رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اتاق ۷۲۱| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


Taraneh.j
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟  

20 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟



ارسال های توصیه شده

#پارت۴۸

سرش رو با افسوس تکون داد و گفت:

- بریم؟

آروم سرم رو به نشونه‌ی "آره" تکون دادم و یواش- یواش جفتمون قدم برداشتیم. سرم رو بالا آوردم و به محوطه  که تک و توک  چند تا پرستار و بیمار  در حال چرخیدن بودن، زل زدم.  چشم‌هام رو ریز کردم و  آروم در حالی که به اون نقطه خیره بودم، گفتم:

- ماهان؟

ماهان با مکث سرش رو بالا آورد و گفت:

- بله؟

به اون نقطه که فاصله نه‌ چندان زیادی با ما داشت، اشاره‌ای کردم و گفتم:

- اون کیه یا چیه؟

ماهان گیج شده رد انگشت من رو دنبال کرد و در حالی که شقیقه‌ش رو می‌خاروند گفت:

- اگه درست دیده باشم، اون بیمارِ ترانه‌ست.

چند قدم جلوتر که رفتیم دیدمون واضح شد. دختری هفده- هجده ساله با موهایی قهوه‌ای که بلندیش تا وسط کمرش بود. نمی‌تونستم صورتش رو کامل ببینم، چون  نیم‌رخش به سمت ما بود. تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:

- خب چرا همش دست‌هاش رو به‌ هم می‌پیچونه و ول می‌خوره؟!

ماهان گردنش رو به سمتم چرخوند و آروم و خبیث گفت:

- وسواس داره!

با شنیدن اون کلمهٔ  مضحک موهای تنم سیخ شد و دست‌هام شروع به خارش کردن. نفس عمیقی کشیدم و  با حالی خراب زمزمه کردم:

- خب علت وسواسش چیه؟

دستش رو که از جیب روپوشش خارج کرده بود، بالا آورد و به ساعت روی دستش نگاهی انداخت و درهمون حال گفت:

- این یکی رو نمی‌دونم، باید از ترانه بپرسی بیمار جدیدشِ احتمالا!

سرم رو به علامت "باشه" تکون دادم و سعی کردم به قدم‌های لرزونم که ناشی از گرسنگی بود، سرعت بدم.  ماهان باز به ساعتش خیره شد و گفت:

- طوفان، مدیر بخش طبقه سوم جلسه  گذاشته من باید برم. بعدا می‌بینمت!

بی‌حال جوابش رو دادم:

- باشه موفق باشی.

"ممنونمی" گفت و لنگان- لنگان به سمت در سالن رفت. نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن نیمکت چند قدم اون‌طرف‌تر، آهسته قدم برداشتم و با هزار درد نشستم. آخیشی گفتم که صدای شخصی من رو از جام پروند:

- خوش می‌گذره جناب؟

برگشتم و با دیدن ترانه لبخند محوی زدم؛ اما با فکر این که یک هفته نبودِ لبخندم پر کشید و جاش رو به اخم داد. روم رو برگردوندم و بی‌حرف  سرم رو بین دست‌هام گرفتم. اگه دو دقیقه دیگه  غذا به دستم نرسه، مطمئناً  معدم از هفت ناحیه سوراخ میشه.  همینطور که توی فکر خوردن غذا و سوراخی معده بودم،  نایلون سیاهی جلوی چشم‌هام ظاهر شد. کمی شبیه پاندول ساعت به چپ و راست رفت که پشت‌بندش صدای ترانه بلند شد:

- بیا بگیر این ساندویچ رو بخور پس نیفتی.

با این‌که بوش داشت روانیم می‌کرد؛ اما با این حال تخس سرم رو تکون دادم و گفتم:

- نمی‌خورم برش‌دار.

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

#پارت۴۹

جلو اومد و کنارم نشست. سرم رو به طرف راست چرخوندم که ضربه‌ای روی شونه‌م زد و گفت:

- یا این رو می‌گیری کوفت می‌کنی یا این‌که خودم به زور هم که شده به خوردت میدم!

تای ابروم رو بالا انداختم و به سمتش چرخیدم. نگاهی به صورت اخموش انداختم و با نیشخند گفتم:

-  بدو ببینم منتظرم!

سرم  رو چرخوندم و به  روبه‌روم خیره شدم. از گوشه‌ی چشمم حرکات حرصی و گاهی خبیثش رو می‌دیدم. خدایا، خودت رحم کن، عجب غلطی کردم! آب دهنم رو قورت دادم که از جاش بلند شد و روبه‌روم ایستاد. لبخند شیطونی زد که چال گونه‌ش نمایان شد. جلو اومد و  دستش رو نوازش وار داخل موهام فرو برد. چشم‌هام رو هم افتاد و حس بی‌خوابی به تمام تنم رجوع کرد که یک‌هو با فشار موهام رو کشید. دادی زدم که همون لحظه حجم بزرگی از ساندوچ داخل دهنم فرو رفت. سر ساندویچ به زبون کوچیک ته حلقم برخورد کرد و باعث شد صدای عُق مانندی از دهنم خارج بشه. نمی‌دونستم درد موهام رو تحمل کنم یا حجم بزرگ ساندویچ. ناچار حرصی گاز محکم و بزرگی از ساندویچ زدم که  انگشت ترانه هم زیر دندونم رفت. جیغی کشید و دستش از موهام جدا شد. توی این جنجال چند ثانیه‌ای، ساندویچ روی زمین افتاد. نگران از جام بلند شدم که استخون پام تیری کشید که با دهن پر دادی زدم. دوباره روی صندلی ولو شدم که ترانه جلو اومد و درحالی که انگشت رو بین دستش گرفته بود، با صورتی مچاله  گفت:

- چی‌شد؟ خوبی؟

درحالی که لقمه‌ی توی دهنم رو می‌جویدم چشم غره‌ای رفتم و در همون حالت با صدایی نامفهوم  گفتم:

- داشتی خفم می‌کردی! ولی خوبم، فقط پام  درد می‌کنه.

سرش رو تکون داد و درحالی که انگشتش رو چسبیده بود گفت:

- راستی چرا این بلا سرت اومده؟ کار کی بود؟

اُوه! پس ماهان بهش نگفته. دهن باز کردم که حرفی بزنم که صدای ماهک از پشت سرم بلند شد:

- ترانه یادت هست پیتر بیماری داشت؟!

ماهک از کجا پیداش شد؟ دهن باز کردم چیزی بگم که ترانه اخم‌هاش رو درهم کشید و گفت:

- نه مگه بیماری داشته؟!

ماهک جلو اومد و سمت راستم نشست. خودش رو جلو کشید و با ابروهای بالا پریده متعجب گفت:

- یعنی نمی‌دونستی؟

ترانه سرش رو به معنی "نه" تکون داد. لقمه توی دهنم رو بعد از هشتاد و چهار بار جویدن قورت دادم. یک‌کم از این‌که بین دوتا دختر نشسته بودم معذب  شدم. تکونی به خودم دادم و خواستم بلند شم که صدای ماهک و ترانه، هم‌زمان باهم بلند شد:

- کجا میری؟

خدایا یک نفر رو نازل کن من رو از دست این قوم شمر نجات بده! چینی به دماغم دادم و گفتم:

- می‌خوام برم کمی تخلیه انرژی کنم.

ترانه و ماهک کنجکاو خودشون رو جلو کشیدن و هم‌زمان  باهم گفتن:

- چطوری؟

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۰

لبخندی زدم و فکری که توی سرم  بود رو براشون گفتم که ماهک صورتش رو مچاله کرد و با غیض  روش رو برگردوند و گفت:

- اه چندش‌های حال بهم زن!

ترانه لبخند خبیثی زد و با ذوق گفت:

- چرا؟ خیلی هم خوبه  یک شیطنت متفاوت انجام می‌دیم!

ماهک عُقی زد و با حالی خراب کشیده گفت:

- نگو بی‌شعور! من حاضرم صد سال افسرده باشم، نه این کار حال بهم زن رو انجام بدم.

تک خنده‌ای کردم و دستم رو از پشت ترانه رد کردم و روی صندلی گذاشتم و گفتم:

- اتفاقا ترانه راست میگه، بذار یک چیز جدید رو تجربه کنیم!

سرش رو تکون داد و خودش رو  با غیض عقب کشید و گفت:

- من نیستم آقا،  خودتون هرکاری می‌خواین انجام بدین!

ترانه به جلو خم شد و مشت محکمی روی پای ماهک زد و با حرص گفت:

- کوفت  ما همش درگیر بیمارهامونیم، کی دیگه از این موقعیت گیرمون میاد برای این کارها!

ماهک سرش رو تکون داد و لجباز گفت:

-  نمی‌خوام، من نمیام، این کار شما دیگه دست هرچی چندش و چندش بازی رو از پشت می‌بنده!

ترانه نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. خونسرد جلو رفت و دست ماهک رو گرفت. متعجب حرکاتش رو زیر نظر گرفتم که بلند شد و رفت چند قدم اونطرف‌تر ایستاد و شروع به حرف زدن کرد. ماهک اول قیافه‌ش عادی بود بعد کم‌- کم نیشش باز شد و سرش رو تکون داد.

متعجب با ابرویی بالا رفته به قر دادن‌های ریز ماهک خیره شدم و درحالی که بشکن می‌زد اومد سمتم و گفت:

- داداش پاشو دیگه، چرا نشستی!

سکته‌ای بهش خیره شدم که دست از بشکن زدن برداشت و بهم زل زد و گفت:

- چیه؟ چرا اونطوری نگاهم می‌کنی؟

تکونی خوردم و خودم رو جمع و جور کردم. به سمت ترانه برگشتم و با چشم‌هایی پر سوال بهش خیره شدم.  ابرویی بالا انداخت و  زبونش رو درآورد. با چشم‌هایی گرد شده بهش زل زدم که سرش رو تکون داد و طلبکار گفت:

- ها چیه؟ چرا نگاه می‌کنی؟

شونه‌ای بالا انداختم و از جام بلند شدم. دستی به شلوار تقریباً پاره پوره‌م کشیدم و کمرم رو صاف کردم. ترانه کنارم ایستاده بود به حرکاتم نگاه می‌کرد. مکثی کرد و گفت:

- جاییت درد می‌کنه؟

چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:

- آره گردنم و استخون پام.

- می‌خوای  بریم پیش  جولیا یک نگاهی به بدنت بندازه؟

سرم رو آهسته تکون دادم و گفتم:

- آره اگه میشه بریم، چون دردش واقعاً زیاد شده.

باشه‌ای گفت و دستش رو به طرف سالن دراز کرد و باهام هم قدم شد. درحالی که آروم قدم برمی‌داشتم متعجب گفتم:

- ماهک کجا غیب شد؟

- جایی غیب نشده پشت سرمونه داره میاد!

هومی گفتم و به عقب چرخیدم که ماهک نگاهش که به ترانه بود رو به سمت من گردوند و نیشش رو باز کرد. سرم رو با تأسف تکون دادم و به نیم رخ ترانه خیره شدم و گفتم:

- چی به این زبون بسته گفتی که انقدر خوشحاله؟

شونه‌ش رو بالا انداخت و دست به جیب با شیطنت گفت:

- یک چیزی که اگه تحویلش بگیره، همه کاری انجام میده!

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۱

متعجب ابروهام بالا پرید. سرفه‌ای کردم و گفتم:

- خب مثلا چی؟

چشمک بامزه‌ای زد و گفت:

- اون دیگه بماند.

آهی کشیدم و دستم رو خاروندم. دقیقا دست گذاشته بود روی نقطه‌ی فضولیم! بعداز چند مین راه رفتن وارد سالن شدیم و ترانه من رو به سمت اتاق دوستش هدایت کرد. قبل از این‌که در بزنه، سرش رو نزدیک گوشم آورد و آروم گفت:

- مواظب باش جولیا نمی‌دونه تو سالمی!

