رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اتاق ۷۲۱| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟  

14 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟



ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 86
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 21
  • تشکر 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

آسانسور   ایستاد، جلوتر از امید حرکت کردم که صداش باعث شد وایستم:

- هی گِردباد، سنگریزه‌هات رو یادت رفت! 

برگشتم   و  نگاهش کردم، یکی از کیسه‌ها رو یادم رفته بود، یک نگاه به کیسه انداختم و دوباره به امید خیره شدم و گفتم:

- از بس عین مگس ویز- ویز می‌کنی هوش و حواس واسم نذاشتی، خب تو الان بوقی؟ برش‌دار بیارش دیگه! نشسته استخاره می‌کنه. 

منتظر عکس‌العملش نشدم و مستقیم سمت  در رفتم، کلیدم رو از جیبم در آوردم و بی‌حوصله توی قفل در چرخوندم. موقع رفتن به داخل خونه از گوشه‌ چشمم  به امید  نگاه کردم، درحالی ک معلوم نبود داره غر میزنه یا نفرین و فحش میده،  کیسه به‌ دست به طرفم می‌اومد.

سریع  داخل شدم و کیسه رو پرت کردم کنار در و با  دو خودم رو به سمت کاناپه رسوندم و روش ولو شدم که صدای امید بلند شد:

- هوی اونجا نخواب پاشو برو دوش بگیر یک قهوه برات درست کنم حالت جا بیاد!

کمی تو جام، جا به جا شدم و ساعد دستم رو روی چشمام گذاشتم و گفتم:

- ولم کن دارم بی‌هوش میشم!

دیگه صدایی ازش در نیومد منم با لبخند محوی چشمام رو، روی هم گذاشتم همین که چشمام گرم شد امید  با صدای خفه‌ای گفت:

-  به جز اون چیزایی که گفتم بیار مگه چی  گذاشتی تو اون کیسه ها که شده انقد؟!

با حرص توی جام نشستم و  با چشمای خمار به امیدی که با دو فنجون قهوه  از آشپزخونه بیرون میومد خیره شدم و نالیدم:

- لعنت بهت خودت بگرد دیگه خب ببین چی‌ها آوردم!

قهوه‌ها رو روی میز گذاشت و روی کاناپه‌ی بغل دست من نشست و گفت:

- نه می‌خوام خودت بازشون کنی!

با فکی قفل شده بهش خیره شدم و از جام پاشدم و به سمت کیسه‌ها رفتم.  کیسه‌ی   اول رو    باز کردم، دقیقا همون کیسه‌ی لباس‌ها، امید با دیدن کیسه‌ی پر از لباس  متعجبانه نگاهم کرد و گفت:

- خاک تو اون سرت کنن! رفتی از اون قصر به اون بزرگی لباس دخترانه آوردی با هم پرو کنیم؟! یا تصمیم به آدم شدن گرفتی و می‌خوای بزنی تو کار بوتیک؟ مارو باش دلمون خوشه کیه!

حرصی نگاهش کردم و گفتم:

-  امید یک جوری می‌زنمت صدا سگ بدی، خب دو  دقیقه دندون رو جیگر بزار تا  بهت نشون بدم دیگه، به جان خودت یک کلمه دیگه‌ حرف بزنی عمراً اگه چیزی رو بهت نشون بدم!

با گفتن این جمله‌ی من امید خفه‌خون گرفت.   تک- تک لباس‌ها رو از کیسه در آوردم  و شروع به حرف زدن کردم:

- این یک کلکه، یک‌بار از خادم شنیدم که می‌گفت ‹‹ بعضی از این تاجرای میلیاردر برای  اینکه بعضی از مال و امولشون رو قایم کنن،  اونا رو با طلا معامله می‌کردند و به‌صورت دکمه و سنجاق و گل و خیلی چیزهای دیگه‌ی دخترانه توی خونشون نگه‌داری می‌کردند؛ چون اگه دزدی بیاد خونشون به لباس‌ها که توجهی نمی‌کنی›› حالا فهمیدی چرا این لباس‌هارو آوردم؟

امید  دستی به پشت سرش کشید و گیج گفت:

-  آها اوکی! 

دندون‌هام و روی هم سابیدم که  جا به جا شدن رگ فکم رو حس کردم  نفس عمیقی کشیدم و با اشاره به کیسه رو به امید گفتم:

-  اون جعبه سفیده الماسه توشه اون جعبه کوچیکه هم همون الماس  قرمزه جفتش رو با احتیاط برمی‌داری می‌زاری جای همیشگی مفهومه؟

امید از جاش بلند شد و زیر لب گفت:

-  فهمیدم باو مرتیکه کُ ..

ادامه جمله‌اش رو نگفته بود که با نگاه سنگین من بهم خیره شد و با لکنت ادامه داد:

-  کُ ... کُنترل  رو کاناپس نشکنیش مواظب باش!

یک تای ابروم رو انداختم بالا که امید جعبه به دست به سمت اتاق دوید.

تک خنده‌ی آرومی کردم و با برداشتن  فنجون قهوه‌ام و با یادآوردی اینکه چرا دزد شدم لبخندم پر کشید.

"بیست سالم بود که یک روز داشتم از خونه میرفتم بیرون که پچ پچ‌های یواش پدر و مادرم و شنیدم:

- خانوم این پسر و ول نکن جوونه کلش داغه با رفیق ناباب می‌پره بد میشه ها!

گوشه‌ی دیوار قایم شدم که مادرم اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

- بچم به غیر از امید با کسی دوست نیست اون رو من تربیت کردم امکان نداره پاش رو کج بزاره!

از این حرف مادرم لبخندی زدم ولی با حرف پدرم لبخندم جاش رو به اخم داد.

- خانوم من دیگه نمی‌تونم جلوی این جوون رو بگیرم دیگه به من مربوط نیست. اگه راه من رو پیش نگیره و پزشک نشه قسم می‌خورم دیگه پسری به اسم طوفان ندارم!

در لحظه قلبم شکست"

همون روز از خونه بیرون زدم و خونه مجردی گرفتم و با امیدی که نوزده سال رفیقم بود  زندگی کردم کم- کم از لج پدرم و اشکای شبانه‌ی مادرم دست به دزدی زدم چند باری می‌خواستن من و بگیرن اما فرار کردم تا اینکه شدم یک دزد حرفه‌ای، دزدی که اسم و رسمش تو کل ایران پیچید اما ... 

با صدای امید قهوه‌ی سرد شدم و رو روی میز گذاشتم و بهش خیره شدم.

- جانم؟ چیزی گفتی؟

امید   کیسه‌ها رو توی سطل آشغال انداخت و گفت:

- هیچی میگم می‌خوای قهو‌ه‌ات رو عوض کنم؟

سرم رو به نشونه‌ی ‹‹نمی‌خواد›› تکون دادم و از جام بلند شدم. درحالی که به طرف اتاقم می‌رفتم، گفتم:

- میرم بخوابم، خودت دیگه می‌دونی باید  چیکار کنی، باز نیای در اوج خواب بیدارم کنیا!

امید چشمکی زد و گفت:

-خیالت تخت ‌گِردباد خان! 

بدون زدن حرف دیگه‌ای به اتاقم رفتم،  انقدر خسته بودم که حتی حوصله‌ی لباس عوض کردن نداشتم با همون لباس‌ها خودم رو روی تخت انداختم، با فکر کردن به نقشه‌ی فردا پلک‌هام رو روی هم گذاشتم و خوابیدم.

 

@همکار ویراستار

 @-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

با  صدای آلارم گوشیم که صدای سوت رابین هود بود از جام پریدم و توی جام نشستم و گوشیم و توی دیوار کوبوندم و نعره‌ای زدم:

- امید کره خر!

امید سراسیمه با شلوارک سیاهش و حوله به دست داخل اتاق شد و داد زد:

- چیشده چرا داد می‌زنی اول صبحی؟!

از جام پریدم که ملحفه به پام گیر کرد و با صورت فرود اومدم رو سرامیک‌های اتاق که همزمان صدای داد من و خنده‌ی امید بلند شد! شانسم نداریم خب سر صبحی  بلا هست که از آسمون نازل میشه دستام رو، روی زمین گذاشتم و بلند شدم و به سمت امید که از خنده  صورتش قرمز بود خیز برداشتم و گفتم:

- خونت حلاله!

امید در حالی که این ور و اون ور می‌دوید گفت:

- آری! منم عین بوقلمون نگاهت می‌کنم که تو بیای بگیریم.

از روی کاناپه پریدم و خواستم بگیرمش که چشمم به ساعت افتاد که ده و سی  و سه دقیقه رو نشون می‌داد، محکم زدم تو پیشونیم و در حالی که با عجله عقب عقب به سمت اتاق می‌رفتم انگشت اشاره‌ام رو به نشونه‌ی تهدید برای امید بالا آوردم و گفتم:

- اوکی رفیق! نه اتحاد، نه ارتش، میگیرمت به وقتش!

وارد اتاقم شدم و به گوشی پودر شدم که روی زمین افتاده بود خیره شدم. خم شدم و با دقت و ریز بینی بازرسیش کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم مشکلی نداره سر همش کردم و روی میزم گذاشتم. نیشخندی زدم و در کمدم و باز کردم، تی‌شرت مشکی و شلوار جین مشکیم رو بیرون کشیدم پوشیدم و سرم رو توی کمد کردم و به دنبال جوراب‌هام گشتم ولی پیدا نکردم و غر-غر کنان زیر لب زمزمه کردم:

- پس کجاست؟ همیشه که همینجا بود.

  کلافه دستی به سرم کشیدم و با داد نالیدم:

- امید جوراب‌های من کجاست؟

امید داخل اتاق شد و دست به سینه به در تکیه داد  و  با قیافه‌ای پوکر شده گفت:

-  جوراب توئه مرتیکه من از کجا بدونم کجاست!

یک لنگ از دمپاییم رو در آوردم و به سمتش پرت کردم که جاخالی داد و من دوباره در کشورها رو محکم باز و بسته می‌کردم و غر- غر کنان گفتم:

- کجاست لعنتی همیشه تو همین کشوی صاحاب مُرده بود که!

امید تکیه‌اش رو از در گرفت و یک قدم جلو اومد و گفت:

- خب این یک بار  کفشت رو بدون جوراب بپوش چی میشه؟

همونطور ک شلوارم رو، روی تخت پرت می‌کردم گفتم:

- من مثل اون سوسولای دورت نیستم که ساق کوتاه بپوشم و بخاطر نگاه چهارتا عملی پشم‌های خوشگلم رو بزنم!

 تک خنده‌ای کرد و گفت:

- پشمه دیگه کجاش خوشگله احمق! حالا نکشی ما رو، وایسا الان برات یک جفت جوراب میارم!

سری تکون دادم و برای کنترل خندم انگشت شستم رو گوشه‌ی لبم کشیدم و به سمت آینه رفتم و خودم رو برانداز کردم.  چشم‌های آبی  خمار،    ابروهای کشیده که بخاطر دعواهای مکرری که توی دزدی داشتم یک از خدا بی‌خبر چاقوش رو به سمتم پرت کرد و باعث شد خط عمیقی گوشه‌ی ابروم بیفته و این ابهتم رو بالاتر برده بود. پیشونی کشیده، بینی مردونه و لب‌های مردونه‌تر که با ته ریشی که همیشه دارم خودنمایی می‌کنند و موهای لختی که الان ندارم.

نگاهم رو از آینه گرفتم و به سمت کمدم رفتم و کلاه نقاب‌دار مشکی‌ای بیرون کشیدم و سرم گذاشتم که امید همون لحظه جوراب به دست وارد اتاق شد و گفت:

- بفرمایید گِرد باد  خان اینم جوراب.

جوراب رو ازش گرفتم و موقع پوشیدن تشکر زیر لبی کردم و ساعت مارک‌دار اسپرتم رو به دستم بستم با گفتن خداحافظ سوییچ، گوشی و    کفشم رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.

***

چهار ساعت بعد:

کلافه دستم رو از رو فرمون جابه جا کردم و به در خونه‌ی مورد نظرم که امشب قرار بود به سراغش برم خیره شدم، اما انگار نه انگار نه کسی وارد خونه شده بود نه کسی خارج.

چشم‌هام رو با حرص باز و بسته کردم و دستم رو به سمت سوییچ بردم  و استارت زدم که همون لحظه دختر جوونی از خونه خارج شد و دستش رو برای تاکسی‌ای که به سمتش میومد دراز کرد. نیشخندی زدم و  با    فرستادن پیامکی به امید با متن "شکار امشب، تو دامه" ماشین رو به حرکت در آوردم به تاکسی که ازم دور شده بود  رو تعقیب کردم. 

چند دقیقه بعد تاکسی وایساد من پشت سرش با فاصله ترمز کردم و به حرکات دختره خیره شدم که از تاکسی پیاده شد و داخل کوچه‌ای که می‌دونستم داخلش چه خبره پیچید.

سریع از ماشین پیاده شدم و دکمه قفل رو زدم و آروم پشت سر دختره حرکت کردم.

پشت دیوار مخفی شدم و با چشم‌های ریز شده به دختره که به سمت پسری رفت  خیره شدم پشت پسره به من بود نمی‌تونستم به خوبی حرف‌هاشون رو متوجه بشم. اما دیدم که پسره عصبانی شد و دستش رو پشت کمرش برد و من از همین فاصله برق تیز چاقو رو دیدم و قبل از اینکه پسره اقدامی کنه به سمتش دویدم و مچش رو پیچوندم که با درد فریاد کشید و گفت:

- آخ ولم کن مرتیکه تو دیگه از کجا پیدات شد؟ تو کی هستی؟

به دختره که با ترس به پسره خیره شد بود و گوشه‌ای کز کرده بود و اشک می‌ریخت خیره شدم و همونطور آروم در گوش پسره پچ زدم:

- من همونیم که اسمش تو کل جهان عین الماس می‌درخشه، فهمیدی یا بیشتر بگم؟

پسره یک حرکت زد و دستی که توش چاقو بود رو از دستم در آورد و به سمتم چرخید و همین که خواست حرفی بزنه شوکه گفت:

- گِردباد!

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵

نگاه  نافذم رو بهش دوختم و گفتم:

- آره! خودمم گِرد باد!

رنگ پریده‌اش داد می‌زد که ترسیده، اما سینش رو سپر کرد و اخم‌هاش رو توی هم کشید و چاقو رو بیشتر به سمتم متمایل کرد و گفت:

- خب که چی فکر کردی ازت میترسم مرتیکه!

نیشخندی زدم و یک قدم به سمتش برداشتم که یک قدم عقب رفت و با لکنت گفت:

- چی ... چیکار می‌کنی، برو عقب!

یک قدم دیگه به سمتش برداشتم و طی آموزش‌های حرفه‌ای که دیدم دستش رو پیچوندم و چاقو رو از دستش در آوردم و فرو کردم توی دستش که فریادش توی کوچه پیچید!

آروم خم شدم و در گوشش پچ زدم:

- تا دیروز تاتی تاتی  الان واس ما گرفتی فاز لاتی؟ مواظب باش جوجه!

همونطور که از درد به خودش می‌پیچید گفت:

- غلط کردم، ولم کن فقط! 

و پا به فرار  گذاشت.  نگاهم رو ازش گرفتم و به دختره دوختم، اونم ترسیده بود، یک قدم به سمتش   رفتم که   باعث شد اون به عقب بره، سر جام وایستادم و با لحنی آروم  گفتم:

- حالتون خوبه؟

سرش رو به معنی «آره» تکون داد. 

با دقت حرکاتش رو زیر نظر داشتم، از استرس زیاد پوست کنار ناخن‌های مانیکور شده‌ش  رو می‌کند. این کارش باعث شد دوباره ازش سوال کنم:

- ازم می‌ترسید؟

من- من‌کنان گفت:

-آ ...آره! 

لبخند فیکی زدم و رو بهش گفتم:

- نترسید لولو خورخوره نیستم! الانم بهتره زودتر از اینجا برید تا مشکلی براتون پیش نیاد! 

خودمم ازحرف‌ زدنم   خندم گرفته بود؛ ولی خب برای عملی  شدن نقشم لازم بود! یک چند قدم ازش دور شدم که صداش باعث  توقفم شد.

- تو ...تو اون رو با چاقو زدی! تو ...تو گِرد بادی!

به سمتش برگشتم،  نیشخندی زدم و گفتم:

- برای محافظت از تو با چاقو زدمش و اینکه من گِردباد نیستم الکی گفتم که باورش بشه!

باید اعتمادش رو جلب می‌کردم، تا مطمئن بشه گِردباد نیستم.

دختره کنجکاوانه نگاهم کرد و گفت:

- ولی تو که به اون پسره  گفتی گرِد  بادی!

پوف کلافه‌ای کشیدم و اخم محوی بین ابروهام نشوندم و گفتم:

- خب بلوف زدم واسه  اینکه دست از سرت   برداره، اگه سوال دیگه‌ای نداری برم؟

تن صداش رو کمی بالا برد و گفت:

- کجا؟

جواب دادم:

ـ خونمون! 

انگار ترسش ریخته بود، به سمتم   اومد و گفت:

- تو چند دقیقه پیش جون من رو نجات دادی الان بزارم بری؟  عمرا!

اشاره‌ به ویلای  پشت‌ سریش کرد و گفت:

- اینجا مهمونی پسر عمومه و منم دعوتم، می‌خوام واسه‌ی تشکر ازت بخوام به مهمونی بیای! به هر حال جون من و نجات دادی!

توی دلم واسه‌ی اینکه زودتر دارم به نقشم میرسم، جشن گرفته بودم!

اما باید محتاطانه عمل می‌کردم، واسه‌ی همینم گفتم:

- تو دعوتی   من چرا باید بیام؟

جواب داد:

-من و پسر عموم فرقی نداریم، تو مهمون منی!

 فازش چیه یک بار جمع حرف می‌زنه یک بار مفرد؟ 

اول کمی مخالفت لازم بود و سر آخر هم موافقت.

همونطور که وارد   ویلا شدم دومین پیام رو هم واسه‌ی  امید فرستادم «ورود به میدان مین». 

