رفتن به مطلب

رمان شناساترین ناشناس| h.noora کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ژانر معمایی رمان کنجکاوتون می‌کنه؟  

14 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. ژانر معمایی رمان کنجکاوتون می‌کنه؟

    • خیلی کنجکاوم می‌کنه.
    • کمی کنجکاوم می‌کنه.
    • اصلاً کنجکاوم نمی‌کنه.


ارسال های توصیه شده

به نام خداوند رنگین کمان..🌈

img_20220821_153416_185_nsf3.jpg

عنوان: شناساترین ناشناس

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی، تراژدی

نویسنده: h.noura

هدف:  

شروع: ۱۴۰۱/۴/۲۷

خلاصه: در حال ویرایش...

مقدمه: در حال ویرایش...

زمان پارت گذاری: سه شنبه‌ها دو پارت به همراه پارت هدیه.

ویراستار: @ فاطمه مومنی

ناظر: @ rozhi-

 

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 22
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 76
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت یک "

«فصل اول»

فضای خانه‌ی کوچک و کلنگی نیمه تاریک بود و خورشید با سخاوت و زورگویی مقداری از نور خود را از درون پنجره کوچک با شیشه های کدر و چهارچوب زنگ زده به داخل فرستاده بود. این شخص ارزش آن را نداشت که رو به رویش بنشینم و با او سخن بگویم اما کسی که سبب این سخن گفتن شده بود برایم دنیایی ارزش داشت. نگاهم را مستقیم به فرش رنگ و رو رفته و قرمز رنگی دوخته بودم که در اثر گذشت زمان به سفیدی گراییده بود اما با شنیدن سرفه مصلحتی که کرد سرم را بالا گرفتم و به او نگاه دوختم.

چشم های نیمه باز و خمارش را به من دوخت، سیبیل های سیاه و پر پشتش حالم را بد میکرد و بدتر از همه نگاهِ دیوانه کننده‌اش بود.

با لحنِ شل و بی‌رمقی زمزمه کرد:

- باشه بابا هر چی تو بگی فقط الان اون کوفتی رو بده به من.

خیال می‌کرد بجای مغز کاه در سر دارم که اینگونه سخن می‌گفت!

با خونسردی ابرویی بالا انداختم و لب زدم:

- من و چی فرض کردی؟ فکر می‌کنی تا این اندازه بیشعورم که یک همچین چیزی رو بهت بدم؟ عین آدم پا میشی و اون شناسنامه هایی که قایم کردی رو میاری و تحویل من می‌دی و بعد، این مال تو.

و محتوای درون دستم را به او نشان دادم که به یکباره و با چشم هایی حریص و سرخ شده خودش را به طرف من کشید و دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد اما من در حرکتی سریع از جای برخواستم و با تحکم فریاد زدم:

- کاری نکن که کاری کنم مرغ های آسمون به حالت گریه کنن! اگر یک بار دیگه این غلطا ازت سر بزنه این خونه رو روی سرت خراب می‌کنم، می‌دونی که می‌کنم و شوخی ندارم!

حالت نیم خیز شده و دست دراز شده‌اش را درست کرد و دو زانو بر روی زمین نشست، با همان چشم های خمارش نیم نگاهی به ظاهرم انداخت و با پوزخند گفت:

- اوس کریم چطور دلت اومد کار ما رو به جایی بکشونی که یه الف بچه واسم خط و نشون بکشه؟ دِ آخه کوچولو اگر دماغت و بگیرم نفست میره بعد اومدی واسه من شاخ و شونه می‌کشی؟!

دندان هایم را بر هم فشردم و با به یاد آوردن سخنان شهزاد به یکباره خشمم فروکش کرد، بهترین راه حل در مقابل این به ظاهر انسان عمل به سخنان شهزادی بود که می‌دانستم بیش از من تجربه دارد و با شخصیت این مرد آشناست.

بر روی دو زانو خم شدم و از مقابل اویی که چرت میزد کیفِ مشکی‌ام را برداشتم، بیشتر وقت ها از لباس هایی با رنگ سفید و صورتی استفاده می‌کردم اما این‌بار به این دلیل که ابهتم بیشتر شود از رنگ مشکی استفاده کرده بودم.

با خونسردی ظاهری قصد رفتن کردم که با دیدن حرکتم از جای برخواست و بر خلاف سخنان چند ثانیه قبلش گفت:

- کجا میری؟ اصلا من غلط کردم یه زری زدم! 

بی توجه به او به راهم ادامه دادم و تازه درک کردم سخنان شهزاد را که می‌گفت بی‌توجه بودن حریصش می‌کند.

- جون ننت نرو بابا من یه غلطی کردم، صبر کن یک دقیقه. اصلا الآن میرم شناسنامه ها رو میارم.

با شنیدن این سخن پایم را که قصد داشت از چهارچوب درب آهنی و سبز رنگِ حیاط بیرون برود به عقب راندم و با پیروزی به سویش بازگشتم و گفتم:

- برو بیار شون تا پشیمون نشدم.

لبخند شلی زد و با لحنی کشیده گفت:

- به شرطی که بعدش بهم دو قرون بدی تا برم خودم و بسازم که فردا خواب نمونم.

با چندش لب هایم را جمع کردم و نگاهم را از صورت گرد و چشم های خمارش گرفتم و با تکان دادن سری،چشم هایم را به کوچه دوختم، صدای لخ- لخ دمپایی های پلاستیکی آبی رنگش به من نشان داد که به مخفی گاهش رفته تا شناسنامه ها را بیاورد. کوچه‌ی تنگ و باریک کفی خاکی داشت و چند زن کمی آن طرف‌تر رو به روی درب قرمز رنگ خانه‌ای نشسته و مشغول صحبت بودند. سرم را کمی کج کردم تا بتوانم سر کوچه و پسرک و ماشینم را ببینم و با دیدن پسرک که به ماشینم تکیه داده و نگاهش را به اطراف دوخته بود لبخندی زدم. زمانی که به اینجا رسیدم این پسر نزدیکم آمد و از من تقاضای پول کرد تا در عوض آن مواظب ماشینم باشد، شاید علتی که درخواستش را قبول کردم چشم های قهوه‌ای شفافی بود که شباهت بسیاری به شناساترین ناشناسِ قلبم داشت، همان کسی که چشم های قهوه‌ای شفافی که داشت دنیایم بود و چه تلخ که...

با صدای منصور کمی از جای پریدم و رشته افکارم از هم گسیخت.

- بیا اینم شناسنامه ها.

پارچه گل- گلی و زرد رنگی را به سویم گرفته و با ابروهای کلفت و پرپشتش به آن اشاره می‌کرد. 

@ ماهی

@ ماه تی تی

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 19
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت دو "

با اخم پارچه را از او گرفتم و گره کوری که به پارچه داده بود را به سختی باز کردم، گره که باز شد دو شناسنامه قرمز که گوشه های آن بریده- بریده شده و آثار کهنگی به خوبی در آن دیده میشد، نمایان شد و من بعد از چک کردن نام ها و اطمینان از درست بودنشان لبخند رضایت بخشی زدم و نگاهم را از شناسنامه‌ها جدا و به او دادم، آب بینی اش را بالا کشید و با بی‌حالی گفت:

- پول من و بده دیگه.

با اخم کیف پولِ صورتی رنگم را برداشتم و از درون آن چند چک پنجاه تومانی به سویش دراز کردم، دستش را دراز کرد و به قصد گرفتن پول ها گوشه ای از آن را گرفت که من آن سوی پول را محکم گرفتم و با تهدید زمزمه کردم:

- وای به حالت اگر قرار فردا رو از یاد ببری! 

سرش را تکان داد و زیر لب گفت:

- باشه بابا این لامذهبا رو ول کن تا همینجا از شدت خماری مرحوم نشدم.

پول ها را رها کردم و بی هیچ سخنی از درب حیاط شان بیرون رفتم. به درک که می‌مرد مردک عوضی! اگر می‌مرد که برای من هم بهتر بود اما او فقط بلد بود جان دیگری را بگیرد.

کوچه‌ی تنگ و باریکی بود و از هر طرف آن درهای کوچک و بزرگ با رنگ های متفاوت و اغلب زنگ زده وجود داشت. کوچه را پیمودم و با رسیدن به سر آن، پسرک با شوق به سویم آمد و گفت:

- من از ماشینت مراقبت کردم، نگاه بدون هیچ خطی نگهش داشتم پس پولم و بده خاله.

با لبخند دستی به موهای بورش کشیدم، چشم هایش زیباترین عضو صورتش بود و سفیدی پوستش سبب شده بود تا گونه های سرخی داشته باشد.

دو چک پنجاه تومانی که برایم باقی مانده بود را به او دادم، گوی های قهوه‌ای براقش را به من دوخت و با ناباوری گفت:

- خیلی ممنونم خاله، اگر دوباره هم اینجا اومدی اجازه بده من از ماشینت محافظت کنم.

- باشه چِشم قشنگ.

با ذوق نگاهم کرد و گفت:

- یعنی چشم های من قشنگن خاله؟ آخه چشمای من که رنگ چشم بیشتر آدم هاست.

با لبخندی حسرت وار خیره چشم هایش شدم و گفتم:

- چشم های تو خیلی زیبا هستن! من عاشق رنگ چشم های تو هستم اما فرقی که چشم های تو با، بقیه داره اینه که این گوی ها شفافن و برق میزنن! توشون پر از امید به زندگیه!

و در دل ادامه دادم:

- کاش میشد یک نسخه از چشم های تو رو داشتم تا هر وقت دلم برای نگاه قشنگش بی‌قراری میکرد با نگاه کردن به این تیله‌ها کمی دل تنگیم رو رفع می‌کردم.

لحظاتی بعد بر روی صندلی صورتی رنگ ماشینم نشسته بودم و با اخم و حسرتی که حاصل به یاد آوردن گذشته بود رانندگی می‌کردم.

همانگونه که نگاهم به رو به رو بود کمی خودم را به سوی کیف مشکی‌ام که در صندلی کناری بود خم کردم تا تلفن همراهم را بردارم. کمی دستم را در آن تکان دادم و با لمس جلد سرد گوشی که آن هم صورتی بود؛ گوشی را برداشتم. یک نگاهم به جاده بود و نگاه دیگرم به تلفن، با همین وضع با شهزاد تماس گرفتم و لحظاتی بعد صدای گرفته و پر دردش در ماشین طنین انداز شد:

- سلام جانا خوبی؟ شناسنامه ها رو گرفتی؟

- آره قشنگم تو غصه هیچی رو نخور. 

کمی مکث کردم و بعد با نگرانی ادامه دادم:

- شهزاد تو که هنوز صدات گرفته‌ست، مگه استراحت نمی‌کنی؟

با صدایی هول زده گفت:

- نه.. یعنی چرا.. چرا استراحت می‌کنم، فردا هم بگذره دیگه راحت می‌شم. خیلی مرسی جانا کاری نداری من باید قطع کنم؟

با لبخند سری تکان دادم و لب زدم:

- نه خداحافظ.

پس از شنیدن صدای خداحافظی او تلفن را قطع کردم و طول راه با گوش دادن به موزیک ملایمی از صدای باران سپری شد. عاشق باران بودم و خیس شدن زیر قطرات آن را آرزویی می‌دانستم که اگر چه همیشه به او می‌رسیدم ولیکن باز هم برای بار بعد مشتاق تر می‌شدم.

خود را به خانه رساندم و آنقدر حالم خراب بود که پس از خوردن شامی که به اجبار و طبق قوانین پدر بزرگ باید در کنار هم صرف می‌کردیم به اتاقم رفتم و با خوردن مسکنی به خواب رفتم.

***

هاله ای از سیاهی در چند قدمی‌ام قرار داشت و با سرعتی باور نکردنی به من نزدیک می‌شد. صدای منفوری در گوشم مرتب فریاد می‌زد:«فاصله‌ای تا بدبختی نداری!» نگاهم را در پی کمکی گرداندم و با دیدن او که در حال دور شدن از من بود لب هایم لرزید! دست بی‌حس شده‌ام را به سویش دراز کردم، هنوز کامل بالا نیامده بود که فرشید با غیظ آن را به سوی پایین هدایت کرد. ندیده هم می‌توانستم چهره‌ی خبیث و وحشتناکِ فرشید را تصور کنم! صدای عاقد مردمک های لرزانم را از او گرفت و به عاقدِ مسن خیره شدم.

 - دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانوم جانا مجد فرزند الیار مجد ایا به بنده وکالت میدهید شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید یک عدد اینه و شمعدان و تعداد هزار و دویست سکه تمام بهار ازادی به عقد دائم اقای فرشید مجد در بیاورم؟

با چشم های وحشت زده به اطراف نگاه کردم و با ندیدن او سرم را به چپ و راست تکان دادم. من نمیخواستم دهانم باز شود اما انگار اختیارش دست من نبود که ناخودآگاه از هم باز شد و آوای من در محیط مسکوت پیچید:

 - بله.

@ ماهی

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • سردرگم 4
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت سه "

صدای جیغ و سوت و خنده هایشان که در گوش هایم پیچید و پیچید من هم با آنها جیغ کشیدم و به یک باره با نفس- نفس و از خواب پریدم.

وحشت، ترس و استرس حالات این لحظه ام بودند. هیستریک وار و با لرز سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:

- نه.. نه.. نه.. نه.. نه..

اشک های همچون مروارید درخشانم، گونه های سرد شده ام را خیس کرد و صدای هق هق گریه‌ام سکوت اتاق را شکست.

لرزش شانه هایم به تمام بدن سست شده‌ام هم منتقل شد و حالا دیگر تمام تنم از شدت اضطراب و ترس می‌لرزید.

صدای منحوس دست زدن هایشان را هنوز هم در کنار گوشم احساس می‌کردم؛ همان‌قدر واقعی و قابل لمس!

با همان تن لرزانم از روی تختِ صورتی با تشک سفید رنگی که شاهد تمام کابوس ها و ناآرامی های بی شمارم بود برخواستم و با گام هایی لرزان و نامتعادل بی توجه به پنجره‌ی بزرگی که پرده‌های سفید و صورتیش کنار رفته و ممکن بود کسی از درون حیاط من را ببیند گذشتم و به سوی درب چوبی و به رنگ قهوه‌ی مشترک حمام و دستشویی رفتم. اتاقم بزرگ و مربعی شکل بود و کمتر رنگی بجز صورتی و سفید در آن دیده می‌شد. تختی سفید و‌صورتی که در کنار آن آباژوری صورتی به چشم میخورد در گوشه ای از اتاق بود و رو به روی آن کمد لباس هایم قرار داشت و کمی آن طرف تر از کمدم میز آرایش قرار داشت. درب دستشویی و درب اتاق در نزدیکی هم بودند و فرشِ صورتی رنگ و خوش نقش وسط اتاق را عجیب دوست داشتم.

در را باز کردم و بدون نگاه به موزاییک های سفید و صورتی مستقیم به سوی روشویی سفید رنگ رفتم و با دیدن چهره خودم درون اینه مات ماندم.

 ریملی که پخش شده بود و چشم هایی که از فرط گریه پف کرده بود بعلاوه موهای آشفته و پریشانم نمونه کامل یک دخترِ شکسته بود.

دخترک درون آینه انقدر شکسته بود و دوباره خودش به تنهایی از نو تکه های خود را چسب زده بود که حالا دیگر تکه خورده هایش کوچک تر از یک مورچه شده بود. درست از زمانی دیگر تکه های خود را چسب نزدم که خودم را شناختم.

 پوزخندی به انعکاس خود در آینه زدم و با خشم شیر آب را باز کردم و اب را به روی آینه پاشیدم. تصویر برای لحظه ای محو شد و بعد در ابعاد نامشخصی نشان داده شد.

 مشتم را سرشار از آب کردم و با شدت به صورتم کوبیدم.

یک بار...

دو بار...

سه بار...

و حالا که در اینه به خود نگاه میکردم دیگر اثری از ریمل های ریخته شده نبود، شیر نقره ای رنگ آب را بستم و از دستشویی بیرون آمدم.

ساعت دیواری به رنگ ستاره های شب، حالا ساعت ۹:۵۷ دقیقه را نشان میداد و احتمال میدادم که همه از جمله پدر بزرگ در حال صبحانه خوردن باشند.

یک راست به سوی میز آرایشِ صورتی رنگ و بزرگم رفتم و با دیدن عکس بچگی هایمان در قالب قابی سفید کنار هم لبخند عمیق و از ته دلی مهمان لب هایم شد.

لب های خشک و قلوه ای قرمزم را که حالا بی رنگ بود از هم فاصله دادم و ارام زمزمه کردم:

- اگر بودی شاید اینجوری نمیشد! 

و بعد آرام تر زمزمه کردم:

- امان از این قلب که هنوزم تو رو یادم میاره، انگار باورش نمیشه تو تموم شدی.

 با لبخندی تلخ افکار او را از ذهنم دور کردم و دست دراز کردم و رژ لب سرخم را برداشتم و ان را با ظرافت بر روی لب های بی رنگ شده ام کشیدم؛ کمی رژگونه به گونه هایم زدم و با کشیدن خط چشمی آرایشم را به اتمام رساندم.

 دست های کشیده ام را به سوی شانه سفید خود بردم و با برداشتن آن موهای مواج و بلند مشکی‌ام را با حوصله شانه زدم.

 نمای اتاقم تماماً سفید و صورتی بود و این از علاقه شدیدم به رنگ صورتی و سفید ناشت می‌گرفت.

