رفتن به مطلب

رمان پروانه‌زا | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

《به نام او که قلبش را آفرید》

نام رمان: پروانه‌زا
به قلم: عطیه حسینی(otayehs)
ژانرها: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی

خلاصه:
همه نسخه‌ای از خود گذشتگی در جان دارند؛ برخی نسخه‌‌شان را می‌‌خوانند و فدا می‌شوند و برخی دیگر، بسته نگاهش می‌دارند تا زمانی معین فرا برسد!  اینجا، یکی جان بر میز معامله می‌نَهَد تا پروانه‌های ابریشمی و ظریفش را آرامش دهد و دیگری سال‌ها خفگی در کُنج حبسی ناخواسته را به جان می‌خَرَد تا گُل‌اش، رنج محبوس شدن را بر دوش نکشد. برخی هم با خوانش نسخه‌ی اختصاصی‌شان، احساسشان را فدا می‌کنند. همه از خود گذشته‌اند و نکته‌ی ملموس اینجا است که همین جان بر کفی، کمی خشونت، کمی ناآرامی و کمی خشم‌های در بطن مانده را بر  دایره‌ی حیات پیاده می‌کند. همه از باب فداکاری‌هایشان، اندکی بغض‌دار اند؛ قطره‌ای بیم دارند!

مقدمه: 
 دارا بودن و حفظ خانواده سخت است؛ در حقیقت داشتنش بی‌نهایت دلنشین است اما گاهاً مشقت‌هایش در جهت خنثی‌سازی لحظه‌های طلایی آن عمل می‌کنند.《گاهاً》کدام بازه را در بر می‌گیرد؟ زمان‌هایی که فردی در رأس یک بنیان جاگیر می‌‌شود. در این اوقات، اصلِ دغدغه‌ها و فکرها را همان فرد حمل می‌کند؛ اگرچه سایرین نیز ادعای یاری‌رسانی داشته باشند. رئوس اگر نباشند، همه‌ی کار لنگ می‌ماند؛ نه یک جایش! رئوس که نباشند نه چند ضلعی داریم و نه حتی ضلع!

ناظر: @melika_sh

  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • کاربر منتخب

| پارت اول |

دست‌هایم را در جیب بارانی مشکی رنگ و بلندم فرو بردم و به سمت جلو قدم برداشتم. پیاده‌رو از همیشه پر سر و صداتر بود و در هر سمتش عده‌ای راه می‌رفتند و با صدای بلند حرف می‌زدند. همان‌طور که محض تفریح به هر‌جمعیت کوچکی نگاه می‌انداختم، چشمم به اعلامیه‌ای چسبیده شده بر دیوار افتاد. عده‌ای دختر و پسر جوان اطرافش جمع شده بودند و با اشاره‌ به آن چند لحظه یک بار با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند.

با بادِ سردی که لحظه‌ای سریع گذر کرد و کلاه بارانی‌ام را از سرم انداخت، در جایم ایستادم. همان‌طور که نگاهم به امتداد دیوار زرد رنگِ سمت چپم و آن تجمع بود، شالِ مشکی رنگم را روی سرم مرتب کردم و سپس کلاه بارانی‌ام را به جایش بازگرداندم. گذاشتنش از سرما نبود؛ نورِ کلافه‌کننده‌ی آفتاب در آن عصرِ پاییزی، علت بر سر کشیدنش بود.

دوباره شروع به حرکت کردم اما این‌بار قدم‌هایم را آرام‌تر و مکث‌دارتر برداشتم تا حین عبور از کنار آن تجمع، اعلامیه‌ی کاغذی روی دیوار را بخوانم. با رسیدنم به آنجا از روی ناچاری ایستادم و عینک آفتابی‌ام را از روی چشمانم برداشتم و به روی سرم گذاشتم. به یاد آورده بودم چشم‌های ضعیف شده‌ام بدون عینکی که نیاورده بودمش، چیزی را در آن فاصله نمی‌دید.

به کنار دستم نگاهی انداختم؛ دختری جوان با سن و سالی حدوداً هجده- نوزده ساله، با هیجان با دختری دیگر در کنار دستش صحبت می‌کرد. لباس‌های زرد رنگ و استایل هنری‌اش، لبخندی نیم‌بند و ناخودآگاه بر لب‌هایم نشانده بود. لبخندم را خوردم و با زدن چند ضربه‌ی آرام بر شانه‌ی ظریف دختر، منتظر ماندم بازگردد.   

او که مشغول صحبت بود، با ضربه‌ام سکوت کرد و هم خودش و هم دوستش سر چرخاندند و به من چشم دوختند. با طرحی کمرنگ از لبخند و با لحنی که همیشه ته‌مایه‌اش جدیت داشت، خیره در چشمانِ درشت دختر گفتم:

- ببخشید، من عینکم همراهم نیست؛ روی اون برگه چی نوشته؟

دختر ابرو بالا انداخت و با تک خنده‌ای ناگهانی و متعجب‌کننده، به برگه‌ای که چهار گوشه‌اش با چسب به دیوار متصل شده بود، نگاهی انداخت؛ سپس درحالی که تمسخر در لحنش آشکار بود به من نگریست و با نگاهی که رنگی از خنده در بطن داشت، با دست اشاره‌ای کوتاه به دیوار و اعلامیه کرد و گفت:

- نوشته یک عدد قلب، دو عدد کلیه، یک عدد کبد و یه عالمه چیزِ دیگه با گروه خونی اُ منفی به قیمت‌های مختلف به فروش می‌رسد؛ قلبش یه میلیارد مثلا! 

ابروهایم با شنیدن آن جمله‌ی طولانی بالا پریدند اما برخلاف آن‌ها لبخند بر لب‌هایم ننشست. اینکه یک نفر می‌خواهد یک قلب بفروشد غیرطبیعی‌ترین چیزی بود که در آن لحظات به گوش شنیده بودم؛ از آن جهت که قلب‌های بیماران مرگ‌مغزی به صورت رایگان در اختیار سازمان اهدای عضو قرار می‌گرفت تا براساس نوبت‌ها و اولویت‌هایشان، آن‌ها را به متقاضیان بدهند.

بنابراین این اعلامیه یا زیرِ دست فردی شوخ و خوش‌گذران نوشته شده بود و یا حقیقتا کسی می‌خواست قلبش را به همراه زندگی‌‌اش به دیگری بفروشد. هر چقدر هم می‌خواستم مورد دوم را منطقی بدانم و چند درصد احتمال به آن اختصاص بدهم، نمی‌توانستم.

نفسم را عمیق و نامحسوس بیرون دادم و سپس بدون تشکر از آن دو که رویشان را دوباره به سمت دیوار برگردانده بودند، راه کج کردم تا مسیرم را ادامه بدهم. چند قدمی بیشتر برنداشته بودم که با شنیدن صدای بلند و خندان پسری دوباره در جایم ایستادم.

- یارو قطع کرد! یکی نیست بگه جوک چسبوندی به دیوار بیا با هم بهش بخندیم؛ چرا فحش میدی قطع می‌کنی؟!

ابروهایم به ناگاه به هم نزدیک شدند. اینکه صاحب شماره‌ی رو اعلامیه فحش بدهد و قطع کند، سبب می‌شد بتوانم یک یا دو درصد احتمال بدهم که واقعا می‌خواهد قلبش را پیشکش کند.

آرام رو برگردانم و با چند قدمِ کوتاه دوباره به نزدیک آن چندین دختر و پسرِ بازگشتم. نگاهی به پسرِ لاغر اندام و بلند گوینده‌ی آن جمله  که هنوز با دو دوستش می‌خندید و سخن می‌گفت انداختم و دوباره در نزدیکی همان دخترِ زردپوش، ایستادم. دستم را به همراه گوشی‌ام از جیب بارانی‌ام خارج کردم و سپس درحالی که پشت سر دختر جای داشتم، آرام گفتم:

- ببخشد!

دختر بارِ دیگر به همراه دوستش به سمتم بازگشتند و منتظر مانند حرفم را بزنم. کلافگی‌ای که از چهره‌شان می‌خواندم نشان می‌داد خیلی از این سوال پرسیدن‌ها و کمک خواستن‌ها رضایت ندارند. محترمانه اما جدی باز با چشم‌هایم به اعلامیه اشاره کردم و گفتم:

- میشه لطفا شماره‌‌ رو برای من بخونید؟

حس می‌کردم به مانند پیرزن‌هایی می‌مانم که با صدایی تکیده و قدی خمیده، از بی‌سوادی، برگه‌ی‌ آدرس خانه‌شان را به دیگران می‌دهند تا بدانند کجا‌ باید بروند. دختر پوفی کرد و با بالا گرفتن گوشی‌اش، به آن نگریست و شماره‌ای را تند برایم خواند. شماره را در لیست تماس گوشی تایپ کردم و برای سیو کردنش، با مکثی متفکرانه نوشتم:

《قلب‌فروش》

گوشی را به جیب بارانی‌ام بازگردانم  و بار دیگر قصد دور شدن از آن محل را کردم که دیدم چند نفری به طور همزمان با خنده گوشی‌هایشان را نزدیک گوش‌هایشان گذاشتند و با فردی که قطعا همان قلب‌فروشِ صاحبِ اعلامیه بود، تماس می‌گیرند.

حس می‌کردم آن میزان از فقدانِ شعور را نمی‌توانم باور کنم. اگه اصلا شماره‌‌ای غیرحقیقی بر روی اعلامیه بود چه؟ این احتمال هم بعید نبود؛ اینکه فردی برای شوخی آن اعلامیه را نوشته باشد و سپس شماره‌ای که خود نمی‌داند متعلق به کیست را در آن قرار داده باشد.

در حرکتی ناخودآگاه به سمت جلو قدم برداشتم و با عبور از کنار آن دو دختر و چند نفر دیگر، درست مقابل دیوار ایستادم. کمی روی پنجه‌‌ی بوت‌هایم بلند شدم تا دستم به آن بالا برسد و سپس در حرکتی سریع، برگه را از روی دیوار جدا کردم.   گوشه‌های برگه در زیر چسبِ روی دیوار مانده بود و برگه‌ی در دستم دیگر شکلی هندسی و منظم نداشت.

صدای اعتراض‌ها و غرغرهایی را از پشت سرم می‌شنیدم ولی بی‌توجه، برگه را در مشتم مچاله کردم و از فاصله‌ی خیلی نزدیک به دیوار، پیاده‌رو را ادامه دادم. حوصله‌ی توضیح دادن و ابراز احساساتم نسبت به ماجرا را نداشتم؛ مخصوصا آنکه آن چند جوان هر چه گفته می‌شد، باز اخم می‌کردند و موضع می‌گرفتند.

دست‌هایم را به همراه یک برگه در یکی‌شان، دوباره به جیب‌هایِ پهن و جادارِ بارانی‌ام بازگرداندم و بی‌توجه به فحش و ناسزاهایی که بلند و آرام نثارم می‌کردند، باقی مسیر را پیش گرفتم.

***

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت دوم |

به جلوی درب خانه رسیدم. پیاده‌روی به هر میزانی، چه به تنهایی و چه با با همراه، برایم لذت‌بخش بود. همان‌طور که نگاهم میانِ دو باغچه‌ی کوچکِ دو طرف درب اصلی آپارتمان در رفت و آمد بود، کلیدم را از جیبم خارج کردم. خواستم کلید را به قفل طلایی رنگ در نزدیک کنم و در را باز کنم که آمدن صدایی از پشت سرم، مانعم شد. 

- خانم بهشتی؟

به آرامی دستم را با عقبگردی به جیبم بازگردانم و به سمت صدا چرخیدم. مردی قد بلند با ظاهری آرام، دست در جیب ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. پیراهن سفید رنگ او با آستین‌های تا خورده و یقه‌ای که چند دکمه‌اش باز بود، تیپ و استایل او را زیبا جلوه می‌داد. با اندکی مکث به چشمان کشیده و قهوه‌ای رنگ مرد نگریستم و جدی اما محترمانه گفتم:

- شما؟

مرد نفس عمیقی کشید و نگاهی ریز به دو سمتِ کوچه انداخت. این حرکتش کمی ترس‌آور بود؛ چون خفت‌گیرها هم پیش از جیب‌بُری اطراف را می‌پاییدند‌. ولی آن ظاهر و آن ساعتِ گران‌قیمت که بر مچ دست چپ مرد بسته شده بود نشان می‌داد آن حرکت تنها از روی عادت است. مرد که بوی عطر تلخ و سردش در آن فاصله در زیر بینی‌ام می‌پیچید، یک قدم به جلو برداشت و با نگاه به من، آرام گفت:

- آیتِ گرامی! 

کاش می‌فهمید اسم و فامیلش به تنهایی به درد من نمی‌خورد و باید اهراز هویت کند‌. دستم را از جیب بارانی‌ام بیرون آوردم و به دلیل باد سردی که ناگهان آمده بود، دو سمت آن را به هم نزدیک‌تر کردم. بینی‌ام را بالا کشیدم و با دست به سینه شدن، دوباره خیره به چشمانِ آرام و نافذش گفتم:

- امرتون؟

مرد نیز خیره مرا می‌نگریست. مکث کرده بود و گویا می‌خواست سخنش را مزه- مزه کند و بعد بیان نماید. به نظرم به چهره‌اش می‌خورد حداقل سی و شش سال را داشته باشد. خط اخم میان ابروهایش این را در ذهنم تداعی کرده بود. 

- اومدم دنبال بچه‌ام!

جمله‌ای که گفت آنقدر بریم سنگین بود که حس کردم لحظه‌ای سرم گیج رفت و صدای سوتی در گوش‌هایم پیچید. تمام تلاشم را می‌کردم که از ظاهرم چیزی دیده نشود اما چند باری که پشتِ سرِ هم پلک زدم، احوالم را برای آن مرد وصف کرد. تلاش کردم به مانند همیشه محکم و جدی باشم و لرزشی در صدایم دیده نشود.

- بچه‌تون؟

مرد یک دستش را به یک لاله‌ی گوشش نزدیک کرد و کمی آن را فشرد. در همان حالت، با همان نگاه جدی، نافذ و آرام که چیزی از آن خوانده نمی‌شد، در پاسخ به سوال تک کلمه‌ای‌ام گفت:

- بله؛ پسرم!

نمی‌دانستم باید چه کار کنم. گُنگ، رَدِ چشمانم میان چشمان مرد، زمین و هوا در تبادل بود و در انتظار بودم مغزم دستوری بدهد تا به آن عمل کنم و آن‌گونه در سکوت و ساکن نمانم. بلند شدن صدای زنگِ گوشی‌ام، سبب شد با کشیدن نفسی عمیق و با اضطرابی نامحسوس، نیم‌چرخی بزنم و آن را از جیبم خارج کنم. به نامِ تماس‌گیرنده نگاه انداختم؛ ایمان بود!

تلاش کردم حس بدی که در قلبم مدام جسم و روحم را می‌لرزاند را نادیده بگیرم و گوشی را پاسخ دهم. با کشیدن گزینه سبز به طرفی و قرار دادن گوشی در کنار گوشم، به جای صدای ایمان، صدای ماهور در گوشم اکو شد و درد و گنگی قلبم را افزایش داد. 

- مامان ما داریم میایم خونه!

ناخودآگاه کمی چرخیدم و زیرچشمی به عکس‌العمل مرد نگریستم. برخلاف تصورم که فکر می‌کردم گوش ایستاده است، چند قدمی از من فاصله گرفته بود و دست در جیب به کوچه و ساختمان‌هایش می‌نگریست. نفسم را کلافه بیرون دادم و با لحنی که جدیت نداشت، آرام گفتم:

- سلام ماهِ من؛ باشه من منتظرم. 

مکثی کردم و با قرار دادن دست آزادم بر پیشانی داغ شده از التهاب درونم، پیش از سخن گفتنش دوباره گفتم:

- میشه گوشی رو بدی به دایی ایمان؟ 

ماهور بی‌حرف و مطیع باشه‌ای آرام گفت و چند لحظه‌ی بعد صدای ایمان به گوشم رسید.

- جانم نیکی؟

نمی‌توانستم در آن لحظه توضیح بدهم که چه کسی در جلوی خانه با من ابراز آشنایی کرده است؛ نه وقتش بود و نه حوصله‌اش! تنها کمی صدایم را صاف کردم و درحالی که دست آزادم را مدام مشت می‌کردم، گفتم:

- ایمان فعلا نیاید اینجا!

او که از آن جمله و قاطعیت من دَرَش متعجب شده بود، با صدایی که کمی ‌نگرانی در آن قابل دریافت بود، پاسخ داد:

- چرا؟ چی شده؟

سرم را آرام چرخاندم و مرد را بار دیگر در همان حالت قبل دیدم. لب‌هایم را تر‌ کردم و با دنبال کردن مسیرِ نگاهِ مرد، گفتم:

- بعد توضیح میدم.

با خداحافظی‌ای کوتاه تماس را پایان دادم و به مرد که به نظر می‌رسید منتظر اتمام تماس من بود نزدیک شدم. درحالی که گوشی را با دو دستم گرفته بود و انگشتانم را به آن می‌فشردم، اخمی‌ کمرنگ بر پیشانی ‌نشاندم و آرام و جدی گفتم:

- مدرکی دارید؟

با نیم‌جمله‌ی من، او که در نزدیکی جدول  جلوی ساختمان خانه‌‌ی من، به آن طرف می‌نگریست، به سمتم چرخید. بلافاصله آرام سرش را بالا و پایین کرد و گفت:

- آزمایش!

سرم را به زیر انداختم و به کاشی‌های چند ضلعی پیاده‌رو نگریستم. به نظر نمی‌آمد آن اتفاق حقیقت نباشد و این بیش از اندازه قلبم را می‌ترساند؛ با اینکه مدام سعی می‌کردم خودم را عادی جلوه بدهم. حس می‌کردم نیاز دارم کمی فکر کنم؛ حس می‌کردم آن لحظه و آن زمان، توانِ تصمیم‌گیری و گفتمان با مرد مقابلم را ندارم. سرم را آرام بلند کردم و با دیدن نگاه منتظر مرد گفتم:

- میشه بعدا حرف بزنیم؟

مرد دوباره مانند قبل دو طرف کوچه را نگاهی انداخت و سپس آرام و شمرده ‌گفت:

- می‌خوام ببینمش!

سرم‌ را به طرفین تکان دادم و قاطع زمزمه کردم:

- نمیشه!

به زمین می‌نگریستم و بنابراین مرد را نمی‌دیدم؛ تنها عطر تلخ زیر بینی‌ام تاب می‌خورد و صدایش در گوش‌هایم اکو می‌شد.

- باید ببینمش!

آن لحن قاطع را در آن مکالمه برای اولین بار شنیده بودم. دوباره سرم را بلند کردم و به نگاه مرد چشم دوختم. آن نگاه به من می‌گفت چیزی دست تو نیست! نه تنها نگاهش آن جمله را بیان می‌کرد، بلکه خودش هم کمی سرِ جایش جابه‌جا شد و با کشیدن دستی به ته‌ریش مشکی رنگ روی صورتش، گفت:

- در هر صورت دیر یا زود دادگاه تشکیل میشه و بچه رو به من میدن! اگر با من راه بیاید بعد از گرفتن حضانتش منم با شما راه میام!

بغضی عجیب در گلویم نشسته بود اما سرسختی مانع می‌شد که آن بغض را چشمانم نشانگر شود. در حقیقت حرف نمی‌زدم و لب‌هایم را به هم می‌فشردم‌ تا آن بغض ناخواسته‌ام سر باز نکند. می‌خواست حضانتِ فرزندم را از من بگیرد؛ حضانت کودکی که مادرش بودم و پنج سال در همه حال کنارش ماندم تا بزرگ شود، بزرگ فکر کند و رویاپرداز باشد. نمی‌توانستم اجازه بدهم آن بچه به راحتی از دستم برود. بالاخره پس از مکثی‌ طولانی که در نتیجه‌ی فکر کردنم پدید آمده بود، جدی و کلافه گفتم:

- متاسفم، نمی‌تونم اجازه بدم ببینیدش. تا موقع تشکیل دادگاه منتظر بمونید!