از لحظه‌ی ورودم دختره یک ریز حرف می‌زد، تمام حواسم  رو جمع اطرافم کردم؛ ولی طوری وانمود می‌کردم که انگار گوشم  با این رادیو، نه یعنی دخترست!

حیاط جز یک سری دختر و پسر چیزی نداشت، دختره   جلوی من بود و من رو به داخل راهنمایی می‌کرد.  با ورودم به داخل خونه، فردی که منتظرش  بودم به سمتمون اومد، جلوم وایستاد و بعد از برانداز کردنم رو به این دختره‌ی وراج کرد و گفت:

- معرفی نمی‌کنی؟

دختر با لبخند نگاهم کرد و بعد رو به این پسره یا بهتره بگم مازیار زیر دست بزرگترین خلافکار تهران   کرد و گفت:

- ایشون دوست بنده هستن! 

مازیار دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:

- مازیارم، پسر عموی سوگل جان!

اوه پس اسمش سوگله!

دستی که بین زمین و آسمان معلق بود رو با دستم  گرفتم.

توی دلم به این آدم  پرمدعا می‌خندیدم. هه نمی‌دونی یک ماهه تو کَفِتم! ولی خب این حرف‌ها رو توی دلم زدم و فقط به گفتن  یک جمله بسنده کردم. 

 -خوشبختم، منم کامرانم!

برای ناشناخته موندنم اسم اولین نفری که واسه دزدی به خونش رفته بودم رو جای اسم خودم گفتم. اینبار  مازیار بود که من رو دعوت به نشستن  می‌کرد، سعی کردم بیشتر توی جمع باشم تا کسی بهم شک نکنه. 

***

یک ساعت گذشته بود و من تازه پنجاه   درصد راه رو رفته بودم، به‌ بهونه‌ی زنگ خوردن گوشی و جواب دادنش ازشون دور شدم. به سمت بالا رفتم، لامصب اینجا خونست یا هتل؟ نه یک اتاق، نه دو اتاق دوازده‌ تا اتاق؟!   به معنای واقعی گیج شده بودم. چشم‌هام رو روی هم گذاشتم تا تمرکز کنم، امید گفته بود اتاقی  که ...اتاقی  که ...امید اصلا   اسم اتاق رو نیاورده بود، اون گفت  زیرزمین، اونم زیرزمین  پشت  ویلا! به سمت یکی از اتاق‌ها رفتم و درش رو باز کردم و واردش شدم، مستقیم سمت پنجره رفتم. ارتفاعش کم بود و کار من رو هم راحت‌تر کرد. به پایین رسیدم  و با سرعت نور زیرزمین رو پیدا  و به داخلش رفتم. بعد از کلی ور رفتن با قفلش در رو باز کردم دنبال پریز برق بودم که پشت ‌در پیداش کردم. به محض زدن کلید با یک عالمه خرت‌ و پرت‌های درب و داغون روبه‌رو شدم. 

پوفی کردم و گفتم:

- توام که گِردباد رو خر فرض  کردی!  حالا نشونت  میدم دست‌ کم گرفتن گِرد باد یعنی چی!

نیشخندی زدم و شروع به گشتن کردم. 

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

ویرایش شده توسط M.gh
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶

دستی به کمرم کشیدم و  کمر خم شدم رو صاف کردم و گردنم رو به چپ و راست تکون دادم که صدای ترق تروق استخون‌هام بلند شد! لبخند محوی زدم و آخیشی گفتم. چشم‌هام رو باز کردم که نگاهم مستقیم با کمد کنار پنجره برخورد کرد. خب من که همه جا رو گشتم بزار این کمدم بگردم. به سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم که انبوهی از وسایل بازی رو سرم خالی شد. با قیافه‌ای خنثی به کمدی که تقریباً خالی شده بود خیره شدم. چینی به دماغم دادم و گوشیم رو از جیب پشتی شلوارم بیرون کشیدم و بدون نگاه کردن بهش شماره امید رو گرفتم و دم گوشم گذاشتم که با اولین بوق جواب داد:

- جانم دارکوب زبله!؟

پناه بر خدا! دندون‌هام رو روی هم سابیدم و با حرصی مشهود توی صدام گفتم:

- راحت باش چیز دیگه‌ای خواستی بهم بچسبونی بگو!

امید در حالی که صدای خرچ- خرچ  دهنش میومد که احتمال می‌دادم خیار میجوعه گفت:

- راحتم بنال بینم چیه مزاحم اوقات فراغتم شدی؟

دهنم و کج کردم و به کمد خیره شدم و گفتم:

-  گشتم پیدا نکردم!

چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد و بعد صدای کیبورد کامپیوتر بود که از پشت گوشی، گوشم رو خراش می‌داد. تای ابروم رو انداختم بالا و چند قدم عقب رفتم که موزائیک زیر پام صدا داد.

سرم رو پایین انداختم و به موزائیکی که لق بود خیره شدم، که صدای امید از پشت گوشی بلند شد:

- جاش رو عوض کردن سگ مصب‌ها قطع کن جستجو کنم خبرت می‌کنم!

به گفتن "حله" اکتفا کردم و گوشی رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. دستم رو توی جیب جلویی شلوارم کردم و چاقوی مخصوصم رو در آوردم و چند قدم عقب رفتم و روی زانوهام خم شدم. سر چاقو رو باز کردم و زیر موزائیک انداختم که با یک حرکت پرت شد اون طرف  پوزخندی زدم و به چاله‌ی کنده شده خیره شدم که دستمال سفیدی توش خودنمایی میکرد دهنه‌ی چاقو رو بستم و کنار پام گذاشتم. دستمال رو از توی چاله در آوردم و بازش کردم. جعبه‌ی مخمل سورمه‌ای کوچیکی داخلش بود دستمال رو گوشه‌ای پرت کردم و در جعبه رو باز کردم که با ساعت زنانه‌ای که تماماً طلا بود مواجه شدم. ساعت رو از جعبه در آوردم و به پشتش خیره شدم که ساخت اروپا بود. نیشخندی زدم  و مجدد گوشیم رو از جیبیم در آوردم و پیام خالی‌ای برای امید فرستادم و دوباره داخل جیبم گذاشتم. چاقوم رو برداشتم و دهنه‌ی ریز ترش رو با کردم و پشت ساعت انداختم و باز کردم، پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:

- فکر کردین همه مثه شمان؟ تا گِردباد هست، ردیاب هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه!

همونطور که حدس زدم ردیاب خیلی ریزی پشت ساعت مخفی شده بود، با نُک چاقو ردیاب رو درآوردم و داخل دستم گرفتم؛ ساعت رو داخل جعبه گذاشتم و درش رو بستم. ردیاب رو توی دستمال  و دستمال رو توی چاله گذاشتم و با گذاشتن موزائیک  سرجاش دست‌هام رو بهم زدم که خاکش تکونده بشه، سریع کمد رو جمع و جور کردم که کسی متوجه نشه و در آخر با سر چاقوم علامت ضربدری روی در کمد کشیدم و با برداشتن جعبه و نگاهی به  زیرزمین از پله‌ها بالا رفتم. اخم‌هام رو توی هم کشیدم و کلاهم رو توی سرم جا به جا کردم و زمزمه وار گفتم:

-  اینطوری نمیشه کسی جعبه رو توی دستم ببینه  ممکنه متوجه قصدم بشه پس! 

لبخند شیطانی زدم و جعبه  رو توی شلوارم و ساعت رو توی جیبم مخفی کردم! درسته توی راه رفتن اذیت می‌شدم ولی چه کنم؟  لبام رو، روی هم فشردم  با نشوندن اخم محوی توی صورتم به سمت در عمارت رفتم که با صدای سوگل سرجام متوقف شدم:

-  کامران جان؟!

قیافم رو مچاله کردم و زمزمه وار گفتم:

- خدایا من و از دست این  رادیو نجات بده!

به سمتش برگشتم و خیلی عادی با نگاهی نافذ بهش خیره شدم. که چند قدم جلو اومد و به چشم‌هام نگاه کرد و گفت:

- کجا می‌خواستی بری؟ مهمونی تازه شروع شده!

زبونی رو لب‌هام کشیدم و با جدیت گفتم:

- مادرم تماس گرفت کار واجبی پیش اومده باید برم!

خدا من رو ببخشه واسه این دروغم من شش ساله مادرم و ندیدم و دارم از دوریش می‌سوزم. غمگین سری تکون داد که چشم‌هام رو ریز کردم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم (ای دختر حال بهم زن من اگه تو رو با اون دوست پسرای گل منگولیت نشناسم که گِردباد نیستم)

کاغذی    از جیبش در آورد و به سمتم گرفت و با لبخند گفت:

- این شماره منه نگهش دار! 

خدایا تو روز روشن شماره؟ اونم به کی؟ به من؟ دنیا برعکس شده والا!

نیشخندی زدم و برای خلاص از دستش کاغذ رو گرفتم و گفتم:

- اوکی  خدافظ.

لبخندی زد و دستش رو بالا آورد و تکون داد. روم رو ازش گرفتم و از در عمارت خارج شدم که سطل آشغال سر کوچه چشمک زد. زبونم رو روی لبم کشیدم و کاغذ رو پاره کردم و داخل سطل آشغال انداختم و به سمت ماشینم رفتم.

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

 قفل رو زدم و سوار ماشین شدم، اول از همه ساعت رو از جیبم و جعبه رو   از شلوارم  در آوردم و   خودم رو راحت کردم.   ساعت رو توی جعبه گذاشتم، در داشبورد رو باز کردم و  جعبه رو توش گذاشتم.  با خستگی ماشین رو روشن کردم و به سرعت از خونه دور شدم. در حال رانندگی  بودم   که   گوشیم زنگ خورد، دایره‌ی سبز رنگ رو به سمت بالا کشیدم و تماس رو وصل کردم، صدای امید   توی گوشیم پیچید:

- کجایی؟

صدام رو صاف کردم و گفتم:

- تو راهم، چطور مگه؟

لحن   صداش تغییر کرد ، مضطرب، نگران، شاید هم هر دو، ولی هر چی که بود مطمئن بودم  که داره   چیزی رو ازم قایم می‌کنه،   من-من کنان گفت:

- هیچی فقط یکم زودتر بیا خونه!

حس بدی داشتم، امید یک چیزی رو می‌دونست و به من نمی‌گفت،  تهدیدآمیز  گفتم:

- امید می‌دونم یک چیزی شده و داری ازم قایم می‌کنی پس زود، تیز، جنگی    بهم بگو چی‌شده؟

امید  اخلاقم رو خوب می‌دونست، این رو هم می‌دونست که یک   سوال رو فقط یک‌بار می‌پرسم، پس  گفت:

 - هیچی فقط یک  مشکل کوچیک پیش اومده!

اخم کوتاهی کردم و گفتم:

- مشکل کوچیک؟ چه مشکلی؟

امید ولوم صداش رو پایین آورد و گفت:

- فعلاً نمیشه از پشت گوشی بگم، اومدی خونه خودت می‌فهمی!

همونطور که پام و بیشتر روی پدال گاز فشار می‌دادم، گفتم:

- باشه تا یک ساعت دیگه اونجام!

امید هم با باشه‌ای به مکاله‌مون پایان داد.  

پشت چراغ‌ قرمز وایستادم و کلافه به رنگ زننده‌ی رو به‌ روم خیره شدم که یک آن باز به اون گذشته‌ی لعنتی برگشتم. هوا سرد بود، سردتر از همیشه،   باز هم از اون مهمونی‌هایی که متنفر بودم برمی‌گشتیم   و  باز اخم‌های پدرم و غرغرهاش   سر اینکه چرا مادرم عین زن‌های بقیه توی مهمونی فلان کار و بهمان کار و نمیکنه و باز هم تنها جواب مادرم در برابر همه‌ی اون‌ها اشک‌هایی بود که عین شبنم از گونه‌ش سُر  می‌خورد و می‌اومد پایین و   منی که فقط هفده سالم بود و سر قسم مادرم حتی اجازه‌ی کوچک‌ترین  جوابی رو نداشتم. وسط  دعواهای پدرم، صدای تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین  باعث سکوتش شد، دختری حدوداً شیش، هفت‌ساله با موهای ژولیده و گل‌های رز‌ سفیدی که دورشون رو روزنامه پوشونده بود و تنها لباس گرمش هم یک پیرهن آستین کوتاه بود اونور ماشین  ایستاده بود. پدرم با دیدنش   کمی شیشه رو پایین کشید و با همون لحن خشنش هرچی از  دهنش در اومد رو نثار دختر بی‌چاره کرد؛ حتی اجازه‌ی حرف زدن رو به دخترک نداد، تک- تک کلماتی که از دهنش در می‌اومد باعث اشک ریختن دخترک شد. دیگه طاقتت نیاوردم از ماشین پیاده شدم و بی‌توحه به صدا زدن‌های پدرم    دست دخترک رو گرفتم و از اونجا دور شدم. همیشه متنفر بود، از آدم‌های فقیر‌، از آدم‌های ندار، از آدم‌های  بی‌پول، همه چیز رو توی پول می‌دید، توی ثروت، دلار، طلا و...  با  صدای بوق ماشین عقبی به خودم اومدم، به چراغ ‌راهنمای جلوم زل زدم، سبز بود با یادآوری  حرف‌های امید با سرعت به سمت خونه رفتم.

 ***

امید پشت میز کامپیوترش نشسته بود و تند- تند انگشتاش رو روی کیبورد کامپیوتر فشار می‌داد، با دیدن من دست از کار کشید، به سمتش   رفتم و گفتم:

- چی‌شده؟

امید درحالی که می‌خواست خودش رو  خونسرد نشون بده گفت:

- امشب نباید بری!

متعجبانه گفتم:

- چی؟!

به صفحه‌ی کامپیوتر  اشاره کرد و گفت:

- یک ماهه دوربین مداربسته‌ی این خونه  تو دستامه و هیچ مشکلی‌ هم پیش نیومده، امروز وقتی تو رفتی دوربین‌ها برای نیم‌ساعت  تمام فقط ارور می‌داد اولش فکر کردم یک چیز عادیه؛ ولی بعدش! 

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

-  نمی‌دونم حدسم درسته یا نه؛ اما حس می‌کنم هکمون کردن!

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم با  صدای    نسبتاً بلندی از فرت تعجب و عصبانیت  گفتم:

- هک؟! یعنی چی؟ چجوری؟ پس تو اینجا چه غلطی می‌کنی که    هک شدیم! ببین امید من کاری به این چیزها   ندارم فقط یک کاری بکن، درستش کن، من امشب حتماً به اون خونه‌ی لعنتی میرم، اوکی؟

امید که انتظار این برخورد من رو داشت گفت:

- نه! اصلا تو نباید به هیچ عنوان امشب بری، خیلی خطرناکه!

صدام رو بالاتر بردم و گفتم:

-  تو بهم گفتی عمراً کسی بتونه تو رو هک کنه و الان میگی که هک شدی،  می‌دونم ریسک بزرگیه؛ ولی امشب بهترین موقعیته، من واسه دزدی امشب یک ماهه نقشه ریختم اون‌وقت ولش کنم؟ محاله!

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 37
  • هاها 3
  • سردرگم 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸

امید چشم‌هاش رو دور اتاق گردوند و با فوت کردن نفسش به بیرون گفت:

- نگاه کن    من  چیزی می‌دونم که میگم نرو خب چرا این‌جوری میکنی برادر من؟

اخمام رو توی هم کشیدم و غریدم:

- چی می‌دونی که من نمی‌دونم؟ روشن کن من رو، هم خودت راحت میشی هم من. انقدر تفره نرو! 

لباش رو، روی هم فشرد و آروم گفت:

- امشب تمام دوربین‌ها رو فعال کردن و ... 

با همون اخمم یک تای ابروم رو بالا انداختم و ادامه حرفش رو  گرفتم:

- و؟

چشم‌هاش رو بست و با صدای خفه‌ای گفت:

- پلیس‌ها اونجا رو محاصره کردن که اگه تو اومدی دستگیرت کنن!

اول با تعجب  به امیدی که با نگرانی بهم خیره شده بود نگاه کردم. توی ذهنم حرف‌هاش رو تجزیه تحلیل کردم و یک‌هو با صدای بلند زدم زیر خنده. امید همچنان با نگرانی بهم خیره شد و بود من قهقه می‌زدم. چند لحظه بعد در حالی که سعی می‌کردم خندم رو کنترل کنم گفتم:

- تو خیال کردی گِردباد به همین راحتی دم به تله میده؟ نخیر آقا  بشین تماشا کن ببین امشب چه گِردبادی راه بندازم.

خنده ‌ی ریزی کردم که امید از جا پاشد و با استرس گفت:

- باز می‌خوای چیکار کنی؟

دست‌هام رو مثل پشه‌هایی که شیرینی می‌بینن به هم مالوندم و با لحنی خبیث زمزمه کردم:

- امشب گِردباد واقعی رو نشونشون میدم!

به سمت امید چرخیدم و خیره توی چشم‌های پر از استرسش    با همون لحن ادامه دادم:

- امشب این دزدی انجام میشه  حالا یا با موفقیت یا ... 

لبخند محوی زدم که امید دنباله ی حرفم رو گرفت:

- یا چی مرتیکه؟ بخدا قسم کاری بکنی که به ضررت تموم شه من می‌دونم و تو!

لبخندم  رو کش دادم که دندون‌های ردیفم توی دید باشه، طبق عادتم گردنم رو به چپ و راست چرخوندم که صدای ترق تروقش بلند شد. همونطور که با انگشت‌هام برای شکستنشون ور می‌رفتم گفتم:

- یا راهی تیمارستان میشم!

امید با چشمایی گشاد شده بهم خیره شد و چند لحظه بعد اخم‌هاش رو توی هم کشید و زمزمه کرد:

- نگو که اگه این دزدی موفق نشه همون کار رو می‌کنی؟

دو ابروم رو بالا انداختم و با شیطنت ادامه دادم:

- آره خدا رو چه دیدی شاید اونجا یک حوری ...