و بعد از این حرفش نگاه چپی حواله‌م کرد و در زد. مظلوم سرم رو پایین انداختم که صدای بفرمایید جولیا بلند شد. ترانه در رو باز کرد و من رو داخل فرستاد و خودش هم پشت سرم وارد شد. سلامی داد و از جولیا خواست هرچه سریع‌تر نگاهی به بدن ناقصم بندازه. آروم سرم رو بالا آوردم و  به شیرینی‌های روی میز جولیا که داخل یک بشقاب شیشه‌ای خوشگل چیده شده بودن، زل زدم. آخ که  چه چشمکی هم می‌زنن. آب دهنم رو به پایین هدایت کردم. روم رو برگردوندم و به ترانه که با جولیا مشغول حرف زدن بود، خیره شدم و طی یک حرکت یک شیرینی پراز خامه رو داخل دهنم چپوندم. آروم شروع به جویدنش کردم. چشم‌هام از لذت اون طعم شیرین و خامه‌ای که خیلی نرم و لطیف زیر دندون‌هام آب می‌شد، بسته شد. هومی از خوشمزگی شیرینی گفتم و چشم‌هام رو باز کردم. دستم رو جلو بردم و یکی که حسابی با تکه‌های آناناس تزئین شده بود رو برداشتم. حتی دیدنش هم مانعی برای پایین رفتن آب دهنم نمی‌شد. چشم‌هام برقی زد. برگشتم و خواستم شیرینی رو توی دهنم بزارم که نگاهم توی نگاه آبی ترانه قفل شد. جولیا با چشم‌هایی خندون و ترانه اخمو و عصبانی بهم خیره شده بودن. طی یک حرکت بی‌توجه به اون  دوتا شیرینی رو توی دهنم چپوندم و پشتبندش انگشت‌هام رو با لذت توی دهنم فرو بردم که صدای جیغ ترانه بلند شد:

- طوفان!

انگشت به دهن برگشتم سمتش و مظلوم گفتم:

- دلم خواست خب!

عصبی سرش رو تکون داد و جلو اومد. مچ دستم رو گرفت و درحالی که به سمت تخت گوشه‌ی اتاق می‌رفت گفت:

- چرا شبیه بچه‌ها شیرینی می‌خوری؟  اون به کنار چرا انگشتت رو تو حلقت فرو می‌کنی؟

لبخند کجی زدم و آروم گفتم:

- دلم برای غر- غرهات تنگ شده بود چاقالو.

رو تخت نشستم و جولیا با خنده جلو اومد. پاهام و گردنم رو  معاینه  کرد. گردنم که با دوتا پماد خوب می‌شد؛ اما پام رو باید آتل می‌گرفتم و این رو هم جولیا درحالی که عکس‌های گرفته شده از پاهام رو به ترانه نشون می‌داد، متوجه شدم. جولیا با "الان میامی" از اتاق خارج شد. ترانه دست به سینه گوشه‌ای ایستاده بود و به نقطه‌ای زل زده بود. سرم رو خاروندم و گفتم:

- به چی فکر می‌کنی؟

سرش رو تکون داد و آروم گفت:

- به پدر و مادرم!

ناخودآگاه اون عصب سوال پرسیدنم فعال شد. کنجکاو خودم رو جلو کشیدم و گفتم:

- خواهر یا برادر داری؟

سرش رو تکون داد و آروم گفت:

- نه تک فرزندم.

مکثی کرد و ادامه داد:

- تو چی تک فرزندی؟

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Shervin
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۲

سرم رو آهسته بالا انداختم و گفتم:

- نه یک خواهر خل و چل دارم!

لبخندی زد و گفت:

- چند سالشه؟

اخم‌هام درهم رفت. راستی چند سالش بود؟ گنگ انگشت‌هام رو بالا آوردم و شروع به شمردن کردم و با مکث تلخ گفتم:

- نوزده!

انگار که تلخی کلامم خیلی زیاد بود، ترانه سرش رو بلند کرد و نگاه خیره‌ای حواله‌م کرد. سرد بهش زل زدم، درحالی که گردنم رو ماساژ می‌دادم، گفتم:

- تو چند تا بیمار اینجا داری؟

از هپروت بیرون اومد و پیشونیش رو خاروند. انگار که درحال کنکاش باشه با استیصال گفت:

- دقیقاً سی و یکی.

تای ابروم رو بالا انداختم و با شیطنت گفتم:

- حالا از اون یک دونه بیمار آخرت راضی هستی؟

نگاه چپی به سمتم پرتاپ کرد و روش رو برگردوند سمت مخالف و با غیض گفت:

- نه اصلاً.

قری به گردنم دادم و متعجب گفتم:

- چرا؟

با چشم‌هایی شرور به سمتم چرخید و گفت:

- چون شخصیتش دقیقاً شبیه همون منه قبلیمه، منم دوسش ندارم!

چی‌شد؟ گیج اخم‌هام رو درهم کشیدم و خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و جولیا وارد شد و گفت:

- برین کنار من اومدم!

بیخیال حرف ترانه شدم و با حالتی مثلا چندش گفتم:

- اه عجب سوپرایز به‌ درد نخوری!

جولیا خندید و صداش با صدای  ترانه که اسمم رو  با اعتراض صدا  می‌زد، یکی شد. شونه‌م رو بالا انداختم و خونسرد و بیخیال نگاهم رو داخل اتاق چرخوندم.  اتاق بزرگی بود که یک میز خیلی گنده   همراه با کمد و صندلی پشتش، اتاق رو اغفال کرده بود. جلوی میز هم چهارتا صندلی و عسلی بود. سمت راست هم یک تخت با پرده و چند تا دم و دستگاه قرار داشت.  چقدر اتاق جولیا من رو یاد اتاق‌ دکترهای ایران می‌انداخت. نیشخندی زدم که جولیا به سمتم اومد و پای چپم رو بلند کرد و گفت:

- درد داری؟

کی به این مدرک داده؟ من پای راستی وضعش وخیمه تو چرا چپ رو بلند می‌کنی؟ حرصی پام رو از بین دستش خارج کردم و درحالی که پای راستم رو بالا می‌آوردم گفتم:

- نخیر پای راستم درد می‌کنه!

سرش رو تکون داد و پام رو خم کرد که درد وحشتناکی توی زانوم پیچید و منجر به خارج شدن دادی از حنجرم شد.  پام رو آهسته رها کرد و به سمت میزش رفت. روی صندلیش نشست و گفت:

- خب ترانه  پای بیمارت بدجور آسیب دیده، باید  آتل پیچش کنی؛ اما اصلا نباید بهش فشار بیاره. باید حدود سه یا چهار هفته از جاش تکون نخوره، راه رفتنش باید در حد رفتن تا دستشویی و یا حموم کردن باشه.  در غیر این صورت مجبورم پاش رو عمل کنم و داخلش ربات کار بزارم.  دیگه مجبوری تمام وقت در اختیارش باشی.

با این حرف جولیا لبخند پت و پهنی رو صورتم جا خوش کرد که  ترانه سرش رو تکون داد  و گفت:

- مشکلی نیست.  ماهان رو می‌فرستم  کارهاش رو انجام بده.

لبخندم محو شد و اخم وحشتناکی صورتم رو پوشش داد. توی جام پریدم و با حرص غریدم:

- یعنی چی که ماهان کارهای من رو انجام میده؟ مگه تو پرستار من نیستی ماهان این وسط چیکارست؟

ترانه به سمتم چرخید و با لبخند کجی گفت:

- من کار دارم و این‌که بیمارهام زیادن و باید به همشون رسیدگی کنم. نمی‌تونم تمام وقت در اختیار تو باشم. حالا شاید بتونم چند ساعتی رو پیشت باشم و کمکت کنم؛ اما تمام وقت متاسفم نمی‌تونم!

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Shervin
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۳

خواستم حرفی بزنم که از گوشه‌ی چشم جولیا رو که مشکوک نگاهش رو بینمون رد و بدل می‌کرد، دیدم. وای گندش در اومد دیگه، باید یک کاری انجام بدم.  نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم و با دیدن لیوان شیشه‌ای که روی یکی از دستگاه‌ها بود، اون رو برداشتم و با عصبانیت ساختگی به زمین کوبیدم و گفتم:

- فقط تو پرستار منی می‌فهمی؟ فقط تو اگه ماهان یا شخص دیگه‌ای رو جای خودت بفرستی، همین‌جا چالت می‌کنم!

جولیا از جاش پرید و به سمتم اومد. انگار که شکش برطرف شده باشه با آرامش گفت:

- هی پسر آروم باش!

به ترانه که متعجب و گیج نگاهم می‌کرد، خیره شدم. لبم رو داخل دهنم فرو بردم و نامحسوس به جولیا اشاره کردم. اول نفهمید؛ اما کمی بعد با چشم‌هایی ریز شده برام خط و نشون کشید و گفت:

- من پرستار تو هستم درسته؛ اما پرستار خصوصیت نیستم. من هم کار دارم بیمار دارم و...

با خشونت توی چشم‌هاش زل زدم و گفتم:

- داری که داری به من ربطی نداره،  تو باید تمام وقت  در دسترس من باشی.

ترانه حرصی نفسش رو بیرون فرستاد و رو به جولیا گفت:

- جولیا سریع‌تر پای طوفان رو آتل ببند، چون واقعا حوصله ندارم.

جولیا سرش رو تکون داد و بعد از جمع کردن شیشه‌ها با سرعت وسایلش رو از روی عسلی برداشت و شروع به آتل گرفتن کرد. سرم رو بالا آوردم و چشمکی به ترانه زدم که روش رو برگردوند.  سعی کردم به اعصابم مسلط باشم تا بلند نشم دستم رو داخل اون موهای خرماییش  فرو کنم و از ته بکشمشون! حرصی سرم رو پایین انداختم و  به  حرکت دست جولیا که شلوار نازنینم رو با قیچی پاره می‌کرد، زل زدم. آهی کشیدم که متوجه شدم خیلی گرسنمه. مظلوم سرم رو بلند کردم و به ترانه زل زدم. سرش رو به معنی "چیه" تکون داد. خب من الان چیکار کنم؟ بگم گرسنمه آیا این چاقالو می‌فهمه؟ معلومه که نه. سرم رو به معنی هیچی تکون دادم که چپ- چپ بهم خیره شد. بعد از  گذشت حدود نیم ساعت،  جولیا از جاش بلند شد و گفت:

- تموم شد! فقط خیلی مواظب باش که اگه به پات فشار بیاد کارت تمومه!

سرم رو تکون دادم و با عصایی که نمی‌دونم جولیا کی آورده بود؛ از جولیا تشکر کردم و از اتاق خارج شدم. کنار در ایستادم و به دیوار تکیه دادم که کمی بعد ترانه از اتاق خارج شد و درحالی که در رو می‌بست گفت:

- پیش به سوی مار ریزی!

لبخند کجی زدم و گفتم:

- مثل این‌که خیلی وقته  کار جدید و هیجان انگیزی انجام ندادی درسته؟!

چشم‌های آبیش برقی زد و گفت:

- آره، یا ماهان نمی‌زاره میگه زشته بزرگ شدین و این حرف‌ها، یا  اونقدر سرمون شلوغه که من یکی خودم قبل از این‌که برم مرخصی دو هفته خونه نرفتم.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- چه بد!

یک‌هو به طرفم چرخید و در حالی که عقب- عقب راه می‌اومد گفت:

- راستی من اصلا وقت نکردم و نمی‌کنم پرونده‌ت رو بخونم، فامیلیت چیه؟

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط Shervin
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۴

شونه‌م رو بالا انداختم و بیخیال گفتم:

- پناهی.

ابروهاش رو بالا انداخت و با  لبخند گفت:

- من این فامیلی رو دوست دارم.

لبخند کجی زدم و گفتم:

- لطف داری.

