجب و نااستوار چند قدمی به عقب برگشت. کیمیا اما بدون آن‌که نگاهی حواله‌ی او کند، به سرعت دور شد. 

 

گندم خیره به درب باز، خواست وارد خانه شود؛ هرچند که هنوز مطمئن نبود صاحبِ خانه، پدرش باشد.

 

نزدیک آن بود تا آن چند قدم را طی کند و وارد خانه‌ی ویلایی شود، اما سگی به بزرگی جثه‌ی گرگ از لای در ظاهر شد. به محض این‌که گندم را دید، دندان‌های زردش را به نمایش گذاشت و به سمت او هجوم آورد. گندم جیغی کشید و تیکه‌اش را به دیوار پشت سرش کوباند. 

 

- گرگ! 

 

صدای خفه‌ی پدرش آمد که احتمالاً متوجه‌ی آمدن کسی شده بود. گفت: 

 

- وولف! آروم بگیر، مؤدب باش. 

 

و لحظه‌ای بعد خود پدرش هم با چشم‌های پف‌آلود و کت و شلوار چروک ظاهر شد. وقتی نگرش به گندم افتاد، لبخندی بزرگ به پهنای صورتش زد. آن‌قدر بزرگ که چند شکن کوچک گوشه‌ی چشمانش ظاهر شد. 

ناظر رمان: @ KocAinE

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-سوم

خم شد و خزه‌ی سفید و نرم زیر چانه‌اش را نوازش کرد، وولف چَشم‌های لاجوردی‌اش را آرام بست و خر- خری از حنجره‌اش خارج شد و گندم صدای دم جانور را شنید که تند- تند به شلوار پدرش می‌خورد. 

وقتی پدرش کمر خمیده‌اش را راست کرد، وولف آرام کنار پای او چمباته زد. امید دستی مهربان روی شانه‌ی گندم گذاشت و گفت: 

- از وولف نترس، ظاهرش مثل گرگه ولی باطنش بره‌ست، یعنی مثل بره مهربونه. البته در اصل سگه. 

گندم بزاق دهانش را پایین فرستاد و با احساس حماقت و کمی ترس در دلش، سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. 

- خوش اومدی، عزیزم. 

پدرش وقتی این را گفت، با دست گندم را به داخل دعوت کرد. دخترک آرام کمرش را از دیوار جدا کرده و پا به میان‌سرای خانه گذاشت. فعلاً آن‌قدر هواسش جمع آن سگ بود، که تمام هیجان، استرس و ترسش برای دیدن خانه از بین رفت. نگاهش را به سمت پدرش سوق داد، گیسوان پرپشت مشکی با رگه‌هایی از رنگ نقره‌ای و سفید. ته ریش مشکی و آراسته با چشم‌های عسلی رنگ که آن‌ها را برای گندم نیز به ارث گذاشته بود، گندم فکر کرد که پدرش هیچ‌وقت پیر نخواهد شد. 

امید وارد خانه شد، گندم و سگ هم پشت سرش آمدند. مرد، دست‌هایش را باز کرد و چرخی دور خودش زد. با هیجان به گندم گفت: 

- این‌جا سه تا اتاق خالی داریم، هرکدوم که خواستی رو انتخواب کن عزیزم.

***

 

وقتی که وولف گندم را تماشا می‌کرد که آرام راکت تنیسش را از کیف بیرون می‌آورد، گوشه‌ی اتاق روی پارکت‌های چوبی چمباته و مردمک‌های کنجکاوش را به دخترک کوک زده بود. پدرش یک ساعت بعد از آمدن گندم، از خانه بیرون زد و او را با گندم تنها گذاشت. 

 

خورشید کم- کم سینه‌ی پهن و نارنجی رنگش را برفراز آسمان برافراشته می‌کرد و آسمان آبی، جای خود را به شامگاهی نارنجی و ارغوانی می‌داد. او این اتاق را تنها به‌ خاطر دریچه‌ی شیشه‌ای و شفافی که روی سقف داشت انتخواب کرده بود. گندم می‌توانست از طریق دریچه به پشت‌بام برسد. وگرنه دیوارهای ترک خورده، پرده‌ی چرک سفیدی که اکنون کنار کشیده شده بود و گرد و غبار داخل فضا اصلاً شباهتی به باقیِ اتاق‌ها نداشت. دریچه اکنون باز بود و نسیم نمناکی از پله‌های نردبان زیر دریچه پایین می‌آمد و خود را به داخل اتاق او می‌رساند. 

 

گندم بعد از این‌که از سالم بودن راکت تنیسش مطمئن شد، ماهرانه دستش را عقب برد و به یک توپ فرضی ضربه زد. نمی‌توانست برای دیدن مربی و هم تیمی‌های جدیدش صبر کند. راکت را دوباره درون کیفِ روی تخت جای داد و به سمت تمام گل‌دان‌هایی رفت که به سختی با خودش آورده بود. با دقت آن‌ها را لبه‌ی پنجره و جاهای نورگیر قرار داد. دست آخر گل‌های مورد علاقه‌اش، یعنی گل‌های مینا را کنار عسلیِ کنار تختش قرار داد. متفکر اتاق را زیر نظر گرفت و آرام گفت: 

 

- حالا بهتر شد. 

 

کتاب‌های مدرسه را روی زمین چید و ساک لباس‌هایش را روی زمین گذاشت.

 

سپس خودش را تلپی روی تخت انداخت. وولف هم آرام نزدیک شد و سرش را روی پای گندم گذاشت. دخترک سر جانور را نوازش کرد و گفت: 

 

- اگه من وقتی پدرم تو رو خرید پیشش بودم، حتماً یه اسم بهتر روت می‌زاشتم.

 

 طی یک حرکت ناگهانی کمرش را صاف کرد و موبایلش را از روی عسلیِ کنار تخت چنگ زد. دکمه‌ی بغل موبایلش را فشار داد و وارد دوربین گوشی‌اش شد. دوربین را روی سگ گرفت و او به‌طور اتفاقی، با چشم‌های اقیانوسی‌اش به دوربین خیره شد. عکس با صدای چیکی ثبت شد و گندم با لبخند، درحالی که دست نوازش بر سر وولف می‌کشید عکس را برای مادرش ارسال کرد.

ناظر: @ KocAinE

@ NAEIMEH_S

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-چهارم

صبح روز بعد، هنگامی که ساعت شماطه‌دار مانند یک بمب کوچک مهیب زنگ زد، گندم وحشت زده از عمق کابوس پی‌چیده و آزار دهنده‌اش بیدار شد و از جا پرید. درحالی که به پشت خوابیده بود، با خستگی مفرطی دستش را دراز کرد و صدای زنگ را قطع کرد. کلافه روی تخت نشست و به خرمن گیسوان ژولیده‌اش چنگ زد. 

لباس‌های مدرسه قبلی‌اش را تن کرد، پلکان مرمری و پیچ خورده را پیمود و برای سر کردن مقعنه مقابل آینه‌ای که در راه‌رو قرار داشت ایستاد. یک‌بار دیگر، موهای مواجش را شانه زد و آن‌ها را در یک کش موی قرمز جمع کرد. بعد از سر کردن مقنعه، کوله‌اش که از دیشب آماده بود را روی شانه‌هایش جابه‌جا کرد و از نشیمن به اتاق پدرش رفت تا او را بیدار کند. 

مدرسه سه‌طبقه بود و نصف طول کوچه را می‌گرفت، روی بتن بالای درِ ورودی اسم مدرسه حک شده بود: 

دبیرستانِ دخترانه‌ی فرزانگان. 

گندم روی صندلی نشسته بود و با خودکارش اشکال نامفهومی در کلاس‌دورش می‌کشید. در بین بچه‌ها احساس غریبی می‌کرد، مخصوصاً با آن یونیفورم متفاوت. احساس می‌کرد به آن‌جا تعلق ندارد. ناگهان صدایی نزدیک گوشش با صدای همهمه‌ی بچه‌ها آمیخته شد: 

- شاگرد جدیدی؟ 

گندم برگشت و به چمن‌زار چشم‌های دانش‌آموز پشت سرش خیره شد. کمی ماسکش را جابه‌جا کرد و گفت: 

- آره. 

