رفتن به مطلب

درخواست نقد حرفه‌ای رمان گردن‌بند ماه| فاطمع مومنی کاربر انجمن نودهشتیا.


Fatemeh Momeni
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

درخواست نقد حرفه‌ای رمان گردن بند ماه| فاطمه مومنی کاربر انجمن نودهشتیا https://forum.98ia2.ir/topic/7763-گردبند-ماه-فاطمه-مومنی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، فاطمه مومنی گفته است:

درخواست نقد حرفه‌ای رمان گردن بند ماه| فاطمه مومنی کاربر انجمن نودهشتیا https://forum.98ia2.ir/topic/7763-گردبند-ماه-فاطمه-مومنی-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

سلام وقت بخیر.

منتقدان انجمن مشغول بعد نقد حرفه‌ای هستن پس از اتمام نقد به نقد شما رسیدگی خواهد شد🌹

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16 دقیقه قبل، مدیر منتقد گفته است:

سلام وقت بخیر.

منتقدان انجمن مشغول بعد نقد حرفه‌ای هستن پس از اتمام نقد به نقد شما رسیدگی خواهد شد🌹

تشکر ♥️

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

نقد به دست منتقدان‌نودهشتیا سپرده میشود💜

منتقدان: 

@ Sanaz87  ●

@ Bita.a  ●

@ Afeljowr

@ Roshana  ●

@ دخترخورشید  ●

@ Haniew  ●

@ آیلار مومنی  ●

زمان شروع نقد: ۱۷ مرداد

زمان اتمام نقد: ۲شهریور

از صبوری شما‌متشکرم⚘

یاعلی!

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ببخشید اما واقعا خیلی طولانی میشه به مدت یک ماه من رمانم رو می‌تونم تموم کنم واقعا زیاد طولانی میشه.

ویرایش شده توسط فاطمه مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

26 دقیقه قبل، فاطمه مومنی گفته است:

ببخشید اما واقعا خیلی طولانی میشه به مدت یک ماه من رمانم رو می‌تونم تموم کنم واقعا زیاد طولانی میشه.

وقت بخیر.

کمترین تایمی که میتونم براتون بزارم همین هست عسلم، مدت زمان هرنقد‌ حرفه‌ای ۱۸ روز هست که من براتون ۱۵ روز کردم عزیزم. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۹ ساعت قبل، مدیر منتقد گفته است:

وقت بخیر.

کمترین تایمی که میتونم براتون بزارم همین هست عسلم، مدت زمان هرنقد‌ حرفه‌ای ۱۸ روز هست که من براتون ۱۵ روز کردم عزیزم. 

تشکر :1025:

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
در ۱۴۰۱/۵/۱۶ در 17:56، مدیر منتقد گفته است:

نقد به دست منتقدان‌نودهشتیا سپرده میشود💜

منتقدان: 

@ Sanaz87  ●

@ Bita.a  ●

@ Afeljowr

@ Roshana  ●

@ دخترخورشید  ●

@ Haniew  ●

@ آیلار مومنی  ●

زمان شروع نقد: ۱۷ مرداد

زمان اتمام نقد: ۲شهریور

از صبوری شما‌متشکرم⚘

یاعلی!

مدیرجان انجام شد؟ اگه انجام شده تاپیک قفل بشه.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، ..mAhShid.. گفته است:

مدیرجان انجام شد؟ اگه انجام شده تاپیک قفل بشه.

امروز نقد رو ارسال می‌کنم عزیزم، یک منتقد قراره یک ویرایش جزئی انجام بده منتظر اونم💗

  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❀ به نام خدا ❀

نقد‌حرفه‌ای رمان گردنبندماه🌙

۱.𒊹︎︎︎موضوع یا قلمرو خلاقیت

سلام قشنگم، در این قسمت رمان بر اساس موضوعاتی که حوادت و اتفاقات رمان رو رقم می‌زنه بررسی میشه. شایسته‌ست این اتفاقات و حوادث مهم که باعث خلق داستان رمان‌تون شده دور از کلیشه باشه. هر چه این حوادث و اتفاقات جدیدتر باشه رمان هم دارای سطح جذاب‌تری میشه.