درحالی که می‌چرخید تا درست راه بره دست‌هاش رو به هم کوبید و گفت:

- خب حالا شکلات آب شده از کجا بیاریم؟

چشمکی زدم و گفتم:

- غمت نباشه اون حله!  راستی تو کی گچ دستت رو باز کردی؟

نگاهی به دستش انداخت و گفت:

- هوم تو اون یک هفته که مرخصی بودم، رفتم دکتر گفت می‌تونی گچ دستت رو باز کنی؛ اما ازش زیاد کار نکش و فلان منم بازش کردم.

سرم رو تکون دادم و  "خوبه"ای زمزمه کردم.  نیم  نگاهی    بهش انداختم که آهنگی رو آروم می‌خوند و با ریتم، دست‌هاش رو روی پاهاش می‌کوبید. با خنده سرم رو کج کردم نظاره‌گر حرکاتش شدم که یک‌هو به یک چیز محکم و سفت برخورد کردم و به سمت زمین پرت شدم.  آخی گفتم که صدای ترانه با همون ریتم بلند شد:

-  حقته!  تا تو باشی به من نخندی.

حرصی نفسم رو بیرون دادم و چشم غره‌ای  برای دیوار روبه‌روم رفتم.  عصا رو بلند  کردم و بهش تکیه  دادم و با درد از جام بلند شدم. ترانه کمی جلوتر ایستاده بود و درحالی که پاهاش رو با حرکات عجیب و غریبی تکون می‌داد بهم خیره شد. به سمتش رفتم و همین‌که بهش رسیدم متعجب گفتم:

- چیکار می‌کنی؟!

به پاهاش اشاره‌ای کرد و خنثی گفت:

- نمی‌بینی؟ دارم شافل میرم.

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- چی میری؟ بعد اونم کجا وسط سالن تیمارستان؟

شونه‌ش رو بالا انداخت و بیخیال گفت:

- یک نوع رقصِ که با پا انجام میشه خنگ خان. مهم نیست خب، چون کسی نیست.

سری از روی تأسف براش تکون دادم و درحالی که ازش جلو می‌زدم گفتم:

- توالت عمومی پرستارها کجاست؟

خنده‌ی تمسخر آمیزی کرد و گفت:

- متوجه نشدم چی کجاست؟

با دهنی صاف به سمتش چرخیدم و شمرده- شمرده گفتم:

- توالت عمومی پرستارها کجاست خانم پایدار؟

دستش رو جلوی دهنش گرفت و با سرفه خنده‌ش رو قورت داد و گفت:

- آها دستشویی رو میگی؟ عرضم به خدمتت که کنار آبدار خونه‌ی ته هر سالنه.

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط Shervin
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۵

حرصی  نفسم رو بیرون دادم و گفتم:

- اگه یادبگیری یک‌کم  با ادب باشی بد نیست!

خنده‌ی ریزی کرد و گفت:

- یعنی اگه به دستشویی بگم، توالت عمومی، جزء افراد با ادب محسوب می‌شم؟

نفسم رو محکم و کوتاه بیرون فرستادم و با حرصی آشکار توی صدام گفتم:

- نخیر، دیگه‌م حرف نزن که اگه بزنی به جای شکستن یک دونه قلبت اون سی و دوتا دندون خوشگلت رو می‌شکنم.

بیخیال  خندید. دندون‌هام  رو، روی هم سابیدم و از خونسردیش حرص خوردم که صدای آروم و خنده‌ی ریزش گوشم رو خراش داد:

- من که می‌دونم یک جای خوشگلت سوخت، ولی عیب نداره دهنم رو می‌بندم که بیمار خل و چلم کم نیاره و بسوزه.

نفسی گرفتم و عصام رو محکم رو زمین کوبیدم که صداش توی سالن پیچید و ترانه رو از جاش پروند. به سمتش چرخیدم و فاصله بینمون رو با یک قدم پر کردم.  جزء قد بلندها محسوب می‌شد، اما در برابر من نه، چون قدش تا زیر دماغم می‌رسید و این موضوع باز من رو می‌چزوند. سرم رو جلو بردم و درحالی که نگاهم رو، به نگاه شیطون و خبیثش می‌دوختم، گفتم:

- ببین چاقالو، من اونقدر جواب زیر زبونم دارم که به قول یارو گفتنی اگه اون حرف‌ها رو بزنم، نمی‌تونی معنیش رو توی گوگل پیدا کنی، پس ساکت!

 با چشم‌هایی گرد شده مبهوت بهم زل زد و یکهو با جیغ گفت:

- چی گفتی؟ به من گفتی چاقالو؟  

این دختر یک موجود کشف نشده و نخستین بود. من این همه فک زدم تو فقط اون دو کلمه اول حرفم رو چسبیدی؟ عجب بابا، عجب! به خودم اومدم  و دیدم ترانه با جیغ موهام رو گرفته و می‌کشه.  دادی زدم و دستم رو به دیوار کنارم بند کردم که صدای گوش خراشش داخل راه رو پیچید:

- که من چاقالوئم آره؟  کجام چاقه که خبر ندارم؟ من به این خوبی، به این رو فرمی، به این خوشگلی، بعد تو از راه نرسیده برگشتی بهم میگی چاقالو؟

خدایا عجب غلطی کردم، ولی به بزرگی خودت چاقه. این بازوهاش همچین از زیر این روپوش زده بیرون که از صد متری مثل چراغ چشمک زن، چشمک می‌زنه! دادی کشیدم و گفتم:

- ترانه تو خودتم بکشی باز چاقی و من بهت میگم چاقالو.

جیغی خفه‌ای کشید و شدت کشیدن موهام رو بیشتر کرد و گفت:

- غلط می‌کنی بی‌شعور!

تقلا می‌کردم که موهام رو از بین دست‌هاش آزاد کنم و درهمون حال گفتم:

- اون رو که می‌دونم، از بقیه‌ی نداشته‌هات بگو.

دماغش رو بالا کشید و موهام رو با شدت ول کرد که کنترلم رو از دست دادم و محکم به دیوار خوردم و شیء تیزی به کمرم برخورد کرد. آخی گفتم و دستم رو به سمت کمرم بردم که رگ به رگ شد. با درد گفتم:

- ای تو روحت، این چی بود دیگه!

ترانه درحالی که با موهاش ور می‌رفت دوباره دماغش رو بالا کشید و گفت:

- چی‌شد؟

عصام رو برداشتم و مثل شمشیر به طرف ترانه گرفتم و گفتم:

- جلو نیا که اگه بیای می‌زنم از هفت ناحیه پودر بشی، چون پودرم کردی چاقالو!

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۶

چشم‌هاش رو با حرص باز و بسته کرد و آروم گفت:

- به من نگو چاقالو، من چاق نیستم پسره‌ی  لواشک.

نیشخندی زدم و عصام رو روی زمین گذاشتم و دستم رو بهش تکیه دادم.  روم رو برگردوندم و آروم شروع به راه رفتن کردم. یک لحظه نفهمیدم کجام، برای همین سرم رو بلند کردم که چشم تو چشم ترانه شدم. اخم محوی کردم و به سمت آسانسور رفتم. دکمه‌اش رو فشردم و به شماره‌ی طبقات خیره شدم که صدای کلافه‌ی ترانه بلند شد:

-  طوفان؟ نمی‌خوای چیزی بگی؟

از گوشه‌ی چشمم نگاهی بهش انداختم که منتظر بهم زل زده بود. لبخندی که اومد روی لبم بشینه رو پس زدم و خشک و سرد گفتم:

- نه.

لب‌هاش آویزون شد و سرش رو پایین انداخت. دوست نداشتم اینطوری باشه. سرم رو به دو طرف تکون دادم که آسانسور به طبقه همکف رسید. درش رو باز کردم و  دستم رو به سمت آسانسور گرفتم تا ترانه وارد بشه. با همون سر پایین وارد شد. مکثی کردم و بدون این‌که سوار شم، دکمه‌ی طبقه هفتم رو زدم. که در آسانسور روی چهره‌ی متعجب ترانه بسته شد و بالا رفت. نفسم رو بیرون دادم. حالا چیکار کنم؟ کجا برم؟ نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن پذیرش لبخندی زدم. آروم به سمت پسری که اونجا بود رفتم و گفتم:

- ببخشید من می‌تونم یک تلفن بزنم؟

پسر که انگار من رو نمی‌شناخت سرش رو تکون داد و با لبخند گفت:

- بله البته.

تشکری کردم و تلفن رو به سمت خودم برگردوندم و شماره‌ی امید رو گرفتم. بعد از چند بوق صدای خواب‌آلودش توی گوشی پیچید:

- بله؟

صدام رو صاف کردم و به فارسی گفتم:

- الو امید؟

مکث طولانی‌ای کرد و یکهو با داد گفت:

- طوفان باز تو زنگ زدی؟ چرا مزاحم خواب من میشی؟

خنده‌ای کردم و آروم گفتم:

- چیکار کنم، دلم برات تنگ شده بود، گفتم بزار مزاحمت بشم! بعدشم مگه الان ساعت چنده؟

انگار که  گردنش رو بلند کرده باشه صداش کمی کلفت شد و بعد گفت:

- ساعت چهار و چهل و شش دقیقه.

لبخند محوی از به یاد آوردن دزدی‌هایی که می‌کردم و امید ساعت دقیق رو می‌داد، روی لبم شکل گرفت که صدای امید من رو از فکر بیرون کشید:

- خب مگه اونجا ساعت نیست، فقط زنگ زدی من رو بی‌خواب کنی ساعت بپرسی؟

چینی به دماغم دادم و گفتم:

- نخیر اینجا ساعت هست، منتها وقتی توی فضای بسته باشی ساعت، شب و روز رو نمی‌تونی تشخیص بدی. حالا این‌ها رو بیخیال میای اینجا؟

دستم رو برای پسر که اشاره می‌کرد تلفن رو قطع کنم، بالا آوردم و به انگلیسی گفتم "فقط چند لحظه" و در همون حال به صدای امید گوش دادم:

- باشه، نمی‌دونم باید با یک نفر هماهنگ کنم، اگه تونستم میام.

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون داداش. خب کاری نداری؟

امید ناراحت از این‌که می‌خوام تلفن رو قطع کنم گفت:

- نه به سلامت.

- خداحافظ.

تلفن رو سرجاش گذاشتم و از پسر تشکر و عذرخواهی کردم. پیشونیم رو خاروندم و گفتم:

- حالا چکار کنم؟

با جرقه‌ای که توی ذهنم زد لبخندی زدم و به سمت آسانسور رفتم.

 

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

 

***

@مدیر راهنما @مدیر ویراستار سلام اگه میشه ناظر و ویراستار من رو عوض کنین ممنون.

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۷

آسانسور با صدای تقی توی طبقه هفتم ایستاد و بعد از مکثی درش باز شد. خارج شدم و عصا به‌ دست  به پرستارهای دونده و بیمارهایی که هرکدومشون یک کاری می‌کردن، خیره شدم. همینطور در حال تجزیه اطرافم بودم که صدای شخص مذکری من رو از جا پروند:

-  باز چی تو اون جمجمه‌ی  پوکته؟

برگشتم و با دیدن ماهان نفسم رو آهسته بیرون دادم. روم رو برگردوندم و خشک گفتم:

- هیچی.

بازوم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند.  توی چشم‌هام خیره شد و گفت:

- بگو ببینم، این هیچی تو هزارتا حرف پشتشه.

اخم محوی صورتم رو پوشوند. این روزها واقعاً حوصله‌ی خودم رو هم ندارم، چه برسه به اطرافیانم. بازوم رو از بین انگشت‌هاش خارج کردم و به ژست قبلم برگشتم و گفتم:

- حوصله‌ ندارم اینجا بودن زندگی یک‌نواختی رو برام رقم زده، به طوری که تا وقتی از ساختمون خارج نشم، نمی‌دونم شبه یا روز.

ماهان پوفی کشید و گفت:

- خب حالا می‌خوای چکار کنی؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم، تصمیمی برای این که چکار کنم نگرفتم. من باید برم اتاقم استراحت کنم کاری نداری؟

ماهان سرش رو تکون داد و گفت:

- نه برو بعدا میام می‌بینمت.

