رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اتاق ۷۲۱| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


Taraneh.j
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟  

20 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟



ارسال های توصیه شده

#پارت۷۳

درحالی که با سرعت به طرف آسانسور می‌دوید اخمی بین دو ابروش نشوند و سرد گفت:

- تو توی این موقعیت هم دست از چل بازی‌هات بر نمی‌داری؟!

مگه پاش آسیب ندیده بود؟ چرا داره بهش فشار مياره و بدو- بدو می‌کنه؟ متقابل، اخمی بین ابروم نشوندم و با چشم‌هایی نیمه‌باز زمزمه کردم:

- به پات  فشار نیار! من رو بزار زمین، خودم می‌تونم راه برم!

وارد آسانسور شد و نگاه چپی حواله‌م کرد؛ دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای ماهان بلند شد:

- ترانه نخواب باشه؟ حرف بزن!

نه این‌طوری نمیشه، باید بیهوش بشم. آروم چشم‌هام رو بستم؛ اه لامصب چقدرم خوابم میاد، جام هم که گرم و نرمه، تخت می‌گیرم می‌خوابم! کمی گذشت که دستی لای موهام فرو رفت و صدای نگران ماهان بود که با بغض داد می‌زد:

- میگم نخواب، چرا خوابیدی؟ بیدار شو!

دستم رو بلند کردم و با شدت به سمت جایی که صدای ماهان می‌اومد، پرتاب کردم که صدای آخی بلند شد. خواب‌آلود زمزمه کردم:

- چقدر حرف می‌زنی!

همین که صدایی نشنیدم، لبخند پت و پهنی روی صورتم نشست. سرم رو جابه‌جا کردم و سعی کردم بخوابم، اما صدای زمزمه‌های آروم ماهان، مخم رو مثل مته سوراخ می‌کرد. کمی بعد آسانسور ایستاد و طوفان با همون پا و همون اخم از اتاقک آسانسور خارج شد. ده قدم جلو رفت که باز صدای ماهان بلند شد:

- طوفان بیا، بیارش اینجا بدو!

حس کردم که داره تند قدم برمی‌داره، اما درد داره؛ صدای نفس‌های بلند و کشدارش کنار گوشم بلند شد. لای چشم‌هام رو باز کردم که همون موقع روی تخت فرود اومدم و  طوفان حرصی با مکث گفت:

- هی چاقالو! خیلی  سنگینی، کمرم درد گرفت.

خمیازه‌ی بلند بالایی کشیدم و گفتم:

- چه‌کار کنم حالا؟ می‌خواستی بلندم نکنی!

دستش رو به کمرش زد و طلبکار با اخم گفت:

- عه؟ الان منت سرم می‌زاری؟

تکونی به پام دادم که تیر شدیدی داخل رونم پیچید. جیغ خفه‌ای کشیدم که طوفان دستپاچه داد زد:

- ماهان؟ کجا موندی بیا دیگه، ترانه مرد!

الهی دشمن‌هام بمیرن! الهی خودت بمیری! نه خودت نمیری، لازمت دارم!  همینطور با حرص بهش چشم غره می‌رفتم که در با شدت باز شد و ماهان همراه با جولیا وارد اتاق شدن. جولیا با سرعت به سمتم اومد، نگاهی به ماهان که با استرس دست‌هاش رو توی هم می‌پیچید  و بعد به طوفان که بیخیال بهش زل زده بود، انداخت و محکم گفت:

- جفتتون برید بیرون!

ماهان با اعتراض و نگرانی گفت:

- جولیا، من می‌خوام اینجا باشم!

جولیا نگاه چپی حواله‌ی ماهان کرد و درحالی که با وسایلی که با خودش آورده بود، ور می‌رفت؛ با خشم گفت:

- چیه، نکنه می‌خوای وایسی نگاه کنی چطوری رونش رو بخیه می‌زنم؟ خجالت نمی‌کشی؟

ماهان که انگار تازه متوجه‌ی منظور جولیا شده باشه، سرخ شده سرش رو پایین انداخت و با صدای خفه‌ای گفت:

- ببخشید!

 و بعد دست طوفان خندون رو گرفت و با سرعت از اتاق خارج شد! جولیا پوفی کشید و سرش رو با تأسف تکون داد. دستکش‌های لاتکس رو دستش کرد و شلوارک لی کوتاهی به طرفم گرفت و گفت:

- پاشو شلوارت رو  با این عوض کن عجله کن!

نگاهی به دستش انداختم و شلوارک رو از دستش گرفتم. با درد از جام پاشدم و درحالت نشسته، شلوار پر از خونم رو با شلوارک  عوض کردم. نفسم رو بیرون دادم  با صورتی مچاله گفتم:

- زود بخیه بزن، خیلی درد دارم!

نخ رو برداشت و توی سوزن فرو کرد و با مکث گفت:

- سِر کننده بزنم یا درد می‌کشی؟!

چشم  غره‌ای بهش رفتم و گفتم:

- به نظرت به من می‌خوره بتونم بدون سِر کننده دووم بیارم؟

سرش رو تکون داد و " نچی" گفت.

 

@reyyan

@مُنیع

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

#پارت۷۴

آمپول سِر کننده رو از لابه‌لای وسایلش برداشت؛ سرش رو شکست و محتواش رو با سرنگ بالا کشید. فشاری به ته سرنگ وارد کرد و هوای داخلش رو خالی کرد. پد الکی رو برداشت و جایی کنار زخمم کشید که ته دلم خالی شد! همیشه این پد الکی ترسش از خود سوزن  بیشتره و  حالم رو دگرگون می‌کنه! جولیا جلو اومد و سوزن رو، توی رونم  فرو کرد. خدایا خودت رحم کن، سر کننده‌اش انقدر درد داره، وای به حال بخیه‌ای که قراره جولیا برام بزنه! لب‌هام رو، روی  هم فشردم و سعی کردم آروم باشم. چند دقیقه‌ای گذشت  و خون همین طور چکه- چکه از پام سر می‌خورد و  زمین  رو کثیف می‌کرد. سرم رو پایین انداختم و با دقت به زخم  عمیق رونم خیره شدم و بعد با کمی مکث گفتم:

- جولیا چرا سِر نشد؟ چهار دقیقه‌ست گذشته!

جولیا با اخم خمی به ابروهاش آورد و گفت:

- یعنی چی؟ 

شونه‌م رو بالا انداختم و گنگ نمی‌دونمی زمزمه کردم. جولیا ساق پام رو گرفت و بالا آورد و گفت:

- درد داری؟

نچی کردم که پام رو بیشتر بالا آورد و ادامه داد:

- الان؟

سرم رو آروم بالا انداختم که دوباره پام رو بالا آورد که این‌بار تیر وحشتناکی داخل پام پیچید. جیغی کشیدم و با درد گفتم:

- یواش، یواش گوسفند، درد می‌کنه!

نگاه بدی بهم انداخت و پام رو رها کرد. آروم دستم رو جلو بردم و پام رو ماساژ دادم که دستم خونی شد.   لبم رو جویدم و با همون دردی که هر لحظه بیشتر می‌شد، گفتم:

- جولیا خواهش می‌کنم عجله کن خیلی درد دارم‌، نمی‌تونم تحمل کنم!

سرش رو تکون داد و سریع باشه‌ای گفت. سرنگ رو برداشت و داخل شیشه‌ی کوچیکی که دستش بود و حدس می‌زدم سر کننده‌ای با دوز قوی‌تری باشه فرو کرد. هوای داخل سرنگ رو خالی کرد، پد الکی زد و محتوای داخل سرنگ رو داخل رونم فرو کرد. سرنگ و شیشه رو داخل کیفی که پشت سرش بود انداخت و دست به کمر گفت:

- اگه این بار سِر نشه، مجبورم بدون سِر کننده برات بخیه بزنم!

باشه‌ای گفتم که با کمی مکث ادامه داد:

- خوبی؟ رنگت پریده!

سرم رو به نشونه‌ی نه تکون دادم و گفتم:

- نه بدنم می‌لرزه، کم خونی هم دارم، دیگه واویلا! یک کیلو خون هم که از دست دادم، دیگه گور خودم رو کندم تا چند وقت بلاست که به سرم نازل میشه!

دستی به جیب روپوشش و بعد شلوارش کشید؛ مکثی کرد و شکلاتی از جیب شلوار جینش در آورد. شکلات رو به طرفم گرفت و گفت:

- بگیر بخور تا پس نیفتادی!

سرم رو تکون دادم و شکلات رو باز کردم و داخل دهنم گذاشتم. چند دقیقه‌ای گذشته بود که حس کردم وزنه‌ای صد کیلویی به پای راستم بسته شده! نیشخندی زدم و گفتم:

- بفرما بیا بخیه بزن سِر شد!

سرش رو تکون داد و گفت:

- مطمئنی؟

- آره.

 

@reyyan

@مُنیع

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۵

نخ رو به عقب هدایت کرد و  سوزن به دست جلو اومد. نفسی گرفتم و به جای جولیا بسم الله گفتم. سوزن رو توی گوشتم فرو کرد و آروم شروع به بخیه زدن کرد. با این‌که پام سِر شده بود، اما هنوز هم دردش غیر قابل تحمل بود و باعث شد قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم پایین بیاد. لرزون دستم رو مشت کردم و روی پای چپم گذاشتم. مدام آب دهنم رو قورت می‌دادم و سعی می‌کردم ذهنم رو از بخیه و زخمم منحرف کنم؛ اما فرو رفتن سوزن توی گوشت تنم باعث می‌شد، نتونم تمرکز کنم و به چیز دیگه‌ای فکر کنم! توی افکارم غوطه‌ور بودم که صدای جولیا بلند شد:

- ترانه یکم دیگه مونده؛ جیغ بکش، بهش فکر نکن، آخرش فقط یک کوچولو درد داره!

تا بفهمم چیه به چیه و باید چکار کنم  سوزن محکم توی پام فرو رفت و نفسم حبس شد. جولیا برای یک لحظه سرش رو بالا آورد و نمی‌دونم چی توی قیافه‌ام دید که ضربه محکمی به پشتم کوبید. نفس حبس شده‌ام آزاد شد و با تمام توانی که داشتم جیغی قرمزی کشیدم! مشتم رو محکم رو تخت  کوبیدم. اشک بود که پی‌درپی از صورتم پایین می‌اومد. جولیا نفسش رو بیرون فرستاد و سریع  کارش رو تموم کرد. دستم رو تا کردم و روی چشم‌هام گذاشتم و هق- هق کردم.

جولیا درحالی که پنسی رو از توی کیفش درمی‌آورد؛ نگاهی بهم انداخت و زمزمه‌ کرد:

- تموم شد، دیگه چرا گریه می‌کنی؟

دماغم رو بالا کشیدم و بی‌حال  گفتم:

- چون درد داشت؛ الانم چون می‌سوزه گریه می‌کنم، مشکلی داری؟

پنبه‌ای رو بین پنس گذاشت و جلو اومد و گفت:

- خب طبیعیه، باید بسوزه. مشکلم که نه ندارم، فقط این خون‌ها رو پاک کردم، میرم ماهان رو صدا کنم یک چیزی برات بیاره، رنگ به رو نداری دختر!

《باشه‌ای》گفتم و نفسم رو بیرون دادم.  چند دقیقه  بعد کارش که تموم شد، پنبه‌ی خونی و دستکش‌هاش رو توی نایلون کنارش انداخت. دستش رو الکل زد و فشاری به شونه‌ام وارد کرد و گفت:

- یکم دراز بکش تا خوب بشی. سرگیجه که نداری؟

- دارم!

صدایی از دهنش درآورد و با مکث گفت:

- باید تقویت شی، کم خونی هم که داری، با اون همه خون که از دست دادی، باید فعلا آب انار بخوری، بعدش چند روز میری خونه استراحت می‌کنی، هرچی که  برات مقویه می‌خوری، فهمیدی؟!

سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

- اون ملحفه رو، بکش روی پام، بعد ماهان رو صدا بزن!

کاری که گفتم رو انجام داد. کیفش رو برداشت و با گفتن 《مواظب خودت باش》 از اتاق خارج شد. گلوم خشک شده بود و وقتی که آب دهنم رو قورت می‌دادم، از خشکیش سوزشی ته حلقم حس می‌کردم. چند دقیقه‌ای گذشت که در محکم به دیوار خورد. نه انگار این بشر همه جارو با تویله اشتباه می‌گیره! آهی کشیدم و چشم‌هام رو آروم روی هم گذاشتم که دستی لای موهام فرو رفت. آی بدم میاد، آی حرصم می‌گیره کسی دستش رو توی موهام فرو کنه. اخمی بین ابروم نشست. سرم رو با شدت عقب کشیدم که رگ گردنم کشیده شد. آخی گفتم  و با صورتی مچاله شده  آروم سرم رو تکون دادم و گفتم:

- ماهان مرض داری؟

- مرض ندارم، خواستم ببینم بی‌هوشی یا نه!

لای چشم‌هام رو باز کردم که نگاهم به نگاه طوفان برخورد کرد. اخمی بین ابروش جا خوش کرده بود. نگاهش رو از چشم‌هام گرفت و به دست ماهان که کنار سرم بود خیره شد. ‌با چشم‌های نیمه‌باز به ماهان نگاه کردم و گفتم:

- گرسنمه، برو  یک چیزی برام بیار!

تند- تند سرش رو تکون داد و گفت:

- آره، باشه الان میرم.

و با قدم‌های بلند از اتاق خارج شد. خنده‌ی کوتاه و بی‌حالی کردم که صدای طوفان بلند شد:

- دوسش داری؟

به طرفش چرخیدم  و خیره به چهره‌ی اخموش، با لبخند پت و پهنی گفتم:

- آره خیلی!

پوزخندی زد و روش رو برگردوند. جا داشت الان انگشت‌هام رو به طرفش بگیرم و بگم وات دِ فاز؟ این هم تکلیفش با خودش مشخص نیست. خمیازه‌ای کشیدم و با چشم‌هایی خواب‌آلود به پیراهن نو طوفان نگاه کردم و متعجب گفتم:

- این پیرهن رو از کجا آوردی؟

شلوارش رو کمی بالا کشید و گوشه‌ی تخت نشست و گفت:

-  خونی شده بود، از ماهان گرفتم.

 

@reyyan

@مُنیع

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۶

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

- آهان، خوبه!

نفس عمیقی کشیدم و روم رو برگردوندم. آخ چقدر دلم آهنگ می‌خواد! چی می‌شد الان توی خونه‌ام روی تختم دراز می‌کشیدم، با خیال راحت آهنگ گوش می‌دادم.  مثل این‌که به ما نیومده امروز هالووین رو جشن بگیریم! با لب و لوچه‌ی آویزون به دیوار خیره شدم و توی دلم غبطه خوردم. آهی کشیدم که در محکم باز شد و ماهان  وارد اتاق شد. در رو بست و با کیسه‌ای که دستش بود به طرفم اومد. سمت چپم نشست و با نوک انگشتش فشاری به زانوم وارد کرد و گفت:

- پاشو برات کیک و آب‌میوه گرفتم!

دستم رو، روی تخت گذاشتم و از جام بلند شد. لب‌هام  رو به‌ هم فشردم، آروم دستی به رونم کشیدم. نایلون رو از دست ماهان گرفتم و سرکی داخلش کشیدم که با دیدن آب‌ انار چشم‌هام برقی زد. آب‌میوه رو از نایلون بیرون کشیدم و نی رو داخلش فرو کردم. با تشنگی دو هورت محکم از نی  گرفتم. سرم رو بالا آوردم که نگاه خیره‌ی ماهان و طوفان رو، روی خودم دیدم. نی به دهن سرم رو به معنی 《چیه؟》 تکون دادم که نه‌ تنها  جواب ندادن، بلکه تکون هم نخوردن. توی یک لحظه افکار پلید به ذهنم هجوم آوردن. نگاهی به ماهان و بعد طوفان انداختم. آب‌میوه‌ام رو تا نصفه خوردم و نی رو در آوردم. با حسرت به آب انارم خیره شدم و طی یک لحظه آب‌میوه رو به طرف طوفان گرفتم و محکم فشار دادم. طوفان دادی کشید و از تخت پایین افتاد که قهقهه‌ی ماهان بلند شد. نگاه چپی حواله‌ی ماهان کردم و برای این‌که اون هم از کارم بی‌نصیب نمونه، یکم آب‌میوه که ته پاکت کوچیک مونده بود رو فشار دادم که با شدت و صدا، روی صورت و تی‌شرت سفیدش پاشیده شد. شوکه، خنده‌ش بند اومد. تک خنده‌ای کردم  و به طوفان که با نگاهی  پر از فحش‌های آلبالویی بهم زل زده بود و بعد به ماهان که آماده حمله بود، نگاه کردم. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

- چیه، جذاب ندیدین؟!

طوفان گردنش رو شکوند و آروم زمزمه‌ کرد:

-  خدایا این خل رو شفا بده، من دیگه نمی‌خوام بهش بخندم، خیلی فاز دلقک بودن گرفته!

با لبخند محوی بهش خیره شدم و یکهو پاکت آب‌میوه رو محکم توی سرش کوبیدم و گفتم:

-  این خل اگه نباشه، شماها هم نیستین!

ماهان درحالی که چشم غره می‌رفت دستش رو بالا آورد و توی سرم کوبید و بعد خطاب به طوفان گفت:

- تنها حرفی که طی این  بیست و چهار سال عمرش زده باشه، همینه؛ و گرنه همیشه ...

سریع وسط حرفش پریدم و دستم رو جلوی دهنش گرفتم و با لبخند و ابروهایی بالا رفته گفتم:

-  عام، لطفاً خفه شو عزیزم!

