رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پروانه‌زا | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

《به نام او که قلبش را آفرید》

نام رمان: پروانه‌زا
به قلم: عطیه حسینی(otayehs)
ژانرها: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

خلاصه:
همه نسخه‌ای از خود گذشتگی در جان دارند؛ برخی نسخه‌‌شان را می‌‌خوانند و فدا می‌شوند و برخی دیگر، بسته نگاهش می‌دارند تا زمانی معین فرا برسد!  اینجا، یکی جان بر میز معامله می‌نَهَد تا پروانه‌های ابریشمی و ظریفش را آرامش دهد و دیگری سال‌ها خفگی در کُنج حبسی ناخواسته را به جان می‌خَرَد تا گُل‌اش، رنج محبوس شدن را بر دوش نکشد. برخی هم با خوانش نسخه‌ی اختصاصی‌شان، احساسشان را فدا می‌کنند. همه از خود گذشته‌اند و نکته‌ی ملموس اینجا است که همین جان بر کفی، کمی خشونت، کمی ناآرامی و کمی خشم‌های در بطن مانده را بر  دایره‌ی حیات پیاده می‌کند. همه از باب فداکاری‌هایشان، اندکی بغض‌دار اند؛ قطره‌ای بیم دارند!

مقدمه: 
 دارا بودن و حفظ خانواده سخت است؛ در حقیقت داشتنش بی‌نهایت دلنشین است اما گاهاً مشقت‌هایش در جهت خنثی‌سازی لحظه‌های طلایی آن عمل می‌کنند.《گاهاً》کدام بازه را در بر می‌گیرد؟ زمان‌هایی که فردی در رأس یک بنیان جاگیر می‌‌شود. در این اوقات، اصلِ دغدغه‌ها و فکرها را همان فرد حمل می‌کند؛ اگرچه سایرین نیز ادعای یاری‌رسانی داشته باشند. رئوس اگر نباشند، همه‌ی کار لنگ می‌ماند؛ نه یک جایش! رئوس که نباشند نه چند ضلعی داریم و نه حتی ضلع!

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

| پارت اول |

دست‌هایم را در جیب بارانی مشکی رنگ و بلندم فرو بردم و به سمت جلو قدم برداشتم. پیاده‌رو از همیشه پر سر و صداتر بود و در هر سمتش عده‌ای راه می‌رفتند و با صدای بلند حرف می‌زدند. همان‌طور که محض تفریح به هر‌جمعیت کوچکی نگاه می‌انداختم، چشمم به اعلامیه‌ای چسبیده شده بر دیوار افتاد. عده‌ای دختر و پسر جوان اطرافش جمع شده بودند و با اشاره‌ به آن چند لحظه یک بار با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند.

با بادِ سردی که لحظه‌ای سریع گذر کرد و کلاه بارانی‌ام را از سرم انداخت، در جایم ایستادم. همان‌طور که نگاهم به امتداد دیوار زرد رنگِ سمت چپم و آن تجمع بود، شالِ مشکی رنگم را روی سرم مرتب کردم و سپس کلاه بارانی‌ام را به جایش بازگرداندم. گذاشتنش از سرما نبود؛ نورِ کلافه‌کننده‌ی آفتاب در آن عصرِ پاییزی، علت بر سر کشیدنش بود.

دوباره شروع به حرکت کردم اما این‌بار قدم‌هایم را آرام‌تر و مکث‌دارتر برداشتم تا حین عبور از کنار آن تجمع، اعلامیه‌ی کاغذی روی دیوار را بخوانم. با رسیدنم به آنجا از روی ناچاری ایستادم و عینک آفتابی‌ام را از روی چشمانم برداشتم و به روی سرم گذاشتم. به یاد آورده بودم چشم‌های ضعیف شده‌ام بدون عینکی که نیاورده بودمش، چیزی را در آن فاصله نمی‌دید.

به کنار دستم نگاهی انداختم؛ دختری جوان با سن و سالی حدوداً هجده- نوزده ساله، با هیجان با دختری دیگر در کنار دستش صحبت می‌کرد. لباس‌های زرد رنگ و استایل هنری‌اش، لبخندی نیم‌بند و ناخودآگاه بر لب‌هایم نشانده بود. لبخندم را خوردم و با زدن چند ضربه‌ی آرام بر شانه‌ی ظریف دختر، منتظر ماندم بازگردد.   