به گفتن "فعلا" اکتفا کردم و با قدم‌های آروم به سمت انتهای سالن حرکت کردم. همینطور آروم به سمت اتاقم قدم بر می‌داشتم  که یکهو نور قرمزی همراه با صدای آژیر بلندی توی سالن پخش شد و پشت‌بندش صدای فریاد چند پرستار. هُل شده به سمت اتاقی که پرستارها می‌رفتن، حرکت کردم که ماهان هم کنارم ظاهر شد. به چهارچوب در تکیه دادم و سعی کردم با کشیدن گردنم، داخل رو ببینم که موفق شدم.  دست‌های خانم میانسالی رو به زنجیر بسته بودن و اون جیغ کشان از جاش بلند شد. یکهو به سمت یکی از پرستارها یورش آورد و سرنگ رو از توی دستش کشید.  جیغ دوباره‌ای کشید و همراه با گریه به انگلیسی گفت:

- جلو نیاید. شماها پسر من رو کشتین. همسرم  و دخترم رو ازم گرفتین.

پرستاری جلو رفت و قبل از این‌که زن کاری بکنه دست‌هاش رو بالا آورد و با صدایی آرامش بخش گفت:

- خانم  اگرتن خواهش می‌کنم آروم باشین. ما همسر، پسر و دخترتون رو ازتون نگرفتیم. شما سال دو هزار و ده تصادف کردین، یادتون میاد؟ تو اون سانحه فقط شما سالم موندین، یادتون هست؟

زنه آروم گرفت. سرنگ از دستش سُر خورد و پایین افتاد. صورتش رو با دست‌هاش پوشوند و گریه کرد. 

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۸

زمزمه‌ی آروم پرستار که می‌گفت " برید بیرون" رو شنیدم. پرستارها پچ- پچ کنان از اتاق خارج شدن. آروم وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم. یک قدم به جلو برداشتم و آروم گفتم:

- ترانه؟

به سمتم چرخید و متعجب نگاهم کرد.  بعد با مکث اخم‌هاش رو درهم برد و انگشتش رو، روی لب‌هاش گذاشت. سرم رو چندبار تکون دادم و لب زدم:

- چطوری می‌خوای آرومش کنی؟

چشم غره‌ای بهم رفت و مثل خودم گفت:

- فضولی نکن!

دهنم رو کج کردم و دست به سینه به کارهاش خیره شدم. دستش رو، جلو برد و روی شونه‌ی  زن گذاشت و آروم گفت:

- خانم اگرتن، می‌تونین برام تعریف کنین اون روز چه اتفاقی افتاد؟

دست راستش رو پشتش آورد و نامحسوس اول به من، بعد به  سرنگ روی زمین اشاره کرد. چشم‌هام رو ریز کردم و بعد از این‌که حرکتش رو تحلیل کردم، روی زمین خم شدم و سرنگ رو برداشتم و بین مشتم گرفتم. جلو رفتم و سرنگ رو کف دست ترانه گذاشتم که برخورد دستم به انگشت‌های تقریباً سردش،  حس عجیبی رو بهم منتقل کرد. متعجب به دستم خیره شدم که  ترانه درحالی که به حرف‌های زن گوش می‌داد، آروم سرنگ روی تو دستش فرو کرد. چهره‌ی زن درهم رفت و کمی بعد زمزمه کنان به خواب رفت و من هم‌چنان شوکه یک نگاه به ترانه و یک نگاه به دستم می‌انداختم.  به سمتم چرخید و با لبخند گفت:

- خب بریم دیگه تموم شد.

اما من کماکان خشک شده سرجام ایستاده بودم. قدمی به جلو برداشت و آروم صدام زد:

- طوفان حالت خوبه؟

گنگ نگاهم رو بالا آوردم به چشم‌های منتظر ترانه خیره شدم. حال عجیبی داشتم، یک ذوق زیر پوستی همراه با اضطراب. سرم رو تکون دادم و اون که خیالش راحت شد، از کنارم رفت.  همینطور که به یک نقطه خیره شده بودم، عصام رو جابه‌جا کردم و پشت سر ترانه به راه افتادم.  نگاهم رو کمی بالا کشیدم و به موهای خرمایی بلند و تاب دار دختر جلوم خیره شدم که به سمتم چرخید و مظلوم گفت:

- میگم مگه قرار نبود بریم اون کار به قول ماهک حال بهم زن رو انجام بدیم؟

خدایا من رو از دست این افکار شیطانی نجات بده. در یک لحظه تمامی فکرهای مزخرفم رو پس زدم. اخم محوی بین ابروم نشست تا بتونم تمرکز کنم و بعد با مکث گفتم:

- باشه برو ماهک رو خبر کن، بعدش بیاین اینجا.

سرش رو تکون داد و بالا پرید و با سرعت نور از کنارم گذشت.

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 2

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۵۹

نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و به دیوار  پشتم تکیه دادم. این دختر مو خرمایی، آخرش من رو دیونه می‌کنه. دهنم رو کج کردم و همینطور که سرم رو به دیوار تکیه می‌دادم زمزمه‌وار گفتم:

- کاش الان امید  اینجا بود، واقعا بین یک مشت روانی زندگی کنی سخته!

- کسی اسم من رو آورد؟

سرم رو با سرعت چرخوندم و به امید که دستش پشت گوشش بود و متفکر به سقف نگاه می‌کرد، زل زدم و با بهت صداش زدم:

- امید!

دستش رو برداشت و  با لبخند گفت:

- جانم داداش؟

دستم رو توی موهام فرو بردم و لبخندی از ته دل نثار امید کردم. جلو رفتم و با تمام وجودم محکم بغلش کردم. چشم‌هام رو بستم و خوشحال اما آروم گفتم:

- کی اومدی؟

امید با غیض من رو از خودش جدا کرد و گفت:

- اه بی لیاقت. حیف من این همه راه رو زدم تا اینجا اومدم  که تو فقط یک لحظه ذوق کنی که اونم نکردی.

خندم  رو خوردم بیخیال گفتم:

- وظیفته، تو نیای کی بیاد؟!

چینی به دماغش داد و نگاه چپی حواله‌م کرد. سرم رو خاروندم و نالیدم:

- امید من کی از اینجا خلاص میشم؟

اخم محوی بین ابروهاش نشست و گفت:

- به این زودی خسته شدی؟

سرم رو تکون دادم که ادامه داد:

- تقریبا یک ماه و دو هفته‌ست که اینجایی، دوماه و دو هفته‌ی دیگه مونده.

از جام پرید و با داد گفتم:

- چی دوماه؟ می‌فهمی چی میگی؟

غمگین دستش رو، روی شونه‌م گذاشت و آروم گفت:

- باید تحمل کنی.

آهی کشیدم و تکیه‌م رو به عصام دادم که ماهک و ترانه با سر و صدا بدو- بدو از ته سالن به سمتون اومدن.  بی‌حوصله  روم رو برگردوندم که صدای ماهک با هیجان بلند شد:

- خب بریم؟

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۰

بی‌میل دوباره گردنم رو چرخوندم و سرد بهش نگاه کردم. دست خودم نبود، وقتی به این فکر می‌کردم که قراره دوماه و دو هفته‌ی دیگه اینجا باشم، ناخودآگاه عصب‌های مغزم قاطی می‌کردن. نمی‌تونستم به نگاهم رنگی بدم.  نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای امید با تعجب بلند شد:

- کجا برین؟

ماهک لبخند خبیثی زد و دست‌های کوچیک و ظریفش رو به‌هم کوبید و گفت:

- بریم یک شیطنت کوچولو بکنیم و بیایم!

امید جفت ابروهاش رو بالا انداخت و یک نگاه به من و یک نگاه به ماهک انداخت و گفت:

- حالا می‌خواین چکار کنین؟

قبل از این‌که ماهک دهن باز کنه، حرفی بزنه ترانه با ذوقی نهفته تو صداش، اول نقشه رو برای امید توضیح داد و در ادامه گفت:

- گفتم شکلات از کجا بیاریم، طوفان گفت اون با من، ولی از قضا معلومه که شکلات نداره، شما می‌تونین برامون شکلات آب شده گیر بیارین؟

امید سرش رو متفکر تکون داد و دستی به ته ریشش کشید. زیر چشمي نگاهی شیطون حواله‌ی ماهک که با قیافه‌ای بامزه بهش خیره شده بود، انداخت و با مکث گفت:

- آره میارم براتون. فقط من اینجاها رو زیاد نمی‌شناسم، میشه یکیتون با من بیاد؟

ای  مارمولک تو اینجا رو نمی‌شناسی؟ نچ- نچ ترانه دهن باز کرد که بگه من میام که به سرعت ابروهام رو چند بار بالا و پایین انداختم و به ماهک و امید اشاره کردم. اخم محوی بین ابروهاش نشست و با اون چشم‌های آبیش، تیز بهم خیره شد. دوباره اشاره‌ای به امید و ماهک کردم که این بار لبخند عمیقی جای اخمش رو پر کرد. ماهک سردرگم به من و ترانه زل  زده بود که امید گفت:

- میشه شما با من بیاین؟

ماهک نگاهش رو  بالا کشید و متعجب به امید که  بهش اشاره کرده بود، خیره شد. چشم‌هاش رو ریز کرد و انگشت اشاره‌ش رو، روی سینه‌اش گذاشت و گفت:

- با منی؟ من بیام؟

امید با لبخند محوی سرش رو تکون داد که ماهک بیخیال شونه‌ش رو بالا انداخت و ادامه داد:

- باشه بریم!

امید خوشحال به سمتش رفت و باهم هم قدم شدن.  مسیر رفتنشون رو دنبال  کردم که کم- کم از سالن خارج شدن و در برابر دیدم محو شدن. نفس عمیقی کشیدم که با صدای ترانه کوفتم شد:

- چرا گذاشتی ماهک با امید بره؟

آب دهنم رو قورت دادم و درحالی که به سقف خیره بودم  گفتم:

- خب حس کردم امید می‌خواد با ماهک حرف بزنه.

ترانه آهانی گفت و دست به سینه شد. زیر چشمی به موهاش ...ای بابا! من هم خل شدم. مردم به چشم‌های طرفشون نگاه می‌کنن من به موهای این بيچاره. لب پایینم رو توی دهنم کشیدم و آروم و سر به زیر منتظر اومدن امید و ماهک شدم.  حدود هفده دقیقه‌ای از رفتن اون دوتا گذشته بود. کلافه پوفی کردم و دستم رو داخل موهای بلند و لختم فرو کردم که فکری به ذهنم رسید. خوشحال از جام پریدم و به ترانه نزدیک شدم و گفتم:

- ترانه اینجا تیغی چیزی پیدا میشه؟

متعجب ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

- نمی‌دونم معمولاً ما چیزهای خطرناک رو از بیمارها دور نگه می‌داریم، ولی فکر کنم یک جایی داشته باشه. حالا برای چی می‌خوای؟

لبخند کجی زدم و گفتم:

- خب ببین ما الان نزدیک هفده دقیقه‌ست اینجا علافیم،  بهتر نیست تا اونا میان، بریم من یک سر و سامونی به این جنگل آمازون و لونه‌ی کلاغم بدم؟ (و به موهام و ریش تقریبا بلندم اشاره کردم) به هر حال که تو پرستارم هستی و منم بیمارت، پس باید رسیدگی کنی! 

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۱

ترانه سرش رو تکون داد و گفت:

- درسته باید رسیدگی کنم، اما در صورتی که بیمارم زن باشه نه مرد، معمولاً برای کوتاهی ریش، حموم  و بقیه چیزها، پرستارهای مرد این کارها رو انجام میدن.

آه از نهادم بلند شد. نگاهی به لباس‌هام انداختم که صورتم از کثیفیش جمع شد. حرصی نفسم رو بیرون دادم و عصام رو کوبوندم زمین، با کمک دیوار آروم سر خوردم و همونجا نشستم، اما مثل همیشه شانس با من یار نبود و توی سه سانتی زمین محکم زمین خوردم  و ناخودآگاه نالیدم:

- آخ مامان نابود شدم.