💮خب این‌که تمام داستان به روی یک گردنبند جادویی می‌چرخید و همون گردنبند باعث تمام اتفاقات خوب و بد رمان‌تون می‌شد به نظرم جذاب بود اما آن‌چنان چیز جدید و نابی توی رمان‌تون محسوب نمی‌شد و در رمان‌های دیگه هم ما شاهد وابستگی یک شیء یا یک جواهر بر روی تمام اتفاقات رخ داده در رمان‌ها هستیم.
در پارت دوم، شما تمام اطلاعات ظاهری و هویتی شخصیت اصلی‌تون که نیلوفر بود رو ذکر کردین که متاسفانه این موضوع کلیشه شده و آن‌چنان جایز نیست در صفحات اول رمان‌تون اطلاعات رو به صورت یهویی به خواننده القا کنین. همچنان عزیزم ما در پارت دوم رمان‌تون شاهد این هستیم که نیلوفر برای دانشگاه رفتن دیرش شده، و این دیر کردن‌ها دانشگاه رفتن‌ها به شدت کلیشه شده!
مکان دانشگاه زیاد نقش پررنگی در داستان‌تون نداشت و آشنایی نیلو و سورن در دانشگاه هم یک نوع کلیشه محسوب می‌شد. خب چرا حتماً دانشگاه؟ بهتر نبود مکان آشنا شدن‌شون یک جای جدید باشه؟ مثلاً نیلو و نینا میرن به یه طبیعت و نیلو با سورن آشنا میشه، یا نیلو سورن رو کنار یک حوضچه توی یک پارک پیدا می‌بینه؛ چنین فضاها و مکان‌هایی از کلیشه‌ای بودن این نوع دیدارها، جلوگیری می‌کنه.
و این‌که در تمامی قسمت‌های اول رمان، شاهد کل-کل‌ها و شوخی‌‌های نیلو و نینا هستیم و متاسفانه این موضوع هم دارای کلیشه شده‌. صمیمی بودن دو شخص که حتماً نباید با بحث و توهین‌هایی که شوخی محسوب میشن نشون داده بشه! شما می‌تونستین صمیمیت نیلو و نینا رو با مهربونی‌ها و کمک‌کردن‌شون به همدیگه رو نشون بدین.
به علاوه شخصیت‌های اصلی رمان‌تون شامل سورن و نیلو میشن. و در توصیفات ظاهر کاراکترهاتون ذکر کردین که رنگ چشم‌های سورن آبی و رنگ چشم‌های نیلو طوسیه.
ما در رمان‌های بسیار زیادی شاهد چنین رنگ چشم‌هایی هستیم در حالی که شاید از بین صد در صد مردم در ایران، فقط بیست درصدشون دارای رنگ چشم‌های خاص باشن. از قدیم و الایام هم که بوده رنگ چشم‌های ایرانی‌ها به طوری قهوه‌ای و یا مشکیه.
چشم‌رنگی نبودن یک شخصیت که نمیاد زیباییش رو خراب کنه! مگه حتماً توی رمان‌ها برای این‌که متوجه زیبایی یک شخصیت بشیم باید حتماً اون شخصیت‌ دارای چشم‌های رنگی باشه؟ خیلی از افراد توی دنیا دارای چشم رنگی اما ترکیب صورت غیرجذایی هستن و به این دلیل اشخاص چشم‌رنگی مطلقاً همشون به دلیل رنگ چشم‌شون زیبا نیستن. (خودتون هم قبول دارین چنین رنگ چشم‌هایی توی همه‌ی رمان‌ها کلیشه‌ای شده قشنگ من؟😅)

در قسمت‌های اول رمان‌تون شاهد حالاتی جادویی از گردنبندتون بودیم به عنوان مثال اون‌جایی که گردنبند ناگهان داغ می‌شد و ناگهان هم سرد می‌شد. خب این اتفاق می‌تونست زیباتر بیان بشه و با فضاسازی و توصیفات بیشتر، بهتر در تصویر خواننده این اتفاق رو به نمایش بذارین.

و خب در آخر این بخش لازم دونستم بگم که من خودم ساکن شهر بندرعباس هستم و پونزده سال زندگیم رو در این شهر زندگی کردم و باید بگم بندرعباس هیچ نوع جنگلی نداره! فقط در اطراف شهر باغ‌های شخصی وجود داره و اون باغ‌ها هم آن‌چنان دارای سرسبزی نیستن. بندرعباس به دلیل آب و هواش تنها درخت‌هایی چون: انبه، کُنار، موز و لیمو ترش رو میشه درونش کشت کرد که البته این نوع درخت‌ها هم نیاز به رسیدگی شدیدی دارن؛ همین موضوع باعث میشه که بگم: نباید مکان شمال رو با بندرعباس که در جنوب کشوره اشتباه گرفت، نه؟
و موضوع دومی که بهش می‌خوام بپردازم سفر یهویی نیلو به فرانسه‌ست اون هم زمانی که در بندرعباسه و به راحتی سوار هواپیما میشه و میره!
رفتن به کشورهای اروپایی نه تنها سختی‌های ویزا، بلیط و... رو داره بلکه فرودگاه بین المللی بندرعباس، اصلاً هواپیماهایی به مقصد فرانسه نداره! تنها کشورهای خاورمیانه توسط فرودگاه بین‌المللی بندرعباس ساپورت میشه و حتی اگه نیلو بخواد به فرانسه بره، باید حتماً از فرودگاه امام خمینی تهران عزم سفرش رو جذب کنه و راهیه یه کشور اروپایی شه زیبارو.