امید با دست محکم پس گردنم کوبید و باعث قطع شدن    ادامه جمله‌ام  شد. روی صندلیش نشست و گفت:

- فعلاً خفه شو بیا بشین ببینم نقشت چیه؟ می‌خوای چیکار کنی؟ 

با شیطنتی که نمی‌دونم  از کجا خرخِره ی منِ مغرور رو امشب چسبیده بود گفتم:

- باشه. فقط کجا بشینم عمو جون؟

نگاهم رو، روی کل اجازه‌ی بدن امید گردوندم  که از جاش بلند شد و گوشم رو گرفت با لحن مشکوکی    گفت:

- بیا بشین ... 

داد بلندی کشیدم و از زیر دستش فرار کردم و بالشتی که روی تختش بود رو به سمتش پرتاپ کردم. روی تخت نشستم و گوشم رو بین دست‌هام گرفتم که صدای خبیث    امید بلند شد:

- می‌خواستم بگم بیا بشین رو این چهار پایه که فرار کردی!

سرم رو بلند کردم و  چپ- چپ بهش نگاه کردم که خودش رو جمع و جور کرد و ادامه داد:

- خیلی خب چرا می‌زنی؟ بیا برام بگو ببینم امشب می‌خوای چیکار کنی!

از جام بلند شدم و روی چهارپایه‌ای که  کنار میز امید بود نشستم و گفتم:

- طبق همون نقشه‌ای که از قبل کشیدم پیش میرم اگه انجام شد و مشکلی پیش نیومد که هیچی اگرم نشد ...

امید نگاهی نگران حواله‌م کرد و گفت:

- مطمئنی جواب میده؟

سرم رو تکون دادم و با اطمینان "آره"ی محکمی گفتم.

از جام بلند شدم و بدون حرف به سمت اتاقم رفتم. در اتاق و باز کردم و به وسایل داخل خیره شدم. یک اتاق بزرگ  که رو به روی در یعنی وسط اتاق تخت دونفره ی سفید مشکیم با دوتا بالشت گورخری بود. وارد شدم و در رو بستم و بهش تکیه دادم.  باز اتاقم رو آنالیز کردم. سمت چپ یک کمد   دیواری بزرگ سفید مشکی که داخل در کمد آینه‌ی قدی بود. سمت راست هم میز تحریر مشکیم با لپ تاپ سفیدم و کنار میزم هم یک میز توالت با یک آینه‌ی جمع و جور که انواع عطرهام رو، روش چیده بودم قرار داشت. در کل تم اتاقم رو دوست داشتم. چیدمان اتاق امید هم، همینطور بود با این تفاوت که تم اتاقش سفید و قهوه‌ای بود و کمد دیواری اون سمت راست ، میز و بقیه‌ی دم و دستگاهش سمت چپ بود.   به سمت کمد رفتم و چمدونم رو از روی کمد برداشتم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم. 

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

انگشت شستم رو گوشه‌ی لبم کشیدم و بعد از یک نگاه کلی به وسایل‌های مورد نظرم  به سمت تختم رفتم و خودم رو با شتاب روش پرت کردم. دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم.

"مغزم پر از هیچیه"

پوف کلافه‌ای کشیدم و روی تخت نشستم که نگاهم به بالشت‌هام افتاد. با تک خنده‌ای یکیش رو برداشتم و بین دستم گرفتم. یادش بخیر چند وقت پیش می‌خواستم تم اتاقم رو عوض کنم این رو بالشتی‌های گورخری رو گرفتم که امید سر همین موضوع سه روز باهام حرف نمی‌زد. تقه‌ای به در خورد که با همون خنده‌ی توی صدام بی‌حواس گفتم:

- بفرمایید! 

در اتاق باز شد و امید یواش کلش رو از لای در داخل آورد  و به چپ و راست اتاقم خیره شد و کم- کم اومد داخل. سوالی بهش خیره شدم که با تک سرفه‌ای صداش رو صاف کرد و گفت:

- امم، صدای خنده شنیدم بعد که تو گفتی بفرمایید گفتم شاید کسی اینجاست و من خبر ندارم.

با غم و لبخند محوی بهش خیره شدم و به کنارم اشاره کردم. جلو اومد و روی تخت نشست که شروع کردم به حرف زدن:

- امید؟

- جانم داداش؟ 

- شش ساله که کسی پیش من نمیاد، شش ساله از خانوادم دورم و خودت بهتر دلایلش رو می‌دونی. تو  رفیقم نیستی... 

با این حرفم رنگش پرید و با لکنت پرید وسط حرفم:

- یَ ... یعنی چی که تو رفیقم نیستی مرتیکه؟ حرومت باشه هرچی کمکت کردم... 

تک خنده‌ای کردم و دستم رو جلوی دهنش گرفتم و حرفش رو قطع کردم:

- تو رفیقم نیستی، چون داداشمی، برادرمی از یک رفیق برام با ارزش‌تری می‌دونی که؟

دستم رو از جلوی دهنش برداشتم که امید با چشم‌هایی که از خوشحالی  و اشک برق می‌زد جلو اومد و محکم بغلم کرد. چند بار به پشتش ضربه زدم و زمزمه‌وار در گوشش گفتم:

- تو رفاقت رو در حق من تموم کردی؛ خیلی مردی خیلی! 

از بغلم در اومد و دستش رو، روی شونم گذاشت و با لبخند گفت:

- درسته من برادر ندارم ولی تو شدی برادرم؛   بهترینی طوفان بهترین!

خنده‌ای کردم و با شیطنت گفتم:

- چه عجب من اسمم رو از زبون تو شنیدم! دیگه داشتم فکر می‌کردم برم ثبت احوال تغییر اسم بدم.

تک خنده‌ای کرد و در حالی که دستش رو به چشم‌هاش می‌کشید مشتی به بازوم زد و گفت:

- خیلی دیوونه‌ای!

خندم جاش رو به لبخند داد. می‌خواستم با دقت تک- تک اجزای صورت برادرم رو توی صورتم ثبت کنم. شاید تا مدت‌ها نتونم ببینمش. امید سرش رو بلند کرد و اول با تعجب با لحنی ترسیده و زنونه‌ای گفت:

- خدا مرگم بده من برم تو الان یک بلایی سر من میاری بعد شوهرم بیاد ببینه با یک مرتیکه‌ی مفنگی لاس زدم قیمه قیمه‌ام می‌کنه میده سگ‌ها بخورنم!

خنده‌ای کردم و با زدن مشتی به زانوش گفتم:

- برو بابا  داشتم  برای آخرین بار نگاهت می‌کردم شاید نتونم تا مدتی ببینمت.

جلو اومد و محکم بغلم کرد و با صدایی رسا که کمی خش‌دار شده بود گفت:

- از این حرف‌ها نزن! هیچ وقت تنهات نمی‌زارم. پشت سرت راه می‌افتم که تنها نمونی!

برای اینکه جو رو عوض کنم امید رو محکم هُل دادم و با غیض گفتم:

- گمشو اون‌ور زنیکه تا الان شوهرم شوهرم می‌کردی الان من رو بغل می‌کنی؟

امید بالشت رو برداشت،   به سمتم پرت کرد و با لحنی حرصی گفت:

- لیاقت نداری.

از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در می‌رفت گفت:

- برو یک دوش بگیر بعد بیا ردیاب برات بزارم.

سری تکون دادم و به سمت حموم رفتم که صدای امید متوقفم کرد:

- طوفان؟

با لبخند به سمت چرخیدم و گفتم:

- جانم؟

چشم‌هاش رو بست گفت:

- مواظب خودت باش،   من پشتتم! 

با همون لبخند سری تکون دادم و به سمت حموم رفتم.

***

- یواش- یواش! درد می‌کنه. 

امید با حرص دستش  رو پس کشید و گفت:

- دو دقیقه اون فکت رو ببندی همه چی حله!

با اخم به سمتش برگشتم و گفتم:

- تو که انقدر کارت رو با آرامش انجام میدی، گردن خوردت می‌ذاشتی منم عین آدم حموم کنم خب. 

دستم رو، توی موهام فرو بردم و با حرص ادامه دادم:

- ببین موهام هنوز خیسه نذاشتی خشکش کنم!

امید دستش رو جلوی دهنش گرفت و با خنده گفت:

- خوب کردم.

و یواش‌تر زمزمه کرد اما من بخاطر گوش‌های تیزم شنیدم:

- شبیه یاکریم خیس شدی!

دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و کارد میوه خوری جلوی دستم رو به سمتش پرت کردم که جاخالی داد و محکم وسط نقطه هدف دارت خورد.

امید با خنده یک نگاه به من و یک نگاه به دارت کرد. سری با تأسف براش تکون دادم و خیره به ساعتم گفتم:

- امید بی‌خیال مسخره بازی شو عجله کن که کلی کار داریم.

سرش رو تکون داد و ردیابی رو که شبیه نشونه بود پشت گوشم جاساز کرد.

از جام پاشدم و به سمت مانیتورهای جور واجور امید رفتم و روی صندلی نشستم. برنامه هک    رو باز کردم و متن مورد نظرم رو تایپ کردم و منتظر جستجو شدم.

- داری چی‌کار می‌کنی؟

دستی روی ته ریشم کشیدم و گفتم:

- دارم  جهت‌های جغرافیای  خونه‌ی سلطانی رو هک می‌کنم. 

امید سرش رو تکون داد و موس رو از دستم قاپید و پنجره رو بست. پنل پایین صفحه رو باز کرد که پنجره‌ی جدیدی روی صفحه خودنمایی کرد.

با ابرویی بالا رفته دست به سینه شدم و گفتم:

- این چیه؟

امید کمرش رو صاف کرد و همونطور که روی چهارپایه‌ای که کنارم بود می‌نشست گفت:

- این‌ها جهت‌های جغرافیای همون خونه‌ای که امشب میری برای دزدی!

اخمم جاش رو به لبخند داد جلو رفتم و گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم:

- دمت گرم.

امید با چندش دستش رو، روی لپش کشید و با غیض "خواهش می‌کنم‌ای" زمزمه کرد.

سریع از تمام جهت‌ها پرینت گرفتم و با برداشت برگه‌ها به سمت اتاقم دویدم. برگه‌ها رو، روی تخت پرت کردم و با داد گفتم:

- امید ساعت چنده؟

- هفت و سی و سه دقیقه.

سریع تکون دادم و به سمت کمدم رفتم، شلوار جین ذغالی   رو با پیراهن  مشکیم بیرون کشیدم. سریع تنم کردم و آستین‌هام رو تا آرنج تا زدم، ساعت استیلم رو دستم کردم؛ آماده چمدونم رو کنار در گذاشتم و جورابم رو پوشیدم   کلاه نقاب دارم رو، روی سرم چفت کردم و با برداشتن سوییچ ماشین،  گوشیم و چمدونم از اتاق بیرون زدم که امید کنار در آماده وایساده بود.

- حاضری؟

با غم سری تکون داد و گفت:

- آره

چمدون رو کنار پام گذاشتم و بغلش کرد و زمزمه‌وار گفتم:

- ممنون بابت زحمت‌هایی که این شش سال کشیدی، ممنون بابت اینکه توی تنهایی‌هام کنارم بود مثل برادر.

مشتش رو به پشتم کوبید و با لحنی خش‌دار گفت:

- وظیفم بود.

ازم جدا شد و نگاهش رو ازم گرفت و گفت:

- بریم دیگه دیر شد.

آخرین نگاهم رو به خونه  انداختم و با پوشیدن کفشم  به سمت پارکینگ رفتم.

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 35
  • هاها 4
  • غمگین 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

پشت دیوار قایم شدم و به صدای امید که پشت سرم داشت وز- وز می‌کرد گوش سپردم:

- طوفان میری تو مواظب باش همه‌ی وسایل‌هات رو حاضر کردم. از در پشتی میری کسی اونجا نیست چک کردم و ... 

با حرص و صدای خفه‌ای وسط حرفش پریدم و گفتم:
- امید از وقتی اومدیم صد بار داری این رو میگی برادر من خب فهمیدم دیگه خر که نیستم عه!
روم رو برگردوندم و به پلیس‌هایی که کمین کرده بودن برای ورود من خیره شدم.
طناب، کارد و بقیه‌ی وسایل مورد نیاز رو که داخل کوله پشتیم   بود    از امید گرفتم و خیره توی چشم‌های عسلیش گفتم:

- خب دیگه من رفتم، خوبی بدی دیدی حلال کن! 
جلو اومد و بغلم کرد و گفت:
- به امید دیدار عزیز.
لبخندی زدم و ازش جدا شدم و پاورچین- پاورچین وارد قصر سلطانی شدم.
نمای بیرونی رو سنگ‌های مرمر پوشونده بود و سه یا چهارتا هم بالکن داشت که نرده‌های طلاییش خیلی توی چشم می‌اومد.
باغ بزرگی بود که استخری گوشه‌ی حیاط و کنارش تاب و سمت راستش هم فواره‌ای به شکل دلفین قرار داشت. خونه با چند پله از باغ جدا می‌شد. به سمت چپم خیره شدم و با ندیدن کسی نفسم رو آهسته فوت کردم. دلشوره‌ی عجیبی داشتم. افکار منفیم رو پس زدم و طناب رو به یکی از درخت‌هایی که از شاخه و برگ‌هاش معلوم بود قدمت زیادی داره بستم. چندین گره‌ی متوالی زدم و بعد از اطمینان حاصل از اینکه باز نمیشه، از طناب بالا رفتم و با یک پرش وارد بالکن اتاق سلطانی که پشت قصر قرار داشت، شدم. دست‌هام رو به هم زدم و خاک روی لباس‌هام رو تکوندم.  کوله رو    درآوردم و کنار پام گذاشتم و به اتاق سلطانی که بیشتر شبیه به یک سوئت جداگونه بود تا اتاق خیره شدم. اتاق با نور آباژور کم و بیش روشن بود. تخت دو نفره سلطنتی که تاج تخت طلایی بود و با نگین‌های ریزی روش کار شده بود. تخت ترکیبی از سفید و طلایی بود. کمدها، میز، صندلی و... تمام ترکیب اتاق به همین صورت بود؛ اما چیزی که چشم من رو خیره کرد کتابخونه‌ی قدیمی گوشه‌ی اتاق بود که رنگش    با تمام وسایل اتاق متفاوت بود. چاقوی کوچیکم رو توی جیب پشت شلوارم  گذاشتم و با برداشتن چراغ قوه‌م از کوله  به سمت کتابخونه رفتم. چراغ رو بالا تا پایین کتابخونه گردوندم اما چیزی دستگیرم نشد. متنفرم از اینکه چیزی رو که می‌خوام دیر پیدا کنم. پوف کلافه‌ای  کشیدم و گوشیم رو از جیبم درآوردم و شماره‌ی  امید رو گرفتم که بوق نخورده جواب داد:

- جانم طوفان؟

اخم‌هام رو درهم کشیدم و خیره به کتابخونه گفتم:

- امید  انگشترها کجان؟

صدای تق- تق کیبورد کامپیوترِ امید می‌اومد و معلوم بود دنبال چیزی می‌گرده. بعد از کمی مکث گفت:

- یک کتاب قرمز اونجا هست! پیداش کردی؟

با استیصال چراغ قوه رو، روی کتاب‌ها گردوندم  که کتابی با جلدی براق به رنگ قرمز  نگاهم رو خیره کرد. زمزمه‌وار گفتم:

- پیداش کردم چی‌کار  کنم حالا؟

- کتاب به سمت بیرون بکش پشت ش رو ببین دیگه بقیش با تو فقط عجله کن.

باشه‌ای زمزمه کردم و گوشی رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. کتاب رو جلو کشیدم  به پشتش خیره شدم    که دکمه‌ای نظرم رو جلب کرد. خم شدم و دکمه رو زدم که کتابخونه تکونی خوردنی و با سر و صدا کنار رفت. کمی بعد گاو صندوقی مجهز با اثر انگشت و رمز که گوشه‌ی دیوار بود نمایان شد. نیشخندی زدم و به سمت کوله‌ام رفتم و زمزمه کنان   گفتم:

- خب اگه الان بخوام دنبال اثر  انگشت سلطانی بگردم کلی معطل می‌کنم  و این بده پس بهتره رمز رو پیدا کنم.

دستگاه رو از توی کوله‌م برداشتم و به سمت گاو صندوق رفتم و دستگاه رو، روش تنظیم کردم. به ساعتم خیره شدم  تقریباً دو دقیقه بود که با گاو صندوق درگیر بودم و هنوز یک عددش رو هم پیدا نکردم!  عصبی خواستم دستگاه رو جدا کنم که تق صدا داد. سرم رو چرخوندم که با دیدن عدد هفت آروم شدم. نفس عمیقی کشیدم و با حوصله‌ی بیشتری شروع به پیدا کردن اعداد کردم. بعد از تقریباً نُه دقیقه چهار رقم رو پیدا کردم. سریع دستگاه رو جدا کردم و  رمز رو زدم که در گاو صندوق باز شد. نگاهی سرسری به داخلش انداختم و با دیدن انگشتر‌ها،  یکیش رو برداشتم. چراغ‌قوه رو روشن کردم و با دقت انگشتر رو زیر و رو کردم. با اطمینان از اینکه طلا هست سر جاش توی فیبرها گذاشتم و با جعبه‌ش داخل کوله‌م قرارش دادم و به جای انگشترهای طلا انگشترهای بدلی که  کاملاً شبیه طلا بود جایگزین کردم. در گاو صندوق رو بستم. کتاب رو به داخل فشردم. کوله‌ام رو برداشتم و به سمت بالکن رفتم و آروم از طناب پایین رفتم و با بازکردن طناب از در پشتی خارج شدم. سوت کوتاهی زدم که  چند مین بعد امید بدو- بدو به سمتم اومد و گفت:

- چی‌شد؟ آوردیشون؟

سری تکون دادم و گفتم:

- برو سوار ماشین شو الان باید از در جلویی وارد بشم که پلیس‌ها من و ببین!