- کی هستی؟ 

از سؤال ناگهانی و غیر دوستانه‌ی دخترک جاخورد. 

- گندم، گندمِ رستگار. 

این را که گفت، چشم‌های سبز دخترک ریز شد و مردمک‌هایش به رقص درآمد. یک جوری گندم را نگاه می‌کرد که انگار می‌خواهد تمام اجزای صورتش را به‌خاطر بسپارد. لب‌هایش را ازهم فاصله داد تا چیزی بگوید، اما معلمی ساده پوش وارد کلاس شد و همهمه‌ای که در کلاس بود خوابید.

گندم بی‌خیال به سمت معلم و تخته‌ی کلاس چرخید. چند دقیقه از شروع درس نگذشته بود که کاغذی روی دسته‌ی صندلی‌اش افتاد. گندم متعجب کاغد تا شده را باز کرد و محتوای درونش را خواند: 

- من کیمیام، زنگ آخر تا وقتی که نیومدم پیشت نرو خونه.

بلأخره آخرین کلاس هم با صدای زنگِ مدرسه به پایان رسید و تمام بچه‌ها یکی- یکی از کلاس بیرون رفتند. گندم مردمک‌های عسلی رنگ و روشنش را به این‌سو و آن‌سو می‌چرخاند تا آن چشم‌های سبز و گربه‌ای مانند را پیدا کند، ولی از زنگ سوم به بعد انگار آب شده بود و رفته بود زمین! 

پس درحالی کوله‌ی سبز رنگش را روی دوشش جابه‌جا می‌کرد، روی یکی از نیمکت‌های حیاط نشست و منتظر ماند. راه مدرسه تا خانه‌ فاصله‌ی چندانی نداشت و باید پیاده می‌رفت. 

- چرا اصلاً باید به حرف اون گوش بدی؟   الکی وقتت رو تلف نکن گندم! 

گندم زیر لب این را به خودش گفت و بعد، از روی نیمکت بلند شد و به سمت در دولنگه‌ی مدرسه رفت. اما به ناگه میانه‌ی راه ایستاد، حس کنجکاوی‌ داشت به او غلبه می‌کرد. مانند همیشه! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-پنجم

- نه! گندم، احتمالاً فقط می‌خواست باهات آشناشه.

برای چند لحظه، هاج و واج وسط حیاط مدرسه ایستاد؛ سپس دوباره به سمت آن نیمکت نارنجی و تازه رنگ خورده برگشت و رویش نشست. 

- هنوز تازه زنگ خورده، یکم دیگه صبر کن. 

گندم چند دقیقه‌ آن‌جا نشست، جمعیت بچه‌ها داشت کم و کمتر می‌شد که سرانجام کیمیا دست به سینه از در مدرسه وارد شد؛ هردو مقابل یک‌دیگر ایستادند. کیمیا بدون مقدمه چینی گفت: 

- تو دختر امیدی؟

ابروان گندم بالا پرید و درحالی که شانه به شانه‌ی کیمیا از مدرسه بیرون می‌آمد گفت: 

- تو بابای من رو از کجا می‌شناسی؟ 

کیمیا پوزخندش را آزاد کرد و پیش چشم‌های متعجب گندم، پاکت سیگاری از جیب مانتو‌اش در آورد. 

- کیه که تو اون کوچه باشه و نشناسه؟ پدرت یکی از کله گنده‌های شهره. مردکِ خرپول! 

سپس ماسکش را پایین کشید و سیگار را میان لب‌های باریکش مبحوس ساخت. پاکت را به سمت گندم گرفت و گفت: 

- تو نمی‌خوای؟ 

خاطره‌ای مبهم، در گوشه‌ی ذهن گندم زنده شد. همان دخترکه خشمگینی بود که مقابل درِ خانه‌ی پدرش دیده بود. 

گندم با دستش پاکت را کنار زد. کیمیا با فندک سیگارش را آتش زد و دودش را به درون ریه‌هایش کشید. به سر کوچه‌ی مدرسه که رسیدنند، یک تاکسیِ زرد رنگ آن‌جا منتظرشان بود. کیمیا دستگیره‌ی درب ماشین را به سمت خودش کشید و درون ماشین جای گرفت. سیگار را از حصار لب‌هایش جدا کرد و رو به گندم که معطل و سردرگم ایستاده بود گفت: 

- بشین باهم بریم، خونه‌هامون به‌هم نزدیکن. 

گندم این‌پا و آن‌پا می‌کرد و این به وضوح مشخص بود. در ذهنش داشت کلمات را کنار هم ردیف می‌کرد تا بهانه‌ای جور کند و تحویل دخترک دهد. 

- چه‌کار می‌کنی؟ بیا دیگه! 

نفس کلافه‌اش را به بیرون فرستاد و ناچار با افکار درهم و برهم کنار کیمیا جا گرفت. 

دقایق اول، هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و فقط صدای موسقیِ ملایمی که از ظبط ماشین پخش می‌شد قفل سکوتی را که میانشان در جولان بود را می‌شکست. ناگهان ظبط به‌طور اتوماتیک روی رادیو رفت و خش- خش امواج، آوای موسیقی را قطع کرد. مجری داشت با بیمارهای کروناییِ درحال بهبود، مصاحبه می‌کرد. 

کیمیا سیگارش را از شیشه‌ی پایین کشیده شده‌ی ماشین به بیرون پرتاب کرد و گفت: 

- من با چندتا از رفیق‌هام برنامه‌ی رستوران چیدم. تو نمیای؟ 

کف دست‌های گندم، بی‌دلیل از عرق سرد مرطوب شده بود. 

- نمی‌دونم، فکر می‌کنم بعد خبر میدم. 

فعلاً بهانه‌ی دیگری را در آستین نداشت. 

کیمیا از کوله‌ی مدرسه‌اش چند کیف کوچکِ آرایشی دخترانه بیرون آورد و گفت: 

- منظورم الآنه!

زیپ یکی از کیف‌ها را کشیده و از میان کرم پودرهای مختلف، ریمل‌ها با مارک‌های مختلف، پرایم و ضد آفتاب‌ها، رژلب کوچکی را بیرون کشید. لب‌هایش را نیمه باز گذاشت و درحالی که با آینه‌ی کوچک جیبی خودش را برانداز می‌کرد، روی لب‌هایش کشید؛ بعد از این‌که لب‌هایش رنگ قرمز زننده و خیره کننده‌ای را گرفتند آن‌ها را روی یک‌دیگر مالید و رژلب را همراهِ آینه درون کیف انداخت. 

چند تار از گیسوان مشکی‌اش را از زیر مقنعه‌اش بیرون کشید و آن‌ها را دور انگشت‌های اشاره‌اش پیچ داد، چمن‌زار چشم‌هایش را به سمت گندمی که مبهوت به حرکاتش نگاه می‌کرد سوق داد و گفت: 

 

@ Crazy purple

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-ششم

- بگو دیگه، باید تا دیر نشده به راننده بگم مسیر رو عوض کنه. 

اما گندم بدون توجه به سخنان او، برای رهایی از آن وضعیت، بدون لحظه‌ای تفکر اولین چیزی که در ذهنش چرخ می‌خورد را به زبان آورد: 

- چرا امروز بعد از زنگ سوم ندیدمت؟ کجا بودی؟ 

درحالی که همان لحظه‌ای که آن را پرسید متوجه‌ی بی‌ربط و چرند بودن سؤالش شد. خیره به دخترک گفت: 

- البته اگه دوست داری بگو! 

و بعد درحالی که پلک‌هایش را روی هم فشار می‌داد و خود را در دل سرزنش می‌کرد، سرش را چرخاند و از ورای پنجره‌ی ماشین مردمک‌هایش را به بیرون کوک زد. در همین میان، تمام احساسات بد در قلب کیمیا سرشار شد. دلش می‌خواست بگوید که چه‌قدر مدرسه را دوست دارد، می‌خواست بگوید وقتی در مدرسه بود چه‌گونه مانند قحطی‌زده‌ها فرصت را غنیمت می‌شمرد و از نبود پدر و مادرش نهایت استفاده را می‌کرد. نزدیک بود سفره‌ی دلش را باز کند و بگوید که چه‌قدر خانواده‌ی سخت‌گیر داشتن سخت و کسل کننده است و زندگی کردن با این خانواده در یک شهر کوچک سخت‌تر. ولیکن تنها گفت: 

- کی حوصله‌ی مدرسه رو داره؟ مخصوصاً زنگ‌های مزخرفی مثل ورزش! تو این مدت میرم گشت و گذار، فایدش بیشتره. 