 حالا دیگر اثری از ضعف درون صورتم نبود!

حالا که به اینه می‌نگریستم دختری را می‌دیدم که بر خلاف باطن پر غمش، ظاهرش هیچ غمی ندارد!

من هیچ وقت نمی‌گذاشتم او با دیدن ضعفم شاد شود!

تلفن همراهم که جلد صورتی‌اش عجیب دلم را می‌برد از روی میز آرایش برداشتم و با شهزاد تماس گرفتم، چندین دقیقه بعد صدایش از بین سرشاری از هم همه در گوش هایم پیچید که گفت:

- سلام جانا نگران نباش برای کارهای طلاق اومده و الان منتظریم.

لبخند عمیقی زدم و با شادی از ته دلی گفتم:

- خیلی خوشحالم! فقط شهزاد لطفاً یک دقیقه گوشی رو بده بهش.

صدایش اینبار سرشار از شک و تردید بود.

- چیکارش داری جانا؟

با استرس ناخنم را بین دندان گرفتم که از گوشت کنار ناخنم خون بیرون آمد، با چندش دستم را از دهانم فاصله دادم. لعنت به این عادت بی‌موقع من که در زمان استرس دست از سرم برنمی‌داشت.

- ام.. هیچ.. هیچی بابا.. میخوام باهاش حرف بزنم.

چند ثانیه مکث کرد و بعد با همان تردید گفت:

- باشه الان تلفن و میدم بهش.

چند ثانیه تنها صدای همهمه از پشت تلفن امد و بعد صدای منصور که میگفت:

- سلام جانا خانوم فکر کردم من و فراموش کردی و میخواستم بیخیال طلاق بشم و برم.

دستمالی از درون جعبه صورتی رنگ دستمال کاغذی برداشتم و پشت به آینه به میز آرایش تکیه دادم و در حالی که سعی میکردم خون بر روی ناخنم را پاک کنم گفتم:

- شهزاد که پیشت نیست داری اینجوری حرف میزنی؟

خنده ای کرد و گفت:

- نه نیست خیالت تخت.

نفس راحتی کشیدم و بعد گفتم:

- ببین خیلی راحت امروز توافقی طلاق میگیرید و بعد من امانتی رو بهت تحویل میدم.

- از کجا معلوم که نزنی زیرش؟

@ ماهی

 

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط h.noora
  • لایک 14
  • سردرگم 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت چهار "

دندان هایم را بر روی هم فشردم و دستمال را درون سطل اشغالِ سفید رنگی که بر روی آن طرح گل های صورتی بود پرتاب کردم و با نیشخند گفتم:

- میتونی همین الان از اون دادگاه بیای بیرون اما این و باید بدونی که دیگه شهزادی وجود نداره که مجبورش کنی با کار کردن خرج مواد کوفتیت و در بیاره چون من هر جوری شده طلاقش و به هر طریقی ازت میگیرم.

خنده‌ی کثیفی کرد و با تمسخر گفت:

- باشه- باشه کاملاً قانع شدم، هر چی تو بگی.

و شنیدن که آرام‌تر گفت:

- افاده‌ای بد ریخت! 

سه نفس عمیق برای خونسردی کشیدم و از آنجایی که کارساز نبود؛ با تمامِ حرصم غریدم:

- لایقِ این نیستی که بهت جوابی بدم! اون چک رو هم همین امروز برات میارم تا همه‌اش و دود کنی بره هوا بعد ببینم چیکاز می‌خوای بکنی، حالا هم برو و وای به حالت اگر کلمه‌ای به شهزاد بگی.

تلفن را با خشم قطع کردم و با شدت بر روی میز کوبیدم. منصور همسر شهزاد بود و شاپرک فرزند این دو، چند وقت پیش منصور به رسم همیشه شهزاد را کتک زده بود و این باعث سقط جنین شهزاد شده بود. شهزاد که تا کنون با بدی و خوبی منصور ساخته بود با سقط جنینش تصمیم گرفت از او طلاق بگیرد اما مشکلی که وجود داشت حال جسمی بد شهزاد و پیگیری زیادی که برای طلاق باید انجام می‌شد بود. از طرفی طلاق توافقی زود صورت می‌گرفت و منکه شهزاد را به خانه ی مادر پیرش بردم منصور از این موضوع خشمگین شد و گفت که طلاق شهزاد را نمی‌دهد و من با دادن وعده دادن پول به او، راضیش کردم تا بی‌هیچ‌ مشکلی طلاق توافقی بگیرند و سرپرستی شاپرک به شهزاد واگذار شود. البته که اگر شهزاد با خبر می‌شد که من پولی به منصور دادم به هیچ عنوان حاضر به طلاق نمی‌شد اما من حال خوب او را می‌خواستم و برایم هیچ چیز دیگر مهم نبود.

هم‌چنان در حال فکر کردن به زندگی تلخِ دوستم بودم که تلفن باز زنگ خود و باز هم نام شهزاد بر روی صفحه افتاد.

حرص را به سختی از خود دور کرده و پس از برداشتن تلفن ارتباط را برقرار کردم، به محض برقراری ارتباط صدایش در گوش‌هایم پیچید:

- ببین جانا من تا ظهر اینجام میشه لطفاً بری دنبال شاپرک؟ بچم امروز برای اولین با به مدرسه میره و نمی‌خوام تنها برگرده.

- میرم شهزاد جان! فقط اگر تو اونجا تنهایی یا مشکلی داری بیام پیشت؟ 

- نه تو فقط برو دنبال بچم شاپرک و بعد ببر خونه مامانم بذارش. 

سری تکان دادم و لب زدم:

- باش خداحافظ.

اغراق نبود اگر می‌گفتم زندگی شهزاد از زهر هم تلخ‌تر بود و است! زمانی که پدرش فوت شده بود برای کم شدنِ به قول معروف " یک نان خور اضافه " مجبور شده بود که با منصور ازدواج کند تا خواهر کوچک‌تر و مادرش بهتر از پس زندگی خود بر بیایند، خواهر کوچکترش حالا در کنار درس خواندن کار هم می‌کرد و وضع شهزاد این شده بود.

دستی به چشم‌هایم کشیدم؛ امروز را طبق قوانین عمل نکرده و می‌دانستم حسابی از دستم شاکی است.

پس از نگاهی کلی به پیراهن آستین بلند و پوشیده‌ی سفید رنگم و شلوار راسته مشکی‌ام لبخند رضایت بخشی زدم. از پس جمع کردن موهایم در زیر روسری که بر نمی‌آمدم و تا حدودی با شال میانه‌ی خوبی داشتم. شال سفید با توپک های کوچک مشکی رنگم را برداشته و آن را بر روی سرم کشیدم.

اگر چه پدربزرگ و بقیه فرشید را بدون هیچ محرمیتی همسر من می‌دانستند اما منکه او را حتی به عنوان پسر عمویم هم قبول نداشتم. در اتاقم را باز کردم و انگار نه انگار که در لحظاتی پیش چه کابوسی دیده بودم و چه اندازه حالم بد بود روانه‌‌ی طبقه پایین شدم. به چند پله‌ی پایانی که رسیدم حالا می‌توانستم چهره مقتدر پدر بزرگ نشسته بر انتهای میز غذاخوری طلایی رنگ را ببینم، قدمی جلوتر گذاشتم و او با دیدن من ابروهای پر پشت و مشکی رنگش را در هم کشید و از همانجا با صدای بلندی گفت:

- بیچاره پسر من که مجبوره با تو بدبخت بشه! جز خواب کار دیگه‌ای نداری؟ چرا قوانین رو رعایت نمی‌کنی؟

چشم های مشکی‌اش که به من، عمو و فرشید هم ارث داده بود از شدت خشم برق می‌زدند و این ترس را میهمان قلب بیننده می‌کرد! من اما با لبخند نزدیکش شدم و ضمن نشستن بر روی صندلی سفید و طلایی میز غذا خوری گفتم:

- پدر بزرگ اصلا نگران نباشید. قرار نیست که من با پسر عزیزتون ازدواج کنم. راجب قوانین هم عذر می‌خوام. @ ماهی  @ حـانیه

@ حانیه

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 16
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت پنج "

پدر بزرگ اخم غلیظی روانه‌ی من کرد و همین که خواست تشر بزند عمو برای آرام کردن جو موجود، سوالی گفت:

- بابا؟

پدر بزرگ شاکی به عمو خیره شد و عمو با زدن لبخند ژکوندی که برای فروکش کردن خشم پدرش بود گفت:

- فرشید هم همچین تحفه‌ای نیست اینقدر خودتون و بخاطر این دو تا اذیت نکنید.

در دل از عمو تشکر کردم و لبخند عمیقی به رویش پاشیدم.

خدا را شکر می‌کنم که اگر چه از لحاظ ظاهر بسیار شبیه مجدها بودم ولیکن اخلاق، رفتار و شخصیتم با آنها فرق داشت. پدر بزرگ، فرشید و عمو هر سه قد بلند و لاغر اندام بودند اما من قد متوسطی داشتم و لاغر بودم. عزیز اما لاغر بود و او هم قدی بلند داشت اما حالا چندین سال است که خبری از بلندای قدش نبود و این نتیجه‌ی ویلچر نشینی‌اش بود. 

فکر کردن به مجدها را نیمه کاره رها کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم که فرشید بی‌دلیل چشم غره‌ای به من رفت که هیچ اهمیتی به او ندادم تا ضایع شدگی هایش بمانند و او.

نمی‌دانم چه مشکلی با من داشت که تا این اندازه تلاش می‌کرد حرصم را درآورد ولیکن من خونسرد تر از این حرف ها بودم. شاید اگر تا این اندازه من را آزار نمی‌داد می‌توانستم به ازدواج با او فکر کنم اما با این وجود هرگز... .

با ابروهای درهم تنیده اش خطاب به پدر بزرگ گفت:

- پدر بزرگ میشه زودتر تاریخ عقد و عروسی رو بگید؟

با خونسردی کمی از چای خوش‌رنگ بر روی میز را نوشیدم و پوزخندی به تقلا های او برای حرص دادنم زدم. به هر حال که من در هر صورتی با او ازدواج نمی‌کردم! در این سال‌ها خوب یاد گرفته بودم گلیم خود را از آب بیرون بکشم. اگر این کار خلاف خواسته‌های من پیش می‌رفت یقیناً آبروی پدر بزرگ را زیر سوال می‌بردم.

باید به آنها نشان می‌دادم که من آن جانای ضعیف دیروز نیستم! من حالا توانایی به تاراج بردن آبروی هر دوی آن‌ها را داشتم. با صدای پدر بزرگ حواسم جمع اطراف می‌شود.

- نه. یکم صبر کن توی یه فرصت مناسب زمان و میگم تا برید دنبال خرید هاتون.

فرشید با کمی اخم نگاهش را از پدر بزرگ گرفت و با دیدن نگاه سرشار از تمسخر من به حدی حرصی شد که صدای دندان قروچه‌اش را بسیار واضح شنیدم.

نگاهم را از او گرفته و به اعضای خانواده دادم. 

خانواده‌ای کوچک و پنج نفره که شامل پدر بزرگ، عزیز، عمو، فرشید و من می‌شد. البته که این خانواده روزی پر جمعیت‌تر از این بود اما...

گفتن بعضی چیزها درد دارد و من به هیچ وجه حوصله‌ی درد کشیدن را نداشتم!

عزیزِ جانم و عموی نسبتاً مهربانم را دوست داشتم اما امان از فرشید و بدی هایش! پدر بزرگِ پسر دوستم هم که من را به سان شیطانی میدید که اگر کمی دست نوازش بر سرم بکشد گناه کبیره محسوب می‌شود! 

پس از صرف صبحانه عمو و پدر بزرگ به کارخانه رفتند و من هم همانند فرشید راهی اتاقم شدم، باید حاضر شده و به دنبال شاپرک می‌رفتم.

لباس های انتخابی‌ام سه تکه بود، یک پیراهن سفید و پوشیده که آستین هایش در مچ دست به وسیله دکمه ای زیبا بسته میشد و بر روی آن سرافون کوتاهی که تا بالای زانو بود به همراه شلواری گشاد به رنگ سرافون و شالی سفید به سر کردم. کمی عطر به خود زدم و تنها آرایشم رژ لب صورتی رنگی بود که بر روی لب‌هایم کشیدم. درون آینه که به خود خیره شدم لبخندی به چهره‌ام زدم. روزی جانای کوچکی وجود داشت که با قهر و ناز کردن می‌خواست صاحب دو گوی شفاف را رازی کند تا اجازه دهد صورتش را آرایش کند، جانای کوچک بسیار اصرار می‌کرد اما او قبول نکرد و در آخر جانا موفق شد وقتی که چشم قهوه‌ای خواب بود صورت و گونه‌ها، پشت پلک‌ها و حتی لب‌هایش را با رژی صورتی رنگین کند.

با یادآوری سمج بودن‌هایم خنده لب‌هایم را نقاشی کرد و دلم عجیب برای آن چشم قهوه‌ای که حالا به شناسا ترین ناشناس زندگی‌ام تبدیل شده بود پر کشید. الان کجا بود؟ چه کاری انجام می‌داد؟ اصلا ازدواج کرده بود؟

در هر صورت، امیدوارم ازدواج نکرده باشد! به کیف سفیدم چنگ زدم و از در اتاق بیرون آمدم، در را به آرامی بستم تا مبادا فرشید متوجه بیرون رفتنم شود؛ اگر متوجه می‌شد گیر می‌داد و من هیچ حوصله گیر دادن‌هایش را نداشتم.

از پله های سنگی و سفید گذر کردم و با تن صدای بلندی خطاب به آرزو پرستار مخصوصِ عزیز که بر روی مبل‌های سلطنتی قرمز و سفید نشسته بود، گفتم:

- خداحافظ آرزو خانم.

درب بزرگ عمارت را باز کردم و نتوانستم صدای خداحافظی‌اش را بشنوم.

هوای بیرون به لطف گل‌های متفاوت بویی بسیار دل‌نشین داشت.

امروز اول مهر بود و مدرسه‌ها باز شده بودند، درختان کم- کم خشک و خشک تر می‌شدند و سرمای هوا وجودش را به اثبات می‌رساند. مسیر سنگ فرش شده ای که اطراف آن سرشار از سبزه ها و گل های مختلف بود و به پارکینگ می‌رسید را در پیش گرفتم و با رسیدن به پارکینگ و نمایان شدن ماشینم لبخندی به رنگِ زیبای سفیدش زدم.

@ شمیم۰۰۹۸  @ ماهی  @ حـانیه  @ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت شش "

شاید چنین ماشینی در این خانواده‌ی مرفه و بی‌درد جامعه تعجب انگیز بود اما من به این ماشین علاقه داشتم و همین دویست و شش را هم انتخاب کرده بودم. به سویش رفتم و با لمس دستم به دستگیره مشکی آن لحظه‌ای جا خوردم، دستگیره به شدت سرد بود به طوری که لرز کوتاهی تنم را در برگرفت و من سریع در را باز کردم و بر روی صندلی های صورتی آن جای گرفتم. رنگ بیرون ماشین سفید بود و داخلش تماماً صورتی رنگ بود. هوای داخل ماشین کمی تعفن بود و این باعث شد شیشه را پایین بکشم. طول راه به گوش دادن به موزیک و هر از گاهی صدای فریاد و داد‌های دیگر رانندگان و یا مزاحمت های لفظی افراد بی‌فرهنگی که هنوز یاد نگرفته بودند مزاحمت ایجاد کردن برای یک دختر افتخار نیست گذشت.

مقابل درب مدرسه که رسیدم ماشین را گوشه‌ای پارک کردم و به ساعت نگاه دوختم، احتمالا ساعت دوازده تعطیل می‌شدند و حالا سی و سه دقیقه مانده به دوازده بود، از ماشین پیاده شدم و نگاهم را به اطراف دوختم.

درختان سبز و برگ های تازه و لطیف جای خود را به درختانی داده بودند که پاییز آنها را عریان کرده بود و لباس هایشان حالا سبزی خود را از دست داده و به تکه هایی خشک و نارنجی و زرد رنگ تبدیل شده بودند. من اما خود را به تنه‌ی خشک و قهوه‌ای درختی تکیه دادم و نگاهم را قفل درب آبی آسمانی رنگ مدرسه کردم اما بجای دیدن درب آبی رنگ مدرسه تصویر چشم‌هایی کشیده با مردمک‌های قهوه‌ای مقابل چشمانم به تصویر در آمده بودند و قلبم را هر لحظه به لرزیدن وادار می‌کردند، اگر ازدواج کرده بود چه؟ اگر کس دیگری را دوست داشت چه؟ اصلا من را به یاد دارد؟ نکند بچه هم داشته باشد؟!

نمیدانم کی زمان باقی مانده گذشت اما درست زمانی رشته افکارم از هم گسیخت که درب مدرسه باز شد و انبوهی از کودکان با جیغ و شادی از در بیرون آمدند و هر کدام با شادی به سوی والدین خود رفتند، نگاه من در پی کودکی گیر کرد که فرم بنفشِ روشنی داشت، مقنعه‌اش به رنگ سفید بود و درز دوخت آن تا جای گوشش می‌رسید. موهای خرمایی رنگش که از مقنعه بیرون آمده بودند از او دختر بچه‌ای بامزه و شلخته ساخته بود. نگاه غمگین دخترک جستجوگرانه اطراف را می‌کاوید و هر لحظه حدقه چشم‌هایش از اشک براق‌تر میشد، چند تن از کودکانی که در کنار خانواده‌هایشان بودند زیر چشمی به کودک حیران نگاه دوخته بودند، منکه نگاه دیگر کودکان را دیدم با لبخندی که بر روی لب نشاندم شاخه گل‌های رز قرمز را بیشتر در دست فشردم و با قدم هایی شمرده- شمرده و کوتاه به سوی او به راه افتادم. هنوز هم به اطراف نگاه می‌کرد و متوجه من نشده بود؛ برای اینکه توجهش را به خود جلب کنم دستم را بالا بردم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم:

- شاپرک.