زبونش رو بیرون آورد و محکم کف دستم کشید. موهاش رو محکم کشیدم و با جیغ گفتم:

- بی‌شعور چندش!

دستم رو از لابهلای موهاش آزاد کرد  و بین دستش گرفت و تف کف دستم رو پاک کرد. موهاش رو مرتب کرد و گفت:

- مگه چی می‌خواستم بگم؟ در دهنم رو  گرفته بودی، داشتم خفه می‌شدم خب!

دهنم رو کج کردم و زمزمه‌وار گفتم:

- تو اصلا حرف نزنی، سنگین‌تری!

طوفان، به خودش اومد و از جاش بلند شد. گام بلندی به طرفم برداشت و بعد دست به سینه بالای سرم ایستاد. مظلوم، آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از زمین به چشم‌های کهکشانی طوفان دادم. 

《الهم صل الا محمد و آل محمد و عجل فرجهم》

آه پروردگارا!

》نشسته‌ام  به در نگاه می‌کنم؛ دریچه آه می‌کشد!》

 زمزمه‌وار حرف می‌زدم و بی‌حواس به طوفان نگاه می‌کردم که یکهو دستش رو جلو آورد و یقه‌ام رو از پشت محکم گرفت. ادای گریه کردن رو در آوردم و گفتم:

-  نکنین بخدا، من مظلومم، بیاین با هم دوست باشیم، قول میدم اگه باز از این موقعیت‌ها پیش اومد، باز اذیتتون کنم؛ نه چیز، یعنی اذیتتون نکنم!

ماهان از جاش بلند شد و ایستاد. دست‌هاش رو نمایشی بهم کوبید و با نیشخند بامزه‌ای گفت:

-  تو مظلومی؟ یک چیزی بگو بزار قانع بشم!

می‌دونستم عاشق اینه که وقتی آهنگ می‌خونه، یکی ادامه‌اش رو بگه و به این ترتیب ماهان بی‌خیال دنیای اطرافش میشه و غرق آهنگ میشه. بنابراین تصمیم گرفتم ادامه حرفی که اتفاقی از دهنش دراومده بود و تیکه‌ای از یک آهنگی بود  رو، بدم:

- تا نتونم جلوی رفتنت مانع شم!

دستش از حرکت ایستاد. نگاه خیره‌ای بهم انداخت و بعد محکم سرش رو تکون داد. دوباره نیشخندی زد  و گفت:

-  طوفان بیارش!

 

@reyyan

@مُنیع

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۷

آهی کشیدم  که طوفان همون‌طور که یقه‌ام رو از پشت چسبیده بود، بلندم کرد؛ که فشاری به پام وارد شد. جیغی کشیدم و گفتم:

- ولم کن رونم پوکید!

با جیغی که زدم هُل شد و دستش از دور یقاه‌م شل شد و باعث شد محکم رو توی تخت فرود بیام. ناله‌ای کردم و گفتم:

- آخ الهی به زمین سرد بخورین دل و رودتون به‌هم بپیچه، انقدر من رو اذیت نکنین!

ماهان دست به سینه با لباسی که آب انار روش لکه شده بود، ایستاد. تکیه‌اش رو به کنار تخت داد و فیگوری گرفت و گفت:

-  اگه دل و رودمون بهم بپیچه، اونوقت اسهال می‌شیم، بعدش چی میشه؟ تو پرستارمون میشی و ازمون مواظبت می‌کنی، بنابراین هر نفرینی کنی بر ضرر خودت تموم میشه!

قیافه‌ام رو جمع کردم و گفتم:

- گمشو بابا، دیگه جدیدا هم چرت و پرت زیاد میگی، هم حرفات ربطی به بحثی که طرفت می‌کنه نداره! الانم لطف کن از جلوی چشم‌هام محو شو! دست این بوزینه (انگشتم رو به طرف طوفان نشونه گرفتم) رو هم بگیر با خودتت ببر. 

بی‌توجه به نگاه بهت زده‌ی ماهان و اخم‌های طوفان، با درد دراز کشیدم و ملحفه رو، روی سرم کشیدم. جو بدی بود، فقط صدای نفس‌های سه نفرمون توی اتاق می‌پیچید. چند دقیقه گذشته بود که در با صدای بدی بسته شد. چشم‌هام رو به‌هم فشردم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم. ملحفه رو، زیر سرم گذاشتم تا کنار نره و اون زیر درحالی که با انگشت‌هام بازی می‌کردم، به همه چیز فکر کردم و در آخر رسیدم به جمله‌ی مورد علاقه‌ی دخترهای سرزمینم:

《حوصلم سرمیره》

پوفی کشیدم و ملحفه رو با حرص کنار زدم. دیگه تحمل ندارم اینجا بمونم و به حرف‌هایی که نباید می‌زدم فکر کنم. دستی به صورتم کشیدم و موهام رو به عقب هدایت کردم. آروم و با درد خم شدم و نیم‌بوتای یشمی مخملم رو پوشیدم. بندش رو محکم کردم و خیلی آروم از جام بلند شدم. حالا من با این شلوارک کوتاه، چطوری برم بیرون؟ لبم رو بهم فشردم و پوست لبم رو کندم. نگاهم رو گردوندم که به جز یک تخت و یک صندلی، چیزی توی اتاق به اون بزرگی پیدا نکردم! آخ چقدر خستم، چکار کنم خدایا؟ دستی به چشم‌هام کشیدم و توی یک تصمیم ناگهانی، با همون پای زخمی و شلوارک کوتاه، از اتاق بیرون زدم.  نگاهی داخل راه‌رو انداختم و با ندیدن کسی، آروم به سمت  آسانسور رفتم. سریع سوار شدم و دکمه طبقه هفت رو زدم. نفسم رو آسوده بیرون دادم. همین که کسی من رو با این ریخت و قیافه ندید، خودش جای شکر داره. کمی بعد آسانسور ایستاد. آروم بیرون اومدم و به سمت  اتاقم قدم برداشتم که وسط اتاق متوقف شدم. با چشم‌هایی گرد شده به در اتاق زل زدم و زمزمه کردم:

- اگه اون چشم قرمزی توی اتاق باشه من چه کنم؟ اونوقت نوبت زخم شدن این یکی رونمه!

آب دهنم رو قورت دادم و با تصمیمی ناگهانی، راهم رو به سمت اتاق ماهک کج کردم. دستم رو به دیوار بند کردم و به طرف مقصدم قدم برداشتم. پنج دقیقه بعد جلوی در اتاق ماهک ایستادم. محکم دستگیره رو پایین کشیدم و مثل یک گوساله‌ی نجیب وارد شدم و در رو با ضرب بستم. نفسم رو بیرون دادم که صدای ماهک من رو از جا پروند:

- هوی یک در بزنی بد نیستا!

دهنم رو کج کردم و گفتم:

- کم ویز- ویز کن، زود یک بلیز شلوار بده من بپوشم، حوصله ندارم!

ماهک دهنش رو کج کرد و گفت:

-  تو کی حوصله داری، این دومین بارت باشه؟

سرم رو با حرص تکون دادم و گفتم:

- ماهک!

سرش رو با تأسف تکون داد و به سمت کمد گوشه‌ی اتاقش رفت. همیشه توی کمدش لباس اضافی نگه می‌داشت و من این عادتش رو دوست داشتم.

 

@reyyan

@مُنیع

و اینک رونمایی از شخصیت ماهک که آبجی گلم اجازه داده از شخصیتش استفاده کنم!💩🤎 @Li_liumღ

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷۸

کمی بعد  پیراهن طرح لی و شلوار ساده‌ی ستش رو به طرفم گرفت. لبخندی زدم و گفتم:

- خوشم میاد مثل خودم خوش سلیقه‌ای!

نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت. اخم محوی بین ابروم نشست. به طرفش رفتم و دستم رو، روی شونه‌اش گذاشتم و آروم گفتم:

- ماهک چیزی شده؟

روش رو برگردوند  و سرد گفت:

- نه خوبم!

گره‌ی اخم‌هام بیشتر شد. لباس رو، روی میزش پرت کردم و محکم شونه‌هاش رو به طرف خودم گردوندم. سرش پایین بود و نگاهش رو به نقطه‌ای داده بود. آروم تکونش دادم و گفتم:

-  من نگفتم خوبی یا نه؛ گفتم چیزی شده؟! چرا حرف نمی‌زنی، چی‌شده مگه؟

انگار که نتونست تحمل کنه، سرش رو تکون داد و با صدایی بغض‌دار گفت:

- مام ...مامانم تصادف کرده!

دست‌هام  شل شد و آروم از روی شونه‌اش سر خورد و رها شد. با بهت خنده‌ی مسخره‌ای کردم و با لکنت گفتم:

- شوخ ...شوخی می‌کنی مگه نه؟!

سرش رو به معنی نه تکون داد که قطره اشکی از چشمش پایین افتاد. دستم رو لابه‌لای  موهام فرو کردم و با لکنت زمزمه کردم:

- یا فاطمه‌ی زهرا ...خودت مواظب خاله‌ام باش.

اشک توی چشم‌هام جمع شده بود. باورم نمی‌شد خاله‌ی من که برام عزیزترین فرد روی کره‌ی زمین بود، حالا تصادف کرده و معلوم نیست چه اتفاقی براش افتاد. هُل شده از جام پریدم و با همون لکنت ادامه دادم:

- حالش خوبه دیگه مگه نه؟ خاله‌ام حالش خوبه، آره ماهک؟ بلایی که به سرش نیومده  نه؟

سرش رو تند- تند و با بغض تکون می‌داد. صورتش رو با دستش پوشوند و با هق- هق گفت:

- تو کماست!

دستم که به سمت دست ماهک می‌رفت، توی هوا خشک شد. چی می‌شنیدم؟ خاله‌ی یکی‌ یدونه‌ام روی تخت بیمارستان بود؟ اون‌وقت ما می‌خواستیم بریم هالووین رو جشن بگیریم؟ دستم رو به میز گرفتم و آروم روی زمین سرد نشستم. دیگه اهمیتی به تیرهای شدید پام نمی‌دادم. نگاه مات زده‌ام رو به زمین دوختم که چهره‌ی خاله‌ام جلوی چشم‌هام نقش بست. اولین چیزی که توی  صورتش خودنمایی می‌کرد، چشم‌های کشیده و سیاهش بود. ابروهای کشیده و طلایی که مثل موهاش خوشگل بود و زیبایی خاصی رو به صورتش  داده بود. لب‌های درشت و دماغ سربالا. همیشه بابت بغلی بودنش ناراضی بود و ما سه نفر بهش می‌خندیدیم. یعنی الان اون چشم‌های خوشگلش رو بسته؟ یعنی دیگه نمی‌خنده، بگه ترانه برو اون کلاغ سیاه (ماهان) رو بیدار کن؟ بین اشک‌هام خندیدم. خندیدم به روزهایی که بی دغدغه خوشحال بودیم. گریه می‌کردم، اما بغض بیخ گلوم کنار نمی‌رفت.  بی‌حال دستم رو، روی زمین گذاشتم و خودم رو به سمت ماهک کشیدم. دستم رو، روی موهاش که شباهت عجیبی به موهای خاله داشت؛ کشیدم و با درد گفتم:

- غصه نخور! خاله‌ام قویه، دوم میاره، برمی‌گرده؛ دوباره با اون خاک‌اندازِ صورتیش ميوفته دنبالمون، ميگه ور پریده‌ها  مگه نگفتم دست به گلدونم نزنین؟!

چونه‌اش لرزید. نگاهی پر از اشک بهم انداخت و لرزون گفت:

- بابا گفت حالش خوب نیست، ترانه باید برگردیم ایران، من می‌خوام پیش مامانم باشم!

دیگه تحمل نیاورد و با صدای بلند زد زیر گریه و نالید:

- مامانم خوبه، برمي‌گرده من و ماهان رو تنها نمی‌زاره!  خودش گفت ...

نفس کم آورده بود و نمی‌تونست حرف بزنه. هُل از جام پا شدم و نگاهم رو دور اتاق چرخوندم که با دیدن بطری آب روی میز، به طرفش هجوم آوردم. سری بطری رو چنگ زدم و درش رو باز کردم. سر ماهک رو توی  بغلم گرفتم و با بغض گفتم:

- بیا آب بخور. نفس عمیق بکش، آروم باش قربونت برم.

کمی از آب رو، به خوردش دادم و بطری رو گوشه‌ای گذاشتم و آروم روی زمین نشستم. سرش رو توی بغلم گرفتم و درحالی که هر دو اشک می‌ریختیم با غم گفتم:

- ماهک؟! ماهان خبر داره؟

سرش رو آروم به معنی نه تکون داد و لرزون گفت:

-  نمی‌دونم چه‌طوری بهش بگم!

آهی کشیدم و بوسه‌ای روی سر ماهک زدم. سرم رو به سرش تکیه دادم و با چشم‌هایی اشکی گفتم:

- چطوری تصادف کرده؟

دماغش رو بالا کشید و با بغض آروم گفت:

- صبح زود حاضر شده بره دانشگاه، نزدیک میدون ولیعصر با یک پارس که سرعت زیادی داشته، تصادف  کرده و اون ماشینه که چهارتا پسر جوون توش بوده، در رفته ...

بین حرفش پریدم و گفتم:

- پس کی خاله رو رسونده بیمارستان؟

سرش رو جابه‌جا کرد و آروم گفت:

- یک پیرمردی اونجا بوده، زنگ زده آمبولانس اومده و مامانم رو برده، نیم ساعت بعدش هم به بابا خبر دادن. اون ماشینه هم پلیس گرفته، مثل این‌که تحت تعقیب بودن!

آروم زمزمه کردم:

- خدا ازش راضی باشه. امیدوارم حال خاله هم زودتر خوب بشه!

ماهک با غم زمزمه کرد:

- آمین!

 

@reyyan

@مُنیع

عزیزانم حتما حتما نظرتون رو توی نظرسنجی رمان و داستانم ثبت کنین ممنون از همتون😙🖤

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۷۹

دستم رو بلند کردم و روی موهای ماهک کشیدم و گفتم:

- چطوری به ماهان بگیم؟

چشمه‌ی اشکش جوشید. سرش رو تند- تند تکون داد و گفت:

- نمی‌دونم!

شونه‌اش رو گرفتم و از خودم جداش کردم؛ دستم رو بلند کردم و آروم اشک‌هاش رو پاک کردم و گفتم:

- گریه نکن! خاله حالش خوب میشه، مطمئن باش؛ چیزی نشده که یک تصادف کوچیکه،  خودتم می‌دونی که چقدر قویه، پس زود خوب میشه، قربونت برم!

با صدای شکستن چیزی از جا پریدم. گردنم رو چرخوندم و با دیدن ماهان که شوکه دم در ایستاده بود، هُل شده از جام پاشدم که  ماهک  بهم زل زد و گفت:

- چی شد؟

یعنی نشنید صدای شکستن  دست، ماهان رو نشنید؟ لبم رو گاز گرفتم و با لکنت و استرس گفتم:

- ماهان ...ت ...تو از کی این‌جایی؟

با خنده‌ی گیجی اول به من و بعد ماهک نگاه کرد و  گفت:

- نفهمیدم! باز دارین چی پشت سر مامانم بلغور می‌کنین؟ مامانم خوبه دیگه مگه نه؟!

دستم رو توی موهام فرو  بردم و گفتم:

- آروم باش خوبه؛ خاله حالش خوبه!

با این حرفم رنگش پرید! وای باز گند زدم! دستش رو به دیوار بند کرد. سریع به طرفش دویدم و بازوش رو گرفتم. ماهک که نمی‌دونم کی سر پا ایستاده بود، با اشک به ماهان نگاه می‌کرد. آروم بازوش رو نوازش کردم و گفتم:

- آروم باش داداشم، آروم!

گیج بازوش رو از بین دست‌هام بیرون کشید. با چشم‌هایی اشکی و قرمز بهم زل زد و با بغض گفت:

- مامان من تصادف کرده؟

آروم و ناراحت سرم رو تکون دادم که خم شد و با فریاد بلندی، خورده شیشه‌ای از لیوان  شکسته رو برداشت و محکم توی سر و صورتش کشید. ماهک جیغی زد و به طرف ماهان قدم برداشت و گفت:

- داداش چه‌کار می‌کنی؟ ترانه بیا جلوش رو بگیر!

شوکه به ماهان که خون از سر و صورتش چکه می‌کرد، زل زدم. دادی زد و با اشک گفت:

- ولم کن ماهک!

ماهک دستش رو بلند کرد که جلوی ماهان که محکم  دست، سر و صورتش رو زخمی می‌کرد رو بگیره، اما نمی‌تونست. شیشه رو، رو شاه‌رگش گذاشت؛ با رنگی پریده به خودم اومدم و طی یک حرکت، سریع شیشه رو از دست ماهان بیرون کشیدم و توی دیوار کوبیدم که پودر شد. جیغی زدم و با حرص و گریه گفتم:

- چه‌کار می‌کنی روانی؟ خاله اون‌جا تو کماست، تو داری خودت رو می‌کشی؟ بیدار بشه بفهمه تو نیستی، من جوابش رو چی بدم؟

صورتم رو بین آرنجم پنهون کردم و از ته دل زار زدم. ماهان که خون از صورت و دست‌هاش چکه می‌کرد، با بغض به طرفم اومد و بغلم کرد. سرش رو بین موهام فرو برد و نفس عمیقی کشید و با بغض گفت:

- ببخشید خواهری، ببخشم، حالم خوب نیست!

صدای گریه‌ی من و ماهک سکوت اتاق رو شکست. دستم رو بلند کردم و محکم به پشت ماهان کوبیدم. سرم رو بین گردن و شونه‌اش پنهون کردم و زار زدم برای دل غمگین سه نفرمون، برای حال خاله‌ام و برای خودم ...!