او که مشغول صحبت بود، با ضربه‌ام سکوت کرد و هم خودش و هم دوستش سر چرخاندند و به من چشم دوختند. با طرحی کمرنگ از لبخند و با لحنی که همیشه ته‌مایه‌اش جدیت داشت، خیره در چشمانِ درشت دختر گفتم:

- ببخشید، من عینکم همراهم نیست؛ روی اون برگه چی نوشته؟

دختر ابرو بالا انداخت و با تک خنده‌ای ناگهانی و متعجب‌کننده، به برگه‌ای که چهار گوشه‌اش با چسب به دیوار متصل شده بود، نگاهی انداخت؛ سپس درحالی که تمسخر در لحنش آشکار بود به من نگریست و با نگاهی که رنگی از خنده در بطن داشت، با دست اشاره‌ای کوتاه به دیوار و اعلامیه کرد و گفت:

- نوشته یک عدد قلب با گروه خونی اُ منفی به قیمت یک میلیارد تومان به فروش می‌رسد.

ابروهایم با شنیدن آن جمله‌ی طولانی بالا پریدند اما برخلاف آن‌ها لبخند بر لب‌هایم ننشست. اینکه یک نفر می‌خواهد یک قلب بفروشد غیرطبیعی‌ترین چیزی بود که در آن لحظات به گوش شنیده بودم؛ از آن جهت که قلب‌های بیماران مرگ‌مغزی به صورت رایگان در اختیار سازمان اهدای عضو قرار می‌گرفت تا براساس نوبت‌ها و اولویت‌هایشان، آن‌ها را به متقاضیان بدهند.

بنابراین این اعلامیه یا زیرِ دست فردی شوخ و خوش‌گذران نوشته شده بود و یا حقیقتا کسی می‌خواست قلبش را به همراه زندگی‌‌اش به دیگری بفروشد. هر چقدر هم می‌خواستم مورد دوم را منطقی بدانم و چند درصد احتمال به آن اختصاص بدهم، نمی‌توانستم.

نفسم را عمیق و نامحسوس بیرون دادم و سپس بدون تشکر از آن دو که رویشان را دوباره به سمت دیوار برگردانده بودند، راه کج کردم تا مسیرم را ادامه بدهم. چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با شنیدن صدای بلند و خندان پسری دوباره در جایم ایستادم.

- یارو قطع کرد! یکی نیست بگه جوک چسبوندی به دیوار بیا با هم بهش بخندیم؛ چرا فحش میدی قطع می‌کنی؟!

ابروهایم به ناگاه به هم نزدیک شدند. اینکه صاحب شماره‌ی رو اعلامیه فحش بدهد و قطع کند، سبب می‌شد بتوانم یک یا دو درصد احتمال بدهم که واقعا می‌خواهد قلبش را پیشکش کند.

آرام رو برگردانم و با چند قدمِ کوتاه دوباره به نزدیک آن چندین دختر و پسرِ بازگشتم. نگاهی به پسرِ لاغر اندام و بلند گوینده‌ی آن جمله  که هنوز با دو دوستش می‌خندید و سخن می‌گفت انداختم و دوباره در نزدیکی همان دخترِ زردپوش، ایستادم. دستم را به همراه گوشی‌ام از جیب بارانی‌ام خارج کردم و سپس درحالی که پشت سر دختر جای داشتم، آرام گفتم:

- ببخشد!

دختر بارِ دیگر به همراه دوستش به سمتم بازگشتند و منتظر مانند حرفم را بزنم. کلافگی‌ای که از چهره‌شان می‌خواندم نشان می‌داد خیلی از این سوال پرسیدن‌ها و کمک خواستن‌ها رضایت ندارند. محترمانه اما جدی باز با چشم‌هایم به اعلامیه اشاره کردم و گفتم:

- میشه لطفا شماره‌‌ رو برای من بخونید؟

حس می‌کردم به مانند پیرزن‌هایی می‌مانم که با صدایی تکیده و قدی خمیده، از بی‌سوادی، برگه‌ی‌ آدرس خانه‌شان را به دیگران می‌دهند تا بدانند کجا‌ باید بروند. دختر پوفی کرد و با بالا گرفتن گوشی‌اش، به آن نگریست و شماره‌ای را تند برایم خواند. شماره را در لیست تماس گوشی تایپ کردم و برای سیو کردنش، با مکثی متفکرانه نوشتم:

《قلب‌فروش》

گوشی را به جیب بارانی‌ام بازگردانم  و بار دیگر قصد دور شدن از آن محل را کردم که دیدم چند نفری به طور همزمان با خنده گوشی‌هایشان را نزدیک گوش‌هایشان گذاشتند و با فردی که قطعا همان قلب‌فروشِ صاحبِ اعلامیه بود، تماس می‌گیرند.