چشم‌هایش را جستجوگرانه به دنبال صاحب صدا چرخاند و من باز هم تکرار کردم:

- شاپرک.

نگاهش که به من برخورد کرد جیغی از شدت شادی کشید و پاهای پوشیده در کفش های اسپرت سفیدش را با عجله به سوی من هدایت کرد، دست هایم را برای استقبال از او باز کردم و کمی کمر خم کردم تا قدم به او برسد، با خنده خود را در آغوشم پرت کرد. عمیق او را به خود فشردم و با خنده زمزمه کردم:

- چه دختر کوچولوی شلخته و بانمکی.

خود را از من جدا کرد و با چشم‌هایی براق و لب هایی کش آمده نگاهش را به اطراف گرداند و گفت:

- اولا شلخته خودتی دوما این اولین باری بود که از دیدنت خوشحال شدم جانا، دیگه داشتم فکر میکردم کسی دنبالم نیومده سوما شهزاد کو؟

چهره‌ام را در هم کشیدم و ضمن اینکه گل را رو به رویش می‌گرفتم، به تقلید از خودش لب زدم:

- اولا اشتباه فکر کردی دوما گل و بگیر سوما مامانت نتونست بیاد.

کلمات آخر را که بر زبان آوردم چهره شادش به یک باره تغییر کرد و با لب هایی برچیده گل را از من گرفت و گفت:

- چرا نیومده؟ 

- چون یه کار ضروری داشت، عیبی نداره من و تو الان می‌ریم یه عالمه می‌گردیم و بستنی می‌خوریم.

لب هایش لرز گرفتند و من در چهره او جانای کودکی را دیدم که با گریه می‌گفت:

- همه به من میگن تنبل! میگن نمیتونی مشق هایی که خانوم معلم میده رو بنویسی، بیا برام مشق هام و بنویس تا به اونا نشون بدم منم می‌تونم.

مردمک های من هم همراه با قلبم لرزیدند و بی‌اختیار نگاهی به اطراف انداختم و لب زدم:

- آخرم مجبورت کردم برام بنویسی، کاش می‌تونستم دوباره مجبورت کنم تا کمی این قلب بی‌قرار و آروم کنی!

@ ماهی  @ فاطمه مومنی  @ شمیم۰۰۹۸  @ حـانیه  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 17
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت هفت "

با صدای شاپرک سرم را به سویش برگرداندم و گنگ نگاهش کردم.

- چی گفتی شاپرک؟ یه بار دیگه بگو نشنیدم.

اخم هایش را درهم کشید و پاکوبان و با تشر گفت:

- جدیدا کر شدی جانا؟ دارم بهت میگم بریم بخوریم دیگه.

چشم‌هایم را گرد کردم و در حالی که کمرم را صاف می‌کردم و دستش را می‌گرفتم گفتم:

- شاپرک لطفاً یکم ادب داشته باش.

و بعد به سوی ماشین قدم تند کردم، صدای قدم های شتاب زده‌اش را می‌شنیدم که تمام تلاشش را می‌کرد خودش را به من برساند.

- من خیلیم با ادب هستم. تو که فهش های منصور و نمی‌شنیدی تا معنای بی‌ادب بودن و بفهمی. 

شوک زده ایستادم و با چشم‌های گرد خیره‌اش شدم، این دختر خیلی بیشتر از سنش می‌دانست!

اب دهانم را با کمی شوک قورت دادم و به راهم ادامه دادم؛ به ماشینم که رسیدم درب ماشین را باز کردم و پس از نشستن درون آن درب را بستم و شال سفید رنگم را مرتب کردم. درب مدرسه خلوت‌تر شده بود و هوای ابری انگار که نوید بارانی سخت را به ما می‌داد. در ماشین جای گرفتم و ضمن روشن کردن ضبط، ماشین را به راه انداختم. شاپرک دست به سینه نشسته و نگاهش را به روبه رو دوخته بود و هر از گاهی پلکی هم می‌زد، ماشین راه به راه انداختم و با لذت به نوای خوشِ آهنگ گوش سپردم اما شاپرک با اخم هایی درهم دست برد و در حالی که صدای ضبط را کمتر می‌کرد گفت:

- شهزاد رفته از منصور طلاق بگیره؟

لب هایم را گزیدم.. از این بچه و تیزبینی‌هایش انتظاری غیر از این هم نمی‌رفت و اگر حقیقت را نمی‌دانست جای شبهه باقی می‌ماند.

با خونسردی ظاهری گفتم:

- من هیچ جوابی بهت نمیدم، از خودش بپرس عزیزم!

چهره‌اش را جمع کرد و با چندش گفت:

- ایش جانا، همینطور که غیر قابل تحمل هستی لطفاً با گفتن عزیزم و گلم و این کلمات خودت و غیر قابل تحمل‌تر نکن!

چشم‌هایم گرد شد و یکه خورده زمزمه کردم:

- تو چه مشکلی با من داری بچه؟ طوری داری حرف میزنی انگار دشمن خونیتم.

با چندش لب‌هایش را جمع کرد و غر زد:

- من فقط حقیقت و میگم! هر وقت توی ماشینت می‌شینم یا میام توی اتاقت همش دلم از اون بستنی‌هایی میخواد که سفید و صورتی هستن، رنگ‌های دیگه‌ای هم توی جهان وجود دارن. نمی‌دونم چرا انقدر گیر دادی به این دو تا رنگ؟

مبهوت و بی‌هدف سرم را به چپ و راست تکان دادم. خب هر کسی نظری داشت و نظر شاپرک هم این بود. منکه بخاطر سخن دیگران از علایقم نمی‌گذشتم. شاپرک با چهره‌ی جمع شده‌اش به رو به رو خیره بود. چند نفس عمیق کشیدم و در تمام طول راه دیگر سخنی بین مان رد و بدل نشد، البته که اگر تشر های هرازگاه شاپرک را بخاطر رانندگی‌ام حساب نکنیم حرفی بین‌مان رد و بدل نشد. به بستنی فروشی رفتیم و چون شاپرک محیط شلوغ را دوست نداشت بستنی ها را از مغازه گرفتم و به سوی ماشین به راه افتادم تا آنها را آنجا بخوریم، در ماشین را باز کردم و همین که چشم شاپرک به بستنی و رنگش افتاد با چشم های گرد شده جیغی کشید و فریاد زد:

- درسته که گفتم هر وقت تو رو میبینم بستنی سفید و صورتی دلم می‌خواد اما نه اینکه وسط یه محیط سفید و صورتی بستنی سفید و صورتی هم بخورم!

از صدای جیغ کر کننده‌اش با چهره‌ای در هم دست هایم را بر روی گوشم گذاشتم و با لحنی نرم گفتم:

- چرا هی نظرت و عوض می‌کنی؟ اینهمه جیغ و داد نداره که... میرم عوضش می‌کنم.

با اخم رویش را از من برگرداند و باز فریاد زد:

- غلط می‌کنی عوضش کنی! اصلاً الان دلم می‌خواد بخورم.

و بعد هم با اخم‌هایی درهم درب بستنی را باز کرد و قاشقی را با حرص در دهانش چپاند. درمانده و با اخم‌هایی در هم خیره‌اش شدم و به این اندیشیدم که تربیت این بچه مشکل داشت و من فکر می‌کردم علتش بد دهنی‌های پدرش، منصور بود. این دختر تنها هفت سال داشت اما این تنها در ظاهر بود، او انقدر صحنه های تلخ و سخنان دردناک والدینش را شنیده و دیده بود که روحش به اندازه یک جوان بیست ساله بزرگ شده بود.

رویم را از او برگرداندم و قاشق بی‌رنگ و کوچک بستنی را درون بستنی لیوانی که به رنگ سفید و صورتی بود فرو کردم و با نگاه به خیابان‌ها و افراد شروع به خوردن بستنی کردم. یکی با عجله و خروشان رد میشد و به دیگران تنه می‌زد و دیگری با آرامش در حالی که سرش درون گوشی فرو رفته بود در خیابان گام برمی‌داشت. همچنان با خونسردی خیره جنب و جوش مردم بودم که با دیدن دو گوی قهوه‌ای براق و شفاف چشم‌هایم گرد شد و با هیجان و قلبی که تند- تند می‌کوبید خود را به در نزدیک کردم اما شیشه مِه گرفته بود و چیز زیادی دیده نمی‌شد، سریعاً مِه را با دستم از بین بردم و نگاهم را به نقطه‌ای دوختم که انگار او را دیده بودم اما با ندیدنش اخم میهمان ابروهایم شد و من باز هم سعی کردم خود را به بی‌خیالی نزدیک کنم، دستم بر روی دست گیره ماشین رفت تا آن را باز کند اما انگار دستی نامرئی مانع از انجام کارم شد و در گوشم زمزمه کرد: 

- اگر اون باشه می‌خوای چیکار کنی؟ اون تو رو به یاد نداره و به هیچ عنوان ازت یاد نمی‌کنه! این و بفهم که اگر به یادش بودی تو رو...

@ حـانیه  @ Gemma  @ rozhi-  @ ماهی  @ فاطمه مومنی  @ شمیم۰۰۹۸

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 10
  • هاها 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت هشت "

با خشمی که به یک‌باره به قلبم هجوم آورد و عشق را سوزاند چشم هایم را بر هم فشردم و دستم را به سختی از دستگیره‌ی ماشین دور کردم. حق با صدا بود و برای من تلخ ترین اتفاق ممکن این بود که می‌دانستم حق با صداست...

با آهی که کشیدم به صندلی صورتی رنگ ماشین تکیه دادم و بی توجه به قلب بی‌قرارم قاشقی دیگر از بستنی‌ام را خوردم. به درک که تکه گوشتی در اعماق قفسه سینه‌ام خود را به چپ و راست می‌کوبید تا دستگیره را باز کنم و او را ببینم، به درک!

شاپرک بستنی‌اش را به اتمام رساند و سپس با لحنی دستوری گفت:

- راه بیفت دیگه، یک ساعته اینجا هستیم.

چینی به ابروهایم دادم و گفتم:

- یه دقیقه صبر کن صورتت و درست کنم عزیزم.

بی‌حرف سرش را به سویم برگرداند و من با لطافت موهای زیبایش را درون مقنعه بردم و درز آن را زیر چانه‌اش تنظیم کردم. چشم های گرد و کوچک عسلی‌اش درخشان‌تر و مظلوم‌تر از همیشه بود و لب‌های کوچک و سرخش بی‌رنگ بود، پوست سفیدی داشت و این سفیدی بسیار به موهای مشکی‌اش می‌آمدند.

عجیب بود که کمتر پرخاشگری می‌کرد و در سکوت اجازه داده بود تا ظاهرش را مرتب کنم، چند ثانیه به چهره پکر و گرفته‌اش نگاه دوختم و بعد با مهربانی زمزمه کردم:

- شاپرک؟

نگاهش را به من دوخت و من با زدن لبخند مهربانی گفتم:

- از اینکه اونا طلاق گرفتن ناراحتی؟!

مردمک‌های چشم هایش لرزیدند و او بزاق دهانش را صدا دار قورت داد، لب‌هایش کمی لرزیدند و با حرفی که گفت مات ماندم.

- آره ناراحتم!

انتظار نداشتم احساساتش را برایم بازگو کند و حالا علاوه بر مبهوت بودن خوشحال هم بودم، با مهربانی او را در آغوشم کشیدم و در گوشش گفتم:

- باور کن این بهترین راه حل برای زندگی اون‌ها بود، نه اینکه راه‌حل‌های دیگه‌ای نداشته باشه اما اون راه‌حل‌ها غیر ممکن بود. اینطوری تو هم عذاب نمی‌کشی و میتونی یه زندگی آروم و شروع کنی.

دست‌هایم را دورش محکم‌تر کردم. وقتی شروع به حرف زدن کرد صدایش می‌لرزید و چون در اغوشم بود چهره‌اش را نمی‌توانستم ببینم.

- منصور همیشه شهزاد رو کتک می‌زد گاهی هم‌ که می‌خواست من و بزنه شهزاد خودش و می‌نداخت جلوی منصور تا نتونه من و بزنه و در عوض منصور اول یه عالمه شهزاد و می‌زد و بعد اگر انرژی براش میموند میومد منم می‌زد. با همه‌ی اینا من نمی‌خوام اونا طلاق بگیرن، مامان و بابای بچه یکی از همسایه‌هامون طلاق گرفته بودن و اون بچه تنها با باباش زندگی می‌کرد، اون به من می‌گفت با اینکه وقتی مامان و باباش باهم بودن آرامش نداشته اما دلش نمی‌خواست اونا طلاق بگیرن!

هقی زد و بعد با گریه دست‌هایش را دور تنم حلقه کرد و گفت:

- جانا تو رو خدا بهشون بگو طلاق نگیرن! اگر طلاق نگیرن منم بچه خوبی میشم و دیگه مامان و بابا صداشون می‌کنم.

احساساتم به جریان افتاده بود و با بغض او را به خود می‌فشردم، نمی‌دانستم چه باید بگویم که مرهم درد دل این کودک هفت ساله باشد. چگونه می‌گفتم من بانی این کار شده‌ام؟ خیسی چشم‌هایم حالم را بد می‌کرد و حالا نمی‌دانستم کارم درست بود یا غلط...

گوشی ام که زنگ خورد از او جدا شدم و با یک دست اشک های او را پاک کردم و با دست دیگر تلفن همراهم را برداشتم و با دیدن نام شهزاد تماس را برقرار کردم، بلافاصله صدای بی حس و حالش در گوشم پیچید:

- جانا دیگه همه چیز تموم شد، همه چیز. نمی‌دونم چطوری ممنونت بشم؛ اگر‌تو باهاش حرف نمی‌زدی من و طلاق نمی‌داد.

تلخ لبخند زدم و همین که خواستم چیزی بگویم شاپرک با پرخاش تلفن را از دستم گرفت و صدای فریاد و جیغش قلبم را به آتش کشید:

- شهزاد چرا اینکار و کردی؟ بیشعورا چرا به من فکر نکردید؟ خاک تو سر همه‌تون بشه!

و بعد با جیغ گوشی را کف ماشین پرت کرد و با فریاد با پایش بر روی آن کوفت و همزمان که با دست‌هایش خودش را هم کتک می‌زد و مرتب فریاد می‌کشید:

- من میخوام بمیرم!

او را در اغوش گرفتم و اگر چه به سختی اما موفق شدم جلوی ضربه های دیوانه وارش را بگیرم، حالش به شدت بد بود و این بین یکی از ناخن های بلند و تیزش به دست من هم خورد و پوست دستم را خراش داد و خون کمی پوستم را رنگین کرد و باز هجوم خاطراتی که نابود کننده‌ی وجودم بودند. جانای کوچکی که برای گرفتن عروسک کودکی هایش تقلا کرده بود و شخص بی‌رحمی که به دستش چنگ انداخته بود و بعد عروسک را مقابل چشمانش به آتش کشیده بود. آن نامرد مگر نمی‌دانست همه دنیای یک دختر بچه عروسک هایش است که به آسانی عروسک را به آتش کشید؟! یا چرا او می‌دانست و با سو استفاده از این دانستن و به قصد آزارِ جانای کودکی عروسکم را به آتش کشیده بود.

گم شده در خاطرات بدنم خشک شد و چشم هایم را بر روی هم فشردم تا بلکه این خاطراتِ عذاب آور رهایم کنند. نمی‌دانم چند دقیقه گذشت، شاید یک و شاید بیست دقیقه اما زمانی به خود آمدم که گریه های شاپرک آرام شده بود و من در تمام این مدت با مهربانی سرش را نوازش می‌کردم و به نوازش دست‌های کسی بر سرم فکر می‌کردم که سالها بود دیگر نداشتمش، همان کسی که هر وقت دلشکسته میشدم من را در آغوش می‌گرفت و با مهربانی سعی می‌کرد تا کمی آرامش را به من بازگرداند. 

@ حـانیه  @ فاطمه مومنی  @ شمیم۰۰۹۸  @ Gemma  @ rozhi- @ ماهی

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت نه "

آن روز شاپرک را به خانه‌ی مادربزرگش که مادر شهزاد می‌شد رساندم و پس از چند دقیقه‌ای که با شهزاد سخن گفتم راهی ماشینم شدم.