کمی توی اون حالت موندم تا از دردم کم بشه که صدای ریز- ریز خنده‌ای مثل صدای مگس بغل گوشم بلند شد. با سرعت گردنم رو چرخوندم که موهای لختم سه چهار بار تکون خورد. اخم‌هام رو درهم فرو کردم و گفتم:

- چته پیراشکی، چرا می‌خندی؟

خنده‌ش قطع شد. ابروهاش بالا پرید و گفت:

- ارتقاع مقام دادی؟ از چاقالو به پیراشکی، خوبه والا! ولی من چاق نیستم. داشتم به این فکر می‌کردم اولین باری که اومدی اینجا، نه به اون بوی عطرت که همه جا پیچیده بود، نه به الان که موها و ریشت انقدر بلنده که شبیه پسر جنگلی گرفتی!

با همون اخم گفتم:

- آره به لطف تو!  اگه کمکم می‌کردی الان من مثل همیشه خوشتیپ  و جذاب می‌شدم.

ترانه خنده‌ی ریزی کرد و درحالی که روی زانوهاش خم می‌شد تا کنار من بشینه گفت:

- بعد تو دقیقاً این همه اعتماد به نفس رو از کجا آوردی؟

سرم رو بالا گرفتم و پررو گفتم:

- اعتماد به نفس لازم نیست،  جذابی ازم می‌باره  مگه نه؟

خنده‌ش عمیق‌تر شد و صورتش چال گونه‌ش رو نمایش داد و من محوش شدم. همینطور  بهش خیره شده بودم که سرش رو چرخوند و گفت:

- آ ... طوفان  بلند شو امید و ماهک اومدن.

سرم رو چرخوندم و به  انتهای راه رو خیره شدم که امید و ماهک خیلی صمیمی و جیک تو جیک با لبخند به طرفمون می‌اومدن. ترانه اومد  از جاش بلند شه که مچ دستش رو گرفتم و محکم ولی آروم گفتم:

- بشین.

کمی نگاهم کرد و بعد شونه‌ش رو بالا انداخت و باشه‌ای گفت. با چشم‌هایی ریز شده به امید خیره شدم که نگاهش رو بهم دوخت  و با خوشحالی چشمکی زد. لبخندی که اومد روی لب‌هام بشینه رو جمع کردم و با اخم روم، رو برگردوندم که صدای ماهک بلند شد:

- داداش پاشو دیگه خودت رو به مریضی نزن که می‌دونم سالمی و این‌که می‌دونم تو هم می‌دونی که من می‌دونم.

 عصبانی به ترانه و گیج به ماهک خیره شدم و گنگ گفتم:

- از کجا فهمیدی؟

اشاره‌ای به ترانه و بعد امید کرد و گفت:

- آبجی بهم گفت و الان هم امید با جزئیات برام توضیح داد.

خونسرد به امید که همچین چاک دهنش تا بناگوش باز بود خیره شدم. فکر کنم نگاهم خیلی پر معنی و سنگین بود که امید آروم لبخندش جمع شد و سرش رو پایین انداخت.

 

@Hasti.m

@اوپاکاروفیل

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۲

سرم رو کج کردم و با لبخندی که از صدتا فحش بدتر بود، به ترانه زل زدم.  سرش رو شرمنده پایین انداخت، لب ورچید و   زمزمه‌وار گفت:

- ببخشید.

چشم‌هام رو با حرص بستم و نفسم رو عصبی بیرون فرستادم و درحالی که با کمک عصام از جام بلند می‌شدم زمزمه کردم:

- بریم!

که صدای بهت زده‌ی امید بلند شد:

- طوفان ...چه بلایی سرت اومده؟

پوزخندی زدم. هه آقا رو باش تازه دیده چه بلایی سرم اومده. هفته به هفته اینجا نمیای، معلومه  نباید بدونی چه اتفاق‌هایی اینجا افتاده. بی‌توجه به سوال‌های مکررش، شکلات پمپی رو از دستش گرفتم و به سمت دستشویی جلوتر از همشون راه افتادم. امید کلافه  بود، می‌تونستم این رو از نفس‌های یک در میونی که می‌کشید بفهمم. کمی بعد با همون کلافگی صداش بلند شد:

- میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده؟

سکوت بینمون با صدای ماهک  شکست و شروع به توضیح دادن کرد. نمی‌خواستم بشنوم، برای همین به قدم‌هام سرعت دادم که ترانه باهام هم‌قدم شد و آروم و سر به زیر گفت:

- به پات فشار نیار.

نیم نگاهی حواله‌ش کردم و سرد گفتم:

- به تو مربوط نیست.

کمی بهم زل زد و آروم یک چیزهایی زیر لب زمزمه کرد. گوش‌هام رو تیز کردم که غر- غر کنان گفت:

- خب من چکار کنم این ماهک پیله، گیر داد منم بهش گفتم. من دختر خوبیم، سرم تو کار خودمه فضول نیستم، ولی خنگم ...

دیگه به غر- غرهاش گوش ندادم. لبخندی روی لب‌هام نقش بست. طبق این چند وقت شناختی که ازش داشتم، می‌دونستم وقتی ناراحت باشه هرچی از دهنش در بیاد چه بی‌ربط چه با ربط میگه.  همینطوری با لبخند توی افکارم غرق بودم که سقلمه‌ای  محکم به پهلوی سمت چپم وارد شد. آخی گفتم دستم رو، روی پهلوم گذاشتم که صدای شیطون ماهک بلند شد:

- داداش داشتی به چی فکر می‌کردی، لبخند ملیح می‌زدی؟

با حرف ماهک، هُل شده  صاف ایستادم و گفتم:

- هیچی ...بیا بریم!

خنده‌ای کرد و سرخوش گفت:

-  باشه. پیش به سوی مار ریزی!

لبخند کجی روی لب‌هام نشست. این دختر  گوله‌ی انرژی بود.  به سمت راه رو قدم برداشتم که دلم به شدت پیچ خورد و جمع شد. آخی گفتم و دستم رو، روی شکمم گذاشتم که صدای امید بلند شد:

- طوفان؟ چی شد؟

لب‌هام رو، روی هم فشردم و سعی کردم صاف وایسم.  دهن باز کردم چیزی بگم که شکمم تیر وحشتناکی کشید. دادی زدم و به سمت  دستشویی دویدم. که صدای   قهقهه‌ی امید و هن گفتن ماهک توی راه رو پیچید.  سریع پمپ شکلات رو از همون فاصله و با همون کمر دولا شده به سمت امید پرتاپ کردم و گفتم:

- ببند نره خر!

صدای خنده‌اش کم شد، اما قطع نه.  معطل نکردم و با سرعت خودم رو داخل دستشویی چپوندم.

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 2

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۳

ترانه:

دست راستم  رو بالا آوردم و به ساعت مچی ظریفم خیره شدم. دست چپم رو بالا آوردم و چهار ضربه‌ی متوالی  به در دستشویی زدم و با صدای خفه‌ای گفتم:

- طوفان؟ بیا بیرون دیگه نیم ساعته اون تو چکار می‌کنی؟

صداش ناله‌وار به گوشم رسید:

- دلم درد می‌کنه، برو انقدر مزاحم من و  دستشوییم نشو!

دستشویی گفتن من هم رو این بشر تأثیر گذاشت. خنده‌ی ریزی کردم و گفتم:

- بیا بیرون، باید یک چیزی بخوری که خوب بشي، اونجا بمونی نابود میشی‌ها. حداقل به خودت رحم نمی‌کنی به پاهات رحم کن.

صدایی نشنیدم، رای همین سرم رو به در نزدیک کردم که یک‌هو لگد محکمی به در خورد و من دو قدم بلند عقب پریدم که صدای عصبانی طوفان بلند شد:

- بزار از اینجا بیام بیرون خودم خفت می‌کنم پیراشکی. انقد حرف نزن، دوست ندارم تو دستشویی جوابت رو بدم و از هوای اینجا تنفس کنم.

خنده‌ی بلندی کردم که امید و ماهک درحالی که تمام این نیم ساعت رو پچ-  پچ کنان می‌گذروندن و می‌خندیدن، به سمتم برگشتن. کمی ولوم صدام رو پایین آوردم و گفتم:

- باشه بیا بیرون! منم الان یک چیزی برات میارم.

هومی گفت و من با سرعت به سمت آسانسور دویدم که صدای ماهک بلند شد:

- ترانه کجا میری؟

دکمه‌ی آسانسور رو فشردم و گفتم:

- میرم آشپزخونه ، الان میام.

ماهک سرش رو تکون داد و کنار امید ایستاد. تند سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه  اول رو زدم. با پام روی کف آسانسور فلزی ضرب گرفتم که کمی بعد صدای زن بلند شد. با سرعت در رو هُل دادم و از آسانسور خارج شدم. تمام طبقات اینجا شبیه هم بودن، البته طبقه اول کمی بزرگتر بود، بخاطر آشپزخونه‌ای  که انتهای سالن قرار داشت. سريع از راه رو گذشتم و داخل آشپزخونه شدم. سرم رو گردوندم و به سمت جودی رفتم و گفتم:

- سلام جودی خسته نباشی.

جودی به سمتم برگشت و لبخندی زد و گفت:

- سلام خانم پایدار شماهم خسته نباشین. چیزی شده که اومدین و اینجا رو نورانی کردین؟

اخمی رو پیشونیم نشوندم و گفتم:

- هی جودی ، مگه نگفتم با من راحت باش؟ واقعا که.

خنده‌ای کرد و گفت:

- زبونم عادت کرده، ولی حالا تمرین می‌کنم. نگفتین چیزی شده؟

با یادآوری وضعیت طوفان اخم‌هام باز شد و سریع گفتم:

- اوه آره قند داری؟

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۴

جودی متعجب به کابینت کنارش اشاره کرد و گفته‌ گفت:

- آره اونجاست. برای چتونه؟

به سمت کابینت چوبی که اونجا بود رفتم. درش رو باز کردم و درحالی که دنبال قندون می‌گشتم گفتم:

- یکی از بیمارهام دل پیچه شدیدی گرفته، می‌خوام براش قند بسوزونم خوب بشه. 

با دیدن قندون لبخندی زدم و دوتا رو برداشتم و کف دستم گرفتم. کله‌م  رو  از کابینت بیرون کشیدم و به سمت جودی چرخیدم که با بهت گفت:

- می‌خواین چی بسوزونین؟

چندبار پلک زدم و خنثی گفتم:

- قند!

جیغی کشید و گفت:

- دستتون به وسایل آشپزخونه‌م بخوره، چرخ کرده‌تون رو بسته بندی می‌کنم، داخل فریزر میزارم.

خنده‌م گرفته بود. هنوز هم با احترام باهام حرف می‌زد. جلو رفتم و با همون خنده گفتم:

- نگران نباش جودی،  حواسم هست خراشی رو ظرف‌هات نیفته و تمیز بشورمشون.

با تردید سرش رو خاروند و گفت:

- مطمئنین؟

چشم‌هام رو با خنده بستم و گفتم:

- آره اگه بد شستم یا روشون خراش افتاد، آزادی هر بلایی خواستی سر من بیاری، خوبه؟

سرش رو تکون داد و باشه‌ای گفت. به سمت گاز صفحه‌ای که کنار همون کابینت بود، رفتم و کاسه‌ی رُهی کوچیکی که اونجا بود رو برداشتم. گاز رو روشن کردم و قندها رو داخل  کاسه انداختم. مکثی کردم و گفتم:

-  جودی می‌دونی که این وسواس شدید  تو روی وسیله‌هات، چقدر بده؟

سرش رو پایین انداخت و درحالی که با انگشت‌هاش ور می‌رفت آروم گفت:

- آره می‌دونم، ولی دست خودم نیست.

