رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اتاق ۷۲۱| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


Taraneh.j
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟  

20 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟



ارسال های توصیه شده

#پارت۲۳

تکونی بهش دادم و صداش زدم:

- ترانه پاشو! داری خواب میبینی.

پیشونیش حسابی عرق کرده بود و دستم رو جلو بردم و موهاش رو کنار زدم. بدنش می‌لرزید، همون اصوات نامفهموم رو ادا می‌کرد و من هیچی نمی‌فهمیدم. با داد اسمش رو صدا زدم و محکم تکونش دادم. جیغی کشید و نفس- نفس زنان از خواب پرید. دستم رو جلو بردم و روی شونش گذاشتم و گفتم:

- چیزی نیست خواب بود، آروم باش! 

آب قندی که اول آورده بودم رو برداشتم و به سمتش گرفتم و آروم گفتم:

- بیا این آب قند رو بخور که فشارت بره بالا.

با دست‌های لرزونش آب قند رو ازم گرفت و جرعه‌ای خورد. اخم‌هام رو درهم کشیدم و با انگشت ضربه‌ای زیر لیوان زدم و گفتم:

- گفتم بخور نیاوردم که یک قلپ ازش بخوری.

سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم کرد. اشاره‌ای به لیوان کردم که یک نفس اون رو سر کشید.  لیوان رو به سمتم گرفت و با بی‌حالی گفت:

- بیا بگیر! تموم شد. 

سرم رو تکون  دادم و لیوان رو از دستش گرفتم و کنار تخت گذاشتم. دست‌هام رو توی هم قفل کردم و در حالی که بهشون خیره بودم گفتم:

- چند ساله این‌جا کار می‌کنی؟

کمی عقب رفت و به میله‌ی  تخت تکیه داد و گفت:

-  چهارساله.

سرم رو چندبار بالا و پایین کردم و ادامه دادم:

- از خودت بگو.

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- به چه دلیل؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- پرستار منی پس باید یک چیزهایی ازت بدونم یا نه؟ 

دستی به موهاش کشید و گفت:

- اینم حرفیه. خب ترانه پایدار هستم بیست و چهار سالمه تک فرزندم. ایرانی هستم و چهارساله برای کار و درس اومدم این‌جا و ... 

متعجب وسط حرفش پریدم و به فارسی گفتم:

- یعنی تو ایرانی هستی؟

با چشم‌های گرد شده گفت:

- آره تو هم ایرانی هستی؟

سرم رو تکون دادم و تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- از این به بعد زبون مادری رو پارس می‌داریم.

خنده‌ای کرد و گفت:

- موقعیت خوبیه. خسته شدم از بس انگلیسی حرف زدم.

- خب داشتی می‌گفتی. 

هومی گفت و ادامه داد:

- اوم درسم رو توی دانشگاه این‌جا تموم کردم و با ماهان و ماهک آشنا شدم. چهارساله باهم دوست هستیم و هم رشته‌ایم.

لب‌هام رو جمع کردم و گفتم:

- چه جالب! اون‌ها هم این‌جا کار میکنن ؟

چشم‌هاش رو بست و آره‌ای گفت. صدام رو صاف کردم و گفتم:

- اسم من هم طوفان  ... 

با صدای تق- تق در حرفم قطع شد. اخمی کردم و زیر لب زمزمه کردم:

- شانس نداریم.

ترانه خنده‌ی ریز کرد و من از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. قفل رو چرخوندم و در رو باز کردم و با دیدن امید گل از گلم شکفت. دستش رو گرفتم و کشیدمش داخل و در رو محکم بستم. با چند قدم‌ به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:

- کجا بودی بی‌معرفت؟ چرا نیومدی؟

نفس عمیقی کشید و دستش رو، روی پشتم حرکت داد و با صدایی خش‌دار گفت:

- چون درگیر کارهای شما بودیم.

از بغلش در اومدم و  با اخم محوی گفتم:

- چه کاری؟ مگه انجام نشد؟

پوفی کرد و گفت:

- نخیر انجام نشد. مثل این‌که شما سوتی دادی و فهمیدن سالمی برای همین  یکم پول حرومت کردم ولی بعداََ از حلقومت می‌کشمش بیرون.

با صدای ترانه که با بهت حرف می‌زد و سرپا بود من با نیش باز و امید با نگرانی و تعجب به سمتش برگشتیم:

- یعنی چی که سالمه؟

مشتی به پشتش زدم و با همون نیش باز و دندون‌هایی چفت شده گفتم:

- خراب کردی داداش، بفرماََ برو توضیح بده! 

امید سرش رو به طرفم چرخوند و متعجب گفت:

- این دختره کیه؟

دستم رو، روی پشتش حرکت دادم به سمت جلو هدایتش کردم و گفتم:

- ایشون خانم پایدار هستن پرستار بنده و بهترین مشاور. پرستار خانم ایشونم بهترین دوست، رفیق و برادر منه.

ترانه سرش رو تکون داد و با اخم محوی که صورتش رو جذاب‌تر می‌کرد گفت:

- خوشبختم.

امید هم با اخم همچنینی گفت.

@-Atria-

@Hasti.m

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 24
  • تشکر 2
  • هاها 4

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

#پارت۲۴

با خنده سری از روی تأسف براشون تکون دادم و گفتم:

- چرا انقدر خشک هستین با هم؟ راحت باشین.

امید برزخی به سمتم چرخید و گوشم رو محکم گرفت و گفت:

- چی باشیم با هم؟ نشنیدم یک‌بار دیگه بگو!

دادی زدم  و با خنده و درد گفتم:

- ول کن جون مادرت! گفتم راحت باشین، چیز بدی گفتم؟

دستش رو محکم کشیدم و از گوشم جداش کردم. درحالی‌که گوشم رو ماساژ می‌دادم به سمت تخت رفتم و نشستم.

- آقایون من شما رو با هم تنها می‌ذارم، با اجازه.

چرخید و چند قدم برنداشته بود که صدای من و امید هم زمان بلند شد.

- کجا؟

نگاهی به امید، بعد به من انداخت و با اخم و لحنی سرد گفت:

- کارم تموم شده، لزومی نمی‌بینم  این‌جا بمونم به حرف‌های شما گوش کنم.

دست‌هام رو توی هم چفت کردم و با جدیت گفتم:

- بیا بشین باید یک چیزهایی رو  برات توضیح بدم.

دست به سینه یک قدم جلو اومد و با همون لحن ادامه داد:

- آقای محترم چیزی هم مونده که نگفته باشین؟ همین که سالم هستین و با دوز و کلک وارد این‌جا  شدین خودش  یک موضوع پیچیده است که فکر کنم اگه مطرحش کنم تا چند وقت  درگیرش باشیم. 

گره‌ی اخم‌هام بیشتر شد. از جام بلند شدم و  بهش نزدیک شدم. گردنم رو کمی خم کردم که هم‌قدش بشم، با این‌که جزء قد بلندها محسوب می‌شد؛ اما قدش تا چونه‌ی من می‌رسید.  خیره توی چشم‌هاش شدم و گفتم:

- ببین دختر جون اگه تا الان حرفی نزدم گفتم بچه‌ای و این‌که دختری ممکنه دلت رو بشکنم، وگرنه اگه بخوای اون چیزهایی که شنیدی رو بگی مطمئن باش یا از این در بیرون میری همراه من یا  مستقیم می‌فرستمت سردخونه شیر فهم شد؟

بغض توی چشم‌هاش رو می‌تونستم حس کنم، قلبم فشرده شد، کمی زیاده‌روی کرده بودم. پشیمون  زمزمه‌وار گفتم:

- ببخشید.

عقب‌گرد کردم که نگاهم به امید مبهوت خورد. جلو رفتم و بشکنی جلو چشمش زدم که تکونی خورد و با بهت گفت:

- این... این طوفان نبود، درسته؟

شرم‌زده سرم رو پایین انداختم و در جواب حرفش فقط سکوت کردم. تقه‌ای به در خورد و پشت‌بندش صدای دختری بلند شد:

- خانم پایدار اون‌جایی؟

ترانه که انگار خیلی شوکه بود با  صدای ضعیفی گفت:

- آره این‌جا هستم، برو الان میام.

دستی به  صورتش کشید با نفس عمیقی گفت:

- خیلی‌خب چیزی به کسی نمیگم، فقط ازتون توضیح می‌خوام در غیر این صورت من حاضرم به سردخونه برم تا این‌که یک راز به این بزرگی رو مخفی کنم. با اجازه.

چرخید و قفل در رو باز کرد و از اتاق خارج شد. امید پی‌درپی نفس عمیق می‌کشید. دستم رو روی شونش گذاشتم و آروم گفتم:

- امید خوبی؟

دستش رو بالا برد سیلی محکمی نثار صورتم کرد. دست راستم رو بالا آوردم و روی گونه‌ام گذاشتم و گفتم:

- چرا زدی؟

- زدم که بفهمی نباید با یک دختر که از قضا قراره سه ماه پرستار تو بی‌شعور باشه  این‌طوری صحبت کنی.

و با سرعت از اتاق خارج شد و در رو محکم به هم کوبید. بی‌حرف و آروم به سمت پنجره رفتم سرم رو بهش تکیه دادم.

@همکار ویراستار

@mahdiye11

@Hasti.m

 

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 2

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۵

ترانه:

- اِ اِ میگه می‌فرستمت سردخونه. تو غلط می‌خوری. اصلاً من از این تیمارستان لفت میدم، من این‌جا بمونم به جای پرستاری باید بستری بشم.

ماهان تک خنده‌ای کرد و گفت:

- چی‌ شده مگه؟ چرا انقدر شاکی هستی؟

دهنم رو کج کردم و اداش رو درآوردم و با خشونت گفتم:

- حرف نزن‌ها! سیم‌هام اتصالی کرده بدجور، پرت به پرم بخوره پرپرت می‌کنم.

ماهان متعجب و خندون ادامه داد:

- چرا اون‌وقت؟ مگه من چی‌کارت کردم می‌خوای سر من تلافی کنی؟

دست‌هام رو بالا بردم و موهام رو گرفتم  با جیغ عصبی کَر کننده‌ای محکم کشیدمشون. ماهان جلو اومد و دست‌هام رو گرفت و با داد گفت:

- چی‌کار می‌کنی؟ خل شدی؟

بغض کرده رو زمین نشستم و سرم رو بین دست‌هام پنهون کردم و گفتم:

- آره خل شدم. من نمی‌خوام پرستار اون  روانیِ بی‌اعصاب بشم.

ماهان چند قدم فاصله بینمون رو پر کرد و کنارم روی زمین زانو زد. شونه‌هام رو گرفت و آروم گفت:

- چی‌ شده؟ چرا چیزی برام نمیگی؟ یعنی من برای خواهر کوچولوم انقدر غریبه هستم؟

سرم رو بالا آوردم با چشم‌های اشکی بهش خیره شدم. جلو رفتم و محکم خودم رو توی بغلش انداختم. سرم رو بین دستش و پهلوش پنهون کردم. دستش آروم روی موهام کشیده شد و بعد صداش بلند شد:

- نمیگی برام خوشگل خانم؟

دماغم رو بالا کشیدم و با صدای خش‌داری گفتم:

- نه نمیگم.

دستش به سمت پهلوم رفت و ادامه داد:

- چرا نمیگی؟

لرزی کردم و با بی‌حالی گفتم:

- ماهان دستت رو بردار. تو دیگه نمی‌تونی با قلقلک دادنم ازم حرف بکشی.

من رو از خودش جدا کرد و با غیظ گفت:

- برو اون‌ور به من نچسبی‌ها نکبت. من رو باش می‌خوام آرومت کنم، اصلاً لیاقت نداری.

دستی به چشم‌هام کشیدم و گفتم:

- خوش گذشت  مرخصی.

حرصی گفت:

- خیلی پررویی بخدا. به شیطونِ گفتی زِکی برو من جات هستم.

سرم رو دوباره بین دست‌هام قایم کردم و گفتم:

- آخه نمی‌دونی داشتن خواهر و برادر اون هم هم‌سن خودت چقدر خوبه. 

می‌تونستم لبخند مهربونش رو حس کنم. ماهان بهترین بود. صدای شیطونش بلند شد:

- از چه لحاظ داشتن خواهر و برادر خوبه؟

سرم رو کج کردم و روی دستم گذاشتم و خیره به چشم‌های سیاه شیطونش گفتم:

- مثلاً وقتی ناراحت باشی داداشت بغلت می‌کنه میگه من هستم نگران نباش. وقتی هم خواهر داری می‌تونی باهاش درددل کنی و کلی چیزهای دیگه.

پوکر و غمگین گفت:

- یعنی تو من رو برای بغل می‌خوای؟

روی زانوهام ایستادم و بغلش کردم و گفتم:

- برای همه چیز می‌خوامت. تو  بهترین داداش دنیایی. من چهارسالِ پدرم رو ندیدم؛ ولی تو با رفتارهات، با کارهات بهم فهموندی حتی اگه پدرم رو نبینم تو رو دارم.

دستش بالا اومد و دور شونه‌ام پیچیده شد و بعد صدای گرمش بلند شد:

- تو هم بهترین خواهر دیوونه خودمی. من تو رو از ماهک هم بیشتر دوست دارم.

با شیطنت ازش جدا شدم و گفتم:

- اِ؟ یعنی الان برم به ماهک بگم ماهان من رو از تو بیشتر دوست داره مشکلی نداری؟

تند به سمتم چرخید و گفت:

- غلط کردی. ببین یک کاری می‌کنی همین دوتا شوید روی سرمون هم توسط ماهک کنده بشه؟

خنده‌ی ریزی کردم و کمی ساکت موندم که صدای ماهان بلند شد:

- چی‌ شد؟

لبخندی زدم و گفتم:

- بغل تو مثل بغل بابامه، هم گرمِ هم امنیت داره. شما دو نفر با ماهک و مادرم تنها کسایی هستین که دارم.

دستش جلو اومد و لپم رو گرفت و کشید. کمی بهم خیره شد و خواست چیزی بگه که صدای تقه در بلند شد.بفرماییدی گفت و ماهک آروم وارد اتاق شد و در رو بست. دماغم رو بالا کشیدم و به نگاه چندش ماهان توجه‌ای نکردم. رو به ماهک گفتم:

- چیزی شده؟

آروم و غمگین گفت:

- میشه مرخصی بگیرین بریم بیرون؟

ماهان به کنارش اشاره کرد. در عجبم  ماهانی که دم از تمیزی میزنه حالا چطوری رو زمین نشسته. ماهک جلو اومد و روی زمین پیش ما نشست. دستی به چشم‌هام کشیدم که دیدم واضح بشه و در همون حال گفتم:

- ماهک خانم ما توی چهارسالی که این‌جا بودیم همش چهاربار مرخصی داشتیم اون هم شب‌های کریسمس بود که آخرش کوفتمون می‌شد. حالا چطوری مرخصی میدن؟

ناله‌ای کرد و گفت:

- تو رو خدا برین به  رئیس بگین من پوسیدم این‌جا خسته شدم.

ماهان نگاهی بهم کرد و گفت:

- راست میگه خب تو پارتیت کلفته پیش رئیس، برو بهش بگو شاید برای دو روز مرخصی داد.

سری تکون دادم و از جام بلند شدم و خاک  روی روپوشم رو تکوندم و از اتاق ماهان خارج شدم.

آروم به سمت آسانسور رفتم و  دکمه طبقه هفت رو زدم. کمی منتظر موندم، آسانسور بالا اومد سوارش شدم خواستم دکمه هم‌کف رو بزنم که مردی وارد شد. خودم رو کنار کشیدم و دکمه هم‌کف  رو زدم. انگار که مقصد اون مرد هم همون طبقه بود. سرم رو بالا آوردم و نامحسوس بهش نگاه کردم که خیره نگاهم می‌کرد. این که...

با وحشت گفتم:

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

دست به سینه شد و به آینه‌ی آسانسور تکیه داد و گفت:

- گفتم که از در اتاق رفتی بیرون یا من باهات میام یا میری سردخونه.

سرم رو پایین انداختم و با استیصال گفتم:

- خیالت راحت چیزی به کسی نمیگم.

سرش رو تکون داد و تکیه‌اش رو برداشت. کمی بعد آسانسور ایستاد و ما پیاده شدیم. به سمت اتاق رئیس قدم تند کردم که طوفان شونه به شونه‌ام  شد. با چشم‌هایی گرد شده ایستادم و گفتم:

- کجا؟

تای ابروش رو بالا انداخت و کمی جلوتر ایستاد. سرش رو خم کرد آروم گفت:

- هرجا که پرستارم بره.