 

۲.𒊹︎︎︎ درون مایه 

این بخش مربوط به خلاقیت نویسنده برای خلق مفهومی از طریق کشمکش‌ها و موضوعات و... در داستانه. درون مایه با آفریدن حوادث جذاب و سرگرم کننده مفهومی رو در بطن خود به مخاطب می‌رسونه.

خب، دین فرامایسون خودش یک درون مایه بود. با اتفاقاتی که درون این دین می‌افتاد، سعی در برتری نشون دادن دین اسلام داشتین و خب کاش این موضوعات با اتفاقات جذاب‌تر و بیشتری، به خواننده القا می‌شدن‌. به عنوان مثال هر بار که فرانک چندین بار نیلو رو با خودش می‌بره و نیلو چند ماه از خونه دور می‌مونه می‌تونست بیشتر بهش پرداخته بشه. صرفاً این اتفاق توی یه پارت با دیالوگ‌های طولانی جمع نشه.

 

۳.𒊹︎︎︎ ژانر 

ژانر به معنای «نوع» و «گونه»‌ست و تعیین کننده نوع محتوای داستان‌ها و رمان‌‌هاست، پس بنابراین باید ژانرها همخوانی خوبی با محتوای رمان داشته باشن.
انواع ژانرها: عاشقانه، تراژدی، علمی/تخیلی، فانتزی، طنز، اجتماعی، جنایی، پلیسی، معمایی‌، تخیلی، ترسناک، تاریخی و مذهبی و... هستند.

ترتیب ژانر شما به این شکله:

عاشقانه، تخیلی، اجتماعی

دو ژانر اجتماعی و عاشقانه درست هستن اما ژانر تخیلی خیر. عزیزم، ژانر تخیلی به صورت مجزا ژانر نادرستیه و تنها زمانی این ژانز درست محسوب میشه که با ژانر علمی ذکر بشه. به این صورت: ژانر علمی/تخیلی. و در ژانر علمی/تخیلی باید برای تمام اتفاقات موجود در رمان، نویسنده دلیلی علمی بیاره تا اون اتفاق واقعی‌تر جلوه شه اما در ژانر فانتزی، نویسنده مجبور به چنین کاری نیست. پس پیشنهاد من به شما اینه که ژانر تخیلی رو حذف کنین و ژانر فانتزی رو به جای اون قرار بدین. ژانر فانتزی ژانریه که تمام موضوعات رمان زاده‌ی قوه‌ی تخیل نویسنده‌ست و هیچ‌کدوم از این اتفاقات جنبه‌ی واقعیت ندارن.

ژانر عاشقانه به دلیل رابطه‌ی سورن و نیلوفر با رمان‌تون همخوانی لازم رو داشت.

و خب ژانر آخرتون در ترتیب ژانرها در مکان مناسبی قرار داشت چون به ندرت در رمان‌تون دیده می‌شد و ژانر اجتماعی در رمان‌ها به این معناست که مسائل اجتماعی، سیاسی یا مذهبی با جهت‌گیری تعلیمی در رمان ذکر میشه. هدف و نیت اصلی این نوع ژانر، معطوف ساختن توجه مردم به کاستی‌ها و نقصان‌های اجتماعیه. نقش این ژانر هم در رمان‌تون دیده می‌شد.