گندم که حس کنجکاوی‌اش گل کرده بود، دوباره به او خیره شد و گفت: 

- اگه یکی معلم‌ها بفهمه چی؟ 

کیمیا گفت: 

- مدرسه فقط دنبال نمره‌ی خوبه، کاری به بقیش نداره.

بعد از آن، چشمش به خیابان‌هایی آشنا افتاد و شانه‌هایش از حس سرآسیمگی خم شد، حال مجبور بود همان کسی بشود که آن‌ها می‌خواستند. 

***

با پیچیدن صدای اپراتور داخلِ فضای خالیِ اتاقش، کلافه میان خرمن گیسوان مواجش دست کشید و برای باری دیگر به ساعت مچی‌اش خیره شد، عقربه‌‌ی کوچک روی عدد پنج ایستاده بود. تِلپی خودش را روی تخت انداخت. تخت جدیدش لایه‌ی فوم نداشت و وقتی از یک طرف به طرف دیگر می‌چرخید، شکل بدنش را به خودش نمی‌گرفت؛ برعکس تخت قبلی‌اش که پنج لایه فوم داشت. قبل از این‌که بتواند دوباره بچرخد و سعی کند جایی را پیدا کند که شکل بدنش را به خودش گرفته باشد، صفحه‌ی چت با پدرش را گشود تا شاید این‌گونه بتواند پیامش را برساند. اما همان لحظه صدای متوقف شدن ماشینی را نزدیکِ در خانه و پشت بندش صدای بوق‌اش را شنید و مانند تیری که از چله رها شده باشد به سمت پنجره پرواز کرد. پرده‌ی سفید رنگ را کنار زد و با دیدن ماشین پدرش، از اتاق خارج شد و پلکان مرمری را پیمود. برای بار آخر خودش را در آیینه‌ی راه‌رو برانداز کرد و دستی روی موهای مجعد و قهوه‌ای رنگش کشید. بعد از آن‌که از وولف خداحافظی کرد، از خانه خارج شد و روی صندلیِ شاگرد جا گرفت. سلامی داد و ساک راکت تنیس را جلوی پاهایش قرار داد. 

امید جوابش را داد و بعد، با چشم به کیف جدیدی که کنار دست گندم بود اشاره کرد و گفت: 

- این هم از ساک جدیدت. 

گندم درحالی که پیش خودش فکر می‌کرد که صندلی به آن راحتی ندیده، چشم‌هایش را به سمت ساکی که کنارش دلبری می‌کرد سوق داد. ناخودآگاه لبخندی روی صورتش آمد و به چشم‌هایش رسید. آن روزها خوشبختی برایش همین بود، یک ساک ورزشیِ آدیداسِ پر و کامل. 

تنیس تنها چیزی بود که خونِ گندم را به جوش می‌آورد؛ خودش هم از همان بار اولی که دسته‌ی راکت را بین انگشتانش مبحوس ساخته بود آن را فهمید. از همان روز در مدرسه، که تازه سوم دبستان بود و یک راکت تنیسِ زهوار در رفته را در نماز خانه یافته بود، فهمید در زندگی‌اش فقط تنیس را دوست دارد. آن هِن- هِن و کوبشِ بی‌وقفه‌ی قلب بعد از هر مسابقه و تمرین، پیچ خوردن گاه و بی‌گاه مچ پا و کشیدگیِ مچ دست، حتی آن بوی عرق سرسام‌آوری که در فضای باشگاه بود هم برایش لذت محض بود. 

پدرش درحالی که فرمان چرم ماشین را زیر دستش می‌چرخاند گفت: 

- مدرسه خوب بود؟ 

- بد نبود.

ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد و امید زیرلبی جواب داد: 

- خوبه. 

قبل از آن‌که چراغ سبز شود، توجه گندم سمت آهنگی رفت که از ضبط دویست هفتی که کنارشان بود با صدای نسبتاً بلندی پخش می‌شد: 

«نگو غم، نگو تنهایی. 

نگو غمگین نشستم. 

نگو آدم‌ها رنگارنگن، نگو از دنیا خستم. 

نگو اشک، نگو بی‌کسی، نگو از بی‌وفایی. 

سر وعده‌ی گریه کردن بگو امشب کجایی. 

بگو از آدم‌هایی، که کسی هیچ‌وقت ندیده. 

بگو از قصه‌هایی... » 

تمام این مدت، گندم همان‌طور که به موسیقی گوش سپرده بود سعی می‌کرد اسم سرنشینان خودروهای کنارشان را حدس بزند؛ تا شاید این‌گونه فکرش مشغول و استرسش کمتر شود.

ماشین‌ها حرکت کردند و از یک‌دیگر سبقت گرفتند، بنابراین گندم نتوانست ادامه‌ی موسیقی را بشنود. پس از چند دقیقه، چرخ‌‌های اتومبیل جلوی درب باشگاه متوقف شد. دخترک لب‌های پوست- پوست شده‌اش در اثر سرما را تر کرد و نگاهی حواله‌ی پدرش کرد و گفت: 

- برم؟ 

امید که متوجه‌ی استرس و هیجان گندم نشده بود، گفت: 

- آره دیگه. 

@ Crazy purple

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-هفتم 

گندم قلنج انگشت‌هایش را شکست و ناخودآگاه لب‌هایش برای خواندن آیات صلوات از هم فاصله گرفت. در آخر زیر لب گفت: 

- خدایا لطفاً گند نزنم! 

سپس ساک‌هایش را برداشت و پس از خداحافظی از پدرش، از ماشین خارج شد و به آن‌سوی خیابان رفت. درب باشگاه نیمه باز بود، گندم وارد شد و بدون این‌که کفش‌هایش را در بیاورد، طول راه‌رو را پیمود. چند قفسه‌ی تقریباً خالی روی دیوار نصب شده و فقط چند ساک ورزشی آن‌جا دیده می‌شد. سالن با یک درِ کوچک از سالن اصلی جدا می‌شد، یک در قهوه‌ای رنگ کوچکی که گندم برای رد شدن از آن باید خم می‌شد. وقتی پا به آن‌جا گذاشت، بدنش یخ کرد، پاهایش به لرزش افتاد و انگار که تا حالا یک عالمه تنیسور را یک‌جا ندیده باشد کف دست‌هایش عرق کرد. ولی هیچ‌کس حتی متوجه‌ی آمدن او نشده بود.

تمام کسانی که آن‌جا بودند، به تمرین ضربات می‌پرداختند یا گوشه‌ای از سالن شنا می‌رفتند. گندم با دیدن اتاقی که درش چهارطاق باز بود و دو خانم میانسال آن‌جا روی صندلی نشسته بودند، از بین بچه‌ها رد شد و به سمت‌شان رفت. تقه‌ای به درب زد که متوجه‌ی گندم شدند و حرف‌هایشان نصفِ وسط اتاق معلق‌ماند. 

گندم لبخند خجل‌واری زد و گفت:

- سلام! 

یکی از خانم‌ها که گیسوان بلوند و بلندش را، به صورت دم اسبی پشت سرش بسته بود جوابش را داد. گندم دوباره گفت: 

- من شاگرد جدیدم، جلسه‌ی اولمه.

آن یکی زن، درحالی که استکان چایش را از روی میز مربعی شکل وسط اتاق برمی‌داشت گفت: 

- گندمی؟ 

گندم تأیید کرد و زن دوباره گفت: 

- پس چرا وایسادی؟ برو لباس بپوش گرم کن دیگه! 