دست‌هام رو مشت کردم؛ اما با لحنی آروم که عصبیش می‌کرد، گفتم:

- من پرستار تو نیستم.

@همکار ویراستار

@mahdiye11

@Hasti.m

ویرایش شده توسط mahdiye11
❀ویراستاری | mahdiye11❀

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۶

سرش رو تکون داد و با اخم گفت:

- متوجه نشدم؟ یعنی چی؟

لبخند محو خبیثی زدم و گفتم:

- می‌خوام  بگم من از پس پرستاری تو بر نمیام، بهترِ یکی دیگه پرستارت باشه.

چرخیدم، خواستم به سمت اتاق رئیس برم که دستم از پشت کشیده  و محکم  به سمت عقب پرت شدم. مچ دستم رو گرفت و محکم فشرد و از بین دندون‌هاش غرید:

- تو خیلی غلط می‌کنی! وقتی پرستار من شدی، باید تا آخر پرستار من باشی! در غیر این صورت یک کاری می‌کنم که تو رو هم بستری کنن.

تقلا می‌کردم مچ دستم  رو آزاد کنم. از فشار دستش اشک توی چشمم جمع شده بود. بهش خیره شدم و در حالی که با دستم ور می‌رفتم گفتم:

- همینِ که هست من نمی‌خوام پرستارِ تویِ روانی باشم. ازت متنفرم، ولم کن!

فشار دستش رو محکم کرد که از درد جیغ بلندی کشیدم. تند- تند نفس می‌کشید کمی مکث کرد و با همون فشار دستش که هر لحظه بیشتر می‌شد گفت:

- تو یک دختر لوس و بی‌مصرفی! شده بمیرم نمیزارم پرستار کسی بشی مفهومِ؟

مفهومه‌ی آخرش رو با داد گفت. نمی‌دونم چرا کسی صدای ما رو نمی‌شنید. با دست چپش بازوم رو گرفت و تکونم داد. قطره اشکی روی گونم سُر خورد که از نگاه تیزش دور نموند.  سرم رو تکون دادم و نالیدم:

- ب... باشه، ولم کن!

فشار دستش رو بیشتر کرد، که جیغ دیگه‌ای زدم که با خشونت دستم رو کشید و از به سمت پشت ساختمون برد. کمی دور و برش رو دید زد، به سمت جایی که اصلا دید نداشت رفت. چرا امروز کسی اینجا نیست به من کمک کنه؟ دستم رو کشید و محکم کوبوندم به دیوار که آخی از درد گفتم. جلو اومد و در فاصله سه سانتی صورتم ایستاد. آب دهنم رو قورت دادم و که پیجی به دستم داد؛ صدای ترق شکستن استخون دستم رو به وضوح شنیدم. جیغ بلندتری کشیدم و با گریه گفتم:

- دستم شکست، ولش‌کن، خواهش می‌کنم!

خواست حرفی بزنه که صدای ماهان و پشت بندش ماهک   بلند شد:

- ترانه کجایی؟

- ترانه بیا بیرون کجایی آبجی؟ ماهان مطمئنم اون صدای ترانه بود.

قبل از اینکه  حرفی بزنم طوفان دستش رو بالا آورد و جلوی دهنم رو محکم گرفت. گازی از دستش گرفتم که آخ آرومی گفت و دستش رو پس کشید. فرصت رو غنیمت دیدم و با کوبوندن آرنجم به کنار گردنش  از دستش فرار کردم. چند قدم جلوتر ماهان و ماهک ایستاده بودن و این‌ور و اون‌ور رو نگاه می‌کردن. پشت سرم رو نگاه کردم که طوفان انگشتش رو تهدیدوار برام تکون داد. زبونم رو درآوردم و به سمت ماهان دویدم و صداش زدم:

- ماهان، خوبی؟

ماهان به سمتم چرخید و با رنگی پریده جلو اومد و دستم رو گرفت که آخ آرومی گفتم. نگران گفت:

- چی‌ شد؟

قیافم جمع شد و  به دستم اشاره‌ای کردم که اخم‌هاش  توی هم رفت. صدای متعجب و لرزون ماهک باعث شد بهش نگاه کنم:

- کجا بودی فدات‌ بشم؟  دستت چرا این‌طوری شده؟

دست راستم رو بالا آوردم و لپش رو کشیدم و با لبخندی فیک گفتم:

- پشت ساختمون بودم، صدام زدین هول شدم پام به سنگ گیر کرد. خوردم زمین دستم هم زیرم بود، اینطوری شد.

ماهک آهانی گفت و ادامه داد:

- الان خوبی؟

- بهترم ولی دستم شکسته فکر کنم.

به ماهان که خیره نگاهم می‌کرد و با نگاهش بهم می‌فهموند (خر خودتی)  نگاه کردم و لبخند ژکوندی زدم و گفتم:

- خوبم، نگران نباشین! میرم پیش دکتر دستم رو بهش نشون میدم.

جلو رفتم و جفتشون رو بغل کردم و گونه‌شون رو بوسیدم و سری اون‌جا رو ترک کردم.

***

- یعنی دستم شکسته؟

سرش رو تکون داد و با تأسف گفت:

- آره باید گچش بگیری کی اینطوری دستت رو فشرده؟

از این که  فهمید این ضربه بر اثر فشار بوده کمی خجالت کشیدم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- بیمار اتاق هفتصد و بیست و یک.

با وسایلش جلو اومد کنارم نشست و در حالی که سرگرم گچ گیری دستم بود گفت:

- چرا؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- جولیا تو دوست منی و دکتری بهت میگم اما قول بده به کسی نگی باشه؟

چشم‌هاش رو باز و بسته کرد و با لبخندی زیبا گفت:

- خیالت راحت باشه عزیزم!

پوفی کردم و تمام اتفاق هایی که افتاده به غیر از پیدا کردن اون سکه‌ها و این که طوفان سالمِ رو براش تعریف کردم. وقتی به خودم‌ اومدم که گچ دستم تموم شده بود.

@همکار ویراستار

@mahdiye11

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 4
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۷

تشکری کردم و  بی‌توجه به صدازدن‌های مکرر  جولیا از اتاق خارج شدم و به سمت محوطه رفتم. سرم رو بالا گرفتم، به آسمون صاف و روشن خیره شدم. نفس عمیقی کشیدم و با همون روپوشم به سمت در خروجی رفتم. از تیمارستان خارج شدم و با قدم‌هایی آهسته به سمت پیاده‌روی اون ور خیابون رفتم. چند قدم جلو رفتم که با صدای  بوق وحشتناکی  به خودم اومدم و تا خواستم عقب بکشم بازوم از پشت کشیده شد. چند ثانیه‌ای ای فقط صدای نفس‌های تندی گوشم رو خراش می‌داد. سرم رو بلند کردم با دوتا گوی آبی که خودنمایی می‌کردن  روبه‌رو شدم. سرد شدم، تمام وجودم یخ زد.  بازوم رو از دستش خارج کردم و با همون حالت‌هم گفتم:

- چرا نجاتم دادی؟

کلافه دستی بین موهای خوش‌حالتش که تقریبا بلند شده‌بودن کشید و گفت:

- می‌گذاشتم وسط خیابون پرپر بشی؟

نمکدون، تو شرایط جدی هم باید یک چیزی بپرونه! سری تکون دادم و همون‌طور که به سمت پیاده‌رو می‌رفتم گفتم:

- آقای محترم، به شما مربوط نیست.

جلو اومد و دستم رو گرفت. سریع دستم رو پس کشیدم که لجباز دوباره دستم رو گرفت و آروم گفت:

- چرا باهام لج می‌کنی؟

برخورد دستش به دستم حس شور و شوق خاصی  رو  مستقیماً به قلبم فرستاد. چشم‌هام رو بستم و سرم رو پایین انداختم که ادامه داد:

- قول میدی تا وقتی که از اینجا برم پرستارم تو باشی؟

اخم محوی صورتم رو پوشوند. به دکمه پیراهن سفیدش خیره شدم و گفتم:

- شما دست من رو شکستین انتظار دارین با این وضعیت پرستارتون بمونم؟ خیر جناب! من  می‌خوام  به رئیسمون اطلاع بدم و بگم یک نفر دیگه پرستار شما  بشه. من از پس این مسئولیت بر نمیام.

دستش رو بالا آورد و کنار صورتم گذاشت. چشمام گرد شد و با لحن تندی گفتم:

- داری چیکار می‌کنی؟

بی‌ریا تو چشم‌هام  خیره شد، که کمی خجالت کشیدم. دستی به موهام کشیدم. آروم شروع به راه رفتن کردم. کمی بعد باهام هم قدم شد. زمزمه‌کنان شروع به غرزدن کردم:

- مرتیکه پفیوز،  دنبال من راه افتاده میگه باید پرستارم تو باشی! اصلا تو غلط کردی اومدی اینجا!

پرید وسط زمزمه‌هام و سرش رو جلو آورد و کنار گوشم یواش گفت:

- دارم‌ می‌شنوم چی میگی پرستارم!

بی‌توجه به موهای سیخ شده‌ی بدنم که  باعث و بانیش گربه‌ی روبه‌روم بود، سر جام ایستادم و به دکمه لباسش نگاه کردم و گفتم:

- مهم نیست اتفاقا خوب شد که شنیدین!

- وقتی حرف می‌زنی بهم نگاه کن! دکمه لباسم چیز  جالبی نداره، تو داری با من حرف می‌زنی پس به من نگاه‌کن!

تکونی نخوردم و همون‌طور بی‌حرکت ایستادم، که دستش رو زیر چونه‌م گذاشت و سرم رو بالا آورد. ولی همچنان نگاهش نمی‌کردم. سرش رو کج کرد و با لحن خاصی صدام زد:

- ترانه!

آب  دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:

- دستت رو بکش!

ولی اون بی‌توجه به حرفم بازهم صدام زد:

- ترانه خانم!

تسلیم شدم و نگاهش کردم و آروم گفتم:

- بله مشکوک‌خان؟

تک خنده‌ای کرد و لپم رو کشید دستم رو محکم بین دست‌های بزرگش چفت کرد.  چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:

- چرا دستم رو می‌گیری؟

نگاهش به جلو بود ولی روی صحبتش با من! لبخند محوی زد و پچ-پچ‌کنان گفت:

- به تو مربوط‌نیست کوچولو!

سرجام ایستادم و بهش خیره شدم، که اون هم ایستاد. دستم رو جلو بردم و خواستم گوشش رو بگیرم که مچ  دستم رو تو هوا قاپید و توی جیب شلوارش فرو برد. چشم‌هام هر لحظه ممکن بود خوراک گربه‌های کنارم بشه. پام رو با ناله‌روی زمین کوبیدم و گفتم:

- ولم کن پفیوز! مشکوک چیکار‌کردی گذاشتن از تیمارستان خارج بشی؟ گمشو برو همونجا!

اما اون بی‌اهمیت به حرف‌هام فقط می‌خندید و دندون‌های سفیدش رو به نمایش می‌ذاشت. انگشتم رو توی خط خنده‌ش فرو کردم و با لب‌های آویزون گفتم:

- روآب بخندی!

نفس عمیقی کشیدم، تو فکر فرو رفتم. یعنی چرا این‌طوری می‌کنه؟ نکنه بخواد گولم بزنه بعد پول‌هام رو بدزده؟ این که سابقش خرابه! چشم‌غره خطرناکی براش رفتم که با تعجب بهم خیره شد و من دوباره فکر کردم. یعنی چی؟ نکنه گولم بزنه عاشقش بشم، بعد پول‌هام رو بدزده بره گم‌وگور بشه. ترانه باز خل‌شدی؟ باید نامحسوس از زیر زبونش بکشم ببینم چی می‌خواد.

- ترانه!

سرم رو تکون دادم و با غیض جوابش رو دادم:

- چیه؟

به جایی اشاره کرد و گفت:

- از اون‌ها می‌خوای؟

رد انگشتش رو دنبال کردم و به مغازه عروسک‌فروشی بزرگی رسیدم. وا مگه چقدر از تیمارستان دور شدیم؟ سری برای افکار مزخرفم تکون دادم و  با ذوق به مغازه عروسک‌فروشی خیره شدم، اما با فکر این که پول باهام نیست ذوقم کور شد.

- چی‌شد؟ دوست نداری؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- نمی‌خوام، بیخیال!

@همکار ویراستار

@mahdiye11

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 4
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۸

کمی نگاهم کرد و با مکث گفت:

- تکون نخور تا برگردم.

سرم رو تکون دادم، که با چند قدم بلند از من دور شد. خدایا یک صندلی نازل کن پاهام پودر شد. به سمت چپم نگاهی انداختم و با دیدن صندلی چند قدم جلوتر  خوشحال به سمتش قدم تند کردم و  وقتی رسیدم، روش ولو شدم. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و دست‌هام رو روی شکمم چفت کردم. چند دقیقه‌ای گذشته بود و خبری از طوفان نبود. لب‌هام رو جمع کردم، از جام بلند شدم و به سمت تیمارستان رفتم. دستم رو داخل جیب روپوشم فرو کردم و به شهر رو به روم که به خوبی از این بلندی معلوم بود خیره شدم. پوفی کشیدم، چشم‌هام رو با بی‌حالی روی هم گذاشتم و به دیوار کنارم  تکیه دادم. چند بار چشم‌هام رو باز و بسته کردم اما همه جا برای‌من سیاه بود. وزن دست گچ گرفتم خیلی برام غیرقابل تحمل شده بود. تند- تند نفس عمیق می‌کشیدم اما حجوم مایه‌ی داغی توی دهنم اجازه هیچ فکری  و کاری رو بهم نداد. به سمت جدول دویدم و کنارش زانو زدم و بالا آوردم. با آستین روپوشم دور دهنم رو پاک کردم و  به میله‌ای که کنارم بود و احتمال می‌دادم تابلوِ پارک ممنوعِ تکیه  دادم. با صدای قدم‌های تندی که حس می‌کردم به سمتم میاد سرم رو چرخوندم اما دوباره جلوی چشم‌هام سیاه شد و این‌بار دیگه چیزی متوجه نشدم.

***

طوفان:

جعبه‌ی توی دستم رو جابه‌جا کردم با تعجب به جای خالی ترانه خیره شدم. یعنی چی؟ کجا رفته؟ خوب شد بهش گفتم تکون نخور تا برگردم! شونه‌ای بالا انداختم و از سرازیری پیاده رو پایین رفتم. کمی جلوتر ترانه رو دیدم که به دیوار تکیه داده و چشم‌هاش رو بسته! با دلخوری جلو رفتم و خواستم صداش بزنم که تند به سمت جدول کنار پیاده رو دوید و بالا آورد. شوکه سر جام ایستادم. سرد شدن دست‌هام رو حس کردم. سرش رو بالا آورد و به میله‌ی کنارش تکیه داد. از بهت خارج شدم. جعبه رو گوشه‌ای پرت کردم و با عجله به سمتش دویدم که همون لحظه  بیهوش شد و روی زمین افتاد. دستم رو توی موهام کشیدم و با رنگ پریدگی کنار ترانه نشستم و تکونش دادم و با لکنت گفتم:

- ترانه، پاشو! چت شد؟ بلندشو میگم.

دستم رو جلو بردم و بغلش کردم. گیج‌ و سردرگم وسط پیاده رو ایستاده بودم و نمی‌دونستم چیکار کنم. خانم پیری از کنارمون رد شد که جلوش رو گرفتم و گفتم:

- خانم خواهش می‌کنم به من کمک کنین! من گوشی ندارم حال خانمم بده لطفاً با اورژانس تماس بگیرین. خواهش می‌کنم!

زن با مهربونی و آرامش گفت:

- باشه پسرم، الان زنگ می‌زنم آروم باش!

سرم رو تکون دادم و با استرس به خیابون‌ها نگاه می‌کردم منتظر آمبولانس بودم. چند دقیقه‌ای گذشته بود که با صدای آژیر به سمت خیابون دویدم. آمبولانس جلو پام ایستاد و دو مرد از ماشین پیاده شدن. برانکاردی رو از داخل آمبولانس آوردن،  ترانه رو از بغلم جدا کردن  و روی برانکارد گذاشتن. یکی از پرستارها پرسید:

- چه اتفاقی براش افتاده؟

سرم رو تکون دادم و در حالی که با استرس با انگشت‌هام ور می‌رفتم گفتم:

- نمی‌دونم وقتی رسیدم پیشش کنار جدول عق می‌زد یک‌ دفعه بیهوش شد.