تلفن همراهم که شاپرک چند بار با پایش به او ضربه زده بود آسیب چندانی ندیده و علت این پدیده این بود که چند ضربه تنها بر روی جلد گوشی خورده بود. می‌خواستم چک را برای منصور ببرم اما به هیچ وجه حوصله‌ی رو به رو شدن با او را نداشتم از همین رو بدون آنکه به او اطلاعی بدهم به خانه آمدم و آن‌قدر خسته و بی‌حوصله بودم که پا بر روی قوانین پدر بزرگ بگذارم و خشمش را بخاطر شام نخوردن بر جان بخرم تنها برای اینکه در اتاقم بروم و کمی استراحت کنم. ذهنم، روحم و جسمم خسته بود و زمانی که به یاد زجه های شاپرک می‌افتادم نمی‌دانستم کاری که انجام دادم صحیح بود یا غلط... نمی‌دانستم اینکه بانی طلاق آن دو شده بودم خوب بود یا نه؟

***

صدای بسیار زشتی در گوش‌هایم پیچیده بود و اجازه ادامه دادن به خوابم را نمی‌داد، با کلافگی از جای برخواستم و دستم را به سوی میز کوچک و صورتی رنگ کنار تخت که بر روی آن گوشی‌ام بود دراز کردم و بدون نگاه کردن به نام گیرنده تماس، آن را برقرار کردم و منتظر ماندم تا هر که هست حرفش را بگوید تا به ادامه خوابم برسم.

- خاک بر سر ساده لوح من که به حرف توی هفت خط گوش دادم! چکِ من و بیار بده جانا و گرنه بد میبینی! نگاه نکن شهزاد و طلاق دادم و سرپرستی شاپرک هم الان با اونه‌ها، من می‌تونم همین طوری هم اون و خانواده‌اش و به خاک سیاه بشونم پس به نفعته بیشتر از این زیر قولت نزنی و بیای پول من و بدی!

منکه تا کنون گیج خواب بودم، با درک سخنان او تازه به یاد منصور افتادم و با درماندگی لبم را گزیدم. 

کاش دیروز به او اطلاع می‌دادم که نمی‌توانم چک را برایت بیاورم.

- ببین منصور من دیروز حوصله نداشتم ولی امروز عصر حتماً برات میارم.

چند ثانیه مکث کرد و بعد با تهدید گفت:

- ببین جانا اگر امروز نیاری...

تهدید پوچش را قطع کردم و با کلافگی و گفتم:

- میارم دیگه اَه.

و بعد هم پر اخم تلفن را قطع کردم. از این‌که باعث زود بیدار شدنم، شده بود عصبی نبودم اما دوست نداشتم حالا بیدار شوم.

نگاهم را به ساعت گوشی دوختم و با ساعت هشت و سی و نه دقیقه رو به رو شدم، طبق قوانین پدر بزرگ باید برای خوردن صبحانه ساعت نه در سالن جمع می‌شدیم و به همین دلیل وقت دیگری برای خواب نداشتم.

از جای برخواستم و همزمان که خمیازه‌ای می‌کشیدم پاچه شلوار سندبادی صورتی رنگِ راحتی‌ام را که تا بالای زانویم آمده بود، پایین کشیدم.

مقابل اینه که رسیدم لحظه‌ای با دیدن چهره‌ام چشم‌هایم گرد شد و از شدت بهت شانه‌هایم بالا پریدند.

این من بودم؟ چرا در این حد شلخته؟ موهایم در هم گره خورده و حالا هیچ اثری از لخت بودنشان در آن به چشم نمی‌خورد و صورتم به شدت پف کرده بود اما با همه‌ی این‌ها باز هم شبیه به دخترانِ شرقی بودم.

چشم و ابرو و موهای سیاهم به خوبی جفت هم شده بودند و پوست سفیدم باعث شده بود تا کمی چهره‌ام بی‌روح و سرد بنظر برسد، لب‌هایم حالا به هر دلیلی که نمی‌دانستم چیست بی‌رنگ شده بود و رنگ صورتی خود را از دست داده بودند. 

بینی‌ام از تمام رخ بد نبود اما صد حیف که از نیم رخ به علت قوزی که داشت به خوبی تمام رخ نمی‌شد. 

پوستم صاف بود اما مشکل کوچکی که وجود داشت ماه گرفتگی با اندازه‌ی متوسط و نسبتاً محوی بود که در گوشه‌ی چانه ام و نزدیک به گردنم وجود داشت و من اکثراً آن را با آرایش می‌پوشاندم تا بر روی چانه‌ام دیده نشود.

با اندوه به شانه نگاه کردم و دستی به موهای درهم گره خورده‌ام زدم. باید در اولین فرصت این موهای دست و پاگیر را کمی کوتاه‌تر می‌کردم، تنها شانه کردن موهای به این بلندی که تا گودی کمرم می‌رسیدند بسیار سخت بود و چیزی که کار را سخت‌تر می‌کرد پر پشت بودن موهایم بود. با اخم شانه را برداشتم و تا ساعت هشت و پنجاه و چهار دقیقه موهایم را صاف کردم و از شدت دردی که گاهی در سرم می‌پیچید لب‌هایم را گاز گرفتم.

پس از شانه کردن موهایم یک شومیز دخترانه‌ی صورتی رنگ و حریر اما پوشیده به همراه شلواری سفید و راسته بر تن کردم.

اگر چه هوای بیرون مناسب شومیز حریر پوشیدن نبود و سردت می‌شد اما هوای داخل به لطف اسپیلت‌ها گرم و مطبوع بود. شال سفید و ساده‌ای هم بر سر کردم و تمام موهایم را از پشت درون شومیز ریختم.

@ rozhi-  @ فاطمه مومنی  @ ماهی @ شمیم۰۰۹۸

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

اگر چه گردنم را اذیت می‌کرد اما وقت جمع کردن آنها را دیگر نداشتم. برای اینکه سفیدی لب هایم را از بین ببرم کمی هم رژ صورتی به آنها زدم تا مبادا فرشید با دیدن لب های بی‌رنگم گمان کند حال نزاری دارم و از این موضوع شاد شود، گفتم که من هیچ گاه نمی‌گذاشتم او با دیدن ضعفم شاد شود.

با عجله از اتاقم بیرون آمدم و پله ها را دو تا یکی پایین رفتم اما زمانی که به پایین نزدیک شدم قدم هایم را آرام و شمرده کردم تا آنها متوجه عجله‌ام نشوند. باز هم پدر بزرگ در رأس میز نشسته بود، با اخم های همیشه درهمش نشسته و چای می‌نوشید.

زودتر از دیگران من را دید و همین که چشمش به چشم هایم که شبیه چشم های خودش بود، افتاد اخم هایش شدیدتر شد. به گمانم دوست نداشت چشم هایم به چشم هایش شباهت داشته باشد! جلوتر رفتم و صندلی طلایی و بزرگِ کناری آرزو خانم که کنار عزیز نشسته بود تا به او صبحانه بدهد را عقب کشیدم و بر روی آن نشستم. عمو و فرشید رو به رویم نشسته بودند و پدر بزرگ را هم گفتم که در رأس میز نشسته بود. عمو و فرشید آن‌قدر از لحاظ ظاهر شبیه به یکدیگر بودند که انگار فرشید جوانی های عمو بود که از درون عکس دیده بودم! همان چشم و ابرو و موهای سیاه و همان صورت کشیده، همان لب های نه چندان زیبا و همان بینی های تقریباً خوب! پدر بزرگ هم درست همانند آن دو بود. لحظاتی گذشت و مشغول صبحانه خوردن بودم که صدای پدر بزرگ باعث شد لیوان شیری که بالا آورده بودم تا بخورم را بر روی میز شیشه ای و بی‌رنگ بگذارم.

- چرا تو خونه شال می‌پوشی؟ فرشید شوهرته.

پوزخند صداداری زدم و با جسارت در چشم های پدر بزرگ خیره شدم، با اخم به من نگاه می‌کرد و من با همان جسارت و تحکمی که به کلامم افزودم گفتم:

- من فقط دختر عموی اونم و قرار نیست باهاش ازدواج کنم پدر بزرگ. این زندگی منه و من براش تصمیم می‌گیرم؛ تاکید میکنم فقط من نه هیچ کس دیگه‌ای!

جو سنگین شده بود و هیچکس هیچ نمی‌گفت، پدر بزرگ تابی به ابروی پر پشتش داد و با نیشخند سر تکان داد، خونسرد دستش را به سوی سیبیل خود برد و از عصبانیت دانه‌ای از آن را کند؛ از عاداتش این بود که در هنگام خشم سیبیل هایش را در آورد.

به یکباره داد زد:

- غلط می‌کنی دختره‌ی خیره سر! اختیار تو با منه و من برات تصمیم می‌گیرم!

او داد زد اما من باز هم خونسردی‌ام را حفظ کردم، لبخندِ آرامش بخشی زدم و در کمال آرامش تهدید کردم!

- اشتباه نکنید! من خودم اختیار خودم و دارم و خوب می‌دونم یه همچین سمی فقط عذابم میده! نزارید کاری بکنم که نباید.. کاری نکنید که ابروتون و ببرم پدر بزرگ!

پدربزرگم» با تحکم و هشدار و تهدیدِ بسیاری همراه بود، حرف زور را به هیچ عنوان نمی‌توانستم قبول کنم و اگر کسی حرف زور می‌زد بی‌جواب نمی‌گذاشتم و دیگر حتی حرمت بزرگتری و کوچکتری را هم خوب نگاه نمی‌داشتم.

چشم هایش را با خشم گرد کرد و دستش را با شدت بر روی میز کوفت و فریاد زد:

- خیلی زبون دراز شدی جانا.

دست آرزو که در حال بردن لقمه به سوی دهان عزیز بود می‌لرزید و من میدانستم بخاطر ترسش است، فرشید با استرس سرش را پایین انداخته بود و دخالتی نمی‌کرد و عمو صدادار آب دهانش را قورت می‌داد اما من هیچ ترسی نه در دل و نه در ظاهر نداشتم! فولاد اب دیده شده بودم و دیگر از این زورگویی هاش نمی‌ترسیدم!

پوزخندی زدم و با آرامش عجیب و شدیدی گفتم:

- زبون دراز نیستم فقط یاد گرفتم در مقابل زورگویی های نا به جای اطرافیان سکوت نکنم! پدر بزرگ من الیارِ چند سال پیش نیستم! من ثنای چند سال پیش هم نیستم! من جانایی هستم که نمیزارم من و ملعبه‌ی دست خودت کنی فقط بخاطر اینکه این ثروت کوفتیت از خاندان بیرون نره!

اخم هایش را در هم کشید و با غیض غرید:

- اسم اون زنیکه...

حرفش را با غیظ قطع کردم و با تن صدای بلندی گفتم:

- به چه حقی به مادر من توهین می‌کنید؟ حق ندارید پدر بزرگ! حق ندارید! مگه گناهش چی بود جز اینکه پا رو قوانینِ خودخواهانه شما گذاشت؟ 

صدای فریادی که کشید علاوه بر اینکه شانه های من را بالا پراند و سبب ترس اطرافیان شد، تخم شک و بدبینی را نیز در دلم کاشت!

- اینقدر از اون عفریته‌ی جادوگر دفاع نکن! تو هیچی نمی‌دونی.

با خشم از جای برخواستم و گستاخانه در چشم هایش خیره شدم، حق نداشت به مادرِ مظلومم توهین کند!

- بگید تا بدونم. مگه نه اینکه بخاطر ازدواجش با پدرم ازش بدتون میاد؟ مگه چیزی جز اینه؟ اون مگه چیکار کرده که لایق اینهمه خشمه؟!

چیزی که شکم به گذشته و اتفاقات را بیشتر کرد این بود که در هنگام دفاع از مادرم، عزیز هم با نارضایتی و خشم و نفرت نگاهم می‌کرد و این از عزیز مظلومِ من بعید بود.

پدر بزرگ پوزخندی زد و با نیشخند از جای برخواست و میز را دور و درست در مقابلم ایستاد؛ من هم از میز کنار آمدم و محکم در مقابلش ایستادم و بدون هیچ ترسی نگاهم را به او دوختم.

جو متشنج شده بود و می‌دانستم من و پدر بزرگ حتی اگر هم را هم می‌کشتیم صدایی از کسی در نمی‌آمد، البته که امکان داشت عزیز دخالت کند اما این زمانی صدق می‌کرد که عزیز توانایی حرف زدن داشت اما عزیز چندین و چند سال بود که توانایی سخن گفتن و حرکت کردن را نداشت و تنها می‌توانست گردنش را تکان بدهد و مغزش اطلاعات را دریافت و درک می‌کرد.

@ ماهی  @ شمیم۰۰۹۸  @ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت یازده "

با صدای فریاد پر خشم پدر بزرگ به خود آمدم.

- اون یه هر...

داشت ادامه می‌داد، بخدا که کلمه‌ای که او داشت بر زبان می‌راند را همان ابتدا که لب به سخن گشود حدس زدم اما صدای کلمات نامفهومی که عزیز از خود در می‌آورد مانع شد تا حدسم را به یقین تبدیل کنم.

- ععههعه...

عزیز گردنش را چرخانده بود و با التماس به پدر بزرگ نگاه می‌کرد! سعی می‌کرد سخن بگوید اما تلاشش بی‌فایده بود و تنها کلمات نامفهومی به گوش میرسید اما چشم هایش دنیایی از حرف داشت؛ انگار که داشت التماس می‌کرد نگو و پدر بزرگ عاشق من انگار حرف نگاهش را پذیرفت که به من خیره شد و با صدایی که حالا خفه تر شده بود اما هنوز هم سرشار از خشم بود گفت:

- دِه آخه احمق من اگر دارم اصرار می‌کنم با این ازدواج کنی برای اینه که یکی باشه کنترلت کنه! یکی باشه نزاره عین اون زنیکه بشی! اون میتونه مردت باشه!

باز گفت زنیکه، باز گفت و من را سوزاند و خاکستر کرد! سرم را به نشانه تأسف تکان دادم و با غیظ و غضب گفتم:

- شما حواستون هست چی میگید؟ یه نگاه به نوه عزیزتون انداختین؟ فکر نمی‌کنید اگر من و بگید قراره مردِ فرشید بشم به جا تره؟

بلاخره صدای فرشید بلند شد که با خشم و تهدید گفت:

- دختره چش سفیدِ گدا گشنه کاری نکن بیام بزنمت تا صدای...

خون جلوی چشم هایم را گرفت که به سویش رفتم و از آن سوی میز با خشم آب پرتقالِ نارنجی را برداشتم و بر روی صورتش ریختم و همزمان فریاد زدم:

- خفه شو! غلط می‌کنی! 

گوش هایم داغ کرده بود و نه کسی را می‌دیدم و نه صدایی را می‌شنیدم و تنها و تنها فرشید مقابل چشمانم بود و بس! خواست بلند شود اما با حرص قالب پنیرِ خوشمزه‌ای که عاشق آن بودم را از درون بشقابِ گران قیمت و سفید برداشتم و به سمت صورتش پرتاب کردم، صورت شوکه‌اش از میان انبوهِ خوراکی ها قلبم را آرام می‌کرد؛ با خشم فریاد کشیدم:

- به چه حقی بهم توهین می‌کنی؟ به چه حقی با این حرفات مادرم و آزار میدی! 

دستی از پشت بازویم را کشیده بود سعی می‌کرد مانع شود تا چیزی به سمت او پرتاب کنم اما به قول معروف خون جلوی چشم هایم را گرفته بود و از سرم آتش بیرون میزد.

دستم را با شدت از ان دستی که من را گرفته بود بیرون کشیدم و میز را با عجله دور زدم و مقابل فرشید ایستادم. 

بر روی صندلی‌اش چپیده بود و با چشم های گشاد به من و خشمم نگاه می‌کرد، دستم را بالا بردم و با شدت بر روی گونه اش فرود آوردم. خواست بلند شود و به من حمله کند اما مجال ندادم و همین که خواستم گلدانِ وسط میز را حیف کنم و بر سرش بکوبم در اغوشی کشیده شدم و نیرویی بسیار قوی تر مرا از او دور کرد؛ نگاهم را به آن شخص دوختم و صورت جا خورده‌ی پدر بزرگ را دیدم و این باعث شد با عصیان فریاد بزنم:

- چرا انقدر به من و مادرم توهین می‌کنید؟ چرا ولش نمی‌کنید اون بیچاره رو؟ بزارید یکم طعم آرامش و بچشه! این‌همه سال بهش توهین کردین بس نبود؟ مگه اون چیکار کرده جز ازدواج؟ شما که با دین و ایمان هستید باید بدونید سنت حسنه‌ی پیامبر و به جا آوردن خوبه!

قسم می‌خورم خواست چیزی بگوید که حقیقت را افشا کند اما باز هم صدای تلاش عزیز برای سخن گفتن مانع شد.

نگاهش را به من دوخت و زیر لب با افسوس زمزمه‌ای کرد که تنها کلمه های «هستی» و «گرفت» به گوشم خورد و بعد با صدای بلندی گفت:

- فرید بیا بریم اون لاجونِ بی‌عرضه رو هم که جانا کتکش میزنه بردار بیار چون شاید ما که رفتیم جانا باز دیوونه بشه و دختر خانوم پسر نماتون نتونه از خودش مواظبت کنه!

در میان آن حجم از خشم سخنان پدر بزرگ سبب شد لپم را از داخل گاز بگیرم تا مبادا پقی به زیر خنده بزنم. 

سی دقیقه‌ای طول کشید تا فرشید صورتش را بشور و لباس عوض کند و بعد با عمو فرید و پدر بزرگ راهی شوند؛ در تمام این مدت نگاه کینه‌ای فرشید بدجور اعصابم را داغان می‌کرد.

پس از رفتن آنها میز جمع شد و آرزو خانم عزیز را به اتاق خود برد.

آنها که رفتند چند دقیقه‌ای بر روی مبل ها نشستم و به سخنان پدربزرگ و فرشید فکر کردم.

از فرشید و کلماتش نفرت داشتم! امروز هم آن‌قدر کلماتش منِ خونسرد را به هم ریخت که آن‌گونه حمله کردم و باید صادقانه بگویم که با این حمله عجیب دردهای آن سال‌هایی که به من زور می‌گفت و من بی‌پناه بودم را در آوردم.