گندم با عجله به سمت رختکن رفت و بعد از تعویض لباس‌هایش، مشغول گرم کردن شد. پس از چند دقیقه کلاس به‌طور جدی شروع شد و آن دو خانم که بعد معلوم شد خواهرند، آمدند بالای سر بچه‌ها تا نظاره‌گر توانایی و ضعف‌هایشان باشند. پنجاه دقیقه از وقت کلاس گذشته بود که یکی از مربی‌ها گندم را از وسط تمرین بیرون کشید و گفت: 

- چندتایی؟ 

دخترک هاج و واج به مربی‌اش خیره شد. بچه‌ها تمرین می‌کردند و او لابه‌لای حرف‌هایی که می‌خواست به گندم بزند، با آن‌ها هم بحث می‌کرد: 

- دارم میگم چند، سارا این‌جا باشگاهه نه طویله! درست ضربه بزن. میگم که، نعمت‌زاده حواست کجاست؟! چشم‌ها فقط روی توپ باشه بچه! چندکیلویی؟ 

- چهل و هشت. 

خانم شکری، باهمان صدای بلند، جوری که انگار اگر داد نزند مربی حساب نمی‌شود گفت: 

- برو بالا. 

و به پلکانی مشخص نبود به کجا می‌رسند اشاره کرد. 

دخترک درحالی که نفس- نفس می‌زد، پله‌ها را به سختی بالا رفت و به اتاقی رسید که کاغد دیواری‌هایش زرد بود و چند وسیله‌‌ی ورزشی آن‌جا قرار داشت. شکری پشت سر گندم آمد و بدون این‌که لحن صدایش تغییر کند گفت: 

- برو روی تردمیل.

گندم حرفش را اطاعت کرد و روی تردمیل ایستاد. مربی تردمیل را روی دور آرام گذاشت و همزمان پاهای گندم به حرکت در آمد. گفت: 

- تو سطح شش برای ده دقیقه راه برو، ده دقیقه هم تو سطح ده بدو. بعد دو دقیقه هم دوی سرعتی برو. 

بعد لبخندی حرص درآور زد و گفت: 

- این روتین رو روی تردمیل تکرار کن تا مثل یه ورزشکار تناسب اندام داشته باشی.

 

 

@ Crazy purple

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-هشتم

گندم خواست چیزی بگوید؛ اما مربی‌ به او مجال حرف زدن نداد و گفت: 

- اگه هدفت تیم ملیِ، باید کنار تمرین‌هات روزی هفت کیلومتر بدویی. 

بعد با انزجار صورتش را جمع کرد و با نگاهی که به گندم انداخت ادامه داد: 

- نگاه چه‌قدر بازوهاش ضعیفه. این‌جوری باشه تو مسابقه‌های زپرتی هم برنده نمیشی بچه! 

«بچه» کلمه‌ای که گندم از آن متنفر بود، مردم سگ و گربه‌ها را این‌گونه صدا می‌زدند.

فردای آن‌روز، گندم یک ساعت دیرتر به خانه رفت و در باشگاه همراه با مربی‌اش رؤیا و یک دختر دیگر، اسم فامیلی بازی کرد. تمرین مورد علاقه‌ی رؤیا، تمرینی عجیب و غریب که از خودش در آورده بود. آن یکی دختر، سارا نامش بود و عینکی قاب فیروزه‌ای به چشم داشت و بندهای پلاستیکی دورِ نگین‌های سیم ارتودنسی‌اش هم همان رنگی بود.

زمانی که سارا با گندم صبحت می‌کرد، کمی طول می‌کشید تا کلماتش را کامل کند. گندم خیال می‌کرد که او اظطراب دارد، ولی درد سارا بدتر از مضطرب بودن است؛ چون لکنت زبان همیشگی است. 

رؤیا روی صندلیِ مخصوصش نشست و بعد از آن‌که گندم، که زننده‌ی سرویس بود پشت بیس لاین ایستاد، سوت مشکی‌اش را بین لب‌هایی که با تزریق ژل این‌گونه گوشتی و برجسته شده بود مبحوس ساخت و فوتش را درونش آزاد کرد. سپس داد زد: 

- شروع!

و گندم توپ تنیس را به بالا پرتاپ کرد. 

دو دختر درحال رقابت بودنند که رؤیا گفت: 

- با آ. اسم؟ 

گندم گفت: 

- آوا. 

سارا گفت: 

- آیسا. 

رؤیا دوباره گفت: 

- فامیلی؟ 

هردو جوابش را دادنند. وسط بازیِ تنیس از دخترها سؤال می‌پرسید و به ازای هر مکث یا اشتباه، ده تا شنای سوئدی جریمه می‌شدند. گاهی گندم در شست دقیقه‌ی مسابقه، روی هم صدتا شنا می‌رفت. رؤیا قبل از مسابقه می‌گفت: 

- این‌طوری ذهنتون توی فشار هم خوب کار می‌کنه.

ست اول، که پانزده امتیاز بود به سارا تعلق گرفت و با سوت رؤیا، ست دوم آغاز شد.

صدای رؤیا مثل یک نقاره درون فضای باشگاه پیچید: 

- اسم یه سلبریتی با ت؟ 

توپ به زمین برخورد کرد و بعد تا کمر سارا بالا آمد. با راکت به توپ ضربه زد و گفت: 

- تیلور سوییفت. 

گندم گفت: 

- ت... ت... ایرانی هم میشه؟ 

- ربطی به سؤال من نداشت. ده تا شنا. سریع!

گندم راکت را همان‌جا رها کرد و مشغول شد. وقتی بلند شد، بازوهایش دَم کرده بود. سارا را دید که باخیال راحت وسط زمین دراز کشیده بود و نفس‌های عمیق می‌کشید. 

حال فهمیده بود که چرا باقیِ تیم، از تمرین‌های رویا وحشت داشتند و خواهرش، زیبا را به او ترجیح می‌دادند. 

ادامه‌ی مسابقه آغاز شد. 

حواس سارا پرت شد و گندم، با یک حرکت توپ را آن‌طرف زمین پرتاب کرد. سارا به سمت توپ دوید، اما عکس‌العملش آن‌قدر سریع نبود و فقط صدای نوک کفشش بر سطح مستطیلی زمین در فضای سالن پیچید. مانند صدای هو- هو باد، لابه‌لای درخت‌ها بود. گندم منتظر تشویق رویا بود، اما او تنها گفت: 

- پنج‌شیشتا؟ 

و به گوی‌های گشاد شده‌ی گندمی نگاه کرد که یک امتیازش را بر باد داده بود! چه‌گونه از اسم فامیلی به جدول ضرب رسیده بودند؟

- موقع مسابقه زنبور هم نیشتون زد حواستون به توپ باشه! 

مسابقه و تمرین، تا وقتی نور شفاف و کور کننده‌ی خورشید جایش را به باد و مه شبانه داد ادامه داشت. در این مدت زمان، چند نفر دیگر هم برای تمرین به جمعشان اضافه شده بود. 

گندم ساک به دست، روی جدول نشسته و منتظر آمدن تاکسی بود. نسیم ملایم شبانگاهی صورتش را نوازش می‌کرد و طره‌ای از گیسوان قهوه‌ای و مجعدش را به رقص درآورده بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-نهم

صدای بوق ماشین‌ و خودروها با صدای پچ- پچ و خنده‌های گه‌گاه عابرانی که از کنارش رد می‌شدند آمیخته شده بود. اما تمام این صداها و شلوغی هم قادر بر این‌که او را از رویا و خیال‌بافی‌هایش بیرون بکشند نبودند. سرش را به تنه‌ی درخت غانی که کنارش بود تکه داد و خیره به قرص ماه که وسط آسمان معلق مانده بود به رویاپردازی راجع به آینده ادامه داد. در سرش یک سیرکِ به تمام معنا و پر هیاهو برپا بود! میمون‌ها به این‌طرف و آن‌طرف می‌جستند و فیل‌ها خورطوم‌شان را به این‌سو و آن‌سو تاب می‌دادند. دلقک‌های مسخره، بندبازهای جسور. روزهایی که او در آینده تصورشان می‌کرد خیلی دور و کم‌ رنگ‌اند، آن‌قدر کم‌ رنگ که حس نگرانی را گریبان گیر گندم کرده بود. دستی گرم و مهربان روی شانه‌اش نشست و مجبور شد برخلاف میل قلبی‌اش، دست از خیال‌پردازی بکشد و نگرش را از ماه بگیرد. رویا بود، با لبخندی دل گرم کننده؛ که چال لپ یک‌وری‌اش را به نمایش گذاشته بود. کنار او، روی جدول نشست و خیره به خیابان پر از تردد گفت: 

- خسته نباشی بچه جون. 