سرم رو بالا آوردم و با دیدن ماهک که با غم بهمون نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت، از بغل ماهان بیرون اومدم و به طرفش  قدم برداشتم. اشک‌هاش رو پاک کردم و دست‌های خونیش رو بین دستم گرفتم. به چشم‌های سبز- عسلی ماهک زل زدم و با بغض گفتم:

- اگه گریه کنی، دیگه  باهات حرف نمی‌زنم!

و همون لحظه قطره اشکی از چشم جفتمون پایین اومد. لبخند غمگینی زدم و دستم رو، روی صورتش کشیدم و بعد محکم بغلش کردم. گونه‌اش رو بوسیدم و آروم دم گوشش گفتم:

- باید قوی باشیم؛ باید برای خاله دعا کنیم که خوب بشه! قوی باش، دیگه، گریه نکن عزیز دلم باشه؟

سرش رو توی همون حالت تکون داد و اشک‌هاش رو پاک کرد. سرش رو بوسیدم. از بغلش بیرون اومدم. چرخیدم و به ماهان که گیج رو یکی صندلی‌ها نشسته بود و به نقطه‌ای زل زده بود، نگاه کردم. سریع به سمت جعبه‌ی کمک‌های اولیه رفتم و در همون حال خطاب به ماهک گفتم:

- ماهک برو جولیا رو خبر کن بیاد، فکر کنم سرش نیاز به بخیه داره!

《باشه‌ی》 آرومی گفت و لاکپشتی از اتاق خارج شد.  بتادین و پنبه رو از جعبه بیرون آوردم. درش رو باز کردم و کمی روی پنبه ریختم و آروم روی پشت سر ماهان کشیدم. آهی کشیدم و با غم گفتم:

- ماهان؟ چرا چیزی نمیگی؟

جوابی نداد. نفسم رو بیرون فرستادم و به خونی که هر لحظه بیشتر روپوش سفید ماهان رو لکه می‌کرد؛ خیره شدم. سرم رو پایین انداختم که نگاهم به رونم افتاد. ابرویی بالا انداختم و از پشت پرده‌ی اشکم، به خون خشک شده‌ی زخمم خیره شدم. این کی خون ریزی کرد؟ ربع ساعت گذشته بود که با صدای جولیا سرم رو بلند کردم:

- این‌جا چه خبره؟

بی‌حس بهش نگاه کردم. اخمی بین ابروش نشست و به طرفمون اومد. کیفش رو، روی میز گذاشت و دست به سینه با اون صورت نمکی‌اش بهمون نگاه کرد و گفت:

- خب می‌شنوم!

به صورتش نگاه کردم. دختری قد بلند با موهای مشکی؛ چشم‌هایی کشیده و مشکی با ابروهایی پهن. دماغ سر بالا و لب‌هایی گوشتی که صورتش رو با نمک و کمی جدی نشون می‌داد.  با صدای بلندش به خودم اومد و دست از کنکاش برداشتم. من هم وقت‌گیر آوردم! نگاهم رو به ماهان بی‌حواس دوختم و خطاب به جولیا گفتم:

- بزار یک وقت دیگه برات تعریف می‌کنم؛ فعلا بیا دست و سر ماهان رو نگاه کن، ببین بخیه می‌خواد یا نه!

سرش رو با همون اخم تکون داد و زمزمه کرد:

- این یک ماه اخیر، آمار بخیه زدن‌هام از دستم در رفته از بس که بلا سر خودتون میارین!

آهی کشیدم و سرم رو گردوندم. نمی‌خواستم به دست جولیا نگاه کنم؛ حالم بد می‌شد، از این‌که فکر می‌کردم با نگاه کردن به دست، جولیا پوست صورتی رنگ سر ماهان رو می‌بینم! با تصور اون صحنه صورتم جمع شد.  با اخم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

 

@reyyan

@مُنیع

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•
  • لایک 10
  • هاها 1
  • غمگین 1

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۰

نیم ساعتی گذشته بود. تنها صدایی که سکوت بینمون رو می‌شکست، صدای خش- خش نایلون پنبه و بانداژ بود! نفسم رو بیرون فرستادم. دستم رو به صندلی گرفتم و بلند شدم که پام تیر کشید. جیغی کشیدم که تعادلم به‌هم خورد و محکم روی صندلی فرو اومدم. اِی به‌خشکی شانس! چرا الان باید خودنمایی کنی؟! ماهک هُل شده از جاش پرید و به طرفم اومد. ماهان که تمام این مدت به اون یک نقطه خیره بود، با صدای جیغم گیج به طرفم چرخید و نگاهم کرد. جولیا نگاه چپی حواله‌ام کرد و گفت:

- ببین دو دقیقه آروم نمی‌گیره! بشین سرجات دیگه عه!

ناله‌ای کردم و گفتم:

- همش تقصیر اون چشم قرمزی بود؛ به‌خاطر اون رونم بخیه خورد!

جولیا چسبی روی بانداژ دست ماهان زد. کنجکاو ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چشم قرمزی؟ چشم قرمزی دیگه چیه؟

درحالی که سرم رو برای ماهک که نگران نگاهم می‌کرد، تکون می‌دادم خطاب به جولیا گفتم:

- نمی‌دونم. شیفتم تموم شد اومدم لباسم رو عوض کنم، اتاق تاریک بود یکهو چرخیدم دیدم یک چیزی جلومه چشم‌هاشم عین دوتا تیله‌ی براق قرمز برق می‌زنه؛ بعدشم که وقتی جیغ زدم ترسیدم عقب- عقب رفتم رونم محکم کشیده شد به گوشه‌ی تیز میزم و این‌طوری شد!

جولیا شکلی به لب‌هاش داد و گفت:

- تو جدیدا خیلی جیغ می‌زنی! دیگه کم- کم دارم فکر می‌کنم یک دختر لوس و تیتیش مامانی هستی!

پوزخندی زدم و دستم رو، روی زخمم کشیدم و گفتم:

- هر طور راحتی فکر کن!

از گوشه‌ی چشم دیدم که با دقت نگاهم کرد. هم‌چنان پوزخندم رو حفظ کردم. دستم رو به صندلی گرفتم و آروم از جام بلند شدم که ماهک به طرفم اومد و دستم رو گرفت. نگاهم رو بهش دوختم و آروم گفتم:

- خوبم نیاز به کمک ندارم، ممنون!

سرش رو تکون داد و با مکث دستم رو رها کرد. مورچه‌وار به طرف در رفتم و دستگیره رو پایین کشیدم. نگاهم رو یک دور توی اتاق چرخوندم و از اتاق خارج شدم. در رو بستم و دستم رو به دیوار گرفتم. سرم رو با تأسف تکون دادم و گفتم:

- توروخدا  دیوانه رو ببین؛ تو که شوکه میشی چرا لیوان مردم رو می‌شکنی؟! اون به درک چرا سر و صورتت رو زخم می‌کنی؟! بخدا فهمیدم شاخی!

سرم رو بلند کردم که نگاهم میخ دو جفت چشم آبی کهکشانی شد! دِ بیا این هم شده یک دردسر واسه من؛ هرچی می‌بینمش  زرت و زرت میگم چشم کهکشانی، حالا نه که خودم دو جفت چشم دریایی خوشگل ندارم! پشت چشمی نازک کردم و  روم رو برگردوندم. با تعجب گوشه‌ی ابروش رو بالا انداخت. بی‌توجه از کنارش رد شدم که صداش بلند شد:

- کجا؟!

و توی اون لحظه تنها جمله‌ای که توی ذهنم نقش بست: 《اهميت نمی‌دهم!》بود. نیشخندی زدم که نگاهم به لباسم افتاد! لبم رو گاز گرفتم و نامحسوس دستم رو پشت گردنم بردم و تیکه‌ای از موهام رو با شدت کشیدم! یعنی ترانه خاک عالم روی میز و تلویزیون خونه‌ات! آخه دختره‌ی شترمرغ این چه وضع لباس پوشیدنه! خیلی محجبه نبودم، اما هيچوقت دوست نداشتم لباسی بپوشم که بدنم رو به نمایش بزاره؛ همیشه سعی می‌کردم پوشش درستی داشته باشم! نفسم رو حرصی بیرون فرستادم که طوفان دستم رو گرفت. تمام تنم گر گرفته بود و حس این‌که الان فرقی با لبوی خام ندارم رو، می‌تونستم حس کنم! دستم رو نرم پیچوند و پشتم نگه داشت، کمی بهم نزدیک شد. سرش رو، روی شونه‌ام گذاشت و آروم پچ زد:

- دوست ندارم وقتی با کسی حرف می‌زنم، بی‌تفاوت از کنارم بگذره و جوابم رو نده، که اگه این‌کار رو بکنه عواقب بدی در انتظارشه. این چیزها رو که می‌دونی مگه نه؟

زِکی! آقا رو باش؛ تهدید می‌کنی؟ وایسا نشونت میدم. لبخند خبیثی روی لبم نشوندم و آروم به طرفش چرخیدم! دقیقا شبیه همون حرکت معروف رقص تانگو! نگاهی به صورتم انداخت و به چشم‌هام زل زد! سرم رو خم کردم که موهای پریشونم روی دستش کشیده شد. سرم رو جلو بردم و آروم گفتم:

- آره می‌دونم، ولی من که کار بدی نکردم، فقط شرایط روحی خوبی نداشتم، نشد جواب بدم!

نفسش رو تند بیرون داد. رنگ صورتش کمی قرمز شده بود و همون چیزی بود که من می‌خواستم. نمی‌دونم چی توی چشم‌هام دید که زمزمه‌ کرد:

- چرا توی چشم‌هات غم می‌بینم؟!

نه دیگه واقعا دارم به عقلش شک می‌کنم! دایی چرا بحث رو عوض می‌کنی، نمی‌زاری من به هدفم برسم، از دست توئه افعی که بیست و چهار ساعت مثل اون مار تو رابین هود بیخ گوش من هیس- هیس می‌کنی، خلاص شم؟! نفسم رو آهسته بیرون فرستادم. دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و بی‌حرف به سمت اتاقم قدم برداشتم. در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم که پشت سرم طوفان داخل شد. پوفی گفتم و آروم روی صندلیم نشستم.  طوفان دستش رو به سمت پریز برق برد و روشنش کرد. مالشی به چشم‌هام دادم و آروم بازش کردم که با دیدن خرگوشی روی میزم جیغ خفه‌ای کشیدم و از جام پریدم. طوفان نگاهم کرد و نگران گفت:

- چته؟ چی‌شد؟ چرا جیغ می‌زنی؟

دستم رو، روی قلبم گذاشتم و با صورتی جمع شده، آب دهنم رو قورت دادم. مکثی کردم و با لرز گفتم:

- اون خرگوشه رو دیدم یکهو ترسیدم!

خنثی بهم نگاه کرد و گفت:

- به نظرت خرگوش خیلی چیز وحشتناکیه؟

دستم رو تو هوا تکون دادم و《برو بابایی》نثارش کردم. دوباره روی صندلیم نشستم و زمزمه کردم:

- پس اون چشم قرمزی که ازش ترسیدم تو بودی!

سرش رو بلند کرد و گفت:

- چیزی گفتی؟!

سرم رو به معنی نه تکون دادم. نمی‌تونستم بهش نگاه کنم یک حس عجیبی داشتم. نه این‌که قلبم تند- تند بتپه نه! یک چیز عجیب مثل استرس یا ذوق زیر پوستی! دستم رو آروم روی سر خرگوشه کشیدم و با ذوق گفتم:

- چقدر نازه!

 

@مُنیع

@reyyan

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۱

کنجکاو نگاهی به طوفان که ساکت و با لبخند به خرگوش نگاه می‌کرد، زل زدم و زمزمه کردم:

- معلوم نیس داره به کدوم دوست دخترش فکر می‌کنه، لبخند ملیح تحویل این خرگوش بيچاره میده!

سرم رو با تأسف تکون دادم که صدای طوفان باعث شد سیخ سر جام وایسم:

- شنیدم چی گفتی و این‌که من دوست دختر نداشتم!

سرم رو تکون دادم بدون نگاه کردن بهش گفتم:

- گفتم که بشنوی!

لبخندی زد و جلو اومد. پاش رو بلند کرد و روی میزم نشست و دستش رو توی هم قفل کرد. سنگینی نگاهش رو حس می‌کردم؛ بنابراین سعی کردم که حواسم رو با خرگوشم پرت کنم! خرگوشم؟ شدم صاحب خر مرده! دستی رو سرش کشیدم و گفتم:

- چقدر نرمه، گوگولی!

- دوسش داری؟

سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:

- آره خوشگله، ولی آخه از کجا اومده تو اتاق من؟!

-  من آوردمش!

با شدت سرم رو بلند کردم و به چشم‌های خوشحال و خندون طوفان زل زدم و بلند گفتم:

- چی؟!

با انگشت اشاره‌اش کنار شقیقه‌اش رو خاروند و گفت:

- چیز عجیبی گفتم چاقالو؟ گفتم من آوردمش، ولی نمی‌دونستم قراره به پات آسیب برسه!

چینی به دماغم دادم و گفتم:

- حله!

خرگوش رو توی دستم گرفتم و به صندلیم لم دادم. پام رو بلند کردم و روی هم گذاشتم. خرگوش رو، روی پام گذاشتم و درحالی که آروم دستم رو، روی سر سفید پشمالوش می‌کشیدم، به  نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم. دقیقه‌ای نگذشته بود که حس کردم مایه‌ی گرمی روی پام به حرکت دراومد. نگاهم رو با شدت روی پام چرخوندم و با دیدن خونی که مثل چشمه  می‌جوشید، هُل شده از جام بلند شدم و خرگوش رو با شتاب روی میز گذاشتم. نچی کردم و عصبی سرم رو تکون دادم که طوفان گفت:

- چی‌شده؟!

به رونم اشاره‌ای کردم و گفتم:

- خون مياد!

پام زیر میز بود و طوفان دیدی بهش نداشت. کنجکاو خودش رو جلو کشید و گفت:

- از کجا؟!

از ...لا اله الا الله! حرصی پام رو از زیر میز بیرون آوردم و روی پاش گذاشتم و گفتم:

- از این‌جا! از زخم پام خون مياد، حله؟!

نگاهی به پام انداخت و خبیث گفت:

- باشه خب چرا عصبانی میشی، گفتم شاید از ...

محکم با پاشنه‌ام روی پاش کوبیدم که آخی گفت و خندید. اخمی بین ابروم نشست. روم رو برگردوندم و زمزمه کردم:

- منحرف بدبخت!

با خنده و درد نالید:

- شنیدم چی گفتی!

جیغ خفه‌ای کشیدم! پام رو بلند کردم و عصبی ضربات محکم و پی‌درپی به بدنش کوبیدم و با همون تن صدا گفتم:

- ای به درک که شنیدی، به جهنم، انگل بی‌مغز!

با خنده مچ دستم رو گرفت  و از جام بلندم کرد و گفت:

- چرا می‌زنی چاقالو؟ علیلم کردی!

مشت محکم به شونه‌اش کوبیدم و با اخم گفتم:

- حقته دزد کثیف!

خندید! می‌خندی مردک؟! خشم شترمرغ ندیدی که خندیدن از یادت بره! دهن باز کردم حرفی بزنم که با یادآوری خاله و اتفاقاتی که برام افتاده، لپم رو از داخل گاز گرفتم. ناراحت دستم رو از بین دست طوفان بیرون کشیدم و  به جای قبلیم برگشتم. طوفان خنده‌اش بند اومد و متعجب و آروم گفت:

- چی‌شد؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- هیچی!

این‌بار کمی جلوتر اومد و نزدیک به من، روی میز نشست. پشت صندلیم رو گرفت و به طرف خودش چرخوند. دستش  رو همون‌جا نگه داشت و گفت:

- نگاهم کن!

سرم رو بالا آوردم و غمگین به صورتش زل زدم! هنوزم هم نمی‌تونستم به چشم‌هاش زل بزنم. دستش رو جلو آورد و جلوی صورتم تکون داد و ادامه داد:

- گفتم من رو نگاه کن!

بالاخره طلسم رو شکستم و به چشم‌هاش نگاه کردم! لبخند محوی زد و گفت:

- حالا بگو چی‌شده!

سرم رو متاثر تکون دادم و با مکثی طولانی، خلاصه‌ی اتفاقات چند دقیقه‌ی پیش رو براش گفتم. دستش رو جلو آوردم و لپم رو کشید و گفت:

- نگران نباش انشاءالله خوب میشه!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- امیدوارم!

لبخندی زد و درحالی که به خرگوش نگاه می‌کرد، گفت:

- من برم این‌رو بدم به صاحبش و بیام!

نوک زبونم اومد که بگم نه، اما با فکر به این‌که نمی‌تونم با این وضعیت پیش اومده ازش نگهداری کنم، پشیمون شدم. سرم رو تکون دادم و 《باشه‌ای》 زمزمه کردم. طوفان خرگوش رو از روی میز برداشت و از اتاق خارج شد. با صدای ويبره‌ی ریز گوشیم، گوش‌هام خودکار تیز شد. سریع صندلی رو چرخوندم و  دستم رو، توی کشوم فرو بردم و بدون نگاه کردن دستم رو چرخوندم که لبه‌ی گوشیم با انگشتم برخورد کرد. لبخندی زدم و از کشوم درآوردمش! کشو رو با زانو بستم و صفحه‌ی گوشیم رو، روشن کردم و با دیدن پیام پنجر شدم! پوفی کردم و پیام رو باز کردم:

" مشترک گرامی بسته بیست گیگابایت سی روزه تا تاریخ هفت هفت ...برای شما فعال شد ..."