حس می‌کردم آن میزان از فقدانِ شعور را نمی‌توانم باور کنم. اگه اصلا شماره‌‌ای غیرحقیقی بر روی اعلامیه بود چه؟ این احتمال هم بعید نبود؛ اینکه فردی برای شوخی آن اعلامیه را نوشته باشد و سپس شماره‌ای که خود نمی‌داند متعلق به کیست را در آن قرار داده باشد.

در حرکتی ناخودآگاه به سمت جلو قدم برداشتم و با عبور از کنار آن دو دختر و چند نفر دیگر، درست مقابل دیوار ایستادم. کمی روی پنجه‌‌ی بوت‌هایم بلند شدم تا دستم به آن بالا برسد و سپس در حرکتی سریع، برگه را از روی دیوار جدا کردم.   گوشه‌های برگه در زیر چسبِ روی دیوار مانده بود و برگه‌ی در دستم دیگر شکلی هندسی و منظم نداشت.

صدای اعتراض‌ها و غرغرهایی را از پشت سرم می‌شنیدم ولی بی‌توجه، برگه را در مشتم مچاله کردم و از فاصله‌ی خیلی نزدیک به دیوار، پیاده‌رو را ادامه دادم. حوصله‌ی توضیح دادن و ابراز احساساتم نسبت به ماجرا را نداشتم؛ مخصوصا آنکه آن چند جوان هر چه گفته می‌شد، باز اخم می‌کردند و موضع می‌گرفتند.

دست‌هایم را به همراه یک برگه در یکی‌شان، دوباره به جیب‌هایِ پهن و جادارِ بارانی‌ام بازگرداندم و بی‌توجه به فحش و ناسزاهایی که بلند و آرام نثارم می‌کردند، باقی مسیر را پیش گرفتم.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت دوم |

به جلوی درب خانه رسیدم. پیاده‌روی به هر میزانی، چه به تنهایی و چه با با همراه، برایم لذت‌بخش بود. همان‌طور که نگاهم میانِ دو باغچه‌ی کوچکِ دو طرف درب اصلی آپارتمان در رفت و آمد بود، کلیدم را از جیبم خارج کردم. خواستم کلید را به قفل طلایی رنگ در نزدیک کنم و در را باز کنم که آمدن صدایی از پشت سرم، مانعم شد. 

- خانم بهشتی؟

به آرامی دستم را با عقبگردی به جیبم بازگردانم و به سمت صدا چرخیدم. مردی قد بلند با ظاهری آرام، دست در جیب ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. پیراهن سفید رنگ او با آستین‌های تا خورده و یقه‌ای که چند دکمه‌اش باز بود، تیپ و استایل او را زیبا جلوه می‌داد. با اندکی مکث به چشمان کشیده و قهوه‌ای رنگ مرد نگریستم و جدی اما محترمانه گفتم:

- شما؟

مرد نفس عمیقی کشید و نگاهی ریز به دو سمتِ کوچه انداخت. این حرکتش کمی ترس‌آور بود؛ چون خفت‌گیرها هم پیش از جیب‌بُری اطراف را می‌پاییدند‌. ولی آن ظاهر و آن ساعتِ گران‌قیمت که بر مچ دست چپ مرد بسته شده بود نشان می‌داد آن حرکت تنها از روی عادت است. مرد که بوی عطر تلخ و سردش در آن فاصله در زیر بینی‌ام می‌پیچید، یک قدم به جلو برداشت و با نگاه به من، آرام گفت:

- آیتِ گرامی! 