سرش رو تکون داد و فشارش رو گرفت و گفت:

- فشارش پایینه احتمالا مسموم شده یا اینکه از ضعف این‌طوری شده. مشکلی نیست نگران نباشین! یک سُرم براش می‌زنیم و به  بیمارستان  منتقلش می‌کنیم.

نفس عمیقی کشیدم و چندین بار خداروشکر کردم. سریع پیش پیرزن که با نگرانی به پرستارها خیره بود رفتم و دستش رو بوسیدم و گفتم:

- ممنون مادر! خیلی در حقم لطفاً کردین اميدوارم بتونم  جبران کنم.

با لبخند دستی به سرم کشید و گفت:

- مواظب خودتون باشین پسرم کاری نکردم وظیفه بود.

دوباره دستش رو بوسیدم که نگاهم به جعبه افتاد. سریع برش داشتم و با دادن شماره‌ام به اون خانم ازش خداحافظی کردم و سوار آمبولانس شدم.

@همکار ویراستار

@Z sadghinjad

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 4
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۹

انگشت‌هام رو محکم داخل موهام فرو بردم و به چرخیدن داخل اتاق ادامه دادم. اگه برنگردم تیمارستان متوجه میشن نیستم، بعد خر بیار و باقالی بار کن. پوفی کشیدم و به ترانه که بیهوش روی تخت خوابیده بود نگاه کردم. جلو رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم و به قطرات سُرم که آروم- آروم  پایین می‌اومد نگاه کردم. تقه‌ای به در خورد و پرستاری وارد اتاق شد. اخمی کردم که ببخشیدی گفت و به اون سمت تخت رفت. نگاهی به موهای شرابیش انداختم و با غیض گفتم:

- کی مرخص میشه؟

سری تکون داد و چیزی رو نوشت و با ناز گفت:

- کی؟

نفس عمیقی کشیدم و با اخم به ترانه اشاره کردم که خودش رو جمع و جور کرد و گفت:

- با دکترشون صحبت می‌کنم بهتون خبر میدم.

سرم رو تکون دادم که نگاهی به سرم ترانه انداخت و از اتاق خارج شد. پاهام رو روی هم انداختم و دستم رو زیر چونه‌م زدم و به ترانه خیره شدم.  چشم‌هام رو ریز کردم به صورتش خیره شدم. انگار با این کار تموم ویژگی هاش رو کنکاش می‌کردم. آروم و زمزمه کنان گفتم:

- لجباز، یک دنده، حرف- حرف خودشه، زورگو، خودشیفته!

صدایی ضعیف بلند شد، که از گوش‌های تیز من دور نموند:

- خودشیفته خودتی.

نگاهم رو آروم پایین بردم و به سرعت بالا آوردم و گفتم:

- تو بی‌هوشی و زبون‌درازی هم می‌کنی؟

نفس لرزونی کشید و با همون صدای ضعیف گفت:

- فضولیش به تو نیومده اینجا چیکار می‌کنی؟ می‌دونی اگه بفهمن از تیمارستان خارج شدی چیکارت می‌کنن؟

سری با تأسف تکون دادم و گفتم:

- بیا و خوبی کن. چیکارم می‌کنن؟ نهایت یکم شیطنت لازمه که خوراک منِ!

پوزخندی زد و انگشت‌های ظریفش رو روی پیشونیش کشید و گفت:

- خوبی نمی‌خوام. شکنجه‌ت می‌کنن!

با چشم‌های گرد شده صندلیم رو جلو کشیدم و گفتم:

- شکنجه چی؟ کشک چی؟ پشم چی؟ شهیدم می‌کنن؟

خنده‌ای کرد و با نیشخند گفت:

- اون مدیر روانیمون که از بیمارهای بخش ما بدتره قانون گذاشته که اگه تحت هر شرایطی بیمار از اتاقش بدون اطلاع پرستار خارج بشه حدود یک ساعت بهش شوکر وصل کنن.

با بهت تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- شوخی می‌کنی مگه نه؟ اگه بفهمن تو که، نمی‌گذاری بهم شوکر وصل کنن ها؟

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم موقعیت خوبی برای تلافیه!

دندون‌هام رو روی هم سابیدم و با عصبانیت از جام پاشدم و انگشتم رو براش تکون دادم اما حرفی نزدم. دستم رو مشت کردم و روی پشتی تخت کوبیدم از اتاق خارج شدم.

 

***

ترانه:

می‌خاره خدایا! می‌خاره وای- وای! جیغی کشیدم و سرم رو به بالشت کوبیدم که تخت تکونی خورد و به فایل کنار دستم برخورد کرد و پارچ آب شیشه‌ای که روش قرار داشت به چپ و راست افتاد و تق افتاد زمین و هزار تیکه شد.

همزمان در اتاق باز شد و طوفان با کمی مکث وارد شد. دادی کشید و گفت:

- چیکار کردی دیوونه؟

بی‌حرف بهش نگاه کردم و با کمی مکث گفتم:

- برو برای‌من یک چیز دراز بیار.

کمی از خشونتش خوابید و اول با تعجب بعد با شیطنت گفت:

- مثلا چه چیز درازی؟

جیغ دیگه‌ای کشیدم و با گریه گفتم:

- برو بیار دارم دق می‌کنم خارش داره.

لب‌هاش رو جمع کرد و شونه‌هاش شروع به لرزیدن کرد. با جیغ اسمش رو صدا کردم که با همون خنده جوابم رو داد:

- بله؟ خب چی می‌خوای بگو برم بیارم.

خارش داره خدا. ناله‌ای کردم و گفتم:

- سیخ بیار خط کش هرچی هست بیار فقط بدو.

انگار که تازه متوجه منظورم شده باشه از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با سیخ و جارو وارد اتاق شد. سیخ رو به دستم داد و خورده شیشه‌های کف اتاق رو جارو کرد.

- طوفان این تخت و بده بالا.

جلوی تخت رفت و با چرخوندن میله‌ای تختم رو بالا آورد و گفت:

-خوبه الان؟

- آره اون شیشه ها رو سریع جمع کن بیا اینجا بشین!

شیشه‌ها رو سریع جمع کرد و داخل سطل آشغال ریخت دستش رو داخل روشویی که الان متوجه‌اش شدم شست و کنارم نشست و گفت: 

- بفرمایید خانم محترم؟

سیخ رو به دستش دادم و گفتم:

- بگیر این رو بکن تو.

سیخ رو از دستم گرفت و با چشم‌هایی گرد شده و شیطنت گفت:

- کجا بکنم؟

دست راستم رو جلو بردم و تو سرش کوبیدم و با جیغ گفتم:

- دستم می‌خاره زود باش بخارونش!

ادام رو درآورد و سیخ رو داخل گچ دستم فرو کرد و تکونش داد. آخیشی گفتم که چپ- چپ نگاهم کرد  و با حرص گفت:

- خیلی خوش می‌گذره؟

زبون  رو کنار دهنم آویزون کردم با کمی مکث گفتم:

- آره، یکم برو پایین تر کنار آرنجم، عا! آفرین دستت طلا.

سیخ رو از گچ دستم خارج کرد و گوشه‌ای گذاشت و با ابرویی بالا رفته گفت:

- حله؟ راحت شدی؟

نیشم رو باز کردم و به بالشت تکیه دادم گفتم:

- آره عالی بود ممنون.

 

@Z sadghinjad

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 3

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۰

مشتش رو بالا آورد و روی ساق پام کوبید. دردم گرفت اما برای تلافی سکوت کردم و با همون پا لگدی به پهلوش زدم که از تخت پایین پرت شد. لب‌هام رو جمع کردم که چال لپم خود نمایی کرد.  شونه‌هام آروم از خنده‌های ریزم می‌لرزید. دست گچ گرفته‌م رو جلو بردم و سُرم رو خیلی ریلکس از دستم خارج کردم. طوفان از جاش بلند شد خاک روی لباسش رو تکوند و به طرفم اومد. سرم رو با مظلومیت بالا آوردم و تو چشم‌هاش خیره شدم. چینی به دماغش داد و با همون حالت خونسردش دستش رو جلو آورد و با کف دستش مایه‌ی لزجی رو لپم کشید. بهت زده انگشتم رو، روی لپم کشیدم و با دیدن خونِ روی لپم جیغی کشیدم که طوفان شروع به خندیدن کرد. این خونِ کجا بود؟! مال چی بود اصلا؟ نامحسوس سرم رو به طرف شونه‌م خم کردم و به دستش که قطره‌های های خون ازش چکه می‌کرد  نگاه کردم. دستم رو جلو بردم و دستش رو گرفتم. زخم عمیقی کف دستش رو  بریده بود و خون بود که قطره- قطره ملحفه کنارم رو قرمز می‌کرد. اشکم داشت کم- کم در می‌اومد. اوه خدایا شیشه داخل دستش رفته بود. شیشه‌ رو آروم از دستش خارج کردم و گوشه‌ای پرت کردم. سریع ملحفه رو برداشتم و دو نصفش کردم. تاش زدم و دور دستش پیچیدم و ته پارچه  رو به هم گره زدم. اینطوری فایده نداره نیاز به بخیه داره. از جام بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و با داد گفتم:

- پرستار؟ آهای کسی اونجا نیست؟

دختر لاغری بدو- بدو به سمتم اومد و گفت:

- چی‌شده؟

به طوفان که داخل اتاق پوکر ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد اشاره کردم و گفتم:

- دست همراهم بریده زخمش عمیقِ من خودم پرستارم برو برای‌من نخ بخیه بیار!

دخترِ چنان چپ- چپ  بهم نگاه کرد یک لحظه حس این که ارث پدرش رو قورت دادم بهم دست داد. سری براش تکون دادم و با لحن تندی گفتم:

- به چی زل زدی؟ برو بیار نمی‌بینی وضع دستش وخیمه؟ عجله کن وگرنه از کار بیکارت می‌کنم.

با چشم‌های گرد شده چند قدم عقب رفت و آروم باشه‌ای زمزمه کرد. داخل اتاق رفتم و به وسایل داخلش نگاهی انداختم. سمت چپ تخت بزرگ سفید مخصوص بیمارستان که بغل دستش فایلی قرار داشت و پارچی که حالا نبود. ته اتاق هم روشویی بود که کنارش پنجره‌ی بزرگی خودنمایی می‌کرد. به سمت پنجره قدم برداشتم که  جلوی چشم‌هام سیاهی رفت. دستم رو به دیوار گرفتم و بهش تکیه دادم. طوفان جلو اومد و با نگرانی گفت:

- چی‌شد؟ چرا بلند شدی تو هنوز باید استراحت کنی.

دستش رو پس زدم و به سمت تخت رفتم و روش نشستم و گفتم:

- استراحت چیه؟ باید سریع دستت رو بخیه کنم بریم تیمارستان وگرنه!

وسط حرفم پرید و با لحن تندی گفت:

- وگرنه چی؟ یک ساعت به شوکر وصلم می‌کنن؟ بزار بکنن، اما تا وقتی حال پرستار من خوب نشه من پام رو از این در بیرون نمی‌گذارم.

جیغی کشیدم و دستم رو به موهام رسوندم و محکم کشیدم. همون لحظه دخترک سراسیمه وارد اتاق شد و در رو محکم به دیوار کوبید. جیغ دیگه‌ای کشیدم که دخترِ هم با من جیغ کشید. طوفان بود که با دست‌هاش صورتش رو پوشونده بود و قهقهه های آروم می‌زد. تک خنده‌ای کردم و سری از روی تأسف برای خودم تکون دادم. جعبه رو با همون خنده از دخترِ گرفتم که گفت:

- ببین اگه مشکلی پیش بیاد من مسئول نیستم.

سری تکون دادم و از اتاق بیرونش کردم. طوفان رو، روی تخت نشوندم و پارچه‌ی  خونی دور دستش رو باز کردم و گفتم:

- می‌خوام بخیه بزنم زخم دستت عمیقه می‌تونی تحمل کنی یا بگم برای‌تو سِر کننده بزنم؟

سرش رو تکون داد و با صورتی جمع شده گفت:

- سِر کننده بزن!

سرم رو تکون دادم اول سِر کننده‌ای که داخل جعبه بود رو درآوردم و براش تزریق کردم. کمی مکث کردم که بعد زخم رو با بتادین و سُرم خودم که کمی ازش مونده بود شست‌وشو دادم، با کمی مکث شروع به بخیه زدن کردم. وسط‌های بخیه زدن صدای آخ‌های آروم طوفان رو می‌شنیدم، اما مقصر خودش بود. کارم که تموم شد به ده بخیه‌ای که زده بودم نگاه کردم و بانداژ رو دور دستش پیچیدم و گفتم:

- خب این هم تموم شد.

سرم رو بالا آوردم و به طوفان که خیره- خیره نگاهم می‌کرد نگاه کردم. بشکنی جلو صورتش زدم که به خودش اومد و گفت:

- هوم؟

نگاه بدی حواله‌ش  کردم و گفتم:

- کجا سیر می‌کنی؟ بخیه دستت تموم شد بلندشو بریم.

سرش رو تکون داد و روی تخت دراز کشید و گفت:

- بشین حالا یک کم دیگه میریم.

با دهن نیمه باز  که منشأش از پررویی طوفان بود چرخیدم و انگشتم رو به پهلوش فشردم که خنده‌ای از ته گلو کرد و تکونی خورد. عه پس قلقلکی هستی؟ دارم برات عتیقه.

 

@Z sadghinjad

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۱

دستم رو، زیر چونه‌م زدم و بی‌حوصله پاهام رو  که از تخت آویزون بود تکون دادم. آه عمیقی کشیدم که صدای طوفان از جا پروندم:

- چته؟ چرا آه می‌کشی؟

بی‌حال گفتم:

- حوصلم سر میره!

دستش رو از روی چشم‌هاش برداشت و تکیه‌گاه سرش کرد و خیره بهم گفت:

- خب دوست داری چیکار کنی؟

دوست دارم آتیشت بزنم که انقدر ویز- ویز نکنی! به‌تو‌چه. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم.

- می‌خوای تا وقتی دکتر مثلا مرخصت کنه یک کاری کنیم؟

خوشحال از جا پریدم که تخت بالا و پایین شد و من با هیجان گفتم:

- می‌خوای چیکار کنی؟ من هم شریکت کن.

دست راستش رو بالا آورد و  ته ریشش رو خاروند و گفت:

- پایه‌ای  یک کم پرستارها رو اذیت کنیم؟

گردنم رو خاروندم و خبیث گفتم:

- آره ولی چجور اذیتی؟

سرش رو تکون داد نقشه‌ش رو برای‌من توضیح داد. دستم رو مثل پشه‌ای که شیرینی می‌بینه به هم مالیدم و از تخت پایین پریدم و گفتم:

- بزن بریم.

***

- طوفان؟

- هان؟

- سریع برو پرستارها رو صدا کن  تا سرد نشده.

باشه‌ای گفت و از اتاق پذیرش خارج شد. لبخند خبیثی زدم و به شاهکارم خیره شدم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که طوفان با دوتا دختر چشم چرون  و صورتی پر از آرایش وارد پذیرش شد و گفت:

- بفرمایید بشنید روی اون صندلی‌ها تا براتون توضیح بدم.

کمی عقب کشیدم و کنار طوفان ایستادم. دخترها با ناز روی صندلی نشستن. ثانیه‌ای بعد جیغ- جیغ‌کنان از جا پریدن و شروع به فحش های رکیک دادن. دست طوفان رو گرفتم و با دو از بیمارستان خارج شدیم. با سرعت به سمت کوچه‌ای که بغل دست بیمارستان بود دویدیم و با کشیدن سرکی با کمی مکث ایستادیم. نگاهی به طوفان کردم و با مکث زدم زیر خنده. دستم رو به دیوار گرفتم و سرم رو چندبار آروم کوبیدم توش به خندیدن ادامه دادم و بریده- بریده گفتم:

- قیافشون رو... دیدی؟

دستش رو بالا آورد و خاک تو سرتی نثارم کرد و گفت:

- قرار نبود فندک بگیری زیر صندلیشون!

وسط خنده خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:

- گرفتم و تموم شد. ساعت چنده؟

نگاه بدی حواله‌م کرد و گفت:

- من یک بیمارم. به بیمار ساعت میدن؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- وقتی پول تو جیبت هست انتظار داشتم ساعت هم باشه.