 

۴.𒊹︎︎ پیرنگ، الگوی حادثه 

علت و معلول هر اتفاق در رمان‌ها و داستان‌ها به معنای پیرنگ اون داستانه. اتفاقات رمان نیازمند به دلیلی منطقی برای رخ دادن هستند. دلیل منطقی نیازمند یک نتیجه‌ی منطقیه به همین دلیل، اتفاقات و حوادث باید دارای هدف کلی باشن. حالا به بررسی پیرنگ رمان‌تون می‌پردازیم:

خب در بخشی از رمان‌تون فرانک نیلو رو با خودش می‌بره و به مدت پنج ماه نیلو در اون‌جا و پیش فرانک می‌مونه. خب انجام این کار در رمان‌تون دلیل مشخصی نداشت، حتی هدف مشخصی هم نداشت و شما تنها می‌خواستین دین‌ها رو به خواننده توضیح بدین، دین‌هایی که شاید خیلی از خواننده‌ها توضیح کامل‌تر اون‌ها رو هم بدونن. به نظرم این صحنه به دلیل نقش نه چندان مهمش حتی اگه حذف بشه تاثیری به روی داستان نمی‌ذاره البته شما می‌تونستین با فضاسازی بهتر این اتفاق رو زیباتر و پر حس تر به خواننده توصیف کنین و حتی با دیالوگ‌ها و ری‌اکشن‌های بهتر نیلو و فرانک، فضا رو واقعی‌تر در ذهن خواننده شکل بدین. به علاوه ما متوجه نشدیم که چرا نینا خودش تنها اون همه مدت کنار سروش و سورن مونده بود و حتی متوجه نشدیم که چه اتفاقاتی در نبود نیلوفر در اون خونه اتفاق افتاده بود.

و این‌که سورن خیلی ناگهانی و سریع عاشق نیلوفر شد. سورن از همون اول دل خوشی از نیلو نداشت و بعد به این سرعت این تنفر تبدیل به عشق شد؟ بهتر بود لحظات و صحنه‌های عاشقانه در رمان بیشتر می‌بود و پارت‌هایی می‌گذشت و بعد عشق سورن، با پیدا کردن گیاه دارویی برای به هوش آوردن نیلو، به چالش می‌افتاد.

خورده پیرنگ های داستان یعنی نویسنده دلایل حادثه رو به صورت گره در داستان نقل می‌کنه.

چرا گردنبند و دین فرامایسون نیلی رو انتخاب کرده؟ سرنوشت نیلی و سورن قراره چی بشه؟

 

۵.𒊹︎︎کشمکش 

کشمکش به معنای درگیری و یا اختلافه که به انواع و دسته های مختلفی تقسیم بندی می‌شه.  

- کشمکش ذهنی

درگیری کاراکتر با خودش بخاطر تردیدها، شک‌ها و یا تصمیم‌هایی که باید در درون دوراهی‌ها بگیره کشمکش ذهنی نامیده میشه.

💮این کشمکش می‌تونه شامل مبارزه درونی نیلوفر با خودش بشه، این‌که به گردنبند به نوعی وابسته شده و نمی‌تونه اون رو از خودش جدا کنه و مدام خودش رو در رابطه با این موضوع سرزنش می‌کنه. یا زمانی که باید از سورن جدا بشه و به همراه فرانک بره.

- کشمکش با اجتماع

وقتی که کاراکتر با یکی از اصول اخلاقی مخالف باشه. در این نوع کشمکش، ما افراد متفاوتی رو شاهد هستیم که برای اهداف گوناگونی، شروع به کار‌هایی از قبیل مقابله، تغییر دادن، تغییر کردن و... در برابر یک شخص و یا حتی یک اجتماع می‌کنن.

💮مثلاً زمانی‌که نیلوفر، با دین و شیطان‌پرستی فرانک مخالفت خودش رو در این زمینه نشون میده و یا زمانی‌که سعی به یکتاپرسی اون داره و سرزنشش می‌کنه. یا زمانی که به حمایت از سحر بلند می‌شه و دلش نمی‌خواد سحر با یه بچه‌ی کوچیک توی دستش کار کنه.

- کشمکش جسمی

زمانی که شخصیت/شخصیت ها به زور متوسل می‌شوند. مانند دعوا و یا حتی رمان هایی با ژانر حماسی. 

💮این کشمکش می‌تونه شامل زمانی باشه که نیلوفر به دلیل پیراهن باباش و سوء‌تفاهم سورن یه سیلی به گونه‌اش می‌زنه و مثالی بهتر: این کشمکش می‌تونه شامل زمانی باشه که سورن با چاقو به اون موجودات کریه و زشت، حمله می‌کنه.

 

- کشمکش انسان با طبیعت:
در این نوع از کشمکش، شخصیت اصلی داستان می تونه کسی باشه که به هر نحوی، با طبیعت دست و پنجه نرم می‌کنه.

💮 این نوع کشمکش در رمان‌تون وجود نداشت.