جدا از اینها کلمات پدر بزرگ من را به شبهه می‌انداخت و باعث می‌شد مدام به این فکر کنم که چرا آن‌قدر از مادرم نفرت دارد؟ می‌توانستم به جرأت بگویم دلیلش آنچه که فکر می‌کردم نبود و راز دیگری در پشت این نفرت نهفته بود، تا کنون مطمئن نبودم اما امروز و با شنیدن توهین های پدر بزرگ به او مطمئن شدم اما به هر حال او هرچه که بود من دوستش داشتم! نگاهم را به ساعت ایستاده و بزرگ واقع در سالن که این هم همانند بیشتر وسایل عمارت طلایی بود دوختم و با دیدن ساعت که ۱۲:۱۶ دقیقه را نشان می‌داد ابروهایم بالا پرید، باید کمی‌ با عزیز درد و دل می‌کردم تا نزد منصور هیچ ضعفی از خود نشان ندهم و قوی باشم.

@ شمیم۰۰۹۸  @ فاطمه مومنی  @ ماهی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت دوازده "

از جای برخواستم و به سوی پله های سنگی رفتم که در سمت چپ در ورودی قرار داشت و دسته های آن هم همانند بیشتر نقاط عمارت، به رنگ طلایی بود. این خانواده‌ علاقه زیادی به تجمل داشتند و طلایی رنگی بود که به مجلل دیده شدن عمارت کمک می‌کرد و انها از این رنگ بسیار بهره گرفته بودند.

در آخرین لحظات بجای این که از پله ها بالا بروم راهم را کج کردم و به سوی دربِ قهوه‌ای سوخته‌ای که از رنگش نفرت داشتم رفتم. درب درست کنار پله‌ها، در گوشه‌ای ترین قسمت خانه قرار داشت. فکر می‌کنم اگر با عزیز امروز سخن نمی‌گفتم از شدت اندوه منفجر میشدم، با وجود اینکه دیگر مثل قبل نبودم و حالا از پس خود برمی‌آمدم و قوی شده بودم اما همیشه با او درد و دل می‌کردم. داشتن یکی از اتاق های طبقه بالا برای عزیز ویلچر نشینم سخت بود و اینگونه شد که این اتاق در طبقه پایین را به او دادند. 

گلویم را صاف کردم و تقه‌ای به در زدم و بعد در را باز کردم. نه اینکه دختر بی‌ادبی بودم که  بی‌اجازه وارد اتاق شخصی شوم اما عزیز نمی‌توانست اجازه‌ی ورود من را بدهد چرا که او قادر به حرف زدن نبود!

در اتاق را باز گذاشتم و با دیدن او که رو به روی پنجره قدی و تماماً شیشه‌ی درون اتاق نشسته بود لبخندی زدم. منظره زیبای بیرون و سرسبزی هایش از پشت شیشه‌های سفید قابل مشاهده بود و او گردنش را به سوی من چرخانده بود و با مهربانی تماشایم میکرد. 

شالی با رنگی روشن و جیغ بر سرش بود و حدس می‌زدم آن را ارزو خانم سرش کرده است به این دلیل که پنجره بسیار بزرگ بود و باغبان عمارت به راحتی میتوانست درون اتاق عزیز را ببیند و به همین دلیل شال بر سر کرده بود. اتاق بزرگی داشت و پدر بزرگ گفته بود بیشتر از رنگ های سفید در آن استفاده کنند تا دلگیر نشود. نزدیکش شدم و مقابل پایش زانو زدم و ضمن تعظیم کوتاهی کردن زمزمه کردم:

- بانو افتخار میدن به جای اینکه از پشت شیشه زیبایی های حیاط و ببین با من بیان به یک گوشه قشنگ حیاط؟

لبخندی زد و پلک هایش را به نشانه تأیید بر روی هم گذاشت، می‌دانست که حیاط را دیدن بهانه است و من می‌خواهم کمی درد دلم را برای او بازگو کنم. کاش میشد من به قربان اویی شوم که حتی جسمش را هم نمیتوانست تکان بدهد اما با این وجود سنگ صبور بیچارگی هایم بود! با خنده بر سرش بوسه زدم و با گرفتن دسته های ویلچرش راهی حیاط شدیم. در حیاط انگار که مشغول دزدی هستم مدام حواسم را به اطراف میداد تا مبادا کسی متوجه شود با به کدام سو می‌رویم. به سوی مقصدی میرفتم که واقع در پرت ترین قسمت پشت عمارت بود و میدانستم هیچکس مزاحم نخواهد شد؛ به مقصد که رسیدیم ویلچر را از میان شاخ و برگ ها به سختی رد کردم و به داخل محیط زیبا که رسیدیم باز هم با لبخندی مهربان مقابل عزیز زانو زدم و موهای بیرون زده از شالش را نوازش کردم.

محیط به گونه ای بود که یک گردی کوچک که درون آن از خاک بود و هیچ سبزه ای وجود نداشت بود و من و عزیز درست وسط آن گردی بودیم و اطرافمان را گل ها و درخت های بزرگ و سر به فلک کشیده احاطه کرده بودند، این قسمت دید کمی به باقی قسمت ها داشت و برای ورود به آن باید به سختی شاخ و برگ ها را کنار می‌زدی، اینجا برایم خاطره های بسیاری بر جای گذاشته بود و انقدر کارمان قوی بود که باغبان عمارت هم پس از گذشت چندین سال متوجه اینحا نشود. نور کمی از خورشید از لابه لای شاخ و برگ ها عبور کرده بود و فضا را زیبا تر جلوه میداد.

عزیز چشم هایش را قفل نگاه مشکی‌ام کرد و لبخند شیرینش را به رویم پاشید.

طرز نگاهش همانند زمانی شده بود که احساس میکرد باز هم فکر به گذشته، ذهنم را آشفته کرده است.

لب های خشک شده ام را از هم باز کردم و با مردمک هایی لرزان زمزمه کردم:

- عزیز، همه چیز اینجا بد به هم ریخته! کاش همه چی عین قدیم بود! خودت میدونی که دیدن این قسمت از حیاط که هزاران بار شاهدش بودی و من اینجا باهات درد و دل کردم بهونه بود و باز اتفاق های صبح حالم و بد کرده و باعث شده یه شک بزرگ توی قلبم ریشه بکنه. آخه عزیز مگه مامان من غیر ازدواج چیکار کرده؟ چرا نمی‌زاری پدر بزرگ بهم بگه؟

به اینجای حرفم که رسیدم بی‌اختیار لب هایم لرز گرفتند و قطره ای اشک گونه‌ی سمت راستم را تر کرد که هنوز کامل پایین نیامده، با انگشت های کشیده ام؛ قطره اشک را از بین بردم.

عزیز نگاه غمگین اش را به من دوخت و من با صدایی به شدت لرزان ادامه دادم:

- هر چقدر که بزرگ تر میشم، غم هام بیشتر و بیشتر میشه! من فقط شش سالم بود! فقط شش سال! اون روزها هیچکس حواسش به من و روح آسیب دیده‌ام نبود! هیچکس حواسش نبود که من هی دارم آتیش میگیرم و خاکستر میشم! همین آتیش گرفتن ها و خاکستر شدن ها و دوباره تشکیل شدن ها بود که از من جانای امروز و ساخت عزیز!

عزیز مسکوت و با دلسوزی خیره‌ام شد و من ادامه دادم:

@ فاطمه مومنی  @ ماهی  @ شمیم۰۰۹۸  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 11
  • سردرگم 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت سیزده "

- عزیز چرا هیچکس برای همیشه تو زندگی من نمی‌مونه؟ من شاید از بیرون قوی برسم اما... اما عزیز هنوز هم اثرات اون دو سال افسردگی درون من به چشم میخوره اما من هر بار اون و پشت نقاب قدرت ام پنهان می‌کنم.

حالا دیگر قطره ها همچون سیلاب روانه‌ی گونه هایم میشدند و من هیچ تلاشی برای از بین بردن انها نمی‌کردم، عزیز و مادر و پدرم تنها کسانی بودند که نزد آنها به راحتی درد دلم را عنوان میکردم.

- عزیز این انصافه؟ بخدا که انصاف نیست! من توی این بیست و چهار سال عمرم فقط شش سالش و شاد بودم، نه اینکه غم نداشته باشم ها نه! اما حداقل اش شادی هم داشتم، همه‌ی این کمبودها رو اون برام از بین می‌برد اما... اما عزیز از اونجا به بعد تمام من درد شد و دیگه هیچوقت از ته دل نخندیدم! عزیز من خسته ام، خیلی خسته!

و بعد بی‌حرف سرم را بر روی زانوان عزیز که بر روی ویلچر نشسته بود گذاشتم.

در این لحظه شدیداً میل به این داشتم که عزیز با دست هایش سَرم را نوازش کند اما این دست ها مدت ها بود که دیگر توانی نداشتند.

درست از زمانی توان این دست ها به صفر رسید که... 

برخی چیزها گفتنی نیستند!

گفتن بسیاری از حرف‌ها مساوی است با نابودی دوباره!

انگار که با گفتن آن حرف های دردناک، پس از سال ها داغ دلت تازه میشود و تو بی‌طاقت میشوی!

پس بعضی حرف‌ها گفتنی نبودند و گفتن شان چیزی جز عذاب در پی نداشت!

شانه‌هایم لرزیدند و با چشم هایی پف کرده و مردمک هایی براق سرم را از روی زانوهای عزیز برداشتم.

نگاهم که به اشک های روان بر روی گونه‌ی عزیز خورد با دست هایی لرزان اشک هایش را پاک کردم و با بغض گفتم:

- چرا اشک می‌ریزی عزیز؟ به حال من اشک می‌ریزی؟ اگر به حال منه که نریز این اشک ها رو که ممکنه پدر بزرگ با فهمیدن اینکه مسبب اشک ریختن تو شدم، من رو به قتل برسونه!

عزیز در میان غم های جا خوش کرده در چشم هایش لبخندی خالصانه زد؛ لبخندی که می‌دانستم نشان دهنده‌ی عشقش به مردی بود که اگر چه، بر زبان نمی‌آورد اما می‌دانستم خروار خروار جان میدهد برای عزیز!

من هم به تقلید از عزیز لبخندی زدم و گفتم:

- ببخشید اگر گاهی با حرف هام ناراحتت میکنم عزیز! دست خودم نیست، گاهی اونقدر غم ها بهم فشار میاره که ناخودآگاه میام و سفره‌ی دلم و برای تو باز می‌کنم. منکه غیر از تو کسی رو ندارم که غم خوارم باشه!

عزیز دوباره لبخندی زد و چشم هایش را به نشانه‌ی رضایت بر روی هم گذاشت.

آرام از جای برخواستم و بی‌توجه به خاک لباسم که حاصل زانو زدن بر روی زمینِ خاکی بود، ویلچر عزیز را باز هم از میان شاخ و برگ ها رد کردم سوی رو به روی عمارت هدایت کردم. امروز هم درد دل خود را اینگونه با عزیز خالی کرده بودم، کاش خدا به داد فردایم می‌رسید!

در تمام طول مدتی که عزیز را به داخل عمارت و اتاق بزرگش بردم هیچ سخنی بینمان به میان نیامد. البته که عزیز نمیتوانست سخن بگوید، ولیکن من هم سخن نگفتم. عزیز را به کمک پرستار مخصوصش آرزو بر روی تختش گذاشتم و در چوبی و مشکی اتاقم را بستم، و درست پس از به اتمام رسیدن این فعالیت ها بود که توانستم نفس راحتی بکشم.

همیشه با دیدن این حال و روز عزیز قلبم فشرده می‌گشت و دوست می‌داشتم گوشه ای خلوت نشسته و ساعت ها اشک بریزم. حالا هم پشت پلک هایم میسوخت و و چشم هایم عجیب طالب خواب بودند. اما حقیقت ماجرا این بود که از خوابیدن می‌ترسیدم!

می‌ترسیدم بخوابم و باز ان کابوس های دردناک را ببینم!

کابوس هایی که نابود کننده‌ی جسم و روحم بودند!

من همیشه از گذشته دردناک ام و آینده نامعلومم می‌ترسیدم!

با سستی پله ها را بالا رفتم و با رسیدن مقابل درب اتاقم دستم را بر روی دستگیره فلزی و سرد گذاشتم و آن را با تمام قدرت به سوی پایین کشیدم، در باز شد و پس از داخل شدن درب اتاق را بستم و مسیر تخت نرم و مجلل‌ام را در پیش گرفتم و با رسیدن به آن، خود را بی ملاحظه و با شدت تمام بر روی آن پرت کردم؛ سرم بر روی تشک نرم قرار گرفت و صورتم را جمع کردم و با خمیازه ای که کشیدم چشم هایم بی‌اختیار بسته شد.

چند دقیقه ای در همان حالت ماندم و بعد به عادت بچگی هایم، سر خود را از لبه تخت آویزان کردم و با دیدن اتاقی که حالا وارونه شده بود، بی محابا لبخندی زدم، لبخند ام زمانی خشک شد که باز هم نگاهش به عکس بچگی هایمان خیره ماند!

با لبخندی خشک شده و چشم هایی حسرت وار به عکس مان که حالا از دیدم وارونه گشته بود خیره شدم و با بغض بزاق دهانم را قورت دادم.

لب هایم را از هم فاصله دادم و با دلتنگی پچ زدم:

- نمی‌دونم چه نیرویی داری که بعد از اینهمه سال باز هم به تو فکر میکنم و دعا می‌کنم کاش بودی!

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 11
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت چهارده "

با کلافگی ذهنم را از آن دو گوی قهوه‌ای دور کردم و از آن حالت در آمدم و بر روی تخت نشستم، کمی خود را کج کردم تا ساعت سفیدِ اتاقم مقابل دیدگانم قرار بگیرد.

با دیدن ساعت که چهارده ظهر را نشان می‌داد پوفی کشیدم.

ساعت پانزده پدر بزرگ و عمو و فرشید از شرکت می‌آمدند و فکر می‌کنم پس از صرف ناهار و ساعت شانزده مناسب رفتنم به پیش منصور بود تا برای همیشه او را از زندگی خود و شهزاد خط بزنم.

***

زیپ قرمز رنگ کیف کوچکم را که به رنگ خود کیف بود باز کردم و صدای آزار دهنده‌ای که داد موجبِ درهم رفتن ابروهایم شد. با چهره‌ای درهم، چک را از درون کیفم برداشتم و با شَک و دو دلی از درون آینه‌ای که بر روی شیشه نصب شده بود به عقب نگاه دوختم اما کسی را ندیدم، احساس می‌کردم کسی تعقیبم می‌کند و حالا که کسی را ندیده بودم خیالم آسوده شده بود.

 از ماشین پیاده شدم، نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن پسرک چشم قهوه‌ای براق که با لبخند به سویم می‌آمد بی اراده لب‌هایم طرحی از لبخند گرفت.

 پسرک به من رسید و با شوق گفت:

- سلام خاله جون!

با مهربانی دستی به سرش کشیدم و گفتم:

- میشه من خواهش کنم شما مواظب ماشینم باشی؟

با رضایت سرش را تند- تند تکان داد و با شوق گفت:

- آره خاله حتماً.

- ممنونم. 

با قدم‌هایی آهسته از او دور شدم و نمی‌دانم چرا اما دلم بی‌دلیل شور میزد و احساس بدی داشتم.

با اخم هایی در هم که نشانه حس‌های بدم بودند بی‌توجه به فوتبال بازی کردن چند کودک که با هیجان جیغ می‌کشیدند و به دنبال توپ پلاستیکی سفید و سبز خود روانه می‌شدند به سوی انتهای کوچه گام برداشتم تا هر چه زودتر آن پول را به منصور بدهم و خیالم را راحت سازم؛ امیدوار بودم دل‌شوره‌ام بی دلیل باشد و از منصور خطایی سر نزند.

مسیر را سریع طی کردم و رو به روی درب زنگ زده و نیمه باز خانه‌شان رسیدم.

از لای در می‌توانستم به راحتی داخل حیاط را ببینم، دل‌شوره بیشتر شده بود و حسی مبهم به من التماس می‌کرد به داخل نروم اما هیچ به آن حس گوش نداده و در را هل دادم که صدای ناهنجاری داد و به سختی باز شد؛ از در داخل رفتم و بدون انداختن نگاهی به اطراف و رفتن به داخل خانه از همان‌جا با تن صدای بلندی گفتم:

- منصور؟

چند ثانیه‌ای گذشت و هیچ صدایی نیامد، بی‌دلیل استرس به جانم افتاد و همانند همیشه با دندان هایم به جان ناخن‌هایم افتادم، از این عادت متنفر بودم و می‌دانستم بهداشتی نیست اما ناخودآگاه بود که این‌کار را انجام می‌دادم. دل‌شوره بیشتر شده بود و درون سرزمین کوچکِ قلبم زلزله‌ای بزرگ‌به راه افتاده بود؛ به خوبی سرد شدن بدنم را در آن گرما احساس کردم.

حیاط متوسط و خاکی داشتند که اواسط آن سرشار از خار و آهن‌های کهنه بود. با کمی ترس آب دهانم را قورت دادم و ناخنم را از لای دندان‌هایم بیرون کشیدم، نزدیک ظهر بود و آفتاب به شدت می‌تابید و هوای نسبتاً سرد پاییز هم مانع گرمای خورشید نشده بود؛ گام های لرزانم را به سوی جلو برداشتم و لعنتی به ترسی که بد موقع بر جانم افتاده بود فرستادم.