خواست حرفی بزنه که با یادآوری چیزی دستش رو محکم توی پیشونیش کوبید و گفت:

- اوه خدا یادم رفت.

دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:

- چی رو؟

با عجله دستش رو تکون داد و گفت:

- همینجا بمون الان برمی‌گردم جایی نری‌ها.

متعجب باشه‌ای گفتم که با چند قدم سریع ازم دور شد. دستی به شلوارم که خاکی شده بود کشیدم و کنار دیوار سر خوردم. دستم رو، روی زانوهام چفت کردم و به ته کوچه‌ که بن بست بود و درخت هایی که شاخه‌ و برگ‌هاشون خیلی زیبا توی کوچه آویزون شده بودن خیره شدم. دیوار سفید  بود جون میداد با اسپری کلی چیز روش بنویسی. ده دقیقه‌ای گذشته بود که طوفان نفس- نفس‌زنان جعبه به دست وارد کوچه شد و با چند قدم بلند کنارم نشست و به دیوار تکیه داد. جعبه رو از دستش قاپیدم و گفتم:

- این چیه؟

نفسی گرفت و آروم گفت:

- بازش کن.

جعبه رو باز کردم و با دیدن هدفون داخلش شگفت  زده  به سمت طوفان چرخیدم و گفتم:

- این... این رو از کجا گرفتی؟ اصلا تو از کجا می‌دونستی من عاشق هدفونم؟

لبخندی زد و در جواب گفت:

- مبارکت باشه.

لبخند بزرگی زدم و تشکری کردم. هدفون رو دستم گرفتم به رمی که داخلش بود خیره شدم.

 

@Z sadghinjad

@Hasti.m

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۲

دکمه کنارش رو فشردم و هدفون رو، روی گوشم گذاشتم. یکم سکوت و بعدش آهنگ ترکی آرومی پخش شد. لبخند محوی زدم و هدفون رو، از روی گوشم برداشتم و گفتم:

- عالی بود ممنون.

پلک‌هاش رو روی هم گذاشت و سرش رو کمی خم کرد. دندون‌هام رو به نمایش گذاشتم و از جا بلند شدم. در حالی که با هدفون ور می‌رفتم که داخل جعبه‌ش   بزارمش  با  بی‌حوصلگی گفتم:

- خب آقای محترم الان تکلیف چیه چیکار کنیم؟

سرش رو تکون داد و نگاهش رو به جعبه دوخت و گفت:

- چی رو چیکار کنیم؟

کلافه از هدفونی که داخل جعبه نمی‌رفت پام رو کوبیدم زمین و با ولوم صدایی بلند گفتم:

- الان چیکار کنیم؟ باید برگردیم تیمارستان وگرنه هم من اخراج میشم هم تو رو به شوکر وصل می‌کنن!

اخم‌هاش درهم رفت. جعبه رو از دستم گرفت و درحالی که راه می‌رفت گفت:

- راه بیفت برمی‌گردیم تیمارستان.

غمگین سری تکون دادم اما اون چون ندید به عقب چرخید و با ابرویی بالا رفته گفت:

- چی‌شد؟

چند بار آروم پلک زدم و گفتم:

- هیچی بریم.

شونه‌ای بالا انداخت و باهام هم قدم شد. پوفی کشیدم و دست‌هام رو به عقب بردم و کشیدم که صدای طوفان بلند شد:

- نکن زشته!

با چشم‌های گرد شده بهش نگاه کردم و گفتم:

- دقیقا چی زشته؟

دست‌هاش رو عقب برد و خواست ادای من رو در بیاره که شاخه درختی که داخل کوچه آویزون شده بود محکم با چشمش برخورد کرد.  دادی کشید و سر جاش ایستاد. چند قدم جلو رفتم و مچ دستش رو گرفتم و با نگرانی گفتم:

- چی‌شد؟ حالت خوبه؟

سرش رو تکون داد و گفت:

- خوبم چیزی نیست فقط چشمم میسوزه.

دستش رو پایین آوردم و به چشمش نگاه کردم. خراش بالای پلکش خودنمایی می‌کرد. با قیافه‌ای مچاله شده دستم رو روش کشیدم که دادی زد و عقب رفت.

- درد میکنه چرا فشار میدی؟

شونه‌هام افتاد و با قیافه‌ای خنثی گفتم:

- من کی فشار دادم؟

انگشتش رو تهدیدوار تکون داد و گفت:

- فشار دادی بحث هم نکن که به نتیجه نمی‌رسی.

چپ- چپ  بهش خیره شدم و به سمت درخت رفتم. به شاخه‌ی خشک شده‌اش  خیره شدم و با کمی مکث شکستمش که چشم نفر بعدی رو کور نکنه. چوب رو آهسته توی دستم می‌چرخوندم و همون‌طور که فکر می‌کردم از کوچه خارج شدم. طوفان باهام هم قدم شد و  در حالی که چشمش رو مالش می‌داد گفت:

- داری به چی فکر می‌کنی؟

نگاه خیره‌ام رو از زمین برنداشتم و به تمرکزم ادامه دادم و گفتم:

- نمی‌دونم مثلا دارم فکر می‌کنم، ولی به چی؟ خدا عالمِ.

ناله‌ای  کرد و گفت:

- این دیگه چی بود خدایا کور شدم.

سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:

- دست بهش نزن بدتر میشه. برگردیم تیمارستان یک نگاهی بهش می‌اندازم.

سرش رو تکون داد و باهم از خیابون عبور کردیم.

***

- کجا بودی میگم؟

- ماهان چرا این‌طوری می‌کنی؟ من برای بیرون رفتنم هم باید از تو اجازه بگیرم؟

- دختره‌ی  نفهم معلومه که باید اجازه بگیری. دِ اگه اون آلِن بی‌شعور می‌رفت به رئیس گزارش می‌داد چی؟

بیخیال شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- مهم نیست همین‌که تو پیچوندیش تا من برگردم جای شَکی باقی نمیزاره.

با عصبانیت جلو اومد و دست‌هاش رو روی میزم گذاشت، به جلو خم شد  و گفت:

- برای من گنده گوزی نکن فهمیدی؟ وگرنه با دیوار پشت سرت یکیت می‌کنم!

اخم‌هام  در هم رفت، اما به احترام این‌که ازمن بزرگتره چیزی نگفتم. سری از روی تأسف برای من تکون داد و از اتاق خارج شد. پوزخندی به وضعیت خراب خودم زدم. از وقتی برگشتیم ماهان پاپیچم شد که کجا بودی دِ آخه به تو چه فضول!

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۳

دستم رو روی  میز گذاشتم   صندلی‌ام رو به عقب هُل دادم. از جا بلند شدم به میزم تکیه دادم و از پنجره به بیرون خیره شدم. در اتاقم سمت راست بود و میزِ ام‌دی‌افم هم وسط اتاق و دوتا مبل راحتی و عسلی هم جلوش، پشتش هم پنجره بزرگی که با پرده‌های قهوه‌ای پوشیده شده بود قرار داشت. ته اتاقم هم روشویی و آب سردکن بود. تپش‌های نامنظم قلبم رو حس می‌کردم. نفس لرزونی کشیدم و به سمت آب سردکن رفتم. لیوانی رو پر از  آب کردم و یک نفس همه‌ش رو سر کشیدم که داخل گلوم پرید. سرفه کنان لیوان رو، روی میزم گذاشتم و پنجره رو باز کردم. کمی که نفسم جا اومد. تکیه‌م  رو به لبه پنجره دادم و به حیاط خیره شدم که چشمم به طوفان خیره شد. روی صندلی زیر درخت نشسته بود و گل پژمرده‌ای رو توی دستش می‌چرخوند. تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کنان گفتم:

- باز هم مشکل جدید!

تکیه‌ام رو از پنجره برداشتم و با برداشتن برگه‌ی روی میزم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق مریض‌هام حرکت کردم.

***

-  مشکلش چیه؟

جولیا به بیمار جدید خیره شد و آروم گفت:

- روز عروسیش رفته عروسش رو از آرایشگاه بیاره یک‌هو ماشین میاد و می‌زنه به دخترِ مغزش کاملا روی آسفالت پخش شده بوده. پسرِ هم اون صحنه رو دیده غش کرده وقتی هم به هوش اومده چند باری اقدام به خودکشی کرده اما جلوش رو گرفتن و در آخرم منتقلش کردن این‌جا!

دستم رو به سرم گرفتم و با قیافه‌ای مچاله شده گفتم:

- اوه خدایا! واقعا صحنه وحشتناکیه!

جولیا سرش رو تکون داد و گفت:

- آره متأسفانه. الان هم سه روزِ این‌جا بستریِ و نه با کسی حرف می‌زنه نه غذا می‌خوره. چندبار هم پرستارها خواستن کمکش کنن بهشون حمله کرده.

سرم رو خاروندم و به یک نقطه خیره شدم و آروم گفتم:

- فقط یک نفر میتونه این پسر رو درمان کنه.

- کی؟

سرم رو تکون دادم و با سرعت از اتاق خارج شدم. بدو- بدو از راه روی طولانی ساختمون گذشتم و به سمت آسانسور رفتم. پی‌درپی دکمه رو فشردم که آسانسور بالا اومد. دکمه‌ی  مورد نظرم رو فشردم و دست به سینه ایستادم.

لگدی به آسانسور زدم و گفتم:

- گمشو بدو پایین دیگه همیشه عین باد میره امروز برای من لاکپشت شده.

آسانسور تکونی خورد و ایستاد، اما در باز نشد. سرم رو به آینه‌ی آسانسور تکیه دادم و پوفی کشیدم. باز هم سقوط! دیگه عادت داشتم هر وقت پام رو داخل این آسانسور بزارم سقوط کنه. تکونی خورد و اول آروم رفت بالا یک‌هو محکم به سمت پایین پرتاب شد. دستم رو به میله گرفتم و ناله‌ای کردم. دوباره و دوباره سقوط کرد. دستم رو به دکمه زنگ خطر رسوندم و دکمه رو زدم. جیغی کشیدم و پشت بندش خندیدم. حس سوار شدن روی ترن هوایی رو داشتم. مردم تو  این موقع گریه می‌کردن من می‌خندیدم. واقعا که! کی به من مدرک پرستاری داده؟ دوباره دکمه رو زدم که آسانسور طبقه هفتم ایستاد و درش آروم باز شد. خنده کنان از اتاقک آسانسور بیرون رفتم که رئیس و نگهبان بخش همراه طوفان  دم در ایستاده بودن و نگران نگاهم می‌کردن. نگهبانمون اخمی کرد و گفت:

- دختره‌ی دیوونه باز تو سوار این آسانسور شدی، خل شدی؟

سرم گیج می‌خورد اما با همون خنده گفتم:

- به‌خدا که خیلی حال میده. آسانسورم لذت می‌بره من سوارش میشم بعدم خودش پیاده‌ام می‌کنه.

رئیس و نگهبان سری با تأسف برای‌من تکون دادن و با گفتن مواظب خودت باش از من دور شدن.

برگشتم و به سمت  پذیرش حرکت کردم که بازوم از پشت کشید شد. هومی گفتم و به طوفان که با نگرانی بهم خیره شد بود نگاه کردم که صداش بلند شد:

- حالت خوبه؟

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • هاها 2

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۴

سرم رو مثل ایموجی تکون دادم و با خنده گفتم:

- آره  توپ توپم!

سری با تأسف برای‌من تکون داد و با کمی مکث گفت:

-  مطمئن نیستم خوب باشی. بیا بریم!

چشم‌هام رو ریز کردم  و گفتم:

- کجا؟

مچ دستم رو گرفت و گفت:

- بیا بریم حرف نباشه خودت میفهمی.

اخم‌هام درهم رفت. دستم رو از دستش خارج کردم و شونه به شونه‌ش راه افتادم.  خسته شدم اون‌قدر از این راه رو عبور کردم. به جای این‌که توی خونه‌ی خودم تو تختم استراحت کنم چهارساله تمام روز رو توی این تیمارستان کوفتیم. دلم یک مرخصی طولانی مدت می‌خواد. سرم رو پایین انداختم و نگاهی به دست گچ گرفته‌م انداختم  که چیزی توی ذهنم جرقه زد. بشکنی زدم و ایستادم و زمزمه‌وار گفتم:

- مرخصی؟ دستم هم که تو گچِ چی از این بهتر؟

خوشحال به طوفان که با تعجب به حرکت‌هام نگاه می‌کرد خیره شدم و گفتم:

- بدو که نباید این مرخصی رو از دست بدم.

و بدون دادن اجازه‌ی حرفی به طوفان از پله‌های کنار آسانسور پایین دویدم.

***

صدام رو صاف کردم و تقه‌ای به در اتاق رئیس زدم. با کمی مکث صدای بفرماییدیش بلند شد. دستگیره رو پایین کشیدم و وارد شدم، و در رو پشت سرم بستم.  سلامی کردم که  رئیس از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و سرش رو بالا گرفت و گفت:

-  سلام چی‌شده؟

سعی کردم در مظلوم ترین حالت ممکن حرفم رو بزنم به دستم اشاره‌ای کردم و گفتم:

- رئیس من دستم داخل گچِ نمی‌تونم به بیمارهام برسم اگه میشه یک چند روز رو به من مرخصی بدین ممکنه؟

با تعجب از جاش بلند شد و گفت:

- ای وای! اصلا حواسم به دستت نبود چیکار کردی دخترجان؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

- کار یکی از بیمارهامِ. نتونستم کنترلش کنم دستم رو پیچوند و شکست.

سرش رو تکونی داد و پشت میزش نشست و گفت:

- امان از این بیمارها!  عیب نداره دخترم امیدوارم زودتر خوب بشی. یک هفته برات مرخصی رد می‌کنم مسئولیت بیمارهاتم نگران نباش به دوتا پرستار خوب میدم.

نگاهی به موهای جوگندمیش انداختم. از این مرد پر ابهت این چهره مهربون که بعد از چهارسال دیدم برای من عجیب و جالب بود. زیر لب به فارسی زمزمه کردم:

-  خدا ازتون راضی باشه!

- از توهم همین‌طور.

لبخندی زدم که یک لحظه به گوش‌هام شک کردم. متعجب به مرد روبه‌روم که ایرانی حرف زد خیره شدم و به فارسی گفتم:

- یعنی شماهم ایرانی هستین؟

تک خنده‌ای کرد و با لهجه‌ای  که داشت گفت:

- بله خانم پایدار. پدرم ایرانی بودن.

لبخند دندون نمایی زدم و شیطون گفتم:

- رئیس راستش رو بگین چرا من چهارساله این‌جام نگفتین ایرانی هستین؟

نگاه چپی حواله‌م کرد و گفت:

- چون اون‌قدر درگیر این تیمارستان و بیمارهاش بودم که یادم رفت بود سه‌تا وروجک که از قضا ایرانی هم هستن و شش طبقه بالاتر از من هستن این‌جان. الان هم سریع برو بیرون وگرنه خبری از مرخصی نیست.

خودم رو جمع و جور کردم و برگه‌ای که طی حرف زدنمون امضا می‌کرد رو از دستش گرفتم و گفتم:

- چشم خیالتون راحت قربان. 

خودکارش رو به سمتم پرت کرد و گفت:

- دِ مگه بهتون نگفتم به من نگین قربان؟

لب‌هام رو جمع کردم و گفتم:

- حالا میشه من بگم؟

لبخند غمگینی زد و نگاهش  رو توی چهره‌ام گردوند و با لحنی غمگین گفت:

- دخترم بهم می‌گفت.  تو هم دقیقا شبیه اونی شیطون و دیوونه.

دلم براش می‌سوخت اما می‌دونستم از ترحم بیزاره برای همین شاکی گفتم:

- دستتون درد نکنه رئیس دیگه من الان دیوونه هم شدم؟ اگه می‌خواین منم برم قاطی بیمارهاتون نظرتون چیه؟

دستی به چشم‌هاش کشید و گفت:

- دیگه زیادی داری حرف میزنی! برو بیرون تا برگه‌ی مرخصیت رو باطل نکردم.

سرم رو براش خم کردم و گفتم:

- چشم ممنون.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۵

دستی به سرم کشید و گفت:

- زنده باشی.

تشکری کردم و با دو از اتاق خارج شدم که دم در طوفان جلوم  سبز شد و هُل شده گفت:

- چی‌شد؟ بهت مرخصی ندادن مگه نه؟

خوشحال مچ دستش رو گرفتم و  به سمت در اصلی کشیدمش. با همون لحن ادامه داد:

- من رو کجا می‌بری؟ ترانه با توام!