خوشحال از جام پریدم. دستم رو به سمت اینترنت  بردم، اما همون‌جا نگهش داشتم. من که نت نگرفتم پس کی برام خریده؟! دوباره و سه‌باره پیام رو خوندم و با دیدن متن آخر پیام که از طرف همراه همیشگیم بود، راضی  سرم رو تکون دادم.  در اتاق باز شد و طوفان وارد شد و در رو بست. به طرفم اومد و گفت:

- چکار می‌کنی؟!

شونه‌ام رو بالا انداختم و گفتم:

- هیچ!

صندلی‌ای از جلوی میزم برداشت و کنار صندلی من گذاشت! خودش رو جلو کشید و به گوشیم زل زد و گفت:

- خب الان می‌خوای چکار کنی؟!

دوباره شونه‌ام رو بالا انداختم و بی‌تفاوت گفتم:

- هیچ!

گوشیم رو به دست چپم دادم وارد لیست آهنگ‌هام شدم! تند و تند آهنگ‌ها رو رد کردم. دلم یک آهنگ  غمگین و متفاوت می‌خواست.  لبم رو، روی هم فشردم و بی‌حوصله آهنگ‌هام رو بالا پایین کردم.

 

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۲

پوفی کردم و صفحه گوشیم رو خاموش کردم که صدای طوفان بلند شد:

- چته؟!

شونه‌ام رو بالا انداختم و با دهنی کج شده گفتم:

- حوصلم سرمیره دلم آهنگ می‌خواد!

با چشم‌هایی ریز شده بهم نگاه کرد و گفت:

-  بگرد داخل اینترنت حتما پیدا می‌کنی!

دوباره شونه‌ام رو بالا انداختم. گوشیم رو باز کردم  و به طرفش گرفتم و گفتم:

- بیا خودت بگرد!

با تردید یک نگاه به چشم‌هام و یک نگاه به گوشیم انداخت. گوشیم رو گرفت و مشغول شد. انگشتم رو روی میز گذاشتم و درحالی که پام رو تکون می‌دادم، با انگشت‌هام روی میز ضرب گرفتم. فکرم پر کشید به چند دقیقه پیش، چقدر دلم برای خاله تنگ شده بود. روی صندلیم جابه‌جا شدم و  آروم خودم رو تکون دادم. نگاهم رو به سمت در دوختم و بازم غرق شدم. چند دقیقه‌ای گذشته بود که صدای آهنگی عجیب و غریب توی اتاق پیچید. سرم  رو به طرف طوفان که با لبخند نگاهم می‌کرد، چرخوندم. ابرویی بالا انداخت و با همون لبخند گوشی رو توی دستش تکون داد. چشم‌هام رو بستم و آروم به آهنگی که هیچی از نمی‌فهمیدم، گوش سپردم. فقط می‌دونستم ریتم خیلی غمگین  و آرومی داره. گوشی رو از دست طوفان گرفتم و نگاهی به آهنگی که چهار دقیقه و چهل و شش ثانیه بود؛ انداختم. روی تکرار گذاشتم و صفحه گوشیم رو خاموش کردم. صدای قشنگ خواننده توی اتاق پیچیده بود. با این‌که حدس می‌زدم یک آهنگ کُردی باشه، بازم نمی‌فهمیدم! دو دقیقه‌ای گذشته بود که یکهو حس کردم نفسم گرفت.  دستم رو، روی قلبم گذاشتم و با صورتی مچاله شده صاف نشستم. تند- تند نفس عمیق می‌کشیدم که خیلی ناگهانی خشکم زد. امکان نداره! هُل از جام پاشدم و نگاه نم‌دار طوفان روم میخ شد. گریه می‌کرد؟!  ولی ... بی‌توجه به نگاه تر طوفان با دست‌های لرزون گوشیم رو برداشتم. آهنگ رو قطع کردم و به سرعت وارد لیست تماسم شدم. شماره‌ی عمو (پدر ماهان و ماهک) رو گرفتم. با استرس گوشی رو دم گوشم گذاشتم. طوفان دستی به چشم‌هاش کشید و گفت:

- چی‌شد؟

ترسیده سرم رو تکون دادم و《صبر کنی》زمزمه کردم. بعد از گذشت چند دقیقه  صدای آرامش‌بخش عمو توی گوشم پیچید:

- بله؟!

به لکنت افتاده بودم. می‌ترسیدم از اون چیزی که توی سرم تصور کردم. عزمم رو جزم کردم و درحالی که قطره اشکی لجوج از چشمم پایین می‌چکید، لرزون گفتم:

- عم ...عمو؟!

انگار که صدام رو شناخته باشه. صداش شاد شد و گفت:

- ترانه تویی؟! جانم عمو؟ کجا بودی منتظر تماست بودم ...

عمو حرف می‌زد و من هنوزم تو شوک بودم. وسط حرفش پریدم و با همون حرف زدن دست و پا شکسته‌ام گفتم:

- عم ...عمو خاله خا ...

وسط حرفم پرید و خوشحال گفت:

- مژدگونی بده دخترم. خاله‌ات از من و تو سالم تره، ولی ...

ترسیده گفتم:

- ولی چی؟!

نفسش رو پشت گوشی بیرون داد و آروم ولی خوشحال گفت:

- مثل این‌که وسط جراحی یک سکته ریز داشته، اما خداروشکر دکتر‌ها تونستن با شوک اون رو برگردونن و خیالت راحت، خاله‌ات از من و تو سالم‌تره فقط خودش رو به موش مردگی زده بود! برو به ماهک و ماهانم خبر بده دختر گلم!

خوشحال نبودم؟! بودم، اون هم خیلی زیاد. پس تیر قلبم بی‌دلیل نبود! وسط تمام دردهام، وسط تمام گریه‌هام لبخند زدم؛ از ته دل. اشک‌هام رو پاک کردم و با ذوق و گریه گفتم:

- چشم عمو، چشم!

می‌تونستم لبخندش رو پشت گوشی هم ببینم و تصور کنم. مکثی کرد و گفت:

- چشمت بی‌بلا عروسک عمو. برو عزیز دلم، ماهان و ماهک رو به تو می‌سپارم حال خاله‌ات هم خوب بشه من یک سر میام پیشتون!

خوشحال《خوش اومدینی》زمزمه کردم و بعد از خداحافظی گوشیم رو پایین آوردم. مکثی کردم و گوشیم رو بغل کردم و با گریه بالا پریدم و گفتم:

- خدایا شکرت. ممنون که برشگردوندی!

بی‌حواس با گریه و خوشحال خداروشکر می‌کردم که این بین نگاهم به طوفان افتاد که با ابرویی بالا رفته با لبخند محوی نگاهم می‌کرد.  حتم داشت الان گونه، دماغ و لب‌هام به شدت قرمز شده و کاملا ضایع‌ هست. دماغم رو بالا کشیدم که دوباره اشک از چشمم سراز شد. طوفان از روی میز پایین اومد و متعجب گفت:

- عه- عه باز چرا گریه می‌کنی؟!

سرم رو پایین انداختم و هق- هقی کردم و با همون صدای تخم مرغی و تو دماغیم گفتم:

- گریه نمی‌کنم، اشک شوقه!

قهقهه‌ای زد و به طرفم اومد. روبه‌روم ایستاد، سرم رو بلند کرد و درحالی که با یک حالت خاصی بهم نگاه می‌کرد، اشک‌هام رو با انگشتش پاک کرد و گفت:

- هیچ‌وقت گریه نکن!

دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:

- هوم چون شبیه بچه‌ها زشت میشم؟!

سرش رو تکون داد. فاصله‌ی کم بینمون رو پر کرد و با لبخند محوی گفت:

- نه خیلی ...

یکهو در محکم باز شد و حرف طوفان نصفه موند. حرصی به ماهان نگاه کردم. دلم می‌خواست برم با کش جوراب حلق آویزش کنم و اون‌قدر سرش جیغ بزنم که علاوه بر حنجره‌ی طلایی خودم، گوش‌های ماهانم کر بشه؛ اما حیف که من زیاد از حنجره‌ام کار نمی‌کشم مگر در مواقع ضروری! ماهان با چشم‌هایی قرمز ابرویی بالا انداخت و گفت:

- چه خبره این‌جا؟!

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۸۳

سعی کردم خونسرد باشم و تا حدودی هم موفق شدم. لبخند کجی زدم و گفتم:

- الان انتظار داری بهت توضیح بدیم؟!

دستگیره در رو رها کرد و درحالی که دو قدم بلند به داخل برمی‌داشت، سرش رو آهسته تکون داد. دست‌هام رو، توی هم قفل کردم و گفتم:

-  داشتم با بیمارم اختلالت می‌کردم که مزاحم اوقات فراغتمون شدی!

ابرویی بالا انداخت و با نیشخند به خودش اشاره کرد و گفت:

- با منی؟ با ماهان؟ من مزاحمم؟! مگه چی می‌گفتین که مزاحم  خلوت عاشقونه‌تون شدم؟!

خشکم زد. با بهت به ماهان زل زدم. این چی داره بلغور می‌کنه؟! سرم رو چرخوندم و به طوفان که ساکت با یک اخم محو به ماهان نگاه می‌کرد؛ زل زدم. این چرا هیچی نمیگه؟!  انگار که از بهت خارج شده‌ باشم اخم‌هام تو هم رفت. چرخیدم و از کنار طوفان رد شدم. روبه روی ماهان ایستادم و خیره به چشم‌هاش با همون اخم گفتم:

- یک‌بار دیگه تکرار کن چی گفتی؟! 

سرش رو نزدیک آورد و درحالی که به چشم‌هام نگاه می‌کرد؛ آروم پچ زد:

- ماهان عادت نداره یک حرف رو دو بار تکرار کنه!

تک خنده‌ای کردم و موهام رو بهم ریختم. دور خودم چرخیدم و درآخر خیلی ناگهانی مشتم رو بالا آوردم و توی صورت ماهان کوبیدم که با شتاب روی زمین افتاد. دادی زدم و گفتم:

-تو خیلی غلط کردی همچین زر مفتی زدی!

روش خم شدم و یقه‌اش رو  گرفتم. محکم تکونش دادم و با همون تن صدای بلندم گفتم:

- یک‌ بار دیگه ماهان، به جون خودت قسم می‌خورم یک‌بار دیگه از  این حرف‌ها بزنی قیدت رو برای همیشه می‌زنم!

رنگش قرمز شد. مچ دستم رو محکم گرفت و از جاش بلند شد. دستی به گوشه‌ی لبش کشید و خیره به انگشتش آروم گفت:

- چی‌شد؟! من رو فروختی به این مردک دو هزاری؟!  (و با سر به طوفان اشاره‌ای کرد).

نیشخندی زد و درحالی که مچ دستم رو با شدت بیشتری فشار می‌داد، با رگ گردنی متورم شده داد زد:

- این دزد بی‌شرف رو به من ترجیح دادی آره؟! ترانه چت شده؟! چرا چشم‌های کورت رو باز نمی‌کنی ببینی با کی طرفی و از چه کسی پرستاری می‌کنی؟

با بهت  به ماهان نگاه کردم و گفتم:

- چی میگی پسر ترجیح چی کشک چی؟! حالت خوبه؟! چرا این‌طوری می‌کنی مگه طوفان چه هیزم تری به تو فروخته؟!

دستم رو با شدت پس زد. انگشتش رو بالا آورد و با تهدید تکون داد؛ با چشم‌هایی به خون نشسته بلندتر از قبل فریاد زد:

- مبادا ترانه؛ مبادا ببینم دور این مرد می‌پلکی و تموم هوش و حواست پرستاری از یک مرد سالمه و به بقیه‌ بیمار‌هات رسیدگی نمی‌کنی!

داد زد؟! مگه نمی‌دونست من از کسی که سرم داد بزنه می‌ترسم؟ حالا خودش داد می‌زد؟! بغض گلوم رو مثل یک سیب گنده چسبیده بود و داشتم خفه می‌شدم.  دهنم قفل شده بود نمی‌تونستم حرفی بزنم، چون می‌دونستم  به محض باز کردن دهنم چونه‌ام می‌لرزه و  گریه‌ام می‌گیره.  چشم‌هام تر شد، می‌تونستم خیسی مژه‌هام رو ببینم. نمی‌خواستم گریه کنم بد نقطه ضعفی به دستش داده بودم. به ماهان نگاه کردم هم‌چنان عصبی بود، ولی آروم تر شده بود.  زل زدم‌ تو چشم‌هاش؛ ناراحت و پشیمون بهم نگا می‌کرد. آروم دستم رو رها کرد و با لکنت گفت:

- بب ...ببخشید ترانه من ...

یک قدم عقب رفتم که حس کردم پشتم به یک چیز محکم خورد. چرخیدم و به میزم نگاه کردم. دستم رو بالا آوردم و قطره اشک گوشه‌ی چشمم رو پاک کردم. لبخند تلخی زدم و بی‌توجه به نگاه اخمو و نگران طوفان و صدا زدن‌ها و عذرخواهی‌های ماهان بیرون رفتم.  مستقیم به سمت پذیرش رفتم و دوتا برگه‌ی مرخصی برداشتم. یکی به اسم خودم یکی به اسم ماهک با سرعت همه رو پر کردم و علت رو نوشتم. خودکار رو رها کردم و لنگان- لنگان به  طرف آسانسور رفتم و  سوار شدم. چند دقیقه بعد در آسانسور رو باز کردم و به طرف اتاق رئیس قدم برداشتم. دستی به زیر چشم‌هام کشیدم و خونسرد دو تقه به در زدم. بعد از شنیدن صدای بفرمایید دستگیره رو پایین کشیدم و  داخل شدم. سلامی کردم که صدای گرم رئیس بلند شد:

- سلام دخترم از این طرف‌ها؟! بیا بشین ببینم باز برای چی اومدی!

لبخند کجی زدم و بدون نشستن کنار میزش ایستادم. با کمی مکث برگه‌ها رو، روی میزش گذاشتم و بی‌حرف به میزش چشم دوختم که صداش بلند شد:

- خب منتظرم!

لبم رو تر کردم و گفتم:

- همه‌چی رو اون تو نوشتم می‌تونین بخونین من حرفی ندارم!

عینک گردش رو، از روی چشم‌هاش درآورد و بهم نگاه کرد و گفت:

- ترانه من رو ببین!

بغضم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم. از جاش بلند شد و رو‌به‌روم ایستاد. دستی به موهام کشید و گفت:

- این چشم‌های غمگین مال دختر من نیست! بگو چی‌شده که برای خودت و ماهک مرخصی رد کردی!

دروغ بگم؟! یا بگم رئیس ماهان بی‌دلیل سرم داد زد دیگه نمی‌خوام چشمم بهش بیفته؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-  پام زخمه جولیا گفت نباید بهش فشار بیارم وگرنه عفونت می‌کنه و ...

وسط حرفم پرید و درحالی که موهام رو نوازش می‌کرد، گفت:

- این رو می‌دونم دخترم؛ بهم بگو چی تحت فشارت گذاشته که مجبور شدی به بهونه زخم پات مرخصی رد کنی!

 

@مُنیع

@reyyan

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۴

سرم رو پایین انداختم و به دست‌هام خیره شدم. چی می‌گفتم؟! واقعاً کارم بچه‌گونه بود. لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:

-  مادر ماهک و ماهان تصادف کرده می‌خوام که دو یا سه روز برای ما مرخصی رد کنین که بریم ایران بهش سر بزنیم!

رئیس روی صندلیش نشست. دست‌هاش رو توی هم قفل کرد و با استیصال گفت:

- بلا به دور دخترم انشاءالله خدا شفاش بده! برو وسایلت رو جمع کن دوتا از بچه‌هارو میارم بالا جای شما دوتا وایسن، فقط تایم استراحت بیمار‌ها رو بده دست نگهبان میام ازش می‌گیرم!

ناراحت سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:

- ممنون رئیس!

لبخند محوی زد و چیزی نگفت. 《با اجازه‌ای》 گفتم و از اتاق خارج شدم. یک نگاه به سالن انداختم و آروم به طرف آسانسور رفتم. دکمه رو زدم و به چراغش خیره شدم. آه که دیگه کم- کم دارم از این آسانسور متنفر میشم. کار بدی کردم با ماهان قهر کردم؟! برم آشتی کنم؟! آخه تقصیر اون بود سرم داد زد؛ تو چه‌کار کردی؟! با مشت زدم تو صورتش! بغ کرده به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدم که صدای زن من رو از جا پروند. کی سوار شدم که الان می‌خوام پیاده شم؟! سری از روی تأسف برای خودم تکون دادم و به طرف اتاق ماهک رفتم.  دستم رو بالا آوردم و تقه‌ای به در زدم که صدای ضعیف ماهک بلند شد. بالج‌بار لبخند خوشحالی زدم و در رو باز کردم. در رو بستم و به ماهک که از فرت خستگی روی صندلی‌اش مثل پِهِن گاو پهن شده بود زل زدم.  خوشحال بالا پریدم و گفتم:

- مژدگونی بده خبر خوب دارم!

بی‌جون زمزمه کرد:

- بنال بعداً یک چیزی می‌بندم به ریشت!

چپ- چپ بهش نگاه کردم و گفتم:

- نخواستم. خاله بهوش اومده  پاشو وسایلت رو جمع کن می‌خوایم برگردیم ایران!

ماهک دستش رو تو هوا تکون داد و دهن باز کرد چیزی بگه که خشکش زد. با ابرویی بالا رفته بهش نگاه کردم. دستم رو جلو بردم و دوتا بشکن ریز جلوی صورتش زدم و گفتم:

- اوی، به سلامتی رفتی کما موقتی؟!