@ rozhi-  @ فاطمه مومنی

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت پانزده "

دوباره‌ و دوباره با لحنی که تلاش می‌کردم محکم باشد منصور را صدا زدم:

- منصور؟ اومدم پولت و بدم. منصور؟

در این وقت روز و در فصل پاییز هوا گرم بود اما کف دستم به علت عرق ها خیس شده بودند و ناخن هایم عجیب میخواستند به عادت نحس همیشه‌ام به لای دندان هایم گیر کنند.

جوابی از منصور دریافت نکردم و به ناچار دستم را بر روی دستگیره فلزی که خورشید کمی آن را داغ کرده بود گذاشتم و با پایین کشیدن آن داخل خانه شدم. خانه کمی تاریک بود و من دهانم را باز کردم تا باز هم چیزی بگویم اما برخورد چیز سفتی را بر سرم احساس کردم و شدت ضربه آنقدر زیاد بود که بر روی زمینی پرت شوم که بر روی آن خرده شیشه های شکسته دیده می‌شد، درد شدیدی در سرم پیچیده بود و من خروج مایع گرمی را از نقطه ای از بدنم احساس کردم، احساس می‌کردم همه وجودم در حال سوختن است. با گیجی و منگی پلک های نیمه بازم را از هم فاصله دادم و آخرین چیزی که چشم های گیج و منگم مشاهده کرد چهره خبیث و لبخند بر روی لب های منصور بود و بعد من بودم و سیاهی و سیاهی و سیاهی...

***

سرم به شدت تیر میکشید و من از شدت دردش چهره‌ام را در هم کشیدم صدای جر و بحثی را می‌شنیدم و این سبب کلافه شدنم میشد، بوی خون می‌آمد و این حالم را به هم می‌زد!

دوست داشتم غرق شوم در دنیای خواب و صدای دو شخص مزاحم نمی‌گذاشت، چشم هایم را نیمه باز کردم و به چهره دو فردی چشم دوختم که بدون اینکه متوجه من شده باشند با یکدیگر مشغول جر و بحث بودند.

- خاک بر سرت کنن منصور خوبه بهت گفتم آروم بزنیش، مگه چطوری زدی که نیم ساعته همینطوری پخش زمینه؟

- من چه می‌دونستم این طوری میشه؟ بعدشم نیم ساعت نه و ربع دقیقه، جدا از اون عیبی نداره که. ببین اینا عین خر پول دارن و من مطمئنم کلی طلا داره! طلاهاش رو در میاریم و یه گوشه کناری ولش می‌کنیم.

- دِ آخه مشنگ اگه این بمیره که پول ماشین و اون چک و حتی کلیه هامونم بدیم نمی‌تونیم نجات پیدا کنیم.

چه اتفاقی افتاده بود؟ چه بلایی بر سرم آمده بود؟

باز هم ندانستم چه شد و در میان دردهایم به خواب رفتم اما لحظاتی نگذشته بود که با صدای سر و صدا و زد و‌ خورد چشم‌هایم را با گیجی باز کردم و با چیزی که دیدم در میان آن حجم از گیجی ناباور پلک زدم تا بتوانم آن چشم های قهوه‌ای غرق شده در دنیایی از خون را ببینم، حامی بود! به خدا که او حامی بود! او شناساترین ناشناس زندگی من بود؛ من چشم‌هایش را می‌شناختم! به خدا می‌شناختم! 

تمام توانم را به کار بردم و با کمک دستم کمی نیم خیز شدم، نقطه به نقطه‌ی پیکرم درد می‌کرد ولیکن شوقِ دیدن او مغزم را مختل کرده بود.

سعی کردم لب‌هایم را از هم فاصله بدهم و‌ او را صدا بزنم اما باز هم نیرویم را از دست دادم و تنها برخورد محکم سرم را با شدت به چیز سفتی احساس کردم و جسمم باری دیگر از اولین و آخرین حامی زندگیم بی‌خبر ماند.

***

چشم‌هایم را که باز کردم مستقیم با سقف سفیدی که بر روی آن چندین لامپ بزرگ و پر نور به چشم می‌خورد، رو به رو شدم.

سوزش شدیدِ در دستم بی‌حالم کرده بود اما فکر به حامی سبب شده بود قلبم بی‌قرار خود را به در و دیوار قفسه سینه‌ام بکوبد.

بی توجه به درد جسمانی‌ام سرم را به اطراف چرخاندم که تیر وحشتناکی کشید و آخ بلندی که گفتم در محیط مسکوت طنین انداز شد.

پلک‌هایم را با شدت بر هم فشردم تا کمی آن حجم از درد را کم کنم و لحظاتی بعد که درد بهتر شد با احتیاط و به طوری که سرم هیچ تکانی نخورد نگاهم را به اطراف دوختم. در اتاقی بودم که در آن دو تخت وجود داشت و تخت کناری خالی بود، فضای بیمارستان را به خوبی تشخیص دادم.

گیج و منگ دست بر روی قلبم گذاشتم و لب‌های خشکم را تکانی دادم.

نگاهم که به دست باند پیچی شده‌ام افتاد چشم هایم گرد شد و بی‌توجه به درد و تیر کشیدن وحشتناک سرم نیم خیز شدم، گوش‌هایم مدام سوت می‌کشید و چشم هایم سیاهی می‌رفت.

@ فاطمه مومنی  @ rozhi-

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 14
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت شانزده "

خواستم دست ببرم و سرم را از دستم بیرون بکشم اما دلم به حال دست بیچاره‌ام سوخت!

احساس می‌کردم سرم باند پیچی شده و باند پیچی بر روی دستم را هم می‌دیدم و نمی‌خواستم بیش از این به خود درد بدهم، از همین رو دست دراز کردم و سرمی که دارو ها درون آن قرار داشت را برداشتم و با سری که گیج می‌رفت و دیده‌ای تار دمپایی های پلاستیکی صورتی رنگ پایین تخت را پوشیدم، باید حامی را می‌دیدم و با او سخن می‌گفتم. فضای اتاق تماماً سفید بود و چهار تختِ سفید با رو تختی های آبی بر روی آن ها قرار داشت، تنها مریضِ این اتاق منی بودم که حالا ایستاده بودم و غیر از من کسی در اتاق نبود.

زانوهایم به شدت میلرزیدند و انگار با این عمل می‌خواستند ناتوان بودن خود را به من حالی کنند اما من تنها به دیدن حامی فکر می‌کردم؛ یک قدم که به جلو برداشتم احساس کردم دیدم تار شد و هاله ای از سیاهی و حلقه های سفیدِ تار و متوالی مقابل دیدم قرار گرفت، دستم را سریع بند تخت کردم و پلک هایم را بر روی هم فشردم تا دیدم کمی بهتر شود.

کمی که گذشت و احساس کردم خبری از سرگیجه اولیه نیست با قلبی بی‌قرار از تخت فاصله گرفتم و با قدم هایی شمرده و کوچک، بی‌اهمیت به درد های بسیار جسمانی ام به سوی درب سفید رنگ و چوبی بیمارستان رفتم، پیش از آنکه به در برسم در توسط پرستاری باز شد، دختر با دیدن من به سویم قدم تند کرد در عین حال با لحن نگرانی گفت:

- خانوم چرا پاشدی؟ حالت بده نباید بلند می‌شدی.

به من که رسید دست‌هایش را دور بازوهایم حلقه کرد و خواست من را به سوی تخت ببرد که با التماس دست‌هایش را در دست گرفته و گفتم: 

- حامی منتظرمه! می‌خوام برم پیشش.

کف پاهایم داغ بود و سردی دمپایی‌ها برایم دل‌نشین احساس می‌شد. دلم برای دیدنِ حامی پر می‌کشید! مگر دل من حق نداشت برای او تنگ شود؟ خیلی هم حق داشت! من و او در گذشته از رگ های گردن‌مان هم به هم نزدیک‌تر بودیم! کلمه گذشته همچون ناقوسِ مرگی در گوشم زنگ زد و من از زنگ دیوانه وارش اخم‌هایم را در هم کشیدم.

پرستار با چشم های گرد شده نگاهم کرد و گفت:

- حامی کیه؟ 

- می‌خوام ببینمش! بذار من برم.

کمی متعجب خیره‌ام شد؛ بی‌ طاقت او را کناری زدم و پیش از آن که خود را به من برساند درب را باز کردم و نگاهم را با آشفتگی به راهروی ساکت و خلوت بیمارستان دوختم.

نبود؟ نبود! ناخواسته لب زدم:

- حامی کجایی پس؟

راهروی سفید رنگ و متوسط خالی از چشم های او بود و این آزارم می‌داد! مگر نه اینکه او همیشه نگرانم بود، پس حالا چرا با نگرانی در راهرو قدم نمی‌زد؟

مردِ قد بلندی که بر روی صندلی‌های آبی رنگ و پلاستیکی رو به روی اتاق نشسته بود از جای برخواست و به سویم آمد، نگاهم را با عجله به چشم‌هایش دوختم، رنگشان قهوه‌ای بود ولیکن چشم‌های حامی نبود؛ این مرد حامیِ من نبود چرا که قلبم با دیدنش تند نکوبید!

مرد به من نزدیک شد و درست مقابلم ایستاد، نگاهش چرخ کوتاهی در صورتم زد و سپس با لبخندی آشنا و دوستانه گفت:

- سلام من دادیارِ یونسی هستم.

اگر چه این مرد را نمی‌شناختم و حس و حال سخن گفتن را هم نداشتم ولیکن سعی کردم برخوردی متشخص داشته باشم، شاید او از حامی خبر داشت! لبخند آرامی زدم و گفتم:

- خوش وقتم آقای یونسی اما به جا نیاوردم.

پرستار کنارم جای گرفت و صدایش آمد که گفت:

- عزیزم شما حالتون خوب نیست!

در این ثانیه نه سوزش دستم برایم اهمیتی داشت و نه سرگیجه‌ام، من تنها حامی را می‌خواستم و تنها او برایم اهمیت داشت.

رویم را به سوی پرستار برگردانده و لب زدم:

- مهم نیست.

مرد لبخندِ آرامی زد و گفت:

- شما حالتون خوب بنظر نمی‌رسه پس بهتره که بریم توی اتاق بنشینیم تا حالتون بهتر بشه!

سرم تیر می‌کشید و با اینکه دوست داشتم حامی را ببینم اما به ناچار به سوی اتاق عقب گرد کردم و مستقیم بر روی تختِ سفید و فلزی رفتم و بر روی آن نشستم. اگر چه قلبم برای دیدن حامی بی‌قراری می‌کرد ولیکن گویا چاره‌ای نداشتم جز اینکه به حرف این مرد گوش دهم.

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت هفده "

پرستارِ زیبا و خوش چهره که دماغی عملی و لب‌های ظریف داشت، زمانی که از نشستن من مطمئن شد سری تکان داد و گفت:

- من میرم اما بعد دکتر میاد معاینه تون می‌کنه و اگر مشکلی نداشته باشید مرخصید.

ضمن تکان دادن سرم لب های خشک و پوسته - پوسته شده‌ام را از هم فاصله دادم و گفتم:

- ممنون.

پرستار با لبخند سر تکان داد و رفت و من منتظر به مرد چشم دوختم.

چیزی که او را از بقیه متمایز می‌کرد موهای جوگندمی‌اش بود؛ او در سنی نبود که موهایش رنگ ببازند و جوگندمی بودن موهایش نشان می‌داد که از ابتدای تولد این‌گونه بوده‌اند. بینی‌اش عقابی بود و بر روی دست هایش موهای مشکی و کوتاه زیادی خود نمایی می‌کردند.

کمی که خیره نگاهش کردم سرش را بالا گرفت و خیر در نگاهم گفت:

- حامی که دنبالش می‌گشتین کیه؟

یعنی او هم نمی‌داند؟ این هم از شانس من، امیدوارم خود را به نادانی زده باشد!

لب های به هم چسبیده‌ام را از هم فاصله دادم و با نا‌امیدی گفتم:

- یعنی خودتون نمی‌دونید؟

ابروهایش را لحظه ای کوتاه در هم کشید، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

- نه، نمی‌دونم.

چهره‌ام از شدت ناامیدی در هم رفت و شوقم پر کشید! با نابودی شوق، درد جسمانی خودی نشان داد و دستم تیر کشید اما باز هم گوشه‌ای از قلبم امیدوار بودم تا او دروغ بگوید.

- آخه، آخه پس کی من و از اون خونه نجات داد؟

احساس می‌کردم دارد عذاب می‌کشد و این برایم عجیب بود، مگر چه چیز عذاب آوری وجود داشت؟!

دست‌هایش را در هم قفل کرد و به آنها فشاری آورد، این حرکت نشانه‌ی استرسش بود و این برای من عجیب بود.

- شما اشتباه کردید! اون مرد چشم قهوه‌ای که نجات تون داد من بودم.

اخم هایم را سریعاً در هم کشیدم، من را خر فرض می‌کرد!

اخم‌هایم را در هم کشیدم و با کمی غیظ گفتم:

- من رو خر فرض کردید؟ من اون چشم ها رو خیلی خوب می‌شناسم! اونا چشم های حامی بودن!

احساس کردم مردمک هایش لرزید وقتی که گفت:

- نبودن، اونا چشم های من بودن.

سرسختانه دوست داشتم به هر ریسمانی چنگ بزنم، اما یک چیز را مطمئن بودم و آن این بود که آن چشم‌ها، چشم های حامی بودند.

- شما اونجا چیکار می‌کردید؟

نمی‌دانستم درست احساس می‌کنم که او در حال عذاب کشیدن است یا خیر ولیکن معذب بودنش را خیلی خوب احساس می‌کردم.

- من به اونجا اومده بودم تا به چند تا از نیازمند های اون منطقه کمک کنم، وقتی داشتم توی محل قدم میزدم یه پسر بچه اومد پیشم و از من کمک خواست، من هم خواستم کمکش کنم و اومدم دیدم شما وسط یه خونه هستید و خون زیادی از دست تون رفته؛ خواستم کمک کنم اما اون دو مرد نذاشتن و من باهاشون درگیر شدم و بعد از اینکه حسابی کتک شون زدم شما رو به بیمارستان آوردم و همین.

همه سخنانش با دلیل بودند و من نمی‌توانستم آنها را رد کنم. حرف هایش منطقی بود اما من به قلبم اطمینان داشتم و می‌دانستم آن چشم ها از آن حامی بودند، حسی به من می‌گفت بیشتر اصرار به دانستن نکن اما اگر بیشتر اصرار نمی‌کردم تکلیف قلبم چه می‌شد؟

اصلا قلبم که هیچ، منصور را بگو! چگونه توانسته بود اینکار را انجام بدهد؟ هر چند که از روح پلید او این کار بعید نبود و این را به خوبی به اثبات رسانده بود. 

نمی‌دانستم چه کاری انجام دهم، از طرفی زمانی که او این‌چنین انکار می‌کرد یقیناً اصرار من جایز نبود.

سرم را با کلافگی تکان دادم و گفتم:

- ممنونم از کمک تون!

- خواهش می‌کنم! حدس می‌زدم احتمالا نخواید پلیس خبر کنید برای همین به بیمارستان گفتم خودتون کف آشپزخونه لیز خوردین روی شیشه‌ها برای همین پلیس خبر نکردن اما اگر شکایت می‌کنید من می‌تونم کاراش رو پیگیری کنم. من پلیسم‌.

چشم‌هایم گرد شد! او پلیس بود، چه جالب و خوب و عجیب! اما درباره‌ی شکایت دوست نداشتم باز هم با اردشیر رو به رو شوم و می‌دانستم دوندگی زیادی دارد از همین رو سرم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم:

- شما از کجا می‌دونستید راضی نیستم؟

انگار از این سخنم خوشش آمد که ذوق زده گفت:

- پس حالا که می‌خواید شکایت کنید.

ابرویی بالا انداختم.

- جواب سوال من این بود؟

- نه اما... .

سکوت کرد و دستی میان موهایش کشید. چه مرد عجیبی بود! 

- ماشینم هنوز اونجاست؟

- نه ماشین تون توی پارکینگ بیمارستانه، من آوردمش و اینم بگم که همه وسایل تون همون جاست بهتره که با خانواده تون تماس بگیرید.

خانواده را که گفت رنگم کمی پرید و دریافتم که تا ساعاتی بعد یقیناً درگیر بدبختی جدیدی میشوم.

لب هایم را از شدت دردی که به یکبار در سر و دستم پیچیده بود گاز گرفتم و به سختی گفتم:

- باشه، خیلی ممنونم بابت کمکتون.

با تردید سر تکان داد و خواست برود اما نمی‌دانم چه شد که کنار درب سفید ایستاد و از همانجا خیره‌ام شد، لبخند تلخی زد و گفت:

- می‌دونم قلب تون داره حرفای من و نهی می‌کنه! شاید به ضررم باشه گفتن این حرف، اما میگم به حرف قلب تون گوش بدید بهتره تا به حرف من.

چشم هایم گرد شد و نیم خیز شدم تا چیزی بگویم اما او با عجله رفت و من را با دنیایی از سردرگمی و حیرت تنها گذاشت.

@ rozhi-  @ فاطمه مومنی

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت هجده "

احساس می‌کردم در گودالی از سیاهی غرق شده‌ام!