گوشه‌ی لب‌های گندم به بالا کش آمد و آرام تشکر کرد. 

- به چی این‌قدر عمیق فکر می‌کردی که حتی متوجه‌ی اومدنم نشدی؟ 

- به آینده. 

تلاءلو بیلوبردها و تابلوهای خیابان، صورت رویا را روشن کرده بود. از نظر گندم، رویا نمونه‌ی کامل یک زن زیبا بود. اندامی ظریف یا زنانه نداشت، رنگ پوستش تیره بود و لحن صحبت کردنش هم، جوری بود که انگار سر میدان نور ایستاده و منتظر است کسی سوار ماشینش شود. روی دست راستش هم کلی طرح عجیب و غریب بود که هیچ‌کس از آن‌ها سر در نمیارد.

روی هم رفته، هیچ‌ یک از معیارهای زیبایی را که جامعه برای زنان در نظر گرفته بود را نداشت. احتمالاً به همین خاطر در زمان خیلی کم، مورد علاقه‌ی گندم شده بود.  

رویا کف دست‌هایش را به‌ یک‌دیگر مالید و لب‌هایش را تر کرد. گفت: 

- زیاد فکر نکن. 

و بعد مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را به نی- نی چشم‌های گندم دوخت که شکل یک علامت سؤال شده بودند. 

رویا لبخند زد و مثل یک معلم کار کشته‌ی دلسوز گوی‌هایش را به آسمان شب کوک زد و شروع کرد: 

- خیال‌پردازی و فکر کردن هم خوبه بچه، اما تا وقتی که از حدش خارج نشه خوبه. مثل هرچیز دیگه‌ای حد و اندازه داره. خیال‌پردازی و رویا بافی یکی از مکانیستم‌های دفاعیِ بدن ماست که اگه درست ازش فیض ببری خوبه، اگه هم که از حدش خارج‌شه و با عمل‌کرد عادی زندگی ما قاطی‌ بشه می‌تونه مخرب باشه.

گندم لبخندی زد و گفت: 

- آها، باشه. 

همیشه همین بود، جواب‌های کوتاه و مختصری می‌داد. کلی حرف در دلش بود، مثلاً می‌خواست از رویا تشکر کند، یا حدأقل جواب طولانی‌تری تحویلش دهد، اما کلمات در دهانش چرخ نمی‌خوردند و تا ابد در قلبش دفن می‌شدند. 

رویا با آرنجش به شکم گندم کوبید گفت: 

- چه‌قدر کم حرفی تو بچه! از آدم‌های کم حرف خوشم نمیاد، حوصله سر برن. 

آن‌شب رویا تا وقتی که تاکسی آمد حرف زد، راجع به همه چی، اما بیشتر چیزهایی که می‌گفت مربوط می‌شد به بشر و بدن انسان و احساسات بشر. 

گندم پس از خداحافظی با او، دستگیره‌ی درب زرد رنگِ ماشین را به سمت خودش کشید و سوار شد. به محظ گفتن آدرس و حرکت کردن چرخ‌های ماشین، شیشه‌اش را پایین کشید و اجازه داد سوز سرد زمستانی صورتش را قلقلک دهد. از آینه‌ی ماشین یک جانور پِرِس شده در یک مکعب شیشه‌ای از زنجیر طلایی آویزان بود. شبیه به سوسک بود، کنارِ چیزی که گندم پس از مدت‌ها فکر کردن، متوجه شد دم روباه است.  

گندم بعد از حساب کردن کرایه، به سمت درب خانه رفت. از نبود ماشین امید، متوجه شد که کسی در خانه نیست و کلیدهایش را از ساک در آورد و وارد خانه شد. 

وولف مثل همیشه، زیر درخت انگور و پشت بوته‌هایی که در باغچه‌ی گوشه‌ی حیاط کاشته شده دراز کشیده بود. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت-دهم

وقتی گندم را دید به سرعت به سمتش رفت و همراه او روی پلکان ورودی دوید. سگی سرزنده بود، از چَشم‌های آبی تا دم کشیده‌اش در انتهای بدنی نرم و سفید، گلوله‌ای از انرژی بود. گندم وارد خانه شد و قبل از این‌که در بسته شود، وولف هم آرام به داخل سر خورد. طول راه‌رو پیمودند، گندم ساکش را همان‌جا رها کرد و به آشپزخانه رفت.

ظرف غذای سگ را جلویش  گذاشت و به طبقه‌ی بالا رفت. بدون تعویض لباس‌ها، خودش را روی تخت انداخت و دمی عمیق گرفت. موبایلش را از روی عسلیِ کنار تخت چنگ زد و بعد از فشردن دکمه‌ی کنارش وارد سایت آنلاین دوست‌یابی شد. با دیدن سه مسیج خوانده نشده از طرف «مجهول»، لبخندی عمیق از چشم‌هایش سر گرفت و به لب‌هایش رسید. صفحه‌ی چت را گشود و پیام‌ها را یکی- یکی خواند. اولین مسیج، همچون گذشته، سلام و احوالپرسی بود. مسج دوم و سوم، با این‌مضمون بود:  

- نمی‌خوای جواب بدی؟! 

- کجایی؟ کم- کم دارم نگران میشم ها! 

از زمان آشنایی، از هم قول گرفته بودند که هویت‌شان تا ابد پیش یک‌دیگر مجهول بماند‌. برای هردو درد و دل کردن با یک غریبه، راحت‌تر از درد و دل کردن با یک آشنا بود‌.

گندم مانند همیشه در زمان تایپ کردن، ناخن انگشت شستش را به دهان گرفت و انگشت‌های دست آزادش را روی صفحه‌ی کیبورد لرزاند. 

  از تمام اتفاق‌هایی این‌روزها رویداده بود گفت، این‌که خانه‌ی جدیدش چه‌قدر بزرگ است، وولف، تنیس و مربی جدیدش. 

قلتی روی تخت زد و به صفحه‌ی چتش با ناشناس خیره شد. با دیدن پیامی جدید، آن را در دلش خواند:

- اوه! چه‌خبره بابا؟! طومار نوشتی؟ 

خنده‌ای زیر لبی کرد و منتظر ماند. گوشی‌اش را خاموش کرد و برای لحظه‌ای، پلک‌هایش را روی یک‌دیگر نهاد. شقیقه‌هایش نبض می‌زد و سردردی ناشی از خستگی گریبان گیرش شده بود. جستی زد و از روی تخت برخواست، پالتو پوستی‌اش را در آورد و گوشه‌ی اتاق کنار ساک‌های مشکی‌اش انداخت  انداخت. لباس‌های ورزشی‌اش را با یک تیشرت و شلوارک عروسکی تعویض و همان‌جا روی پارکت‌های قهوه‌ای جوراب‌هایش را رها کرد. با شنیدن صدای لرزش موبایل، دوباره به زیر پتو خزید و بعد از وارد کردن رمز، مسیج جدید را خواند.

- این‌قدر تیتیش مامانی نباش! مگه رفتی خارج از کشور؟! همین‌ که با مربی جدیدت صمیمی شدی جای شکر داره. بعید می‌دونستم  این‌قدر زود دوست پیدا کنی.

بر لب‌های صامت و باریکش، لبخندی جایگزین شد. اما بعد از این‌که چند سطر پایین‌تر را خواند لب‌اش را گزید و ابروان پرپشتش یک‌دیگر را سخت در آغوش گرفتند‌:

- پدر ماهم چند شب پیش دوباره تو کوچه پس کوچه‌ها پیداش شد. خودش می‌گفت این‌قدر نئشه بوده نمی‌تونست راه بره و بیاد خونه. یادته می‌گفتم بیشتر از این‌که خودم دکتر باشم دوست داشتم بابام باشه؟ به آرزوم رسیدم. به خاطر این‌که خوب می‌تونه رگ تزریقی‌ها رو پیدا کنه بهش میگن دکی!