نگاهش آروم چرخید و روی صورتم ثابت شد. مکثی کرد و خیلی ناگهانی از جاش پرید و جیغی از شادی و ذوق کشید، از روی میز رد شد و به طرفم اومد و محکم بغلم کرد. خنده‌ی کوتاهی کردم و گفتم:

- دیوونه! گفتم امید داشته باش خاله خوب میشه، دیدی خوب شد؟!

حلقه دستش رو محکم کرد و با ذوق گفت:

- بهترین خبر عمرم بود؛ ممنون، ممنون، ممنون!

تند- تند ازم تشکر می‌کرد و با ذوق من  و خودش رو تکون می‌داد. لبخندی زدم و از خودم جداش کردم؛ دستی به صورتش کشیدم و گفتم:

- خیلی خب، الان پاشو وسایلت رو جمع کن زودتر بریم چون تا بلیت و اینا بگیریم کارمون طول می‌کشه، فقط چیز زیادی با خودت نیار!

خوشحال باشه‌ای گفت و از جاش بلند شد. به طرف در اتاق رفتم و در همون حال گفتم:

- زود حاضر شو پنج دقیقه دیگه بیا جلو اتاقم!

منتظر جوابش نشدم سریع از اتاق بیرون زدم و به طرف اتاق خودم رفتم. مشکوک نگاهی به در اتاقم انداختم و با اخم زمزمه‌ کردم:

- این در چرا بازه؟!

شونه‌ام رو بالا انداختم و وارد شدم. روپوشم رو که روی زمین افتاده بود؛ برداشتم. خاکش رو تکوندم رو روی چوب لباسی آویزونش کردم. دستم رو، روش کشیدم و گفتم:

- دو سه روز از دستت خلاص میشم!

لبخندی زدم و چرخیدم. نگاهی به میزم انداختم و خم شدم گوشیم رو داخل کشوم برداشتم. نگاهی بهش انداختم که یک شماره‌ی ناشناس توجه‌ام رو جلب کرد. چینی به دماغم دادم و تصمیم گرفتم بعداً درباره‌ش کنجکاوی  کنم. برگه‌ای برواشتم و ساعت استراحت بیمارهای خودم و ماهک رو، روش نوشتم. گوشیم رو دستم گرفتم و کلیدام رو  از توی جیب روپوشم برداشتم. نگاه آخر رو به اتاقم انداختم و بیرون رفتم. در رو قفل کردم که صدای ماهک باعث شد از جا بپرم:

- بریم من آماده‌ام!

به طرفش چرخیدم و چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:

- چرا شبیه اون خری رفتار می‌کنی که بهش تیتاپ دادن و به قول خودمون گفتنی خر کیف کرده؟!

خوشحال شونه‌اش رو بالا انداخت و جوابی نداد. سری با تأسف تکون دادم و درحالی که راه می‌رفتیم، گفتم:

- آدم‌ نمیشی که؛ الان میریم بلیت می‌گیریم که تا شب بتونیم برسیم ایران!

سرش رو تکون داد و به جلو خیره شد. نگاهی به سالن که کماکان بیمار‌ها و پرستار در جنجال بودن؛ انداختم که نگاهم روی یک در ثابت موند. سرجام ایستادم و به طوفان که خیره نگاهم می‌کرد؛ زل زدم. برگه رو به طرف ماهک گرفتم آروم خطاب بهش زمزمه کردم:

- تو برو پایین این برگه رو بده به نگهبان بگو رئیس میاد ازت می‌گیرتش، من‌ هم الان میام!

ماهک که توی حال و هوای خودش بود، باشه‌ای گفت و رفت. بدون این‌که چشم ازش بگیرم به طرفش قدم برداشتم. یک چیزی از همین فاصله‌ی دور توی چشم‌هاش برق می‌زد. چند قدم نرسیده بهش، جلو اومد و با دو گام بلند فاصله‌ی بینمون رو پر کرد. لبخند کجی گوشه‌ی لبم شکل گرفت؛ با دقت تک- تک اجزای صورتش رو از نظر گذروندم که صداش بلند شد:

- چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟!

به چشم‌های کهکشانی‌اش خیره شدم و گفتم:

- می‌خوام تا دو سه روز قیافه‌ی نحست رو توی ذهنم نگه دارم که حداقل اگه یادم اومد، این‌جا نتونستم باهات دعوا کنم توی ذهنم بتونم!

نیشخند بامزه‌ای زد و چیزی نگفت. چرا نمی‌خندید؟! بابا باز کن اون دهن بی‌صاحابت رو حداقل لوزالمعده به درک دندونات رو  ببینم بد ترکیب! چینی به دماغم دادم و گفتم:

- خب کاری نداری؟!

چشم‌هاش رو گرد کرد و گفت:

- کجا؟!

شونه‌ام رو بالا انداختم و خواستم چیزی بگم که صدای مهدوی با شد:

- آهای شماها کدوم گوری هستین، این دیوونه‌ها چرا توی اتاقشون نیستن؟!

دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و سعی کردم چیزی نگم که مرخصیم رو از دست بدم. نفسم رو آهسته بیرون دادم و گفتم:

- به امید دیدار!

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۵

چرخیدم تا برم  که آروم صدام زد:

- ترانه؟!

بدون این‌که برگردم خشک جوابش رو دادم:

- بله؟

دستم رو گرفت  و نرم به طرف خودش چرخوندم و بهم خیره شد. به یقه‌ی لباس آبی توی تنش خیره شدم و کلافه گفتم:

- اگه میشه زودتر حرفت رو بزن من عجله دارم، باید ...

وسط حرفم پرید و گفت:

- به من نگاه کن!

نفس عمیقی کشیدم و خونسرد نگاهم رو بالا آوردم و به چشم‌هاش دوختم. عجیب نگاهم می‌کرد! به خودش اومد؛ صداش رو صاف کرد و خشک گفت:

- کجا می‌خوای بری؟

اخم‌ محوی بین ابروم نشست. من نمی‌تونم این‌طوری بی‌حیا به چشم‌های یک مرد غریبه نگاه کنم. آروم لبم رو از داخل گاز گرفتم و با مکث گفتم:

- ایران!

هومی گفت و مچ دستم رو رها کرد. ناخودآگاه ابروهام بالا پرید؛ همین؟! انتظار داشتم عصبانی بشه یا بگه نرو. آروم سری از روی تأسف برای خودم و افکار پوچم تکون دادم و خطاب به طوفان که به نقطه‌ای خیره شده بود گفتم:

- من تا چند روز نیستم پرستار جدید برات میاد باید زیادی شلوغ کاری کنی که شک نکنن؛ این مدت ان‌قدر توی چشم بودی می‌ترسم فردا دستت رو بشه و بعدش هم متوجه بشن من می‌دونستم و از کار بی‌کارم کنن!

به خودش اومد و دست به سینه ایستاد؛ تکیه‌اش رو به دیوار پشت سرش داد و با ابرویی بالا رفته نیشخندی زد و گفت:

- عادت ندارم بی‌دلیل شلوغ کاری کنم!

شونه‌ام رو بالا انداختم و بشکنی زدم. چرخیدم و درحالی که آروم ازش دور می‌شدم با خنده‌ای مسخره گفتم:

- حله  فقط مواظب باش  و اگه خواستی بی‌سر و صدا باشی پس ...

برگشتم و چشمکی زدم و درحالی که عقب- عقب می‌رفتم ادامه دادم:

- آسه برو، آسه بیا که گربه شاخت نزنه!

به چشم‌هاش که ازم دور و دورتر می‌شد، خیره شدم. دستم رو تو هوا تکون دادم و آروم زمزمه کردم:

- خداحافظ چشم کهکشانی!

برگشتم و طی یک تصمیم ناگهانی از پله‌ها پایین رفتم. یک سنگ عجیبی بیخ گلوم رو گرفته بود؛ دستم رو به نرده‌ها گرفتم و حرصی با سرعت پایین رفتم. پنج دقیقه بعد نفس- نفس زنان از در سالن بیرون زدم که قیافه‌ی حرصی ماهک جلوم ظاهر شد. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم بیخیال باشم. دستی به موهام که عذاب این روز‌هام شده بود کشیدم و گفتم:

- بریم دیر شد!

دستش رو بالا آورد و محکم توی سرم کوبید. دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و با لبخندی عصبی گفتم:

- ماهک چرا پیچ و مهره‌ی دستت هرز شده؟! آچار بیارم سفتش کنم؟!

لبخند نمکی زد و درحالی که راه می‌رفت گفت:

- نه قربون دستت تو پیچ و مهره‌ی دل خودت رو سفت کنی، من مواظب دستم هستم!

نگاهی به اطرافم انداختم و با ندیدن کسی پام رو بالا آوردم و محکم بین پای ماهک کوبیدم. جیغی زد و دستش رو به پشتش گرفت. چینی به دماغم دادم و با لبخند گفتم:

- جواب‌های؟! هوی است!

ناله و نفرین می‌کرد و مثل بچه‌ها که جیش کرده باشن خودشون راه می‌رفت. خنده‌ای کردم و  آروم از کنارش گذشتم. یکهو صاف ایستاد، صداش رو صاف کرد و جیغ دیگه‌ای کشید و گفت:

- ترانه مگر دستم بهت نرسه، چشم سفید!

درحالی که بدو- بدو از در تیمارستان بیرون می‌زدم با داد گفتم:

- کوری نمی‌بینی یک جفت چشم‌ آبیه خوشگل دارم؟!

سرجاش ایستاد و با تن صدایی بالا بین جمعیت به فارسی گفت:

- ندو زشته شترمرغ!

بین دویدنم ایستادم. چندتا پسر و  یک دختر گوشه‌ای ایستاده بودن و به ما نگاه می‌کردن. بی‌توجه خنده‌ای کردم و به طرف ماهک چرخیدم؛ پنج قدم بلند برداشتم و دست به کمر با نفسی بریده گفتم:

- با کی بودی؟!

نگاهش رو به پشت سرم دوخت و گفت:

- با روح خبیث عمه‌ات؛ بیا بریم خونه‌‌ات دیگه من تحمل ندارم!

سری تکون دادم و دستش رو گرفتم. از روی جدول رد شدیم و کنار خیابون ایستادیم. دستم رو برای تاکسی‌ای بلند کردم و  درهمون حال خطاب به ماهک گفتم:

- کاش ماشین داشتیم!

در رو باز کرد و خودش اول سوار شد و گفت:

- آره بخدا ما که همش این‌جاییم موتورهامونم به کارمون نمیاد!

سری تکون دادم و در رو بستم. آدرس رو گفتم و به صندلی تکیه دادم که ماهک با انگشت روی دستم کوبید. سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:

- چیه؟!

با دست به شخصی اشاره کرد و گفت:

- اون امید نیست؟!

چشم‌هام رو ریز کردم و اشاره‌اش رو دنبال کردم. سرم رو تکون دادم و گفتم:

- چرا خودشه، ولی به ما چه!

ایشی گفت و روش رو برگردوند. به نیم‌رخ ماهک زل زدم؛ چقدر شبیه ماهان بود! دلم براش تنگ شد. با لب و لوچه‌ی آویزون به حالت قبل برگشتم و به جمعیت زیاده توی پیاده رو خیره شدم!

 

@مُنیع

@reyyan

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۶

طوفان:

واقعاً رفت؟! یعنی دلش تنگ نمی‌شد؟! نفس عمیقی کشیدم و با غمی که نمی‌دونم چرا توی دلم خونه کرده بود؛ داخل اتاق برگشتم. در رو، بی‌دلیل روی هم گذاشتم. چرا؟! شاید منتظر بودم اونی که می‌خوام بیاد! آهی کشیدم و روی تختم نشستم؛ سرد بود مثل خودم، مثل دلم! آرنجم رو، بالا آوردم و روی زانوم گذاشتم؛ انگشت‌هام رو داخل موهام فرو کردم و به زمین خیره شدم. سرم رو بلند کردم و با دیدن اتاق خالی و بدون در و پنجره آه از نهادم بلند شد.  دستی به گوشه‌ی لبم کشیدم که تقه‌ای به در خورد.  در باز شد و  نور بیرون اتاق رو روشن کرد. پس شب شده! با دیدن امید بادم خوابید. کسل رو تخت ولو شدم و پشتم رو به در کردم که صدای شاد امید بلند شد:

- آقا طوفان پاشو ببین کی اومده دیدنت!

بدون این‌که برگردم آروم زمزمه کردم:

- ولم کن امید حوصله ندارم!

حس کردم اخمی رو پیشونیش جا خوش کرد. صدای تقه‌ی ضعیفی اومد و اتاق بود که روشن شد. این‌جا برق نداشت که! چشم‌هام رو از شدت نور زیاد بستم. چند لحظه بعد  تخت بالا و پایین شد. امید شونه‌ام رو گرفت و درحالی که می‌چرخوندم گفت:

- ببینمت طوفان؛ چیزی شده؟!

آروم کمی لای چشم‌هام رو باز کردم، اما خواب چشم‌هام رو دزدیده بود. سرد لب زدم:

- نه!

گره‌ی اخمش بیشتر شد. دستش رو پس کشید و گفت:

- طوفان پشت گوشم مخملیه؟!

نچی کردم و خشک گفتم:

- نه برادر من نپیچون تو خود خری!

تکونی به فکش داد و با آرنجش محکم توی رونم کوبید. چینی به دماغم دادم و چیزی نگفتم. دستش رو، زیر چونه‌اش گذاشت و در حالی که بهم خیره شده بود گفت:

- حالا که حرف نمی‌زنی حداقل یک آهنگ کوتاه بخون!

نیشخندی زدم و باشه‌ای گفتم. کمی مکث کردم و آهنگی که مغزم و قلبم رو درگیر کرده بود که بخونم؛ رو زمزمه کردم:

- پای تو گیرم ...

امید وسط حرفم پرید و کشیده گفت:

- به ک ...

دستم رو روی دهنش گذاشتم و با اخم و خنده گفتم:

- من یک چند وقته که بعده رفتنت؛ دریا نمیرم ...

‌با صدای نامفهومی زمزمه کرد:

- به ک ...

دستم رو برداشتم و با مشت وسط سینه‌اش کوبیدم.  آخی گفت و خندید. سری با تأسف تکون دادم که صداش بلند شد:

- چیه مثل  کرفس پلاسیده کله تکون میدی؟! خواستم بگم به کتفم که نذاشتی.

توی جام نشستم و با اعتراض و خنده اسمش رو صدا زدم. سینه‌اش رو مالید و  گفت:

- چیه خب؛ اینم آهنگه تو می‌خونی؟!  من اگه صدا داشتم کاملا ازش استفاده می‌کردم یک آهنگ توپ‌ می‌خوندم.

آهی کشیدم و بهش خیره شدم. چشم‌هاش رو ریز کرد و با لحن قشنگی گفت:

- زل نزن جانان من!

حرصی چشم‌هام رو بستم و بی‌حوصله زمزمه کردم:

- امید خواهش می‌کنم کم چرت و پرت بگو حوصله ندارم!

مکثی کرد و گفت:

-  باشه خب حالا که نمی‌خوای حرف بزنی، میشه یک شعر برات بخونم؟!

کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم:

- بخون برو!

ناراحت بهم نگاه کرد. آهی کشید و شروع کرد به خوندن شعرش:

-  خری آمد به سوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش/ برو   امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه‌ات را دوست داری/ خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان/  ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشگل/ خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عر- عر نمود و پشتکی زد/ بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت/ خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن/ بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن/ به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه!

لب‌هام رو بهم فشردم و روم رو برگردوندم که چهره‌ی امید رو نبینم و خنده‌م نگیره، اما اون بی‌توجه به زمین خیره شده‌ بود و ادامه می‌داد:

- دو تا پالان خریدند پای عقدش به افسار طلا با پول نقدش/ خریداری نمودند یک طویله همان‌طوری که رسم است در قبیله/ خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید/ دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟ به عقد این خر خوشتیپ درآیی؟/ یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته/ برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یک‌باره جنبید/ خران عر- عرکنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند.

نفس عمیقی کشید و سرش رو بلند کرد. سریع روم رو برگردوندم، اما لرزش بی‌امان شونه‌هام قطع نمی‌شد. امید هُل شد و دستپاچه گفت:

- طوفان؟! گریه می‌کنی  غلط کردم گفتم این رو بخونم دلت وا شه، چرا گریه می‌کنی آخه داداش؟!

نتونستم خودم رو کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده؛ امید بی‌هیچ حس بهم خیره  شده بود. 

 

@مُنیع

@reyyan

 

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۷

کم‌- کم خنده‌ام بند اومد. دستی به دور لبم کشیدم و باز‌هم به ژست قبلم برگشتم و سرد به امید خیره شدم. امید کلافه پوفی کشید و گفت:

- طوفان چرا این‌طوری می‌کنی؟!

سرم رو تکون دادم و با اخم محوی گفتم:

- چطوری؟!

چشم غره‌ای به طرفم پرتاپ کرد و گفت:

- همین دیگه، مثل میمون درحال زاییدن قیافه می‌گیری!

خنده‌ای که اومد روی لبم بشینه رو پاک کردم. این پسر بمب انرژی بود! لبم رو گاز گرفتم و درحالی که نگاهم رو از امید می‌گرفتم؛ آروم گفتم:

- نگرفتم!

انگشتش رو توی پهلوم فرو کرد و با اخم گفت:

- آره معلومه! نمی‌دونم این ترانه‌ی بی‌چاره چطور تو رو تحمل می‌کنه!

نگاه بدی بهش انداختم و با غیض گفتم:

- دلشم بخواد کجا بیمار به این خوبی گیرش میاد!