سوالات بسیاری حوالی مغزم چرخ می‌خوردند و مغزم آن‌قدر درگیری داشت که سوال های نامربوط به هم را به یکباره عنوان کند.

یعنی مرد راست می‌گفت؟ حامی من را نجات داده بود؟ اردشیر چرا این نامردی را کرد؟ پدر و مادر حامی چگونه بودند؟ خواهر کوچک و بامزه اش چه؟ من را بیشتر دوست داشت یا خواهرش را؟ واکنش پدر بزرگ زمانی که می‌فهمید من کجا بودم چیست؟ حقیقت گذشته‌ای که دیگران مخفی‌اش می‌کنند چه؟ چرا فرشید از من متنفر است؟ و... بسیاری سوالِ بی‌مرتبط به یکدیگر که مغزم را غرق در آشوبی دردناک می‌کردند! 

چه می‌شد را خدا می‌داند...

کمی که الاف نشستم و به همه این چیزها فکر کردم و درد جسمانی را تحمل کردم دکتر آمد و من را معاینه کرد و گفت می‌توانی مرخص شوی و این را هم گفت که پانسمان دستت را عوض کن تا عفونت نکند و من پس از نپرداختن هیچ هزینه‌ای که علتش این بود آن مرد پرداخت کرده بود از بیمارستان خارج شدم و لحظاتی بعد سوار بر ماشین کوچک و صورتی سفیدم راهی خانه بودم، واکنش خانواده نه چندان محترمم را هم که خدا می‌دانست چیست و من از همین حالا خود را برای واکنشی تند حاضر می‌کردم.

به عمارت که رسیدم ماشین را درون پارکینگ پارک کردم و آن‌قدر عجله به خرج دادم که هیچ از زیبایی های اطراف لذت نبرم.

دربِ قهوه‌ای را که باز کردم با جمعی رو به رو شدم که همانند لشکری شکست خورده در گوشه‌ای از سالن جمع شده بودند.

فرشید با صورتی سرخ شده قدم می‌زد و من می‌توانستم حدس بزنم پاهای پوشیده در دمپایی های مشکی رنگش را با شدت بر روی سرامیک‌های کرمی کف سالن می‌کوبد.

پدر بزرگ بر روی مبل نشسته و با انگشت های کلفت و مردانه‌اش سیبیل های پر پشت و مشکی‌اش را در می‌آورد، مادر بزرگ سرش را پایین انداخته بود و عمو بر روی مبلِ سلطنتی و گران قیمت زرشکی نشسته و پاهایش را عصبی تکان می‌داد.

به محض ورودم اولین کسی که با سرعت به سویم آمد فرشید بود، نزدیکم که شد فهمیدم قصدش چیست و می‌خواهد باز هم زور نداشته‌اش را نشانم دهد.

هنوز دستش پایین نیامده بود که قدمی عقب رفتم و با آرامش و خونسردی که سعی در حفظ ان داشتم، گفتم:

- فرشید احترام خودت و نگه دار! اگر بخوای بی‌احترامی بکنی منم یکی بدتر از خودت میشم و همین‌جا آش و لاشت می‌کنم!

بر کف دست هایم عرق سردی نشسته و احساس می‌کردم هر لحظه قلبم را بالا می‌آورم! فرشید پوزخندی زد و قدمی به سوی جلو آمد تا مقداری کتک به خوردم بدهد، می‌دانستم که پدر بزرگ و عمو هیچ دخالتی نمی‌کنند چرا که ادعا دارند فرشید شوهر من است و باید با این کارهایش من را آدم کند، نه اینکه آنها من را حیوانی وحشی می‌دیدند! علتش همین بود!

عزیز هم که توانایی دخالت نداشت پس مثل همیشه خودم بودم و خودی که باید این پسر را کمی ادب می‌کردم.

دستِ پر مویش را بالا برد و من با دستم به مانتویم چنگ زدم و آن را با شدت درون مشتم فشردم. دستش فاصله ای تا صورتم نداشت و کمی مانده بود به آن برسد و من اولین فکری که به ذهنم رسید را عملی کردم. سرم را کج کردم و دندان هایم را بر روی دستش گذاشتم و آنها را با شدت به هم فشار دادم.

جیغی کشید که لب هایم به قصد خنده کش آمدند اما تلاش کردم تا دندان هایم را ثابت نگاه دارم ، آخر صدای جیغش همانند صدای جیغ بانوی محترمی بود که مارمولک دیده!

فرشید دستش را دور بازویم گذاشته بود و سعی داشت مرا از خود دور کند اما هیچ فایده‌ای نداشت.

من هم چشم هایم را بسته بودم و طبق معمول حواسم به هیچ چیز نبود! حالم داشت از اینکه دست فرشید را گاز گرفتم به هم می‌خورد اما باز هم مصرانه دندان هایم را بر گوشتش میفشردم تا جایی که حالا طعم خون را در دهانم احساس می‌کردم.

صدای پر درد فرشید به گوشم رسید که گفت:

- بابا بیا این زامبی رو از من جدا کن!

صدای قدم های شتاب زده‌ای را شنیدم اما چندی نگذشته بود که پدر بزرگ گفت:

- نه فرید! بزار ببینیم می‌تونه خودش و از دست جانا نجات بده.

چهره‌هایش را نمی‌دیدم اما هیچ صدایی از عمو نیامد و قطع شدن صدای قدم‌ها یعنی اینکه دستور پدر بزرگ اطلاعت شد.

رشته‌ی افکارم زمانی از هم گسیخت که سوزش شدیدی را در سرم احساس کردم، قسمت پوست سرم باند پیچی بود و او داشت پایین موهایم را می‌کشید و من نمی‌دانستم کی شالم پایین افتاده است. چیزی که عذابم میداد این بود که آنها باند بر روی سرم را دیدند اما باز هم سکوت کردند و هیچکس ابراز نگرانی نکرده است. همانند همه این سال ها برایشان مهم نبودم!

دندان هایم را از دستش جدا کردم که همچون شغالی زخم خورده به سویم آمد اما من که هنوز تسلیم نشده بودم! پاشنه‌ی کفش هایم عجیب بلند و نازک بودند و این برای من یک پوئن مثبت حساب می‌شد!

ویرایش شده توسط حـدیث
ویراستاری فاطمه مومنی
  • لایک 12
  • هاها 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت نوزده "

خواست نزدیکم شود که کفشم را از پایم در آوردم و با فریاد گفتم:

- بابا بزرگ بهش بگو بی‌خیال من بشه! اگر به من آسیبی بزنه میزنم داغونش می‌کنم ها.

اما جوابی از پدر بزرگ شنیده نشد و من صدای اعتراض آمیز مادر بزرگ که سعی داشت سخن بگوید را شنیدم و در آن اوضاع بسیار شاد شدم از حمایتی که من را می‌کرد!

پوست سرم گز - گز می‌کرد و سرم تیر می‌کشید، ناسلامتی دستم هم زخمی بود اما می‌دانستم اگر خودم را از دست فرشید نجات ندهم دستم که هیچ احتمال کشته شدنم هم هست، پدر بزرگ هم که قصد دخالت نداشت.

آنها اگر از من توضیح می‌خواستند به روی چشم جوابشان را می‌دادم و دلجویی هم می‌کردم اما زبان این خانواده کتک بود بدون توضیح! من هم که گفتم، حرف زور را نمی‌توانم قبول کنم.

فرشیدِ از رو نرفته باز نزدیکم شد که اینبار کفشم را بالا گرفتم و محکم بر فرق سرش کوبیدم اما متأسفانه لحظاتی پیش تو دهنی او بر دهانم نشسته بود و خب... می‌شود گفت مساوی شدیم!

بخدا که حال جدال با او را نداشتم اما اگر از خود دفاع نمی‌کردم جنازه‌ای هم برایم نمی‌ماند.

خیسی خون را بر روی لب هایم احساس می‌کردم و بوی خون حالم را بد می‌کرد! چهره فرشید را در آن لحظه بسیار زشت میدیدم و صورت سرخ شده‌اش را زشت ترین صورت دنیا میدیدم! خواست باز هم دست بلند کند که پدر بزرگ با خشم غرید:

- بس کنید!

فرشید خواست جلو بیاید که صدای فریاد پدر بزرگ اینبار ستون های عمارت را لرزاند:

- میگم بس کنید! 

از روی مبل برخواست و به سوی مان آمد، چشم هایم تار میدید و سرم مرتب گیج می‌رفت اما نباید خرابی حالم را به آنها نشان میدادم.

پدر بزرگ با اخم نگاهم کرد و گفت:

- این چه کاریه جانا؟ در شأن یه خانوم متشخص نیست گاز بگیره و با کفشش شوهرش و بزنه!

در میان ان همه ضعف جسمی هم دست برنداشتم و باز هم رگِ غیرتم بالا زد.

- ببخشید پدر بزرگ اول این و میگم که این شوهر من نیست بعدشم مگه در شأن یک مرد متشخص این هست که دست رو یه انسان بلند کنه؟

اخم هایش را تر هم کشید و با اطمینان گفت:

- انسان نه و زنش!

چشم هایم در کسری از ثانیه گرد شد و تک خنده ناباوری که تلخی از آن می‌بارید زدم، چگونه می‌توانست خانم ها را آدم حساب نکند.

دستم کمی بالا آمد که لای دندان های گیر کند و باز ناخن بخورم اما آن را پایین آوردم، همین مانده بود اینکار را انجام دهم.

دست پایین آمده‌ام را به شدت مشتش کردم تا بتوانم احترام پدر بزرگ را نگاه دارم.

- انسان نه و زنش؟ مگه همسرش انسان نیست؟!

هنوز ثانیه‌ای از پاسخم نگذشته بود که حرفِ دیگرش قلبم را آتش زد.

- چرا هست ولی اختیارِ زنش با خودشه و می‌تونه هر کاری دلش میخواد انجام بده!

پوزخند تلخی به افکار پدر بزرگ زدم، افکار همه انسان ها برایم محترم بود اما این سخنان خانمان سوز بیشتر به سم شباهت داشتند تا به افکار.

همه‌ی دردِ جسمی‌ام در برابر دردِ قلبم پوچ شد که با غم لب زدم:

- پدر بزرگ دنیای شما چجوریه؟ مگه نه اینکه میگن زندگی مشترک؟ پدر بزرگ اختیار یک خانوم دستِ خودشه نه هیچ کس دیگه! همون‌طور که اختیار یه آقا دست خودشه! چرا تصور تون از ازدواج اینه؟ زن و مرد تکمیل کننده هم هستن نه اینکه زن نقش یک برده رو توی زندگی داشته باشه! چرا شما...

سخنم را با پوزخندی که زد قطع کرد و دستش را چند بار در هوا به نشانه‌ی بی‌اهمیت بودن سخنانم تکان داد! قلبم را انگار به آتش کشیده باشند که نتیجه‌اش سوزش گلویم شد! از اینکه بی‌اهمیت جلوه داده شوم متنفر بودم! متنفر!

خواستم بی‌حرف این سالنِ کشتار را ترک کنم اما پدر بزرگ با حرفی که گفت باز پایم را به اینجا بند کرد:

- همه اینا به کنار بیا بگو از ظهر که از خونه بیرون زدی تا الان که یازده شبه کجا بودی؟ 

نمی‌دانستم چه بگویم، به واقع نمی‌دانستم و چه حیف که در بیمارستان به این موضوع فکر نکرده بودم.

لب هایم را جمع کردم و گفتم:

- بیمارستان!

صدای قدم های تند عمو را شنیدم و متوجه شدم که سر عزیز به سویم برگشت و با نگرانی خیره‌ام شد.

فرشید هیچ واکنشی نشان نداد و عمو بود که با نگرانی گفت:

- چرا جانِ عمو؟

عمو هیچ‌گاه از من دفاع نمی‌کرد اما کلمات محبت آمیزی که در سخنانش به کار می‌برد از اصلی ترین عواملی بود که سبب شده بود فرشید با من سر جنگ داشته باشد چرا که عمو فرشید را همیشه تخریب شخصیتی می‌کرد و من خود هم مخالف این کارش بودم.

لبخندِ کمرنگی زدم و لعنت به زبانی که به دروغ باز شد.

- داشتم از خیابون رد میشدم که یه موتوری بهم زد و کمی دستم زخم شد و سرمم که میبینید باند پیچیه.

@ rozhi-

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت بیست "

عمو با قدم هایی شتاب زده نزدیکم شد و سر تا پایم را وارسی کرد و چون مشکلِ جدی ندید من را در اغوش گرفت و بر سرم بوسه زد.

با اینکارش حس عجیبی دریافت کردم، حسی که هیچگاه آن را تجربه نکرده بودم و آن، مهر پدری بود! مهر پدری که نگران فرزندش است و سعی دارد اینگونه به او اطمینان خاطر بدهد! این دقیقاً همان چیزی بود که من هیچگاه نداشتم و آن را درون حامی پیدا کردم، حامی که هم پدرم بود، هم برادرم، هم مادرم، هم حتی خواهرم و به جرئت می‌توانم بگویم او همه دنیای من بود، همه هست و نیستم و چه حیف که یک شبه هست و نیستت را از دست بدهی!

ثانیه‌ای اجازه دادند طعم این حس ناب را مزه - مزه کنم و بعد عمو توسط کسی که پدر بزرگ بود از من دور شد!

نگاهِ مشکی‌اش را که به من هم ارث داده بود با نگرانی به چشم‌هایم دوخته بود، نگاهش را چرخ کوتاهی در صورتم داد و لب زد:

- حالت الآن بهتره؟

چشم هایم ناخودآگاه گرد شدند و ابروهایم بالا پریدند. آسمان به زمین آمده یا زمین به آسمان؟ محبت آن هم از سوی پدر بزرگ؟ همان پدر بزرگی که چندی پیش باند را بر روی سرم دید و هیچ نگفت؟ همان پدر بزرگی که جلوی حمله فرشید را نگرفت؟

خب با این وجود فکر میکنم زمین و آسمان با یکدیگر مخلوط شده‌اند.

با لحنی که ناباوری در آن کاملاً آشکار بود گفتم:

- با منید؟

سرش را با اخم تکان داد و گفت:

- نخیر با عمه‌ی مرحومم هستم! خب با توعم دیگه... خوبی الان؟

سرم را تکان دادم که تیری کشید و من بی‌توجه گفتم:

- منکه خوبم ولی مثل اینکه شما خوب نیستید!

دسته‌ی عصای مشکی رنگش را در دست فشرد، هیچ احتیاجی به عصا نداشت و این صرفاً نسانه‌ی قدرتش بود. عصایی که همه به شدت از او حساب می‌بردند.

اخمش را وسعت بخشید و اگر زد حال نمی‌زد شک میکردم به اینکه پدر بزرگ من است.

- عین مادرت زبون درازی! برو یکم استراحت کن و صورت خونی‌ات و بشور تا زبونت دراز تر بشه!

لب هایم را جمع کردم تا مبادا لبخند بزنم و گفتم:

- من زبون دراز نیستم. شب بخیر.

از کنار اندام لاغر و قد بلند پدر بزرگ گذشتم و هنگام بالا رفتن از پله ها نگاه پر رضایت و لبخند عزیز را بر روی پدر بزرگ دیدم، پس ماجرا از این قرار است که بخاطر دلِ عزیزش با من مهربان شده!

همچین نگاه ناراضی فرشید و راضی عمو از چشمم دور نماند، چه میکردم با این خانواده که هرکدام به سازی جداگانه می‌رقصیدند؟

به اتاقم رسیدم و خواستم بر روی تخت دراز بکشم که به یاد خونِ لب هایم افتادم، مثل اینکه آنقدر بدبختی داشتم که تا صبح بیدار بمانم.

~♡~

پاهای کوچکم در صندل های قرمز جلوه بسیار زیبایی پیدا کرده بودند. لباس های تماما مشکی‌ام تضاد جالبی با سفیدی پوستم به وجود اورده بود. آرام- آرام گام بر می داشتم و بی‌توجه به تمام زیبایی های بی‌مثال باغ به حل مشکلاتم فکر می‌کردم. مشکلات کوچک و بزرگی که بزرگ ترین انها ازدواجم بود و کوچک ترین انها دست و پنجه نرم کردن با موجود چندش و رو اعصابی که متاسفانه همیشه با من برخورد داشت!

نتیجه تمام قوی بودن هایم در مقابل ان موجود چندش ساعت ها شکستن در تنهایی هایم بود!

من در مقابل او قوی بودم اما چه کسی درد های بی‌شمارم را دیده بود؟!

غم های بی‌کرانم را کسی بجز اتاقم و خدایم ندیده و همه پوسته‌ی قوی من را دیده بودند. همچنان بر روی مسیر سنگ فرش شده عمارت بزرگ خاندان مجد در حال قدم زدن بودم که صدای قدم هایی را در پشت سرم احساس کردم.

به عقب که بازگشتم با دیدن او ابرو هایم را در هم گره زدم و در دل گفتم:

- شروع شد جانا، اعصاب خوردی‌های امروزت شروع شد!

با نیشخند نزدیک شد و گفت:

- چطوری قوی؟ قدرتمند؟ خوب دست بزن داری ها! دیگه بچه هم نیستی فوت کنم شوت شی اونور.

بی‌توجه به او رویم را برگرداندم و به قدم زدنم ادامه دادم، آن موجود چندش و رو اعصاب هم کم نیاورد و به دنبالم امد و به قصد آزار دادنم گفت:

- چرا جواب نمیدی خانومی؟

با اینکه عاصی شده بودم اما با خونسردی ضمن قلاب کردن دو دستم، انها را از پشت آویزان کردم و نگاهم را به گل های زیبای اطراف دوختم.