با نگرانی بهم خیره شد و گفت:

- تو که این‌ها رو آوردی چرا می‌خوای خودتی تسلیم کنی لعنتی!؟

چشم‌هام رو با اطمینان بستم و دستم رو، روی شونش گذاشتم و گفتم:

- دیگه به اندازه کافی دزدی کردم وقتشه تسلیم شم برو نگران نباش فقط  یادت نره چیزهایی که دزدیدم رو بیاری!

تک خنده‌ای کردم و با تکون دادن دستم به سمت در جلویی رفتم. می‌تونستم از همین فاصله نگرانی امید رو حس کنم. چند قدم جلو رفتم که با صدای مامور پلیسی ایستادم!

- هی تو! وایسا.

معطل نکردم، به قدم‌هام سرعت دادم، با هر قدمی که به جلو می‌رفتم صدای اون مامور هم نزدیک‌تر می‌شد و این یعنی داشت دنبالم می‌اومد. جرقه‌ای که تو مغزم زده شد باعث شد لبخند نیمه‌جونی بزنم، این بار سرعتم رو کم کردم تا ماموره بهم برسه ثانیه‌ای بعد مامور جلوم ایستاده بود و داشت با نگاهش براندازم می‌کرد. به نگاهم رنگ بی‌خبری دادم و گنگ نگاهش کردم مکثی کرد و بعد با حیرت گفت:
- طوفان!
باز هم همون‌طور گنگ خیره بهش بودم، اخم‌هاش رو درهم کشید، دستش رو جلوم تکون داد و گفت:
-  تو می‌خوای خودت رو تسلیم کنی؟ باور نمیشه
دستم رو بلند کردم که همزمان اون هم به دستم نگاه کرد، دستش رو پشتش برد و دستبند رو جلو آورد. یک نگاه به مامور انداختم یک نگاه هم به دستم و سر آخر دستم رو به سمت موهام بردم و شروع به خاروندن سرم کردم
مامور با دیدن این حرکت از من، گفت:
- لالی؟ کری؟ مشکل روانی داری؟
همون‌طور که به خاروندن سرم مشغول بودم، گفتم:
- بابا بهم شکلات میدی؟
چشم‌هاش از تعجب اندازه نعلبکی شد، یک لحظه سکوت کرد و بعد ادامه دادم:
- ببین من بچه خوبیم، مگه نگفتی هر وقت از بازار اومدی واسم شیر می‌خری، تفنگ آب‌پاشم کوش؟ هان؟ شکلات ... 
مأموره حرفم رو برید و گفت:
- نه انگار واقعاً دیوونه است! بابا چیه؟ ناموساً کجا شبیه باباتم؟

و با خودش زمزمه کرد:

- یعنی طوفانی که شش ساله دنبالشیم روانیه؟ باید حتما گزارش بدم.

با این حرفش لبخند محوی روی لبم نشست. نقشم گرفت  پس ... 

 

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

 

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 31
  • هاها 5
  • غمگین 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۱

 

مأمور  خیره به من در حالی که دستش رو به سمتم میاورد که بگیره بی‌سیمش رو در آورد و دکمه‌ای رو زد.  اول صدا‌های نامفهومی پخش شد و بعد صدای مردی سکوت شبانه رو شکست:

-  یک، دو، سه، علی به گوشم! 

مأمور بی‌سیم رو نزدیک دهنش برد و گفت:

- الو مرکز؟!

دوباره صدای کِف- کِف و بعد صدای مرد اومد:

- به گوشم!

با ذوقی ساختگی بی‌سیم رو از دست مرد قاپیدم و جلو دهنم گرفتم و گفتم:

- دارم بع بعی می‌دوشم!

و با نیش باز بی‌سیم رو دست مأمور که بهت زده خیره‌ام بود دادم.

روم رو  برگردوندم و خنده‌ام رو قورت دادم که صدای داد  مرد با تأخیر از بی‌سیم پخش شد:

- علی اونجا چه... چه خبره؟

مأمور  چشم‌هاش رو بست و لعنتی زیر لب فرستاد و مجدد گفت:

- سرهنگ طوفان و دستگیر کردم!

اوپس، گاوم زایید!

- چی؟ امکان نداره شاید تله باشه!

مأمور نگاه چپ- چپ  توام با اخم حواله‌ام کرد و گفت:

- نه قربان تله نیست! گویا طوفانی که شیش ساله دنبالشیم روانیه، الان میارمش مرکز.

- عجب! باشه به... بچه‌ها خبر بده همگی... برگردن سر... پستاشون.

اَه چقد این کِف- کِف رو مخه!

مأمور در حالی که دستبندش رو به دستم می‌بست    با لحن خبیثی گفت:

-  بیا بریم که وقت رفتنه!

تو دلم بهش پوزخندی زدم اما در ظاهر محکم توی جام ایستادم و با ترس گفتم:

- کجا ...کجا می‌خوای من رو ببری؟

مأمور که  به رفتارهام داشت شک می‌کرد  با چشمایی ریز شده گفت:

- می‌خوام یک جای خوب ببرمت!

خوشحال سری تکون دادم و با هم سوار ماشین پلیس شدیم. فقط امیدوارم نقشم به خوبی بگیره و من رو صحیح و سالم بفرستن تیمارستان اون ور! 

***

الان یک ربع ساعته که وارد به قول مأمور  مرکز شدیم و من توی اتاق سرهنگ روی صندلی نشستم و این مردک پیر خرفت بهم خیره شده و رفتارهام رو کنکاش میکنه.

اخمی کردم و از جام پاشدم و به سمت میز سرهنگ رفتم و خیره شدم توی چشم‌هاش. بوی ترس رو حس می‌کردم. کمی خیره‌اش شدم و با جدیت کلاه روی میزش رو برداشتم   و کمی بازرسیش کردم. چینی به دماغم دادم و با لبخند کلاه رو، روی سرم گذاشتم و رو به سرهنگ گفتم:

- دایی این کلاه مالِ من باشه؟

سرد توی چشم‌هاش خیره شد بودم که باعث شد با لکنت بگه:

- با ... باشه پسرم.

دماغم رو ساختگی بالا کشیدم و جای قبلیم نشستم و "خوبه "‌ای زمزمه کردم.

مردک پیر خدا می‌دونه با چه پارتی بازی سرهنگ شد.   سرهنگ‌هایی  که من می‌شناسم ترس براشون سیگاریه که لهش کردن، اما این... 

با صدای تقه‌ای در از افکارم دست کشیدم و به سرباز بلند قامتی که احترام نظامی گذاشته بود خیره شدم که صداش بلند شد:

- امری دارید قربان؟

-   به روانشناس طبقه بالا بگو بیاد!

سرباز احترام نظامی گذاشت و گفت:

- چشم قربان!

و از در بیرون  رفت. نیم ساعت بعد عظیمی  داخل اتاق شد و احترام نظامی گذاشت و گفت:

-  سرهنگ روانشناس رو آوردم بگم بیان داخل؟

سرهنگ سرش رو تکون داد و کمی بعد مرد مسنی با یک کیف سامسونت داخل اتاق شد. سعی کردم زیاد بهش نگاه نکنم نامحسوس به ساعتم خیره شدم، که دوازده و بیست و دو دقیقه رو نشون می‌داد‌. سرهنگ سرش رو تکون داد و با روانشناس دست داد و کمی بعد با مکث گفت:

-  یوسفی جان می‌خوام این آقا رو معاينه کنی ببینی مشکلش چیه!

روانشناس سرش رو تکون داد و جلو اومد. کنار صندلی بغل دستم نشست. قبل از اینکه حرفی بزنه سریع دستم رو بالا آوردم و شروع به کندن پوست کنار انگشتم کردم. روانشناس با دقت حرکاتم رو زیر نظر گرفت. تند- تند پام رو تکون دادم که مثلا عصبی شدم. نگاه تیزش رو به پام دوخت. دفتری از  کیفش خارج کرد و با برداشتن خودکاری تمام حرکاتم رو یادداشت کرد. لبخندی زدم و کم- کم عمقش رو زیاد کردم. خنده‌ای کردم و دست‌هام رو داخل هم پیچوندم.  سرم رو چرخوندم با پایین پیراهنم بازی کردم و زیرچشمی به دست روانشانس خیره شدم. دفترش رو بست و روبه سرهنگ گفت:

- خب ظاهرا این آقا اختلال روانی دارن اما زیاد حاد نیست یعنی سطح بیماریشون بی هستش و فقط کمی خطرناکه. اینجا تیمارستان زیاد هست اما از اونجایی که سطح بندی ندارن و همه بیمارها رو توی یک طبقه  نگه می‌دارن کمی مشکلِ. یکی از دوست‌هام مدیر  یک تیمارستان هفت طبقه توی آمریکا هستش و از قضا پدرشون ایرانی هستن. اگه  بخواین میتونیم منتقلش کنیم اونجا پرسنلشون هم خیلی عالی به بیمارها رسیدگی می‌کنن!

 سرهنگ سرش رو متفکر تکون داد و نیم نگاهی حواله‌م کرد و گفت:

- فکر خوبیه حداقل  اگه بره اونجا باید پلیس‌های آمریکا دنبالش باشن ما دیگه ماموریت‌مون تموم شده  حالا نوبت اون‌ها هست که شش سال دیگه دنبالش بدو- بدو کنن.

 پوزخندی زد و بعد با فریاد شخصی رو صدا زد. کمی بعد سرباز دیگه‌ای وارد اتاق شد و احترام نظامی گذاشت و گفت:

-  بله قربان؟

سرهنگ سری تکون داد و به من اشاره کرد و گفت:

- سریعاً یک بلیت آمریکا تهیه می‌کنی و تا موقع پرواز ایشون رو میبری بازداشتگاه.

سرباز چشمی گفت و جلو اومد.  دستم رو گرفت و من هم بی‌حرف دنبالش رفتم. خودم رو جمع و جور کردم و گوشه‌ترین نقطه‌ی بازداشتگاه نشستم که گچی روی زمین نگاهم رو خیره کرد. دستم رو جلو بردم و گج رو برداشتم. کمی فکر کردم و متن مورد نظرم رو با خطی که همه حسرتش رو می‌خوردن نوشتم:

" فلک جام جوانی کرده زهرم

من از دنیای فانی قهر قهرم؛

اگر گاهی بسات خنده‌ای هست:

فقط مدیون ساقی‌های شهرم! "

گچ رو گوشه‌ای پرت کردم و تا ساعت پرواز بی‌سر و صدا نشستم. حدود سه ساعت بعد همون سرباز اومد و گفت:

- پاشو ساعت پروازته! 

از جام بلند شدم و از بازداشتگاه تنگ و نمور خارج شدم و به سمت در خروجی    که سرهنگ اونجا ایستاده بود حرکت کردم که سرباز گفت:

- قربان می‌خواین تنهایی بفرستینش؟

سرهنگ سرش رو جلو آورد و جوری که من نشنوم ولی به خاطر گوش‌های تیز شنیدم آروم گفت:

- رحمانی پسرم این دیونه‌ است، ما باهاش بریم به کشتنمون میده!

رحمانی سرش رو تکون داد و دستبند دور دستم رو باز کرد و رو به سرهنگ گفت:

- ولی قربان حداقل یک نفرمون باید باهاش بریم که نکنه  سوار هواپیما نشه!

سرهنگ سرش رو تکون داد و گفت:

- درسته پسرم یکی رو باهاش بفرست!

سرباز سری    تکون داد و با احترام نظامی وارد مرکز شد. سرم رو  جلو بردم و با غمی ساختگی گفتم:

- دایی من و کجا می‌برین؟

سرهنگ با استیصال خیره شد بهم و گفت:

- می‌بریمت یک جای خوب پسرم!

هه مرتیکه پیر خرفت تیمارستان اگه جا بود که اسمش رو تیمارستان نمی‌ذاشتن. سری تکون دادم و تا اومدن سرباز بعدی همراه رحمانی حرفی نزدم.

- قربان قاسمی باهاش تا فرودگاه میره!

- باشه فقط عجله کن!

قاسمی مشتی به پشتم زد و گفت:

- بدو وقت پروازت داره میرسه.

قدم‌هام رو با قاسمی هماهنگ کردم و سوار تاکسی شدیم و با هم به سمت فردوگاه رفتیم.

***

- چی رو نگاه می‌کنی  سوار شو الان هواپیما میپره!

صدای قاسمی بود که از پشتم می‌اومد. به سمتش برگشتم و بهش نگاه کردم. لبخندی بهش زدم و با تکون دادن دستم به سمت هواپیما رفتم و روی صندلی مورد نظرم نشستن که صدای مهماندار هواپیما  بلند شد:

- مسافرین عزیز لطفاً گوشی‌هاتون رو خاموش کنین و کمربدهاتون رو هم ببندین!

شکر خدا نه گوشی دارم نه چمدون، بنابراین کمربندم رو بستم تا فرود اومدن هواپیما توی خاک آمریکا چشم‌هام رو بستم و خواب رو ترجیح دادم به بیداری!

 

@همکار ویراستار

@حاجی فیروز

@Hasti.m

 

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 33
  • هاها 3
  • سردرگم 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۲

ترانه:

با خستگی خودم رو، روی صندلی اتاقم پرت کردم و چشم‌هام رو بستم که چند لحظه بعد صدای  تق- تق  در بلند شد.

- بفرمایید!

در باز شد و کله ماهان آهسته  اتاق رو بازرسی کرد و با دو لیوان چایی اومد  داخل و در رو با پاش بست.

به    چایی‌ها خیره شدم و گفتم:

-  زحمت کشیدی، ممنون! 

نیش بازش رو بست و با اخم محوی گفت:

- شکمت و صابون نزن برای تو نیاوردم.

چپ- چپ بهش خیره شدم که دوباره صدای در بلند شد. کلافه بفرماییدی گفتم که ماهک هم با لبخند به جمعمون پیوست و گفت:

- خسته نباشی ترانه خانم!

لبخند خسته‌ای زدم و گفتم:

- همچنین عزیزم.

سری تکون داد و به ماهان که با بی‌خیالی چاییش رو هورت می‌کشید نگاه کرد. دستش رو به قصد نوازش موهاش بالا برد اما ماهان بد برداشت کرد و چایی پرید تو گلوش. صدای خنده من و ماهک بود که ماهان رو متعجب و عصبانی می‌کرد.  سرفه‌کنان  لیوان چاییش رو، روی  میز کوبید و  با استیصال به ماهک خیره شد و با کمی مکث از اتاق خارج شد.

ماهک با  بهت گفت:

- این چرا اینطوری  کرد؟

گنگ به جای خالی ماهان زل زدم و گفتم:

- نمی‌دونم. 

چند لحظه‌ای گیج به هم خیره شدیم و از بهت خارج شدم.  از جام بلند شدم و به سمت کوله‌ام رفتم و در حالی که گوشیم رو در می‌آوردم رو به ماهک گفتم:

- میگم من هنوز هم کنجکاوم!

ماهک لیوان چاییش رو، روی میز گذاشت و متعجب گفت:

- برای چی؟

روی صندلی کنار دستش نشستم و گفتم:

- گفتن قراره یک بیماره ویژه برای اتاق هفتصد و بیست و یک بیاد.

سری تکون داد و گفت:

- آها اون رو میگی؟ آره منم شنیدم. از ماهان پرسیدم می‌گفت از در اتاق مدیر که رد می‌شده شنیده که مدیر گفته  یک پسر بیست و شش ساله است و اینکه این شش سال عمرش رو دزدی می‌کرده و پلیس‌ها دنبالش بودن اما انگار دیوونه بوده  و کسی نمی‌دونسته. خلاصه گرفتنش و وقتی فهمیدن دیوونه است؛ مأمورای آگاهی تهران فرستادنش اینجا. دوستش اتاق ویژه‌ی اینجا رو براش رزرو کرده تا خوب بشه. فکر کنم امروز یا فردا میاد.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- پرونده‌ی پزشکیش کجاست؟ پرستارش کیه؟

به جلو خم شد و دست‌هاش رو روی زانوهاش به هم چفت کرد    و گفت:

- پرونده‌اش رو  دیروز یک آقایی به اسم امید کیهانی پست کرده!     پرستارشم معلوم نیست کیه از اونجایی که تو این طبقه‌ است یکی از ما بیست نفریم حالا کدوممون خدا عالمه!

لب‌هام رو، روی هم فشردم و گفتم:

- خدا کنه من یکی نباشم.

- آره- آره منم نباشم کم مریض ندارم که.

نفسم رو محکم بیرون فرستادم و گفتم:

- چیز کن! برو پرونده‌ش رو بیار حداقل یک نگاه بهش بندازیم یک‌هو دیدی ما شدیم پرستار و اون موقعه است که اطلاعاتی از این بیمار ویژه نداریم.

ماهک از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در می‌رفت گفت:

- راست میگی الان میرم میارم!

سرم رو چرخوندم که نگاهم به فرم استخدامم افتاد. لبخندی زدم و دستم رو جلو بردم و  از داخل کشوی میزم خارجش کردم. برگه‌ش رو صاف بین دست‌هام گرفتم و بهش خیره شدم:

 ترانه پایدار متولد هزار و سیصد و هفتاد و چهار، با مدرک فوق لیسانس پرستاری و در حال حاضر چهار سال درحال کار در تیمارستان آمریکا، ملیت ایرانی و ...

برگه رو سر جاش گذاشتم و سرم رو با دست‌هام پوشوندم و فکر کردم به اتفاق های خوب و بدی که برام افتاد که وسط فکرهام به ماهان و ماهک رسیدم.  خواهر و برادری مهربون که تموم  این چهارسال  مثل من از پدر و مادرشون دور بودن و با اینکه ایرانی هستن  اینجا زندگی می‌کنن و ماهک تنها دلخوشیش ماهانِ که پیششه. لبخندی زدم که با صدای ماهک از افکارم خارج شدم و بهش خیره شدم که پرونده رو به سمتم گرفت و خودش کنارم نشست. همین که پرونده رو باز کردم که بخونم در با شدت باز شد و ماهان سراسیمه وارد شد و با داد گفت:

- بدویین  اتاق مدیر بیمار جدید داره میاد.