- یک لحظه دندون رو کلیه‌هات بزار برات میگم.

ساکت دنبالم می‌اومد. به سمت پشت ساختمون رفتم و کنار درخت  محبوبم ایستادم. طوفان با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و گفت:

- خب بگو دیگه!

خوشحال بالا پریدم که سرم به شاخه درخت خورد. آخی گفتم و دستم رو روی سرم گذاشتم، اما اون‌قدر از این مرخصی خوشحال بودم که با ذوق و درد ادامه دادم:

- به رئیس گفتم دستم شکسته از پس بیمارها بر نمیام اون‌هم یک مرخصی یک هفته‌ای رد کرد!

طوفان دستی پشت سرش کشید و با صدایی آروم گفت:

- شوخی که نمی‌کنی؟

چپ- چپ  بهش نگاه کردم و برگه‌ی مرخصی رو کوبوندم تو سینه‌ش و گفتم:

- بفرما این هم مدرک دیگه چی ویز- ویز‌ می‌کنی؟

برگه رو از روی سینه‌اش برداشت و بهش نگاه کرد. سرش رو بالا آورد و غمگین گفت:

- میری؟

پَ نَ پَ می‌شینم این‌جا به شما بی‌شعورها برسم! معلومه که میرم چهارساله این‌جا بدون هیچ مرخصی عین یک حیوان چهارپایه محترم کار می‌کنم. سرم رو تکون دادم و با ذوق گفتم:

- آره بالاخره خلاص میشم!

- اگه تو بری کی میشه پرستارِ من؟

آها پس بگو درد آقا پرستارشِ، استغفرالله چقدر منحرف زدم. البته من شانسم از بچگی تخم مرغی بود. با غیض نگاهم رو گرفتم و گفتم:

- نمی‌دونم، بعدم تو چطوری بیست و چهار ساعتِ دنبال منی؟ چرا کسی به تو شک نمی‌کنه؟ یک لحظه هم توی اون اتاق کوفتیت نمی‌مونی بعد چطور کسی نمیگه این بیمار کجاست؟ من میرم گزارشت می‌کنم!

راهم رو کج کردم که بازوم رو گرفت و به عقب هولم داد و گفت:

- خیال کردی من وقتی پام رو این‌جا گذاشتم بدون نقشه اومدم؟ نخیر خانم پایدار پول همه چیز رو حل می‌کنه! با یکم پارتی بازی همه چی جور شد. حالا تو می‌خوای من رو گزارش بدی؟ برو ببینم چیکار می‌کنی!

خانم پایدار؟ چه جالب! لبخند محوی زدم و نگاهم رو توی صورتش چرخوندم  و گفتم:

- بله حق باشماست بنده صحنه رو ترک می‌کنم!

  چند قدم ازش دور شدم، اما زمزمه‌ی آرومش رو شنیدم:

- اگه من طوفان باشم نمی‌گذارم از این مرخصی استفاده کنی!

با دو به سمت آسانسور رفتم و سریع سوار شدم و به طبقه خودمون برگشتم. دستی به پیشونیم کشیدم و با مکث از آسانسوری که نمی‌دونم کی به طبقه هفتم رسید پیاده شدم. امروز آخرین روزِ! باید برای یک هفته این‌جا رو توی ذهنم ثبت کنم. سمت راست آسانسور و کنارش پله که به طبقه پایین ختم میشه. ده قدم جلوتر سمت چپ پذیرشِ و از اون به بعد هم سمت راست و هم سمت چپ صد و سه اتاق قرار داره!  که چهارتا از اون اتاق‌ها متعلق به پرستارهاست  و  یکی هم متعلق به مدیر بخشِ که داخل راه روی باریکی که  ساخته شده! اتاق ما چهار نفر سمت راست و اتاق مدیر سمت چپِ و بقیه پرستارهای این طبقه هم  داخل آسایشگاهِ طبقه اول هستن! آخرین اتاق که انتهای سالن قرار داره اتاق هفتصد و بیست و یکِ که ویژه‌ترین اتاق ماست! تمام سطح زمین با سرامیک سفید طرح‌دار که شباهت زیادی به سرامیک های خونه‌ی مادرجون (مادر پدرم) داشت و دیوارها ترکیبی از سفید  و کرمی پوشیده شده بودن. حواسم بود که پام رو روی خط نه‌گذارم. با صدای ماهک دست از آنالیز برداشتم و به سمتش چرخیدم. اشاره‌ای به سالن کرد و گفت:

- چرا این‌طوری به این‌جا خیره شدی؟

لبخند محوی زدم و گفتم:

- یک هفته مرخصی دارم دارم این‌جا رو ثبت می‌کنم!

ماهک ذوق‌زده دست‌هاش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- واقعا؟ اینکه خیلی عالیِ فقط خل و چل چرا این‌جا رو ثبت می‌کنی چهارسال اینجا بودی کافی نیست؟

به در اتاق طوفان خیره شدم و گفتم:

- نمی‌دونم.

سرم رو تکون دادم و ماهک رو بغل کردم و آروم گفتم:

- دلم برای تو تنگ میشه! اگه شد دزدکی بیا بهم سر بزن ولی ماهان رو نیار!

خنده‌ای کرد و مشت آرومی پشتم کوبید و گفت:

- چشم ولی ماهان دق می‌کنه اگه تو رو نبینه!

- خدانکنه ولی خیلی پفیوزِ بهش نگو رفتم مرخصی  باشه؟

با خنده سرش رو تکون داد و گفت:

- باشه برو به سلامت.

گونه‌اش رو بوسیدم، از او خداحافظی کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم.

 

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۶

در اتاق رو قفل کردم و کلید رو داخل جیب شلوارم انداختم. دستی به کت  کوتاهم کشیدم و موهام رو به عقب هدایت کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله‌ها رفتم. حس می‌کردم با هر قدمی که به سمت طبقه پایین بر می‌داشتم قلبم بیشتر فشرده می‌شد. این‌جاست که باید بی‌تفاوت باشم. اما... مگه میشه آدم جاییش درد بکنه  و بهش فکر نکنه؟ قطعا سخته. دستم رو به نرده‌های سفید کشیدم که خاک روشون به دستم چسبید. این تیمارستان مثل سابق نیست. انگار که داره میشه بدترین تیمارستان آمریکا. تمام طبقه‌ها شبیه هم بودن و باعث گیجی آدم می‌شدن. با شنیدن  صدای آروم و  زیبایی اون‌هم از طبقه پایین که فکر کنم طبقه پنجم بود، متعجب پا تند کردم و  به سمت راست خیره شدم.  پسرِ لاغر اندامی روی زمین نشسته بود و با صدایی سوزناک و زیبا آهنگی رو می‌خوند. تموم  کارکن‌های تیمارستان دورش حلقه زده بودن و به صداش گوش می‌دادن و اشک می‌ریختن. چند نفر رو کنار زدم کمی خودم رو جلو کشیدم.  نوزده بیست سالش بیشتر نبود. دستش رو روی  سرش گذاشته بود و میخ‌وند. جلوتر رفتم و کنارش زانو زدم. دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و بی‌توجه به این‌که اون ایرانی نیست به فارسی گفتم:

-  هی پسر چته؟

سرش رو بلند کرد و با چشم‌هایی  که سرخ شده بودن گیج بهم نگاه کرد. پوفی کشیدم و حرف‌ام رو به انگلیسی بازگو کردم. سرش رو پایین انداخت و گفت:

- خواهرم رو بهم برگردون.

دستش رو گرفتم و بلندش کردم. اخم‌هام رو درهم کشیدم و به بچه‌ها که بهم نگاه می‌کردن زل زدم و گفتم:

- به چی نگاه می‌کنین؟ برگردین سر پستتون تا به رئیس گزارش ندادم.

همه بی‌حرف متفرق شدن. خدایا یک  امروز رو می‌خواستم برم مرخصی‌ها خوب گذاشتی تو دستم دمت گرم! به سمت پذیرش رفتم و به یکی از پرستارها که فکر کنم جدید بود گفتم:

- یک اتاق خالی بده.

گیج سرش رو بلند کرد و گفت:

- ببخشید شما؟

عصبی بودم و دوست داشتم به همه بپرم. نفسم رو محکم فوت کردم و گفتم:

- پرستار طبقه هفتم هستم. یک اتاق بده برای این پسر!

سرش رو تکون داد و آروم گفت:

- ببخشید ولی باید کارت پرسنلیتون رو ببینم.

دستم رو محکم به شیشه‌ی پذیرش کوبیدم  که ترک بزرگی برداشت. چقدرم این شیشه محکم بود. دخترِ جیغی کشید و از جاش بلند شد و با همون تن صدا گفت:

- چیکار می‌کنی روانی؟ نگهبان؟

حیف نمیشه با یک دست کاری انجام داد وگرنه خفه کردن این دختر جیغ- جیغ رو خیلی لذت بخشِ! صدام رو بالا بردم و با داد گفتم:

- دِ میگم یک اتاق خالی به من بده چرا نگهبان رو صدا می‌زنی عفریته؟ زود باش تا همین شیشه رو تو سرت نکوبیدم.

نگهبان بدو- بدو به سمتمون دوید و رو به من گفت:

- چی‌شده خانم پایدار؟

به پسر پشت سرم که با تعجب به کارهام نگاه می‌کرد اشاره کردم و گفتم:

- یک اتاق خالی برای این پسر می‌خوام این تازه وارد برای من شاخ شده میگه کارت پرسنلیت رو نشونم بده.

نگهبان اخم‌هاش رو درهم کشید و با کمی مکث رو به دخترِ گفت:

- تو که تازه استخدام شدی یاد نگرفتی قوانین رو نگاه کنی با پرسنل هر طبقه آشنا بشی که دردسر درست نکنی؟

دخترِ سرش رو پایین انداخت و گفت:

- ببخشید دیگه تکرار نمیشه.

سری با تأسف تکون دادم و با همون لحن عصبی گفتم:

- سريعاً یک اتاق خالی بهم میدی وگرنه کاری می‌کنم اخراج بشی متوجه‌ای؟

سرش رو تکون داد و با لکنت گفت:

- ب... بله.

- امری نیست خانم پایدار؟

به سمت نگهبان چرخیدم و با آرامش گفتم:

- عرضی نیست ممنون بابت رسیدگی!

خواهش می‌کنمی گفت و به سمت جایگاهش رفت. روانی نشدم که به لطف پروردگار عزیز اون‌هم نصیبم شد. عصبی با پام روی زمین ضرب گرفتم و به شیشه‌ای  که شاهکارم روش خودنمایی می‌کرد خیره شدم. پناه برخدا یعنی من این همه زور داشتم و بی خبر بودم؟

- اتاق پونصد و دو خالیِ!

دستم رو جلو بردم و گفتم:

- کلید.

کلید رو آروم داخل دستم گذاشت. سرم رو تکون دادم و کلید رو با دست چپم گرفتم و با دست راستم هم مچ دست پسرِ حیران رو گرفتم و به سمت اتاق حرکت کردیم.

- کجا میریم؟

با صدای پسر مجهول به عقب برگشتم و نگاهی بهش انداختم و زمزمه کنان گفتم:

- باید حرف بزنیم.

دادی زد و دستش رو از دستم خارج کرد و گفت:

- من حرفی ندارم فقط اگه می‌تونی خواهرم رو بهم برگردون.

سرجام ایستاد، دستش رو ول کردم و گفتم:

- باید برام توضیح بدی که چه اتفاقی افتاده، تا من بتونم خواهرت رو پیدا کنم مگه نه؟

سرش رو تکون داد و دنبالم راه افتاد. چند قدم تند برداشت و از من جلو زد. نگاهش روی زمین در گردش بود یک‌هو خم شد و شیشه‌ای رو از کنار در یکی از اتاق‌ها برداشت و خیلی ناگهانی روی رگش کشید. بهت زده هینی کشیدم و دستم رو به سرم کشیدم و گفتم:

- خدای من!

رنگ پریدگی صورتم رو حس می‌کردم. نگاهی به اطرافم انداختم و با دیدن آژیر  چند قدم جلوتر سریع به طرفش دویدم و آژیر رو فشردم. صدای گوش خراشش همراه با نوری قرمز داخل سالن پیچید. با اضطراب دادی زدم و گفتم:

- نگهبان مورد اضطراری داریم برانکارد بیار زود باش.

 

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۷

دقیقه‌ای بعد  پرستارهای بیمارستان متودیست که ارتباط مستقیم با تیمارستان ما داشتن،  پسر رو که بی‌جون روی زمین افتاده بود و خون دستش تمام سالن رو پر کرده بود، از روی زمین بلند کردن و با گذاشتنش روی برانکارد سوار آمبولانس شدن و از تیمارستان خارج شدن. پوف کلافه‌ای کشیدم و  دور خودم چرخی زدم. سرم رو پایین آوردم و با دیدن خون کف زمین حالم دگرگون شد. به سمت پذیرش رفتم رو به دختری که پشتش بهم بود گفتم:

- زود بگو نظافتچی بیاد این‌جا رو تمیز کنه.

دختر به سمتم چرخید و با دیدن جولیا متعجب گفتم:

- این‌جا چیکار می‌کنی؟

لبخندی زد و درحالی که با تلفن ور می‌رفت گفت:

- به‌خاطر اون دخترِ که باهاش دعوا کردی منتقلم کردن  این طبقه.

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- چه جالب. باشه حالا بعدا صحبت می‌کنیم فعلا بگو اون‌جا رو  تمیز کنن من باید برم خونه خیر سرم یک هفته مرخصی دارم که این‌طوری دارن گند می‌زنن به روزم!

جولیا سرش رو تکون داد و گفت:

- باشه منم میرم وسایلم رو داخل اتاقم بچینم. بعدا میام بهت سر می‌زنم.

لبخند محوی زدم و با گفتن می‌بینمت از اونجا دور شدم.

*** سه روز بعد:

ماهان:

دادی زدم، لیوان روی میزم رو برداشتم و محکم روی دیوار کوبیدم. سینه‌م از نفس‌های بلند و طولانی‌ای که می‌کشیدم به خس- خس افتاده بود. سرم رو با دست‌هام گرفتم و زمزمه‌وار گفتم:

-  لعنتی چرا بی‌خداحافظی رفتی؟ چرا باهام حرف نمی‌زنی؟

از فشاری که به چشم‌هام می‌اومد می‌تونستم به خون نشستنش رو حس کنم. سرم داشت منفجر می‌شد‌. به سمت کشوی کنار میزم رفتم. درش رو باز کردم و دستم رو به سمت قوطی دراز کردم، اما قوطی خالی بود. کشو رو محکم بستم و نفس پرحرصی کشیدم و زمزمه‌وار گفتم:

- اگه من آدمم کاری نکردم خودت با منت‌کشی بیای پیشم اسمم ماهان نیست.

روپوشم  رو تند از تنم خارج کردم که آستینش از کتف جدا شد. تک خنده‌ای  عصبی کردم و  گفتم:

- امروز زمین و زمان با من لج کردن.

روپوش رو از آستینم جدا کردم و داخل سطل آشغال انداختم و به سمت در رفتم که همون لحظه در باز شد و ماهک وارد شد. با ابرویی بالا رفته گفت:

- کجا؟

با حال‌زار بهش نگاه کردم و چند قدم جلو رفتم و گفتم:

- می‌خوام برم پیش ترانه، توروخدا بزار برم جلوم رو نگیر!

جدی سرش رو تکون داد، اما می‌تونستم نگاه غمگینش رو حس کنم. کمی مکث کرد و گفت:

- ماهان؟ ترانه نمی‌خواد ببینتت. اگه می‌خواست می‌گفت ماهک هر وقت اومدی دست ماهان رو بگیر و با خودت بیار.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم و  با ناله گفتم:

- آخه این نامردی نیست؟ تو هر روز میری پیشش بهش سر می‌زنی بعد من سه روزِ خواهرم و ندیدم این انصافه آخه بی‌وجدانا؟

دستش رو بالا آورد، لای موهام کشید و  سرش رو کنار سرم گذاشت و گفت:

- تموم میشه داداشی. فقط یکم صبر کن!

نیش اشک رو داخل چشم‌هام حس می‌کردم. اما نمی‌خواستم گریه کنم. دست‌هام رو بالا آوردم و ماهک رو محکم بغل کردم و گفتم:

- خوشحالم که خواهری مثل تو دارم  اگه تو نبودی قطعاً منم نبودم.