سپس بدون آنکه منتظر بمانم مرد حرفی بزند، به سمت دربِ بزرگ و فلزی ساختمان رفتم. با خارج کردن کلید از جیب بارانی‌ام، تلاش کردم آن را در قفل در فرو کنم اما لرزش محسوس دستم مانع می‌شد. لعنتی‌ای زیر لب گفتم و سپس کلافه، به سرعت ‌کلید را در قفل فرو کردم و آن را چرخاندم. نمی‌خواستم ضعیف به نظر بیایم چون بیش از سی سال بدون ضعف روی پاهایم ایستاده بودم بدون آنکه کم بیاورم. وارد لابی شدم و در را پشت سرم بستم و عصبی از تابش نور تیز و زرد لوسترها، به سمت آسانسورهای گوشه‌ی سالن قدم برداشتم.

***
@melika_sh

  • لایک 5
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • کاربر منتخب

| پارت سوم |

با آرنج‌هایی که به لبه‌ی بلند تراس تکیه زده شده بود، شهر را از بالا می‌نگریستم. شهرِ تاریک با آن نورهای آلوده‌کننده‌اش، عجیب از دور برایم آرامبخش بود. دودِ سیگار از ریه‌هایم بیرون می‌زد اما بوی عطر تلخ مردِ آیت‌نام را بینی‌ام، هرگز فراموش‌ نمی‌کرد. آن چشمان نافذِ آرام، برای من ترسناک‌تر از ارواح جلوه می‌کرد؛ چراکه صاحبشان قصد جدایی مم از ماهور را در سر می‌پروراند.

شنیدن صدای در سبب شد از لبه‌ی تراس فاصله بگیرم. به کنار میزِ چوبی‌ای که به دیوارِ سفید نزدیک بود، رفتم و سیگارم را به جاسیگاری سفید رنگ روی آن فشردم. بغض در گلویم بود و بوی عطر تلخِ مردی ترسناک در بینی‌ام تاب می‌خورد. صدای ایمان را شنیدم که خطاب به ماهور گفت:

- دایی برو یه دوش بگیرم تا من شام سفارش بدم!

ماهور با هیجان و بلند گفت:

- پیتزا و نوشابه‌ی نارنجی!

دیگر صدای ایمان را نشنیدم؛ به گمانم با حرکات اجزای چهره‌اش پاسخ ماهور را داده بود. نوای قیژی که از درِ تراس آمد، سبب شد رویم را از در بگیرم و به شهر و دورنمایش بدهم. ایمان آرام وارد تراس شد و در را پشت سرش بست. حتی بوی عطر خنک و متفاوت او نیز برای تغییر مشامم کارساز نبود.

کلافه دو دستم را در موهای باز و نیمه بلندم فرو کردم و دوباره به لبه‌ی بالکن نزدیک شدم. سنگینی نگاه ایمانی که ساکت بود را حس می‌کردم. درحالی که دوباره دست‌هایم را به لبه‌ی بلند بالکن تکه‌ می‌دادم، حضور او را در کنارم حس کردم. دستش را بر شانه‌ام گذاشت و درحال فشردنش، آرام گفت:

- چی شده نیک!

هرگاه مرا نیک خطاب می‌کرد، من پر از احساساتی نو و زیبا می‌شدم؛ چراکه تنها او مرا این‌گونه و بسیار زیبا خطاب قرار می‌داد. اما حال اوضاع کمی پیچیده بود؛  نیک گفتنش تنها بر بغضِ در گلویم می‌افزود! سرم را به طرفش چرخاندم؛ با چشمانی که پرده‌ای از اشک را دارا بودند، نگاهش کردم و گفتم:

- یه نفر اومده بود دمِ درِ خونه‌ی من دنبال پسرش!

تعجب و اخم هر دو به آنی در چهره‌ی ایمان به جای نشستند. دستش را از روی شانه‌ام برداشت و درحالی که این‌بار مرا با کمی اخم و موشکافانه می‌نگریست، گفت:

- یعنی چی؟

از این انکار نابه‌جا عصبی شدم! او می‌فهمید که من چه می‌گویم اما خودش را نیازمند به تفهیم شدن بیشتر می‌دانست. دستم را بلند کردم و محکم به سطح آجری و سفید رنگ لبه‌ی تراس زدم. با پرخاش اما آرام گفتم:

- یه نفر اومده بود دنبال بچه‌ای که گمش کرده بود؛ دنبالِ ماهورِ من ایمان!

و بالاخره اولین قطره‌ی اشک از یک چشمم به پایین چکید. دست‌هایم کاملا محسوس می‌لرزید و تیشرت مشکی رنگ و گشادم، مرا از سرمای آن شب پاییزی حفظ نمی‌کرد. نگاهم را از ایمانل گنگ گرفتم و درحالی که اشک‌هایم قطار‌وار فرو می‌چکیدند، به شهر نگریستم.

گویا ایمان از لرزش وجودم، احساس سرمایم را حس کرد که پیراهن چهارخانه‌ و پشمی‌اش را از تن درآورد و روی شانه‌های من انداخت. پیراهن را به خود فشردم و با نگاه به ایمانی که حال تنها تیشرتی ساده و سفید به تن داشت، با اشک و مظلوم گفتم:

- ایمان ماهور همه‌ی زندگی منه! ماهور اگه نبود من نبودم؛ من محکم و قوی نبودم! ماهور اگه بره من و زندگیم هیچ هدفی برای جلو رفتن نداریم! من چی کار کنم ایمان؟

ایمان که آشفتگی از چشمانِ قهوه‌ای رنگش مشهود بود، به من نزدیک شد و از پشت مرا در آغوش کشید. ناخودآگاه اشک‌هایم را همراه با گرمای وجودم بیشتر کرده بود. صدایش را کنار گوشم شنیدم که آرام گفت:

- بااینکه باید بهت بگم نیکِ من، بهت گفته بودم یه بچه‌ی دیگه انتخاب کن این بچه هم پدر و هم مادرش زندن و اتفاقا میگم؛ اما به این هم اشاره می‌کنم که من هستم! با هم از پسش برمیایم نیک!

آرام شده بودم؛ درواقع ایمان هیچ راه‌حلی نداشت و ارائه نیز نداد اما همان آغوش و همان من هستم گفتنش، خیالم را آسوده کرد که در آن راه تنها نیستم. با صدای ماهور از من فاصله و همان‌طور که به طرف درِ تراس می‌رفت، گفت:

- اشک‌هات رو پاک کن بیا تو؛ شام سفارش میدم!

با قامت بلندش نگریستم؛ آن مرد با موهایی که کوتاه و تراشیده بود، آن پسر با آن چشم‌های به رنگ شب و آرامش، همه‌ی چیزی بود که یک‌نفر می‌توانست از زندگی بخواهد. اگر نبود منی تنها در مسیری سرد دوام نمی‌آوردم! دست‌هایم را در آستین پیراهنش فرو کردم تا گرم‌تر شوم و خروجش از تراس را نگریستم.

با رفتنش، دوباره به شهر نگاه انداختم و پشت‌ دستم را بر گونه‌هایم کشیدم تا تر بودنشان محو شود. بغضی اندک و آشفتگی‌ای ناخواسته در وجودم جریان داشتند اما کمی آرام‌تر! ایمان را داشت؛ همین آرامشی اندک در وجودم کاشته بود. صدای بلندش که گفت:

- نیک تو چی می‌خوری؟

سبب شد به سمت درِ تراس قدم بردارم و وارد خانه شوم. به او که در کنار اپن، گوشی به دست ایستاده بود نگریستم و با لبخندی که ناشی از حضور و نگاه ماهور بود گفتم:

- پپرونی!

ماهور درحالی که حوله‌ی نارنجی رنگ و کلاه‌دارش را بر تن کرده بود، از کنار ایمان به سمت من دوید و خودش را به آنی به آغوشم انداخت. نیم‌خیز شده پسرک محبوبم را به خود فشردم و بوسه‌ای بر موهای فردار و لطیفش نشاندم.

موهایش آنقدر زیبا بود که دلم نمی‌آمد کوتاهشان کنم و قطعا چندی بعد باید برای راحتی‌اش، آن‌ها را می‌بست. او را از خود جدا کردم و با نگاهی به چشمان قهوه‌ای رنگش که حال برایم آشنا می‌زد، مهربان گفتم:

- برو لباس بپوش سرما نخوری!

با حوله‌اش به طرز بامزه‌ای‌ موهای نم‌دارش را خشک کرد و درحالی که دمپایی‌های ابری و نارنجی‌اش را در هوا تکان می‌داد، گفت:

- چشم مامانِ نیکِ من!

زبان‌باز بود؛ آنقدر زبان‌باز بود که حتی‌گاهی من و ایمان نیز در برابرش کم می‌آوردیم. پسرک نارنجی‌پوشم پشت به من به طرف اتاقش در گوشه‌ی خانه حرکت کرد و من، به سمت ایمان رفتم. امشب اولین شبی بعد که پس از پنج سال، اضطرابی تمام‌نشدنی در وجودم غلتان شده بود و می‌ماند!

***

@ melika_sh

  • لایک 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت چهارم |

با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. روی تخت طویل و دو نفره‌ام غلتی زدم و با چشمانی که خمار و نیمه بسته بود، به سمت دراور کنار تخت خم شدم. با نگاه به ساعت گوشی‌، به سرعت پتو را کنار زدم و در جایم نشستم. تنها یک ربع فرصت داشتم که هم خودم آماده شوم و هم ماهور را آماده کنم. خمیازه‌ای کشیدم و از جا برخاستم. نگاهی به اتاقِ به هم ریخته‌ام انداختم و اخم‌هایم در هم گره شد.

عادت به بی‌نظمی نداشتم و اگر تنها شانه‌ای بر سر جایش نبود عصبی می‌‌شدم؛ اما از دیروز که جنابِ گرامی حضورشان را مشرف کردند، همه چیز حتی وسواس فکری‌ام مختل شده بود‌. با به یاد آوردن وقت‌ِ کم‌ام، به سرعت از اتاق خارج شدم تا به اتاق ماهور بروم و او را بیدار کنم که با دیدن او، آماده و حاضر، جلوی درب اتاق، هینی کشیدم و یک قدم به عقب برداشتم.

با چشمانی گرد شده خواستم بپرسم تو چگونه بیدار و آماده این وقت صبح اینجا ایستاده‌ای که ایمان را نشسته بر روی مبل‌‌ی سفید رنگ نشیمن دیدم. دستی برایم تکان داد و درحالی که فنجانی را به دهانش نزدیک می‌کرد، گفت:

- خسته بودی؛ فکر کردم پا نمیشی!

گویا یادش رفته بود شغل من دولتی است و موظف به بیدار شدن در ساعاتی خاص هستم. درحالی که با دستم ماهورِ کوله به دوش را به سمت جلو حرکت می‌دادم، به طرف آشپزخانه رفتم تا فنجانی قهوه برای خود محیا کنم. در همان حال گفتم:

- چرا نرفتی؟ من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد؟

پیش از آنکه ایمان زبان باز کند و پاسخ مرا بدهد، ماهور که خودش را به روی یکی از مبل‌ها پرت کرده بود، بلند و اندکی طلبکار گفت:

- من دیشب دل‌درد داشتم؛ دایی بهم دارو داد خوب شدم ولی تو خواب بودیی!

با چشمانی‌ متعجب ایمان را نگریستم. دیشب برای جلوگیری از افکار آزادهنده، قرص خوابی خورده بودم و از ایمان خواستم تا به خواب رفتن ماهور بماند و بعد برود. نمی‌دانستم در تنها شبی که من زودتر از پسرکِ مو فرفری‌ام به خواب می‌روم، او مریض می‌شود! صدای ایمان درحالی که با آرامش فنجانش را پایین می‌آورد به گوشم رسید.

- داره اذیتت می‌کنه!

سپس نگاهی به ماهورِ لم داده به روی مبل حواله کرد و جدی گفت:

- حرف الکی چرا می‌زنی بچه!

ماهور لب‌هایش را به خنده کج کرد و دست به سینه شد. وروجک با شش سال سن مرا بازیچه‌ی خود می‌کرد. نگاهم به ایمان بود تا دلیل ماندنش را بیان کند که گفت:

- پسر شما تا ساعت یک شب بیدار بود باب‌اسفنجی می‌دید، منم حرفش نشدم بخوابه! دیگه تا یک که مراقب آقا پسرت بودم، بعدش هم موندم.

با اخم سرم را به سمت ماهور برگرداندم. باورم نمی‌شد یک شب که زود به خواب رفته بودم، ساعت خوابش از ده الی یازده به یک تغییر کرده بود. گویا بچه در انتظار یک شب رهایی بود. لب و لوچه‌‌اش را کج کرد و با لحن بامزه‌ای گفت:

- خب به‌جاش امروز باب‌اسفنجی نمی‌بینم!

چشم‌غره‌ای برایش رفتم و جدی گفتم:

- سه روز باب‌اسفنجی‌نمی‌بینی!

بی‌توجه به جمع شدن اخم‌هایش به سمت دست‌شویی گوشه‌ی خانه رفتم و در همان حال بلند گفتم:

- راستی ایمان مهدش و عوض کردم!

جلوی در دست‌شویی ایستادم و ادامه دادم:

- یه ذره شعور نداشتن صبر کنن من برم دنبال بچه؛ گذاشته بودنش پیشِ نگهبان و رفته بودن! یکی نیست بگه این پیرمرد چه اعتباری بهش هست که بچه رو می‌ذارید پیشش و می‌رید! کلی دعوا کردم باهاشون!

ایمان بی‌تفاوت فنجانش را دوباره بالا گرفت و من که به خونسردی و بی‌هیجان بودنش عادت داشتم، وارد دست‌شویی شدم. بیرون که آمدم، به طرف فنجان قهوه‌ام که کمی سرد شده بود رفتم و دوباره گفت:

- من امروز نمیرم مدرسه، میرم کارخونه؛ نمیای؟

ایمان از جایش بلند شد و گفت:

- بعد از این همه سال هنوز از من می‌پرسی میای کارخونه یا نه؟ من چی‌کارم بیام اون‌جا آخه؟

فنجان را در دست گرفتم و درحالی که در بلیز و شلوار گشادِ خوابم احساس خنکی می‌کردم، با حرص گفتم:

- برادر منی ایمان!

کمی از فنجان را نوشیدم و درحالی که از تلخی‌اش اخم‌هایم در هم رفته بود، گفتم:

- انقد من گفتم تو رو خدا پاشو برو اونجا مواظب وضعیت باش زبونم مو در آورد. مدرک گرفتی انداختی یه گوشه، به جای استفاده ازش میزی ساعت می‌فروشی!

ایمان که از حرص خوردن من خنده‌اش گرفته بود، چند قدم به من نزدیک شد و در سکوت، فنجان خالی‌اش را روی اپن سرامیکی قرار داد. از بی‌تفاوتی و بی‌خیالی‌اش که از سر عادت بود، پوفی عصبی کشیدم و گفتم:

- سی و چهار سالته ایمان ولی هنوز مثل بچه‌ها منو حرص میدی!

- دایی زبون‌نفهمه؛ خب یکم به حرف مامانم گوش کن دیگه دایی!

صدای بلند ماهور سبب شد با چشمانی گرد شده، هم من هم ایمان به او بنگریم. با دهانی باز شده خواستم تشری بابت حرفش به او بزنم که پیش‌قدم شد و زودتر گفت:

- مامانِ نیکِ من به خدا خودت تو دلت داشتی همین رو می‌گفتی!

باورم نمی‌شد آن میزان زبان در وجود یک بچه‌ی پنج شش ساله نهاده شده باشد. اخم‌هایم را در هم فرو کردم و در پاسخ به او گفتم:

- بله داشتم تو دلم همین رو می‌گفتم اما شما اجازه نداری این‌جوری درباره‌ی بزرگترت حرف بزنی ماهورخان! تنبیهت اینه باب اسفنجی از سه روز به یه هفته تعطیلی می‌کشه!

لب هایش را جمع کرد اما اعتراض نکرد. می‌دانستم مغرورتر آن است که تنبیهش را نپذیرد و بابت پس گرفتنش طلب بخشش کند. اما خب باید تنبیه شود تا یاد بگیرد. به طرف اتاق خواب رفتم تا لباس‌هایم را بپوشم و در همان حین خطاب به ایمانِ تکیه زده بر اپن گفتم:

- بهش فکر کن ایمان؛ اون کارخونه تو تمام این سال‌ها رو هوا بوده چون من بلد نبودم اداره‌اش کنم و مدیرِ درست براش پیدا نکردم. معلم بودن تو خونِ منه نه مدیر بودن! بیا هفته‌ای یه بار برو اونجا و آبادش کن سر جدت!

خنده‌اش گرفته بود! طبیعی هم بود؛ لحنم طنز و التماس‌گونه بود و در عین حال جدیت داشت. وارد اتاق شدم و نفسی عمیق به امید پذیرش درخواستم به بیرون رها کردم.

***

@ melika_sh

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت پنجم |

ماشین را جلوی مهدکودک نگه داشتم و پس از خاموش کردن آن، پیاده شدم. ماهور نیز از سمت دیگر در را باز کرد و پیاده شد. همان‌طور که پشت سر ماهور به سمت درب بزرگ و زرد رنگ مهد می‌رفتم، دویست و شش سفید رنگ را قفل کردم.

قبلا با آنجا تماس گرفته بودم و همه‌ی لوازم برای حضور امروزِ ماهور در آنجا محیا بود! از کنار پارکِ کوچک و جمع و جورِ درون حیاط گذشتیم و وارد فضای داخلی مهد شدیم. برخلاف ماهور که تمام نگاهش به فضای درونی مهدکودک بود، من در انتظار دیدن کارکنان آنجا پیش می‌رفتم.

همزمان با ورودم، زنی را دیدم که موجه در حال صحبت با مردی بود. مرد پشت به من جملاتی می‌گفت و زن او را از بابت چیزی مطمئن می‌ساخت. دست ماهور را گرفتم و خواستم به کنار زن بروم تا پس از مرد صحبت‌هایم را ارائه دهم که با بازگشت مرد و پیچیدن بوی عطری تلخ و سرد، لحظه‌ای تمام وجودم یخ زد.

لرزش دست‌هایم ‌را ماهوری که دست در دستم داشت نیز حس کرده بود که مات مرا نگریست و رد نگاهم را گرفت. مردی که مقابلم بود، براساس شواهد و فرضیه‌ها، پدر فرزندی بود که دستش را در دستم داشتم. گویا فشار دستم بر دست کوچک و سفید ماهور زیاد شده بود که آخی زیر لب گفت.

نگاه مرد را که بر چهره‌ی ماهور دیدم، به سرعت رو برگرداندم و با خشونت ماهور را نیز همراه با خود کشاندم. پس از خروج از در، صدایش را از کمی عقب‌تر شنیدم که جدی گفت:

- آروم؛ دست بچه درد گرفت!

از اینکه به ماهور اهمیت می‌داد، عصبی می‌شدم. او اجازه‌ی اظهار نظر درباره‌ی چگونگی رفتار من با بچه‌ام را نداشت؛ حال هر دلیلی هم که داشته باشد. سر جایم ایستادم و رویم را به سمتش چرخاندم. گویا ماهور بسیار درباره‌ی مردِ عجیب مقابلش کنجکاو شده بود که فشار دستم بر دستش را فراموش کرده بود و تنها او را می‌نگریست. دست پسرک را رها کردم تا بیش از آن از برای درد خود به او آسیب نزنم. گرامی یک قدم به ماهور نزدیک شد و با جلو آوردن دستش، جدی اما نرم خطاب به ماهور گفت:

- سلام؛ من آیت گرامی هستم دوست مامانِ شما!

نمی‌دانستم چه واکنشی نشان بدهم. از طرفی دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم:

- من دوست تو نیستم!

و از طرفی از اینکه من را مادر ماهور خوانده بود، حس خوبی در وجودم سرازیر شده بود. ماهور دستش را جلو برد و آرام و بی‌حرف با گرامی دست داد؛ حتی سلام هم نکرد! نمی‌دانم چرا ناگهان آن جمله را بر زبان آوردم و گفتم:

- آقا سلام کردن ماهور جان!

ماهور نگاهی به من انداخت و سپس بی‌هراس و شرم، با شجاعت همیشگی‌اش، سلامی بلند به گرامی پیشکش کرد. عصبی از احترامی که ناخواسته به او گذاشته بود، خطاب به ماهور گفتم:

- برو داخل تا من بیام ماهور جان!