چشم‌هام رو با حرص بستم و  از جام بلند شدم. دستی به روپوش سفیدم کشیدم  و  پرونده به دست از اتاق خارج شدم که چشمم به روپوش ماهان افتاد می‌دونستم روی تمیز بودن خیلی حساسه لبخند خبیثی زدم و گفتم:

- ماهان روپوشت کثیفه!

با وحشت به سمت چرخید و گفت:

- کجاش؟

دستم رو، زدم زیر دماغش و زبونم رو بیرون آوردم و گفتم:

- بیب! دماغ سوخته خریداریم!

خنده ماهک و نفس‌های عمیق ماهان بود که سکوت سالن رو می‌شکست. بدو- بدو به سمت اتاق  مدیر    رفتم که صدای ماهان رو از یک میلی متری گوشم شنیدم:

- خونت حلاله! 

از جام پریدم و عقب- عقب وارد راهرویی که تهش اتاق مدیر بود شدم که ماهک خنده کنان به دیوار تکیه داده بود. دست‌هام رو جلوش گرفتم و با ولوم صدایی بالا گفتم:

- بیای جلو به مهدوی میگم ماهان  شمارت رو خواسته.

چند قدم جلو اومد دست به سینه وایساد و گفت:

-  اون رو به جون من ننداز و گرنه خودت بد میبینی.

- چرا بد می‌بینم اتفاقاً به نفعمم هست پنج دقیقه نفس راحت می‌کشم از دستت. مگه نه ماهک؟

ماهک با خنده سری تکون داد که ماهان گفت:

- غلط کردی. بالاخره که من تلافی می‌کنم. 

شکلکی واسش درآوردم که به سمتم یورش آورد که یک قدم عقب رفتم اما بازوش توسط   ماهک کشید شد. جلوتر از هممون به راه افتاد و ماهم پشت سرش حرکت کردیم. تقه‌ای به در زده و با بفرمایید مدیر وارد اتاق شدیم.

اتاقی بزرگ که سمت راست تماماً شیشه بود. وسط اتاق به میز بزرگی گذاشته بودن برای جلسه که تمام پرستارها سرجاشون نشسته بودن و چشم به دهن مدیر دوخته بود. ته اتاق یک کمد چوبی خیلی زیبا قرار داشت که داخلش انواع پرونده‌ها  بود و سمت چپ هم میز تحریر ست کمد    مدیر که  الان بخاطر جلسه گوشه‌ی اتاق بود.

با بفرمایید مدیر همه سر جامون نشستیم و اون به انگلیسی شروع به حرف زدن کرد.

 

@همکار ویراستار

@حاجی فیروز

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۳

نامحسوس به ماهان خیره شدم که داشت با موهای مهدوی ور می‌رفت  و بهش غلط گیر می‌زد ولی مهدوی خنگ فکر می‌کرد ماهان داره موهاش رو نوازش می‌کنه براش عشوه می‌اومد.  خنده‌ی ریزی کردم که صدای مدیر بلند شد:

- خانم پایدار حواستون با منه؟

اه این از کجا فهمید حواسم بهش نیست. صدام رو صاف کردم و با اخم بهش خیره شدم که حساب کار دستش بیاد و گفتم:

- بله  آقای آلِن!

نگاه خطرناکی حواله‌ام کرد و این‌بار من با دقت بیشتری به حرف‌هاش گوش دادم:

- خب همون‌طور که گفتم این بیمار ویژه است یعنی باید انتظار هر کاری رو ازش  داشته باشین. تا قبل از اومدنش بهتره در کمدهاتون رو قفل کنین، وسایلی که ضروری نیستن رو به منزل‌هاتون ببرین و اینجا چیزی جا نزارین! آخر شیفتتون دوباره بیاین اینجا تا مشخص کنم پرستار این بیمار کیه و این‌که اگه نیاز بود تمام زنجیرهای داخل انباری رو بیارین که اگه نتونستین کنترلش کنین ببندینش به تخت، خانم‌ها حواستون به خودتون باشه اگه اتفاقی براتون بیفته ما هیچ مسئولیتی در قبال موضوع پیش اومده نداریم و... 

ناخودآگاه اخم‌هام توی هم رفت این مرد و باید بستری کرد نه اون پسر رو! به دفاع از بیماری که هیچی ازش نمی‌دونم از جام بلند شدم وسط حرفش پریدم و    گفتم:

- آقای آلِن  بهتره زود قضاوت نکنین. شاید این بیمار سابقه‌ی خرابی داشته باشه اما ما تا از وضعیت روحیش    با خبر نشیم نمی‌تونیم بگیم چه عکس العمل‌هایی نشون میده.

ماهک، ماهان، پیتر و چندتا از پرستارهای دیگه به تبعیت از من از جاشون بلند شدن و اعتراض کردن. پرونده جلوی دستم رو، جلوی مدیر به ظاهر محترممون کوبیدم خیره توی چشم‌های هیزش گفتم:

- بهتره دوباره و سه‌باره این پرونده رو مطالعه کنین و تا وقتی بیمار نیومده هیچ قضاوتی نکنین! 

دستم رو بالا بردم و موهام رو محکم سفت کردم که پوست سرم کشیده شد. نفس عمیقی کشیدم با اخم‌هایی در هم از در خارج شدم که بچه‌ها پچ پچ‌کنان پشت سرم راه افتادن. دستی روی شونم نشست، سرم رو برگردوندم که ماهان باهام هم قدم شد و دست به جیب گفت:

- به نظرت زیاده روی نکردی؟ تو هنوز پرونده این بیمار رو مطالعه نکردی. 

اخمم عمیق‌تر شد. دستی به پیشونیم کشیدم و همون‌طور که به سمت اتاقم می‌رفتم گفتم:

- نه حقش بود! مردک مفت‌خور خیر سرش مدیره راست- راست تو چشممون نگاه می‌کنه میگه  مواظب خودتون باشین! یعنی چی این حرفش؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته! این بیماره ما پرستار باید بهش کمک کنیم نه اینکه دستی- دستی بهش تهمت بزنیم.

- هی- هی آروم باش دختر! چرا عصبی میشی حالا؟  یک حرفی زده دیگه بی‌خیال! 

در اتاق رو باز کردم و به سمت آب سردکن رفتم و با داد گفتم:

- غلط کرده مرتیکه مفنگی مفت خور، این تا همین دیروز داشت پشت ساختمون شیشه دود می‌کرد هوا الان برای من شده آدم!

ماهان با چشم‌هایی گرد شده نگاهم کرد و گفت:

- چی‌کار می‌کرد؟

لیوان آب رو یک نفس سر کشیدم که روح و روانم خنک شد. لیوان رو داخل سطل آشغال انداختم و گفتم:

- چند   روز پیش رفتم پشت ساختمون که  برم از انباری رو تختی جدید بیارم سایه یکی رو دیدم. پشت یکی از دخترها قایم شدم دیدم این مردک معتاد وایساده شیشه دود می‌کنه! 

ماهان شوکه تک خنده‌ای کرد و یکهو قهقه‌اش رفت هوا، نگاهی بهش انداختم و گفتم:

- می‌خوای تورم بستری کنیم؟

خنده‌اش رو خورد و گفت:

- الکی که نمیگی؟

دست به سینه به دیوار تکیه دادم و گفتم:

- نخیر! 

دستی به موهاش کشید و گفت:

- باید گزارش بدیم!

سری تکون دادم و گفتم:

- آره ولی فعلاً نه چون نه مدرکی داریم برای اثبات، نه حرفمون ارزش داره چون اون یک پسر جوونه و اینکه سابقه کارش بالا هست، نمی‌تونیم بهش تهمت بزنیم! 

- آره اینم حرفیه.

کمی مکث کرد و بعد مشکوک گفت:

- این رو بی‌خیال می‌خواستی کی رو بستری کنی؟

به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم و شیطون گفتم:

- تو رو.

هومی گفت روی صندلی کنار   میزم نشست و خبیث گفت:

- چرا که نه فقط پرستار خودت باشی قبول می‌کنم!

خنده‌ای کردم و گفتم:

- نه مهدوی جون رو پرستارت می‌کنم. 

تو جاش نیم خیز شد و با دست زد توی صورتم و گفت:

- غلط کردی. منم آلِن رو می‌اندازم به جونت!

دستم رو، روی صورتم  گذاشتم و بهت زده بهش خیره شدم؛ گفتم:

- تو من رو زدی؟

با اخم سری تکون داد و گفت:

- تقصیر خودته اسم مهدوی رو نیار تا کتک نخوری! 

لب برچیدم و چیزی نگفتم. از جاش بلند شد و به سمت میز اومد کنار ایستاد و تا خواست جیزی بگه صدای جیغ گوش خراشی داخل راه رو پیچید... 

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

@Hasti.m

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 30
  • هاها 3
  • سردرگم 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۴

سریع از جام بلند شدم و با دو به سمت در رفتم. در  رو با شدت باز کردم و به سمت راه رو قدم تند کردم که ماهان هم پشت سرم شروع به دویدن کرد. به سمت استیشن پذیرش رفتم که مهدوی  گریه‌کنان با موهاش ور می‌رفت.  جلو رفتم و گفتم:

- مینا چیشده؟

سرش رو بلند کرد  و با چشم‌هایی خیس از اشک بهم خیره شد و گفت:

- موهام خراب شده!

سرش رو پایین انداخت و گریه رو از سر گرفت. با خشم به سمت ماهان که ریز- ریز می‌خندید برگشتم  که خنده‌اش رو قورت داد و به سقف خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و همون‌طور که به اجزای صورت ماهان نگاه می‌کردم  به مهدوی گفتم:

- سریع برو خونه موهات رو با آب گرم بشور تا بیشتر از این خشک نشده!

ماهان متعجب نگاهم کرد که با چشم براش خط و نشون کشیدم. مهدوی از جاش بلند شد و گفت:

- باشه ترانه جون ممنون.

سری تکون دادم. من از این دختر متنفرم ولی نمی‌دونم چرا الان دلم خواست کمکش کنم. شاید تلافی کار ماهان! همین که مهدوی از سالن خارج شد با لبخند ملیحی به سمت ماهان برگشتم و محکم موهاش رو گرفتم که دادش به هوا رفت:

- آی- آی ولم کن! چرا موهام رو گرفتی؟وای خدا ول  کن میگم بی‌شعور! 

دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و همون‌طور که با مو به سمت آسانسور می‌بردمش با حرص گفتم:

- به تو چه عشقم می‌کشه  تو چطوری می‌زنی توی گوش من منم موهات رو می‌کشم به توام مربوط نیست!

ماهان ناله‌کنان دنبالم می‌اومد و من ریز- ریز می‌خندیدم. راهم رو به سمت آسانسور کج کردم و دکمه رو زدم و منتظر شدم آسانسور بالا بیاد.

- ول کن موهام رو کندیش!

نچی کردم و جوابش رو ندادم. سوار آسانسور شدیم و دکمه هم کف رو زدم.

- ول کن میگم بخدا تلافی میکنم! کجا میریم؟

پام رو بلند کردم و محکم به پشت پاش زدم که سرش به عقب رفت و موهاش بیشتر کشیده شد و دادی زد و گفت:

- ول کن میگم مردنی موهام رو کندی!

دست چپم رو بالا آوردم و گوشش رو گرفتم و محکم کشیدم و گفتم:

- نشنیدم بلندتر بگو! به کی گفتی مردنی؟!

دادی زد و  گفت:

- وای غلط کردم، ول کن!

گوشش رو آروم ول کردم و به گوشش که قرمز شده بود و خودنمایی می‌کرد  خیره شدم و گفتم:

- آفرین عیب نداره پیر میشی یادت میره!

"طبقه‌ی هم کف"

آسانسور ایستاد و  هم‌زمان که در باز شد من هم موهای ماهان رو ول کردم که نفس عمیقی کشید و با صورتی قرمز شده بهم نگاه کرد. لبخندی زدم و  دست‌هام  توی جیب روپوشم فرو  کردم. شونه به شونه    با ماهان از ساختمون خارج شدیم و به سمت محوطه بزرگ حیاط قدم برداشتیم. حیاط  بزرگ    با    درخت‌های سرو و کاج خیلی زیبا  نقاشی شده بود. از در اصلی یک راه خاکی شروع می‌شد و انتهاش به دم در ساختمون می‌رسید. پارکینگ  از ساختمون جدا بود و سمت راست قرار داشت. ساختمون وسط و انباری بزرگمون هم سمت چپ قرار داشت. با صدای ماهان دست از آنالیز برداشتم و به سمتش چرخیدم و گفتم:

- ببخشید چی گفتی؟ حواسم نبود!

چپ- چپ  بهم نگاه کرد و گفت:

- میگم این مریضه  کی میاد؟

لبام رو، روی هم فشردم و گفتم:

- چه میدونم  من هنوز پروندشم مطالعه نکردم فقط میدونم پسره همین!

ماهان یک تای ابروش رو بالا انداخت و  دستش رو بالا آورد با انگشتش محکم ضربه‌ای به لپم زد و گفت:

- شیطونی نکنیا!

دستش رو پس زدم با اخم گفتم:

- شیطونی چه صیغه‌ای دیگه؟ خودتم میدونی من فقط پیش تو و ماهک راحتم پیش بقیه جدی‌ام!

 روش رو  برگردوند و زمزمه کرد:

- آره هر کی‌ام نه من که میدونم چه  عزرائیلی هستی!

خواستم حرفی بزنم که ماریا با دو به سمتم اومد و گفت:

- ترانه بیا بیمار جدید داره میاد تا سه ساعت دیگه  می‌رسه  مدیر گفت بیاین بالا پرستار رو انتخاب کنم.

سرم رو تکون دادم و با آهسته ترین   سرعتم به سمت ساختمون رفتم.

***

دست‌هام رو محکم روی میز کوبوندم که چایی کل   پرستارها روی میز ریخت. خنده‌ام رو کنترل کردم با آرنج به پهلوی ماهان که از فشار خنده قرمز شده بود کوبیدم و از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

- یعنی چی که من تنها پرستار اون بیمار میشم؟ شما اگه با من مشکلی دارین  می‌تونین حلش کنین   نه اینکه برای تلافی من پرستار شب و روز اون بیمار باشم. حداقل می‌تونم پرستار یک شیفتش باشم نه دو شیفت!

آلِن لبخند خبیثی  زد و گفت:

-  من مشکلی با شما ندارم شما پرستار برازنده‌ای هستین تمام بیمارها ازتون راضی هستن و من با توجه به سوابقتون شما رو پرستار اون بیمار معرفی کردم.

ولوم صدام رو بالا تر بردم و تقریبا داد زدم:

- یعنی چی؟ پرستار های دیگه‌ای   هم   هستن چرا من رو انتخاب کردین؟

از جاش بلند شد و برگه‌های روی میزش رو جمع کرد و با گفتن "شما بهترینشون بودین" خسته نباشیدی به همه گفت و از اتاق خارج شد.

روی صندلی نشستم و سرم رو با دست‌هام پوشوندم که صدای ماهک با اعتراض بلند شد:

- یعنی چی آخه؟ ترانه خودش کلی بیمار داره اگه بخواد دو شیفت کار کنه که اصلاً خونه هم نمی‌تونه بره!

ماهان با غر- غر وسط حرفش پرید:

- این مرتیکه معلوم نیست  قصدش از این کارها چیه!

کلافه سرم رو، روی میز گذاشتم و گفتم:

- بچه‌ها یکم ساکت بشین تا ببینم باید چه غلطی بکنم! 

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۵

طوفان:

آروم از پله‌های هواپیما پایین رفتم و به جمعیت مردم که به سمت فرودگاه می‌دویدن خیره شدم. پام رو، روی آخرین پله گذاشتم که دختری طعنه‌زنان از کنارم رد شد و به سمت پسر جوونی دوید. اخم‌هام رو توی هم کشیدم و بی‌توجه به سمت سالن فرودگاه حرکت کردم. از بین جمعیت شلوغ رد شدم و  به سمت نگهبانی که کنار درب سالن بود رفتم پرسیدم:

- سلام آقا ببخشید تلفن عمومی کجاست؟

نگهبان گنگ بهم خیره شد و سرش رو به معنی چیه تکون داد. توی پیشونیم کوبیدم حرفم رو به انگلیسی براش بازگو کردم که در جواب انگشت اشاره‌اش رو به سمت  راستش دراز کرد و گفت:

- اونجاست می‌تونی، استفاده کنی.

سرم رو تکون دادم و با گفتن ممنون به ازش دور شدم. سکه رو از جیبم درآوردم و داخل تلفن انداختم و شماره‌ی امید رو گرفتم که بعد از چهار بوق با صدایی خش‌دار جواب داد:

- بله بفرمایید!

خنده‌ای کردم و برای اذیت کردنش به انگلیسی گفتم:

- سلام آقای کیهانی من از  آمریکا تماس می‌گیرم، شما کجا هستین جناب؟

با صدایی  بهت زده و خوشحال گفت:

- طوفان تویی؟ مرگ من بگو خودتی؟

پوفی کردم و زمزمه‌وار گفتم:

- ایسگاتم نمی‌تونم بگیرم.

صدام رو بلند کردم و با لبخند گفتم:

- آره خودمم تو کجایی؟

دادی از خوشحالی کشید و گفت:

- خدایا شکرت سالمی؟ مشکلی نداشتی اومدی؟

انگار کر شده بود صدای من رو نمی‌شنید تک خنده‌ی  عصبی کردم و گفتم:

- خوبم میگم کجایی؟

صدای نفس عمیقیش توی گوشی تلفن پیچید و با کمی مکث گفت:

- من تو سالن ترمینالم کنار دکه‌ی خوراکی فروشی وایسادم بدو بیا که دارم از برای  دیدنت و از نبودت پر- پر میشم!

خنده‌ای کردم و گفتم:

- جون به جونت کنن شکمویی وایسا اومدم.