کاش می‌فهمید اسم و فامیلش به تنهایی به درد من نمی‌خورد و باید اهراز هویت کند‌. دستم را از جیب بارانی‌ام بیرون آوردم و به دلیل باد سردی که ناگهان آمده بود، دو سمت آن را به هم نزدیک‌تر کردم. بینی‌ام را بالا کشیدم و با دست به سینه شدن، دوباره خیره به چشمانِ آرام و نافذش گفتم:

- امرتون؟

مرد نیز خیره مرا می‌نگریست. مکث کرده بود و گویا می‌خواست سخنش را مزه- مزه کند و بعد بیان نماید. به نظرم به چهره‌اش می‌خورد حداقل سی و شش سال را داشته باشد. خط اخم میان ابروهایش این را در ذهنم تداعی کرده بود. 

- اومدم دنبال بچه‌ام!

جمله‌ای که گفت آنقدر بریم سنگین بود که حس کردم لحظه‌ای سرم گیج رفت و صدای سوتی در گوش‌هایم پیچید. تمام تلاشم را می‌کردم که از ظاهرم چیزی دیده نشود اما چند باری که پشتِ سرِ هم پلک زدم، احوالم را برای آن مرد وصف کرد. تلاش کردم به مانند همیشه محکم و جدی باشم و لرزشی در صدایم دیده نشود.

- بچه‌تون؟

مرد یک دستش را به یک لاله‌ی گوشش نزدیک کرد و کمی آن را فشرد. در همان حالت، با همان نگاه جدی، نافذ و آرام که چیزی از آن خوانده نمی‌شد، در پاسخ به سوال تک کلمه‌ای‌ام گفت:

- بله؛ پسرم!

نمی‌دانستم باید چه کار کنم. گُنگ، رَدِ چشمانم میان چشمان مرد، زمین و هوا در تبادل بود و در انتظار بودم مغزم دستوری بدهد تا به آن عمل کنم و آن‌گونه در سکوت و ساکن نمانم. بلند شدن صدای زنگِ گوشی‌ام، سبب شد با کشیدن نفسی عمیق و با اضطرابی نامحسوس، نیم‌چرخی بزنم و آن را از جیبم خارج کنم. به نامِ تماس‌گیرنده نگاه انداختم؛ ایمان بود!

تلاش کردم حس بدی که در قلبم مدام جسم و روحم را می‌لرزاند را نادیده بگیرم و گوشی را پاسخ دهم. با کشیدن گزینه سبز به طرفی و قرار دادن گوشی در کنار گوشم، به جای صدای ایمان، صدای ماهور در گوشم اکو شد و درد و گنگی قلبم را افزایش داد. 

- مامان ما داریم میایم خونه!

ناخودآگاه کمی چرخیدم و زیرچشمی به عکس‌العمل مرد نگریستم. برخلاف تصورم که فکر می‌کردم گوش ایستاده است، چند قدمی از من فاصله گرفته بود و دست در جیب به کوچه و ساختمان‌هایش می‌نگریست. نفسم را کلافه بیرون دادم و با لحنی که جدیت نداشت، آرام گفتم:

- سلام ماهِ من؛ باشه من منتظرم. 

مکثی کردم و با قرار دادن دست آزادم بر پیشانی داغ شده از التهاب درونم، پیش از سخن گفتنش دوباره گفتم:

- میشه گوشی رو بدی به دایی ایمان؟ 

ماهور بی‌حرف و مطیع باشه‌ای آرام گفت و چند لحظه‌ی بعد صدای ایمان به گوشم رسید.

- جانم نیکی؟

نمی‌توانستم در آن لحظه توضیح بدهم که چه کسی در جلوی خانه با من ابراز آشنایی کرده است؛ نه وقتش بود و نه حوصله‌اش! تنها کمی صدایم را صاف کردم و درحالی که دست آزادم را مدام مشت می‌کردم، گفتم:

- ایمان فعلا نیاید اینجا!

او که از آن جمله و قاطعیت من دَرَش متعجب شده بود، با صدایی که کمی ‌نگرانی در آن قابل دریافت بود، پاسخ داد:

- چرا؟ چی شده؟

سرم را آرام چرخاندم و مرد را بار دیگر در همان حالت قبل دیدم. لب‌هایم را تر‌ کردم و با دنبال کردن مسیرِ نگاهِ مرد، گفتم:

- بعد توضیح میدم.