امید سرش رو تکون داد و درحالی که سعی می‌کرد چیزی بگه و من نشنوم؛ اما شنیدم گفت:

- آره دیگه گیر یک دزد اسکل افتاده، خدا به دادش برسه!

دستم رو زیر سرم گذاشتم و گفتم:

- کم حرف بزن!

مکثی کرد و خیلی ناگهانی خودش رو جلو کشید و با شیطنت گفت:

- طوفان میگم حواست باشه دیگه دزدی نکنی!

اخمم که داشت کم- کم محو می‌شد با حرف امید درهم رفت و پررنگ شد؛ کمی جابه‌جا شدم و گفتم:

- منظورت چیه؟!

امید ابرویی بالا انداخت و گفت:

- تو که این همه دزدی به قول خودت با نیت خیر کردی و حالا یک ماه و خورده‌ای هست که طرفش نرفتی؛ میگم حواست باشه این سری به‌جای طلا و الماس، قلب ندزدی!

قلب؟! چه قلبی من قلب برا چمه؟! گنگ سرم رو تکون دادم و با همون اخمم گفتم:

- متوجه نمیشم؛ چرا قلب بدزدم؟!

با آرنجش به پهلوم کوبید و حرصی گفت:

- دِهه چقد خنگی پسر! میگم حواست باشه این بار قلب دختر مردم رو ندزدی!

عینکم کجاست بزنم رو چشم‌هام و از بالاش یک نگاه بد امید بندازم؟! دستم رو، روی تخت گذاشتم و خودم  رو بالا کشیدم. گردنم رو خاروندم و خبیث گفتم:

- اگه لازم باشه می‌دزدم!

با چشم‌هایی ریز شده بهم نگاه کرد و کم- کم لبخند پِت و پهنی صورتش رو پوشوند! چشمکی زد و ازجاش بلند شد؛ پیراهنش رو مرتب کرد و گفت:

- حله گردباد خان! فردا میام صحبت می‌کنیم؛ الان باید برم یک جایی کار دارم!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- به سلامت داداش!

با شیفتگی نگاهی بهم انداخت و درحالی که موهای فرضیش رو دور انگشتش می‌پیچوند و باهاش بازی می‌کرد؛ گفت:

- عشق منی به ولله!

خنده‌ای کردم و دمپایی آبیم رو به طرفش پرت کردم و گفتم:

- گم‌‍شو بیرون کره خر!

دمپاییم  رو به طرفم پرت کرد. خنده‌ای کرد و با گفتن "باشه؛ فعلا" از اتاق بیرون رفت. با لبخند به جای خالیش  خیره شدم و توی افکارم غرق شدم. ساعتی گذشته بود که صدای سوتی توجه‌ام رو به خودش جلب کرد. دمپایی‌هام رو پام کردم؛ از جام بلند شدم و به طرف در رفتم. کمی بهش نگاه کردم که چراغش سبز شد. ابرویی بالا انداخت و متعجب دستگیره رو پایین کشیدم. سرم رو از در بردم بیرون و به اطرافم نگاه کردم. همه‌ی بیمارها توی راه‌رو به صف شده بودن و ظرف به دست به طرف پله‌ها می‌رفتن. آهان پس غذا میدن! چه عجب دیگه امیدی به زنده موندنم نداشتم. با سر و صدای شکمم معطل نکردم و از اتاق خارج شدم. یک دختر کوتاه قدِ سبزه رو کنار پله‌ها ایستاده بود و با اخم به دست همه‌ی بیمارها ظرف می‌داد. دست به سینه توی صف ایستادم که پچ-  پچ دو پرستار باعث شد گوش‌هام رو تیز کنم:

- وای جودی از ترانه متنفرم، چرا همه‌اش مرخصی می‌گیره؛ ما باید مواظب مریض‌هاش باشیم؟! رئیسم انگار نه انگار که  بابا این‌جا تیمارستانه ما باید تمام وقت مواظب این روانیا باشیم که فرار نکنن؛ برای ما مثل برج زهرماره برای ترانه دخترم، دخترم از دهنش نمیفته!

- آره حق با توئه خیلی منفوره دختره‌ی نچسب!

دختر اولی مکثی کرد و گفت:

- من‌ نمی‌دونم باید ترانه از این تیمارستان بره وگرنه خودم می‌کشمش، ازش متنفرم!

چشم‌هام رو بستم و سعی کردم با نفس‌های عمیقی که می‌کشم آروم بشم. نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و چشم‌هام رو باز کردم.

 

@ مُنیع

@ reyyan☆ویژه☆

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸۸

باز کردن چشم‌هام همانا و قفل شدن توی دو جفت چشم‌ سیاه که عجیب برام آشنا بود؛ همانا! کمی سرم  رو عقب کشیدم و با اخم‌هایی گره خورده صورت مرد رو‌به‌روم رو کنکاش کردم. خودش بود؛ این‌جا چیکار می‌کرد؟! فکم رو قفل کردم و بی‌حرف نگاه یخ زده‌ام رو ازش گرفتم و به سینی دست دختر دادم. پوف عصبی‌ای کشیدم و یک قدم  جلو رفتم؛ با سرعت سینی رو از بین دست‌های دختر بیرون کشیدم. راهم رو به سمت پله‌ها کج کردم که صداش بلند شد:

- طوفان پسرم صبر کن!

نفس عمیقی کشیدم و  بی‌توجه به درد پام به قدم‌هام سرعت دادم. چند دقیقه‌ای گذشته بود که نفس- نفس زنان به طبقه‌ی اول رسیدم. چرا با آسانسور نیومدم؟! سری با تأسف تکون دادم و نگاهم رو، به بیمارهایی که توسط پرستارها به طرفی کشیده می‌شدن سوق دادم. ان‌قدر ترانه میگه بیمار منم، میگم بیمار چه گیری افتادیماا. لبخند کجی گوشه‌ی لبم نشست. سینی رو محکم‌تر گرفتم و به سمت جایی که حدس می‌زدم سالن غذاخوری یا همون آشپزخونه باشه؛ قدم برداشتم. وارد شدم و بی‌حرف به طرف صف طولانی‌ای که یک طرف اون‌جا رو گرفته بود؛ رفتم. سرم رو کج کردم و به آشپز که یک دختر جوون بود نگاه کردم. عجیبه که آشپز این‌جا یک مرد گنده‌‌بک و بد اخلاق نیست. شونه‌ام رو بالا انداختم و بی‌تفاوت به دیوار کنارم تکیه دادم. سالن خیلی بزرگی بود که یک قسمتی از سمت چپ رو به عنوان آشپزخونه در نظر گرفته بودن و بقیه‌ی سالن رو با میز و صندلی‌های بزرگ چوبی پوشش داده بودن. دستم رو بالا آوردم و کنار فکم رو خاروندم. کلافه پام رو جابه‌جا کردم و تکیه‌ام رو از دیوار گرفتم.  نگاهی به سه نفر جلوم انداختم و مجدد ریشم رو خاروندم. دیگه حس می‌کنم شپش در تار و پود بدنم نفوذ کرده؛ منی که هر دو روز یک‌بار جام تو حموم بود، حالا کارم به جایی رسیده که نزدیک یک ماهه حموم نرفتم.  باید بعداً بگردم حموم رو پیدا کنم. با ضربه‌ای که به شونه‌ام خورد از هپروت بیرون اومدم و به پشت سرم نگاه کردم که مرد میانسالی  رو دیدم. سرم رو به معنی چیه تکون دادم که به جلوم اشاره‌ای کرد. پوفی کردم و بی‌حوصله برگشتم که آشپزِ دختر لبخند به لب  و ملاقه به دست بهم خیره شد، بود. ابرویی بالا انداختم و بی‌حرف سینی رو به طرفش گرفتم. غذا رو داخلش کشید و قاشقی کنارش گذاشت و سینی رو به دستم داد. سرم رو تکون دادم و به طرف میزی که وسط سالن بود رفتم. بی‌حوصله سینی رو، روش پرت کردم و پشت میز نشستم. قاشق رو برداشتم و با غیض به غذای جلو دستم خیره شدم و گفتم:

- این چه کوفتیه دیگه!

کمی برنج یک طرف ظرف بود و طرف دیگه‌اش مثلا خورشت که بیشتر شبیه شاش شتر می‌داد؛ از بس که بی‌رنگ بود! با حالی خراب کمی برنج توی دهنم گذاشتم و آروم جویدم. جویدم، جویدم اما پایین نرفت که نرفت. غذا رو توی ظرف تف کردم و قاشق رو روی میز پرت کردم. همه‌ی امکاناتتون که عالیه پس چرا غذاتون این ریختیه؟! پوزخندی زدم و سینی رو به طرف چپم هُل دادم.  دست‌هام رو، روی میز گذاشتم و سرم رو، روش قرار دادم. چشم‌هام رو آروم بستم؛ چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دستی  روی شونه‌ام نشست. سرم رو کمی بلند کردم و به دستی که روی شونه‌ام بود خیره شدم و کم‌- کم نگاهم رو بالا آوردم. سرد تو چشم‌هاش نگاه کردم که کنارم نشست و آروم گفت:

- پسرم من رو ببخش خواهش می‌کنم من قصد بدی از زدن اون حرف‌ها نداشتم!

پوزخندی زدم و دوباره به حالت اولم برگشتم که عاجز نالید:

- طوفان نگاهت رو ازم نگیر پسرم من ...

وسط حرفش پریدم و سرد گفتم:

- پسر تو شش سال پیش تو همون کاخ بزرگت مرد، دیگه اسم‌ من رو به زبونت نیار!

مکثی کرد و غمگین گفت:

- بخاطر مادرت برگرد!

آروم از جام بلند شدم که همون موقع پسر بچه‌ی ریزه میزه بهم برخورد کرد و محکم زمین خورد. لبم رو گاز گرفتم و آروم کنارش زانو زدم. دستش رو گرفتم و نگران به انگلیسی گفتم:

- حالت خوبه؟!

لرزون بهم نگاه کرد؛ اما چند لحظه بعد خیلی ناگهانی شروع به قهقه زدن کرد.  چینی به دماغم دادم و بیخیال از جام بلند شدم که جیغ گوش خراشی کشید و بعد دوباره ساکت شد. دستش رو شبیه تلفن کنار گوشش گذاشت و آروم گفت:

-  مشترک مورد نظر در حال ریدن به مردم می‌باشد، لطفاً بعداً تماس بگیرید!

با چشم‌هایی گرد شده به پسر بچه‌ی پرروی روبه‌روم نگاه کردم.  سری با تأسف تکون دادم که بازوم اسیر دست کسی شد. دندون‌هام رو، روی هم سابیدم و آروم غریدم:

- دستت رو بکش!

- طوفان خواهش می‌کنم این‌طوری نکن!

آیا جای صبر مونده؟! عصبی دستم رو پس کشیدم و با داد گفتم:

- تو همون موقع که دل مادرم رو شکستی، باعث  بیرون رفتن من، باعث دزد شدن من شدی پس مقصر حال و وضع الانمون تویی تو!

دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای جیغ دختری توجه‌ام رو جلب کرد. سرم رو به طرف چپ چرخوندم که موهای بلند دختری توی چنگ مرد گنده‌ای بود. گره‌ی اخمم بیشتر شد.

 

@ مُنیع

@ reyyan☆ویژه☆

ویرایش شده توسط reyyan
•°•°☆ویراستاری| reyyan☆°•°•

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۸۹

دستی به گوشه‌ی‌ لبم کشیدم  به طرف اون دو قدم برداشتم. دستم رو بالا آوردم و روی شونه‌ی مرد ضربه‌ای زدم. به طرفم چرخید و با خشم غرید:

- چی میگی بچه؟!

لبخندی که دندون ‌هام پیدا نباشه روی لب‌هام نشوندم و گفتم:

-   میشه روی زمین بشینین؟!

موهای دختر رو با شتاب ول کرد و به طرفم اومد. دست به سینه جلوم ایستاد و خشن گفت:

- اگه نشینم؟!

خنده‌ای کردم و نگاهم رو چرخوندم که روی لیوان شیشه‌ای کنار دستم ثابت موند! هرچند خطرناکی اما خوبه که اینجایی. دستم رو گوشه‌ی لبم کشیدم و خطاب به دختر با ته مایه‌ی خنده‌م گفتم:

- ببین من رو وادار به چه کاری می‌کنی!

دختر تا به خودش بیاد و بگه چیکار سریع لیوان رو از روی میز برداشتم و محکم توی سر مرد کوبیدم. همهمه‌ای توی سالن پیچید. بعضی از دختر پسرها با جیغ و سوت تشویق می‌کردن ادامه بدم. ابروم رو بالا انداختم و نگاهم رو توی سالن گردوندم و بعد با لبخند به سر خونی مرد خیره شدم. دستش رو، روی سرش گذاشت و بی‌حال درحالی که روی زمین می‌افتاد؛ نالید:

- چه غلطی کردی بی‌وجود؟!

صدام رو صاف کردم و جلو رفتم. پام رو بلند کردم و محکم روی قفسه‌ی سینه‌ش کوبیدم و با لحن تندی گفتم:

- این رو زدم بخاطر اینکه بفهمی نباید روی ضعیف تر از خودت دست بلند کنی! حواست باشه که اگه تکرار کنی دفعه‌ی بعدی انشالله تا سینه‌ی قبرستون میری!

پام رو برداشتم اومدم برم که پشیمون شدم. برگشتم و با نگاهی مخملی بهش خیره شدم و ناراحت گفتم:

- اما هنوز دلم خنک نشده!

دستی به ریشم کشیدم و طی یک حرکت ناگهانی ضربه‌ای محکم توی پهلوش کوبیدم! فریادی زد و به خودش پیچید. لبخند کجی گوشه‌ی لبم نشست و آروم زمزمه کردم:

- حالا بهتر شد! مردک گنده بک فقط هیکل گنده کرده.

چرخیدم و خیره به دو جفت چشم سیاه و نگران که نگاه می‌کردن نیشخندی زدم و از بین بیمارها رد شدم. از آشپزخونه بیرون زدم  که چند لحظه بعد صدای جیغ و داد به همراه سر و صدای شکستن میز‌ها بلند شد. لبخندی زدم و خبیث گفتم:

- باز هم طوفان غوغا به پا کرد!

دستم رو نمایشی  تکون دادم که سرامیک زیر پام تکون خیلی ریزی خورد. لبخندم  با شنیدن صداش عمیق تر شد!  نگاهی به اطراف  انداختم و با دیدن پرستار‌ها که به طرف آشپزخونه می‌دویدن ساکت گوشه‌ای ایستادم تا همه‌شون داخل برن. نفس عمیقی کشیدم و مجدد سرکی کشیدم. دستی به صورتم کشیدم و به زمین نگاه کردم. مطمئنم یک چیزی زیر اون سرامیک هست اما با چی می‌تونم اون رو کنار بزنم؟! لپم رو باد کردم به همون سرامیک خیره شدم. نمی‌تونم بیخیالش شم؛ نفسم رو به بیرون فوت کردم و طی یک حرکت پام رو محکم روی کاشی کوبیدم که علاوه بر اینکه ترک خیلی ریزی برداشت پای خودم هم داغون شد. با لبخند سکته‌ای زدم و زمزمه کردم:

- چکار کردم؟ حالا باید مثل این رعد و برق خورده‌ها راه برم!

چشم‌هام رو ریز کردم و یک بار دیگه به سرامیک خیره شدم. با مکث نگاهم رو ازش گرفتم و به طرف آسانسور حرکت کردم.  به چراغ بالای در که نشون می‌داد توی طبقه‌ی اوله نگاه کردم. در رو باز کردم و وارد شدم. دکمه طبقه هفت رو زدم و به عکس مات خودم توی در آسانسور زل زدم. چند دقیقه‌ی بعد آسانسور ایستاد. بی‌حوصله وارد سالن خالی شدم و به طرف اتاقم قدم برداشتم که در اتاق ترانه نظرم رو به خودش جلب کرد. روبه روش ایستادم و بی‌اختیار دستم رو روی در کشیدم و  با لبخند کجی بهش خیره شدم. چشم‌هام رو بستم بغ کرده سرم رو پایین انداختم. این اتاق تداعی خاطرات یک دختر لجباز و یک دنده برای منه! چشم‌هام رو باز کردم با نگاهی مات و نم‌دار رو به رو شدم. دستی به چشم‌هام کشیدم و با سرعت وارد اتاقم شدم و در رو محکم روی هم کوبیدم. نفس عمیقی کشیدم با اعصابی داغون روی تخت نشستم. ساعتی گذشته بود که سر و صدایی از بیرون اومد. بی‌حوصله و بااخم روی تخت دراز کشیدم و چشم‌هام رو بستم. کمی بعد در باز شد و صدای یک دختر و پسر بلند شد:

- خودشه این همون مریض خانم پایداره!

صدایی نیومد اما چند لحظه بعد  انگشت‌های ظریفی توی بازوم فرو رفت. حرکتی نکردم که  صدای دختر درحالی که انگشت‌هاش رو بیشتر توی بازوم فرو می‌کرد با لرز بلند شد:

- هی بلند شو الان اون‌ها میان!

آروم لای چشم‌هام رو باز کردم و بااخم به دختر و پسری که روی سرم ایستاده بودن خیره شدم و زمزمه کردم:

- شماها کی هستین؟!

پسر دستم رو گرفت و بلندم کرد در همون حال گفت:

- بیا برات توضیح می‌دیم فعلا باید فرار کنی چون شنیدیم که بخاطر کاری که کردی قراره صد ضربه شلاق و شوک پنجاه ولتی بهت بزنن!