جلو رفتم و دستم رو، روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم:

- خب باید ازش جلوگیری کنی، چون ممکنه به جای یک وسواس عادی، یک بیماری بشه این رو هم می‌دونی؟

سرش رو آروم تکون داد. آهی کشیدم و به سمت گاز رفتم. نگاهی به قندها انداخت و دست بردم و از توی آب چکان لیوانی برداشتم. شیرآب رو باز کردم و لیوان رو تا نصفه پر کردم و  داخل کاسه ریختم. سرم رو خم کردم و شعله‌ی گاز رو زیاد کردم تا سریع‌تر جوش بیاد. چینی به دماغم داد و به کابینت تکیه دادم که کمی بعد بوی قند سوخته بلند شد. زیر گاز رو خاموش کردم و با پارچه‌ای که روی کابینت بود کاسه رو از روی گاز برداشتم و قند سوخته رو داخل لیوان توی دستم ریختم. قابلمه رو روی گاز گذاشتم لیوان به دست به سمت خروجی آشپزخونه رفتم که صدای جودی بلند شد:

-  خانم پایدار من منتظرم شما برگردین و این ظرف رو بشورین.

سرم رو با خنده تکون دادم و گفتم:

- باشه داخل کاسه آب بریز، میام می‌شورم.

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۵

دستم رو، روی لیوان گذاشتم و به سمت آسانسور پرواز کردم. نگاهی بهش انداختم و با دیدن این‌که توی همین طبقه‌ست سریع سوار شدم و دکمه‌ی طبقه هفت رو زدم. دستم رو بالا آوردم و به ساعتم نگاه کردم که دو و ده دقیقه رو نشون می‌داد.  سرم رو پایین انداختم و به کفش‌هام زل زدم. کمی بعد آسانسور ایستاد. در رو باز کردم و بیرون پریدم. با عجله به سمت انتهای راه رو رفتم که صدای قهقهه‌ی امید، ماهان و ماهک بلند شد. چشم‌هام رو ریز کردم ماهان از کجا پیداش شد؟! درحالی که به سمتشون قدم برمی‌داشتم گفتم:

- به چی می‌خندین؟

با شنیدن صدای من هر سه به طرفم چرخیدن، که ماهان با خنده گفت:

- برو اول به طوفان بیچاره برس، انقدر اون تو موند پاهاش خواب رفت!

و بعد نگاهی به ماهک و امید انداخت و خندید. اخمی بین دو ابروم نشست. چشم غره‌ای به ماهان رفتم که متعجب خنده‌ش رو جمع کرد و بهم خیره شد. راهم رو کشیدم و به سمت دستشویی رفتم. طبق عادتی که از بچگی داشتم مثل پلنگ صورتی چهار ضربه به در زدم و گفتم:

- طوفان؟ خوبی؟

ناله‌ای کرد و گفت:

- آخ دارم می‌میرم.

نگران با همون اخم رو پیشونیم لب‌هام رو جمع کردم و گفتم:

- بیا بیرون این قند سوخته رو بخور، اگه خوب نشدی می‌برمت پیش جولیا.

کمی بعد در باز شد و طوفان با رنگ پریده بیرون اومد. دستش خیس بود و شکمش رو چسبیده بود. سریع قند سوخته رو به طرفش گرفتم و گفتم:

- تا داغه بخور، تلخه ولی خوبه!

بی‌حال باشه‌ای گفت و لیوان رو ازم گرفت و یک نفس سر کشید. صورتش جمع شد و گفت:

- این چه کوفتی بود دیگه!

بازوش رو گرفتم و درحالی که از راه رو بیرون می‌اومدیم گفتم:

- گفتم که تلخه، ولی خوبت می‌کنه.  حالا هم بیا یکم استراحت کن اگه خوب نشدی میریم پیش جولیا، خوبه؟

سرش رو تکون داد. از راه رو خارج شدیم و به سمت اتاق طوفان قدم برداشتیم  که صدای امید، نگران از پشتمون بلند شد:

- طوفان خوبی؟

صدای سابیدن دندون‌هاش رو از این فاصله نزدیک می‌شنیدم. قبل از این‌که دهن باز کنه حرفی بزنه با اخم گفتم:

- آقای کیهانی، بهتره شما همونجا بایستین و با دوستای جدیدتون خوش بش کنین. لازم نیست نگران طوفان باشین، حالش خوبه نیازی هم به شما نداره پس مزاحم نشین.

نمی‌دونم نیش کلامم چقدر بود که ماهان و ماهک خشک شده سرجاشون ایستادن. با همون اخم روم رو برگردوندم و به سمت اتاق طوفان به راه افتادم که صدای آرومش بلند شد:

- چرا اون حرف‌ها رو زدی؟

با ناراحتی به نیم‌رخ بی‌حالش زل زدم و گفتم:

- نمی‌دونم. داشتن به تو می‌خندیدن منم بدم اومد از این‌که کسی مورد خنده‌ی دیگران باشه، چه تمسخر آمیز، چه بی‌دلیل بدم میاد. 

برگشت و بهم نگاه کرد. بی‌حال بود، اما نگاهش همونطور کهکشانی و پر برق بود. سرم رو چرخوندم و به جلو نگاه کردم. کمی بعد به اتاق طوفان رسیدیم. در رو باز کردم و دستم رو پشت طوفان گذاشتم و هُلش دادم. بی‌جون وسط اتاق ایستاد. نچی کردم و داخل شدم. در  رو بستم که چراغ خیلی کم نور کنار در که به زور دیده می‌شد، قرمز شد.  به سمت طوفان رفتم، بازوش رو گرفتم و گفتم:

- بیا اینجا، باید استراحت کنی که خوب بشی. الان بهتری؟

درحالی که روی تخت دراز می‌کشید سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

- یکم حالت تهوع دارم.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- چیزی نیست خوب میشی، فقط یکم استراحت کن.

باشه‌ای گفت و ساعد دستش رو، روی چشم‌هاش قرار داد. دستم رو زیر چونه‌م زدم و بهش خیره شدم.

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۶

بدون این‌که نگاه خیره‌م رو بردارم، دستم رو بالا آوردم و به ساعتم نگاه کردم که دو و هفده دقیقه رو نشون می‌داد.  پوفی کردم و هر دو دستم رو با شتاب روی زانوم رها کردم که صدای طوفان بلند شد:

- چته؟ چرا هی صدای پیک نیک باز شده در میاری؟

چشم غره‌ای بهش رفتم و خواستم جوابش رو بدم که دیدم جوابی ندارم. کلافه باز پوف کشیدم و با حرص روم رو برگردوندم که صدای خنده‌ی طوفان بلند شد. برگشتم و کوفتی حواله‌ش کردم. دستش رو، روی تخت گذاشت و از جاش بلند شد. خودش رو جلو کشید و دو دستش رو داخل موهاش فرو برد و همونجا نگهش داشت که از لا به لای انگشت‌هاش چند تار بیرون اومد و روی پیشونیش افتاد. به جلو خم شدم و گفتم:

- دل دردت خوب شد؟

بدون این‌که سرش رو بلند کنه گفت:

- بهترم ممنون.

اینم موجیه، اول می‌خنده بعد یکهو قیافه می‌گیره. بی‌حوصله  پوفی کشیدم که یاد حرف طوفان افتادم و  پوفم تبدیل به خنده شد. طوفان سرش رو بلند کرد و آروم گفت:

-  پیدا کردی؟

متعجب گفتم:

- چی رو؟

سرش رو برگردوند و با نیشخند گفت:

- همونی که بهش می‌خندی!

خنثی بهش خیره شدم و آروم زمزمه کردم " تو واقعا یک تخته کم داری! " 

آهی کشیدم و به در و دیوار اتاق نگاه کردم. این بیمارها چطوری اینجا دوم میارن؟ همینطور توی افکارم غرق بودم که صدای طوفان با یک ریتم خاصی توی اتاق پیچید.  آهنگ طوری بود که کلام نداشت، متن نداشت، فقط صدا بود و بس، محو صداش شده بودم و اون خیلی حرفه‌ای از ته گلوش صدا رو در می‌آورد. کم- کم صداش اوج گرفت و با دستش ضرباتی رو، روی تخت پیاده می‌کرد و باعث شده بود آهنگ قشنگی درست بشه. لبخند محوی زدم کامل چرخیدم. دستم رو زیر چونه‌م زدم و با همون لبخند بهش خیره شدم. واقعا صداش قشنگ بود، چرا تا حالا توجه نکردم؟ نگاهم رو بالا کشیدم و به چشم‌هاش که بسته بودن  و حسابی تو حس خوندن رفته بود، زل زدم.  همیشه اعتقاد داشتم چشم آبی‌ها از جمله خودم، هیچ جذبه‌ای ندارن، مثلا نمی‌تونن با تحکم یک چیزی رو ادا کنن، معمولا خیلی سرد و خشکن و هیچ حسی ندارن، اما به این نتیجه رسیدم بین این همه چشم آبی، این پسر چشم کهکشانی می‌تونه هرکاری رو انجام بده. به خودم اومدم و دیدم طوفان خیلی وقته نمی‌خونه و تنها با لبخند بهم زل زده. خجالت زده سرم رو پایین انداختم که آروم گفت:

-  خیلی بد خوندم؟

هُل شده سرم رو بالا آوردم و گفتم:

- نه، خیلی قشنگ خوندی!

نیشخند با نمکی زد و درحالی که به ریش بلندش دست می‌کشید، گفت:

- پس بخاطر اون بهم خیره شده بودی!

 

@مُنیع

@reyyan

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۷

دستپاچه انگشت‌هام رو توی هم گره زدم  و  سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- نه، منظوری نداشتم، همینطوری نگاهت کردم!

زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که دیدم با معنا دار بهم زل زده. گونه‌هام رنگ گرفت و خجالت زده سرم رو بیشتر توی یقه‌م فرو بردم. چند دقیقه‌ای توی همون حالت موندم که گردنم درد گرفت و بالاجبار سرم رو بالا آوردم. گردنم رو به چپ و راست چرخوندم که صدای ترق تروقشون بلند شد. موهام رو فرق وسط کردم و به جلو هدایت کردم. دستم رو به حالت شونه چندبار داخل موهام کشیدم. به دو قسمت تقسیمش کردم و آروم شروع به بافت تیغ ماهی کردم که صدای طوفان بلند شد:

- موهات رو رنگ کردی؟

متعجب ابروم رو بالا انداختم و درحالی که موهام رو می‌بافتم، گفتم:

- نه چطور؟

شونه‌ش رو بالا انداخت و گفت:

- هیچی، موهات قشنگه  هیچ‌وقت رنگشون نکن. کمتر کسی پیدا میشه که موهاش به این خوش رنگی  باشه.

لبخندی زدم و با خجالت گفتم:

- ممنون، خودم هم خیلی دوسشون دارم.

سرش رو تکون داد و همونطور خیره به موهام زل زد. زیر نگاهش کمی معذب بودم. امروز زیادی خجالت کشیدم. سریع موهام رو بافتم و به حالت گوجه‌ای  پیچوندم. دستم رو توی جیبم فرو بردم و گیره‌ای رو که همیشه نگه می‌داشتم رو بیرون کشیدم و موهام رو سفت کردم. لب پایینم رو به عادت همیشگیم داخل دهنم فرو بردم و دو تیکه‌ مو از کنار فرقم جدا و توی صورتم رها کردم و با لبخندی دندون نما گفتم:

- چطور شدم؟

طوفان با لبخندی که سعی در پنهونش داشت، دستی به لب‌هاش کشید و گفت:

- اون گوجه‌ی روی موهات هست؟ شبیه دم پاندای کونگ‌فوکار شده!

لبخند مسخره‌ای زدم و گفتم:

-  والا آدم موهاش به قول خودت شبیه دم پاندای  کونگ‌فوکار باشه، بهتر از اینه که قیافش شبیه  اسکار باشه که همیشه دنبال یک مگس توی بیابون می‌گرده!

دهنش رو  کج کرد و  گفت:

-  می‌بینم جواب داری بدی، عجیبه چاقالو!