می‌تونستم اخم‌های درهم گره خورده‌ش رو حس کنم بنابراین قبل از اینکه حرفی بزنه با خنده‌ای غمگین آروم شروع به خوندن کردم:

- اخم‌هات رو وا کن؛ اخم به چهره‌ت نمیاد.

گریه رو بس کن؛ گریه به چهره‌ت نمیاد.

یک‌هو پرید وسط خوندنم و با غیض گفت:

- اتفاقاً اخم خیلی بهم میاد جذاب‌ترم  می‌کنه. گریه هم که نکردم در حال حاضر تو می‌خوای صدای یک حیوان نجیب رو با گریه در بیاری که نمی‌تونی. بعد هم دیگه نخون صدات باعث میشه من وسط دستشویی گیر کنم.

دادی زدم، یقه‌ی روپوشش رو گرفتم و تو هوا آویزونش کردم.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • هاها 3

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۸

ماهک:

دست و پا می‌زدم از دست ماهان خلاص بشم، اما اون محکم یقه‌ی روپوشم رو گرفته بود و با تلفن حرف می‌زد. دست به سینه با اخم بهش خیره شدم که  نگاهی بهم انداخت و با سر گفت چیه؟ صدام رو صاف کردم و سرم رو بردم نزدیک با آخرین توانم جیغ بنفشی در گوش ماهان کشیدم که دستش از یقه‌م جدا شد و من با شتاب روی سرامیک اتاق فرود اومدم. آخی گفتم و دستم رو به کمرم گرفتم.  حس می‌کردم  ستون فقراتم پودر شده. با ناله دستم رو به کاناپه داخل اتاق گرفتم و از جا بلند که صدای ماهان متوقفم کرد:

- ماهک حالت خوبه؟ کجا میری؟

بی‌حرف لنگان- لنگان دستم رو به دیوار گرفتم و به سمت  آسانسور رفتم که ماهان پشت سرم راه افتاد و ادامه داد:

- ماهک با تو هستم کجا میری؟

نگاه چپی حواله‌ش کردم دوباره به روبه‌رو خیره شدم و گفتم:

- به تو مربوط نیست کمرم رو پودر کردی  فضولی هم می‌کنی؟ 

با چشم‌هایی گرد شده بهم خیره شد و گفت:

- ماهک؟ من کمرت رو شکوندم؟ تو خودت در گوشم جیغ زدی منم هُل کردم  از دستم افتادی دیگه. الان من مقصرم؟

می‌دونستم مقصر خودمم، اما کمرم به حدی درد می‌کرد که دوست داشتم ماهان مقصر باشه. روم رو برگردوندم  و بی‌حرف سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه همکف رو زدم که ماهان هم پشت سرم وارد شد. در آسانسور که بسته شد، دستش رو کنار سرم گذاشت و گفت:

- ماهک به من نگاه کن!

نگاهت کنم که چی بشه چشم‌های مامان  و ببینم؟ با یادآوری مامان اشک تو چشم‌هام جمع شد  و درد کمرم رو فراموش کردم. چهارساله نه مامان رو دیدم نه بابا دلم براشون تنگ شده. ماهان دستش رو زیر چونه‌م گذاشت و آروم گفت:

- قربون اشکات برم چرا گریه می‌کنی؟

سرم رو پایین انداختم که قطره اشکی روی دستش چکید. دستش رو روی گونه‌ام کشید و رد اشک‌هام رو پاک کرد و گفت:

- چی‌شده ماهک؟ چرا گریه می‌کنی؟

خواستم بغلش کنم که کمرم تیر وحشتناکی کشید. جیغ خفه‌ای کشیدم و دستم رو روی کمرم گذاشتم که ماهان هل شد و گفت:

- چت شد آخه؟ خدایا عجب غلطی کردم ولش کردم.

هرلحظه درد کمرم بیشتر می‌شد. به حدی رسید که دیگه نتونستم تحمل کنم و بیهوش شدم.

***

ماهان:

نیم ساعت از وقتی که ماهک بیهوش شده می‌گذره. کلافه دستم رو لای موهام بردم و به در بسته اتاقی که ماهک رو داخلش بردن خیره شدم. روی صندلی کنار راه رو نشستم و سرم رو با دست‌هام گرفتم. چند دقیقه‌ای  گذشته بود که جولیا از اتاق بیرون اومد. با عجله از جام بلند شدم و به طرفش رفتم و گفتم:

- چی‌شد حالش خوبه؟

سرش رو تکون داد و گفت:

- یکی از مهره‌هاش یک ترک خیلی ریز برداشته که اون‌هم با کمربندی که بهش سفارش کردم بخره حل میشه. در کل مشکل جدی‌ای وجود نداره ولی مواظبش باش هنوز خطر تهدیدش می‌کنه.

با نگرانی سری تکون دادم و گفتم:

- چه خطری؟!

لبخندی زد و دستش رو روی شونه‌م گذاشت و گفت:

- ماهان نگران نباش گفتم که زیاد جدی نیست ولی تو حواست بهش باشه. نه‌گذار کار سنگین انجام بده برو سه یا چهار روز از رئیس براش مرخصی بگیر همه چی درست میشه توکلت به مسیح!

سرم رو تکون دادم و  تشکر کردم. چند قدم جلو رفتم و تقه‌ای به در زدم که جوابی نشنیدم. در رو آهسته باز کردم وارد اتاق شدم. در رو بستم و به سمت ماهک که چشم‌هاش رو بسته بود قدم برداشتم. پیشونیش رو بوسیدم و بهش خیره شدم که صداش بلند شد:

- بینم تو با اجازه‌ی کی داخل اومدی؟

سرم رو بالا گرفتم و تخس گفتم:

- اجازه‌ی خودم. حالت خوبه؟

چینی به دماغش داد و گفت:

- خوبم. ماهان یک لحظه گوشت رو بیار جلو!

سرم رو جلو بردم و منتظر بودم حرف بزنه که گاز محکمی از گوشم گرفت. دادی زدم و با مشت روی دستش کوبیدم و گفتم:

- ول کن آمازونی گوشم  رو کندی!

آروم گوشم رو ول کرد و ادای تف کردن رو درآورد و گفت:

- چقدر گوشتت تلخه اه حالم بهم خورد. درضمن این هم یک تلافی برای کارت بود.

درحالی که دستم رو روی گوشم می‌کشیدم آروم زمزمه کردم:

- تو حالت خوب باشه من همیشه منتظر تلافی می‌مونم.

لبخندی زدم که مشکوک بهم نگاه کرد.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳۹

طوفان:

بی‌حوصله از تخت پایین اومدم و داخل اتاق چرخیدم. خسته شدم از بس تو این چهار دیواری موندم واقعا دارم دیوونه میشم. فکر کنم سه یا چهار روزِ داخل این اتاق زندانی شدم. فقط سر یک ساعت مشخص غذا میارن و میرن. نه شب مشخصِ نه روز‌! به سمت در رفتم و کلافه چندبار دستگیره‌ی  در رو بالا و پایین کردم، اما از در قفل شده انتظار باز شدن نمیشه داشت. پوفی کشیدم و به اتاق خیره شدم. اتاقی که دیگه نه پنجره داشت نه حموم و دستشویی همه رو با گچ پوشونده  و بعدم موزائیک گذاشته بودن. تنها تخت فلزی  که با تخت ام  دی اف جابه‌جا شده بود وسط اتاق خودنمایی کرد.  اتاق بیست و چهار متری که تماماً با موزائیک و سرامیک‌های سفید پوشیده شده بود. اگه دو دقیقه دیگه اینجا بمونم مطمئناً یک تیمارستانیِ واقعی میشم. سرم رو پایین انداختم و کاوشگرانه دنبال سیخ می‌گشتم، اما مگه تو این اتاق سیخ هم پیدا میشد؟ برق  چیزی نگاهم رو زد. آروم جلو رفتم و سرم رو خم کردم که سیم نازکی لابه‌لای دوتا سرامیک خودنمایی می‌کرد. دستم رو نزدیک سرامیک بردم و گفتم:

- خودشه.

آروم سیم نسبتاً بلند رو از کنار سرامیک بیرون کشیدم. نفسم رو محکم به بیرون هدایت کردم و روی دو زانوهام خم شدم. سیم محکمی بود و کارم رو راه می‌انداخت. همزمان که با سیم ور می‌رفتم نگاهم رو داخل اتاق می‌چرخوندم.  چشم‌هام رو باز و بسته کردم که دیدم کمی بهتر بشه. اون‌قدر با  سیم ور رفتم که از وسط دونصف شد. لبخندی زدم و به سمت در رفتم. سرم رو خم کردم و فوتی داخل قفل در کردم. نگاهی داخلش انداختم و  دوتا سیم رو داخل قفل گذاشتم. کمی باهاش ور رفتم که یکی از سیم‌ها به قفل مرکزی گیر کرد. به سمت راست چرخوندمش و تق، در باز شد. لبخندی زدم و دوتا سیم رو داخل جیب پشتی شلواری که دو هفته‌ای هست تعویضش نکردم گذاشتم. از اتاق خارج شدم و در رو، روی هم گذاشتم. باید یک تلفن پیدا کنم به امید زنگ بزنم وگرنه  این‌جا از تنهایی دق می‌کنم. قدم‌هام رو آهسته برمی‌داشتم. عجیب بود سکوت خوف‌انگیزی توی سالن بود و تنها دوتا پرستار در رفت و آمد بودن. پشت  دیوار قایم شدم و نگاهی به پذیرش انداختم و با قدم‌هایی بلند به اون سر سالن رفتم. سرکی کشیدم و وارد پذیریش شدم. تلفن رو برداشتم و با مکث شماره‌ی امید رو گرفتم. بعد از گذشت سه بوق جواب داد:

- بله؟

از شنیدن صداش انگار که به آرامش رسیده باشم گفتم:

- سلام امید خوبی؟

چند دقیقه صدایی ازش بلند نشد که با اضطراب گفتم:

- امید هستی؟

یک‌هو با داد گفت:

- طوفان تویی؟ این شماره‌ی  کجاست؟

خوشحال ولوم صدام رو پایین آوردم و گفتم:

- آره امید به کمکت نیازم دارم داداش فردا بیا این‌جا!

- باشه.

- منتظرم خداحافظ.

- یاعلی!

تلفن رو سرجاش گذاشتم و سرک ديگه‌ای کشیدم. پاورچین- پاورچین  به  جای قبلیم برگشتم و پشت دیوار قایم شدم که دوتا پرستار پسر از یک اتاق خارج شدن.   به سمت اتاقم قدم تند کردم اما با صدای پچ- پچشون متوقف شدم و گوش‌هام رو تیز کردم:

- اوه  پسر شنیدی امروز خانم پایدار چیکار کرده؟

- نه چی‌شده مگه؟

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط Shervin
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 17
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۰

سرش رو تکون داد و با دست روی شونه‌اش کوبید و گفت:

- پس از دنیا بی‌خبری!

- چی‌شده مگه؟

پسرِ که داشت حرف می‌زد نگاهی به دوطرفش انداخت و با صدایی آروم گفت:

- امروز دخترِ زده شیشه‌ی پذیرش طبقه  پایین رو نابود کرده.

پسرِ متعجب گفت:

- چرا؟

اون‌ یکی با غیض گفت:

- اَه پیتر چقدر خلی تو! مثل این که با یکی از پرسنل جدید دعواش شده، عصبی بوده یک ترک خوشگل روی شیشه‌ی پذیرش به یادگاری گذاشته.

از این حرفش لبخندی روی لبم اومد و توی دلم گفتم:

(پس  پرستارِ من یک دخترِ خشنِ!)

پسرِ که اسمش پیتر بود صداش رو صاف کرد و با اخم محوی گفت:

- گذاشته که گذاشته به من و تو ربطی نداره! درضمن حق نداری پشت سر ترانه غیبت کنی وگرنه من می‌دونم و تو!

اخم‌هام درهم رفت. یعنی چی که اِن‌قدر با ترانه صمیمیِ که با اسم صداش می‌زنه؟ از یک‌طرف  به‌خاطر این که دهن اون پسر رو بست  خوشحال بودم و از صمیمت زیادش با ترانه ناراحت! دست‌هام رو مشت کردم و دیگه نه‌موندم به بقیه حرف‌هاشون گوش کنم. راهم رو کج کردم و با قدم‌های آهسته وارد اتاقم شدم. در رو بستم و بهش تکیه دادم. به‌ یک  نقطه خیره شدم و توی فکر فرو رفتم. تقریبا یک ماه و دوهفته و سه روزِ من این‌جا مثلا بستری شدم! اگه   زودتر کاری رو که به‌خاطرش به این‌جا اومده بودم انجام ندم این‌جا رو به آتیش می‌کشم. نفسم رو محکم به بیرون هدایت کردم و دستم رو داخل موهای لَختم فرو بردم. باید یک سرقت هم از این‌جا انجام بدم. اما، آخه مگه این‌جا چیز با ارزشی هم وجود داره؟ چند قدم  راه رفتم و یک‌هو سرجام ایستادم. با جرقه‌ای که تو ذهنم خورد زمزمه‌وار گفتم:

- وقتی توی اتاق من هفت تا سکه ایرانی پیدا میشه پس حتماً...

لبخند خبیثی زدم و دست‌هام رو به هم کوبیدم. تا وقتی امید بیاد باید با یک چیزی خودم رو سرگرم کنم وگرنه قفل و زنجیر شده از این اتاق بیرون میرم. سرم رو خاروندم و به سمت در رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم و با درِ قفل شده مواجه شدم. این‌هم از مزایای تیمارستان آمریکا! درهاشون بعد از یک بار باز و بسته شدن خودکار قفل می‌شد. اما من توی کارم حرفه‌ای بودم سخت‌ترین و ایمن‌ترین قفل هارو هم باز کردم. پوفی کشیدم و بساط سیخ و سیم رو به راه انداختم. حالا هر کی کنارم بود این حرف رو می‌شنید فکر می‌کرد آره ما از اوناشیم! نیشخندی زدم و از اتاق خارج شدم. به سمت اتاق ترانه رفتم و با قفلش ور رفتم. کمی با دو تا سیم توی دستم بازی کردم و بعد قفل در رو باز کردم.  این هم یکی از فواید  دزد بودن گاهی اوقات واقعا کاربردیِ! وارد اتاق شدم و نگاهم رو سرسری چرخوندم. به سمت میزش رفتم و  با کمیِ زیر و رو کردن سه تا برگه‌ی  لِیتِر (آچار)  و  یک مداد و پاک‌کن که با کلی گشتن پیدا کردم رو برداشتم با سرعت از اتاق خارج شدم  اما، با یادآوری این‌که زیردستی نیاوردم دوباره داخل اتاق رفتم و زیردستی رو برداشتم با عجله  از اتاق بیرون رفتم. نفس عمیقی کشیدم و  برگه‌ها رو زیر لباسم قایم کردم و مداد رو داخل آستینم فرو کردم. باید تا کسی من رو ندیده برگردم داخل اتاقم. به سمت اتاقم حرکت کردم که با دیدن پیتر جلوی در اتاقم یک لحظه نفسم رفت. وای خدایا عجب غلطی کردم از اتاق بیرون اومدم. باید یک کاری بکنم وگرنه... زمزمه‌وار گفتم:

- طوفان فکر نزن یک کاری بکن پسر! عین ماست وایسادی که چی بشه؟

سرم رو تکونی دادم و قبل از این‌که کلید دست پیتر به  قفل درِ اتاقم برسه انگشت‌هام رو داخل دهنم فرو بردم و سوت بلندی کشیدم. پشت دیوار مخفی شدم که صدای پیتر بلند شد:

- کی اون‌جاست؟

صدای قدم‌های آرومش از گوش‌های تیز من دور نموند. هر لحظه صدا نزدیک‌تر می‌شد و من بیشتر خودم رو پشت دیوار مخفی می‌کردم بلکه این هیکل گنده من رو نبینه. نفس لرزونم رو بیرون فرستادم و چشم‌هام رو بستم که...