ماهور اندکی مکث کرد اما سپس از کنار من و گرامی عبور کرد و داخل شد. دست‌هایم را در جیب بارانی مشکی رنگم فرو بردم و تلاش کردم نگاهم سخت شود. گرامی که سکوت مرا دید، دستی به یقه‌ی نیمه‌باز پیراهن سفید رنگش کشید و گفت:

- قرار نیست از سمت من آزاری به شما برسه!

جوری آن جمله را گفت که انگار نمی‌دانست برای کسی در شرایط من، حضورش آسیب است. در سکوت تنها به چهره‌ی ته‌ریش‌دارش نگاه کردم. منتظر بودم بگوید آنجا چه کار می‌کند و او نیز علت انتظارم را خود به تنهایی دریافت که گفت:

- دخترم رو آورده بودم اینجا!

حس کردم لرزش آرام گرفته‌ی دست‌هایم دوباره شدت گرفت. حتی گرمای جیب‌های بارانی نیز نمی‌تواست سرمای دستم را خاموش کند. نفس‌هایم کمی تندتر از حد معمول از ریه‌هایم عبور و مرور می‌کرد. دخترش در همان مهدکودکی بود که من پسرم را آورده بود. اگر واقعا او پدر ماهور بود، ماهور و خواهرش در یک مهد در کنار هم زمانشان را می‌گذراندند و این برای من ترسناک بود.

اگر ماهور اتفاقی با آن دختر بیش از حد صمیمی‌ می‌شد چه؟ اگر پس از وابسته شدنش می‌فهمید جریان چیست و مرا برای بودن با آن دختر و پدر جدیدش رها می‌کرد چه؟ آمدن به اینجا اشتباه بود! یک قسمتل اشتباه! پس از چند ثانیه، زبان باز کردم و به سختی گفتم:

- چی می‌خوای از من؟

کمی‌ جمله‌ام مظلومانه ادا شد. در حقیقت چهره‌ام سخت و معنای جمله‌ام نرم و پرخواهش بود. دستش را در جیب شلوار جین‌راسته‌اش فرو کرد و درحالی که با نگاه نافذش مرا می‌نگریست، آرام و جدی گفت:

- احتمالا تازه آوردیش اینجا چون من قبلا اینجا ندیدمت!

مکثی کرد و با نگاه به پارک کوچک و کفپوش‌دارِ حیاط، گفت:

- بذار اینجا بمونه؛ بذار با افسون جور بشه! اگر واقعا خودت رو مادرش می‌دونی، کاری رو بکن که به نفع اون بچه است!

عصبی از جمله‌ای که گفته بود، یک قدم جلو رفتم و انگشت اشاره‌ام را به نشانه‌ی تهدید بالا گرفتم و گفتم:

- حق نداری به من بگی مادری کردن برای بچه‌ام چه شکلیه وقتی پدری کردن براش رو بلد نبودی و ولش کردی رفتی!

سپس به سرعت از کنارش عبور کردم و به داخل رفتم. ماهور را که کنار زنی موجه ایستاده بود و با او مشغول گفت‌‌و‌گو بود، دیدم. به سمتش رفتم و با گرفتن دستش، او را بی‌حرف و به سرعت به سمت بیرون کشیدم. حتی توضیحی به زنِ متعجبی که جزو کارکنان آنجا محسوب می‌شد ندادم. در آن لحظه تنها می‌خواستم بروم و خود را از آن فضای خفه آزاد کنم.

به گرامی‌نگاه نینداختم اما سنگینی نگاهش را هنگام طی کردن عرض حیاط حس می‌کردم. ماهور را که سوار ماشین کردم، خود نیز نشستم و درهای ماشین را قفل کردم. فرمان را با دو دستم گرفتم و بی‌توجه به نگاه ماهور، سرم را به وسط فرمان تکیه دادم. صدای آرام و مظلوم ماهور سبب شد از خودم بدم بیاید و تکیه‌ی سرم را از فرمان بگیرم.

- اون آقا اذیتت کرد مامان؟ حالت خوب نیست؟

همواره دوست داشتم مشکلاتم فرزندم را درگیر نکند و او فارغ از جهان بزرگ‌ترها بزرگ شود؛ بی‌توجه به آنکه جهان بزرگترها، کوچکترها را خیلی ناگهانی می‌بلعد. تلاش کردم لبخندی بر لب‌هایم بنشانم. به چهره‌ی‌سفید او و موهای فرفری و بلندش نگریستم و آرام و با کمی لرزش گفتم:

- چیزی نیست ماهِ من! من فقط یکم خسته‌ام!

مشخص بود پسرک زرنگ و باهوش من، حرفم را باور نکرده است که تنها نگاهم می‌کرد. برای اینکه ذهنش را منحرف کنم، لب باز کردم و دوباره‌ گفتم:

- دوست داری امروز با من بیای کارخونه رو ببینی؟

به ناگاه تعجب در چشمانش نشست و شاد و بلند گفت:

- آره! واقعا من رو می‌بری؟

ماشین را روشن کردم و با نگاهی به چشمان قهوه‌ای رنگ و مهربانش، گفتم:

- بله!

و با ذهنی درگیر، از جلوی آن مهدکودک کذایی عبور کردم و از آن خیابان نحس خارج شدم.

***

@ melika_sh

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت ششم |

ماشین را جلوی در بزرگ و فلزی کارخانه نگه داشتم. نگاهی به ماهور انداختم که با انگشت‌هایش مشغول بود؛ گویا در جهان خودش چیزهایی را محاسبه می‌کرد. در انتظار بود که نگهبانی که در اتاقک پشت در بود، با ریموت آن را باز کند اما خبری نشد. در را باز کرد و با بیرون آوردن یک پایم از ماشین، تقریبا پیاده شدم.

با دیدن نگهبان پیری که در حال جر و بحث با زنی بود، اخم‌هایم در هم جمع شد. زن پشتش به من بود و لباس‌های جیغ و عجیبش در ذوق می‌زد. با صدایی بلند، نگهبانی که لباسش آبی کمرنگ بود را صدا زدم و گفتم:

- آقای میری!

صدایم را که شنید، با چند قدم بلند خودش را به اتاقک نگهبانی رساند و گویا دکمه‌ای را فشرد که در به سمت داخل باز شد. در ماشین نشستم و درحالی که آن را به جلو می‌راندم، به زنی نگریستم که هنوز پشتش به من بود و کمی آن طرف‌تر از اتاقک نگهبانی ایستاده بود. داخل که شدم، در پشت سرم بسته شد و آقای میری، پیرمرد ریش‌سفیدِ نگهبان کارخانه به پنجره‌ی ماشین نزدیک شد. شیشه را پایین دادم و با رسیدن او، سلامی‌کردم و گفتم:

- قضیه چیه حاجی؟

آقای میری در حالی که یک دستش را به سقف ماشین تکیه داده بود، با سر اشاره‌ای به زنی که هنوز پشتش به من بود کرد و کلافه گفت:

- این خانوم از صبح از اینجا تکون نمی‌خوره میگه باید شما رو ببینه! هرچقدر بهتون زنگ زدم گوشیتون خاموش بود. خداروشکر که خودتون اومدید بالاخره.

اخم‌هایم جمع شد؛ آن زن از صبح در انتظار من بود؟ با فکر به یک نفر، چشم‌هایم را عصبی روی هم گذاشتم. او نباید به دیدن ما می‌آمد؛ او تنها کسی بود که این‌گونه لباس می‌پوشید و من می‌شناختمش. او اجازه نداشت اطراف ما پیدایش شود! اگر ایمان می‌فهمید...    

با نیم‌نگاهی به میری، تشکری از او کردم و آرام و سردرگم گفتم:

- ممنون حاجی؛ باهاش صحبت می‌کنم.

میری سری تکان داد و آرام از ماشین فاصله گرفت. چهره‌ی خسته‌اش را بیش از ده سال در آن کارخانه دیده بودم. آن مرد از زمان مرگ پدرم و حتی قبل‌تر، برای ما شرافتمندانه کار کرده بود. موهای سفید شده‌اش را که می‌دیدم، به یاد کودکی‌ام و جوانی او می‌افتادم و قلبم کمی به درد می‌آمد. باید در موقعیتی مناسب، پاداشی برایش در نظر می‌گرفتم تا کمی جبران خوب بودنش شود.

ماشین را به جلو حرکت دادم و به کنار زن رسیدم که هنوز رویش را به سمت من نچرخانده بود. با دیدن نیمرخ گندمی رنگش که زیر آرایشی غلیظ پنهان شده بود، اطمینان یافتم که خودش است. نوای کوچکِ بزرگ شده‌ی من است! ماشین را که کنارش نگه داشتم، شیشه‌اش را بالا دادم و با خاموش کردن آن پیاده شدم. پیش از پیاده شدن خطاب به ماهورِ همواره کنجکاو گفتم:

- یکم صبر کن من ببینم این خانم چی‌کار داره!

و او سری تکان داد و به نیمرخ نوا نگریست. روبه‌روی نوا قرار گرفتم؛ او زیبا بود! زیبا بود اما در جوانی پیر شده بود. موهای سفید کنار شقیقه‌اش و چین‌های ریز کنار چشمانش این را نشان می‌دادند. مانتویی قدیمی به رنگ زرد تیره و کوتاه ببه تن داشت و شلوارِ سفید رنگش چسبان و نامتوازن بود.

هرکه او را می‌دید می‌فهمید که دوست داشت خوش‌تیپ باشد اما پولش به گرفتن لباس‌هایی زیباتر از آن‌ها نمی‌رسد. درحالی که به چشم‌های من می‌نگریست، شال سفیدش را روی موهای شرابی رنگش مرتب کرد و آرام گفت:

- سلام!

جواب سلامش را ندادم؛ قصدم بی‌احترامی نبود بلکه تمام وجودم پر از سوال بود. اینکه چرا آمده بود؟ چرا با اینکه می‌دانست نباید نزدیک ما شود، آمده بود؟ نگاهی به درون ماشین و ماهور کرد و با لبخندی که کمی موذب و دستپاچه بود، گفت:

- پسرته؟

نمی‌دانستم از کجا می‌داند که من پسری دارم؛ پسری که پس از سی سالگی حضانتش را از پرورشگاه گرفته بودم. تنها سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. رژ سرخش را همراه با پوشت لبش، مدام می‌کند. به ناگاه دخترل پیش رویم، نوای سی ساله‌‌ای که سال‌ها از او دور شده بودم، بغضش را رها کرد و با اشک‌هایی که ریزان بود، روی زمین به پایم افتاد.

شوکه از آن وضعیت و درحالی که نگاه آقای میری را از کمی دورتر حس می‌کردم، نیم‌‌خیز شدم که او را باند کنم اما او مصرتر از هر زمانی، به پایم افتاده بود و حرف می‌زد.

- نیکی؛ نیکی تو رو خدا با ایمان حرف بزن! نیکی دیگه نمی‌تونم؛ به روح مامان دیگه نمی‌کشم! نیکی من غلط کردم، من اشتباه کردم و ده ساله دارم تاوان میدم؛ ده ساله تو یه دخمه زندگی می‌کنم و برای یه قرون پول سگ دو می‌زنم. ده ساله دردِ عذاب وجدان نذاشته یه خواب راحت داشته باشم. نیکی هر شب نباشه، هر هفته خواب مامان رو می‌بینم که با اخم نگاهم می‌کنه.

نفسی تازه کرد و با اشک‌هایی ریزان دوباره ادامه داد:

- نیکی تو رو به ابلفضل بگو ایمان بذاره ببینمش! هربار میرم دم در مغازش، ازم فرار می‌کنه و تا نرم دیگه پیداش نمیشه. هربار میرم دم در خونش و پشت در التماس می‌کنم نادیده‌ام می‌گیره. نیکی دیگه نمی‌کشم! به روح مامان؛ به روح مامانمون که فرشته بود و دیگه نیست، اگه نبخشتم خودم رو می‌کشم! بهش بگو نیکی که اگه نذاره ببینمش و باهاش حرف بزنم خودم رو می‌کشم!

مبهوت از آن همه حرف که به گوش‌هایم ورود کرده بود، نگاهش می‌کردم. ایمان هیچ‌گاه به‌من نگفته بود که نوا مدام به سراغش می‌رود و او از خود می‌راندش. در تمام این مدت گمان می‌کردم که نوا پی زندگی‌اش رفته است و همه چیز فراموش شده است. نمی‌دانستم باید چه بگویم؛ دو زانو روی زمین نشسته بودم و درحالی که مچ دست نوا را گرفته بودم تا با فشار به آن او را بلند کنم، گنگ بودم.

سردرد گرفته بودم؛ قرار نبود آن روز آنقدر برایم پیچیده شود؛ که هم گرامی را ببینم و هم خواهرِ ترد شده‌ام را! دلم نمی‌آمد همان‌گونه رهایش کنم که برود و از طرفی به خاطر ایمان و قرارمان، اجازه نداشتم با او به نرمی و صمیمیت برخورد کنم. به سختی بلندش کردم تا دوباره بایستیم و با کلافگی گفتم:

- آروم باش!

نگاهی به ماهور انداختم که عجیب به سمت ما خم شده بود و نگاهمان می‌کرد. اینکه آن بچه را در آن روز آنقدر درگیر مشکلات خود کرده بودم، عصبی‌ام می‌کرد. نوا را کامل رها کردم و درحالی که در دل، آشفته بودم و می‌لرزیدم، آرام گفتم:

- برو نوا؛ می‌دونی که از دست من کاری ساخته نیست!

یک قدم به عقب برداشت و لبخندی غمگین زد. اشک‌هایش را همراه به آرایشِ زننده‌اش از روی صورتش پاک کرد و با بغض و درد گفت:

- من حرف‌هام رو زدم نیکی؛ به ایمان بگو چی گفتم. بگو اگه نذاره باهاش حرف بزنم، اگه نذاره ببینمش و نبخشتم، خودم رو می‌کشم.

این را گفت و سپس به سرعت به عقب پیش رفت و با عبور از کنار نگهبان، از در کوچکی که کنار در بزرگ ورودی کارخانه بود، خارج شد. کلافه و لرزان ه بدنه‌ی ماشین تکیه دادم. نالان‌تر از همیشه بودم و تمام وجودم ندانستن و خستگی را فریاد می‌زد.

به سختی دوباره در ماشین نشستم و در سکوتی که بخشی از آن را مدیون ماهور بودم، ماشین را به جلو راندم. باید با ایمان حرف می‌زدم؛ چرا که می‌دانستم نوا چقدر کله‌خر و خسته از زندگی است.

***

@ melika_sh

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت هفتم |

روی صندلی چرمی و مشکی رنک مدیریت نشسته بودم و حساب و کتاب‌ها را بررسی می‌کردم. رشته‌ی دانشگاهی‌ام چیز دیگری بود اما آنقدر در آن سال‌ها با زیر و بم کار آشنا شده بودم که مدیریت نسبی دستم آمده بود. تازه من اصلا مدیر نبودم؛ من صرفا مالک کارخانه بودم و ماهی یک الی دو بار به انجا سر می‌زدم تا مطمئن شوم کارها توسط مدیرِ جایگزین درست پیش می‌رود و تخلفی صورت نمی‌گیرد.

اخرین سررسید را بستم و آن را کناری گذاشتم. نگاهی به ماهور انداختم که روی مبل چستر و مشکی رنگ درون اتاق، مظلومانه به خواب رفته بود. لبخندی از سر مهر زدم و لحظه‌ای به نبودش فکر کردم! نبودش برای من، به معنای نبودِ زندگی بود چون او برایم معنای زندگی داشت! او تنها دغدغه‌ی من در زیستنی حساب‌شده و با برنامه بود.

تکیه‌ام را به صندلی بزرگم دادم و دست به سینه شدم. بندهای آویزان از آستین مانتویم اذیتم می‌کردند اما حوصله گره زدنشان را نداشتم. در فکر غوطه‌ور بودم که به ناگاه به یاد آگهی‌ای که بر دیوار خیابان دیده بودم افتادم. آگهی‌ِ مرد قلب‌فروش! بیکار بودم و چه زمان بهتر از آن موقع برای تماس با مردی که می‌خواست عضو حیاتی جودش را به تاراج بگذراد.

گوشی‌ام را از جیب‌مانتوی مشکی رنگم خارج کردم و با آوردن لیست شماره‌هایم، شماره‌ای را یافتم. نفسی عمیق کشیدم و با او تماس گرفتم! خودم می‌دانستم که قصدم تنها کمک است؛ مزاحمت و آزاررسانی در وجود منِ مهربانِ وجودم جای نداشت. پس از چندین بوق صدای قصدی و اندک پرخاشگر مردی در گوشم پیچید.

- بفرما!

ابروهایم ناخودآگاه بالا رفت و متعجب گفتم:

- سلام؛ برای آگهی‌تون تماس گرفتم.

حتی ثانیه‌ای نگذشت و تماس پایان یافت. حتی مرد چیزی هم نگفت که بدانم خودش قطع کرده یا ناخواسته قطع شده است. با ابروهایی که به سقف پیشانی‌ام رسیده بود، از نو شماره‌اش را گرفتم. این‌بار طولانی‌تر بوق خورد و درنهایت صدای پرخاشگر مرد باری دیگر در گوشم پیچید.

- خانم مزاحم نشو!

پیش از آنکه دوباره قطع کند؛ با عجله و جدیت گفتم:

- لطفا قطع نکنید؛ قصد مزاحمت ندارم.

گویا جدیت کلامم او را متقاعد کرد که کمی دیگر برای شناخت من و قصدم صبر کند. سکوتش سبب شد ادامه بدهم و بگویم:

- من به عنوان دلال اعضای بدن، می‌تونم برای هر عضوی که تمایل به فروشش دارید مشتری پیدا کنم.

دروغ گفته بودم اما ناچارا! تنها می‌خواستم کمی از آن مرد پرخاشگر بدانم؛ اینکه چرا چنین کاری می‌کند؟ چرا خودش را با خاک معاوضه می‌کند تا دیگری‌هایی زنده بمانند و پول به دست آمده‌اش را می‌خواهد صرف چه کسی یا چه چیزی کند؟! مرد کمی آرام‌تر از قبل اما هنوز کمی عصبی گفت:

- همه رو با هم چقدر می‌برن؟

به گونه‌ای حرف می‌زد که انگار می‌خواست اسباب خانه‌اش را بفروشد. آن میزان شجاعت و نترسی از مرگ برایم عجیب می‌نمود. نفسی عمیق کشیدم و در حالی که با نوک انگشتان یک دستم بر سطح شیشه‌ای میز جلویم ضرب گرفته بودم، گفتم:

- چقد لازم داری شما؟ بگید که من براساس نیازتون اعضا رو قیمت‌گذاری کنم تا مبلغ نهایی همونی بشه که شما می‌خوای!
کمی مکث کرد و سپس آرام‌تر از قبل و مطمئن گفت:

- انقدر که یه خونه و یه مغازه خوب یا دو تا خونه از توش در بیاد.

توقعش زیاد نبود؛ در ازای مرگش، یک خانه و یک مغازه می‌خواست. البته که احتمالا از فروش اعضای بدنش مبلغی کمی کمتر به دست می‌اورد.

- می‌تونم بپرسم برای چی این کار رو می‌کنید؟

واقعا کنجکاو بودم؛ حسی در درونم مدام می‌گفت اگر این سوال را نپدسی و جوابش را نگیری، شب به خواب نمی‌روی. البته که با مشغله‌های جدید از جمله حضور جناب گرامی و نوا، قطعا خواب بر چشمانم حرام می‌شد.

- ببین خانوم من یه خانواده دارم که سی ساله تو یه اتاق بیست متری تو مسجد زندگی می‌کنن. یه خونه می‌خوام که بعد از یه عمر درست زندگی کنن و لنگ جای خواب راحت نباشن و یه مغازه می‌خوام که اجاره‌اش بدم و خرجشون در بیاد؛ والسلام!
در مسجد زندگی می‌کردند؟ چگونه می‌شود در مسجد زندگی کرد؟ آن هم در یک اتاق بیست متری؟

برای کمک به آن مرد مصرتر شده بودم. همواره پول بدست آمده از کارخانه‌ای که ارث پدری‌ام بود،‌‌ در حسابی جداگانه جمع می‌شد و برداشتی از سمت من از آن صورت نمی‌گرفت؛ چراکه من ترجیح می‌دادم خودم و پسرم در جایی کوچک خوشحال زندگی کنیم تا غرق در مادیات شویم.