با چشم‌هایی گرد شده توی جام پریدم. نگاهی به اون دوتا انداختم و با بهت و لکنت گفتم:

- یَ ...یعنی چی؟!

پسر و دختر هردو دستم رو  گرفتن و درحالی که از اتاق بیرون می‌رفتیم دختر گفت:

- ما مریض نیستیم بخاطر یک سری دلایل اینجا بستری شدیم؛ خانم پایدار تو رو به ما سپرده و بخاطر کمک‌هایی که بهمون کرد خیلی بهش مدیون شدیم و حالا می‌خوایم جبران کنیم. تو باید با این لباس‌ها و آدرسی که بهت میدیم از اینجا فرار کنی فهمیدی؟!

گیج و سردرگم به دختر خیره شدم. آخه چه فراری برای چی؟! چرا این دوتا به ترانه مدیونن؟! هزاران هزار سوال بی‌جواب توی سرم جولان می‌داد و من زمانی به خودم اومدم که  توی انباری داخل حیاط دختر با چشم‌هایی نگران، لباس‌هایی رو به طرفم گرفته بود و منتظر بود ازش بگیرم. چه بهتر حالا که موقعیت جوره پس باید فرار کنم! لباس رو از دختر گرفتم و گیج گفتم:

- بچرخین تا عوض کنم!

با چشم‌هایی ریز شده بهم خیره شدن. کلافه نفسم رو به بیرون فوت کردم و حرفم رو به انگلیسی  براشون بازگو کردم. روشون رو برگردوندن و من با سرعت لباس‌ها رو پوشیدم. کفش‌های سفید و شلوار جین ذغالی که یک تی‌شرت و کلاه سیاه هم کامل کننده تیپ شبونه‌م شده بود! لبخند هولی زدم و گفتم:

- تموم!

دختر با عجله دستش رو توی موهای نیمه بلندش برد و کاغذی بیرون کشید و درحالی که به طرفم می‌گرفت گفت:

- برو اینجا یک شخصی منتظرته فقط احتیاط کن!

سرم رو تکون دادم و خیره به اون دو نفر تشکر کردم و با سرعت از اونجا بیرون زدم!

 

@ مُنیع

@ reyyan☆ویژه☆

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۹۰

دست‌هام رو توی جیبم فرو کردم. کارم درست بود؟! اگه فرار کنم که باز پیدام می‌کنن برم‌ می‌گردونن اینجا، پس چه غلطی بکنم؟! سرجام ایستادم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد. بی‌توجه به عقب برگشتم که با دیدن صندلی چوبی بزرگی پشت سرم آروم عقب رفتم و روش نشستم. کی اومدم توی خیابون که یادم نیست؟! با صدای بوق ماشین از جام پریدم. اخم محوی بین دو ابروم نشست. سرم رو بلند کردم حرف بار راننده کنم که با دیدن امید گوشه‌ی ابروم بالا پرید. بیخیال به صندلی لم دادم و به امید که اشاره می‌کرد سوار شم؛ خیره شدم. در رو باز کرد و با حرص گرفت:

- دِ چرا نمیای بالا نکبت؟!

شونه‌م رو بالا انداختم و درحالی که پای راستم رو، روی پای چپم می‌انداختم خونسرد گفتم:

- چون خسته‌م!

دست چپش رو، روی فرمون و آرنج دست راستش رو، روی صندلی گذاشت. به طرفم چرخید و گفت:

- باشه نیا فقط بگو اینجا چه غلط می‌کنی؟!

آرنجم رو، روی پشتی صندلی گذاشتم و سرم رو به کف دستم چسبوندم و گفتم:

- می‌خوام فرار کنم منتها یک دلم میگه برم یک دلم میگه نرم!

امید دستش رو بالا آورد و روی لب‌هاش کشید.  لبخند قشنگی زد و گفت:

- طوفان میای سوار شی کارم رو بهت بگم برم یا نه بیام دست بکنم توی هر هفت‌تا سوراخت ادب بشی خودت بیای هوم؟!

متعجب ابروهام بالا پرید. آرنجم رو از روی صندلی برداشتم. کمی به جلو خم شدم و با نیشخند کجی که داشت کم- کم به لبخند تبدیل می‌شد؛ پرسیدم:

- چی گفتی؟!

قری به گردنش داد و گفت:

- همون که شنیدی!

گوشه‌ی ابروم رو خاروندم و درحالی که به زمین خیره بودم، خطاب به امید گفتم:

- مطمئنی هفت‌تا سوراخ داریم؟!

درحالی که توی فکر فرو رفته بود، در ماشین رو بست و خاموشش کرد. آروم پیاده شد و در‌ها رو قفل کرد. با ابرویی بالا رفته کنارم نشست و گفت:

- آره دیگه دوتا سوراخ گوش دوتا دماغ این چهارتا یکی دهن این پنج دوتام . . .

معترض به شونه‌ش کوبیدم و با خنده و حرص گفتم:

-  خجالت بکش مرد گنده نشسته واسه من سوراخ‌های بدنش رو می‌شماره!

لبخند عمیقی روی لب‌هاش نشست و دندون‌های سفیدش رو به نمایش گذاشت. اخمی کردم و با غیض گفتم:

- ببند دهنت رو فهمیدم کامپوزیت کردی! حالا چکار داشتی زحمت کشیدی قدم رو جفت تخم‌ چشم‌هام گذاشتی اومدی اینجا؟!

صداش رو صاف کرد و  گفت:

- باید اینجا بمونی اومدم بهت بگم که  پلیس‌ها فهمیدن اینجایی و فردا عصر میان اینجا که مطمئن بشن سالمی و آسیب جسمی‌ای بهت وارد نکردن و اینکه می‌خوان با یک  سری آزمایشات ببینن واقعا دیوونه هستی یا نه!

سرم رو به نشونه‌ی تأیید حرف‌هاش تکون دادم.  دستی به موهای چرب و بلندم کشیدم و با قیافه‌ای جمع شده که ناشی از ریزش و چربی موهام بود گفتم:

- نمی‌تونم امشب اینجا بمونم می‌خوان شکنجه‌م کنن!

امید با بهت  خودش رو جلو کشید و گفت:

- مگه چکار کردی؟!

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:

- یک کوچولو شیطونی!

و خلاصه‌ای از اتفاقات پیش اومده رو براش بازگو کردم. دستش رو بالا آورد و محکم پس کله‌م کوبید و گفت:

- حقته الان دستم رو بکنم توی یکی از اون هفت سوراخ محترمت مثل جوراب زیر و روت بکنم!

درحالی که با قیافه‌ای مچاله سرم رو ماساژ می‌دادم با درد گفتم:

- هشت‌تا داریم! 

دستش رو بالا آورد و این بار با مشتی محکم روی سرم کوبید و با حرص گفت:

- بگو بگو خجالت نکش!

- خب گفتم دیگه هشت‌تا سوراخ داریم.

حرصی دندون‌هاش رو روی هم سابید و با خشم غرید:

- احمق مردنی یکیش بن بسته!

 

 

@ منیع

@ reyyan☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Shervin

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت۹۱

دیگه نتونستم تحمل کنم و قهقهه‌م رو رها کردم. صدای خنده‌م باعث شد چند نفری توجه‌شون به طرف ما جلب بشه. دستم رو جلوی دهنم مشت کردم و ما بین خنده‌هام  چند‌تا سرفه‌ی مصلحتی کردم. چشم‌‌هام رو که از شدت خنده اشک توش جمع شده بود، بستم. صدام رو صاف کردم و با ته مایه‌ی خنده‌م گفتم:

- قبوله، هرچی تو بگی!

امید با رضایت از اینکه حرفش رو گوش دادم سرش رو تکون داد و به پشتی صندلی تکیه زد. لبخندی زدم و به خیابون شلوغ خیره شدم، که با یادآوری چیزی لبخند به لب خطاب به امید گفتم:

- امید اون شعر پابلو نرودا یادته؟ بانو رو میگم!

مکثی کرد و انگار که توی  افکارش غرق شده، بعد از مکثی طولانی لبخندی زد و زمزمه کرد:

- مگه میشه یادم نباشه!

آهی کشیدم و تکیه‌م رو به صندلی دادم. دلتنگ خانم جون و اون شعری بودم که همیشه برام می‌خوند. خیره به خیابون شلوغ  نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم.  چند دقیقه‌ای گذشته بود که با صدای بلند آمبولانس تکون بدی خوردم و چشم‌هام رو باز کردم. سر گردوندم و به چراغ‌های آبی و قرمز آمبولانس خیره شدم که راننده‌ش سرش رو از پنجره بیرون آورد و به انگلیسی فریاد زد:

- لطفاً راه رو باز کنید بیمار اورژانسی داریم!

عصبی توی جام نشستم. ترافیک وحشتناکی درست شده بود و هیج جوره برطرف نمی‌شد. اخمی بین ابروم نشوندم و از جام بلند شدم. خیره به ماشین‌ها سرم رو خاروندم و خطاب به امید گفتم:

- امروز چندم بود؟!

امید هم از جاش بلند شد و کنارم ایستاد. نگاهش رو، روی ماشین‌ها گردوند و گفت:

- چهارده آذر؛ چطور؟!

شونه‌م رو بالا انداختم و گفتم:

-  همینطوری!

تای ابروش رو بالا و بی‌حرف بهم خیره شد. دستم رو، توی جیبم فرو کردم و گفتم:

- زل نزن جانان من!

نگاهش رو با غیض گرفت و آروم با دهن کجی زمزمه کرد:

-  زل نزن جانان من؛ به تو چه فضول، رفیق خودمی دلم می‌خواد زل میزنم!

لب‌هام رو، برای قورت دادن لبخندم، روی هم فشردم و چیزی نگفتم. پوفی کشیدم و بی‌حوصله به سمت امید چرخیدم و گفتم:

- بریم!

گیج و با اخم سرش رو تکون داد و گفت:

- کجا به سلامتی؟!

از کنارش رد شدم و گفتم:

- آرایشگاه!

مکثی کرد و یک‌هو با صدایی نیمه بلند گفت:

- طوفان زده به سرت؟! تو الان باید به اون تیمارستان کوفتی برگردی!

شونه‌م رو بیخیال بالا انداختم و درحالی که قدم‌های آهسته و کوتاه برمی‌داشتم‌ تا امید بهم برسه، گفتم:

- تا وقتی من رو آرایشگاه نبری، یک شام مهمونم نکنی  به هیچ قبرستونی برنمی‌گردم!

حرصی سر جاش ایستاد. نفس بلندی کشید و  با ریموت در ماشین رو قفل کرد و درحالی که پشت سرم راه می‌رفت، عصبی گفت:

- پسره‌ی کله شق نفهم!

لبخند کجی زدم و گفتم:

- ممنون!

 

@ منیع

@ reyyan☆ویژه☆

 

 

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت۹۲

امید حرصی نفسش رو به بیرون هدایت کرد و گفت:

- ای الهی خودم با همین دست‌هام کفنت کنم الان این وقت شب کدوم آرایشگاه بازه ها؟!

سرم رو چرخوندم و سعی کردم با مظلوم ترین نگاهم، بدون تغییر حالت چهره‌م بهش نگاه کنم و انگار که کار ساز بود. عصبی تفی جلوی پاش انداخت و زمزمه کرد:

- سگ بشاشه تو چشم‌هات!

خنده‌ای کردم باهاش هم‌قدم شدم. بی‌هدف توی پیاده‌رو های خیابون شلوغ قدم می‌زدیم و من بودم که مثل همیشه حرص امید رو درمی‌آوردم و اون هم گاهی من رو می‌خندوند. لبخندی زدم که با فکر به ترانه دوام نیاورد و پر کشید. سرم رو پایین انداختم و به جلوی پام خیره شدم. امید کمی خودش رو بهم نزدیک کرد و دستش رو دور گردنم انداخت و گفت:

- چته؟!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- ترانه و ماهک امشب میرن ایران!

امید متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:

- اونوقت تو از کجا می‌دونی؟! ترانه بهت گفت؟!

سرم رو آهسته تکون دادم و نفس حبس شده‌م رو به بیرون هدایت کردم. سرم رو گردوندم و درحالی که نگاه خیره‌م رو به دست‌های یک پیرمرد و پیرزن می‌دادم، گفتم:

- امید دلم گرفته!

سرم رو خم کردم و روی شونه‌ی امید گذاشتم که حلقه‌ی دستش رو محکم تر کرد. دو ضربه به شونه‌م زد و گفت:

- چون می‌گذرد غمی نیست ...!

مکثی کرد و با شیطنت و نیش باز گفت:

- نکنه دلت برای پرستارت تنگ میشه ها؟!

سرم رو به معنی نه تکون دادم که نیشش بسته شد. لب‌هام رو، روی هم فشردم و گفتم:

- بیا برگردیم، خسته شدم!

سرش رو به سرم‌ تکیه داد و گفت:

- نمی‌خوای یک دست و رویی به سر و صورتت بکشی؟!

- نه!

- چرا؟! تو که وقتی ریش یا موهات نیم میلی‌متر از حد معمول بلند‌تر می‌شد دیوونه می‌شد پس حالا ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- اون مال قبلاً بود ما الان توی زمان حالیم و باید به آینده فکر کنیم!

مکثی کردم و درحالی که به مغازه‌ی بزرگ سمت چپم نگاه می‌کردم، گفتم:

- پول همراهت هست؟!

سرش رو، از روی سرم برداشت و گفت:

- آره چرا؟!

از بغلش جدا شدم و با چشمک گفتم:

- می‌خوام یک چیزی بخرم دنبالم بیا!

امید کنجکاو دنبالم راه افتاد. لبخند کجی زدم وارد مغازه شدم. دستی به موهای بلند و بعد ریشم که بیش از اندازه میخارید کشیدم و نگاهم رو توی مغازه گردوندم. دوتا زن داخل فروشگاه بودن. شخصی که حدس می‌زدم فروشنده باشه‌ زن جا افتاده و میانسالی بود، که جلوی من و امید رو گرفت و با لبخند به انگلیسی گفت:

- سلام خوش اومدید؛ چه کمکی از دستم بر میاد؟!

نگاهم رو، روی قسمت عروسک‌ها انداختم. چینی به دماغم دادم و خطاب به زن گفتم:

- خیلی ممنون؛ اومم من می‌تونم اینجا دستبند یا گردنبند پیدا کنم؟!

سرش رو با لبخند تکون داد و گفت:

- البته از این طرف لطفاً!

و خودش جلوتر از من و امید به راه افتاد. مغازه‌ی نسبتاً بزرگی بود که در ورودی وسط، میز پیشخوان فروشنده سمت راست قرار داشت. دور تا دور مغازه رو قفسه‌های چوبی پرکرده بود و لوستر زیبایی هم وسط مغازه آویزون بود. گوشه‌ی سمت چپ سالن چند پله داشت که به طبقه بالا وصل می‌شد که حدس میزدم وسایلی که سفارش میدن رو اونجا میزارن. فروشنده ما رو به گوشه‌ی سمت راست مغازه هدایت کرد و با همون لبخند گفت:

-  بفرمایید امیدوارم اون چیزی که می‌خواید رو اینجا پیدا کنید!

متقابلاً لبخندی زدم و تشکری کردم.

 

 

@ MONIE

@ reyyan☆ویژه☆

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت۹۳

دست‌هام رو توی جیب شلوارم فرو بردم و نگاهم رو گردوندم. گیج بودم و تمرکزی نداشتم و نمی‌دونستم چی می‌خوام بگیرم. امید کنارم ایستاد، چشم‌هاش رو، ریز کرد و با کنجکاوی گفت:

- الان دقیقا چرا اینجاییم آقای پناهی؟!

چشم‌هام رو چند بار باز و بسته کردم. نفسم رو آه مانند به بیرون فرستادم و گفتم:

- نمی‌دونم!

امید با تأسف سری برام تکون داد و آرنجم رو گرفت. یک‌ قدم بلند برداشت و گفت:

- پس بیا از اینجا بریم!

بازوم رو از بین دست‌هاش کشیدم و سرجام ایستادم. دست چپم رو از توی جیبم بیرون آوردم. مالشی به چشم‌هام که کمی تار می‌دیدم، دادم و گفتم:

- اگه بخوام یک چیزی به عنوان تشکر برای پرستارم بگیرم، ممکنه به چیز دیگه‌ای برداشت کنه؟!

امید چشم‌هاش رو ریز کرد و سرش رو جلو آورد. نگاهی به صورتم انداخت و با لحنی خبیث گفت:

- بستگی داره اون چیز چی باشه! 

دهن باز کردم حرفی بزنم که این‌بار با ریزبینی ادامه داد:

- ترانه که کار خاصی برات انجام نداده چرا می‌خوای براش چیز بگیری؟!

اخمی کردم و چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم:

- کم چیز- چیز کن واس من؛ بریم اصن نخواستم!

و بعد با حرص تنه‌ی محکمی بهش زدم و با گام‌های بلند از فروشگاه خارج شدم! چه گیری افتادم حالا من یک بار هوس کردم یک چیزی بگیرم آقا شده قوز بالا قوز واس من  نطق میکنه.  قری به گردنم دادم که بازوم از پشت کشیده شد.  پوفی کشیدم و به چشم‌های عسلی امید خیره شدم. تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:

- چرا مثل این بچه‌های نق- نقو و نازک نارنجی رفتار می‌کنی طوفان؟ چته؟!

چشم‌هام رو، توی حدقه جرخوندم و گفتم:

- خوشحال میشم توی چیزی که به تو مربوط نیست دخالت نکنی تا حس نکنی رفتارم داره عوض میشه!

گیج و سردرگم بهم زل زده بود. لبخند سردی زدم که گفت:

- چی بلغور می‌کنی واسه خودت؟ اصلا فهمیدی چی گفتی؟! بیا بشین بینم چته!