با خداحافظی‌ای کوتاه تماس را پایان دادم و به مرد که به نظر می‌رسید منتظر اتمام تماس من بود نزدیک شدم. درحالی که گوشی را با دو دستم گرفته بود و انگشتانم را به آن می‌فشردم، اخمی‌ کمرنگ بر پیشانی ‌نشاندم و آرام و جدی گفتم:

- مدرکی دارید؟

با نیم‌جمله‌ی من، او که در نزدیکی جدول  جلوی ساختمان خانه‌‌ی من، به آن طرف می‌نگریست، به سمتم چرخید. بلافاصله آرام سرش را بالا و پایین کرد و گفت:

- آزمایش!

سرم را به زیر انداختم و به کاشی‌های چند ضلعی پیاده‌رو نگریستم. به نظر نمی‌آمد آن اتفاق حقیقت نباشد و این بیش از اندازه قلبم را می‌ترساند؛ با اینکه مدام سعی می‌کردم خودم را عادی جلوه بدهم. حس می‌کردم نیاز دارم کمی فکر کنم؛ حس می‌کردم آن لحظه و آن زمان، توانِ تصمیم‌گیری و گفتمان با مرد مقابلم را ندارم. سرم را آرام بلند کردم و با دیدن نگاه منتظر مرد گفتم:

- میشه بعدا حرف بزنیم؟

مرد دوباره مانند قبل دو طرف کوچه را نگاهی انداخت و سپس آرام و شمرده ‌گفت:

- می‌خوام ببینمش!

سرم‌ را به طرفین تکان دادم و قاطع زمزمه کردم:

- نمیشه!

به زمین می‌نگریستم و بنابراین مرد را نمی‌دیدم؛ تنها عطر تلخ زیر بینی‌ام تاب می‌خورد و صدایش در گوش‌هایم اکو می‌شد.

- باید ببینمش!

آن لحن قاطع را در آن مکالمه برای اولین بار شنیده بودم. دوباره سرم را بلند کردم و به نگاه مرد چشم دوختم. آن نگاه به من می‌گفت چیزی دست تو نیست! نه تنها نگاهش آن جمله را بیان می‌کرد، بلکه خودش هم کمی سرِ جایش جابه‌جا شد و با کشیدن دستی به ته‌ریش مشکی رنگ روی صورتش، گفت:

- در هر صورت دیر یا زود دادگاه تشکیل میشه و بچه رو به من میدن! اگر با من راه بیاید بعد از گرفتن حضانتش منم با شما راه میام!

بغضی عجیب در گلویم نشسته بود اما سرسختی مانع می‌شد که آن بغض را چشمانم نشانگر شود. در حقیقت حرف نمی‌زدم و لب‌هایم را به هم می‌فشردم‌ تا آن بغض ناخواسته‌ام سر باز نکند. می‌خواست حضانتِ فرزندم را از من بگیرد؛ حضانت کودکی که مادرش بودم و پنج سال در همه حال کنارش ماندم تا بزرگ شود، بزرگ فکر کند و رویاپرداز باشد. نمی‌توانستم اجازه بدهم آن بچه به راحتی از دستم برود. بالاخره پس از مکثی‌ طولانی که در نتیجه‌ی فکر کردنم پدید آمده بود، جدی و کلافه گفتم:

- متاسفم، نمی‌تونم اجازه بدم ببینیدش. تا موقع تشکیل دادگاه منتظر بمونید!

سپس بدون آنکه منتظر بمانم مرد حرفی بزند، به سمت دربِ بزرگ و فلزی ساختمان رفتم. با خارج کردن کلید از جیب بارانی‌ام، تلاش کردم آن را در قفل در فرو کنم اما لرزش محسوس دستم مانع می‌شد. لعنتی‌ای زیر لب گفتم و سپس کلافه، به سرعت ‌کلید را در قفل فرو کردم و آن را چرخاندم. نمی‌خواستم ضعیف به نظر بیایم چون بیش از سی سال بدون ضعف روی پاهایم ایستاده بودم بدون آنکه کم بیاورم. وارد لابی شدم و در را پشت سرم بستم و عصبی از تابش نور تیز و زرد لوسترها، به سمت آسانسورهای گوشه‌ی سالن قدم برداشتم.

***
@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...