کم پیش می‌آمد حقوقم به عنوان معلم درس زیست کم بیاید و ناچار شوم از آن پول حتی اندکی برداشت کنم. د. بیشتر مواقع، از آن برای کمک به موسسات خیریه؛ مخصوصا موسساتی همچو محک که برای درمان بیماران بود استفاده می‌کردم تا در ازای کار خیر، روح پدرم در آرامش باشد.

- خانوم؟!

با صدای مرد دریافتم بیش از اندازه در خیال خود پرسه زده بودم. صدایم را صاف کردم و جدی گفتم:

- من یک آدرس برای شما می‌فرستم؛ پس فردا اگر تونستید، حوالی ساعت نه یا ده صبح بیاید به اینجا. من تا پس‌فردا برای شما مشتری دست به نقد پیدا می‌کنم که البته کم هم نیستن؛ بالاخره بحث سر فروش قلبه؛ علاوه بر سایر اعضا!

مرد که گویا از صراحت من بیشتر به جدیتم پی برده بود؛ با مکثی، بسیار آرام‌تر از قبل گفت:

- باشه؛ ممنون.

و سپس با خداحافظی کوتاهی تماس و مکالمه‌مان پایان یافت. هنوز باور نمی‌کردم که فردی بخواهد خودش را این‌گونه و به معنای واقعی فدای خانواده‌اش کند. این کار شجاعتی کم‌نظیر می‌طلبد که در هرکسی یافت نمی‌شود؛ چراکه لازمه‌اش غیرتی بی‌حد و حصر و حقیقی است.

گوشی‌ام را پایین نگذاشتم و با به یاد آوردن حضور نوا، با ایمان تماس گرفتم. نمی‌داستم واکنشش نسبت به گفته‌هایم چیست اما حدس می‌زدم تظاهر می‌کند که حتی خودکشی نوا هم برایش اهمیت ندارد. حق هم داشت؛ حتی اگر نوا سال‌ها درد را متحمل می‌شد، باز هم ایمان حق داشت او را بابت کرده‌اش نبخشد. ایمان حق داشت بابت سپری شدن بهترین سال‌های جوانی‌اش در زندان، نوایی که عزیزترینش بود را هیچ‌گاه نبخشد.

جواب ندادن تلفن توسط او، مرا به این‌نتیجه رساند که احتمالا در مغازه‌ی ساعت‌فروشی‌اش به شدت مشغول است و فرصت ندارد؛ بنابر این گوشی را به روی میز‌ گذاشتم و با تکیه‌‌ای رها به صندلی پشت سرم.گ چشم‌هایم را بستم. باید بعد آدرس کارخانه را برای مردِ قلب‌فروشی که حتی اسم و فامیلش را نپرسیده بودم، می‌فرستادم.

***

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت هشتم |

ماهیتابه‌ی کشیده و گرد را روی گاز صفحه‌ای تکان دادم تا پاستای درونش بیشتر جا بیفتد. ترکیب خامه‌ی آویشن‌خورده و ماکارونی پنه، همواره مرا سرِ شوق می‌آورد. صدای فریادهای شوق‌دار ماهور را می‌شنیدم که مشغول بازی با ایمان بود و سر از پا نمی‌شناخت. هر شبی که ایمان به خانه‌مان می‌آمد، وضعیت همین بود؛ آن دو با پلی‌استیشن مسرورانه فوتبال بازی می‌کردند و من برایشان و برای خودِ خوش‌خوراکم پاستا درست می‌کردم. گاز را خاموش کردم و با صدایی بلند که به گوش آن دو فریادزن برسد، گفتم:

- شام حاضره!

صدای خنده‌ی ماهور بلند شد و سپس همان‌طور که چشمش به صفحه‌ی بزرگ تلویزیون بود، گفت:

- با نوشابه‌ی‌نارنجی؟

قوطی نوشابه‌ی کوچک پپسی را از درون یخچال بیرون آوردم و با لبخند گفتم:

- بله، با نوشابه‌ی نارنجی!

ایمان بازی را با دسته‌اش نگه داشت و بی‌توجه به اعتراض ماهور از جا برخاست. تیشرت مشکی رنگش را در تنش صاف کرد و همان‌طور که مبل‌ها را دور می‌زد تا به سمت آشپزخانه بیاید، خطاب به ماهور گفت:

- می‌دونی که پاستا که سرد بشه دیگه نمی‌چسبه آقا پسر؟

ماهور با لب‌های کج شده و دست به سینه برخاست تا او نیز به سمت آشپزخانه بیاید. صدای زنگ خوردن گوشی سبب شد دسته‌ی ماهیتابه‌ای را وسط میزِ ناهارخوری چهارنفره رها کنم و به سمت اپن و گوشی رویش بروم. تک‌زنگ بود و سریع قطع شد. به شماره که نگاه کردم، ردی آشنا از نوا دیدم؛ شماره‌اش را سیو نکرده بودم اما آن را از همان ده سال پیش تا به الان حفظ بودم.

بلافاصله پس از قطع شدن گوشی، پیامکی برایم آمد. گویا آن تک‌زنگ برای آن بود که بگوید پیامم را بخوان! نگاهی به ایمان انداختم که طرفی از میز چوبی، روی صندلی نشسته بود و مشغول کشیدن پاستا برای ماهورِ در کنارش بود. رویم را بازگرداندم و پیام را باز کردم. هر چه کلمات بیشتری را می‌خواندم، لرزش و سردی دست‌هایم بیشتر می‌شد.

لحظه‌ای حس کردم دستم دیگر توان نگه داشتن گوشی را ندارد. با نفس‌هایی که به شماره افتاده بود و بدنی که صعف سراسرش را دریده بود، خم شدم که بیفتم اما ایمان پیشتاز، در جایش جستی زد و زیر بازوهایم را گرفت. نگران و جدی شده گفت:

- چی شد یهو؟

با بغضی که ترکیبش با چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام وحشتناک شده بود، تنها لب زدم:

- نوا!

و سپس خود را از میان دستان او بیرون کشیدم و به سمت اتاق دویدم. به سرعتی که خود نمی‌دانم چگونه به دستش آوردم، لباس‌های دم دستی پوشیدم و بی‌توجه به ایمانی که صدایم می‌کرد، سوئیچ ماشین را از روی پاتختی چنگ‌ زدم. خواشتم به سمت درب خانه بروم که ایمان به ناگاه جلویم ایستاد و فریاد زد:

- نیک حرف بزن؛ میگم نوا چی؟

آنقدر منگ بودم که اصلا صدایش را نشنیده بودم. احتمالا گوشی ام خاموش شده بود که نتوانسته بود پیام نوا را بخواند و بداند که خواهر از همه‌جا طرد شده‌مان، خواهر از او طرد شده‌مان خودش را خلاص کرده است. اگر نمی‌رسیدم، دیگر نبود که او را از خود برانیم. عصبانی از وضعیتی که درش بودیم، او را به کناری حل دادم و با حرکت به سمت ماهورِ ترسیده و لرزان، بلند گفتم:

- نوا خودکشی کرده؛ نرسم تمومه!

دست ماهور را کشیدم و با او را از صندلی  پایین آوردم. با برداشتن گوشی‌ام، دوان- دوان همراه با ماهور به سما بیرکن از خانه رفتم‌ در عرض چند دقیقه پسرکم را به همسایه‌مان برای چند ساعت تحویل دادم و جلوی ماشین در پارکینگ ایستادم.

در جایم که نشستم، برخلاف توقعم درب کنار راننده باز و بسته شد و ایمان در کنار جای گرفت و عصبی‌تر از من گفت:

- راه بیفت!

فرصت بحث نداشتم و تنها با سرعتی باور نکردنی ظرف نیم ساعت خود را مقابل مکان زندگی نوا رساندم. در میانه‌های راه ایمان با کسی تماس گرفت و به او گفت سری به نوا بزند و من مانده بودم که او با که حرف می‌زند؟! جلوی درب قدیمی و قهوه‌ای رنگی ایستادم و با پیاده شدنمان، ماشین را قفل کردن و به سرعت به سمت در حرکت کردم.

تاریکی هوا سبب شد تلویی بخورم که باز هم ایمان از افتادن نجاتم داد. تمام وجودم لرزان بود و لحظه‌ای نمی‌توانستم تصور کنم که نوا دیگر نباشد. در با ضرب‌های ایمان به سرعت باز شد و پیرمردی مفنگی که آب بینی‌اش را به زور بالا می‌داد، مقابلمان قرار گرفت. ردیف دندان‌های سیاه و شکسته‌اش را برای ایمان هویدا کرد و گفت:

- آقا دستش رو زده بریده ولی نگه داشتیم تا شما برسی ببریش بیمارستان. 

یعنی چه؟ ایمان شماره‌ی آن مرد کثیف که نگاه زشتش لحظه‌ای مرا لرزاند را از کجا داشت؟ ایمان بی‌توجه به مرد به سرعت او را کنار زد و به طرفف داخل رفت. تاریکی داخل حیاط آنجا از کوچه بیشتر بود. نمی‌دانستم در آن ظلمات چگونه زندگی می‌کنند. پشت سر ایمان به طرف دری باریک، فلزی و زنگ‌زده رفتم و با ورود به آن، نوا را بالاخره دیدم. با رنگی پریده گوشه‌ی آن اتاق یک وجبی و کثیف نشسته بود و دختری در کنارش جای داشت. دختر دست نوا رو طور خاصی رو به بالا گرفته بود. با دیدن ایمان و من، دختر که به نظر می‌امد هفده- هجده سال بیشتر نداشته باشد، سلامی کرد و تند خطاب به ایمان گفت:

- آقا می‌خواسته رگش رو بزنه اما فقط بافت دستش را بریده، به رگ نرسیده!

نفسی راحت کشیدم و لرزش وجودم کمی آرام گرفت. تمام ذهنم درگیر آن بود که چرا در آنجا همه گویا ایمان را می‌شناختند و او را به جای من مخاطب قررگار می‌دادند. آن دختر با آن بلیز و دامن قهوه‌ای رنگ و کهنه‌اش، باید با من احساسا راحتی بیشتری می‌کرد و حرفش را به من می‌زد نه به ایمان! ایمان سری برای دختر تکان داد و به نزدیک نوا رفت.

کنار او روی زمین نشست و کمی به اطراف نگاه کرد. گویا شی‌ء مدنظرش را نیافت که پیراهنش را از روی تیشرت آستین کوتاهش درآورد و خطاب به دختر گفت:

- چاقو کجاست؟

دختر به گوشه‌‌ی اتاق اشاره کرد که گازی تک شعله و کمدی کوتاه و کوچک در آنجا بود. با نگاه جدی ایمان، به آن سمت رفتم و با باز کردن کمد، چاقویی بیرون آوردم. آن را که به ایمان دادم، از خود متنفر شدم.

من و ایمان در بهترین مکان و با بهترین شرایط زدنگی می‌کردیم درحالی که نوا، برای پس دادن تاوان اشتباهش، یک قاشق، یک چنگال و یک چاقو در یک بشقاب ملامین خش‌دار داشت. بغضِ در گلویم بالاخره شکست و با نگاه به چشمانِ نیمه‌باز نوا که از لحظه‌ی ورودمان به ایمان می‌نگریست، چند قطره اشک از چشمانم چکید. نوا گویا تشنه‌ی دیدن تنها برادرش بود که با لحظه‌ای از او چشم برنمی‌داشت.

ایمان با چاقو گوشه‌ی پیراهن سبز رنگش را کمی پاره کرد و سپس با گرفتن دو سمت آن، نواری ایجاد کرد. نوار را دور دست نوا پیچید تا بافت دستش باز نشود و عفونت نکند. سپس در یک حرکت او را به آغوش کشید و حین رفتن به سمت در خروج اتاق و آن خانه، خطاب به منِ اشک‌ریزان و منتظر گفت:

- بیا! 

در تاریکی عرض حیاط را ایتوار و نوا به بغل طی کرد و در همان حال خطاب به پیرمردِ معتاد و وار رفته بلند گفت:

- می‌ریزم به کارتت!

پس این‌گونه بود! در تمام این چند سال ایمان نتوانسته بود نوا را کاملا به حال خود رها کند و پنهان از ما به او کمک می‌کرد. نمی‌دانستم خود نوا این را از پیش می‌دانست یا نه. ایمان نوا را در صندلی عقب ماشین گذاشت و با گرفتن سوئیچ از من، پشت فرمان نشست. کنارش جای گرفتم و به عقب نگاه کردم.

موهای شرابی رنگ و فردارِ نوا به چهره‌ی رنگ پریده و گندمی رنگش نشسته بود و قطره‌ای اشک، از چشم نیمه‌بازش فرو چکید. لبخندی که بر لب‌های بی‌جانش بود نشان می‌داد از آن وضعیت خرسند است. از اینکه بالاخره ایمان تن به دیدنش و به آغوش کشیدنش داده بود، کمال سرور را داشت.

نگاهی به نیمرخ جدی ایمان انداختم که با اخم رانندگی می‌کرد تا به درمانگاه یا بیمارستان برویم. آن پسرِ جدی کنارم، این روی خودش را کم نشون می‌داد. همیشه ساکت بود اما می‌خندید و صحبت می‌کرد؛ در مواقعی که تحت فشار درونی بود ولی جدی‌تر از ساکت‌تر از همیشه، هیچکس را نگاه نمی‌کرد.

او را در تمام این سال‌ها شناخته بودم؛ وقتی ناراحت بود دلش می‌خواست در اتاقی تاریک خود را محبوس کند و با نگاه به دیواری که در تاریکی غرق است و پیدا نیست، فکر کند و فکر کند و از پای فکر کردن، ننشیند. نفسی عمیق کشیدم و با نگاه به روبه‌رو، تلاش کردم کمی خود نیز آرام شوم. آن میزان اضطراب را چند سالی بود که دیگر نچشیده بود. شاید بیش از ده سال و از پس از به زندان افتادن ایمان به پای حماقت‌های نوا. 

***

  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت نهم |

تکیه‌ام را به ماشین زدم و به ماه نگریستم. ماهی که نیمه‌کامل بود و سفیدی‌اش سیاهی شب را می‌‌درید. حس درد وجودم را می‌بلعید؛ حس درد، در رگ‌هایم جریان داشت. درد برای یک خواهر که سال‌ها تاوان یک اشتباه در دوران خامی‌اش را داد و درد برای یک برادر که سال‌ها تاوان حماقت خواهرش را داد. دردِ تنهایی خودم بعد از پس گرفته شدن ماهور را سعی داشتم فراموش کنم؛ فراموش کنم که فقط نوا و ایمان در ذهنم حضور داشته باشند و آن‌ها را تسکین دهم.

تکیه از در ماشین گرفتم و با باز کردنش و خم شدنم، پاکت سیگار و فندک را از فاصله‌ی بین دو صندلی برداشتم. با بستن در دوباره به ماشین تکیه زدم و سیگار برای خود روشن کردم. اولین پک رو که کشیدم، برای بار دیگر در آن روز بغضِ نشسته در گلویم شکست و قطره‌ای اشک بر گونه‌ام فرو چکید. مادر اگر بود...

همان بهتر که نیست و این روزهای فلاکت‌بار را نمی‌بیند. خواستم پک دوم را بکشم که جعبه‌ی سیگار و فندک از دست دیگرم کشیده شد. نگاهی به ایمان انداختم که کنار به بدنه‌ی سفید ماشین تکیه زده بود و درحالی روشن کردن سیگاری برای خود بود. دستم را پیش بردم تا ممانعت کنم و گفتم:

- برای قلبت خوب نیست!

دستم را پس زد و با نگاه به ماه جدی گفت:

- برای مغزم ولی خوبه!

و بی‌توجه به اعتراض من، سیگاری برای خود روشن نمود و شروع به کشیدن کرد. بی‌خیالش شدم؛ می‌دانستم چه فشاری را تحمل می‌کند! ناخواسته زبانم باز شد و گفتم:

- نمی‌بخشیش؟ امروز اومده بود کارخونه و بهم گفت به ایمان بگو اگه نبخشتم خودم رو می‌کشم؛ یادم رفت بهت بگم، با اینکه می‌دونستم چقدر کله‌خره!

نگاهم به نیمرخ ته‌ریش‌دار ایمان بود. پکی دیگر از سیگارش کشید و با بیرون دادن دود خاکستری آن، جدی‌تر از همیشه گفت:

- تو بودی می‌بخشیدیدش؟

نه! شاید من بودم؛ نمی‌بخشیدم. حرف ده سال از یک عمر است. نوا به اعتماد برادرش خیانت کرده بود؛ نوا...

- به خاطر دوست‌پسر آسمان‌جُلش، هفتاد کیلو تریاک تو خونه‌ی من جاساز کرده بود؛ هفتاد ضربه شلاق نوش جون کردم؛ خونم مصادره شد؛ ده سال از جوونیم‌ رو بین یه مشت دزد و قاتل و جانی تو زندون گذروندم. من این دختره‌ی احمق رو چجوری ببخشم؟ بره بکشه خودش رو اصلا؛ چی‌کارش کنم!

شاید باید گفت اولین بار بود ایمان تمام حاین حرف‌ها را به زبان می‌آورد. با خشم، با درد اما آرام بیانشان می‌کرد. که می‌بخشید چنین آدمی را؟ شاید هیچکس! اما اگر قرار نبود ببخشد، چرا او را حمایت می‌کرد و صاحب دخمه‌ی نوا و دخترش او را می‌شناختند؟ اگر ‌نمی‌خواست ببخشد و مرگش مهم نبود، چرا آن همه راه با من آمد تا خواهرِ طرد شده‌اش جان ندهد؟گویا خودش می‌دانست چه سوالاتی در ذهنم پرسه می‌زند که گفت:

- من اگه پول اجاره‌ی اتاق فکستنیش رو به اون پیرمرد مفنگی میدم، برای اینه که دو روز دیگه که مردم شرمنده‌ی مامان نشم! که به اون مردک بگم یکی رو داره که اگه دست بهش بزنی دستت رو قلم کنه! چرا؟ باز چون نمی‌خوام شرمنده‌ی مامانم بشم؛ شرمنده‌ی بابام که غیرت و شرف داشت! نمی‌خوام به خاطر من بمیره که...

سکوت کرد! کمی به سمتش خم شدم تا ادامه دهد اما چیزی نگفت. صورت گندمی‌رنگش در تاریکی شب به سختی دیده می‌شد مشخص بود آن تیشرت آستین کوتاه نقشی در حفظ او از سرما ندارد. زبان باز کردم و درحالی که دود سیگار را از دهانم به سمت صورت او روانه می‌کردم، گفتم:

- که چی؟ می‌‌ترسی عذاب‌وجدان بگیری؟

سکوتش و نگاهش به روبه‌رو سبب شاد مطمئن‌تر از پیش به آرامی ادامه دهم:

- ایمان می‌دونی چرا عذاب وجدان می‌گیری؟ چون خودت هم می‌دونی تو تموم اون ده سال و بعدش به اندازه‌ی کافی عذاب کشیده. هیچ‌چیزی نمی‌تونه درد تو رو جبران کنه اما اون هم درد کشیده! نمی‌خواد باهاش زندگی یا رفت و آمد کنی، نمی‌خواد اصلا ببینیش؛ فقط بهش بگو بخشیدمت که بره پی زندگیش؛ که هر اتفاقی که براش می‌افته رو تقاص ندونه و ساکت نشینه تا هر بلایی می‌خوان سرش بیارن. فقط بگو بخشیدمت.

سکوت دوباره‌اش سبب شد من با مکثی که برای نفس‌گیری‌ام بود، کاملا به سمتش بچرخم و بگویم:

- خودت می‌دونی من خودم باید شاکی باشم. به خاطر تموم اون سال‌هایی که تو رو نداشتم و به خاطر تمام دردسرهایی که برای داشتن ماهور کشیدم می‌تونم نبخشمش! من مجبور شدم یک سال تو رو نبینم تا ماهور رو به من بدن و به فرض خودشون راه من و تو رو جدا بدونن. می‌فهمی؟ یک سال تویی که ده سال تنها گوشه‌ی زندان داشتی می‌پوسیدی رو یواشکی می‌دیدم. تو یه خونه زندگی نمی‌کنم باهات چون اگه بیای پیشم ماهور رو ازم می‌گیرن.