تلفن رو سر جاش گذاشتم و به سمت سالن رفتم. چشم گردوندم و چند متر دورتر دکه‌ی خوراکی فروشی‌ای که چراغ‌های تابلوش خاموش و روشن می‌شد نگاه کردم. لبخندی زدم و  به قدم‌هام سرعت بخشیدم. امید کنار دکه ایستاده بود و با صاحب دکه جر و بحث می‌کرد. بهش نزدیک شدم و رو به هر دو نفر گفتم:

- مشکلی پیش اومده آقایون؟

امید سریع به سمتم چرخید و با بهت بهم نگاه کرد و چند لحظه بعد جلو اومد و محکم بغلم کرد و با صدایی که بغض داشت گفت:

- بالاخره اومدی؟ خدایا شکرت.

دو طرف بازوهام رو گرفت و از خودش جدام کرد و بدنم رو بازرسی کرد و ادامه داد:

- خوبی؟ بلایی که سرت نیاوردن؟ سالمی؟ قرص و اینا که بهت ندادن؟ اگه آوردن بگو ... 

با حرص و خنده وسط حرفش پریدم و گفتم:

- اولاً سلام بعدم یکم سکوت کنی منم حرف بزنم خیلی خوب میشه‌ها.

دستم رو محکم پس زد و خیره تو چشم‌هام گفت:

- خب بگو خوبی؟

لبخندم کش اومد و دندون‌هام رو توی دید قرار داد. ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

-  فدای قوس کمر، شکم، زیر شکم  عالیم.

خنده‌ای کرد و مشتی به بازوم زد و گفت:

- خیلی بی‌شرفی! 

دستم رو روی سینه‌ام گذاشتم و خم شدم و گفتم:

- دست پرورده‌ی جنابعالی، چی‌کار کردی کارها رو انجام دادی؟

به سمت مردی که توی دکه بود چرخید و گفت:

- یک آب زرشک و آلبالو بده!

روش رو برگردوند ادامه داد:

- آره دیروز پرونده فیکی که علی درست کرده بود رو براشون پست کردم. فعلاً که همه چیز خوب پیشرفته!

سرم رو تکون دادم و به امید که پول رو به مرد می‌داد و آبمیوه‌ها  رو تحویل می‌گرفت نگاه کردم و گفتم:

-  میگم امروز میریم تو اون تیمارستانه؟

سرش رو تکون داد و همون‌طور که به سمت صندلی بیرون سالن قدم برمی‌داشتیم، آب زرشک  رو به دستم داد و گفت:

- آره چطور؟

روی صندلی نشستم و آب زرشک رو کنارم گذاشتم به امید برای نشستن اشاره کردم و گفتم:

- آخه قراره وقتی من رسیدم بیان تحقیق کنند که ببینن واقعاً دیوونم یا برای اینکه فرار کنم  نقشه کشیدم.

سرش رو تکون داد و جرعه‌ای از آب آلبالوش رو خورد و گفت:

- آره این رو می‌دونم بهم خبر دادن، تازه تهدیدمم کردن که اگه نقشه باشه حبس ابد می‌خوریم.

خنده‌ای کردم و لیوانم رو برداشتم و آب زرشکم رو یک نفس تا نصف لیوان سرکشیدم که ترشیش هم برام لذت بخش بود هم چون معدم خالی بود صورتم جمع شد، اما اهمیت ندادم.

- طوفان پاشو بریم، خیلی کار داریما! 

چینی به دماغم دادم و گفتم:

- چیکار داریم به غیر از اینکه بریم تو  اون تیمارستان کوفتی.

دستم رو کشید و بلندم کرد که مجبور شدم باهاش هم قدم بشم. لیوان‌هامون رو تا ته سر کشیدم و سطل آشغال انداختیم که صدای امید بلند شد:

- داداشم تو دیگه  انگار خیلی بهت خوش گذشته!

شونه‌ای بالا انداختم و به راه رفتنم ادامه دادم و گفتم:

- خب بگو چه کارهایی باید انجام بدیم؟

امید انگشت‌هاش رو بالا آورد و همزمان با شمردن گفت:

- اول بریم  هتل لباس‌هایی که واست گرفتم رو بیارم، بعد بریم تیمارستان بعد با کارکن‌های اونجا آشنا شی و ... 

حرفش رو بریدم و گفتم:

- حله چقدر باید اونجا بمونم؟

دماغش رو خاروند و گفت:

- نمی‌دونم سه ماه باید بمونی  دیگه بستگی به خودت داره.

سرم رو تکون دادم که دستی برای تاکسی تکون داد و آدرس هتل رو داد. سوار شدیم  و ماشین به سمت هتل روند.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

نزدیک هتل امید پول کرایه رو حساب کرد و با قدم‌هایی بلند سریع وارد هتل شدیم که نگاه چند گارسون و دختر بهمون خیره شد. بی‌تفاوت از کنارشون رد شدیم و به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم که صدای امید بلند  شد:

- میگم طوفان چطوری  گذاشتن تنهایی سوار هواپیما بشی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- تنهایی نه همراه داشتم!

امید متعجب سری تکون داد و گفت:

- چطور؟

انگشتم  شستم رو گوشه‌ی لبم کشید و با کمی مکث گفتم:

- توی آگاهی سرهنگه به دوتا ستوان‌ها گفت که کسی رو همراهش نفرستین ولی اون‌ها اصرار  داشتن یکی بیاد باهام، خلاصه به ظاهر کسی نیومد فقط تا فرودگاه یک ستوانی همراهیم کرد و تا بلند شدن هواپیما همون‌جا موند. در حالی که از قبل به طور نامحسوس یک نفر دقیقاً کنار صندلی من جا خوش کرده بود و من از اونجایی که زرنگم متوجه شدم و سوتی ندادم خلاصه تا وقتی که پیاده بشم سعی کردم کار خوبی انجام ندم که شک نکنند. 

امید سری تکون داد و همزمان آسانسور به طبقه مورد نظر رسید و ما پیاده شدیم. به سمت اتاقی رفتیم و امید درش رو با کارتی باز کرد و گذاشت اول من داخل بشم و بعد خودش.

همین که چشمم به تخت افتاد خواب تمام وجودم رو گرفت. با قدم‌هایی شل به سمت تخت رفتم که بازوم از پشت کشیده شد. به سمت امید برگشتم  و با مظلوم‌ترین نگاهم  بهش خیره شدم که گفت:

- برو حموم لطفاً تخت منم کثیف نکن. با اون چشم‌های آبی که تو داری عمراً شبیه گربه شرک بشی!

مشت بی‌جونی به بازوش زدم که حوله‌ای به سمتم پرتاب کرد و به در سفید رنگی اشاره کرد. حوله به دوش به سمت حموم رفتم  و یک دوش بیست گرفتم که کفر امید در اومد. حوله رو دور کمرم پیچیدم همون‌طور که آب از سر و روم می‌چکید  داد زدم:

- امید یک تی‌شرت مشکی اگه داری واسم بیار.

یکم بعد تی‌شرت قرمز رنگی با شلوار مشکی‌ای جلوم نمایان شد. با چشم‌های گرد شده گفتم:

- این چیه امید؟ من کی لباس رنگی می‌پوشم که این دومین بارم باشه؟!

صدای امید بلند شد:

- من نمی‌دونم وقتی نقشه تیمارستان می‌کشی باید لباس قرمز هم بپوشی.

پوف کلافه‌‌ای کشیدم و لباس‌ها رو از دستش قاپیدم و سریع تن زدم و توی آینه حموم به خودم خیره شدم. دست‌هام رو بهم کوبیدم و گفتم:

- اَه چقد بهم میاد.

نیشم رو باز کردم و از حموم خارج شدم که امید جلوم نمایان شد و با چشم‌هایی ریز شده براندازم کرد. چرخی زدم و گفتم:

- چطور شدم؟

دستش رو به چونش کشید و ته ریشش رو خاروند و گفت:

- خوبه شبیه جگر گندیده شدی! در کل قابل تحملی.

به اطرافم نگاه کردم و با دیدن مبل کنارم کوسن روش رو برداشتم و به سمت امید پرتاپ کردم که محکم توی سرش خورد. با آه و ناله‌های الکی به سمت اتاقش رفت و کمی بعد حاضر و آماده‌، ادکلن زده بیرون اومد. تی‌شرت سفید با شلوار جین ذغالی و کفش نایک سفید و ساعت سیاهش پوشیده بود. دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و گفتم:

- زرنگی؟ اگه تو زرنگی من از تو بدترم.

به سمت اتاقش رفتم و با کنجکاوی دنبال  شیشه ادکلنش گشتم که روی میزش گذاشته بود. به سمتش رفتم و درش رو باز کرد و بوش کردم. خوب بود تلخ و سرد. یک دوش باهاش گرفتم و خارج شدم که امید دست به سینه و طلبکار به ساعتش اشاره کرد و گفت:

- دیر شد! بعدم تو مگه دیوونه نیستی؟ دیوونه‌ها از کی تا حالا ادکلن مارک میزنن؟

دستم رو بلند کردم و توی موهای کوتاهم فرو بردم و خبیث گفتم:

- از اونجایی که من دیوونم تو رو بغل کردم و بوی عطر تو به منم چسبیده.

سریع با تأسف برام تکون داد و به سمت در حرکت کرد. انقدر وقت کم بود که نه اتاق رو دیدم نه هتل رو. کفش‌هام رو پام کردم و بندهاش رو محکم بستم و همراه امید بدو- بدو از در اتاق خارج شدیم.

***

سوتی کشیدم و به ساختمون هفت طبقه‌ی  تیمارستان خیره شدم. روی شونه‌ی امید زدم و گفتم:

- میگم امید توام اگه می‌خوای بیا اینجا بستری شو شاید دختری چیزی ... 

مشتی به پشتم زد و در حالی که به سمت ساختمون  قدم برمی‌داشت و منم دنبالش می‌رفتم گفت:

- خفه شو لطفاً.

 

از پشت چپ- چپ  بهش خیره شدم که گفت:
- اون‌طوری نگام نکن بدو بیا که دیرمون شده 
خدایا این بنده است تو خلق کردی؟
از حیاط خیلی بزرگی رد شدیم که صدای فریاد پسری نگاهمون رو به سمت خودش گردوند. پسری گوشه‌ی  حیاط نزدیک به ساختمون تا کمر خم شده بود و لعن و نفرین می‌کرد و دختری که کنارش با موهای پریشون ایستاده بود با لذت تماشاش می‌کرد. ناخودآگاه اخمام رو توی هم کشیدم و بهشون خیره شدم. پسر با درد کمرش رو صاف کرد و دختر با دو ازش فاصله گرفت که صدای پسره بلند شد:
- ترانه وایسا من رو می‌زنی؟ برات دارم.
صدای خنده‌ی دختر بلند شد و پشت‌بندش صداش گوشم رو نوازش کرد:
- حقته ماهان‌خان تا شما باشی چایی رو، روی دفتر ناز من خالی نکنی.
دستم توسط امید کشیده شد اما نگاهم همچنان به اون سمت بود که صدای امید با خشم بلند شد.
- طوفان بیا دیگه بعداً می‌تونی اینجا رو ببینی!
سرم رو تکون دادم و با اخم محوی به قدم‌هام سرعت بخشیدم و شونه به شونه امید به سمت آسانسور حرکت کردیم. سوار شدیم و من دکمه طبقه هفت رو زدم و چند مین بعد آسانسور ایستاد و ما ازش خارج شدیم. به سمت پذیرش اونجا که دوتا دختر و یک پسر ایستاده بودن رفتیم. سریع خودم رو متعجب نشون دادم و با  گنگی به در و دیوار تیمارستان خیره شدم که امید ایستاد و مچ دستم رو گرفت. رو به کارکن‌های تیمارستان به انگلیسی شروع به حرف زدن کرد:
- سلام من امید کیهانی هستم. قرار شد دوستم رو بیارم اینجا یک مدت بستری بشه میشه راهنماییمون کنین؟
سرم رو چرخوندم و به نیم رخ امید خیره شدم و صداش زدم:
- امید؟
چینی به دماغش داد و جوابم رو نداد. دستم رو جلو بردم و ناگهانی دماغش رو پیچوندم که دادی زد و به فارسی گفت:
- طوفان چی‌کار می‌کنی؟
قیافم رو مظلوم کردم و با آروم ترین لحن ممکن گفتم:
- دماغت خیلی خوشگله خواستم درش بیارم بزارم جای دماغ خودم.
با این حرفم صدای خنده‌ی دختری بلند شد که بهش نگاه کردیم که خنده‌اش شدت گرفت. سرم رو به گوش امید نزدیک کردم آروم پچ زدم:
- غرق نشی داداش.
سرش رو تکونی داد و با اخم بهم خیره شد. رو به دختره گفت:
- شما فارسی بلدین؟
دختره سری تکون داد و به امید نگاه کرد. خبیث جلو رفتم مچ دست دختر رو گرفتم که متعجب گفت:
- چی‌کار می‌کنی؟
جلوی امید آوردمش دستش رو توی دست امید گذاشتم که صورتش قرمز شد و خواست دستش رو پس بکشه که محکم گرفتمش و گفتم:
-  دایی  اینم زندایی برو عقدش کن.
امید لب‌هاش رو، روی هم فشرد  و با شیطنت گفت:
- نه دایی جان نمیشه باید اول خانواده اجازه بدن.
سری تکون دادم و دستم رو پس کشیدم که دختره سریع دستش رو از بین دست امید بیرون کشید و به سمت اتاقی رفت.

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

با صدای دختری که به انگلیسی حرف می‌زد به سمتش برگشتیم:

- اول بفرمایید بریم اتاق مدیر ایشون باید  پرونده بیمار رو بررسی کنن و یک سری گزارش داخل پرونده  ثبت  کنن بعد هم به ژاندارمری  اطلاع بدن و در آخر بیمار رو به اتاق می‌بریم.

امید سرش رو تکون داد و  با اشاره دختر پشت سرش به راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم داخل یک راه‌رو پیچید و ته اون راه رو در یک اتاق بود. جلو رفت و تقه‌ای به در زد و با بفرماییدی داخل اتاق شدیم که پسر جوونی از جاش بلند شد و با لبخند خوش آمد گفت. نگاهی به اتاق شیکش انداختم و با متانت کنار امید نشستم. پسر جوون نگاهی بهم انداخت و بعد به امید خیره شد و شروع به صحبت کرد:

- من پرونده رو بررسی کردم اما می‌خوام یک بار دیگه خودتون مشکل بیمار رو برام بازگو کنین.

امید سرش رو تکون داد و گفت:

- ببینین دوست من مشکل جدی نداره فقط گاهی اوقات عصبی میشه، ساکته، یک جورایی نیاز به همدم داره، دکتر بردمش گفت به روانشناس مراجعه کنین. همین کار رو هم کردم پیش بهترین روانشناس‌های تهران بردمش اما جوابگو نبود اون با هیچ‌کسی به غیر از من حرف نمی‌زنه. گذشت و حال دوست من بدتر شد.  به شدت پرخاشگره و انتظار هر عکس العملی رو باید ازش داشته باشین. سابقه چندان خوبی نداره اگه کارهایی رو که می‌خواد براش انجام بدین کاری به کسی نداره اما  اگه کارش انجام نشه زمین و آسمون رو به هم می‌دوزه. خلاصه اینکه دوست من لجبازه امیدوارم این سه ماهی که اینجاست حالش کاملاً خوب بشه.

دوست داشتم از جام بلند شم هفت، هشت‌تا مشت آب‌دار بزنم تو سر و صورت امید، آخه برادر من نصف این حرف‌هایی که گفتی درست من کجام پرخاشگره؟ من به این خوبی به این مظلومی اصلاً من خیلی بچه آرومیم کار به کار کسی ندارم که... 

با صدای پسری که پشت میز نشسته بود از افکارم خارج شدم و به طور نامحسوس  به حرفاش گوش دادم:

- خب آقای کیهانی من حرف‌هاتون رو داخل پرونده ثبت کردم. دوستتون هم درسته مشکلش حاد نیست اما اگه کنترل کردنش واسمون سخت  باشه مجبوریم بهش آرام بخش بزنیم مشکلی که نیست؟

با این حرفش چشم‌هام گرد شد اما خودم رو  کنترل کردم و نفس عمیقی کشیدم که دست امید روی دستم نشست و  گفت:

- آرامبخش چرا؟ شما اگه  با آرامش  باهاش صحبت کنین اصلاً نیازی به آرامبخش و  پاره زنجیر و این چیزها نیست.

پسره که حالا اصلا حس خوبی بهش نداشتم سرش رو تکون داد و تلفن کنارش رو برداشت و شماره‌ای رو گرفت و  گفت:

- سلام آقای فرانک، وقتتون بخیر تماس گرفتم بگم بیمارمون رسیده و  می‌تونین به آگاهی تهران خبر بدین! 

- ...

- چشم خیالتون راحت قربان! 

- ...

- حتماً روز خوش.

 

تلفن رو سر جاش  گذاشت و از جاش بلند شد و به سمت در رفت و  داد زد:

- خانم مهدوی؟ بیاین بیمارمون رو راهنمایی کنین.

ای کوفت بیمارمون، بیمارتون اسم  داره. پسره داخل اومد و پشت بندش دختری با قد متوسط، آرایشی غلیظ و صدای تو دماغی گفت:

- بفرمایید.

اَه- اَه! از جامون بلند شدیم و امید از پسره تشکری کرد و بعد دنبال دختر راه افتادیم. حدود هفت دقیقه از راه‌روهای پیچ  در پیچ  رد شدیم و در آخر به در اتاقی  با رنگ  قهوه‌ای رسیدیم.

عجب! تیمارستان ندیدم شبیه هتل باشه. البته باید بگیم که اینجا آمریکاست اونجایی که ما توش بودیم ایران بود. دختر در اتاق رو با کلیدی که از جیبش درآورد  باز کرد و بفرماییدی  گفت.