لبخند محوی زدم و آروم گفتم:

-  میشه بگی من کجام چاقه؟

برگشت و نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:

-  پهلو داری! درسته درازی، ولی اگه دقت کنی مشخصه. بازوهات هم همینطور اونقدر چاقی که آستین روپوشت تا مرض پاره شدن رفته، اما تنها نکته مثبت و قشنگی که داری  موهات و ...

با کمی مکث مسخ شده آروم‌تر ادامه  داد:

- و چشم‌هات!

سرم رو بالا آوردم و نیشخند خبیثی زدم.

 

@مُنیع

@reyyan

یه تشکر میکنم از خواهر گلم  بابت کمکی که بهم کرد😙🦋💙 @Saraishm

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۸

دهن باز کردم، حرفی بزنم که صدای کر کننده‌ی آژیر و بوق‌های وحشتناک همه جا پیچید. با چشم‌های گرد شده وای کشیده‌ای گفتم و از جام بلند شدم که طوفان گفت:

- هی ترانه کجا میری؟

تند به سمت در قدم برداشتم، اما نه در قفل بود. کارتم رو از دور گردنم جدا کردم و به صورت عمودی جلوی چراغ قرمز گرفتم که با صدای تیکی سبز شد. سریع دستگیره رو پایین کشیدم و هُل گفتم:

- باید برم،  تو از جات تکون نخور برمی‌گردم!

منتظر جوابش نموندم و در رو نصفه ول کردم. با سرعت از اتاق بیرون زدم. مرتب زیر لب زمزمه می‌کردم " خدایا بلایی سر ماهان و ماهک نیومده باشه، خدایا بهمون رحم کن" این صدای آژیر با بوق نشون مرگ یکی از پرستارهاست! خدایا به جوونشون رحم کن. کارت پرسنلیم رو به گردنم انداختم و به سمت پذیرش دویدم. دستم رو به در پذیرش بند کردم که یکهو سرم گیج رفت، چند لحظه چشم‌هام رو بستم. نفسی کشیدم و سر بلند کردم که با دیدن ماهان آروم شدم، اما هنوز نگرانی‌ایکه برای ماهک داشتم پابرجا بود.  ماهان بی حواس دور خودش می‌چرخید.  دیگه دلخوری توی این موقعیت جایی نداره بنابراین صدام رو بلند کردم و با دادی که بین صدای آژیر گم شده بود نگران گفتم:

- ماهان چی‌شده؟

ماهان با مکث سرش رو برگردوند و با دیدن من غمگین جلو اومد و گفت:

-  پیتر رو کشتن!

شوکه هینی کشیدم و دستم رو، روی دهنم گذاشتم. یک قدم عقب رفتم و با لکنت گفتم:

- چی ...چی میگی ماهان؟ چطوری این اتفاق افتاد؟

ماهان سرش رو با افسوس تکون داد و درحالی که با عجله دنبال چیزی می‌گشت ناراحت گفت:

- متأسفانه فوت کرد، مثل این‌که یکی از بیمارهای طبقه پایین رو به پیتر سپردن که اون پرستارش باشه، وقتی که پیتر داشته اون رو به طبقه بالا می‌آورده؛ از کنار پنجره که باز بوده رد شدن پسره هم پیتر رو هُل داده و در رفته!

ماهان حرف می‌زد و من درکی از دنیای اطرافم نداشتم. پیتر! خدای من اون، اون خیلی مهربون بود. همیشه بهمون کمک می‌کرد. از من خواست براش از جولیا خواستگاری کنم! اون جولیا رو دوست داشت. بهش نگفت و رفت؟! بیچاره جولیا، بیچاره‌تر پیتر!

با تکون‌های دست ماهان گیج به چشم‌های نگرانش خیره شدم که گفت:

- ترانه؟ حواست کجاست چرا جوابم رو نمیدی؟ دختر یک چیزی بگو دق کردم!

دهنم رو باز کردم حرفی بزنم که سرم گیج رفت. دستم رو به میز کنارم بند کردم و آروم گفتم:

- ماهان سرم گیج میره!

نگران جلو  اومد. بازوم رو گرفت روی صندلیِ پشت میز نشوند. خواست حرفی بزنه که با بی‌حالی گفتم:

- بگو آژیر رو قطع کنن، حالم بده. اون پسر رو هم تا از اینجا دورتر نشده بگیرین!

مضطرب گفت:

- باشه ...باشه تو خونسرد باش، الان زنگ می‌زنم به نگهبانی. تو آروم باش فقط، الان سردرد می‌گیری رنگت هم پریده دیگه واویلا!

چقدر خوب بود که ماهان از عادت‌های بدم خبر داشت و چقدر خوبِ داشتن یک برادر که همیشه کنارت باشه!

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶۹

ماهان سریع تلفن رو برداشت و شماره نگهبان رو گرفت. سرم رو به سنگ سرد پذیرش تکیه دادم و به مکالمه‌ی کوتاهش گوش سپردم:

- الو نگهبان؟

- ...

- ممنون اگه میشه سریع آژیر رو قطع کن.

- ...

- باشه عجله کن!

و بعد تلفن رو محکم سر جاش کوبید. پنج دقیقه بعد صدای آژیر و  بوق‌های وحشتناک آروم- آروم قطع شد، اما صداش همچنان توی سرم پژواک می‌انداخت. ماهان قدمی به جلو برداشت و کنار پام زانو زد و نگران گفت:

- ترانه چرا رنگت پریده؟ باز درگیر  بیمارهات شدی چیزی نخوردی؟!

سرم رو بی‌حال تکون دادم و آروم گفتم:

- کم حرف بزن دیگه، حالم بهم می‌خوره تو هم  بیخ گوش من نشستی عین مار فیس- فیس می‌کنی!

نگاه بدی بهم انداخت و از جاش بلند شد و بیرون رفت.  آخیشی گفتم و به یک نقطه خیره شدم و به پیتر فکر کردم. این اخیراً عجیب شده بود. از گوشه و کنار می‌شنیدم  بیماری داره. اون پسرک آروم چه بلایی سرش اومد؟ بیماری داشت؟ چی بود؟ با فکر به پیتر و نرسیدنش به جولیا، غصه‌ای شد برای جمع شدن اشک توی چشم‌هام، دلم پر بود و می‌تونستم به بهانه‌ی مرگ پیتر، کمی هم برای ندیدن خانواده‌ام گریه کنم. اما گریه‌م هم نمی‌اومد! آرنجم رو، روی  زانوهام  گذاشتم و به جلو خم شدم. با صدایی که از شکمم بلند شد، فهمیدم چقدر گرسنه‌م و از دیشب چیزی نخوردم. اشک توی چشم‌هام لونه کرده بود و پایین نمی‌ریخت، قطعا اگه گریه می‌کردم مثل همیشه لب، کمی از گونه و دماغم سرخ می‌شد.  دماغم رو بالا کشیدم و بغضم رو قورت دادم. دستم رو بالا آوردم و از پشت پرده‌ی اشکم به ساعتم خیره شدم، که سه و سه دقیقه رو نشون می‌داد. توی افکارم غرق بودم که دستی جلوم دراز شد. سرم رو عقب بردم و به کیک تلخ جلوم و بعد به دست ماهان خیره شدم که صداش بلند شد:

-بگیر!  همین الان  مثل یک حیوان نجیب این رو تا ته کوفت می‌کنی، و گرنه یک کاری می‌کنم، با اون شلوارک قرمزِ که خال خالیه سفید داره هست؟ با اون بیای وسط سالن قر بدی میرکت دراز!

دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و بی‌حرف کیکی رو که عاشقش بودم از دستش گرفتم. حیف که دارم می‌میرم، و گرنه حالت رو می‌گرفتم. کیک رو باز کردم و با دیدن سر و شکلش آب از لب و لوچه‌م آویزون شد. آهی کشیدم و قبل از این‌که از کیک بخورم، از خدا خواستم که روح پیتر در آرامش باشه. با غصه گاز بزرگی به کیک زدم، همونطور که به یک نقطه خیره بودم، آروم کیک رو جویدم.  تند به کیک گاز می‌زدم و حواسم نبود که ماهان گوشه‌ای ایستاده و آب دهنش رو قورت میده. تکه‌ی آخر رو هم توی دهنم گذاشتم و جلد رو توی سطل آشغال زیر میز پرت کردم. با دهن پر برگشتم و رو به ماهان گفتم:

- ممنون!

نگاه چپی حواله‌م کرد و گفت:

- خواهش، یک وقت تعارف نکنی!

شونه‌م رو بالا انداختم و درحالی که انگشتم رو لابه‌لای دندونم فرو می‌بردم تا کیک باقی مونده رو بخورم با صدای نامفهومی گفتم:

- ببین ...وقتی با تهدید میگی بخور ...یعنی دیگه نباید بهت تعارف کرد، غیر از اینه؟

 روش رو  با غیض برگردوند و با حالت چندشی گفت:

- ببند اون دهن بی صاحابت رو حالم بهم ریخت نکبت!

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۰

انگشتم رو از توی دهنم درآوردم. از جام بلند شدم و به سمت ماهان رفتم. قدش یک سر و گردن از من بلندتر بود. لبخند زدم و یک نگاه به انگشتم و یک نگاه به روپوش ماهان انداختم و بعد خیلی شیک  انگشتم رو، با روپوش ماهان تمیز کردم. لبخند دندون نمایی زدم که دادی زد و یقه‌ی روپوشم رو از پشت گرفت و نالید:

- خدا نابودت بکنه، بیا ببر بشورش همین الان وگرنه همین‌جا آویزونت می‌کنم!

شونه‌م رو بالا انداختم و درحالی که تو  هوا مثل آویز جلوی ماشین چرخ می‌خوردم، گفتم:

- خودت دست داری، پا داری، ببر برات بشورنش به من مربوط نیست!

می‌دونستم ماهان خیلی روی لباس‌هاش و کثیفی حساسِ؛ یک جورایی مثل نقطه ضعف بود براش و من همیشه ازش سوءاستفاده  می‌کردم.  دندون‌هاش رو، روی هم سابید و گفت:

- تمیز نمی‌کنی؟

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- نچ به من چه!

سرش رو تکون داد و با لبخند گفت:

- باشه. چند ساعت پیش داشتی برای این‌که زودتر ساعت پنج بشه بال- بال می‌زدی بری خونه نه؟ خب خانمی دیگه خبری از خونه نیست!

جیغی کشیدم با همون تن صدای جیغی گفتم:

- ماهان ولم کن باید برم خونه، خستم دارم می‌میرم. نگاه کن داداش گلم باید برم خب؛ مهمون دارم!

ماهان که داشت با همون ژستی که توی هوا من رو گرفته بود و داخل راه رو، راه می‌رفت، ایستاد. اخمی کرد و گفت:

- مهمونت کیه؟

دهن باز کردم چیزی بگم که صدای طوفان از پشت سرم بلند شد:

- من!

با دهن باز تو هوا تاب خوردم و به طوفان خیره شدم. کمی تو همون حالت موندم، بعد با دندون‌هایی چفت شده غریدم:

- هرکی گفت جسد، تو بپر وسط!

طوفان نگاه بدی حواله‌م کرد، که ماهان با حرص گفت:

- چه غلطا! ترانه از کی تا حالا بیمارش رو، توی خونه‌ش راه میده؟

خونسرد دستش رو، توی جیبش فرو برد و زمزمه کرد:

- ماهان فکر کنم از دنیا بی‌خبری! امروز هالووینِ و شیفت تو، ماهک و ترانه‌ تموم میشه و مرخصی دارین یادت که نرفته نه؟

یکه خورده دست از چرخ خوردن تو هوا برداشتم. فقط عاشق سرعت بحث عوض کردنتم طوفان، آخه این چه ربطی به حرف ماهان داشت؟ نمی‌دونم این ماهان چرا دستش خسته نمیشه! و طوفان از کجا می‌دونست ما کی شیفتمون تموم میشه؟ با چشم‌هایی ریز شده بهش خیره شدم که ماهان خوشحال من رو زمین گذاشت و گفت:

- وای راست میگی ها! ترانه برو وسایلت رو جمع کن من هم به ماهک خبر میدم.