مکثی کردم و سپس ادامه داد:

- من می‌تونم به خاطر نداشتن تو توی تمام این سال‌ها نوا رو نبخشم اما فقط نمی‌بینمش. به خاطر بچگی‌مون، به خاطر دوست داشتنش، به خاطر قلبش که خودت هم می‌دونی چقدر مظلوم و پاکه می‌بخشمش تا از سمت من رها باشه. توام سعیت رو بکن؛ سعی کن ببخشی که دوتاتون رها بشید از این عذاب و برید پی زندگیتون.

توقع زیادی از او داشتم؛ اینکه نوا را ببخشد؛ توقعی بس زیاد بود. اینکه من نوا را ببخشم با او خیلی تفاوت داشت؛ او وسط ماجرا بود و من فرع آن! با آن حرف‌ها تنها می‌خواستم منظور را برسانم؛ اینکه هر دو آن‌ها پس آن همه سال سختی‌و رنج و درد، لایق اندکی آرامش اند. دست آزادم را بر شانه‌اش گذاشتم و آن را فشردم.

از دست من کاری برنمی‌آمد اما باید می‌گفتم که من هستم. که من را می‌توانی داشته باشی؛ در کنارت هستم تا آرامش به سویت هجوم بیاورد. سکوتش نشان می‌داد باید فکر کند و من باید سکوت پیشه کنم. همین کار را هم کردم. خواستم داخل ماشین بنشینم تا در تنهایی راحت فکر کند که مچ دستم را گرفت و بدون نگاه به من، گفت:

- بمون!

و ماندم! در کنارش در سکوت ماندم و هر دو جلوی در بیمارستان به ماه نگریستم. به ماه نگریستیم تا او بگوید کدام کار درست است و کدام غلط!

***

  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت دهم |

همان‌طور که زیر دست نوا را گرفته بودم، پا در خانه قرار دادم. ایمان پشت سرمان بود و پلاستیک داروهای نوا را در دست داشت. آن میزان و سکوت و مظلومیتش مرا از درون می‌شکست. همان‌طور که نوای نیمه‌جان را به طرف اتاق‌خواب خود می‌بردم، خطاب به ایمان آرام گفتم:

- ایمان برو ماهور رو از خانوم شمس تحویل بگیر.

ایمان آرام‌تر از من درحالی که در را پشت سرمان می‌بست گفت:

- بذار بمونه همون‌جا؛ ساعت یک شبه خوابیدن احتمالا!

راست می‌گفت؛ چراکه خانوم شمس، همسایه روبه‌رویی‌مان، پسری هم‌سن و سال ماهور و اتفاقا جور با او داشت. احتمال می‌دادم آنقدر در آن چند ساعت بازی کرده باشد که بی‌جان در کنار نوید، پسر خانوم شمس، در خواب سیر کند. نوا به ناگاه دستش را از دست من بیرون کشید و به سمت ایمان چرخید.

به سختی روی پاهایش ایستاده بود و آن نه به خاطر از دست دادن خون زیاد بلکه به دلیل شرایط روحی ناگوارش بود. درحالی که از پشت او را سایه‌وار همراهی می‌کردم تا به ناگاه نیفتد، به سمت ایمان رفت. مقابل او قرار گرفت و با بغضی که دردمندی در آن موجی خروشان بود، آرام گفت:

- داداش ایمان!

ایمان به نوا نمی‌نگریست؛ ایمان، فرش مشکی و خاکستریِ روی کفپوش‌ها را رصد می‌کرد. می‌دانستم ایمانی که نمی‌خواست نوا را ببخشد، هرگز درون چشم‌های قهوه‌ای رنگ او نگاه نمی‌کرد. نوا که لباس‌های کهنه و مشکی رنگش در تنش زار می‌زد، قدمی دیگر به ایمان نزدیک شد. بازوی او را چنگ زد و زار و پردرد دوباره گفت:

- ایمانِ من!

نگاه ایمان به راست چرخید و خواست قدمی به عقب بردارد تا بازویش و آستینِ کوتاه تیشرتش از دست نوا رها شود. مشخص بود ایمانِ محکم اما خوش‌قلبِ من، چیزی نمانده بود بغضش به تاراج برود. این را از سیبک لغزانش فهمیده بودم. نوا اما بی‌خیال نمی‌شد! تمام تلاشش این بود سوی نگاهِ مظلومِ ایمان را به سمت خود بکشاند. اگر ایمان عقب می‌رفت، او به جلو پیشروی می‌کرد. اگر ایمان سکوت می‌کرد، او حرف می‌زد.

- ایمان داداش تو رو به روح مامان نگاه ازم نگیر؛ من دارم می‌میرم!

این جمله را با لرزش گفت و پیشِ پای ایمان بر زمین افتاد. ایمان خم نشد تا او را بلند کند و به پاس آن قسم، به او نگاه هم نکرد؛ تنها چند قدم باقی‌مانده را به سما عقب برداشت و با چنگ زدن سوئیچ ماشینش از روی اپنِ سرامیکی خانه، به سمت در رفت.

عجیب بود! اینکه ایمان ساده از کنارِ قسم به روح مادرمان بگذرد بی‌نهایت عجیب بود. در عجایب آن روز سیر می‌کردم که پیش از خروج از در، نگاهی حواله‌ی نوای منتظر کرد. گویا نوا و هم من می‌دانستیم ایمان است و قسم به روح مادرمان. در آن دو چشم، در دوی گویِ ایمان، پرده‌ای شفاف و پرحرف دیده می‌شد. نیم‌خندی که بر لبش بود، آنقدر دردناک می‌نمود که دلم می‌خواست نوا را از خانه بیرون کنم و تا جا دارد، برادر کوچکم را در آغوش بفشارم.

ایمان لبخندش را زد و رفت و من نتوانستم بمانم و او را آن‌گونه به حال خود رها کنم. برادری که در تمام آن سال‌ها پشتیبان من و ماهور بود برایم نسبت به نوای خطاکرده اولویت داشت. با بسته شدن در، تنها سریع، جدی و آرام گفتم:

- بمون تا برگردم!

و سپس به سرعت از خانه خارج شدم. مانتوی مشکی رنگم در آن هیاهو سبب گرمای بدنم شده بود؛ مانتو پاییزی بود و روح من در آن دقایق، داغ و تابستانی. به سرعت پله‌های را طی کردم تا به ایمان برسم. پایین پله‌های عریض ساختمان، او را درحال سوار شدن بر دویست و شش خاکستری رنگش دیدم. بلند و طوری که بشنود گفتم:

- ایمان!
صدایم بغضی عجیب داشت؛ آمده بودم او را به آغوش بکشم و بروم؛ همین! آمده بودم به او بگویم می‌توانی تمام شب تنها باشی اما پیش از آن باید بدانی مرا، خواهر بزرگ‌ترت را هنوز و همیشه داری و خواهی داشت. او در کنار در باز ماشین، زمین را می‌نگیست و من از دور او را!

آرام جلو رفتم و‌با رسیدن به او، در حرکتی سرش را به آغوش کشیدم. اشک‌هایی که پیراهنم را خیس‌ می‌کرد، نباید دیده می‌شد و من نباید به روی خود می‌آوردمشان. من باید حامی تنها حامی زندگی‌ام می‌شدم. او را سفت به خود فشردم و پس از چندی از او جدا شدم. بدون نگاه به من، تنها سوار بر ماشین شد و در ثانیه‌ای از پارکینگ محو گشت.

لبخندی زدم و شوری اشک را در کنار لب‌های خشک شده‌ام حس کردم. می‌دانستم حجت را تمام کرده بودم و او با حالی خراب اما آرام شب را سپری می‌کرد. حال نوبت نوا بود؛ باید می‌فهمیدم دردش چیست و از خودش و زندگی ایمان و من چه می‌خواهد. با قدم‌هایی آرام پله‌ها را بالا رفتم تا به خانه برسم.

نوا دختری مظلوم بود؛ درست مانند ایمان و درست به مانند مادرمان! مظلومیت آن دو را در خود نمی‌دیدم! با اینکه نوا خطاکرده بود اما من حتی پاکی قلب او را در قفسه‌ی سینه‌ی خود نمی‌یافتم. آن دو مادرم بودند و مادرم در آن دو خود را به جای گذاشته بود. باید این داستان پس از بیش از ده سال به پایان می‌رسید تا آرامش آغاز شود. ایمانِ من، نوای مادرم، لیاقت شادی داشتند!

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت یازدهم |

در خانه را که باز کردم، نوا را گوشه‌ای چمپاتمه‌زده دیدم. زانوهایش را در آغوش گرفته بود و درحالی که به نقطه‌‌ای از ناکجای خانه می‌نگریست، اشک می‌ریخت. می‌دانستم سفتیِ دیواری نامتوازن اپن کمرش را اذیت می‌کند؛ زمین سرد بدنش را به درد می‌آورد و لباس‌هایی که بوی بیمارستان می‌داد، کلافه‌اش می‌کند.

او اما با هما‌ی این شرایط تنها اشک می‌ریخت و صورتش ثانیه به ثانیه خیس‌تر از پیش می‌گشت. آنقدر اشک می‌ریخت که گوشه‌ی آستین‌های بر روی زانویش نیز خیس شده بودند. در را بستم و آرا م به سمتش قدم برداشتم. کنارش روی پارکت‌های بژ رنگ و سرد نشستم و آرام او را در همان حال به آغوش کشیدم.

اگر خواهر بزرگتر ایمان بودم، خواهر بزرگ تنهاترین نوای جهان نیز بودم. با به آغوش کشیدنش، صدای هق‌هق‌اش آرام اوج گرفت و دقیقه‌ای بعد، موهای شرابی‌رنگ نوایی را می‌نوازیدم که هق‌هق‌هایش خانه را پر کرده بود.

نوا باید عوض می‌شد؛ نوای مهربان و گنه‌کار من باید عوض می‌شد تا ایمان او را ببخشد. باید دستش را می‌گرفتم. تا به قول ایمان، روزی شرمنده‌ی مادرم نشوم. به سختی و درحالی که او مقاومت می‌کرد، بلندش کردم و به سمت حمامی که مابین اتاق من و ماهور بود، بردمش.

او را مجبور به حمام کردن کردم و برایش. دسته‌ای از بهترین لباس‌های خانگی‌ام را آماده کردم. لباس‌هایی که رنگشان سفید بود؛ همان‌طور که نوا دوست داشت، روشن بودند. وسایلی که حس کردم لازم است را روی تخت دو نفره‌ی اتاقم قرار دادم تا او را به همانی تبدیل کنم که خودش دوست دارد باشد.

نوا خوش سلیقه بود و زیبا؛ دوست داشت زیبا بپوشد و زیبا به نظر بیاید. اما همواره ترکیب‌هایی ناهماهنگ به تن می‌کرد و هیچ‌گاه به خود نمی‌رسید. حسی درونم می‌گفت با تمام این کار‌ها، با زندگی در آن اتاق کثیف و کار کردن زیر دست آدم‌هایی ناعادل، می‌خواهد از خود انتقام بگیرد.

چراکه سال‌ها پیش از او خواسته بود بیاید و در کارخانه کار کند یا بگذارد کسی برای کار به او معرفی کنم که اهل باشد و او مخالفت پیشه کرده بود. او خودش می‌خواست از خودش انتقام بگیرد تا کمی آرام شود.

با بیرون آمدن نوا از حمام و پوشیدن لباس‌هایش، کار من آغاز شد. او سکوت کرده بود و مخالفتی نمی‌کرد و من هر چه از دستم بر می‌آمد انجام دادم. صورتش را اصلاح کردم، ابروهایش را برداشتم و او در تمام آن مدت اشک می‌ریخت.

موهایش را برایش به یاد کودکی‌مان تیغ‌ماهی بافتم. موهای بلند و شرابی‌رنگش که نوک قهوه‌ای‌شان بیرون زده بود را نیز باید در وقتی رنگ می‌کردم. و در نهایت به او نگریستم؛ به اویی که چون دختران هجده ساله‌ی غمگین به نظر می‌آمد؛ نه دختری با نزدیک به سی سال سن. کنارش روی تخت نشستم و با قرار دادن دستم بر شانه‌اش جدی اما آرام گفتم:

- تا فردا خونه‌ی من بمون؛ از پس فردا میریم کارخونه تا و اونجا کار می‌کنی که دستت توی جیب خودت باش. برات یه خونه‌ی کوچیک نقلی پیدا می‌کنم که با حقوت بتونی اجاره‌اش را بدی و زندگی کنی. باشه؟

مهربان بودم؛ لحنی‌مهربان داشتم و امیدوارم بودم این مهر بر قلبش بنشیند و او را آرام کند نیمرخ گندمی رنگ و سرخ از اصلاحش‌را می‌دیدم. نگاهش به فرش کوچک و گرد کف اتاق بود و حرفی نمی‌زد. دست بخیه خورده‌اش را در دست گرفتم. 

با باندی سفید بسته شده بود و رد بتادین قرمز از زیر آن مشخص بود. به او گفته بود حمام که می‌رود مواظب باشد آب به دستش نخورد تا عفونت نکند. دستش را آرام رها کردم و  از جا برخاستم. ناخواسته خم شدم و بوسه‌ای بر موهای بافته‌شده و رنگی‌اش زدم و سپس به سمت بیرون از اتاق رفتم تا قرصش را بیاورم؛ باید آنتی‌بیوتیک‌ می‌خورد تا دستش عفونت نکند.

قرص را با لیوان آبی سر از آشپزخانه برداشتم و به اتاق برگشتم. آن‌ها را خوردش دادم و با خواباندنش بر روی تخت خودم، پتو را بر رویش کشیدم. گنگ و کمی امیدوار، گفتم:

- بخواب؛ همه چیز درست میشه نوا!

سپس خواستم از اتاق خارج شوم که دستم از ناگهانی گرفت و زمزمه‌وار گفت:

- بمون کنارم! ده ساله تنها زندگی کردم و تنها خوابیدم؛ امشب تو بمون کنارم!

ارام دستم را از دستش بیرون کشیدم و تخت را دور زدم. کنارش رکی تخت دراز کشیدم و با حسی عجیب، دستش را روی تخت در دست گرفتم. من نیز سال‌ها او را نداشتم؛ اویی که تنها خواهرم بود؛ اویی که رفیق خوش روزهای کودکی من و ایمان بود. آرام‌ زیر لب زمزمه کردم:

- شب‌بخیر نوای من!

و او در سکوتی که گرا به یاد سکوت ایمان می‌انداخت، سقف را نگریست و چیزی‌نگفت. یادم بود که نوا انرزی‌ای بی‌نهایت داشت؛ نوای گلی بود که خشکیدن سهمش از زندگی بود. ایمان نیز انیسانی قوی بود اما هنوز قوی مانده بود؛ با این تفاوت که انسانی قو و بی‌دغدغه به فردی قوی و دردمند تبدیل شده بود.

سخت کار می‌کرد و قوی بودنش را به رخ همه از جمله من و از دور به نوا نشان می‌داد. آن دو به اندازه‌ی‌کافی درد گشیده بودند و من باز به این می‌اندیشیدم که باید تمام می‌شد؛ سال‌های طاقت‌فرسای‌درددار آن دو باید اتمام می‌یافت!

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت دوازدهم |

خسته از سه کلاس پیاپی که در مدرسه گذرانده بودم، وارد خانه شدم. صبح زود ماهور را از خانوم شمس تحویل گرفته بودم و همام‌طور خواب‌آلود به اتاقش آورده بودم. قضیه‌ی مهدکودک که کنسل شده بود و نوا نیز خانه بود؛ بنابراین با خیالی راحت به مدرسه رفته بود مو ماهور یک روز صبح را در خانه سپری کرده بود.

با ورودم به خانه، بوی‌ غذا زیر بینی‌ام پیچید. بو، بوی قیمه‌بادمجان بود؛ غذایی که مورد علتقه‌ی مامان بود و نوا هفته‌ای یک بار برای خودشیرینی، برای مامان قیمه‌بادمجان را به سبک خودش می‌پخت و عجیب هم خوش‌طعم می‌شد. لبخندی بر گوشه‌ی لبم نشسته بود. همان هم نشانه‌ی خوبی بود که نوا انوز امید به زندگی دارد.

به سمت آشپزخانه رفتم و پشت اپن ایستادم. با یک دست مقنعه‌ام را در آوردم و ماهوری نگاه کردم که قاشق و چنگال به دست، روی صندلی میز‌ناهارخورس نشسته بو. و لبخند بر لب داشت. نوا با همان لباس‌هایی که دیشب به تن داشت، پشت گاز ایستاده بود و خورشتی را هم می‌زد.

حسی عجیب در آن صحنه موج می‌زد؛ حسی که نمی‌دانستم چرا وجود دارد و اصلا چیست؟! با سلامی توجه آن دو را به خود جلب کردم. نوا آرام به سمت من چرخید و خجالت‌زده  گفت:

- سلام!

لبخندی زدم و با نگاه به ماهور، خطاب به او مهربان گفتم:

- دستت درد نکنه غذا درست کردی!

نوا تنها نگاهی به من کرد؛ گویا با همان یک بار چشم در چشم شدنمان.گ تمام کودکی‌مان را دوره کرده بودیم. ماهور به ذوق دست‌هایش را به هوا‌پرتاب کرد و گفت:

- مامان ببین کی اینجاست!

با چشمانی درشت ناشی از حرفش و خنده‌ای ناخواسته، نوا را نگریستم که لبخند بر لب داشت. با تعجب ‌گفتم:

- کی اینجاست؟

ماهور با قاشق و چنگالی که در دست داشت به نوا اشاره کرد و با شوقی عجیب گفت:

- یه فرشته‌ی ‌مهربون که آشپزی بلده!

از آن همه زبان‌بازی‌اش دهانم باز مانده بود. نمس‌دانستم نوا خود را چگونه به او معرفی کرده بود ام می‌دانستم ماهور دارد خودشیرینی می‌کند و این‌کار به شدت مرا یاد کودکی نوا می‌انداخت. خنده‌ای کردم و با تکیه‌ی آرنج‌هایم به سطح اپن، گفتم:

- خب حالا کی هستن این فرشته‌ی مهربون؟

نگاهی به نوا انداخت که موهای بافته‌ شده و شرابی‌اش‌بر یک شانه‌اش بود و سپس‌ گفت:

- خاله نوا! ولی من خاله فرشته صداش می‌کنم!

با صدای بلند به آن زبانِ نمکین و چربش خندم و نوا نیز با همان لبخند، با محبت ماهور را نگاه می‌کرد. صاف و سر به زیر بودنش نشان می‌داد کمی‌معذب است. لبخندی به نوا زدم و همان‌زور که از اپن آشپزخانه فاصله می‌گرفتم و به سمت اتاق می‌رفتم، گفتم:

- پس شما شروع کنید با خاله فرشته غذاتون رو بخورید تا منم لباس‌هام رو عوض ‌کنم و بیام.

به سرعت لباس‌هایم ‌را با تیشرت و شلواری اسپرت عوض کردم. خواستم از اتاق خارج شوم که پاکتی کرم رنگ بر روی میز آینه‌ی چوبی و قهوه‌ای رنگ اتاق دیدم. با مکث به آن نزدیک شدم و در دست گرفتمش. صدایی که از سمت در اتاق آمد سبب شد در جا بپرم و دست‌هایم ناگهان شروع به لرزیدن کند.

- صبح پستچی آورد گفت احضاریه‌ی دادگاهه!

احضاریه بود! احضاریه برای پس گرفتن ماهور توسط پدرش جنابِ گرامی! ناگهان منِ درونگ شکست و بغضی سدِ گلویم شد. پاکت را سفت مسان انگشتان کشیده‌ام می‌فشردم و حس می‌کردم گردن آن مرد با عطر تلخ و سرد را در دست دارم. به ناگاه حضور نوای ساکت را حس کردم؛ پاکت را سر جایش رها کردم و با لبخندی کاملا تصنعی گفتم:

- بریم ناهار بخوریم.

نوا که مشخص بود متوجه آشفته شدن من شده بود، نگاهی مسکوت به چشم‌هایم انداخت و زیر لب باشه‌ای ‌گفت. پشت سرش به سمت آشپزخانه و میز رفتم و پشت آن روی صندلی نشستم. اجازه دادم نوا خود زحمت بقیه‌ی کارها را بکشد و آن روز را کاملا میهمان او باشیم.