سر جنباند و سعی کرد با احساسات بد قلبی‌اش کنار بیاید. نوشت: 

- پدرت می‌تونه مراقب خودش باشه، نیازی نیست این‌قدر نگرانش باشی. به‌هرحال قراره یه روز بری سر خونه زندگیت و ازش جدا بشی. 

دکمه‌ی ارسال را زد و پس از چند دقیقه، با لرزش موبایل متوجه‌ی مسیج جدید شد. 

@ Crazy purple

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ویراستار

پارت-یازدهم 

- این‌ها رو ولش. کی می‌خوای بری رانندگی یاد بگیری؟ یک سال پیش برنامت این بود، ولی هنوز نرفتی! 

- هروقت حسش بود. یکم ریلکس باش، قرار نیست که واسه کل زندگیم برنامه بریزم، بعضی وقت‌‌ها باید بگی هرچه پیش‌ آمد خوش آمد. 

- مشکل این‌جاست که تو همیشه همین رو میگی. 

***

گندم از ورای پنجره‌ی آشپزخانه، می‌بیند که برف به شکل دانه‌های پنبه‌ای می‌بارد. حیاط خانه‌شان داشت شبیه یک مزرعه‌ی پنبه می‌شد. امیدوار بود تمام روز و شب برف ببارد. امیدوار بود کولاک شود. 

امروز صبح، در مدرسه و سر زنگ ادبیات، کیمیا یک یادداشت با این مضمون روی نیمکت گندم انداخت: 

- میشه امروز بیام خونه‌تون برای امتحان دینی درس بخونیم؟ 

بعد از ناهار و زمانی که امید رفت، گندم آشپزخانه را به اتاق مطالعه تبدیل کرد. چون اتاقش نه میز تحریز داشت و نه فرشی برای نشستن. کتاب‌ها و جزوه‌ها را ستون کرد وسط میز. یک ردیف ماژیک هایلایت آبی، زرد، صورتی برای این‌که جزوه‌ها و کتاب‌های رنگی کیمیا را دیده بود و خودکار آبی، قرمز و مشکی برای خودش. یک کاسه پاپ‌کورن و دو بسته شیر کاکائو هم می‌زارد کنارشان. کیمیا گفته بود که حوالی ساعت پنج می‌رسد. قرار بود برای اولین بار همدیگر را با لباس‌های عادی ببینند، بنابراین گندم بعد از این‌که طبقه‌‌ی پایین را تمیز کرد به اتاقش رفت تا لباس مناسب‌تری انتخاب کند. شلوار جینش را می‌پوشد، سپس یادش می‌آید کسی در خانه‌ی خودشان شلوار جین نمی‌پوشد. یک شلوارک خاکستری را تن زد و چند تاپ مختلف را پرو کرد: یک تاپ چین‌دار هلویی که ناگهان به نظرش زیادی محترمانه آمد، لباس بافتنی کرک‌داری با تصویر یک پنگوئن که زیادی بچه‌گانه بود، اما به شلوارش می‌آمد. یکهو یادش آمد که زیادی عجیب است کسی در روز برفی، شلوارک بپوشد. در آخر وقتی کیمیا سر رسید، او را با تیشرتی با طرح آواکادوهای خندان و شلوار خانگیِ پستی‌ای رنگ دید. 

گندم کیمیا را به آشپزخانه راهنمایی کرد و شال کلاهش را از او گرفت. کیمیا درحالی که یکی از صندلی‌ها را عقب می‌کشید، با لبخند گفت: 

- خیلی زحمت کشیدی‌ ها. 

و کوله پشتی‌اش را روی صندلی کناری‌اش گذاشت. گندم هم روبه‌رویش نشست و گفت: 

- زحمتی نبود، اگه این‌جا سرده می‌تونیم بریم توی هال. 

- نه، خوبه.

مشغول درس خواندن شده بودند و وولف هم کنار پایشان چرت می‌زد. تلفن کیمیا نیم ساعت نیم ساعت زنگ می‌خورد، او هم مدام با جمله‌هایی همچون: "بیرون نمیریم، داریم می‌خونیم" "نگران نباش مامان" "گفتم که حواسم هست" به تماس خاتمه می‌داد. 

بعد از چند ساعت درس خواندن، کیمیا کش و قوسی به بدن گرفته و خسته‌اش داد و گفت: 

- بقیش باشه واسه‌ی فردا؟ 

به لطف کرونا، مدرسه یک روز در میان باز بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • ویراستار

پارت-دوازده 

گندم مواقتش را اعلام کرد و گفت: 

- می‌خوای فیلم گوش بدیم؟ 

کیمیا آرنج‌هایش را روی میز و چانه‌اش را روی دست‌ها حایل کرد. 

- نه، دیر وقته باید برم. میگم تو همیشه تا این ساعت تنهایی؟ 

گندم برخواسته بود و کتاب‌هایی که به این‌سو و آن‌سو پخش شده بودند روی میز را جمع می‌کرد. احساس کرد برای اولین بار است آن‌قدر به مرتب و تمیز بودن اهمیت می‌دهد. 

- بابام شب‌ها نمیاد. ظهرها ناهار می‌خوره و تا ساعت‌های نه_ ده صبح روز بعد غیبش می‌زنه. 

کتاب‌ها و جزوه‌ها را مرتب روی میز ستون کرد. خواست خم شود تا خودکارهای آن‌سر میز را بر دارد، که آرنجش به ستون کتاب‌ها خورد و آن‌ها با صدای دل به‌هم زنی کف سرامیک‌های آشپزخانه پخش شدند. اَه کش‌داری گفت و دو زانو شد تا جمع‌شان کند. کیمیا هم برای کمک روبه‌رویش نشست. انتهای گیسوان بلند مشکی و بافته شده‌اش را دور انگشت‌ باریکش پیچید و گفت: 

- راستی گندم. 

گندم عده‌ای از کتاب‌ها را روی یک‌دیگر گذاشت و گفت: 

- بله؟ 

کیمیا دهانش را مثل ماهی باز و بسته کرد، اما آوایی از حنجره‌اش بیرون نیامد. دست آخر گفت: 

- بی‌خیالش. 

- چیه؟ بگو خب. 

- مامان بابات ازهم جدا شدن؟ 

مردمک‌های روشن گندم از کتاب‌ها جدا شد و به چمن‌زار چشم‌های کیمیا رسید. برای یک لحظه احساس کرد قلبش کنارِ دندان نیشش می‌زند. 

- آره.

سپس، برخواست و آن‌ها را دوباره روی میز چوبیِ آشپزخانه گذاشت. 

گلدانی از گل‌های پتوس را، از روی کانتر برداشت و سر جای اولش در رأس میز قرار داد. کیمیا هم ستون کتاب‌ها را مرتب روی میز گذاشت و گفت: 

- مامانت رو چند وقت یه بار می‌بینی؟

گندم چتری‌هایش را کنار زد و به تقلید از او، به میز تکه داد. 

- راستش مامانم تهرانه، زیاد نمی‌تونم برم پیشش. 

- آها، سؤال شده بود واسم. حتماً دلت خیلی واسش تنگ میشه. 

نگاه از کیمیا گرفت و به دیوار کاشی شده‌ی روبه‌رویش دوخت. دمی عمیق گرفت و گفت: 

- راستش، دلم بیشتر واسه اون‌موقع‌هایی تنگ میشه که بابا هم بود؛ ما مثل یه تیم بودیم. اون‌ها همیشه واسه مسابقه‌های تنیسم می‌اومدن.

کیمیا سرش را پایین کشید و گفت: 

- درک می‌کنم.

سپس دوباره لب‌هایش را از هم فاصله داد تا چیزی بگوید، ولی گندم سریع بحث را عوض می‌کند و به مدرسه می‌کشاند. 

می‌بیند که به خاطر نظر او، حالت سرخوردگی در چشم‌های کیمیا جان می‌گیرد.