داخل اتاق شدیم و دختره رفت. اتاق مجهزی بود. مثل یک اتاق ویژه که بیشتر شبیه اتاق یک هتل بود. سمت راست که پشت در اتاق بود کمدی چوبی از جنس ام دی اف، کنارش تخت بزرگ  دو نفره‌ای با متکاهای سفید قرار داشت. نگاهی به در کمد که آینه روش بود انداختم و خودم رو برانداز کردم که صدای امید بلند شد:

- طوفان؟

گیج جوابش رو دادم:

- هان؟

آب دهنش رو با سر و صدا قورت داد و گفت:

- منم بیام باهم بستری بشیم؟

سرم رو چرخوندم و چپ- چپ  بهش خیره شدم و رفتم پشتش و به سمت در هولش دادم و گفتم:

- بیا برو بیرون خواهشاً، حرفم نزن، برو لباس‌هام رو بیار بعدم بپرس ببین کی پرستاره! 

سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد. جلو رفتم و پنجره‌ای که حالا دیده بودمش رو باز کردم‌ و به محوطه خیره شدم. پسری گل رز سفیدی دستش بود و ساکت و آروم روی نیمکت نشسته بود. دختری که سرش رو به دیوار تیکه داده بود مشت‌هاش رو پی در پی به دیوار می‌کوبید. سرم رو با دست‌هام گرفتم و زمزمه‌وار گفتم:

- خدایا کمکم کن اینجا دووم بیارم.

سرم رو از بین دست‌هام آزاد کردم و به اطرافم خیره شدم که حموم و کنارش دستشویی  نگاهم رو خیره کرد. تکیه دستم رو از لبه پنجره برداشتم و  عقب رفتم که چند تقه به در خورد. صدام رو صاف کردم و  روی تخت نشستم  و بفرماییدی گفتم. در باز شد و   همون دختری که راهنماییون کرد وارد اتاق شد و شروع به وراجی کرد:

- دوستتون اومدن سوال پرسیدن که پرستارتون کیه و گفتن به خودتون بگیم. پرستارتون خانم پایدار هستن.

سرم رو تکون دادم و در جواب توی دلم گفتم:

- حالا من از کجا بدونم خانم پایدار کیه!

چرخید که بره انگار که چیزی یادش اومده باشه به جایی کنار تخت اشاره کرد و  گفت:

-  اون چراغ آبی کنار تختون به پذیرش ما پرستارها وصله اگر مشکلی داشتین می‌تونین خبرمون کنین.

نگاه طولانی ای بهش انداختم که  سرش رو پایین انداخت. تای ابروم رو بالا انداختم و با صدایی پر ابهت گفتم:

- ممنون میتونی بری! 

عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد. روی تخت دراز کشیدم و اونقدر فکر کردم که خوابم برد.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

ترانه:

دستم رو به سمت شونه‌ی ماهان که باهام قهر بود بردم که وسط راه فکری توی ذهنم جرقه زد و دستم رو پس کشیدم. می‌دونستم ماهان از بی‌محلی متنفره برای همین از جام بلند شدم و به سمت انباری ته باغ رفتم. کلید رو از لبه‌ی دیوار  برداشتم  و در رو باز کردم. انباری خیلی بزرگ بود و کلی وسیله داخلش بود. به سمت کمد دیواری که سمت چپ قرار داشت رفتم  با کمی جستجو ملحفه‌ی مورد نظرم رو پیدا کردم. عقب گِرد کردم و از انباری خارج شدم، در رو قفل کردم و کلید رو سر جاش گذاشتم، دستی روی ملحفه کشیدم و به سمت ساختمون حرکت کردم. سوار آسانسور شدم، هنوز آسانسور  دو طبقه بالا نرفته بود که ایستاد. در باز شد و مرد جوونی وارد آسانسور شد. خودم رو کنار کشیدم تا سوار شه در که بسته شد نگاهی بهم انداخت و گفت:

- شما پرستار هستین؟

اخم محوی بین ابروم نشوندم  و گفتم:

- بله چطور؟

دستی به ته ریشش کشید و گفت:

- بعد پرستار کدوم طبقه؟

کلافه از سوال‌های مکررش گفتم:

- پرستار طبقه هفتم هستم.

سرش رو تکونی داد و همون لحظه آسانسور ایستاد. عقب ایستاد که من بیرون برم. از اتاقک آسانسور خارج شدم و به سمت پذیرش رفتم که دخترها داشتن بحث می‌کردن. پشت دیوار قایم شدم و نامحسوس به حرف‌هاشون گوش سپردم:

- وای  کلارا نمی‌دونی پسره چقدر خوشگله!

- کدوم پسر؟ همین بیماره اتاق هفتصد و بیست و یک رو میگی؟

- آره خیلی خوشگله همش دلم می‌خواست برم جلو دستم رو بکنم لای موهاش.

از پشت  دیوار بیرون اومدم که دخترها با دیدنم رنگشون پرید. پرونده جلوی دستشون رو برداشتم و گفتم:

- خب ونوس جان داشتی نظرت رو راجب بیمار من می‌گفتی ادامه بده عزیزم! 

ناخونش رو به دندون گرفت و بعد با لکنت شروع به حرف زدن کرد:

- آخه، آخه می‌دونی چیه؟ چیز... 

دستم رو جلو بردم و حرفش رو قطع کردم و بعد با اخم جدیت توی کلامم گفتم:

- بار آخرت بود ونوس! دفعه‌ی دیگه ببینم چشم چرونی کردنی سریعاً به دفتر رییس مراجعه می‌کنم و بعدش اخراج میشی.

رنگش به سفیدی می‌زد. می‌دونستم خرج خانوادش رو از کار کردن داخل تیمارستان به دست میاره. پرونده رو بستم و به سمت اتاق بیمار جدید که کنجکاو شده بودم ببینم کیه حرکت کردم بعد از چند دقیقه راه رفتن جلوی در اتاقش ایستادم  و در زدم و با صدای بفرمایید داخل شدم. چشم گردوندم  همون مرد داخل آسانسور رو دیدم. تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

- شما بیمار جدید هستین؟

سرش رو بلند کرد و با تعجب بهم خیره شد با کمی مکث جوابم رو داد:

- نه دوستم بیمارتونه.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- اگه میشه  بیرون برین که من ملحفه رو عوض کنم خیلی وقته عوض نشده.

سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد که کنجکاو پرسیدم:

- بیمارمون کجا هستن؟

تک خنده‌ای کرد و  به در حموم اشاره کرد و از اتاق خارج شد. پوفی کشیدم دستی داخل موهای خرماییم که رگه‌هایی از طلایی داشت کشیدم و به عقب هدایتشون کرد. ملحفه رو جمع کردم و داخل سبد گوشه‌ی اتاق انداختم. ملحفه جدید رو باز کردم و روی تخت پهن کردم. روی صندلی‌ای که کنار پنجره بود نشستم و گوشیم رو از جیبم خارج کردم. نگاهی بهش انداختم و با لب و لوچه آویزون شماره مادرم رو گرفتم که بعد از دو بوق جواب داد:

- بله؟

یعنی انگلیسی حرف بزنم؟ نه بابا هیچی زبون مادری آدم نمیشه!

- سلام! 

- سلام بفرمایید شما؟

با ناله اسمش رو صدا زدم:

- مامان!

- بفرمایید خانم!

- مامان اذیت نکن خواهش می‌کنم. بخدا مرخصی نمیدن بهم بیام. من بی‌تقصیرم منم دلم براتون تنگ شده.

بغضم رو قورت دادم و به صدای مامان گوش سپردم:

- باشه دخترم پس ما میایم.

با صدای لرزون خوشحال گفتم:

- قول میدی؟

- آره دختر  مگه من چند بار قول دادم و زدم زیرش؟

لبخند محوی زدم و زمزمه کردم:

- هیچ‌وقت. 

- دخترم من برم شب عمه‌هات میان کلی کار دارم باید انجام بدم کاری نداری عزیز مامان؟

صورتم جمع شد و با غیض گفتم:

- نه مامان برو، برو بریز تو حلق خواهر شوهرهات که از اون طرفم غیبتت رو بکنن.

- حرف نباشه ببینم. خداحافظ.

خنده‌ای کردم و گفتم:

- خداحافظ تاج سرم.

گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم که رخ به رخ پسری شدم. جیغ خفه‌ای کشیدم که دستش رو، روی دهنم گذاشت و گفت:

- چته؟ چرا جیغ می‌زنی؟ اصلاََ وسط اتاق من چی‌کار می‌کنی؟ 

با چشم به دستش اشاره  کردم که دستش رو  پس کشید و پر سوأل بهم خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و یک قدم عقب رفتم.  موهام رو مرتب کردم و گفتم:

- شما بیمار این‌جایی؟

اخماش رو  درهم کشید و انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:

- بله، پرستار من کیه؟

خدایا رحمی به این بنده‌ی خوشگلت بکن حیف نباشه من پرستار این  پسره‌ی لواشک بشم؟ دندون‌هام رو، روی هم کشیدم که صدای جیرجیرش بلند شد کمی مکث کردم و به چشم‌های منتظرش خیره شدم و گفتم:

- خوبه! پرستارت منم امیدوارم باهم بسازیم.

لبخند ژکوندی زدم و از اتاق خارج شدم و به سمت پذیرش رفتم. ماهان آرنجش رو به دیوار کنارش تکیه داد بود و با ماهک حرف می‌زد. داخل رفتم و پشت کامپیوتر نشستم و شروع به نوشتن گزارش کردم. یک ربعی در حال تایپ بودم که دستی روی شونم نشست  سرم رو چرخوندم و   با دیدن ماهان که چایی برام آورده بود روم رو برگردوندم و بی‌توجه بهش به کارم ادامه دادم که آروم گفت:

- ترانه؟ قهری باهام؟

خواستم حرفی بزنم که سر و صدای داخل راه‌رو مانع حرف زدنم شد.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۹

از جام بلند شدم و با اخم از پذیرش خارج شدم. به قدم‌هام سرعت بخشیدم و به سمت صدا حرکت کردم که مدیر رو در حال دعوا با یکی  دیدم. به سمتشون  رفتم و با صدایی رسا و بلند گفتم:

- اگه دعوا دارین میتونین تشریفتون رو ببرین بیرون، لطفاً آرامش بیمارهای ما رو به هم نزنین! 

سر هر دو به طرفم چرخید.  اِه این که ماریا است! به سمتش رفتم و دستم رو، دور بازوش پیچوندم رو به آلِن با اخم گفتم:

- مشکلتون چیه آقای آلِن؟ شما ناسلامتی مدیر  این طبقه هستین باید دنبال سکوت برای آرامش بیمارهامون باشین نه اینکه خودتون هم شلوغ کاری کنین.

سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:

- متأسفم.

الهی خدا شرمنده‌ات بکنه مردک چشم چرون، سرم رو تکون دادم و به سمت  ماریا که با غیض به آلِن نگاه می‌کرد چرخوندم و گفتم:

- ماریا مشکل چیه؟

نگاه کوتاهی بهم انداخت و دوباره به آلِن خیره شد و گفت:

- آقای آلِن می‌خوان که ... 

آلِن دست پاچه بین حرف ماریا پرید و با لکنت گفت:

- چیزی نمی‌خوام لطفاً  بیخیال شو! متأسفم.

و با قدم‌هایی بلند ازمون دور شد. متعجب به ماریا نگاه کردم و گفتم:

- خب بگو! 

دستم رو پس زد و به سمت اتاقش رفت و در همون حال گفت:

- بیخیال! شاید یک روزی خودش بهت گفت.

شونه‌ای بالا انداختم و کنجکاویم رو پس زدم. دستم رو بالا آوردم و به ساعتم خیره شدم. خدایا ازت ممنونم که الان ساعت پنجه و منِ گردن خورد می‌تونم یکم استراحت کنم. به سمت پذیرش رفتم و برگه‌ی اتمام ساعت شیفت رو برداشتم و پر کردم.  خودکار رو، روی میز گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو باز کردم مستقیم به سمت کیفم قدم برداشتم و با یک حرکت از روی میز برداشتمش. روپوشم رو درآوردم و روی چوب رخت انداختم  و کت اسپرت خودم رو پوشیدم. نگاه کلی‌ای به اتاقم انداختم  با اطمینان از اینکه همه چی مرتبه از اتاق خارج شدم و  در رو قفل کردم. به سمت خروجی سالن قدم برداشتم که با یاد آوری بیمار جدیدمون راهم رو به سمت آخرین اتاق کج کردم. تند- تند از راه‌روها می‌گذشتم چند دقیقه بعد با کمی مکث دستم رو بالا آوردم و به در ضربه‌ای زدم اما صدایی نشنیدم. دستم رو بالا آوردم و مجدد به در ضربه زدم. بعد از چند دقیقه که  صدایی بلند نشد نگران در اتاق رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم و با دیدنش که روی تخت خوابیده از اینکه فرار نکرده خیالم جمع شد. جلو رفتم و بهش خیره شدم. موهای لخت خرمایی که به مشکی می‌زد و الان خیلی کم بلند بود. پیشونی کشیده ابروهای پهن که گوشه‌ی ابروی سمت راستش یک خط عمیق داشت. دماغ مردونه و لب‌هایی متوسط  و ته ریشش که صورتش رو خیلی جذاب‌تر نشون داد.

حالا چی‌کار کنم؟ من که  اسم این و نمی‌دونم حالا چطوری بهش بگم که شیفت من تموم شده؟

همینطور که با خودم کلنجار می‌رفتم که چیکار کنم با صدای خش داری از جام پریدم.

- خوشم نمیاد وقتی خوابم کسی روی سرم بایسته و بهم خیره بشه.

چینی به دماغم دادم و به چشم‌های آبیش که داخل  قرمزی چشمش خودنمایی می‌کرد نگاه کردم. تیکه می‌اندازی لواشک؟ وایستا برات دارم. کمی مکث کردم و گفتم:

- من علاقه‌ای ندارم روی سر تو وایسم بهت خیره شم. اومدم بهت بگم شیفتم تموم شده و تا فردا پرستارت یکی دیگه است. آها اسمتم بلد نبودم واسه همون داشتم فکر می‌کردم ببینم اسم توئه لواشک چی بود.

جمله آخرم رو خیلی یواش زمزمه کردم ولی شنید و به روی خودش نیاورد به جاش پرسید:

- کجا می‌خوای بری؟ کی به جای تو میاد؟

وا به تو چه؟ مریضم مریض‌های قدیم سوأل که نمی‌پرسیدن هیچ به حرفمونم گوش می‌کردن. دستم رو پشت سرم بردم و طبق عادت پشت سرم رو خاروندم و در جواب گفتم:

- میرم خونه چون شیفتم تموم شده، به جای منم ماریا میاد.

وای اگه آلِن بفهمه من دو شیفت کار نمی‌کنم به رییس گزارش میده. به جهنم بزار بده انگار من آدم نیستم نباید استراحت کنم.

سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت و قفلش کرد. با چشم‌های گرد شده گفتم:

- چی‌کار می‌کنی؟ 

خمیازه‌ای کشید و دوباره به سمت تخت اومد و روش دراز کشید و گفت:

- پرستارم رو نگه می‌دارم.

اخم‌هام رو در هم کشیدم و دست به کمر گفتم:

- یعنی چی که پرستارم رو نگه می‌دارم؟ من هم آدمم خب از صبح اینجا بودم خسته‌ام دلم استراحت می‌خواد.

دستش رو بالا آورد و مچ دستم رو گرفت و محکم رو به پایین کشید که تعادلم رو از دست دادم و روی تخت نشستم که صدای خواب آلودش بلند شد:

- بگیر بشین اینجا حرفم نباشه و گرنه قاطی کنم خدا و پیغمر نمی‌شناسم. همین‌جا می‌نشینی تکون هم نمی‌خوری تا من بیدار شم مفهومه؟

اونقدر با جدیت حرف می‌زد که جرات زبون درازی نداشتم. سرم رو تکون دادم و مچ دستم رو از دستش خارج کردم. پشتم رو بهش کردم دست‌هام رو، روی زانوم تا کردم و سرم رو گرفتم و چشمهام رو بستم تا کمی از سردردم خوب بشه.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 25
  • هاها 2
  • غمگین 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

طوفان:

چشم‌هام رو بستم اما دیگه خوابم نمی‌اومد. حالا که پرستارم این‌جاست باید حسابی حرصش رو در بیارم.  چرخی زدم و طاق باز خوابیدم و با صدایی خواب‌آلود  گفتم:

- هی پرستار خانم؟

با چشم‌هایی درنده به سمتم برگشت و گفت:

- پرستار خانم نه و خانم پایدار، کارت رو بگو!

چشم‌هام رو ریز کردم و با سرعت توی جام نشستم که یکه خورده بالا پرید. دست‌هام رو کنار زانوهاش گذاشتم و به سمتش خم شدم. با دقت به اجزای صورتش خیره شدم. موهای خرمایی با رگه‌های طلایی، ابروهای  دخترونه که صورتش رو بانمک می‌کرد، چشم‌های درشت آبی، دماغ سربالا، لب‌های درشت و گونه‌هایی برجسته. تمام این آنالیز توی پونزده ثانیه  انجام شد. کمی عقب رفتم و گفتم:

-  باهام بازی کن! 

چشم‌هاش از فرت تعجب گرد شد و گفت:

- چی... چی‌کار کنم؟

لب‌هایم رو، روی هم فشردم که خنده‌ام نگیره. با کلی تلاش  اخم محوی کردم و گفتم:

- خاله جون باهام بازی کن! حوصله‌ام سر رفته.

چشم‌هاش از حالت متعجب خارج شد و با سردترین نگاه ممکن بهم خیره شد و گفت:

- چه جور بازی‌ای دوست داری؟

سرجام نشستم و دستی به ته ریشم کشیدم و با کمی مکث گفتم:

-  دزد- دزد.

دستی به بازوش کشید و گفت:

- چطوریه اون‌وقت؟

با کف دستم دماغم رو خاروندم و گفتم:

- من دزد میشم وسیله می‌دزدم، توهم باید کمکم کنی! 

چشم‌هاش دوباره گرد شد و گفت:

- یعنی چی؟ می‌خوای چی بدزدی؟

توی دلم خنده‌ی خبیثی کردم اما در جواب  سرم رو تکون دادم و گفتم:

- باید کمکم کنی چیز بدزدم و گرنه... 