برایمان غذا کشید و در دیسی برنج و در ظرفی بزرگ خورشت ریخت. بوی غذا مرا مستِ گذشته می‌کرد. خودش نیز بالاخره روی صندلی‌ای نشست و با اشاره به قابلمه‌های روی گاز، ارام و غمگین گفت:

- زیاد درست کردم؛ برای ایمان ببر!

دلم برایش سوخت؛ برای ایمان قیمه بادمجان درست کرده بود نه برای ما! به بهانه‌ی ایمان ما هم قرار بود ناهاری خوش‌طمع بخوریم؛ چراکه ایمان نیز همچو مامان، عاشق قیمه‌بادمجان بود و نوا هر هفته‌ای که دل مادر را با چرب‌زبانی و دست‌پختش می‌برد، دل ایمان را نیز ‌گرو پیش تود نگه می‌داشت.

ایمان، آخ ایمان! صبح به او زنگ زده بودم و فهمیدم در خانه‌اش ماده بود و مغازه را باز نکرده بود. ایمان تنهایی را نیاز داشت و در سکوتی بکر و تمام و کمال، در حال فکر کردن و آرام گرفتن بود.

- چرا به دایی ایمان نگفتید بیاد خاله فرشته رو ببینه و با هم غذا بخوریم؟ چرا بعدا براش می‌بری مامان؟

کنجکاوی آن بچه‌ی شیرین بیش از حد بود. به بشقابش اشاره کردم و با کشیدن کفگیری برنج برایش، جدی گفتم:

- دای ایمان کار داشت نیومد؛ شما غذات رو شروع کن بخور!

نمی‌دانستم به کدام درد بیندیشم؛ درد ایمان و نوا، یا درد حضور پدرِ پسرم. نمی‌دانستم چگونه باید روال دادگاه را بگذرانم و اصلا بچه تکلیفش چه می‌شود. البته یک بار ایمان صراحتا به من گفته بود که در صورت حضور هر یک از والدین، بچه را قانون به آن‌ها می‌دهد!

همین موضوع ترس در دلم انداخته بود و مدام کلافه‌ام می‌کرد. با کشیدن برنج برای نوا، لبخندی تصنعی‌تر از لبخندِ در اتاق زدم و سعی کردم در آن لحظا تنها از غذا و خوردن آن لذت ببرم.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت سیزدهم |

بر روی میز مقابلم ضرب گرفته بودم و انتظار مرد قلب‌فروش را می‌کشیدم. امروز در مدرسه کلاس نداشتم و به جایش یک عالمه کار در‌ کارخانه داشتم. باید برای نوا در خط تولید کار راه می‌انداختم و باید برای مرد قلب‌فروش نیز کاری دست و پا می‌کردم. با شنیدن صدای تق‌تق در، صاف نشستم و بفرماییدی گفتم.

مردی که وارد شد، برخلاف تصورم غریبه نبود؛ مسیولی بود که موقتا و به جای من در کارخانه مدیریت می‌کرد. مرد که فامیلش داوودی بود، با چند قدم بلند خودش را به جلوی میز من رساند و گفت:

- سلام خانم بهشتی خوش‌ اومدید؛ قدم رنجه فرمود.

لبخند روی لب‌های پهنش را دوست نداشتم. داووی آدم چشم‌چرانی بود و به علاوه، برای پست و مقامش تا جا داشت چرب‌زبانی می‌کرد. نمونه‌ی یک انسان ریاکار در جلوی میز چوبی‌ام قرار داشت. معلوم نبود پشت سرم چه‌ها می‌گفت و چه بحث‌ها که را نمی‌انداخت.

- سلام جناب.

قدمی دیگر به میز نزدیک شد و کف دستش را روی سطح آن قرار داد. به چهره‌اش نگریستم و مستقیم چشمان مشکی رنگش را هدف قرار دادم. موهای بلند و جوگندمی‌اش که آن‌ها را پشت سرش بسته بود هم توجه جلب‌کن بود.

- میگم خواهرتون هستن؟ تو خط تولید؟

کمی ابروهایم به هم نزدیک شد و با لحنی که جدیت از آن می‌بارید، گفتم:

- بله چطور؟

دستش را از روی میز برداشت و با خنده‌ای گفت:

- هیچی همین‌طوری پرسیدم.

تیپ و قیافه‌اش را نگاهی انداختم. شلواری جیب و سورمه‌ایرنگ به همراه پیراهنی سفید به تن داشت؛ کتی قهوه‌ای نیز بر روی پیراهنش پوشیده بود. آن مرد میانسال عجیب مرا دلزده می‌کرد. دلم می‌خواست به سرعت از اتاق بیرون برود. با به صدا در آمدن در، نگاهی به آن سمت انداختم. داوودی نیز به سمت عقب بازگشت و آنجا را نگریست.

مردی که وارد شد به حتم همان قلب‌فروشِ معروف بود؛ چراکه او را تا به حال ندیده بودم. به ظاهرش نگاه انداختم؛ شلواری کتان و قدیمی به همراه پیراهنی مشکی و قدیمی‌تر به تن داشت. موهای پرپشت و مشکی رنگش به همراه ریش‌های نامرتب و بلندش، از آن جوان، فردی سالخورده‌نما می‌ساخت.

داوودی با دیدن مرد ابروهایش را بالا داد و دست به سینه شو؛ گویا توقع داشت مرد بگوید علت آنجا بودنش چیست. من که از آن رفتار ریاست‌گانه‌اش اصلا خوشم نمی‌آمد، خطاب به او آمرانه گفتم:

- جناب داوودی لطفا بیرون منتظر باشید.

با تعجب به سمت من بازگشت و نگاهش را از مرد ساکت دم در گرفت. گویا توقع نداشت آن‌گونه او را از اتاق بیرون کنم. اما چاره‌ای هم جز انجام وظیفه و سکوت نداشت؛ بنابراین با مکثی چشمی زیر لب گفت و به سمت در اتاق رفت. با زدن تنه‌ای آرام به مردِ جلوی در، از اتاق خارج شد. مرد را بار دی.ر نگریستم و با احترام گفتم:

- بفرمایید داخل!

مرد سلامی زیر لب کرد و جلو آمد. در وجودش یک غرور خاصی می‌دیدم؛ کمی لوتی و کوچه‌بازاری می‌زد. از آن‌ها که ظهرها در مسجد نماز می‌خوانند و عصرها در بازارِ شهر کار‌می‌کنند. مرد ارام روی صندلی‌ای از میان صندلی‌های جلوی میز نشست. تلفن را از روی میز برداشتم و با فشردن دکمه‌ای، خطاب به منشی بیرون از اتاق گفتم:

- خانم هادی لطفا به آقا رضا بگید چایی و شیرینی بیارن به اتاق من.

خانوم هادی که دختری کوتاه قامت بود با صدای نازکش از پشت تلفن چشمی گفت و من گوشی را بر جایش گذاشتم. مرد را نگریستم و با آن رگه‌ی جدی از وجودم بار دیگر گفتم:

- آقای؟

مرد سر به زیر و درحالی که به دست‌های گره‌کرده‌ی روی زانوهایش می‌نگریست، گفت:

- بزرگِ هدایت!

عجب اسمی! بزرگ! چه مادر هوشمندی داشت که چنین اسمی برایش در نظر گرفته و چه پدری که چنان فامیلی برای او به ارث نهاده بود. صدایم را بدون جلب‌توجه صاف کردم و و نگاه به او که هنوز سربه‌زیر بود، ادامه دادم:

- خب جناب تا جایی که می‌دونم شما قصد فروش همه‌ی اعضای بدنتون رو دیدم؛ درسته؟
سری به نشانه‌ی تایید تکان داد من ادامه دادم:

- می‌تونم بپرسم چرا می‌خواید همچین کاری می‌کنید؟

بالاخره سر بلند کرد و در چشمانم نگریست. عجب چشمانی داشت جناب بزرگ؛ درشت و گیرا و به دام افتاده در میان مژه‌هایی بلند و فراگیر!

- برادرم دو هفته پیش مرد؛ پروانه‌ای بود! دو تا خواهر دیگه دارم که اون‌ها هم ای‌بی دارن. پدرم  سال‌ها پیش مرده و خرج مادرم و دوتا خواهرم الان با منه. تو یه اتاق بیست‌متری تو مسجد زندکی میکنیم و هر روز درد کشیدن خواهرهام رو به چشم می‌بینم. الان هم که بهمون گفتن باید از مسجد بریم و من انقدر بی‌غیرت نیستم بذارم خانواده‌ام تو کوچه و خیابون آواره بشن.

دردهایم کم بود، درد آن مرد هم بر قلبم نشست. مردی که ابروهای پرپشتش اخم را نشان می‌دادند و می‌دانستم از غرور است. با صدای تقه‌ی در و باز شدنش، آقا رضا، پیرمند آبرومندی که آبدارچی آنچا بود با سینی‌ای در دست وارد شد. چایی و شیرینی را روی میزِ کوتاه و مستطیلی مقابل آقای بزرگ قرار داد و گفت:

- امر دیگه‌ای نیست خانوم!

با گرفتن لبخندی از من به نشانه‌ی تشکر، از اتاق خارج شد و ما را دوباره تنها گذاشت. خطاب به مرد با اشاره به چایی و شیرینی خامه‌ای درونش گفتم:

- بفرمایید.

مرد سری به چپ تکان داد و سر به زیر شده جدی گفت:

- ممنون؛ برای خوردن نیومدم. اگر لطف کنید کار من رو راه بندازید ممنون میشم.

اوه! جدی شده بود و کمی ترسناک! لبخندم را جمع کردم و من نیز با جدیت حرف اصلی را بیان کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت چهاردهم |

- من دلال اعضای بدن نیستم!

سرش را با تعجب بالا آورد و من نیز ادامه‌ی حرفم را بیان کردم.

- من فقط کسی‌ام که حس می‌کرد می‌تونه به شما کمک کنه که خودتون را برای پول‌لازم بودن فدا نکنید.

مرد با تمسخری که در چشمانش و پوزخند ریز روی لب‌هایش بود، گفت:

- اون‌ رفت چطوری؟ می‌خوای پول بدی به من؟ من زیر بار منت کسی نمیرم خانوم! گدا نیستم که پول گدایی کنم از بقیه، نیاز دارم که دارم این کار رو انجام میدم و بلدم نیازم رو بدون کمک شما ام جبران کنم.

خواست بلند شود که بلند و جدی گفت:

- بشینید آقا!

بی‌توجه به جدیت من پوزخندش را پررنگ‌تر کرد و به سمت در گام برداشت. علت آن عصبانیت را درک نمی‌کردم؛ مگر نیاز نداشت؟ مگر من پول نداشتم؟ تازه من که نمی‌خواستم به او پول اهدا کنم؛ می‌خواستم به او کار بدهم.

- من قرار نیست به شما پولی بدم؛ قراره براتون کار جور کنم!

با تمام شدن جمله‌ام در جایش ایستاد. ادامه دادم:

- من تو این کارخونه برای شما کار با درآمد خوب جور می‌کنم و براتون یه خونه پیدا می‌کنم که بتونید با درآمدتون اجاره‌اش رو بدید. برای خرج درمان خواهرهاتون ولی دیگه من که نباید از شما اجازه بگیرم و کمک کنم! شما میای اینجا کار می‌کنی و با حقوقت نمی‌ذاری مادر و خواهرهات دربه‌در کوچه و خیابون بشن و من پول درمان که نه بلکه پولِ آرامش داشتن خواهرهای شما رو تقبل می‌کنم. اگر احساس دین هم می‌کنید باید بگم اون پول قرض من به شماست و هر وقت تونستید برش گردونید. الان هم می‌تونید تشریف ببرید و فکر‌کنید که می‌خواید بدون مردن بالای سر مادرت و خواهرهاتون باشید که بعد از شما هزارتا حرف نشنون و تحقیر نشن یا می‌خواید جونتون رو فدا کنید و روحتون رو از این وضع خلاص!

صدایم بلند بود و جدی حرف می‌زدم؛ چراکه بحث جدی بود. بزرگ خانِ صداقت که گوی از صدای بلند یک زن احساس بدی یافته بود، با اخم به سمت من بازگشت و بی‌حرف نگاهم کرد. 

گویا باوجود عصبانیت پیشنهاد مرا بد نمی‌دید. چراکه حتی اگر می‌خواست در ازای پول خودش را بفروشد، در قانون ایران به او این اجازه را نمی‌دادند؛ مگر اینکه به خارج می‌رفت و طبق قانون آن‌ها با اعطای اعضای بدنش پول دریافت می‌کرد

. پس از چندی نگریستن به من، بی‌حرف و به سرعت از اتاق خارج شد. پس از خروجش، تلفن را برداشتم و با آقای میری تماس گرفتم. با رسیدن صدای سلام خانوم، در گوشم، سریع و جدی گفتم:

- آقای میری لطفا یکی از بچه‌ها رو بفرست این آقایی که اومده بود پیش من رو تعقیب کنه ببینه کجا زندگی می‌کنه. ضروریه بگو یه جوری تعقیبش کنه با موتوری چیزی که نفهمه!

اقای میری که عجله‌ی من و الزامی که در کلماتم بود را دید، با عجله گفت:

- چشم، چشم خانوم؛ به سعید میگم بره دنبالش!

تلفن را سرجایش گذاشتم و نفسم را بیرون دادن. تکیه‌ام را به صندلی چرمی پشت سرم دادم و از آن همه کار و خستگی، از آن همه درد، چشم‌هایم را روی هم گذاشتم. صدای تقه‌ای که به در اتاق خورد، سبب شد چشم‌هایم ‌را باز کنم.

نوا با لباس‌های سفید و بهداشتی کارخانه، آنجا حاضر شده بود. ارام و ساکت داخل شد به میز من نزدیک شد. از جایم بلند شدم و از پشت میز، به جلوی او رفتم. با رسیدن به مقابلم، مردد دهان باز کرد که چیزی بگوید اما پس از مکثی ساکت شد. حس می‌کردم چیزی اذیتش می‌کند و نمی‌گوید؛ دستم را بر شانه‌اش قرار دادم و با آرامش گفتم:

- چیزی شده نوا؟

دست‌هایش را بر هم محکم می‌فشرد؛ طوری که چیزی به زخم شدنشان نمانده بود. با شک و تردید زبان باز کرد و با نگاهی به زیر افتاد گفت:

- یه آقایی هست که موهاش بلنده!

داوودی را می‌گفت. اخم کردم و با شک گفتم:

- خب؟

این پا و آن پا گرد و با کشیدن نفسی عمیق و فشردن لب‌های خشک شده‌اش به هم، به زور گفت:

- اومد بهم... بهم پیشنهاد داد باهاش باشم. از بعدش همش بهم نگاه می‌کنه؛ نگاهش خوشم نمیاد!

حس عصبانیتی شدید در وجودم غلتیده بود. داوودیِ احمق می‌دانست نوا خواهر من است و با این وجود به او پیشنهاد داده بود؟ چطور می‌توانست آنقدر پررو و کثیف باشد که چنین کار احمقانه‌ای بکند؟ درحالی که نفس‌هایم تند و سنگین بود، از کنار نوا به سرعت رد شدم و به سمت خارج اتاق رفتم. به صدا زدن‌های نوا توجهی نکردم و تنها می‌خواستم داوودی را پیش رویم ببینم.

برخلاف تصور نوایی که پشت سرم راه افتاده بود.گ به سمت داوودی و اتاقش نرفتم و به طرف خط تولید حرکت کردم. چیزی در ذهنم بود که مرا بیش از اندازه اذیت می‌کرد. اگر آن فکر حقیقت بود، از خودم بابت بی‌فکری و بی‌مسئولیتی‌ام متنفر می‌شدم و خود را نمی‌بخشیدم. به سمت کارگرهای زن و مردی که آنجا کار می‌کردند رفتم و با صدایی بلند گفتم:

- دستگاه‌ها رو خاموش کنید؛ چند دقیقه کار تعطیل.

با حرفی که زدم، سرکارگرها دستگاه‌ها را خاموش کردند و کارگرها با نگاه به من منتظر بودند حرفم را بزنم.

- برید استراحت کنید فعلا؛ کاری باهاتون ندارم.

هرکس به طرفی رفت و من درحالی که نوا اردک‌وار پشت سرم راه افتاده بود به سمت زنی رفتم که جوان و مجرد بود؛ در مقابلش قرار گرفتم و با گرفتن دستش گفتم:

- خانومِ...

مرا نگریست و ترسیده از وضعیت‌ گفت:

- زهرام! جانم خانوم؟ چیزی شده؟ کاری کردم؟

دستش را برای از بین‌رفتن ترسش رها کردم و لبخندی جدی بر لب‌هایم نشاندم. موهای بیرون زده از زیر شالم را به پشت گوش راندم و ارام اما جدی گفتم:

- یه چیزی می‌پرسم جوابم رو میدی؛ اگر بفهمم دروغ گفتی به هر دلیلی، برات بد میشه زهرا خانوم.

مجبور بودم بترسانمش تا به حرف بیاید. به چشمان زیبا و سبز رنگ او که لرزان و هراس‌زده بود زل زدم و گفتم:

- داوودی اذیتت کرده؟ حرفی زده یا کاری کرده که درست نبوده؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت پانزدهم |

از حرکات دخترِ زهرا نام، مشخص بود جواب بله است اما با نگاهی لرزان و دست‌هایی به هم فشرده، آرام و زمزمه‌وار گفت:

- نه!

لبخندی زدم و با جدیتی که از خود به دور دیده بودم، بار دیگر‌ گفتم:

- زهرا خانوم اگه دروغ بگی برات بد میشه؛ کارت ازت گرفته میشه و...

قطره اشکی از چشمش فرو چکید و با لرزش لب زد:

- خانوم به خدا آبروم میره؛ تو رو خدا...

از خودم بدم آمده بود که اشکش را در آورده بودم اما برای گفتن حقیقت از سویش مجبور به آن کار بودم. دستانش را در دست گرفتم و با فشردن دست‌های سردش، لب زدم:

- نگران نباش!

سپس با گفتن:

- استراحت کن!

به سمت سایر دخترهایی که می‌دانستم مجرد هستند رفتم و همین سوال‌ها را از آن‌ها هم پرسیدم؛ جواب همه پس از مِن و مِن کردن‌های فراوان، یک بله‌ی لرزان بود. چون رفتار داوودی با خود را می‌دیدم، این همه پیگیر بودم وگرنه آدمی نبودم که به همین راحتی به کسی تهمت بزنم و آبرویش را به تاراج بگذارم. در نهایت، به یکی از مردهای آنجا اشاره کردم و گفتم:

- آقا لطفا بگید از نگهبانی دو نفر رو بفرستن داخل.

می‌دانستم داوودی برای رفتن پس از اخراج شدن مقاومت می‌کند.  به سمت اتاقم رفتم که در طبقه‌ی بالای خط تولید بود و به نوا گفتم:

- بیا!

پس از رسیدن به اتاق با تماسی از داوودی خواستم به اتاقم ‌بیاید. با حضور او و پس از آن با حضور دو نگهبان، درحالی که پشت میزم بودگ و نوا در کنارم، جدی گفتم:

- لطفا تشریف ببرید حسابداری تسویه کنید؛ از این لحظه اخراجید.

با تعجب و بهت مرا نگریست و گنگ گفت:

- یعنی چی؟ به چه دلیل اون‌وقت؟

با نگاهی تیز، پوزخندی زدم و گفتم:

- خودت خوب می‌دونی چرا جناب؛ اگه بخوای کولی‌بازی دربیاری و نری پی‌ کارت، زنگ می‌زنم پلیس بیاد به جرم آزار و اذیت ببرنت!

با شنیدن حرفم، نگاهی به نوا انداخت و با غیض به او خیره شد. از جایم بلند شدم و نوا را نگاه کردم که ترسیده بود. خطاب به نگهبان‌هایی که دم در بودند گفتم:

- آقا را راهنمایی کنید.

سپس با جدیت و پوزخند خطاب به چهره‌ی طلبکار و کریحش تهدیدوار گفتم:

- یه بار دیگه جرعت داری به خواهر من اون‌جوری نگاه کن تا دمار از روزگارت در بیارم.