 

۶.𒊹︎︎︎شخصیت پردازی 

خب جانا، شخصیت پردازیتون در رمان آن‌چنان تعریفی نداشت. شخصیت‌ها در رمان باید دارای اخلاق‌ها و احساسات باورپذیر باشن و به قدری برای خواننده به واقعیت نزدیک باشن که خواننده بتونه اون‌ها رو لمس کنه؛ اما متاسفانه شخصیت‌های رمان‌تون، چه اصلی و چه فرعی دارای چنین ویژگی‌هایی نبودن. من نمی‌تونستم با شخصیت اصلی مردتون، درواقع سورن ارتباط چندانی بگیرم و شخصیت اصلی‌تون نیلوفر، برام در ذهنم تبدیل به شخصیتی مبهم شده بود. پس بهتره بیشتر روی شخصیت‌پردازی‌تون کار کنین، شما پتانسیل چنین کاری رو دارین.

زاویه دید


زاوی دید در اصل همان زبانی است که نویسنده با استفاده از ان داستان را توصیف می‌کند که شامل آن‌ها: اول شخص، دوم شخص و سوم شخص است.
تغییر پی درپی زاویه دید و ورود کاراکتر های متوالی در هر زاویه عملی غیر حرفه‌ای است که شما انجام ندادید خوشبختانه.

زاویه‌دیدی که شما از اون استفاده کردید اول شخص مفرد(من) بود. مشکلی در زاویه دید دیده نشد، تغییر زاویه دید هم نداشتید.

روایت

گفتن اتفاق هایی که به صورت معمولی اتفاق میوفتد، به طوری که از روی اون به سرعت رد نشد. 

روایت در رمان شما طوری بود که انگار بیشترین مانور روی اتفافات مهم رمان قرار بود باشه. بیشترین چیزی که می‌شد از روایت رمانتون فهمید بیشتر به هم رساندن کاراکتر ها یا به عبارتی شروع چیزهای اصلی رمان بود. 
در اصل در روایت بهتره میزان موارد ضروری در رمان مثل اتفاقات مهم و میزان موارد غیرضروری رمان مثلِ اتفاقات نسبتاً معمولی زیاد اختلافی باهم نداشته باشن.
نه اینکه همه‌ی رمان به امان خدا و پشت هم پیش بره تا اتفاقات اصلی روایت بشن. از نظرم روی روایت باید بهتر کار بشه و مواردی از قبیل اتفاقات رمان بهش پرداخته بشه، نه صرفا اطلاعات اصلی و نه کاملا اطلاعات فرعی! هرکدوم به اندازه‌ی خودشون بهتره در رمان جولان بدن.

گفت‌وگو


به گفتگو بین دو یا چند کاراکتر دیالوگ گفته می‌شود. این‌که در رمان دیالوگ ها به طور جذابیت نوشته شوند مهم است. بهتر است دیالوگ ها طوری نوشته شوند که‌کلیشه‌ای نباشن و جذابیت هر جمله را بیشتر کنند. 

شما از دیالوگ‌های خیلی ساده و روزمره استفاده کردین‌. می‌تونستین کمی به هر دیالوگ و حرف پر و بال بدین و زیبا تر بنویسید. همچنین دیدم در یک سری از دیالوگ ها پشت هم بدون این‌‌که به کاراکتر فرصت انجام هیچ کاری رو بدین نوشتید. وقتی دیالوگی کوتاه می‌شه بهتره ما بینش با زیرکی قلم نویسنده منولوگی نقش ببنده تا از خامی نوشته کاسته بشه. 

دیالوگ هاتون از کلماتی پر کنید که در عین ساده بودن زیبا باشن، البته طوری ننویسید که غیر طبیعی جلوه کنن. ساده باشند ولی روزمره و پیشِ پا افتاده نباشن خیلی به زیبایی قلمتون کمک می‌کنه.

البته به این هم باید اشاره کنم که فضاسازی و توصیف قبل دیالوگ نداشتید. حتی گاهاً دیالوگ ها بدون وجود منولوگ پشت سرهم گفته می‌شد که این زیاد جالب نیست.

سیر

ما سیر را بر اساس سرعت و پردازش به سه دسته تقسیم می‌کنیم:

سیر تند: به این معناست که نویسنده در بیان کردن توصیفات و جزئیات اندکی خساست به خرج داده از موارد اصلی و با اهمیت به سرعت گذر کرده‌

سیر کند: یعنی نویسنده در بیان توصیفات فرعی دست و دلبازیِ زیادی داشته و به حواشی بیشتر تاکید کرده.