با اخم و صدایی بلند وسط حرفم پرید و گفت:

- و گرنه چی؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟

دستم رو جلوی دهنش گرفتم و آروم و با جدیت گفتم:

- ساکت نباید کسی از نقشه ما خبردار بشه و گرنه  توی دردسر می‌افتیم.

نفسش رو محکم بیرون داد که با دستم برخورد کرد و موی بدنم سیخ شد. سری دستم  رو پس کشیدم و محکم با کف دست‌هام روی موهای دستم کشیدم. از این حالتم متنفرم. متعجب نگاهم کرد و گفت:

- داری چی‌کار می‌کنی؟

با ناخون دستم رو محکم خاروندم که زخم شد و خون اومد اما هیچی حس نکردم و به کارم ادامه دادم. جلو اومد و دست‌هام رو گرفت اما سریع دست‌هام رو پس کشیدم دوباره خاروندمش. یکهو صداش رو بالا برد و گفت:

- داری با دست‌هایت چی‌کار می‌کنی؟ ببین داره خون میاد.

اهمیت ندادم و  به کارم ادامه دادم. چند دقیقه بعد احساس می‌کردم کل دست‌هام از مچ تا آرنج گز- گز می‌کنه و یک مایع لزج سرد روی دستهامه. سرم رو پایین انداختم و به دست‌هام که تماماً آلوده با خون بود و این ماجرا باعث کثیفی ملحفه هم شده بود خیره شدم. چینی به دماغم دادم و دستم رو جلو بردم و آروم- آروم شروع به خاروندن کردم که با صدای جیغی از جام پریدم. پرستارم با بسته کمک‌های اولیه‌ای که توی دستش بود جلو اومد و با غر- غر گفت:

- ببین دست‌هات رو این چه‌کاریه؟

سرم رو  به سمت راست چرخوندم و جوابش  رو ندادم. بازوم رو  گرفت و از جام بلندم کرد و با حرص با خودش حرف می‌زد:

- داشتم به سالم بودنت یقین پیدا می‌کردم که با این کارت فهمیدم نیاز به یک بستری طولانی مدت داری. پسره‌ی لواشک ببین ملحفه رو چی‌کار کرده. این رو صبح عوض کردم. 

جلو اومد و با دیدن دست‌هام که خون ازش می‌چکید اخمی کرد و من رو به سمت صندلی کنار پنجره هدایت کرد و در همون حالت ادامه داد:

- ببین با دست‌هاش چی‌کار کرده! 

روی صندلی نشستم  و لبخند محوی زدم که نگاهش به لبخندم خورد و با حرص و صدای بلندی گفت:

- ببند نیشت رو چه خوشحالم هست.

لبخندم کش اومد اما چیزی نگفتم. جعبه به دست به سمتم اومد. کنار پام زانو زد و در جعبه رو باز کرد.  انگار که چیزی یادش اومده باشه از جاش بلند شد و داخل حموم رفت. کمی بعد با کاسه‌ی آبی که نمیدونم از کجا آورده بود به سمتم اومد. کاسه رو، روی پام گذاشت  و دست‌هام گرفت و آروم آب گرم رو، روی دستم ریخت که سوزشش باعث شد آخی از دهنم خارج بشه. دست از کار کشید و گفت:

- درد می‌کنه؟

سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم:

- دردش به پای درد قلبم نمی‌رسه. 

دوباره آب رو، روی دستم ریخت و خون‌های روی دست‌هام رو پاک کرد و گفت:

- مگه قلبت چه مشکلی داره؟

نفس عمیقی کشیدم. خسته شدم از اینکه شش ساله با کسی حرف نزدم. خسته شدم از اینکه غم‌هام رو به کسی نگفتم. اما نه، نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم. بتادین رو از جعبه خارج کرد و روی پنبه ریخت و با آرامش روی زخم‌هام کشید که سوزش وحشتناکی کرد. سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و گفتم:

- اسمت چیه؟

فهمیده بود نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم برای همین گفت:

- ترانه.

لبخندی زدم و گفتم:

- اسم قشنگی داری بهت میاد.

لبخندی زد که چال گونه‌اش پیدا شد و گفت:

- اسم تو  چیه؟

دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:

- طوفان.

تای ابروش رو بالا انداخت و با شیطنت گفت:

- بعد مثل اسمت طوفان به پا می‌کنی؟

تک خنده ای کردم و گفتم:

- آره.

پنبه رو توی کاسه انداخت و بانداژی از جعبه خارج کرد و دور دستم پیچوند و گفت:

- مثلاََ چجور طوفانی به پا می‌کنی؟

سرم رو چندبار به صندلی کوبوندم که صداش بلند شد:

- نکن!

نگاهم رو بهش دوختم که با آرامش  به کارش ادامه داد. کلاََ این دختر منبع آرامش بود. بانداژ دیگه‌ای از جعبه درآورد و دور دست چپم پیچوند و پرسید:

- تو نقاشی بلدی؟

به دستم نگاه کردم و جوابش رو دادم:

- آره.

سرش رو تکون داد و خوشحال  سرش رو تکون داد و گفت:

- مسابقه بزاریم؟

نگاهی بهش انداختم که شیطنت توی نگاهش موج می‌زد. ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

- چرا خوشحال شدی؟

در جعبه رو بست و کاسه رو، از روی پاهام برداشت و گفت:

- چون برای روحیه‌ات خوبه. به هر حال من پرستارتم و تا زمانی که خوب بشی باید کمکت کنم مگه نه؟

منتظر جوابی ازم نشد و به سمت حموم رفت. به بانداژ دست‌هام خیره شدم و  زمزمه کردم:

- خوش بحال  من که پرستارم تویی.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

با صدای شکمم آروم سرم رو به سمت راست چرخوندم که صدای خنده‌اش من رو هم وادار به خندیدن کرد. سرش رو تکون داد که موهاش به بغل ریخت. از جاش بلند شد و گفت:

- گرسنته؟

در حالی که محو موهاش بودم خیلی گیج سرم رو تکون دادم. کمی مکث کرد و با چند قدم به در نزدیک شد که به خودم اومدم و گفتم:

- کجا؟

به سمت عقب برگشت و دست به کمر با حرصی آشکار گفت:

-  می‌خوام برم براتون کوفت بیارم نوش جان کنین حله؟

لب‌هام رو جمع کردم و به جاش اخمی روی صورتم نشوندم و گفتم:

- خیر حل نیست، بیا بشین اینجا چیزی نمی‌خوام! 

چشم‌هاش رو ریز کرد و چند قدم به سمت جلو اومد که  سرامیک زیر پاش صدای خیلی  ظریفی ایجاد کرد و از گوش‌های تیز من دور نموند. نگاهم رو به سرامیکی که کمی رنگش از بقیه کدر تر بود دوختم. با بشکن‌های مکرری که جلوی صورتم خورده شد سرم رو تکون دادم و به پرستارم خیره شدم. اخم‌هاش درهم رفت و گفت:

- هی کجایی؟

دوباره نگاهم رو به سرامیک دوختم  و آروم زمزمه کردم:

- چاقو یا کاردک داری؟

با چشم‌های گرد شده  نگاهم کرد و گیج گفت:

- چی دارم؟

اخم محوی بین ابروم نشست و از جام بلند شدم که اون یک قدم عقب رفت. قدش تا زیر چونم بود. روی صورتش خم شدم و گفتم:

- این‌جا یک چیزی هست که باید بفهمم چیه متوجه‌ای؟ اگه چاقو یا کاردک داری زود بیار! 

آب دهنش رو قورت داد و بدون این‌که نگاهش رو از چشم‌هام برداره دستش رو داخل جیب روپوشش فرو برد و چاقوی تاشویی بیرون کشید و به سمت گرفت. تای ابروم رو بالا انداختم و با نیشخند گفتم:

- خانم‌های پرستار از کی تا الان چاقو با خودشون حمل می‌کنند؟

زمزمه کنان گفت:

- از همون موقع‌ای که وارد اتاق شما میشن!

تک خنده‌ای کردم به سمت سرامیک قدم برداشتم. سرم رو بلند کردم و گفتم:

- به چی زل زدی؟ بیا این‌جا! تو پرستار منی باید کمکم کنی.

چند قدم به جلو اومد کنارم زانو زد. تابی به موهاش داد و در حالی که آستین‌های روپوشش رو تا می‌زد  غر- غر کنان گفت:

- آره پرستار یک لواشک بی‌مصرفم که از قضا می‌خواد به جای پرستاری دزدی کنم.

خنده‌ام شدت گرفت. از جام بلند شدم و در رو قفل کردم و برگشتم. دستی لای موهای کوتاهم کشیدم و درحالی که با چاقو ور می‌رفتم گفتم:

- پرستار خانم  مواظب باش این بی‌مصرف یک کاری نکنه آوازه‌ی  با مصرف بودنش همه جا بپیچه.

موهاش رو با حرص محکم کرد و گفت:

- ویز- ویز نکن، شروع کن ببینم می‌خوای چیکار کنی! 

قهقه‌ای زدم که نگاه خیره‌ای بهم انداخت و من در همون حال گفتم:

- انگار تو مشتاق‌تری، می‌خوای تو شروع کن! ها؟

دست‌هاش رو، روی زانوهاش گذاشت و سرش رو بینش پنهون کرد. نفس عمیقی کشیدم و چاقو رو زیر سرامیک بردم. کمی جا به جاش کردم و سرامیک با یک حرکت جدا شد. دست بردم و کنارش زدم که چندتا ترقه داخل یک چاله‌ی سیمانی اونجا بود.

- این چیه؟ همین؟

لب‌هام رو جمع کردم که خنده‌ای به این دخترک کنجکاو و خنگ کنارم نکنم. دست‌هام رو جلو بردم و  ترقه‌ها رو درآوردم و گفتم:

- همون‌طور که می‌بینی این‌ها ترقه هستن البته ما دنبال این نیستیم، اگه می‌بینی این، این‌جا است فقط برای رد گم کنیه.

با چشم‌هایی متعجب گفت:

- عجب! یعنی چی حالا این‌جا که یک چاله‌ی کوچیکه پس چی میگی این واسه رد گم کنیه؟

ترقه‌ها رو کنار پام رها کردم همون‌طور که چاله رو با  سر چاقو می‌کندم گفتم:

- اجازه بده، الان می‌بینی! 

سرش رو تکون داد و کنجکاو چند قدم نشسته جلو اومد که داخل چاله رو ببینه. موهاش جلوی دیدم رو گرفته بود. دستم رو بالا آوردم و شونش رو گرفتم و به سمت عقب کشیدمش که معترض گفت:

- اِه! چی‌کار می‌کنی منم می‌خوام نگاه کنم خب.

قری به گردنم دادم و با جدیت گفتم:

- بشین سر جات از همون‌جا نگاه کن.

مظلوم سرجاش برگشت و بی‌حرف زانوهاش رو بغل کرد و به چاله خیره شد. پوفی کشیدم و به کارم ادامه دادم. حدود هفت دقیقه‌ای در حال کندن بودم و کلی خاک و سیمانی که برام عجیب بود تازه است روی سرامیک‌ها ریختم و بالاخره سر چاقو به چیزی برخورد کرد. نیشخندی زدم و گفتم:

- بالاخره رسیدیم به تهش.

انتظار داشتم مثل چند دقیقه قبل حرف بزنه اما ساکت یک گوشه نشسته بود و غرق در فکر بود ولی نگاهش همچنان به دستم بود. دستم رو جلو بردم و خاک‌ها رو کنار زدم که برق  چیزی نگاهم رو خیره کرد. خا‌ک‌ها رو  پس زدم و با دیدن هفت تا تمام سکه که داخل دستمال سیاهی پیچیده شده بود نیشخندی زدم و بیرونشون کشیدم. سرم رو بلند کردم و به دخترک روبه‌روم خیره شدم و گفتم:

- چته؟

اما جوابی ازش  نشنیدم دستم رو جلو بردم روی دست‌های سردش گذاشتم و متعجب گفتم:

- حالت خوبه؟ چرا دست‌هات یخ زده؟

گیج و رنگ پریده به سمتم برگشت و گفت:

- چیزی گفتی؟

این دختر چشه؟ اخم‌هام رو درهم کشیدم و از جام بلند شدم و  در همون حال  با لحن تندی گفتم:

- بلند شو! 

سرش رو تکون داد و متعجب و آروم از جاش بلند شد و گفت:

- چرا می‌خوای چی‌کار کنی؟

به جای اینکه این پرستار من باشه من باید پرستارش باشم. روی تخت نشوندمش و  به سمت در اتاق رفتم و کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم و در همون حال گفتم:

- همین‌جا می‌نشینی تکون هم نمی‌خوری! 

متعجب نگاهم می‌کرد که در رو بستم و قفلش کردم و کلید رو داخل جیبم گذاشتم. چند لحظه جلو در ایستادم و بعد به سمت  پذیرش حرکت کردم.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۲

از دور نگاهی به پذیرش انداختم و با دیدن پسری که اون‌جا بود نفس راحتی کشیدم و جلو رفتم. پسر با دیدنم با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کرد. سرم رو جلو بردم و در حالی که به یقه‌اش خیره شده بودم گفتم:

- یک لیوان آب قند بهم بده.

گیج و متعجب لب زد:

- چی بدم؟

برای این‌که شک‌ نکنه سالمم صدام رو بردم بالا و با داد گفتم:

- گفتم یک لیوان  آب قند بده مشکل شنوایی داری؟

دستش رو جلو آورد و با آرامش و کمی لکنت گفت:

- باشه- باشه  داد نزن، آروم باش، الان برات میارم! 

مشتم رو، روی شیشه پذیرش کوبیدم و با همون تُن صدا ادامه دادم:

- عجله کن  تا این شیشه رو، روی سرت خراب نکردم.

چند دقیقه بعد پسر با دست‌هایی که می‌لرزید لیوان رو به دستم داد. چشم غره‌ی ترسناکی حواله‌اش کردم به سمت اتاقم قدم‌ تند کردم. کلید رو از جیبم درآوردم و داخل قفل انداختم و در رو باز کردم. وارد شدم  و دوباره در رو قفل کردم و همون‌طور که با قفل ور می‌رفتم گفتم:

- بیا برات آب قند آوردم.

وقتی که صدایی دریافت نکردم به سمت تخت برگشتم و با دیدنش که مظلوم خوابیده لبخند محوی زدم. پس بخاطر خستگی و استراحت‌هایی که نداشته اون‌طوری شده. چند قدم جلو رفتم و آب قند رو، روی زمین گذاشتم. دیروز چندتا مرد اومدن و تمام وسایل اتاق رو به جز تخت  و صندلی رو خالی کردن. الان اتاق دقیقاََ شبیه یک اتاق تیمارستانه. دیوارها با کاشی سفید و زمین هم با سرامیک پوشیده شده بود. از قرار معلوم هم می‌خواستن حموم و دستشویی رو بردارن و به احتمال زیاد من رو به یک اتاق دیگه انتقال می‌دادن.  تنها تخت بود که پرستارم روش با مظلومیت تمام از فرت خستگی بی‌هوش شده بود. کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم. دستم رو جلو بردم و موهاش رو از توی صورت کنار زدم. موهاش واقعاََ زیبا بود. از برخورد موهای نرمش به انگشت‌هام حس قلقلک تمام وجودم رو فرا گرفت. لبخندی زدم و به نوازش موهاش ادامه دادم. دستم  رو پس کشیدم از جام بلند شدم و به سمت چاله رفتم. همون‌طور که خاک‌ها رو توی چاله می‌ریختم زیر لب زمزمه می‌کردم:

- یعنی جریان این هفت تا سکه داخل اتاق من چیه؟ مال کی می‌تونه باشه؟ باید با امید تماس بگیرم.

چاله که پُر شد سرامیک رو سر دادم  و سرجاش  گذاشتمش و با دست خاک‌های دورش رو کنار زدم. از جام بلند شدم و پارچه رو تا کردم و ب زیر تشک تخت گذاشتم. کمی بهش خیره شدم و بعد روی تخت نشستم. یعنی کی این‌جا ایرانیه که هفت‌تا تمام سکه قایم کرده؟ اونم داخل اتاق من! با تکون خوردن چیزی جلوی چشمم حواسم جمع شد و بهش خیره شدم. سوسک کوچولویی روی شکم پرستارم حرکت می‌کرد و اگه می‌فهمید مطمئناً اینجا رو روی سرش می‌ذاشت. آروم دستم رو جلو بردم و سوسک رو گرفتم و تق توی دستم لهش کردم که دل و روده اش به انگشت‌هام چسبید. با دقت به شاخکاری بلندش که آروم تکون می‌خورد خیره شدم. کمی دست و پا زد و بعدش پخ- پخ! بی‌خیال به گوشه‌ای پرتش کردم و انگشتم رو به ملحفه کشیدم و تمیزش کردم. سرم رو پایین آوردم به ترانه خیره شدم. تکونی خورد  و به پهلو چرخید و دستش رو، روی پام انداخت.  دست چپم رو  زیر چونم گذاشتم و به اجزای  صورتش  نگاه کردم. لبخندی زدم و دستم رو جلو بردم و دست‌های ظریفش رو بین دست‌هام گرفتم. گرمای دستش حس نشاطی رو مستقیم  به قلبم می‌فرستاد. نگاهم باز به سمت موهاش کشیده شد و این جمله توی ذهنم نقش بست:

-  دیوانگی که فقط بستری شدن در تیمارستان  نیست.
دیوانگی، گاهی حالِ من پس از تماشایِ رقص گیسوانِ پریشانت،
در دستانِ توانایِ باد است!

(امیررضا لطفی پناه) 

لبخندم عمیق‌تر شد. که با صدای لرزون ترانه لبخندم پر کشید. سرم رو جلو بردم به اصوات نامفهومی که توی خواب ادا می‌کرد گوش سپردم اما چیزی دستگیرم نشد.

 

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Shervin
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖

در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

برگرد، من خوب میشم ...!

رمان-اتاق-۷۲۱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...