رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اتاق ۷۲۱| 𝑇𝑎𝑟𝑎𝑛𝑒ℎ. 𝐽 کاربر انجمن 98ai


Taraneh.j
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟  

20 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان رو چطور ارزیابی می‌کنین؟



ارسال های توصیه شده

#پارت۹۸

آهی کشید و آروم گفت:

- فقط دلم برای پدر و مادرم تنگ شده!

با اومدن اسم پدر و مادر ناخودآگاه اخم‌هام توی هم رفت. شلوار جینم رو برداشتم و درحالی که تاش میزدم با همون اخم گفتم:

- چرا؟ مگه اینجا نیستن؟!

سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:

- نه ایرانن!

تیشرت رو برداشتم و بعد از تا زدنش رو شلوار گذاشتم. مکثی کردم و روی تخت نشستم. دست‌هام رو بهم چفت کردم و به کفش‌هام خیره شدم که صداش بلند شد:

- زندگیم بی‌روح شده، از بس که هر روز پا میشم میبینم اینجام و حتی یک روز هم نمی‌تونم برم خونه‌م استراحت کنم. همش کار‌های تکراری، آدم‌های تکراری، دیگه صبرم داره لبریز میشه.

زبونم رو، روی لب‌های خشک شده‌م کشیدم و آروم گفتم:

- انتظار دیگه‌ای هم نباید از این تیمارستان داشت!

نیشخندی زد و گفت:

- چرا میشه داشت، اما در صورتی که مسئول‌های اینجا به فکر باشن!

تای ابروم رو به عادت همیشگیم بالا انداختم و گفتم:

- مگه نیستن؟! این همه امکانات، فضای سبز، اتا‌ق‌های تمیز،  سرویس دهی منظم دیگه چی می‌خوای؟! هنوز تیمارستان‌های ایران رو ندیدی به اینجا ایراد میگیری. باید پاشی این رو تیمارستان ببوسی بزاری رو سرت از بس که خوبه!

گوشه‌ی لبش کش اومد. نگاهی بهم انداخت و دستش رو توی جیب روپوشش فرو برد. مکثی کرد و گفت:

- مگه اونجا بستری بودی؟!

نچی کردم و سرم رو بالا انداختم که کنجکاو خودش رو جلو کشید و گفت:

- پس چی؟!

خودم رو کج کردم و پای راستم رو، روی تخت گذاشتم. مالشی به چشم‌هام دادم و گفتم:

- سر یکی از دزدی‌هام یک‌سری اطلاعات باید از یک نفر می‌گرفتم، وقتی گشتم دیدم اون شخص چند سالی هست که توی تیمارستان آفتاب بستریه!

پوزخندی زدم و زیر لب‌ اسمش رو تکرار کردم:

- آفتاب، انگار دیگه اسمی نبوده واسش بزارن!

مکثی کوتاهی کردم و ادامه دادم:

- حدود سه سال پیش، اولین باری که رفتم اونجا فقط یک مشت خل و چل رو به روم بودن، خل و چل که میگم بیمار روانی حساب نمی‌شدن، بعضی‌هاشون شاید نوزده یا بیست سال بیشتر نداشت. می‌دونی که ایران تابع قوانین کشورمونه مثل اینجا نیست که  بیمار‌های زن و مرد رو یک‌جا بستری کنن.

سرش رو آهسته به معنای فهمیدن تکون داد و گفت:

- خب، اونجا چه اتفاقی افتاد؟!

درحالی که از یادآوری اون روز اخمی صورتم رو پوشنده بود، شقیقه‌م رو خاروندم و گفتم:

- از در یک اتاق رد شدم ...

***

فلش بک (1398/5/20 _ تیمارستان آفتاب _ ساعت 03:46 دقیقه‌ی بامداد):

حرصی نفسم رو به بیرون هدایت کردم و زیر لب شروع به غر زدن کردم:

- ای خدا لعنتت کنه امید، احمق کله پوک، فقط بلده بخوره و بخوابه نمی‌تونه یکم واسه من تحقیق کنه اطلاعات جمع کنه، تا من پا نشم بیام اینجا، تف تو روت بیاد گنده بک ...

 

 

 

@ منیع

ویرایش شده توسط Taraneh.j

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 102
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

#پارت۹۹

عرقی که داشت از کنار شقیقه‌م روی گونه‌م راه می‌گرفت رو، با انگشت پاک کردم. چنگی به موهای خیسم زدم و جلوتر رفتم که با دیدن دو پرستار زن، سریع کنار دیوار قایم شدم. چند لحظه‌ای ایستادم و بعد خیلی آروم سرک کشیدم. با ندیدنشون نفسم رو آهسته بیرون فرستادم که ناگهان  بغل گوشم صدای جیغ شخصی باعث شد توی جام بپرم. قلبم محکم توی سینه‌م می‌تپید و عرق سردی که منشأش استرسی بود که نکنه کسی من رو اینجا ببینه، از تیره‌ی کمرم سر خورد. نگاهی به جایی که ایستاد بودم کردم که با دیدن زنی کوتاه قد با موهای پریشون زرد و روسری که دور گردنش افتاد بود، با دندون‌های کثیف و قیافه‌ای زشت که با لباس صورتی کمرنگی روبه روم ایستاده بود و به خیال خودش لبخند ملیح می‌زد، با وحشت عقب پریدم و داد زدم:

- یا علی!

زن جیغی از خوشحالی کشید و بالا پرید. یک قدم به عقب برداشتم و با لکنت گفتم:

- ن ...نیا جلو، برو عقب!