صدای نفس های او حالا به شدت خشمگین گشته بود و میدانستم در این لحظه میل شدیدی داشت به اینکه من را یک دور مفصل کتک بزند!

با صدایی که خشم و حرص در ان مشهود بود بی احترامی کرد:

- چه مرگته که لال مونی گرفتی؟

با خشمی به جوش آمده یک دفعه به سمتش بازگشتم و گستاخانه گفتم:

- تو چه مرگته که راه افتادی دنبال من و با صدای زشت ات روی اعصابم پیاده روی میکنی؟

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 6
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

" پارت بیست و یک "

خواست چیزی بگوید که صدای باز شدن درب بزرگ و مشکی عمارت آمد، بدون توجه به چهره‌ی سرخ شده‌اش رویم را به آن سو چرخاندم و ماشینِ پژوی مشکی رنگِ راننده پدر بزرگ را دیدم که وارد محوطه شد؛ احتمالاً پدر بزرگ با راننده از شرکت بازگشته بود.

با شنیدن صدای زیر لبی فرشید گوش هایم تیز شد و شنیدم که غرید:

- من همیشه صبر نمی‌کنم تا هرچی خواستی بگی؛ زنم که بشی نمی‌زارم یه آب خوش از گلوت پایین بره! 

تهدید کرد! بگذار بکند، من به حرف های او که تنها سخنانی بیهوده بودند اهمیت نمی‌دادم! به جای توجه به سخنان بی ارزش او از بوی خوشِ گل های درون حیاط لذت می‌بردم! آن‌قدر در فکر بودم که متوجه نشدم کی راننده درب را برای پدر بزرگ باز کرد و او از ماشین پیاده شد. 

راننده مردی جوان و رعنا بود که توسط عمو استخدام شده بود، عمو ادعا داشت هر چه راننده جوانتر باشد به رانندگی اش اعتماد بیشتری هست و برای امنیت جان پدر بزرگ او را انتخاب کرده بود.

پدر بزرگ عصا زنان در حال نزدیک شدن به ما بود، کت و شلوار مشکی با راه- راه های قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن کرده بود او را متشخص نشان می‌داد و خط‌های اتوی بر روی لباس هایش عجیب او را با ابهت می‌کرد. قدش به هیچ عنوان خمیده نبود اما او برای بزرگتر نشان دادن شخصیتش از عصا استفاده می‌کرد، عصای مشکی رنگی که از خورده ریز های طلا ها  در آن استفاده شده بود.

مسیر سنگ فرش شده را با آرامش طی کرد و من حضور فرشید را در کنارم احساس کردم، پدر بزرگ در چند قدمی مان ایستاد و با اخم نگاه مان کرد.

از انجایی که می‌دانستم در انتظار است تا به او سلام بکنم، با لبخند کوچکی لب هایم را زینت دادم و لب زدم:

- سلام.

صدای سرشار از احترام فرشید را هم شنیدم که در پی سخن من گفت:

- سلام پدر بزرگِ عزیزم! خسته نباشید.

پدر بزرگ رو به هر دویمان سری تکان داد که موهای سفید شده اش تکانِ ریزی خوردند، در عکس ها دیده بودم که در جوانی هایش موهای مشکی داشت، درست به سان موهای من، فرشید و عمو.

لب هایش را از هم فاصله داد و با سخنی که بر لب آورد احساس کردم درون قلبم زلزله‌ای به وجود آمد که توانایی نابود کردن همه وجودم را داشت.

- امروز سوم مهره. تاریخ عقد و عروسی شما میشه چهار هفته دیگه، یعنی یک آبان.

احساس کردم عرق سردی بر کمرم رد انداخت، پاهایم لرز خفیفی گرفتند و ناخودآگاه انگشتم به سوی دهانم رفت تا باز هم دندان هایم را به جان ناخن هایم بیاندازم اما از اواسط راه و درست مقابل گردنم متوقف شد. پدر بزرگ از این عادت من نفرت داشت، درست همانند من که از رنگِ قهوه‌ای سوخته‌ی پیراهنِ زیرِ کت و خط های به همان رنگِ بر روی کتش متنفر بودم! 

صدای سرحال و پر رمق فرشید همانند پتکی بر سرم کوبیده شد.

- خیلیم عالی! قول میدم آن‌قدر بهش محبت کنم که بدون من زندگی رو نخواد!

این‌بار با محبت تهدید کرد! منکه می‌دانستم او برخلاف این کار را انجام میدهد. نیم نگاهی خطاب به نیشِ بازش انداختم. حالا وقت سکوت نبود! باید از خود دفاع می‌کردم. لب های به هم چسبیده ام را از هم جدا کردم و کمی از فرشید که درست کنارم قرار داشت فاصله گرفتم.

در حالی که عمیقاً سعی می‌کردم خونسردی خود را حفظ کنم، خیره در چشم های مشکی پدر بزرگ با لحنی که سعی می‌کردم محترم و قانع کننده باشد گفتم:

- پدر بزرگ من با این ازدواج مخالفم! من نمی‌خوام با فر...

هنوز فرشید را کامل تلفظ نکرده بودم که صدایش کلامم را قطع کرد:

- نمی‌خوام مخالفتی بشنوم.

پوزخند ناباور و تلخی لب هایم را به یک سو کش آورد، از پدر بزرگ انتظاری به غیر از این هم نمی‌رفت اما باز هم نباید کوتاه می‌آمدم، نباید! 

- پدر بزرگ این زندگی منه، من نمی‌تونم بر خلاف خواسته‌ی قلبیم با کسی ازدواج کنم که هیچ حسی بهش ندارم! من...

اینبار هنگام قطع سخنم تن صدایش بالاتر رفت و قدمی هر چند ریز به من نزدیک شد.

- برای من این‌قدر من- من نکن جانا! تو با فرشید ازدواج می‌کنی چون این یه رسم خوانوادگیه! چون من صلاحِ تو رو می‌خوام! چون من می‌خوام به نفعت کار کنم! چون من میدونم عقلت کار نمی‌کنه و می‌خوام به جای تو از عقلت استفاده کنم!

فرشید سکوت کرده بود و چون کنارم بود چهره‌اش را نمی‌دیدم و پدر بزرگ حالا آن‌چنان با اخم به من خیره بود که انگار در انتظارِ مخالفت بعدی ام هست تا همین‌جا من را به عقد فرشید در آورد.

@ Gemma  @ ماهی  

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
ویراستاری Fatemeh momeni
  • لایک 10
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت بیست و دو "

نمی‌دانستم چه کنم در مقابل نگاهِ تهدید گرش، تنها چیزی که ذهنم برای گفتن پیشنهاد داد را انتخاب کردم و گفتم:

- پدر بزرگ من دارم سعی می‌کنم محترمانه رفتار کنم اما گویا در مقابل شما کارساز نیست! باشه شما همه کار ها رو انجام بدید اما بدونید منی که به عنوان عروس میرم سر اون سفره‌ی عقد میشینم جوابم به سوال عاقد بله نمیشه!

انگار که من یک پشه‌ی اضافی باشم، دستش را به نشانه بی‌حوصلگی در هوا تکان داد و همان طور که از کنارم گذر می‌کرد گفت:

- تهدیدی بکن که به قد و قواره‌ات بخوره بچه! شاه داماد بیا بریم که کارهای زیادی داری.

ناباور بر عکس شدم و رفتنش را به تماشا نشستم که فرشید سرش را نزدیکم کرد و با صدایی عجیب سر خوش و عجیب تهدید آمیز گفت:

- یه آشی برات بپزم که یه وجب روغن روش باشه!

خواستم چیزی بگویم اما با قدم های سریع و کشیده‌ای که برداشت از من دور و به دنبال پدر بزرگ روانه شد. احساس می‌کردم با خاکِ کف زمین یکی شده‌ام! مجدها استعداد عجیبی در له کردن یکدیگر داشتند و خب.. حسابی له‌ام کرده بودند.

حالا حتی بوی خوش گل‌ها و هوای مطبوع و سر سبزی اطراف هم حالم را خوب نمی‌کرد! لب‌هایم را به نشانه‌ی درماندگی کج کردم و ناخنم را به قصد جویدن بین دو دندانم گرفتم. باغبان در محوطه بود و راننده را نمی‌دانستم رفته است یا خیر، چشم هایم را با شدت بر هم فشردم و با دندانم بر روی ناخنِ دستم فشار آوردم تا بلکه اینگونه استرسِ کشنده و نا آرامی لعنتی را از بین ببرم، هر چند که من به گفته ام عملی می‌کردم، بگذار پدر بزرگ و دیگران جدی نگیرند.

***

طبق روال بیشتر اوقات بر روی تختِ نرم و راحتم نشسته بودم.

بوی عطرِ گل ها از پنجره‌ی باز درون اتاق می‌آمد و آسمان ابری بود، صبحانه را در کنار خانواده خورده بودم و از زمانی که تمام شده بود و هر کس پی کار خود رفته بود من هم بر روی تختم نشسته بودم و اجازه‌ی پیشروی به افکارم می‌دادم. صبح باز هم پدر بزرگ تاریخ عقد و عروسی را نزد همگان گفته بود! عزیز تنها دلسوزم بود و برای این یکی او هیچ کاری نمی‌توانست انجام بدهد چرا که پدر بزرگ محالِ ممکن بود به حرفِ نگاه عزیز توجه کند، شاید این تنها موردی بود که پدر بزرگ به خواسته‌ی عزیز اهمیت نمی‌داد.

منکه مخالفتم را اعلام کرده بودم پدر بزرگ گفته بود چند نفر را به دنبال کارهای عروسی و عقد میفرستد و تنها کافیست من و فرشید برای خریدن لباس عروس و داماد برویم، همین و بس! پدر بزرگ گفته بود اما منکه نمی‌رفتم! صبح باز هم گفته بودم سر سفره‌ی عقد جواب منفی‌ام را خواهم داد اما پدر بزرگ، عمو و فرشید توجه‌ای نکرده بودند و من تنها اندک نگرانی از جانب نگاه عزیز دریافت کرده بودم. عمق فاجعه تا حدی بود که آرزو خانمِ خونسرد هم هنگام غذا نگاهِ نگرانی به جانبم بیاندازد و رو به فرشید سری به نشانه تأسف تکان بدهد!

دوست داشتم چوبی بردارم و با آن جلوی پیشروی زمان را بگیرم اما می‌دانستم که هیچ فایده ای ندارد. زمان برای من نمی‌ایستاد! من بسیار به ازدواجم با فرشید فکر کرده بودم و تصمیمِ قطعی ام را برای ازدواج نکردن با او گرفته بودم اما چگونه می‌توانستم آبروی پدر بزرگ و عمو را نابود کنم؟! من نوه او بودم و اینکه بخوام ابرویش را اینگونه به تاراج ببرم بی انصافی بود! آیا اینکه سر سفره‌ی عقد، در مقابل صد ها چشم که برای دیدن مراسم ازدواج نوه مجد بزرگ آمده بودند نه بگویم بی انصافی در حق پدر بزرگ نبود؟ معلوم است که بود! اما... منکه به او اخطارم را داده بودم، دیگر چه می‌کردم؟ تنها راه چاره را در این میدیم که چند بار دیگر هم به آنها تصمیمم را گوشزد کنم و سپس اگر بی‌توجه‌ای کردند در همان روز عقد و با شنیدن جوابم پی به حقیقی بودن سخنانم ببرند.

با شنیدن صدای قار- قارِ بلندِ کلاغی از دنیای فکرها به بیرون پرتاب شدم و نگاهم را به پنجره بزرگ و بدون حفاظِ اتاق دادم، پرده های صورتی کمی اطراف پنجره را پوشانده بود اما از درون پنجره باز، محوطه‌ی بزرگ عمارت و کلاغ های نشسته بر روی درختانِ خشک شده قابل مشاهده بودند. 

@ -Ario-

ویرایش شده توسط Fatemeh Momeni
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" پارت بیست و سه "

چند ثانیه‌ای به کلاغ‌ها چشم دوختم، چند وقتی بود که نزد مادر و پدر نرفته بودم و از این بابت بسیار اندوهگین بودم. با اتفاقات افتاده دوست داشتم نزد آنها بروم و خروار- خروار در آغوش‌شان اشک بریزم و بغض را مهمان گلوی خسته از فریادهای بی‌صدایم کنم! نگاهم را از کلاغ های پر سر و صدا گرفتم و از جای برخواستم.

تمام طول مدتی که حاضر شدم تنها ده دقیقه بود، منی که همیشه حاضر شدنم حداقل بیست دقیقه طول می‌کشید حالا این‌چنین زود حاضر شده بودم و این نتیجه‌ی دلتنگی‌ام برای آنها بود.

لباس‌هایی که پوشیده بودم صورتی و طوسی بودند، بیشترین رنگ لباس‌هایی که داشتم صورتی و سفید بودند و این نسبت به علاقه‌ام به این رنگ‌ها طبیعی بود.

خیلی زود کیفِ طوسی رنگم که بر روی آن نقش‌های صورتی محو هم به چشم می‌خورد را برداشتم و، وسایلِ موردِ نیاز از جمله گوشی و... را در آن ریختم.

آن‌قدر قلبم برای دیدار آنها بی‌تاب بود که نفهمیدم کی مسیر اتاق تا ماشینم را طی کردم و تنها زمانی به خود آمدم که نشسته بر روی صندلی های کمی خنک ماشین در حال رانندگی بودم.

ساختمان های بلند با اشکال و رنگ‌های متفاوت قسمتی از آسمانِ ابری را پوشانده بودند، مدل های مختلف ماشین‌ها در خیابان های عریض و طویل به چشم می‌خورد، بادِ آرامی می‌وزید و بوی دودِ ماشین ها را از شیشه‌ی پایین ماشین بر صورتم می‌کوفت! شدت بو آنقدر زیاد بود که شیشه ماشین را بستم و ادامه‌ی مسیر به تفکر درباره‌ی مسائل مختلف گذشت.

در اواسط راه گل و گلاب هم خریدم و ماشین را به سوی مقصدی راندم که پدر و مادرم در آنجا برای ملاقاتِ من انتظار می‌کشیدند.

***

صدای باران می‌آمد، سرم را تکانی دادم و کمی لای پلک‌هایم را از هم باز کردم، به محض باز کردنِ پلک هایم، با آن‌چنان منظره‌ی شگفت انگیز و زیبایی رو به رو شدم که خوابم تماماً پر کشید، ناخودآگاه سرم را از روی فرمان برداشتم و صدای جیغ هیجان زده‌ام سکوتِ اتاقک ماشین را شکست. دستم را جلو بردم و با انگشتم شیشه‌ی خیس شده را لمس کردم، شیشه سرشار از قطره‌های کوچک و بزرگ باران بود و این برای من یعنی زندگی! حسی فراتر از علاقه نسبت به باران داشتم؛ درب ماشین را باز کردم و از ماشین پیاده شدم.

باران نم - نم می‌بارید و من دستم را بالا آوردم تا قطره ها دستم را خیس کنند. چشمانم را بستم و با تمام توانم هوا را وارد ریه‌هایم کردم که... تنها هوا وارد ریه‌هایم نشد، بوی قرمه سبزی همراه با اکسیژن وارد ریه‌هایم شد و من احساس کردم شکمم برای گرسنگی اعتراض کرد.

لب‌هایم را کج کردم و کلافه تابی به چشم‌هایم دادم، در این خیابانِ بزرگ و سرشار از ساختمان‌های بسیار، بوی قرمه سبزی دیگر از کجا می‌آید؟!

صبح که به دیدار پدر و مادرم رفتم، یک ساعتی نزد آنها ماندم و به قلبم برای سبک شدن زیر آن حجم از سنگینی کمک کردم! حدوداً ساعت سیزده  می‌شد که راهی خیابان شدم اما آن قدر خوابم می‌آمد که ماشین را کنار زدم و خوابیدم. لبخندی که حاصلِ لمسِ باران بود را وسعت بخشیدم و باز سوار بر ماشین شدم تا ساعت را مشاهده کنم و بدانم چند ساعت خواب بوده‌ام.

دست های مرطوب شده‌ام را بالا آوردم و برای گرم شدنشان چند بار در آن‌ها فوت کردم اما هیچ فایده‌ای نداشت، دندان‌هایم کمی از شدت سرما به یکدیگر برخورد می‌کردند، کسی نبود به من بگوید مگر هوای ابری را ندیدی که لباس گرم نپوشیدی؟ 

یک دستم را مقابل بخاری گرفتم و با دستِ دیگرم گوشی‌ام را از درون کیف برداشتم تا ساعت را ببینم، گوشی که از میان آن حجم از وسایل ریز و درشت در میان دستانم قرار گرفت آن را از کیف بیرون کشیدم و با روشن کردن صفحه‌اش با ساعتِ چهارده و پنجاه و هشت دقیقه رو به رو شدم.

تا خانه فاصله‌ای نسبتاً زیاد بود، از همین رو تصمیم گرفتم پا بر روی قوانین پدر بزرگ بگذارم و ناهار را بیرون باشم.

حدوداً چهار ساعت طول کشید تا نهاری حاضری بخورم و مسیر خانه را در پیش بگیرم و شماتت های پدر بزرگ، عمو و فرشید را تحمل کنم ولیکن من به مانند همیشه نسبت به تمام آنها صبر به خرج دادم.

ویرایش شده توسط حـدیث
  • لایک 14
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...