و بعد با سرعت باد از پیش ما رفت. چینی به دماغم دادم و گفتم:

-  همین الان به سوالاتم جواب میدی!

سرش رو تکون داد و باشه‌ای گفت. دست‌هام رو به کمرم زدم و پرسیدم:

- تو از کجا از شیفت ما خبر داری؟ چرا از اتاق بیرون اومدی؟ و این‌که کی گفته تو هم قراره با ما بیای و مهمون من باشی؟

جمله آخرم  رو با نگاه بدی که بهش انداختم ادا کردم.

 

@مُنیع

@reyyan

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۱

سرش رو پایین انداخت و گفت:

- خب، می‌خواستم از دست گیرهای ماهان نجاتت بدم، قصد بدی نداشتم. شیفتت رو هم توی اون برگه‌ی تابلوعه طبقه اول دیدم، بعدش تو جیغ زدی و دیر برگشتی اومدم بیرون ببینم چه خبره! و ...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- و به چه دلیل تو باید با ما بیای؟

با مکث لب‌هاش رو، روی هم فشرد. چند دقیقه‌ای گذشت و یکهو سرش رو بلند کرد و با اخم گفت:

- خسته شدم، می‌خوام امشب با شما بیام بیرون! این‌که یک آدم سالم باشی، بین یک مشت مریض روانی برام غیرقابل تحمله می‌فهمی؟

اخم‌هام محکم توی هم گره خورد. درسته بیمارهای من نوع بیماریشون متفاوته، اما کسی حق توهین به اون هارو نداره. از این‌که کسی بیمارهام رو مورد تمسخر قراره بده متنفرم! دست‌هام رو مشت کردم و بهش توپیدم:

- یادت نره تو درحال حاضر اسمت، فامیلیت، رسمیتت و ...همه‌ش داخل یک پرونده‌ست و به عنوان یک بیمار توی این تیمارستان ثبت شده، پس تو هم جزء این بیمارها به حساب میای. درضمن  امشب حق بیرون اومدن با ما رو نداری، مثل بقیه بیمارها اینجا، داخل اتاقت می‌مونی تا بفهمی توهین به بیمارهای من چه تنبیهی داره!

نفسم رو آهسته بیرون فرستادم. گاهی اوقات اونقدر تند حرف می‌زدم که به تپش قلب شدید دچار می‌شدم و از این عادتم بدم می‌اومد و هيچ‌وقت نتونستم ترکش کنم. نگاهم رو از طوفان مبهوت گرفتم و به ساعتم خیره شدم که چهار و چهار دقیقه رو نشون می‌داد. امروز دیگه زیادی ساعت تایم دیدم! نامحسوس شونه‌م رو بالا انداختم و با تنه‌ای که به طوفان زدم، به سمت اتاقم قدم برداشتم. نیم ساعت طول کشید که به اتاقم برسم و این بین به بیمارهام سر زدم و توی دلم افسوس خوردم که این دختر و پسرهای نوجوان و جوان چرا باید بخاطر یک اتفاق یا یک حادثه اینجا باشن، درحالی که می‌تونستن مثل صدها  دختر و پسر دیگه شاد  و سالم کنار خانوادشون زندگی کنن. آهی کشیدم و در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم. چقدر تاریک بود! بدون این‌که برق رو، روشن کنم؛ در رو بستم و درحالی که گردنم رو می‌شکوندم دکمه‌های روپوشم رو باز کردم.  بدنم رو با سر و صدا، کش دادم و روپوشم رو، روی پشتی صندلی آویزون کردم و چقدر حرص خوردم، چرا من چوب لباسی ندارم! نگاهی به لباسم که یک تاپ سفید بود، انداختم. انگار که چیزی توی دهنم باشه، دهنم رو جویدم و پوکر به لباسم نگاه کردم و زمزمه کردم:

- حالا چکار کنم؟!

بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم و خودم رو برانداز می‌کردم که یکهو سوز سردی از یک سوراخی اومد و تنم رو لرزوند. جیغی از لذت و سرما کشیدم و دستم رو دور بدنم حلقه کردم. حالا هرکی از اینجا رد بشه، میگه پرستاره از بیمارهاش بدتره، اما خب بیمارهای من هم دنیایی دارن؛ به قول یارو گفتنی:

"دیوانگی هم عالمی دارد"

شاید غیرعادی بودن هم لذت‌هایی داشته باشه که یک انسان عادی و سالم نتونه تجربه‌ش کنه. افکارم رو پس زدم و مشکوک نگاهی به اطراف انداختم و با کنجکاوی چشم‌هام رو  ریز کردم و اول به پنجره‌ی بسته، بعد به در اتاقم خیره شدم.  یعنی این سرما از کجا اومد؟  نکنه   جن و روح اینجا باشه؟ اما اونا که ساعت فعالیتشون دو تا چهار صبح بود! پس، شوکه چشم‌هام رو داخل اتاقم گردوندم که نگاهم میخ دو جفت چشم قرمز براق کوچولو، نزدیک به زمین افتاد.  چرا رو زمین بود؟ نکنه از این اجنه‌هاست که سرشون کجه دستشون هم نصفه‌ست و پا هم از زانو به بعد ندارن؟  آب دهنم رو قورت دادم و با استرس و لکنت شروع به گفتن ذکرهای مختلف و نامعلوم کردم:

- خدایا ...الهم صل الا محمد و آل محمد ...یا حضرت عباس کمکم کن ...بسم‌ الله الرحمن الرحیم، دور شو ای شیطان!

تمرکزم رو از دست داده بودم و نمی‌دونستم دارم چی بلغور می‌کنم. 

 

@مُنیع

@reyyan

ويرايش پارت 48 تا 71 @همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 2

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۲

 درحال گفتن ذکرهای نامفهوم بودم که با پرش ناگهانی اون چشم‌های قرمز رنگ؛ جیغی کشیدم و با شتاب به عقب پریدم که رونم به لبه‌ی تیز میز کشیده شد.  انگار که شیء بُرنده‌ای مثل چاقو توی رونم رفته باشه. چشم‌هام رو با درد بستم؛ آخ بلندی  گفتم. دستم رو به میز گرفتم که حس کردم مایه‌ی لزج و داغی از زانوم رو به پایین میره.   چشم‌هام رو آروم باز کردم که با دیدن اون دو جفت چشم قرمز روی میز چشم‌هام سیاهی رفت؛ سرم رو پایین آوردم و توی تاریکی اتاق به پام خیره شدم، اما چیزی نمی‌دیدم. سرم رو بالا آوردم  که نگاهم به لیوان روی میزم، برخورد کرد. با ترس و ضعف لیوان رو برداشتم و با تمام توانی که داشتم به سمت در اتاقم پرت کردم.  چند لحظه‌ای توی همون حالت خشک‌شده ایستادم که کم- کم اتاق دور سرم چرخید؛  چشم‌هام رو چند بار باز و بسته کردم تا تاری دیدم از بین بره. کنترلی روی ایستادنم نداشتم و از طرف دیگه دیدن اون دو چشم قرمز کوچولو، ترس و حالت تهوع رو بهم القا می‌کرد. نفس‌های سنگین و کندم رو بیرون فرستادم که دستم آروم از  میز جدا شد. با حالی خراب روی زمین نشستم و  عقب- عقب خودم رو به گوشه‌ی اتاقم رسوندم. تکیه‌م رو به دیوار دادم و درحالی که به اون چشم‌های خوفناک خیره بودم؛ چشم‌هام آروم بسته شد، که در با شتاب  باز شد و پشت بندش صدای فریاد ماهان و طوفان بلند شد.  برق اتاق روشن شد  که چشمم رو زد. قدم‌های محکمی به سمتم اومد و صدای نگران ماهان بود که توی گوشم می‌پیچید:

- ترانه؟ ترانه خوبی؟ صدام رو می‌شنوی؟ یک چیزی بگو لامصب!

نمی‌تونستم ببینمش، اما حس می‌کردم که سمت چپم نشسته و با نگرانی بهم زل زده. آب دهنم رو قورت دادم و با درد و لکنت زمزمه کردم:

- خوبم ...فقط ...

طوفان که حدس می‌زدم دست کمی از ماهان نداره، دستش رو، روی شونه‌ام گذاشت و با صدایی بلند گفت:

- فقط چی؟ حرف بزن! نخواب.

الان من به شدت علاقه دارم بیهوش بشم، جواب این دوتا میرکت دراز رو ندم، حیف که نمیشه! راستی من چرا بیهوش نمیشم، این دوتا از فضولی بمیرن؟ دِ بیا خدا تو بیهوشی هم برای من شانس نذاشته. لابد داشتم به بیمارم می‌گفتم امنیت  ماتحتت با من نمی‌زارم درد بکشی؛ همون موقع خدا شانس بیهوشی رو به من نداده. خنده‌ی بی‌حالی به افکار مزخرفم کردم و آروم گفتم:

- پام درد می‌کنه. 

حس می‌کردم سر هردو با شتاب به سمت  پام برگشت و مهره‌های گردنشون قطعاً شکست. ماهان با بهت داد زد:

-یا حضرت عباس! طوفان بلندش کن بدو، خونریزی داره!

خودت فلجی برادر من؟ دست داری پا داری خب، تو من رو بلند کن چی میشه یک بار از اون بازوهای ذرت شکلت، مایه بزاری من یا ماهک رو بلند کنی؟ فشار به کجات میاد آخه! چرا من رو میدی بغل غریبه؟  لای چشم‌هام رو آروم باز کردم و به طوفان خیره شدم.  مبهوت به رونم زل زده بود. اِوا این چرا چشم چرونی می‌کنه؟ مگه پام چی داره، این دوتا بهش زل زدن؟ سرم رو گردوندم و آروم به پام خیره شدم که با دیدن پارگی شلوارم و زخم عمیقی که خونش مثل آبشار جاری بود، جیغ خفه‌ای کشیدم. امروز زیادی از حنجره‌ی طلاییم کار کشیدم. طوفان به خودش اومد و دستم رو گرفت و با داد رو به ماهان گفت:

- برو دکمه‌ی آسانسور رو بزن، عجله کن!

ماهان با سرعت از اتاق خارج شد. طوفان یک دستش رو زیر کمرم و دست دیگه‌اش رو زیر پام انداخت و بلندم کرد و بدو- بدو وارد سالن شد. من هم برای این‌که هندیش نکنم، دستم رو توی هم قفل کردم و روی شکمم گذاشتم. من چرا بیهوش نمیشم؟ نه خداوکیلی چرا؟  خدایا کرمت رو شکر، دو کیلو خون از دست دادم تو چرا من رو بیهوش نمی‌کنی؟!  فقط باید سرم گیج بره؟ همین؟ آخه این انصافه؟ چشم‌هام رو با حرص و ضعف روی هم فشردم که صدای  آروم طوفان بغل گوشم بلند شد:

- نخواب، خب؟  باید بمونی. نخواب تو باید باشی از من نگهداری کنی. باید باشی خل بازی در بیاری خب؟ وگرنه همین‌جا می‌کشمت!

وای مامانم اینا! نکن  دوازده تا شکوفه تو شلوارم کردم. یکی بیاد شلوار من رو جمع کنه وزن شکوفه‌هام سنگینه! سرم رو کج کردم و آروم گفتم:

- طوفان؟

نگاهی  نگران  بهم انداخت و بعد از مکثی با تردید گفت:

- بله؟

سرم رو جابه‌جا کردم و زمزمه‌وار گفتم:

- تو را از شن نه، از گِل آفریدند، ز عطر بوی سنبل آفریدند،  نمی‌دانم تو را با این همه حُسن چرا این‌گونه منگل آفریدند!

مکثی کردم و ادامه دادم:

- واقعا چرا؟

 

@reyyan

@مُنیع

 

ویرایش شده توسط reyyan
☆•°•°ویراستاری| reyyan°•°•☆

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...