داوودی که غیض مرا دید، با طلبکاری به سمت خارج اتاق رفت و از بین‌ نگهبان‌ها عبور کرد. نفسی راحت کشیدم؛ بالاخره یک‌کار درست در آن مدت انجام داده بودم و با وجود تمام مشکلاتمان احساس رضایت می‌کردم. حالا دیگر باید ایمان را مجبور می‌کردم بیاید و اینجا بایستد؛ هم کار نمی‌خوابید و هم ممکن بود با حضورش با نوا به جایی درست برسند.

باید به او می‌گفتم که مغازه‌اش را به دست پسر دیگری که بعضاً همراه با او کار می‌‌کرد بسپارد و حداقل سه روز در هفته به اینجا بیاید تا من با خیال راحت به معلم‌بازی‌ام در دبیرستان برسم و شر این کارهای عجیب از گردنم برداشته شود. با باز شدن ناگهانی در، با دست‌هایی لرزان، به آن سمت برگشتم. جناب بزرگ صداقت با عصبانیت به جلویم رسید و گفت:

- به چه حقی آدم می‌فرستی من رو دنبال کنن؟ درسته بچه پایین شهرم ولی گاگول که نیستم! فک کردی انقد خرم نمی‌بینم یه ببوگلابی پشت سرم داره میاد؟

لعنتی به میری و سعید فرستادم که یک کار را نمی‌توانستند درست انجام بدهند. حال جواب این را چه می‌دادم. صدایش را بالا برد و با داد و بالا بردن دستش، گفت:

- با توام خانوم؟ چی گیرت میاد از این کار که پیله‌ی من شدی ول‌کن نیستی؟

یک قدم به جلو برداشتم و جدی گفتم:

- از کجا می‌دونی کسی دنبالت می‌کرد؟ یعنی نمیشه کسی با شما هم‌مسیر باشه؟ مگه تا خونت باهات اومده که میگی دنبالت بوده؟

پوزخندی زد و با تکان دادن سرش از روی تاسف و تمسخر، گفت:

- نخیر خانوم تا خونه دنبال من نیومده ولی به نظرت یه موتوری که پشت سر منِ پیاده اروم حرکت می‌کنه داره دقیقا چه غلطی جز تعقیب کردن من می‌کنه؟

اه! باورم نمی‌شد میری یک احمق‌ را به دنبال او فرستاده بود. یعنی سعید نمی‌دانست باید بگذارد او به سر جاده برسد و ماشین بگیرد و بعد به دنبالش برود؟ تازه من که اصلا نمی‌دانستم او وسیله‌ی نقلیه ندارد. او که سکوت مرا دید، با عصبانیت و جدی گفت:

- خانوم من اگه می‌خواستم بیام اینجا کار کنم هم به خاطر این کارت نمیام چون معلوم نیست چی زیر سرته گه داری این کار رو...

صدایی از کنار گوشم آمد و حرف‌‌های مرد را منقطع کرد.

- خواهر من قصدش خیره!

مرد نگاهی به نوا انداخت که چند قدمی به جلو برداشته بود. از آن شجاعت نوا و حرف زدنش شگفت‌زده شده بودم. بدون اینکه به من نگاه کند خطاب به  بزرگ که نگاهش‌ می‌کرد گفت:

- خواهر من فقط می‌خواد به شما کمک کنه؛ همون‌طور که می‌خواد به من کمک کنه. اگر گفته به فرض تعقیبتون کنن برای این بوده که اگه در برابر کمک مقاومت کردید اون کوتاه نیاد و نذاره خودتون رو نابود کنید.

با تعجب نیمرخ نوا را نگریستم؛ او از کجا می‌دانست بین ما و بحث میانمان چیست؟ آه! فکر کنم پیش از خروچ بزرگ خانِ صداقت از پشت در صدایمان را شنیده بود. نمی‌دانستم آنقدر بلند حرف زده بودیم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت شانزدهم |

در میان بهت من و اخم‌های جنابِ صداقت، نوا مرا نیم‌نگاهی انداخت و ادامه داد:

- خواهرم همون‌طور که به شما کمک می‌کنه، به من هم کمک می‌کنه؛ به برادرم و غریبه‌های دیگه هم کمک می‌کنه!

قطره‌ اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید؛ نمی‌دانستم آن حرف‌ها را چرا می‌زند؛ حس می‌کردم از گفتن آن حرف‌ها منظوری دارد که من نمی‌توانم آن‌ را دریافت کنم.

- لطفا مقاومت نکنید چون خانوم بهشتی بیخیال نمیشه‌.

راست می‌گفت. من اگر می‌خواستم کاری کنم؛ می‌کردم و کسی جلودارم نبود. این را از روحیه‌ام داشتم. نوا اشکِ روی گونه‌اش را با پشت دست پاک کرد. دستش که بالا آمد، نگاهم به پانسمان باز شده‌ی آن افتاد و گفتم:

- دستت...

پیش از ادامه دادن، خودش حواسش به پانسمان جمع شد و آن را موقتا پیچید تا بعد تعویضش کنیم. نگاهی به جناب بزرگ انداختم؛ با اخم و دست در جیب نوا را می‌نگریست. گویا احساسات خالصانه‌ی نوا او را به نتایجی رسانده بود که من هم نمی‌دانستم چیست. صدایش را صاف کرد و با نگاه به کف زمین که از سرامیک‌هایی سفید پوشیده شده بود، گفت:

- من اینجا چی‌کار باید بکنم؟

خوشحال از اینکه بالاخره آن مرد مغرور و یک‌دنده راضی به همکاری برای کمک به خودش شده بود، گفتم:

- مدرک تحصیلی خاصی دارید؟

سری تکان داد و با در آوردن دستش از جیب شلوارش، گفت:

- حسابداری!

ابرویی بالا دادم؛ پس درس خوانده بود. سخت بود با شرایطی که او داشت کسی درس بخواند. یک قدم به عقب برداشتم و با تکه به دسته‌ی مبل، دست به سینه گفتم:

- اتفاقا ما به یه حسابدار نیاز داشتیم.

دروغ نگفته بودم؛ حسابدار شرکت یک هفته‌ی پیش در سانحه‌ای به کما رفته بود و معلوم نبود تا کی شرایط آن بنده‌ی خدا آن‌گونه بماند و ما بلاتکلیف باشیم. نگاهی به نوا انداختم و گفتم:

- تو چی خونده بودی نوا؟

آرام و سر به زیر، با مظلومیت خاص خودش گفت:

- حسابداری!

چه تفاهمی! گویا قسمت بود آن دو همکار شوند؛ شاید شرایط ایجاب می‌کرد و آن دو... زیاد فکر کرده بودم که به آن مرحله رسیدم. برای خود تاسف خوردم که در آن وضعیت به چه چیزها که فکر نمی‌کنم.

- نوا من دوست ندارم‌ تو خط تولید باشی که یکی مثل داوودی اذیتت کنه! نمی‌دونستم حسابداری خوندی وگرنه از همون اول می‌بردمت تو همون بخش.

نگاهی به جناب بزرگ انداختم و با کشیدن نفسی عمیق گفتم:

- دوتاتون به عنوان حسابدار از امروز می‌تونید کارتون رو شروع کنید. همکاری خوبی داشته باشید!

لبخندی جدی زدم و به سمت میزم حرکت کردم. وسایلم را در کیف کوچکم پرت کردم و با حرکت به سمت درِ اتاق و عبور از کنار جناب بزرگ، گفتم:

- برید ته سالن بالا؟ اتاق حسابداری. بگید من گفتم به جای آقای صمدی اومدید و کار رو یادتون بدن.

سپس با خدانگهداری‌ای کوتاه، به سمت پایین و پله‌ها حرکت کردم. پایین پله‌ها بودم که ناگهان با ضربه‌ای به عقب تلو خوردم و با کمر بر زمین افتادم. چشم‌هایم را به سختی باز کردم؛ همه چیز گنگ و کمی تار بود. به سختی دست بر زمین گرفتم تا بلند شوم اما درد کمرم بیش از تحملم بود. نگاهم داوودی را با پوزخندی بر لب، مقابلم و کنار پله‌ها دید. با خنده‌ای هیستریک آرام گفت:

- حالا دیگه من رو اخراج می‌کنی خانوم بهشتی؟ یه الف بچه برای منی که بیست ساله اینجا کار می‌کنم شاخ شده؟!

نوا و جناب بزرگ را دیدم که به سرعت از پله‌ها پایین آمدند. نوا به سمت من آمد و بزرگِ مشتی محکم بر دهانِ داوودی زد؛ طوری که آن پیرمرد با آن موهای دراز و نیم‌بسته‌اش به عقب خم شد. نگاهی به کارگرها کردم که بیکار ما را تماشا می‌کردند؛ می‌دانستم احتمالا از ترس داوودی‌ای‌ که نمی‌دانستند اخراج شده هیچ‌کاری نمی‌کردند؛ اما باز هم جور در نمی‌آمد.

چطور می‌توانستند مرا این‌گونه تنها در برابر یک مرد ببینند و عکس‌العملی برای دفاع نشان ندهند. داوودی زیر مشت‌های بزرگ بود و من در حال نشستن به کمک نوا. تلاش کردم از جایم بلند شوم تا وزن بدنم روی دست نوا نیفتد اما به ناگاه با گیج رفتن سرم بر زمین سقوط کردم.

با آمدن نگهبان‌ها، داوودی از زیر دست بزرگ خون‌آلود بیرون آورده شد. او را باید به پلیس تحویل می‌دادم؛ هر چه فکر می‌کردم، روانی‌تر و مجرم‌تر از آن بود که لیاقت آزاد بودن داشته باشد. بار دیگر تلاش کردم بلند شوم که با سرگیجه‌ای همه چیز به ناگاه سیاه و تار شد و دیگر چیزی نفهمیدم.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت هفدهم |

چشم‌هایم را که باز کردم، سقف سفید بیمارستان را دیدم. نگاهی به دستم انداختم که سرمی نوش می‌کرد. به کنار تخت نگریستم؛ نوا روی صندلی‌ای خوابش برده بود و مردی کمی عقب‌تر از پرده‌ی اورژانس، تکیه به دیوار، روبه‌رویش را می‌نگریست. از آنجایی که دیدم کمی تار بود و عینکم را نیز نداشتم، نمی‌توانستم چهره‌ی او را از دور تشخیص بدهم.

تکانی خوردم تا کمی جابه‌جا شوم و کمردرد ناشی از دراز کشیدن طولانی‌ام را آرام نمایم که نوا با شنیدن صدایم از جا پرید و به سمت تخت آمد. با قطره‌ اشکی که از روی گونه‌اش چکید، با دست‌هایی لرزان، انگشتان دست سِرُم‌خورده‌ی مرا در دست گرفت و لب زد:

- خوبی نیک؟

چرا نمی‌توانستم باور کنم او دختری سی‌ساله است؟ چرا مظلومیتش او را همچو دخترهای‌ بیست ساله و کم سن و سال نشان می‌داد. تلاش کردم لبخندی بزنم و سرم را تکان بدهم. کمی سخت بود؛ گویا بدنم دچار کرختی زیاد شده بود. با آمدن زنی سفیدپوش به سمت پرده‌ی ما، هشیارتر او را نگریستم. زن چیزی را در عکسی که در دست داشت چک کرد و گفت:

- جواب سی‌تی‌اس‌کن اومده و مشکلی نداره؛ سرمش که تموم شد می‌تونید ببریدش.

پس در دوران بیهوشی‌ام از من آزمایشاتی گرفته بودند. نوا از زن تشکری کرد و من سِرُم را نگریستم تا ببینم چقدر از آن مانده؛ با دیدن تنها اندکی در انتهایش، خوشحال کمی خود را روی تخت بالا کشیدم. چندی بعد من در شرایطی که به سختی راه می‌رفتم، درحال طی کردن راهروی بیمارستان بودم؛ نوا زیر دستم را گرفتم بود و جناب بزرگ که بالاخره شناخته بودمش، از عقب ما را پشتیبانی می‌کرد.

با رسیدن بوی عطر تلخ و سردی حین عبور از راهرو، به آن سمت نگریستم. مردی با نگاه به من، داشت از مقابلم به پیش می‌آمد؛ مردی که کسی نبود جز جناب آیت گرامی. او آنجا چه می‌کرد را می‌خواستم از خود بپرسم که توجهم به روپوش سفید رنگی جلب شد که بر تن داشت. مقابل ما قرار گرفت و با گفتن:

- سلام.

حضورش را اعلام کرد. دستم که در دست نوا بود به ناگاه رها شد و لرزشش را از کنارم به خوبی حس کردم. نگاهم را بی‌توجه به حضور گرامی به سمت او گرداندم و دیدم خیره گرامی را می‌نگرد و بی‌وقفه می‌لرزد. نگاهی به گرامی انداختم و دیدم او نیز نوا را نگاه می‌کند و اخم بر پیشانی‌اش نشسته است. آن‌ها یکدیگر را‌ می‌شناختند؟ این را نمی‌دانستم! با صدای گرامی متوجه شدم حدسم درست بوده است.

- نوا!

به ناگاه دیدم نوا با سرعتی غیرقابل باور، از کنارمان گذشت و به پیش رفت و گرامی بی‌وقفه به دنبالش دوید. من که نمی‌دانستم جریان چیست، مات و مبهوت در جایم ایستاده بودم و دویدن آن دو را از دور نظاره می‌کردم. قرار گرفتن کسی در کنارم سبب شد به جناب بزرگ نگاه بیندازم و جواب سوالی که پرسید را گنگ بدهم.

- چیزی شده؟

- بله ولی منم نمی‌دونم چی!

نوا را دیدم که مچ دستش میان دست گرامی بود و لرزان تلاش بر رفتن داشت و گرامی تند حرف‌هایی می‌زد و عصبانی چیزی به نوا می‌گفت. حس کردم بحثشان به من مربوط است و باید پیش بروم؛ چراکه نوا خواهرم بود و گرامی مردی که قرار بود پسرم را از من بگیرد و این دو نباید هم را می‌شناختند. با قدم‌هایی بلند به سختی خود را به آن دو رساندم.

پیش از اینکه متوجه حضورم شوند، آخرین جمله‌ای که گرامی بر زبان راند را شنیدم و تمام وجودم به ناگاه لرزید.

- تو به چه حقی بچه‌مون رو ول کردی تو پرورشگاه و رفتی؟

گویا نوا صدای مرا شنیده بود که با چشمانی اشکی به من نگریست. تمام وجودم می‌لرزید و چیزی نمانده بود در جایم بیفتم و تمام شوم. بچه‌شان؟ بچه‌ی چه کسانی؟ نوا و گرامی؟ بچه‌ی آن‌ها در پرورشگاه رها شده بود؟ اگر آن بچه ماهور من باشد که...
نفس‌هایم تند و بی‌وقفه پایین می‌آمدند و اشک لحظه‌ای گونه‌هایم را رها نمی‌کرد.

حس می‌کردم خیانتی بزرگ در حقم شده است. حال می‌فهمیدم که چرا نوا می‌گفت من به همه کمک می‌کنم؛ من بچه‌ای را از پرورشگاه گرفته بودم که فرزند رها شده‌ی او بود. او با خیال راحت از آنکه فرزندش جایی درست بزرگ می‌شود به تقاص پس دادنش می‌رسید.

حسی به منِ خسته‌ی درونم می‌گفت که نوا خود تلاش کرده بچه به دست من بیفتد؛ نمی‌دانستم چگونه اما می‌دانستم درست است. به چشمان نوایی که دیگر‌ مظلومیتش برایم اهمیتی نداشت ‌نگریستم. با هق‌هق زبان باز کرد و گفت:

- نیک به خدا...

چشم‌هایم را بستم و درحالی که اشک را از میان مژه‌هایم به پایین فرو می‌چکاندم، لب زدم:

- خفه شو!

هنوز‌ نمی‌توانستم آن لحظه‌ها را باور کنم. به نظر می‌آمد فیلمی تخیلی در حال پخش شدن بود و من تماشگرش بودم. یک سوال نمی‌گذاشت آرامش در قلبم لحظه‌ای حکم‌فرما شود؛ یک سوال بزرگ و ترسناک! درحالی که چیزی به افتادنم نمانده بود، نگاهی به گرامی منتظر و ناآرام انداختم و با تهدید و بغض و پوزخند گفتم:

- بگو که اون هفتاد کیلو تریاک مال تو نبوده!

سکوت آن مردِ همیشه آرام عصبی‌ام می‌کرد. باورم نمی‌شد؛ باور نمی‌کردم که آن مرد مدعی که آمده بود فرزندش را از من بگیرد، همان دوست‌پسر سابق خواهرم و عامل بدبختی برادرم بوده است. گرامی عصبی دو دستش را درون موهای‌ مشکی رنگش فرو کرد و رو چرخاند و نوا شروع به التماس کردن کرد.

- نیک به خدا می‌خواستم بهت بگم؛ نیک تو را خدا بهم نگاه کن!

به زمین می‌نگریستم؛ توان نگاه در چشمانش را نداشتم. حال دریافته بودم که او واقعا لیاقت بخشش ایمان و حتی من را نداشت. او باید سال‌ها دوباره تقاص پس می‌داد تا آرامش لحظه‌‌ای گریبانش را بگیرد. بی‌حرف از کنارشان به سرعت عبور کردم و رفتم. بی‌توجه به ضعف جانم تنها رفتم تا فراموش کنم چیزی که دیده بودم را!

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت هجدهم |

در کنار خیابان می‌دویدم. اصلا مهم نبود ساعت چند است یا کیف همراهم نیست. شب شده بود؛ احتمالا نه خیلی دیر اما هوا تاریک بود. نوا تاجایی به دنبالم آمد اما از جایی به بعد سرعت من از سرعت او بیشتر شد و مرا رها کرد. خسته بودم؛ از اینکه همه چیز آنقدر پیچیده بود و من آنقدر ناتوان، خسته بودم.

ماهور پیش ایمان بود و دغدغه‌ای از جانب او نداشتم. باید زودتر یک مهد برایش پیدا می‌کردم‌؛ البته لازم نبود، گرامی پس از گرفتنش زحمتش را می‌کشید. اشک‌هایم آرام می‌ریختند و نمی‌دانستم به کجا می‌روم و چگونه قرار است بگذرد. دست‌هایم از سرما می‌لرزیدند و حس می‌کردم فشارم هر لحظه کمتر می‌شود. با ایستادن ماشینی کنارم و بوق زدنش، خواستم بی‌توجه پیش بروم که صدای جناب بزرگ به گوشم رسید. نگاهی به سمت راستم انداختم.

آن مرد در تاکسی‌ای زرد رنگ، به دنبال من آمده بود. نمی‌خواست به خانه‌شان برود؟ ما که با هم توافق کرده بودیم چه باید بکنیم؛ چرا پی زندگی‌اش نمی‌رفت؟ اصلا شاید مادر و خواهرهایش به او نیاز پیدا می‌‌کردند.

- کیفتون پیش من جا مونده بود. سوار بشید!

کیفم را در دستش نشان داد. احتمالا تا آن زمان نقش نگه‌دارنده‌ی کیفم را برعهده داشت. بی‌توجه به اینکه در آن شب آن مرد هر بلایی می‌تواند سر من بیاورد، آرام به سمت صندلی عقب تاکسی رفتم و سوار شدم.

ماشین که به راه افتاد، من تکیه زده به لبه‌ی پنجره‌ی آن پراید زرد رنگ، به شهر و شلوغی‌اش می‌نگریستم. اشک‌هایم بند نمی‌آمد؛ حس خیانت دیدن نیز لحظه‌ای از وجودم پاک نمی‌شد. با صدای جنابِ بزرگ که گفت:

- خونه‌تون کجاست؟

دلم نمی‌خواست به خانه‌ بروم؛ چراکه می‌دانستم ایمان و ماهور آنجا انتظارم را می‌کشند و من ناتوان از دیدنشان بود. نمی‌توانستم برای ایمان تمام دقایق گذشته رو توضیح دهم؛ نمی‌توانستم بگذارم لحظه‌ای از ماهور بدش بیاید و یا... نمی‌دانم! نمی‌دانم چه شد که آن جمله را مظلومانه بر زبان آوردم و گفتم:

- میشه من امشب بیام مسجد شما؟

آن میزان مظلومیت مختص نوا بود نه من؛ من همواره جدی بودم. اما در آن دقایق هر چه بر من گذشته بود از‌ من نیکیِ دیگری ساخته بود که نمی‌توانستم تحملش کنم. صدای بم و مردانه‌اش آرام به گوشم رسید.