دوباره یک قدم جلو اومد. وای وای الان نگهبان‌ها می‌فهمن یکی اومده اینجا و نقشه‌م لو میره، خدایا کمک برسون.  نگاهی به اطرافم انداختم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که ... " فرار "

دادی زدم و از زیر دست زن که داشت با ناخن‌های تیزش به سمتم می‌اومد در رفتم. زن تا به خودش اومد و فهمید جریان از چه قراره جیغ فرا بنفشی کشید و مثل پنگوئن‌های هاوایی به دنبالم دوید. چرخیدم و درحالی که به عقب نگاه می‌کردم، بلند فریاد زدم:

- الهم صل الا محمد و آل محمد، خدایا رحم کن مح رو از دست این اجنه‌ها نجات بده!

مصادف با این حرفم دختر‌ها و زن‌های جوون و میانسال بود که توی راهرو اومده بودن و دنبالم می‌دویدن. همون زنی کوتاه قدی که دیدم، با انگشت من رو به بقیه نشون دادی و با صدای خش‌دار جیغ زد:

- بر و بچ بگیرینش تا در نرفته!

خدایا این راهرو چرا انقدر طولانی شده؟! کجا برم چیکار کنم وای! اومدم توی راهروی دیگه‌ای بپیچم که با یک دختر قد بلند برخورد کردم، مثل اینکه اون هم بیمار بود، چون لباسش هم‌رنگ لباس بقیه بود. دختر روی زمین افتاد که بعد از لحظاتی که متوجه‌ی موقعیت شد، شروع به کندن موهاش و جیغ زدن کرد. یا علی اینجا دیگه همه واقعا روانی بودن، از درجه‌ی بیمار بی خطر هم گذشتن. بوی بد تیمارستان، عرقی که کرده بودم و دویی که می‌کردم، باعث شده بود به معدم فشار بیاد و حالت تهوع داشته باشم. دختر از جاش بلند شد و جلوتر از بقیه به دنیالم دوید و درحالی که دو دسته از موهای کنده‌ شده‌ش رو، توی دست‌هاش می‌فشرد، جیغ زد:

- دزد، بگیرینش!

انتهای راهرو، پنجره‌ی بزرگی قرار داشت و تنها راه ممکن برای خلاصی بود. نفس- نفس زنان به عقب نگاه کردم که همه‌ی جمعیت زن‌ها و دختر‌های تیمارستان دنبالم بودن. مکثی کردم و طی یک‌ تصمیمی ناگهانی از پنجره‌ پایین پریدم که وسط زمین و آسمون و معلق توی هوا با دیدن ارتفاع روحم از تنم خارج شد. تا به خودم بیام و بفهمم جریان از چه قراره محکم با آسفالت سفت برخورد کردم و دیگه چیزی نفهمیدم ...

 

 

 

@ منیع

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت۱۰۰

زمان حال:

با صدای خنده‌ی ریز ترانه از هپروت بیرون اومدم. نگاهم رو بهش دوختم که صداش رو صاف کرد و گفت:

- بعدش چی شد؟!

متفکر سر تکون دادم و گفتم:

- بعد چی؟!

تکیه‌ش رو به میله‌ی پایین تخت داد و گفت:

- بعد از اینکه از پنجره پایین پریدی و بیهوش شدی!

دستم رو، توی ریشم فرو بردم و محکم خاروندم. مکثی کردم و گفتم:

- هیچی مثل همیشه قهرمان قصه سر رسید و نجاتم داد.

تک خنده‌ای کرد و گفت:

- امید؟!

سرم رو تکون دادم و " هومی " گفتم.  دستش رو بالا آورد و توی موهاش فرو برد.  توی سکوت به حرکات دستش خیره بودم که پرسید:

- تو خسته نشدی؟!

کفش‌هام رو دراوردم و کمی عقب رفتم، مکثی کردم و روی تخت لش کردم. پام رو دراز کردم و گفتم:

- از چی؟!

نفسش رو بی‌حوصله به بیرون فرستاد و گفت:

- از این همه بی‌کاری!

سرم بالا انداختم، پلکی آرومی زدم و گفتم:

- گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست!

تای ابروش رو بالا انداخت و با لحنی که سعی داشت مسخره‌م کنه، گفت:

- آقا دزده رو چه به شعرسرایی!

ابروهام رو بالا دادم و گفتم:

- مگه آقا دزده آدم نیست؟!

لبخندی زد و گفت:

- غم پروریم حوصلۀ شرح قصه نیست!

توی جام جابه جا شدم و با نیشخند گفتم:

-  نترس، برمی‌گرده اون موقع باید قصه رو با جزئیات شرح بدی!

نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. مالشی به چشم‌هاش داد و گفت:

- چیزی نیاز نداری؟!

خودم رو پایین کشیدم و خیره به سقف گفتم:

- چرا، خیلی چیزا نیاز دارم!

دست‌هاش رو چفت سینه‌ش زد و گفت:

- هرچی می‌خوای بگو که برم بیارم واست، الان شیفتم شروع میشه!

اخمی محوی کردم و گفتم:

- حوله، کف ریش، تیغ، آیینه، یک جفت دمپایی و حموم!

تک خنده‌ای کرد و درحالی که به سمت در می‌رفت گفت:

- از جنگل فرار کرده‌ی کی بودی تو؟!

                         img_20220717_082307_265_njdg.jpg

                                                              " میم.ز "

                              در راه روی تیمارستان فریاد می‌کشید:

                                           برگرد، من خوب میشم . . . !

                                                         رمان-اتاق-۷۲۱

 

درحال تایپ‌ها:

داستان از این دیوار خون می‌چکد * رمان سمفونی قدرت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...