دستم رو به شقیقه‌م رسوندم و گفتم:

- امید خواهش می‌کنم هیچی نگو فقط تنهام بزار خسته‌م؛ اگه ولم نمی‌کنی حداقل من رو تا تیمارستان برسون و برو!

پوفی کرد و دستش رو محکم توی موهاش فرو کرد.  نگاهش رو ازم گرفت و کلافه لب زد:

- سوار شو می‌رسونمت!

نفسم رو آهسته به بیرون هدایت کردم  و با امید هم قدم شدم. چند قدمی برداشتم که یک‌هو همه جا برام تار شد و مجبور شدم سرجام وایسم. دستی به چشم‌هام کشیدم تا تاری دیدم از بین بره اما تأثیری نداشت.  پوفی کردم و با احتیاط خودم رو به امید که به ماشین نزدیک بود رسوندم. در ماشین رو که باز کرد، نیم نگاهی بهم انداخت. مکثی کرد و آروم گفت:

- چرا اینطوری راه میری؟!

سرم رو به دوطرف تکون دادم و گفتم:

- هیچی چیزی نیست!

اخمی مخوی صورتش رو پوشوند. سعی ‌می‌کرد نگرانیش رو بروز نده اما نمی‌تونست و چشم‌هاش همه چی رو لو می‌داد. لبخند کمرنگی از اینکه نمی‌تونست بیخیال باشه روی لبم نشست. دستم رو به کاپوت ماشین گرفتم و آروم سوار شدم. نفس عمیی کشیدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. سنگینی نگاه امید رو حس می‌کردم اما چشم‌هام رو باز نکردم. عصبی پوفی کرد و مشتش رو آروم روی فرمون کوبید. سرم رو کمی جابه جا کردم و روم رو برگردوندم. مکثی کردم و گفتم:

- برو که بی‌طاقتم!

پوزخندی زد و بی‌حرف استارت زد. تکونی خوردم که حس کردم شیء تیزی توی پشتم فرو رفت و باعث شد نفسم حبس بشه. سریع توی جام پریدم و زیرم رو نگاه کردم و با دیدن سنجاق ته‌گردی که توی صندلی فرو رفته بود فحشی زیر لب نثار امید کردم. سنجاق رو از توی صندلی بیرون کشیدم و با حرص درحالی که اون رو جلوی چشم‌هاش تکون می‌دادم گفتم:

- این دقیقا توی صندلی چکار می‌کنه امید؟!

متعجب گفت:

- چی؟!

 

 

@ MONIE

@ reyyan☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط Taraneh.j

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت۹۴

سوزن رو با حرص جلوی چشم‌هاش تکون دادم و گفتم:

- این کوفتی؛ تو صندلی چکار می‌کنه؟!

امید درحالی که یک نگاهش به دست من و یک نگاهش به جلو بود، کله‌ش رو عقب کشید و تند گفت:

-  کار من نیست!

سوزن رو پایین آوردم و روی پام گذاشتمش. چشم‌هام رو ریز کردم و درحالی که به روی پام که سوزن قرار داشت اشاره می‌کردم، گفتم:

- آقا امید مثل اینکه یادت رفته شش الی هفت سال باهم زندگی کردیم و من حتی رنگ و مارک شلوارکایی که زیر شلوارت می‌پوشی رو می‌دونم. پس مثل آدم بگو این سنجاق ته‌گرد اینجا چه غلطی می‌کنه!

امید با لرز نیم‌نگاهی  بهم انداخت و درحالی که زیر لب چیز‌هایی زمزمه می‌کرد، مکثی کرد و یهو داد کشید:

- ای خدا؛ من هر غلطی بکنم باید به تو گزارش بدم؟!

دست به سینه نگاهم رو به روبه رو دوختم و آروم گفتم:

- بله!

چنگی به موهاش زد و آروم گفت:

- چه گیری کردیم ها!

زبونم رو، روی دندون‌هام که کمی جرم داشت کشیدم و با مکث  گفتم:

- میشنوم!

با قیافه‌ای زار چشم‌هاش رو مظلوم کرد و گفت:

- وقتی خودت می‌دونی برای چه‌ کاری ازش استفاده کردم چرا می‌خوای بدونی؟! بعدشم عمدی که نبود خودش فرو رفته تو صندلی!

روم رو برگردوندم و از شیشه به خیابون که با نور کم چند چراغ پایه بلند که روشن بود، و کم- کم داشت خلوت می‌شد، نگاه کردم. نفسم رو به بیرون هدایت کردم و لب زدم:

- چرا؟!

آب دهنش رو پرسر و صدا قورت داد و گفت:

- سایه برگشته!

سرم رو با شدت برگردوندم و با صدایی بلند فریاد زدم:

- چی؟!

امید نفسش رو کلافه به بیرون هدایت کرد:

- نمی‌خواستم بهت بگم، اما مثل اینکه شانس با من یار نیست. دیروز یک شماره‌ی ناشناس باهام تماس گرفت، جواب دادم و دیدم سایه‌ست، از بند آزاد شده بود و سراغ تو رو می‌گرفت. گفت می‌خواد مثل قدیم باهات دوئل کنه منم کوبیدمش گفتم طوفان از این کار‌ها دست کشیده و ایران نیست. بعد هم قطع کردم و هم به پلیس تهران هم به اینترپل گزارش دادم که حواسشون باشه چون مثل اینکه هنوز نیومده داره شروع می‌کنه، صبح بهم خبر دادن که قراره امشب تو یک مهمونی که همه دکتر و مهندسن یک محموله که از قضا قاچاقی هم هست رو توی اتاق صاحب مهمونی چال کنه. 

انگشت اشاره‌م رو پشت لبم کشیدم و بعد توی ریش بلندم فرو کردم. پنجره رو پایین دادم که باد تند و خنکی به صورتم خورد. چشم‌هام رو بستم و آروم گفتم:

-  کاش می‌فهمیدم این مرد کیه که با اسم سایه ...

امید وسط حرفم پرید و گفت:

- اون اگه می‌خواست همه بدونن اون کیه که با اسم سایه و نقاب کارهاش رو پیش نمی‌برد!

لب‌هام رو با زبون تر کردم و بیخیال گفتم:

- مهم نیست، فقط دوست ندارم به گذشته برم و کار‌هام رو تکرار کنم!

امید لبخند کمرنگی زد و درحالی که جلوی تیمارستان پارک می‌کرد، دستش رو، روی شونه‌م گذاشت و آروم گفت:

- می‌دونی هیچکس حرف ما دوتا رو باور نمی‌کنه که این دزدی‌هایی که تو کردی برای چی بوده، اما مهم اینه که همه چیز تموم شده و تو دیگه نمی‌خوای بازهم کارهات رو تکرار کنی و این برای من خیلی باارزشه می‌دونی دیگه؟!

گوشه‌ی لبم کمی کش اومد. سرم رو به تأیید حرفش آروم تکون دادم که با صدای شادی پس کله‌م کوبید و  گفت:

- خب عزیزم لطف کن برو پی کارت! آها رفتی لطف کن یک سر و دستی به این صورتت بکش شبیه جنگ زده‌ها شدی!

 

 

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹۵
سرم رو به معنی باشه تکون دادم و بی‌حوصله گفتم:
- کاری نداری؟!
با لبخندی کم رنگی ضربه‌ای به شونه‌م زد و گفت:
- نه مشتی فقط مواظب خودت باش که الان رفتی پنجاه‌ تا شوک صد ولتی بهت نزنن!
نیشخندی زدم و درحالی که از ماشین پیدا می‌شدم زمزمه کردم:
- دست کمم نگیر!
دست راستم رو توی جیبم فرو کردم و سوت زنان وارد تیمارستان شدم. تو کدوم دنیا ثبت شده و نوشته شده که باید یک آدم سالم با پای خودش بیاد اینجا؟! آروم مشتی به سرم کوبیدم و زیرلب غریدم:
- لطفاً خفه شو!
کاش می‌شد دستم رو توی کله‌م فرو ببرم و مغزم رو توی سطل آشغال بندازم. همین که اومدم از کنار کانکس کوچیک نگهبان عبور کنم، با تن صدایی بلند گفت:
- کجا آقا کجا؟!
سرم رو چرخوندم و با نگاهی که نافذ بهش خیره شدم که آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. دستی به شکم بزرگ و خپلش کشید و با اخم خودش رو از پنجره آویزون کرد. نگاهی به سرتاپام انداخت، فکر کرد متوجه حرفش نشدم که با لهجه‌ی غلیظ آمریکایی گفت:
- شما کی هستی؟!
مالشی به چشم‌هام دادم و به انگلیسی گفتم:
- اومدم ملاقات!
چراغ پایه بلند کنار در ورودی بود ک نور کمی رو به این سمت می‌فرستاد. نگهبان خپل همش سعی می‌کرد قیافه‌ی من رو، که توی تاریکی زیاد مشخص نبود رو ببینه. تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- الان که وقت ملاقات نیست آقا، برو فردا صبح ساعت ده اینجا باش!
نفس عمیقی کشیدم که حس کردم دلم آروم گرفت. سرم رو خاروندم که متوجه‌ی نبود کلاه روی سرم شدم. از کی انقدر حواس پرت شدم؟! با تأسف سری برای خودم تکون دادم و رو به نگهبان منتظر گفتم:
- باشه!
سرش رو تکون داد و وارد کانکسش شد. نیشخندی زدم و زمزمه کردم:
- این یعنی هنوز متوجه نبودم نشدن و از شوک صد ولتی هم خبری نیست!
قری به گردنم دادم و طوری وانمود کردم که انگار دارم میرم اما زیر کانکس نگهبان قایم شدم. نگهبان هم که انگار شک کرده بود، دوباره سرکی کشید و این دفعه با ندیدن من با خیال راحت داخل رفت و صدای تلویزونش رو زیاد کرد. با انگشت اشاره‌م آروم شقیقه‌م رو خاروندم و نگاهی به اطراف کردم. خودم رو توی تاریکی قایم کردم و از لابه لای درختا به سمت در سالن رفتم. راهرو نیمه تاریک بود و لامپ‌ها مدام چشمک می‌زدن و این دقیقا شبیه تیمارستان بود نه اونی که روز اول دیدم. کشی و قوسی بدنم دادم و به سمت آسانسور رفتم. عجیب بود این موقع که باید همه‌ی پرستار‌ها کشیک بدن، هیچکس نبود. شونه‌ای بالا انداختم و دکمه‌ی آسانسور رو، فشردم. چند لحظه‌ای ایستادم‌ تا آسانسور پایین اومد. درش رو باز کردم و دکمه‌ی طبقه‌ی هفت رو زدم. در که بسته شد سرم رو به سمت چپم چرخوندم و به خودم توی آینه خیره شدم. ریش‌هام بلند شده بود و آزارم می‌داد، زیر چشم‌هام کمی گود رفته بود و رنگ پوستم زرد شده بود. موهام‌ هم که تعریفی نداشت، بلند، کثیف و ژولیده. با غیض نگاهم رو به کفش‌های نایک پام دوختم که کلیه‌م خارید.

 

 

@ منیع

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹۶

کلافه پوفی کردم و کلیه‌م رو خاروندم که حس کردم چیزی زیر انگشتم تکون خورد. اخم محوی صورتم رو پوشوند سعی کردم اون چیز عجیب رو با انگشت‌هام بگیرم. لباسم رو پایین دادم و به بین انگشت‌هام نگاه کردم و با دیدن حشره‌ای عجیب و غریب با دست و پاهای دراز لبخند خبیثی زدم. آروم کمی انگشتم رو شل کردم قشنگ بازرسیش کردم که همون لحظه در آسانسور باز شد. پام رو بیرون گذاشتم و درحالی که توی راهرو قدم‌های آروم و بی‌صدا برمی‌داشتم، به سمت اتاقم رفتم. عجیب بود این موقع شب کسی اینجا کشیک نمی‌داد. لپ‌هام رو باد کردم و جلوی در اتاق ایستادم همین که خواستم دستگیره رو پایین بکشم، نگاهم به چراغ قرمز افتاد. نگاهم رو توی حدقه چرخوندم و بعد سرم رو توی در کوبیدم. حشره مدام  بین انگشت‌هام دست و پا میزد که باعث شده بود انگشتم کمی عرق کنه و نتونه درست تکون بخوره. حرصی با چشم‌های ریز شده نفسم رو بیرون دادم و خیره به انگشتم زمزمه کردم:

- شیطونه میگه بگیرم لهت کنم، اون مایه‌ی زرد و قرمز خوشرنگ از بدنت بزنه بیرون!

- شیطونه غلط کرد با تو آزادش کن!

با شنیدن صدای شخصی سه‌ متر از جا پریدم و به عقب نگاه کردم. مبهوت دوباره روی کلیه‌م که بد میخارید، رو خاروندم. حدس می‌زدم که بخاطر نیش حشره‌ی بین انگشتم بالا اومده و حسابی قرمزه. ترانه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت:

-  چیه چرا اینطوری نگاهم می‌کنی؟!

چطوری برگشته بود؟ سرتاپاش رو برانداز کردم،  نمی‌تونستم حس خبیث عجیبی که به دلم سرازیر شده بود رو انکار کنم. لبخند پت و پهنی زدم که با یادآوری چیزی اخم جاش رو پر کرد. قدمی جلو گذاشتم و روبه روش ایستاد و با مکث گفتم:

- مگه تو وسایلتو جمع نکردی بری ایران؟!

ترانه با حرص دهنش رو کج کرد و گفت:

- نخیر، ماهک خانم خودش رفت منم نبرد. من یک لحظه گلاب تو روت رفتم دست به آب همون لحظه پرواز ایران نشست و من بی‌خبر بودم. وقتی برگشتم دیدم ای داد جا تره و بچه نیست!

همه‌ی این‌ها رو با حرص می‌گفت. تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- آهان که اینطور!

مثل بچه‌ها روش رو، برگردوند و گفت:

- آره همینطور!

اشاره‌ای به در کردم و نالیدم:

- میشه در رو باز کنی؟ خسته‌‌م خیلی خوابم میاد!

چشم‌هاش رو ریز کرد و درحالی که دستش رو، توی جیب روپوشش فرو می‌برد گفت:

- چرا این ساعت بیرون از اتاقی؟! این لباسا چیه تنت کجا بودی؟!

نگاهم رو ازش گرفتم و درحالی که با لذت یکی از پاهای حشره‌ی بین انگشتم رو می‌کندم، گفتم:

- بریم تو میگم واست!

ترانه با غیض روش رو ازم گرفت و گفت:

- اه اه چندش!

نیشخندی زدم و چیزی نگفتم.

 

 

 

@ منیع

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۹۷

وارد  اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم. ترانه دست به سینه وسطاتاق ایستاد و با ابرویی بالا رفته گفت:

- خب می‌شنوم!

نفسم رو آهسته بیرون فرستادم و  به طرف تخت قدم برداشتم. روی تخت نشستم و انگشتم رو، روی تخت مالیدم که حشره کامل له شد. نیشخندی زدم و گفتم:

- ظهر واسه ناهار رفتیم سالن غذا خوری ...

چکیده‌ای از اتفاق‌هایی که افتاد بود رو با سانسور واسش تعریف کردم که اخم محوی صورتش رو پوشوند. مکثی کرد و گفت:

- اما من به کسی نگفتم مراقب تو باشه!

متعجب بهش خیره شدم و گفتم:

- پس ...

وسط حرفم پرید و گفت:

- فهمیدم،  مثل همیشه یک نقشه کشیدن از اسم من سوء استفاده کردن!

خیره نگاهش کردم و گفتم:

- چه نقشه‌ای؟!

شونه‌ش رو بالا انداخت و با لبخندی دندون نما گفت:

- اگه حوصله داشتم سر وقت واست تعریف می‌کنم!

سرم رو تکون دادم، مکثی کردم و گفتم:

- میشه واسم لباس بیاری من با اینا راحت نیستم!

نگاهی به سرتاپام انداخت و با " باشه‌ی " آرومی از اتاق خارج شد. آهی کشیدم و به دیوار‌های سفید اتاق خیره شدم.  از این روز‌های تکراری خسته شدم، همش یک‌رنگ و بی‌معنی! انکار نمی‌کنم اما اون دزدی‌هایی که می‌کردم، از هیچی بهتر بود که الان اینجا بیکار بشینم به این  اتاق که بیشتر شبیه اتاق شکنجه‌ی سفیده خیره شم، تا اعصاب و روان نداشته‌م رو از دست بدم. نمی‌دونم چقدر توی فکر بودم که با تکون خوردن چیزی جلو‌ی چشم‌هام از فکر بیرون اومدم. نگاهی به لباس و بعد به دست ترانه انداختم که اشاره‌ای کرد و گفت:

- پاشو بپوش!

تشکری کردم و از جا بلند شدم. لباس رو از دستش گرفتم و روی تخت گذاشتم. دست بردم لبه‌های تیشرتم رو بالا آوردم که دیدم ترانه سرش رو انداخته پایین و به زمین خیره‌ست. تیشرتم رو درآوردم و روی تخت انداختم. لباس آبی رو از روی تخت برداشتم و درحالی که تنم می‌کردم، گفتم:

- ناراحتی؛ چته؟!

سرش رو بلند کرد، نگاهی بهم انداخت. لبخند غمگین بهم زد و گفت:

- نیستم!

دست بردم دکمه‌ی شلوار جینم رو باز کردم که دوباره سرش رو پایین انداخت. شلوار رو از پام درآوردم و گفتم:

- من جنس  این لبخندها رو میشناسم، اگه دوست داری بگو چی باعث شده ناراحت بشی!

 

 

 

@ منیع

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...