***

سرکلاس درس، همه چیز خوب بود. کنار آمدن با مدرسه‌ی جدید خیلی راحت‌تر از تصورش بود. گندم هم مثل سایر دانش‌آموزها، برای داشتن نمره‌ی خوب تلاش می‌کرد؛ و با این‌که زمان زیادی از آمدنش به این‌شهر نگذشته بود، معلم‌ها رویش حساب می‌کردند. اما آن‌روز، وقتی معلم دینی، خانم پورفِریدونی شروع کرد به صحبت درمورد آیین بودا و این‌که همه چیز به‌هم مرتبط است، به خودش آمد و دید به پنجره خیره شده. داشت به حیاط بزرگ مدرسه و باقی‌مانده‌ی برف‌ها نگاه می‌کرد، که مثل تپه‌‌ای کوچک در گوشه‌ای از حیاط جمع شده بودند. انگار واقعاً همه چیز به‌هم مرتبط است. همان‌طور که نمی‌توانست تک- تک نخ‌های مانتوِ قهوه‌ای رنگ پور فریدونی را ببیند، نمی‌توانست ابرها را جدا از آسمان ببیند، یا درخت‌های فرسوده‌ای که در حاشیه‌ی مدرسه روییده بود را چیزی جدا از وجود خاک به حساب بیاوری. بعد ناگهان اسمش را شنید و فهمید که توی دردسر افتاده است. 

معلم گفت: 

- من این‌جا از انرژی خودم براتون مایه می‌زارم تا مطلبی یاد بگیرین، اما انگار اون بیرون چیزهایی جالب‌تری هست. 

احساس کرد نفسش تنگ‌تر شده است. همه‌ی کلاس، خوشحال از این‌که این‌بار نوبت خودشان نیست به او خیره شده بودند. اگر معلم را حساب نکنی، سی جفت چشم! 

- آم... من داشتم... به برف‌ها نگاه می‌کردم. آم... درخت‌ها... یعنی همون‌طور که... گفتین همه چیز... آم... . 

خانم پورفریدونی که معلوم بود گوشش از این‌حرف‌ها پر است و دیگر تحمل ندارد، حرفش را قطع کرد و گفت: 

- پس لطفاً برو بیرون تا از نزدیک آم برف‌ها و آم درخت‌ها رو ببینی. 

اما گندم ذره‌ای تکان نخورد و خودکار آبی‌اش را محکم‌تر فشار داد. به دفتر باز روبه‌رویش خیره بود و دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. 

معلم که این‌پا و آن‌پا کردنش را دید، عینک ته استکانی‌اش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و گفت: 

- خانم رستگار، لطفاً بیشتر از این وقت کلاس رو نگیر.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

پارت- سیزده

چشم‌هایش کمی بالا آمد و روی کفش‌های پاشنه‌بلند و مشکی معلم، مکث کرد. عرق سرد روی شقیقه‌هایش نشست و نفسش بی‌صدا آزاد شد. از روی ناچار، خودکار آبی رنگش را درون جامدادی انداخت. همه در سکوت، به او خیره شده بودند و همین باعث شده بود دست‌هایش مرتعش شود. دسته‌ی کوله‌اش را گرفت و خواست بلند شود، که از یک ردیف عقب‌تر صدای جابه‌جا شدن صندلی شنیده شد. برگشت و کیمیا را دید که صندلی را عقب هل داده و ایستاده. کیمیا، درحالی که کوله‌ی آویزان از یک بازویش را بالا می‌کشید، گفت: 

- ببخشید، ولی ما مجبوریم یک ساعت کامل به حرف‌های شما گوش بدیم، حرف نزنیم و ساکت باشیم. ولی نمی‌تونیم به بیرون یه نگاه بندازیم؟ نکنه فکر کردین ما رباتیم؟  

خانم پورفریودنی، جوری به او خیره شده بود که انگار گاوی دارد به یک گاوباز نگاه می‌کند.

طوری داد زد: 

- هردوتون بیرون! 

که انعکاس صدایش به گوش پنج کلاس آن‌طرف‌تر رسید. 

کیمیا جلو آمد و با نگاهی غضبناک به معلم، دست گندم را کشید و از کلاس خارج شدند. گندم محکم لب‌اش را گزید و به سمت او برگشت. کیمیا با دیدن شانه‌های آویزان او، لبخند گنده‌ای جایگزین لب‌های صامت‌اش شد و پوست بین چشم و شقیقه‌اش، به شکل ستاره جمع شد. ماسکش را پایین کشید و با رگه‌هایی از خنده درون صدایش گفت: 

- چیه؟! نکنه می‌خوای واسه این‌که از کلاس بیرونت کرد آبغوره بگیری؟ بی‌خیالش بابا! همیشه ازش بدم می‌اومد، پیرزن گوشت‌تلخ. 

گندم گفت: 

- نمی‌خوام که آبغوره بگیرم، ولی تنها معلمی بود که فکر می‌کردم واقعاً یه‌چیزهایی سرش میشه. 

افزود: 

- حالا چی‌کار کنیم؟ هنوز یک ساعت مونده تا کلاس تموم‌شه. 

کیمیا اعلام کرد که تا زمان اتمام کلاس، باید بروند دنبال کارهای مفید. مثلاً بروند پارکی که کنار مدرسه است و تاب بازی کنند، یا دنبال قاصدک بگردند و بعدش هم گندم یک گوشه بایستد و سیگار کشیدن او را تماشا کند. گندم سگرمه‌هایش را در هم کشید. آماده‌ی مخالفت کردن بود، اما یک‌دفعه حس کرد نباید آن‌قدر ضدحال باشد. هرچه نباشد، کیمیا از او دفاع کرده بود. درحالی که اگر جایشان عوض می‌شد، او هیچ‌وقت این‌چنین کاری نمی‌کرد. پس با حس دودلی موافقت کرد. دو دختر کنار یک‌دیگر راه افتادند و از مدرسه خارج شدند. حاشیه‌ی خیابان پر بود از درختان افرا و غان؛ و هوا هنوز همان سکون صبحگاه را در خود داشت. گندم به پاهایش که بر روی آسفالت خیس گام می‌زدند چشم دوخت و لبه‌های پالتو پوستی‌اش را به‌هم نزدیک کرد. از پیج کوچه‌گذر کردند و راه‌شان به خیابان باز شد. قدم به پیاده‌رو گذاشتند و گندم گفت: 

- خب، فکر کنم این‌جا رو مثل کف دستت می‌شناسی. 

کیمیا با لبخندی مونالیزایی نگاهی به او انداخت، دستش را دور گردنش حلقه کرد و گندم را به سمت خودش کشید.

- دقیقاً! 

وقتی به محوطه‌ی پارک رسیدند، هر دو چهار زانو وسط قاصدک‌های ظریف و شکننده و چمن‌های سوزنی نشستند و به جلو خم شدند تا دنبال قاصدک مورد نظرشان بگردند. بلأخره، گندم بعد از دو دقیقه جست‌و‌جو بین قاصدک‌ها با انگشت‌ها و ناخن‌های کثیف و خاکی، یکی را انتخاب کرد که تپل‌تر از باقیِ قاصدک‌ها بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ویراستار

پارت- چهارده

آن را از خاک جدا کرده و مقابل کیمیا گرفت.

- خوبه؟ 

دوستش کمر خمیده‌اش را صاف کرد و قاصدک را گرفت. چشم‌های سبز و درخشانش گشاد شد و درخششی، مانند ستاره‌ی دنباله‌دار از آن‌ها گذر کرد. با شادمانی گفت: 

- یا خود خدا! تو سمبل خوش‌شانسی امروز رو پیدا کردی! 

ماسکش را پایین کشید و گونه‌های گرد و لطیفش را پر از باد و سپس، با لب‌های غنچه شده قاصدک‌های کوچک را در هوا پراکنده کرد. هرکدام از قاصدک‌ها به‌ سویی رفتند، انگار که واقعاً پست‌چی‌هایی در لباس‌فرم سفید بودند و بسته‌هایشان آرزوها بود.

گندم شاکی شده، با اخمی ساختگی گفت: 

- عه! من هم می‌خواستم فوت کنم. 