- بله میشه.

به صدا حساس شده بودم؛ طوری که همان نیم‌جمله سبب شد اشک‌هایم دو برابر پایین بریزند. انگار آن بدبخت چه گفته بود! چشم‌هایم‌ را بستم و اجازه دادم سکوت بر آن‌ها غالب شود و نور بگریزد.

حدود نیم‌ساعت بعد تاکسی زرد رنگ از کوچه‌ای تنگ در محله‌‌ای پایین شهر عبور می‌کرد. کوچه آنقدر تنگ بود که می‌دانستم هنگام پیاده شدن امکان داد به مشکل بر بخورم. در انتها مقابل درب خانه‌ای ایستادیم که اصلا به مسجد شباهتی نداشت. آرام خطاب به جناب بزرگ گفتم:

- مگه نگفتی مسجده؟

درحالی که در را باز می‌کرد و هیکل درشتش را به سختی از آن خارج می‌ساخت، جدی گفت:

- نترس، مسجده! این در پشتیه!

مردد خواستم پیاده نشوم که پیرمرد تاکسی‌ران با نگاهی مهربان به من، مطمئن گفت:

- راست میگه دخترم؛ از اینجا مشخص نیست اما من دیدم مسجده اینجا.

آن پیرمرد با آن لحن مطمئن و‌ آرامَش خیالم را راحت کرد تا پیاده شوم. تشکری کردم و‌ پولی از سمت بزرگِ صداقت به پیرمرد داده شد. با رفتن آن تاکسی، بزرگ‌خان به سمت دری باریک و آبی رنگ رفت که تکه‌هایی از آهن رویش زنگ زده بود و به رنگ نارنجی در آمده بود. کلیدی از جیب شلوار کتان مشکی رنگش خارج کرد و در را باز کرد. عقب رفت و با اشاره‌ی سر به داخل، جدی گفت:

- بفرمایید.

لوتی بودنش عجیب او را مطمئن می‌ساخت. از شرایط می‌ترسیدم اما دلم می‌خواست این ریسک را برای یک شب بپذیرم تا اینکه به خانه بروم و تمام گذشته‌ای که گذشت را برای ایمان توضیح دهم. با ببخشیدی، پیش از او وارد شدم. پله‌هایی مقابلم بود که با موکتی کرم رنگ و کثیف سطحشان پوشیده شده بود.

کفش‌هایی نیز ‌پایین پله‌ها قرار داشت. با اینکه آن کثیف بودن اذیتم می‌کرد اما کتانی‌‌هایم را از پا خارج کردم و با مکثی، پله‌ها را بالا رفتم.  دقت که کردم، پایین آنجا هم پله می‌خورد و تاریک بود؛ احتمال می‌دادم انباری‌ باشد. حتی‌ بالا هم پله می‌خورد که باز احتمال می‌دادم آنجا برای جدا کردن زن‌ها از مردها است و زن‌ها طبقه‌ی دوم می‌مانند. چقدر احتمال می‌دادم آن‌روز و چه درست بود شاید و بایدهایم!

به بالای پله‌ها که رسیدم، تازه نمای مسجد مشخص شد. تک و توک چند نفری به علاوه‌ی یک حاج آقا در دوردستِ مقابلم حضور داشتند. احتمالا گردهمایی پس از نماز مغربشان را می‌گذراندند. صدای بزرگ‌خان را از پشت شنیدم که گفت:

- اون در؛ برید اونجا!

به دری چوبی اشاره کرده بود که کنده‌های‌ رویش نشان از قدیمی بودنش داشت. یعنی آنقدر وضعشان بد بود؟ آنقدر آنجا خرابه و بی‌نوا بود؟ به سمت در رفتم و تقه‌ای به آن زدم. بلافاصله در باز شد و زنی مسن اما مهربان مقابلم قرار گرفت.

چهره‌ی گرد زن شکسته بود؛ موهای سفید و بازش را پشت گوش داده بود و با چشم‌هایی مشکی رنگ به مانند چشم‌های پسرش، مرا می‌نگریست. گویا توقع دیدن یک زن پشت در را نداشت که متعجب بود. آرام سلام کردم.  زن که گویا‌ پسرش را پشت سرم دیده بود، لبخندی گنگ زد و آرام اما مهربان گفت:

- سلام دخترم؛ حالت خوبه؟ خوش‌اومدی؛ بفرما داخل!

زن از مقابل در کنار رفت و من از آن میهمان‌نوازی شرمنده شدم. حس می‌کردم قرار است با حضورم جایشان را حسابی تنگ کنم. زن لباس‌های قدیمی‌اش را در تن صاف کرد تا بهتر به نظر بیاید؛ این‌ را از زیر چشمی‌ دیدنم فهمیده بودم. دامن و بلوزی گل‌دار و روشن به تن داشت و روسری‌ای گل‌دار نیز روی سرش و روی موهای بازش قرار داشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت نوزدهم |

با ورودم به آن اتاق، بغضم دوباره به گلویم بازگشت؛ باورم نمی‌شد که آن‌ها آنجا زندگی می‌کردند؛ در آن دخمه‌ی بیست متری و عجیبِ کم‌جا. کف خانه موکتی صورتی و طرح‌دار پهن بود که رویش روفرشی‌ای قرمز و قدیمی قرار گرفته بود. دورتادور دیوار اتاق از پشتی‌هایی قرمز و گلدار پوشیده شده بود و در قسمتی، کوهی از پتو و بالشت روی هم قرار گرفته بود.

باورم نمی‌شد که آن‌ها حتی تلویزیونی کوچک نداشتند؛ پس چگونه زندگی می‌کردند. قطره‌ اشکی که می‌خواست از چشمم بیفتد را کنترل کردم تا آن‌ها را خجالت‌زده نکنم. زنی که مادر خانه بود و آنجا ایستاده بود را در آنی به آغوش کشیدم. بوی مادرم را می‌داد؛ به طرز آشنایی بوی مادر از دست رفته‌ام را می‌داد.

آغوشش همان‌قدر مهربان بود و دست‌های پینه بسته‌اش همان‌قدر کارکرده. یادم است مادرم چقدر برای بزرگ کردن ما سه نفر سختی کشیده بود. شوهر اولش و پدر من که در همان سال تولد من مرده بود و شوهر دومش هم در تصادفی پس‌از پنج سال زندگی با او و پس از دو فرزند جان داده بود.

مادر بیچاره‌ام حتی دست به پول کارخانه‌ی‌ پدرم نزد که نکند حلال نباشد. فکری که حال من می‌دانم غلط بوده است اما نمی‌دانم او چه چیزی می‌دانسته که آن‌گونه فکر می‌کرده. شوهر دومش یعنی پدر ایمان و نوا نیز راننده‌ی کامیونی ساده بود و پس از مرگش چیزی نداشت که برایمان بگذارد. در نتیجه مادر، ما را با ترشی انداختن‌ها و در خانه‌ی مردم کار کردن بزرگ کرد. با سختی و دست‌های پینه‌بسته شب به خانه می‌آمد.

از آغوش زنی که از رفتار من و اصلا از حضورم مبهوت بود بیرون آمدم و با لبخندی که اشک‌هایم را مزین کرده بود، آرام گفتم:

- من رو یاد مادرم انداختید؛ خانومِ...

سکوتم سبب شد لبخندی بزند و با نگاهی به بزرگ‌خان که پشت سرم بود بگوید:

- خورشید!

آن‌ها خانوادگی اسم‌هایی زیبا داشتند. حتی به نظرم زیبایی‌ چهره‌ی آن‌ زن ستودنی بود؛ اگر کمی به خودش بیشتر می‌رسید. به کناری رفتم و توجهم به دو تشکی جلب شد که گوشه‌ی اتاق پهن شده بود. دو دختر با سن زیاد، در کنار هم روی تشک‌ها به سختی خوابیده بودند. هر دو لاغر و استخوانی بودند و پوستشان پر از زخم‌های پماد خورده بود.

انگشتان پایشان گویا وجود نداشت و برای دستشان نیز همین‌طور بود. موهای بورِ هر دو کم‌پشت نشان می‌داد و دندان‌هایشان به پوسیدگی می‌زد. پنکه‌ای در مقابلشان روشن بود و باد مستقیم به آن‌ها می‌خورد. بغضِ در گلویم آنقدر زیاد بود که لحظه‌ای سرگیجه‌ای مرا تا مرز افتادن برد. تلویی خوردم که مادرِ جناب بزرگ، خورشید خانم، زیر بازویم را گرفت و کمک کرد گوشه‌ای از دیوار آبی رنگ اتاق، به پشتی‌ای تکیه بزنم و‌ بنشینم.

  من محو و گنگ بودم و تنها صدای در چوبی را شنیدم و بیرون رفتن آن دو را دریافتم. یکی از دخترها به نطر می‌آمد خواب است اما دیگری که بیدار بود، به طرز عجیبی صحبت را آغاز کرد و به سختی گفت:

- تو عروسِ داداشمی؟

خنده‌ام گرفته بود؛ بیچاره چه فکر می‌کرد؟ فکر کنم آنقدر جناب بزرگ تنها بوده که با دیدن یک‌زن همراه او، آن‌ زن را عروسش می‌دانستند.   سری به نشانه‌ی نفی تکان دادم و با لبخندی تنها گفتم:

- من یه امشب مهمون شما هستم؛ همین.

با باز شدن در، خورشید خانوم و پشت سرش جناب بزرگ وارد شدند. خورشید در دست سینی‌ای چایی داشت و در کنار استکان چایی چند دانه خرما و ظرفی قند قرار داده بود. به جلوی من آمد و با قرار دادن سینی، مهربان گفت:

- بخور‌ دخترم! پسرم گفت بیمارستان بودی؛ خرما بخور‌ جون بگیری.

واقعا دلم می‌خواست اشک بریزم؛ دوست داشتم آن‌ زن را به آغوش بکشم و بگویم:

- تو یک فرشته‌ای که تا به حال انقدر مهربان بالای سر فرزندانت بوده‌ای و از فرزندان بیمارت محافظت کردی. اما نمی‌شد؛ می‌دانستم غرورشان ممکن است شکسته بشود.

باید جوری رفتار می‌کردم که انگار آنجا نیز یک مکان عادی مثل سایر مکان‌ها است و کم و کسری ندارم. دستم را دراز کردم و با برداشتن چایی و یک‌ خرما، تشکری کردم. جناب بزرگ به کنار خواهرهایش رفت و آرام انگار احوال آن‌ها را می‌پرسید. خورشید خانوم، در حین چایی خوردن من، با مکث گفت:

- مرسی دخترم! پسرم گفت براش کار جور کردی؛ واقعا ازت ممنونیم.

پشتِ بزرگ‌خان به سمت ما بود اما از همان سمت هم می‌توانستم بفهمم اخم کرده است و از آن جمله‌ی مادرش خوشش نیامده است. لبخندی زدم و گفتم:

- خواهش می‌کنم؛ کاری نکردم.

فکر می‌کردم آن زن نمی‌داند پسرش برای گرفتن پول قصد انجام چه کاری را داشت؛ اگر‌ می‌دانست، اگر‌ می‌دانست به حتم او را نمی‌بخشید. چای و خرمایم را در سکوت خوردم و سپس، از جایم بلند شدم. خورشید خانم که گویا از بلند شدن ناگهانی من ترسیده بود؛ به ضرب او نیز بلند شد و گفت:

- چی شد خانومم؟ خرماش خوب نبود؟ بگم بزرگ بره براتون شیرینی بگیره بیاره؟

کاش آن‌گونه احساسات مرا برنمی‌انگیخت. شیرینی به چه کارم می‌آمد وقتی آن‌ها را در آن وضعیت اسفبار می‌دیدم؟
لبخندی برای جلوگیری از ریزش اشک‌هایم و جدی بودنم زدم و مهربان گفتم:

- نه خورشید خانوم؛ همه چیز عالی بود. می‌خوام برم پیش دخترهاتون بشینم یکم حرف بزنیم.

او که انگار خیالش راحت‌ شده بود، مرا در عرض چند متری اتاق همراهی‌ کرد. در کنار دو دخترش نشستم و به جناب بزرگ نگاه انداختم که او نیز‌ کمی آن طرف‌تر کنار تشک دیگر نشسته بود. خورشید خانوم کنار‌ من جای‌ گرفت و تند- تند گفت:

- نمی‌دونی خانوم؛ این بچه‌ها هر روز درد می‌کشن. هوای خنک می‌خوان و تو این سرما مجبوریم پنکه روشن کنیم که باد بهشون بخوره و یه لحظه هم گرمشون نشه. لباس ندارم بپوشونم بهشون دیگه. از بس لباس‌هاشون رو شستم، پود-پود و خراب شدن. نمی‌دونم خدا چرا با این دو تا فرشته‌ی من اینجوری تا کرد؟ اگه...

- مامان!

صدای اعتراض جناب بزرگ سبب شد خورشید خانوم سکوت کند. گویا بزرگ‌خان از ناله و‌ شکوه به درگاه خدا و این‌گونه حرف زدن جلوی آن دو دختر مریض خوشش نمی‌آمد و حق هم داشت. آن دو دختر‌ ممکن بود با احساس سربار بودن، دچار رنجشی فزون شوند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

| پارت بیستم |

صدایم را صاف کردم و آرام خطاب به یکی از دخترها که سرحال‌تر بود گفتم:

- اسمت چیه فرشته‌ی خورشید خانوم!

محبت در کلامم بود و غم در صدایم بود. آن دختر قطعا بیش‌تر از بیست سال داشت ولی می‌دانستم کوچکتر از من است و می‌توانم کمی بزرگترانه سخن بگویم. دختر کمی در جایش تکان خورد و آرام و با لحنی که مشخص بود درد دارد، گفت:

- صبا!

صبا نیز زیبا بود؛ اما خورشید زیباتر! اشاره‌ای به دختر دیگر که نیمه هشیار به نظر می‌آمد و تقریبا خواب بود کردم و گفتم:

- اسم خواهر فرشته‌ی شما چیه؟

دختر باز هم‌ به مانند قبل لب باز کرد و گفت:

- رها!

آن شباهت اسم و همچنین شباهت ظاهری زیاد آن دو دختر به من اثبات کرد که دو قلو هستند. دو قلوهایی که سهمشان از زندگی خیلی کمتر از لیاقتشان بوده است. خورشید بار دیگر شروع به صحبت کرد؛ گویا با گفتن آن حرف‌ها می‌خواست من کمکشان کنم؛ نمی‌دانست من از پیش چنین قصدی داشتم.

- هر روز بیشتر از پنج میلیون باید خرج هر کدومشون بشه؛ خانه‌ی ای‌بی لطف کرده یه مقدار ماهانه به ما میده تا براشون پماد و پانسمان بخریم اما انقدری نیست که این دو تا بچه اصلا اذیت نشن. هر روز درد می‌کشن؛ موهاشون می‌ریزه، دندوناشون به مرور می‌پوسه و می‌افته. پسرم همین‌دو هفته‌ی پیش مرد.

بغض اینجا به گلویش چنگ زد و من نیز برای او و لطافت قلب دردمندش بغض کردم.

- ته تغاریم بود؛ فکر‌ می‌کردم قراره باشه و من هر روز پرستاریش رو بکنم اما بچه‌ی مظلومم با درد مرد. سرطان پوست‌ گرفت و ما از پس خرج داروهاش و درمونش برنیومدیم که بمونه.

حس می‌کردم خورشیدِ مهربان کمی بی‌ملاحظه بود. این‌ها را نباید اینجا می‌گفت که آن دو دختر بترسند؛ البته که حس می‌کردم آن‌ها خود آرزوی مرگ زودرس دارند تا از آن همه درد رهایی یابند. به علاوه گفتن آن حرف‌ها جلوی پسرش سبب می‌شد او شرمسار شود که نتوانسته تا به آن لحظه کاری برای برادرش و دو خواهرش بکند و  آن‌ها هر روز دردکشان بوده‌اند. شاید هم از سالم بودن خود در آن هیاهو تنفر یابد.

صدایم را باز هم صاف کردم که باز هم بغض گلویم خاموش شود؛ سپس آرام و با لبخندی پر درد گفتم:

- من کمکتون می‌کنم خورشید خانوم؛ نگران نباشید. هر چقدر هزینه‌ی درمان و راحتی‌شون باشه، من تقبل می‌کنم. ایشالا پسرتون هم بعد از مشغول شدن تو کارخونه، می‌تونن براتون خونه اجاره کنن تا بعد از این راحت‌تر زندگی کنید و شما هم دغدغه‌هاتون کمتر بشه.

گویا خیال خورشید را راحت کرده بودم که اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید و گفت:

- خیر از جوونیت ببینی دخترم! خدا تو رو مثل فرشته وسط زندگی ما فرستاده. خدا واسه مادرت نگهت داره!

نمی‌دانست خدا مادرم را برای من نگه نداشته بود. لبخندی زدم و با نگاهی به جناب بزرگ، آرام گفت:

- سرویس‌ بهداشتی کجاست؟

بزرگ‌خان از جایش برخاست و با رفتن به سمت در اتاق، گفت:

- دنبالم بیاید!

از جا بلند شدم و با گفتن با اجازه‌ای به آن سو رفتم. بیرون از اتاق فضای مسجد بود. گویا آشپزخانه‌شان همان آشپزخانه‌ی مسجد بود چون دقیقا کمی آن طرف‌تر از اتاق قرار داشت. بزرگ‌خان جلوی دری کوچک ایستاد و با اشاره به آن گفت:

- بفرمایید.

قبل از آنکه با تشکری وارد شوم، صدایش را صاف کرد و با غرور و اخم، درحالی که زمینِ موکت‌پوش شده را می‌نگریست، گفت:

- شرمنده اگه حرف‌های مادرم اذیتتون کرد. شما مجبور نیستی هزینه‌ای...

پیش از تمام شدن حرفش، در دستشوبی را باز کردم و جدی گفتم:

- ما قبلا در این مورد صحبت کردیم جناب صداقت؛ دیگه به نظرم حرفی نمی‌مونه.

و به داخل سرویس وارد شدم. آنجا هم حمام بود هم دستشویی. من تنها قصد داشتم تنها شوم؛ بنابراین جلوی روشویی و آیینه‌ی‌ کثیف و ترک‌خورده‌اش ایستادم و به چهره‌ی خود نگاه انداختم. چشمان قهوه‌ای‌ام بی‌فروغ شده بود. زیر چشمانم گود افتاده بود و رنگ سفید پوستم به زرد گرایش یافته بود. اشک‌هایم این‌بار رها از حضور دیگران، به پایین چکیدند. دستی بر صورتم کشیدم و آرام لب زدم:

- چرا خدا؟

موهای سفید کنار شقیقه‌ام نشان می‌داد این دختر سی و اندی ساله، دیگر توان ندارد. توان جنگیدن برای زندگی‌اش را ندارد. شاید برای همین‌ برای زندگی دیگرانی چون بزرگ صداقت و خانواده‌‌اش می‌جنگیدم؛ که اگر زندگی من خوب پیش نمی‌رود و آسایش از من ربوده شده، آن‌ها آرام باشند.

چون توان جنگیدن برای زندگی آن‌ها را برخلاف زندگی خود دارم. شاید چون من در زندگی خود هستم و بیرون از زندگی آن‌ها، می‌توانم کمکشان کنم. نمی‌دانم؛ شاید هم فلسفه‌بافی‌هایم از ریشه غلط است و صرفاً به خاطر شرایط و احوال بدم این‌گونه می‌اندیشم. شاید همه چیز خوب شود و من و ماهور در کنار ایمان زندگی کنیم. ماهور بزرگ شود و من و ایمان، پیر شویم. 

نفسی عمیق کشیدم و شیر آب را به سختی باز کردم. یک روغن‌کاری اساسی لازم داشت. آب که باز شد، بی‌درنگ دو دستم را پر ‌کردم و بر صورتم آب پاشیدم. حس خنکی آب کمی عطش وجودم را خواباند. همه چیز بهتر می‌شد؛ امیدوار بودم همه چیز بهتر شود.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...