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۱

 شخصی پیتر رو صدا زد. نفسم رو آروم و لرزون به بیرون هدایت کردم. آهسته سرکی کشیدم و با ندیدن پیتر به سرعت به طرف اتاقم رفت. در رو با همون عملیات باز کردم و پشت سرم بستمش. سریع به سمت تخت رفتم و تشک رو بالا زدم. نگاهی به سکه‌ها انداختم و تند برگه‌ها رو همراه با بقیه چیزهای دیگه  زیر تخت گذاشتم و تشک رو به حالت اولیه‌ش درآوردم. رو تختی رو مرتب کردم و دستی داخل موهای به‌ هم  ریخته‌م کشیدم.  ربع ساعت تو خیالم گذشته بود که صدای چرخش کلید داخل قفل بلند شد. سریعاً به  سمت دیوار رفتم و کنارش ایستادم و آروم  مشت‌های پی‌درپی نثار دیوار  کردم. سرم رو نامحسوس چرخوندم که پیتر غذا به دست وارد اتاق شد. مشت‌هام رو محکم‌تر به دیوار کوبیدم که دستم درد گرفت. آخی که می‌خواست از دهنم خارج بشه رو با  لب‌هام خفه کردم و به کارم ادامه دادم. یک‌هو دادی کشیدم و دستم رو به سرم گرفتم. ظرف غذا از دست پیتر سُر خورد و با صدای بدی به  زمین افتاد. همون‌طور به داد و فریادهای الکیم ادامه دادم که پیتر به سمت در اتاق رفت و چیزی رو زد و دوباره برگشت. زیر بغلم رو گرفت  و به سمت تخت کشوندم. الان موقعیت خوبی برای تلافیِ! همون‌طور که دست و پا می‌زدم من رو رها کنه مشت محکمی توی دهنش خوابوندم که پرستارِ من رو با اسم صدا نزنه. همین‌طور با آه و ناله رو زمین نشستم که به سمتم خیز برداشت و چیزی رو از جیبش درآورد. دکمه‌ای که بغلش بود رو فشرد که صدای جیز- جیزش بلند شد. متعجب به دستش نگاهی انداختم  و با نگرانی از جام بلند شدم. دِ آخه مرتیکه اگه راست میگی بیا دعوا کنیم اون شوک تو دستت چی میگه؟!  لبخند محوی زد و آروم- آروم به سمتم قدم برداشت. خدایا چیکار کنم؟! وای! نگاهی به دستش انداختم و حرصی مشتم رو بالا آوردم و اول توی شکمش بعد پشت  کمرش زدم. خم شد و شروع به آه و ناله کرد. از فرصت استفاده کردم و  شوکر دستی رو از بین دستش بیرون کشیدم. نگاهی بهش انداختم و با داد بلندی اون رو به دیوار روبه‌رو کوبیدم که لاشه‌اش  روی زمین افتاد. دیوانگی هم حال عجیب و خوبیِ! لبخندی از این حس عجیب زدم که چندتا پرستار داخل ریختن. یکیشون به سمتم اومد خواست دستم رو بگیره که با زانو محکم به پشت پاش زدم که عین پِهِن گاو پخش زمین شد. خنده‌ی خبیثی کردم و به اون‌یکی پرستار خیره شدم. پسره لاغر اندامی که خونسرد نگاهم می‌کرد. پیتر که آه و ناله کنان روی زمین نشسته بود به اون پسر لاغرِ اشاره‌ای کرد و گفت:

- رافائل از پسش بر نمیای فقط بگو نگهبان بیاد زنجیر هم با خودش بیاره.

پسرِ که اسمش رافائل بود سرش رو تکون داد. دِ نه دِ اگه از این اتاق خارج بشی که خوش نمی‌گذره! بنابراین قبل از این‌که از اتاق خارج بشه به طرفش دویدم و  یقه‌ی روپوشش رو از پشت گرفتم.  به دنبال میخ نگاهم رو چپ و راست توی اتاق چرخوندم. نیشخندی زدم و به سمت میخی که گوشه‌ی اتاق بود رفتم. رافائل رو، با داد و فریادش از يقه گرفتم و روی میخ آویزون کردم. دستم رو  نمایشی تکوندم. نگاهم به دستبند آویزون از جیبش افتاد، دستبند رو از جیبش درآوردم و بی‌توجه به فحش‌های رکیکی که می‌داد به سمت پیتر رفتم و دست پیتر رو به میله تخت دستبند کردم.  پیتر با دست آزادش روی دماغش کشید و خونی که شاهکار من بود رو پاک کرد و گفت:

- روانیِ مریض! حیف ترانه که به تو رسیدگی می‌کنه.

با شنیدن اسم ترانه انگار که عصب‌های  مغزم فعال شده باشن، با خشم بهش نگاه کردم. روی زانوهام نشستم و فکش رو محکم بین دستم گرفتم و از بین دندون‌های چفت شدم غریدم:

- به تو ربطی نداره که کی چیکار می‌کنه!  یک بار دیگه توی کارهای بقیه دخالت کنی قسم می‌خورم کفن پیچ شده از این‌جا میری بیرون!

اضطراب ته نگاش رو می‌‌تونستم حس کنم اما پرروتر از این حرف‌ها بود، پوزخندی زد و گفت:

- چیه بهت برخورد روانی؟ ترانه مال منِ و من می‌تونم توی کارهاش دخالت کنم. لزومی نمی‌بینم به یک مریض توضیح بدم!

هی پسر آروم باش! اون می‌خواد تورو عصبی کنه وگرنه نسبتی با پرستار تو نداره. رگ کنار پیشونیم نبض‌های محکم می‌زد. نمی‌تونم! نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. داد بلندی از اعماق وجودم کشیدم و با محکم‌ترین مشتم رو توی دهنش خوابوندم. مشت میزدم و عصبی با داد حرف‌هام رو سرش هوار می‌کشیدم:

- تو کی هستی که برای اون دختر تصمیم بگیری ها؟ با چه اجازه‌ای اون رو مال خودت می‌دونی؟

بازوم به عقب کشیده شد اما، من عصبی‌تر از این حرف‌ها بودم. مشت ديگه‌ای توی صورتش کوبیدم و با همون لحن عصبی گفتم:

- یک بار دیگه اسم پرستار من رو بیاری، قسم می‌خورم اون‌قدر می‌زنمت که صدای سگ بدی فهمیدی؟

بی‌حالی خندید. با خندیدنش جِری شدم و مشت ديگه‌ای توی دماغش کوبیدم که کمی نگاهم کرد و بعد بیهوش شد.  نیشخندی  زدم  و از جام بلند شدم که حس کردم چیزی توی گردنم فرو رفت. آخی گفتم و دیگه چیزی متوجه نشدم.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۲

- ترانه؟

ترانه: بله؟

- این چیه تو دستت؟

ترانه: سیبِ دیگه!  نکنه سیب نخوردی؟

- می‌دونم سیبِ فقط چرا انقد قرمزِ؟

ترانه به درختی اشاره کرد و گفت:

ترانه: سیب میوه‌ی  بهشتیِ منم از اون درخت چیدم نمی‌دونم تو هم برو بچین ببین قرمزِ یا نه!

به سمت درختی که ترانه گفت قدم برداشتم و سیبی از شاخه چیدم. سیب کاملا سرخ و زیبا بود و برق می‌زد. کمی بهش خیره شدم و با لبخند به سمت دندونم بردمش که یک‌هو سیب کاملا سیاه و پودر شد. با وحشت بهش خیره شد که دود سیاهی از پودر بین دستم بلند شد و با سرعت داخل گردنم فرو رفت. تیر وحشتناکی کشید که فریادم بلند شد و دیگه چیزی متوجه نشدم.

***

با وحشت از جام پریدم اما، چیزی مانع نشستم شد و روی تخت فرود اومدم.  عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و حالم رو بدتر می‌کرد. سینه‌م از شدت نفس‌های تندی که بابت خوابم دیده بودم به خس-  خس افتاده بود. حتی با یادآوری اون خواب خوف‌انگیز موهای بدنم سیخ می‌شد. کمی که بهتر شدم گَنگ به اطرافم نگاه کردم. اتاقی تنگ و تاریک بدون پنجره و  حتی ورود روزنه‌ی  نور! تنها تختی که دست و پاهام رو با زنجیر  بهش بسته بودن داخل اتاق بود. بوی رطوبت رو زیر دماغم حس می‌کردم. کمی تقلا کردم که گردنم تیر کشید و صورتم جمع شد. نفس های بلند و کشدارم عصبیم می‌کرد. دستم رو محکم کشیدم که زنجیر  به مچ دستم گیر کرد و زخم عمیقی روی دستم به جا گذاشت. دادی زدم و گفتم:

- هی کسی اون‌جا نیست؟ کمک! یکی بیاد نجاتم بده.

کمی بعد صدای زنجیر و قفل از بیرون بلند شد و با مکث در باز شد. نوری که از بیرون به داخل اومد، چشمم رو زد که سریع دستم رو مانع چشمم کردم که صدای شخصی بلند شد:

- چطوری آقای قلدر؟ خوش می‌گذره این‌جا؟

کمی که چشمم به نور عادت کرد با دیدن پیتر حرصی دندونام رو روی هم سابیدم و با خشم غریدم:

- چی از جونم می‌خوای مرتیکه؟

کمربندی که توی دستش بود رو پیچوند و یک قدم جلو اومد و با نیشخند گفت:

-  جونت رو می‌خوام که ان‌قدر چشمت دنبال دخترِ مردم نباشه!

چی می‌شنیدم؟! پرستارِ من از کی برای این مرتیکه مهم شده؟ با عصبانیت هیچی حل نمیشه تنها خودم حرص می‌خورم و این به ضررمِ!  اما، نمیشه؛ نمیشه! عصبی توی جام نیم خیز شدم و  داد زدم:

- چی داری برای خودت زر- زر می‌کنی؟ جرات داره دوباره بگو تا اون زبون بی‌صاحبت رو از حلقومت بیرون بکشم!

درحالی که با کمربندش ور می‌رفت جلو اومد و پوزخندی زد. کمربند رو بالا برد و محکم به ران پام کوبید. فریاد بلندی  زدم که گلوم به درد اومد. سر بلند کردم و  با اخم و خشم بهش خیره شدم که لب باز کرد و گفت:

- به تو ربطی نداره که توی زندگی من چه خبرِ و  از کِی و چه کسی برام مهم‌ترین فردِ شده!

دست‌هام رو به سمتش بردم اما، چون به زنجیر بسته شده بودم توفیری نداشت. سرم رو تکون داد با همون لحن عصبی غریدم:

-  حرف نزن! خفه شو، فقط دعا کن این زنجیرها  رو باز نکنن که اون‌وقت خونت حلاله!

خنده‌ی تمسخر آمیزی کرد و کمربند رو بالا برد و به جایی بین شونه و گردنم زد که دادی از دهنم خارج شد.

- ببین پسر جون تو یک بیمار روانی هستی درسته؟ به پر و پای ترانه نپیچ اون مریض‌هاش رو به چشم مریض میبینه نه کمتر نه بیشتر پس حرف اضافه نزن، و درضمن اختیار باز شدن این زنجیرها دست منِ فهمیدی؟

سینه‌ام مرتب از نفس‌های کشدارم بالا و پایین می‌شد. باید یک کاری می‌کردم نمی‌تونم ساکت بشینم! پوزخند صداداری زدم و با خونسردی گفتم:

- تو هم براش فقط یک دوستی نه بیشتر نه کمتر، شاید اون تو رو به یک چشم دیگه ببینه مگه نه؟

عصبی شد. دندون‌هاش رو با خشم روی هم می‌سابید  و این همون چیزی بود که می‌خواستم. دستش رو بالا آورد و ضربه‌ای  به بازوم و بعد به شکمم زد و درحالی که سعی می‌کرد محکم بزنه گفت:

- فضولیش به تو نیومده!

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۳

نیشخندی زدم و چیزی نگفتم. کمربند رو گوشه‌ی اتاق پرت کرد و با قدم‌های بلند از اتاق خارج شد.  دست‌هام رو شل کردم و روی تخت ولو شدم که گردنم تیر کشید و دادم رو بلند کرد! با صورتی جمع شده سرم رو به سمت راست خم کردم و زمزمه‌وار گفتم:

- آخ خدا یک بلایی سر این بیشعور بیار که بی‌دلیل به من آمپول و کمربند نزنه!

پوفی کشیدم و  تلاش کردم دست چپم رو روی گردنم بزارم که تقریباً موفق شدم. کمی ماساژش دادم که یک چیز برجسته‌ای  توجه‌ام رو جلب کرد. سعی کردم با لمس کردنش بفهمم چیه اما نمی‌فهمیدم! با عجز و صورتی جمع شده چشم‌هام رو بستم و تمرکز کردم. همین‌طور که دستم رو آهسته بالا و پایین می‌بردم حس خارش به تمام تنم مثل یک جریان الکتریسته منتقل شد و شروعی بود برای زخم کردن دستم! نفس‌های عمیق می‌کشیدم که دستم رو با خاروندن زخم نکنم. چون جای زخم‌های قبلی هنوز روی دستم بود. بیخیال اون برجستگی شدم اما نمی‌تونستم گردنم رو درست نگه دارم.  باید خودم رو سرگرم کنم وگرنه این زخم کردن دستم مثل خوره به جونم میفته و اعصابم رو تحریک می‌کنه. نفس عمیقی کشیدم و به دیوار روبه‌روم خیره شدم و توی گذشته‌ام غرق شدم.

 ترم سوم توی دانشگاه آکسفورد  با امید داخل خوابگاه بودیم. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و سالن خوابگاه غرق در سکوت بود. اون‌ شب مثل شب‌های دیگه بی‌خواب شده بودم. تصمیم گرفتم بچه‌ها رو بیدار کنم و  کمی شیطنت به خرج بدیم به هرحال که ما توی دانشگاه معروف بودیم.

با یاد دانشگاه و اساتید لبخند محوی رو صورتم شکل گرفت.

استن و مایک رو بیدار کردم و دست امید خواب‌آلود رو کشیدم و از اتاق بیرون رفتیم. مایک باند بزرگی رو آورد و روی آهنگ مد نظرش استپ کرد. صدای باند رو تا صد بالا برد و همزمان چهارنفرمون جلوی چهارتا از اتاق‌ها کمین کردیم. استن دکمه پلی رو زد که صدای بمب آهنگ همزمان با لگد زدن ما به در اتاق‌ها توی سالن پخش شد. خنده کنان باند رو برداشتیم و از سالن فرار کردیم. اون نیمه‌شب خاطره شد و من فراموش نمی‌کنم که  با چه لذتی از دانشگاه خارج شدم و بچه‌ها رو داخل حوض وسط میدون انداختم. 

از تصور دمای اون آب لرزی به تنم رفت که من رو از خاطرات بیرون کشید و پیتر روبه‌روم ظاهر کرد. نیشخندی زد و گفت:

- هی پسر کجا سیر می‌کنی؟

سطل آب دستش رو روی من خالی کرده بود. پوزخندی زدم و گفتم:

- یک جایی که تو توش وجود نداشته باشی!

خنده‌ای کرد و سطل رو کنار تخت گذاشت. بوی رطوبت اتاق اذیتم می‌کرد و با آبی که روم ریخته شده بود احساس سرما می‌کردم.  به سمت کمربند رفت و  اون رو از روی زمین برداشت و دور دستش پیچوند. خونسرد بهش نگاه کردم و گفتم:

- مطمئنی سالمی؟

با ابرویی بالا رفته و کنایه گفت:

-  آره مثل تو اسیر نیستم.

نیشخندی زدم و به تخت تکیه دادم و بی‌توجه به درد گردنم گفتم:

- تو اگه سالم بودی دلیل این کتک‌کاری‌‌هات رو اون کمربند دستت رو می‌گفتی.

سرش رو تکون داد و با همون لهجه غلیظ انگلیسی درحالی که دست می‌زد گفت:

-  براو! براو! مدرک پزشکی داری؟

پوزخندی زدم و زمزمه‌وار گفتم:

- ما بر معلولان ذهنی هم‌چون شما خُرده نمی‌گیریم!

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۴

خواست حرفی بزنه که در باز شد و شخصی سراسیمه وارد شد گفت:

- پیتر زود باش باید از اینجا بری رئیس داره کل تیمارستان رو دنبال این طوفان می‌گرده. 

پیتر بیخیال شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- بزار بگرده!

پسرِ وسط حرفش پرید و با نگرانی و خباثت گفت:

- می‌دونم برات مهم نیست ولی من به فکرتم، رئیس گفته اگه پیداش کردم که هیچ اگه پیداش نکردم بفهمم کار کی بوده به صد وُلت شوک و پنجاه ضربه شلاق با آب یخ مجازاتش می‌کنم. تو که این رو نمی‌خوای مگه نه؟

پیتر رنگ پریده سرش رو تکون داد و زمزمه‌وار گفت:

- نمی‌خوام این‌بار هم اون مجازات لعنتی رو تجربه کنم.