کیمیا چهار زانو نشست و با لبخند، درحالی که مژه‌های بلند و مشکی‌اش تند- تند به‌هم می‌خورد به سمت گندم خم شد. با انگشت‌اش، سوراخ کوچکی که روی ساقه‌ی قاصدک بود را نشانه گرفت و با صدایی آرام گفت: 

- ببین، فقط بعضی از قاصدک‌ها روی ساقه‌شون سوراخ دارن. که اون‌ها هم خوش‌شانسی میارن! نمی‌دونستی؟ مثل همون قضیه‌ی گل چهار برگه، فقط این نادرتره! 

دختر، با چشم‌های ریز شده، برای پیدا کردن سوراخی که کیمیا از آن می‌گفت مردمک‌های عسلی‌اش را مدام جابه‌جا می‌کرد. در آخر، بعد از این‌که سوراخ ریزی که بالای انگشت کیمیا بود را دید، با تعجب شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: 

- اما این‌که جای کرم‌خوردگیِ. چه ربطی به خوش‌شانسی داره؟!

- ای بابا! خب جای کرم‌خوردگی باشه، ثابت شده‌ست که میگم. به‌هرحال کم پیش میاد یه قاصدک پیدا کنی که کرم ساقش رو خورده باشه.

با دست‌های باز خودش را روی چمن‌ها انداخت و افزود: 

- حالا وقتی امروز خوش‌شانسی اوردی می‌گیری چی میگم.

گندم هم کنارش روی چمن‌های نم‌ گرفته دراز کشید و گفت: 

- فکر نکنم. 

مدتی در سکوتی آرامش بخش و همراه با سوزهای سرد صبحگاه زمستانی گذشت. گندم چشم‌هایش را بسته بود و از نسیمی که صورتش را نوازش می‌کرد و چتری‌هایش را به رقص در می‌آورد لذت می‌برد. با هر وزش باد، تعدادی محدود از قاصدک‌های کنارشان از ساقه جدا می‌شدند و به این‌سو آن‌سو می‌رفتند. درخت‌های فرسوده‌ی بالای سرشان هم، گویی که طبیعت برای آن‌ها می‌نواخت هماهنگ با هو- هو باد در حال تکان خوردند بودند. کرکره‌ی چشم‌های گندم با زمزمه‌ی آرام کیمیا باز شد. 

- فکر کنم یک ساعت تموم شد.

مانند خودش آرام جواب داد: 

- چه‌قدر زود گذشت. یعنی الآن باید بریم؟ 

حتی با تصور بودن در آن کلاس‌های دل‌گیر و راه‌روی تاریک مدرسه، اخم‌هایش در هم می‌رفت. مخصوصاً حال که ابرهای باران‌زای اول صبح کنار رفته و جایشان را به نور شفاف خورشید و آسمان آبی داده بودند.

@ Crazy purple

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ویراستار

پارت- پانزده

گندم از ترس این‌که مدیر متوجه‌ی نبود طولانی مدتشان شود و از هجوم ناگهانی استرس غارت‌گر، دل‌پیچه‌ی شدیدی گریبان گیرش شد و پوست کنار ناخن‌هایش را به بازی گرفت. اما با این‌حال وسوسه‌های شیطانی در سرش غلیان می‌خوردند که حدأقل همین یک روز را، از روند تکراری روزمرگی‌هایش خارج شود.

باید همان‌موقع، یک "نه" قاطع به صورت خودش می‌کوباند. اما یک حسی ته دلش را برای عمل به آن‌کار قلقلک می‌داد، از آن‌حس‌ها که باید بهشان کم محلی کرد چون بعدها پشیمانی به بار می‌آوردند. 

کیمیا نیز جسمش آن‌جا و روحش جایی دیگر در کافه کنار دوست‌هایش بود. مطمئن بود حال بساط قلیون‌ و بگو بخندشان در همان کافه‌ی همیشگی، به راه بود! 

گندم، با تک حرکتی از زمین برخواست و فرم خاکی‌اش را تکاند. وقتی نگاه سؤالی کیمیا را به خودش دید، دستش را به سمتش دراز کرد و گفت: 

- مدرسه رو بپیچونیم؟ 

دخترک هاج و واج، مردمک‌هایش را بین چشم‌های روشن گندم که حالا برق نشاط و شیطنت، آن‌ها را زیباتر کرده بود و دست دراز شده‌اش جابه‌جا کرد. با ابروهای بالا پریده، دست گندم را گرفت و با کمک او بلند شد. دست‌هایش را روی شانه‌هایش گذاشت و با تکانی که به گندم داد گفت: 

- گندم! خودتی؟!

دخترک تک خنده‌ای کرد و گفت: 

- آره، خودمم. همین یه روز که عیبی نداره، نه؟!

و خنده‌ی مونالیزاییِ معروف کیمیا، گواه تأیید حرفش شد. 

***

ماشین تاکسی متوقف شد و دو دختر خوشحال از این‌که بلأخره به مقصد رسیده‌اند، درب ماشین را گشوده و خندان روی از ماشین فاصله گرفتند. سپس وقتی از گذر نکردن ماشینی مطمئن شدند، از خیابان عبور کردند. کیمیا دست در دست گندم گذاشت و گفت: 

- گندم من پاک یادم رفته بود کیف پولم رو جا گذاشتم، این‌دفعه رو می‌تونی از منم حساب کنی؟ یا می‌خوای بگردیم بریم پارکی جایی؟ 

گندم ساده‌لوحانه گفت: 

- نه بابا، من حساب می‌کنم. 

دختر لبخندی برای گندم زد و در دلش، برای داشتن همچین دوست مایه‌داری که می‌توانست پزش را، به قول خودش به آن بدبخت و بی‌چاره‌ها بدهد احساس غرور کرد.

دوشادوش یک‌دیگر وارد کافه شدند. محوطه‌ی بزرگ و سر باز کافه، که پر از درخت سبز و یا فرسوده بود، در نگاه اول قلب‌هایشان را پر از حس شادمانی کرد. سر تا سر کافه آلاچیق‌هایی بود که به دلیل سرمای هوا، توسط چادرهای برزنتی سفید رنگ پوشیده شده بودند. کیمیا از راه سنگ‌فرش شده‌ای به سمت یکی از آلاچیق‌ها رفت و گندم نیز به دنبالش روانه شد. جلوی آلاچیق، کفش‌های مختلفی، با سایزهای مختلف رها شده بودند و با وجود چادر زخیم برزنتی صدای خنده‌ی احضار درون آلاچیق، به گوش هفت آسمان می‌رسید. گندم گوشه‌ی مانتو کیمیا را کشید و گفت: 

- فکر کنم این توش آدمه، بیا بریم یکی دیگه پیدا کنیم. 

کیمیا، بوتیک‌های دخترانه‌اش را کنار باقیِ کفش‌ها جفت کرد و گفت: 

- آره دیگه، این‌ها دوستامن. بهت نگفتم؟! 

تمام احساس‌های بد گندم و دودلی قبلی‌اش، ناگهان به او هجوم آورده بودند. اما دیگر دیر شده بود و دختر، با لبخندی زورکی و با حس سنگین اظطراب کفش‌های اسپرتش را در آورد و همان‌جا رها نمود.

- نه، فکر می‌کردم تنهاییم. 

کیمیا باشتاب چادر سفید رنگ را کنار زد و چهره‌ی دوست‌هایش نمایان شد. همه‌ی آن‌ها با دیدن کیمیا، با صداهایی مانند «اوه»‌های کشیده ابراز خوشحالی کردند. دقایقی بعد، دو دختر کنار آن‌جمع جای گرفتند. جمع شامل سه پسر، که گندم با دیدن آن‌ها بر حس معذب بودنش افزوده شد و دو دختر دیگر بود. پس از آن‌که کیمیا گندم را به جمع معرفی کرد، دختری جوان برای سفارش گرفتن به آلاچیق سر زد و وقتی گندم شنید کیمیا کنار دو پرس چلوکبابش قلیانی با طعم نعنا به سفارششان اضافه کرد، دهانش از تعجب باز ماند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...