با تای ابروی بالا رفته به پیتر و ترسش خیره شدم. مگه چه اتفاقی افتاده که قبلا این مجازات رو تجربه کرده؟ با صداش از افکارم بیرون پریدم و به کارهاش که با هُل انجام می‌داد نگاه کردم. دادی زد و گفت:

- هی عجله کن باید سریع‌تر این رو یک جایی ول کنیم!

اون‌یکی پسرِ سرش رو تکون داد و کمی بعد خبیث به من زل زد و رو به پیتر گفت:

- پیتر اگه بره بگه تو این‌جا زندانیش کردی چی؟

پیتر حرصی دندون‌هاش رو روی هم سابید و با خشم غرید:

- مهم نیست یادت که نرفته چند روز پیش چه بلایی سر ما آورد مگه نه؟

پسرِ سری تکون داد و انگار که خیالش از بابت چیزی راحت شده باشه دست و پام رو باز کرد. چند روز؟ معلومه دیگه وقتی داخل یک اتاق نمور و تاریک زندانی باشی از همه جا بی‌خبر میشی. با فکر این‌که دو روز گذشته و ممکنه  الان مرخصی ترانه تموم شده باشه خوشحال لبخند محوی زدم که با درد گردنم داد بلندی کشیدم که توجه‌ اون دوتا بهم جلب شد. پسر جلو اومد و درحالی که به گردنم دست میزد با نگرانی گفت:

- پیتر چیکارش کردی پسر؟ رئیس این رو ببینه بفهمه کار تو  و اون ستا دیوونه بوده دخلتون رو میاره.

سرش رو عصبی تکون داد و مشتی به تخت زد و با داد گفت:

- به درک ندیدی با ما چیکار کرد؟ تمام بیمارها اگه حمله وحشیانه داشته باشن به شوک وصل میشن این قانون رو که یادت نرفته ها؟

پسرِ سرش رو تکون داد چشمکی به من زد و درحالی که زیر بازوم رو می‌گرفت با استیصال  گفت:

- پسر گور خودت رو کندی! فقط مواظب باش.

دستم رو گرفت و بی‌حرف از اتاق خارج کرد. نفس عمیقی کشیدم و چشم‌های نیمه‌بازم رو به سختی مالش دادم. نگاهی به اطراف انداختم که برای من آشنا اومد. به سمت راست پیچید و از چند پله بالا رفتیم و بعد... طبق حدسی که زدم من پشت ساختمون توی یک زيرزمين  زندونی شده بودم. یک قدم برداشتم که استخون پام صدای  بدی داد و زمین خوردم. دادی زدم و دست زخم شده‌م رو روی پام گذاشتم. صورتم از درد طاقت‌فرسایی که داشت جمع شد. پسر روی زانو خم شد و دستش رو روی شونه‌م گذاشت و گفت:

- چی‌شد؟ حالت خوبه؟

حالم خوبه؟ مگه کوری نمیبینی پام شکست! با همون صورت جمع شده چپ- چپ  بهش زل زدم و گفتم:

- اگه خوبه پس چرا من الان روی زمین نشستم آه و ناله می‌کنم؟

شونه‌ای بالا انداخت و با نیشخند گفت:

- گفتم شاید نقشه کشیدی.

با این حرفش حرصی دستم رو، به دیوار گرفتم و با درد از جام بلند شدم. با کمک دیوار آروم شروع به راه رفتن کردم که صدای دختری من رو از جا پروند:

- ماهان اون‌جا چیکار می‌کنی؟

دخترِ دیدی به من نداشت اما، من می‌تونستم چهره‌ی غمگین و اخموش رو ببینم. پسر که اسمش ماهان بود به من اشاره‌ای کرد و گفت:

- اومدم طوفان رو از چنگ پیتر درآوردم.

دختر متعجب و خوشحال  به جلو سرکی کشید و گفت:

- کو کجاست؟

از پشت درخت بیرون اومدم که هینی کشید و عقب رفت. سرم و پایین انداختم و آروم سلام کردم که با کمی مکث و نگرانی گفت:

-  چرا اینطوری شدی؟

متعجب سرم رو بالا آوردم و گفتم:

- چطوری؟

دستش رو داخل موهای بلندش فرو برد و درحالی که به من زل زده بود زمزمه‌وار گفت:

- خدای من! اگه ترانه بفهمه  اون‌قدر پوستمون رو می‌کنه که به اون قسمت‌های صورتی رنگمون دست پیدا کنه.

صورتم رو با خنده و غیظ به طرف ماهان که چپ‌چپ  به اون دختر نگاه می‌کرد برگردوندم. کمی مکث کرد و به طرفم چرخید نگاهی کنجکاو به صورتم انداخت و گفت:

- به حرف‌هاش گوش نده وگرنه دو روزه از دستشون خل میشی.

سرم رو تکون دادم و یک قدم به جلو برداشتم که صدای دخترِ متوقفم کرد.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 16
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۵

- هوی کجا میری؟ من جوونم آرزو دارم  نمی‌خوام به دست ترانه زنده به گور شم.

دستم رو به گوشه‌ی لبم کشیدم که خنده‌م نگیره. ترانه چه ابهتی داره! صدای ماهان با خشم بلند شد:

- ماهک درست حرف بزن مگه نگفتم بدم میاد میگی هوی؟ یک‌بار دیگه این‌طوری حرف بزنی به جای ترانه خودم تنبیهت می‌کنم.

به سمت دخترِ ‌ که اسمش ماهک بود برگشتم و خواستم چیزی بگم که دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

- همینه که هست می‌خوای بخواه نمی‌خوای به سلامت!

چشم‌های گرد شده‌ی ماهان دیدن داشت.  دست‌هاش رو مشت کرد و به سمت ماهک خیز برداشت و گفت:

- وایسا ببینم ور پریده، من به سلامت؟ باز اون ترانه چه جادو جنبلی روت انجام داده؟!

لبم رو به دندون گرفتم  و  خنده‌م رو قورت دادم اما، ماهان دست بردار نبود چند قدم جلو رفت و طی یک حرکت ماهک رو تو بغلش گرفت و گفت:

- بیا این‌جا ببینم دختره‌ی دیوونه، چرا ان‌قدر تو پررویی؟

ماهک روش رو برگردوند و با  حالت قهر گفت:

- به داداشم بردم. الان‌هم برو کنار باید برم پیش  مریض‌هام!

ماهان سرش رو جلو برد و گونه‌ی  ماهک رو بوسید و گفت:

- چشم‌ خواهر بدترکیبم برو پیش اون گوریل انگوری یکم چیز بهت آموزش بده بعد بیا سر من خالیش کن باشه؟!

لبخند محوی از این همه صمیمیت بینشون رو لبم نشست که ماهک با چشم‌های گرد شده مشت محکمی به سینه‌ی ماهان زد و با بهت گفت:

- به ترانه میگی گوریل انگوری؟!

ماهان سرش رو بالا برد و با چشم‌هایی ریز شده به آسمون خیره شد و سوت زنان دستش رو پشتش چفت کرد و از کنار ماهک رد شد. ماهک بعد از چند ثانیه که به خودش اومد جیغی کشید و دست ماهان رو که زیاد ازش دور نشده بود کشید و به عقب هلش داد. لگدی به ساق پاش زد و موهاش رو کشید و با جیغ گفت:

- به کی گفتی گوریل انگوری؟! حالا که این‌طور شد این گوریل انگوری عزیز رو می‌ندازم به جونت. مواظب طوفان باش بای- بای!

لبخند خبیثی تحویل ماهان داد و با قدم‌های بلند از پشت ساختمون خارج شد. لنگان- لنگان به سمت ماهان رفتم و کنارش زانو زدم و گفتم:

- حالت خوبه؟

ماهان در حالی که با صورتی جمع شده ساق پاش رو گرفته بود سرش رو به علامت نه بالا انداخت و با کمی مکث و درد گفت:

- به‌خدا این وحشی نبود ساکت بینمون ماهکِ نمی‌دونم این یک هفته ترانه چی بهش گفته که صد و هشتاد درجه عوض شده!

تک خنده‌ای کردم و از جام بلند شدم. دست چپم رو به دیوار گرفتم و دست راستم رو به سمت ماهان دراز کردم. دستم رو گرفت و با درد بلند شد. مشتم رو جلو بردم و با نیشخند گفتم:

- بزن قدش که جفتمون شل شدیم!

خنده‌ای کرد و مشتش رو به مشتم کوبید.

@همکار ویراستار

@Hasti.m

@Z sadghinjad

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۶

کمی تو اون حالت موندیم که کم‌- کم  لبخندم جمع شد. دستی به ته ریشم که از حد معمول بلندتر شده بود کشیدم و گفتم:

- خب الان باید چیکار کنیم؟

ماهان در حالی که به دیوار تکیه داده بود و دستش رو روی پاش می‌کشید گفت:

- چی رو چیکار کنیم؟!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- الان باید بریم کجا و این‌که چه توجیهی برای این چند روز نبود من دارین؟!

چشم‌هاش رو ریز کرد و با مکث گفت:

- کجا رو فعلا نمی‌دونم چون اول باید از زیر دست ترانه ردت کنیم اما، توجیه یک پسری اومد اسمش چی بود؟ آها امید فکر کنم اون اومده بود گفت که طوفان رو می‌خوام انتقال بدم به یک جای دیگه رئیس کلی سرش داد و بی‌داد کرد و گفت چطوری میتونی بدون اطلاع یک بیمار رو از تیمارستان خارج کنی؟ امید هم برگشت گفت که ترانه خبر داشته و خودش یک برگه‌ای رو امضا کرده اما، یادش رفته به رئیسمون بگه و الان‌هم طوفان پیش اونه و بنابراین قائله ختم شد.

با شنیدن اسم امید گوش‌هام تیز شد. نگران گفتم:

- امید این‌جا بوده؟! پس...

ماهان وسط حرفم پرید و در حالی که سعی می‌کرد راه بره با صورتی جمع شده گفت:

- آره دیگه اومد این‌جا بي‌چاره کلی دنبالت گشت. کم مونده بود از نگرانی دق کنه. احتمالا تا الان دخترها خبرش کردن این‌جا بیاد.

نفس حبس شده‌ام رو با لبخند بیرون فرستادم که یک لحظه به خودم اومدم و لبخندم محو شد. من الان باید مثل دیوونه‌ها رفتار کنم درحالی که عین ماست وارفته  این‌جا ایستادم با ماهان عادی حرف می‌زنم و...

ماهان وسط افکارم پرید و با نیشخند گفت:

- می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی نمی‌خواد عین دیوونه‌ها باشی اگه اون دعوا رو راه نمی‌انداختی فکر نمی‌کردم که سالم باشی، تا این‌که یک  روز اتفاقی از در اتاق ترانه رد شدم داشت با ماهک حرف می‌زد منم که کنجکاو گوش ایستادم و از لابه‌لای حرف‌هاش فهمیدم تو سالمی می‌خواستم برم به رئیس بگم اما، ترانه داشت ماهک رو قسم می‌داد که به کسی حتی به منم نگه منم وانمود کردم  از سالم بودن  تو خبر ندارم.

تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

- بچه زرنگی هستی خوشم اومد.

لبخند محوی زد و چیزی نگفت. تقریبا به ساختمون نزدیک شده بودیم که یک موجود عجیب  با سرعت بهم تنه زد و به سمت ماهان رفت. کج شده با بهت برگشتم و به ماهان که شکه ایستاده بود و به اون موجود عجیب که دخترِ ریزه میزه‌ای  بغلش کرده بود و گریه می‌کرد زل زدم.

از بهت خارج شدم و با اخم محوی سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

- جریان چیه؟

ماهان  آروم سرش رو به چپ و راست تکون داد و درحالی که دستش رو، روی موهای فندقی رنگ دخترِ می‌کشید گفت:

- یکی از بیمارهامِ  چیزی نیست.

@همکار ویراستار

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴۷

با همون اخم سرم رو تکون دادم و دست به سینه به دخترک که چیزی رو زیر لب زمزمه می‌کرد خیره شدم. پوستی گندم گون با کک و مک‌های خیلی محوی که روی دماغ و کمی از گونه‌ش رو پوشش داده بود صورت گردش رو با نمک نشون می‌داد.  سرش رو بین بازو و پهلوی ماهان مخفی کرد و با لهجه‌ی غلیظ انگلیسی گفت:

- مگه قرار نبود مامانم رو برام بیاری؟! کجاست؟!

ماهان سرش رو بالا گرفت نفسش رو آهسته بیرون داد. دختر رو از خودش جدا کرد و جلوش زانو زد. بازوهاش رو گرفت و گفت:

-  کتی مادرت نمی‌خواد تو رو ببینه. من  و دوست‌هام بارها باهاش تماس گرفتیم اما یا جواب نداده و یا اینکه موقع جواب دادن گفته که نمی‌خواد تو رو ببینه.

کتی بغض کرد آروم رو زمین نشست. لباس آبی که تنش بود؛  روی بازوهاش، کمرش و سر شونه‌ش جای چند لکه‌ی بزرگ خون خودنمایی می‌کرد. حالا که روبه‌روم نشسته بود میتونستم جای یک زخم عمیق رو از کنار پیشونیش تا روی چونه‌ش رو هم ببینم.  سرش رو بین  دست‌هاش گرفت و خودش رو تند- تند به چپ و راست تکون می‌داد. خنده‌ای کرد و  با نفس تنگی غمگین گفت:

- مامانم گفته من و نمی‌خواد؟! اون... اون خیلی...

ماهان هُل وسط حرف‌هاش پرید و درحالی که یک نگاه به ساعت مچیش و یک نگاه به کتی می‌انداخت گفت:

- کتی آروم باش... نفس عمیق بکش آروم باش دختر الان باز حالت بد میشه مجبوریم  ماسک اکسیژن رو، روی صورتت بزاریم!

کتی قطره اشکی از چشمش پایین چکید و درحالی که   با اون چشم‌های کشیده‌ی عسلیش به ماهان زل می‌زد با جیغ گفت:

- میدونی چیه؟  اون زن مادر من نیست، که اگه بود من و اینجا نمی‌ذاشت...

ماهان بازوهاش رو گرفت و بلندش کرد و با صدایی آروم گفت:

- کتی می‌خوای با ترانه حرف بزنی؟

کتی با گریه سرش رو تند- تند تکون داد. ماهان سرش رو چرخوند و انگار که دنبال شخص خاصی می‌گرده چشم‌هاش رو ریز کرد و بعد با کمی مکث دستش رو توی دهنش برد و سوتی کشید، و پشتبندش با صدای بلندی گفتی:

- مگی بیا اینطرف!

کمی بعد دختری قد بلند با عجله به طرفمون دویید و درحالی که نفس- نفس می‌زد  گفت:

- چی‌شده؟

ماهان به کتی اشاره‌ای  کرد و گفت:

- کتی و ببر پیش ترانه بگو اول باهاش صحبت کنه بعدم برش گردونه بخش خودش و بهش آرامبخش بزنه درغیر این صورت اگه نتونست کنترلش کنه خودت که میدونی چی بهش بگی؟!

مگی سرش رو آهسته تکون داد و دست کتی رو گرفت و رفت. ماهان نفس عمیقی کشید و دستش رو داخل جیب روپوشش فرو کرد. سکوت رو شکستم و گفتم:

- کتی چند سالشه؟

سرش رو با آه تکون داد و گفت:

-  شونزده سالشه.

متعجب ابروهام بالا پرید، با تعجب گفتم:

- خب چرا اینطوری شده؟ و اینکه تو مگه طبقه هفتم نیستی چرا این دخترِ که مریض تو نیست تو یک بخش دیگه‌ست؟

نگاهی به اطراف کرد و درحالی که سعی می‌کرد آروم راه بره گفت:

- دو سالِ پیش مادر کتی  باردار بوده یک روز کتی میاد و عروسکش رو از مادرش  می‌خواد. مادرش با دیدن کتی میترسه بخاطر مشکل جفتی که داشته بچه‌ش  سقط میشه و اون کتی رو مقصر میدونه و دختر بیچاره رو اینجا بستری می‌کنه. اما دو سال بعد مشخص میشه که مادره از عمد بچه رو سقط کرده، و اینکه همون دوسالِ پیش کتی رو چون مشکلش حاد نبود  به بخش ما سپردن و پرستارش من بودم، اما چند وقت پیش که وضعش وخیم شد فرستادنش طبقه سوم و چون کتی به من وابسته بود هنوزم من پرستارشم.

نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و در جواب ماهان سرم رو تکون دادم و گفتم:

- متوجه شدم.

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط Shervin
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...