سیر معمولی: یعنی نویسنده در بیان توصیفات و جزئیات تعادل کافی را ایفا کرده، از محور اصلی چندان فاصله نگرفته و بر موارد اصلی و با اهمیت تاکید کافی را روا داشته.

سیر رمان به شدت تند بود، این رو من بیشتر پای منولوگ‌های غیر ضروری و توصیفات کم میزارم. به جای این‌که قبل از دیالوگ توصیفات رو انجام بدین بیشترین درگیر کشمکش های ذهنی کاراکتر بودید. می‌تونستید با توصیف بهتر از سیر تند جلوگیری کنید، روند رمان خیلی تند پیش رفته که این زیاد دلنشین نیست. با گسترش توصیفات، فضاسازی، منولوگ‌های مفید به کیفیت سیرتون اضافه کنید و به سمت سیر معمولی هولش بدید.

فضاسازی
فضا و رنگ یک حالت احساسی است که  بعد از خواندن اثر به خواننده القا می‌شود و با کمک ان از حال و هوای داستان آگاهی پیدا می‌کند.
به طور مثال گفته می‌شود:
امروز هوا بارانی است! 
با این جمله ناخودآگاه در ذهن خواننده جاده‌ی خیس، چتر های رنگارنگ و آرامش نقش می‌بندد که به این فضاسازی رمان می‌گویند‌.

متاسفانه رمان شما اصلا فضاسازی خوبی نداشت. از خیلی جاهایی که می‌شد خوب فضاسازی کرد، سرسری گذشتید‌. حتی یک تصور کوچیک از دانشگاه، خونه‌ی نیلو، عروسی آرزو حتی یک فضاسازی ریز از جاده، هوا، نداشتید. 
فضاسازی به رمانتون رنگ و لعاب میده حتما فضای خوب رو در رمانتون‌گسترش بدید.

حقیقت‌مانندی

در یک اثر باید از اتفاقات باور پذیر استفاده شود، دایره لغات و سطح دانش نویسنده از چیزی که به قلم می‌کشد باید آن‌قدر قوی و بالا باشد که حقیقی بودن هر اتفاق در ذهن خواننده به راحتی رقم بخورد. 

باور پذیری در رمان شما کم بود، مثلا قسمتی که اون پسر مغرور برای دوستش میاد تا درخواست دوستی بده اینکه کاراکتر بیاد نگران اجتماعی بودن طرف باشه باور پذیریش سخته. چون واقعا کمتر کسی چنین رفتاری در چنین شرایط بروز میده. 
یا این‌که در یک دانشگاه همه‌ی افراد مغرور و از دماغ فیل افتاده باشن زیاد جالب نیست و نمی‌شه خیلی قبولش کرد. 
حتی وقتی که کاراکتر اصلی به عروسی دختر خاله‌ی دوستش میره، موقع برگشت که اصلا شرایط هیچ ربطی به اون پسر مغرور نداشته یاد اون میوفته و تاسف می‌خوره.

...::گره افکنی::...
 بررسی پیرنگ گره‌افکنی و گره‌گشایی به دو دسته تقسیم می‌شود.  
 
پیرنگ باز:محور استدلال‌های نظم طبیعی هست و گره‌گشایی قاطعی نداریم.
 
پیرنگ بسته:محور استدلال‌های نظم ساختگی هست این پیرنگ بیشتر برای رمان‌هایی استفاده می‌شود که گره‌گشایی قطعی داره.
   
گره های بازی که بود؛
۱- آیا سورن موفق میشه داروی گیاهی رو پیدا کنه؟با جلو رفتن توی رمان میفهمیم که موفق میشه پیدا کنه.
۲- سورن و نیلو موفق میشن گردنبند رو نابود کنن؟
۳- سورن علاقه‌ای به نیلو پیدا میکنه؟
۴- آیا فرانک بلایی سرش میاد؟
۵- آیا فرانک مسلمون میشه؟
 
گره های بسته رمان
۱- چرا مادر نیلو گردنبندی که فقط یک زنجیر سفید و یک پلاک که به شکل ماه و رنگش مشکی هست رو به نیلو میده؟ که میفهمیم مادرش گردنبند رو که از چند نسل قبل به اون رسیده رو به نیلو داده.
۲- رابطه سورن با گردنبند و نیلو چی بود؟ که متوجه می‌شیم با بیشتر پیش رفتن در رمان سورن مامور شده از نیلو محافظت کنه و مامورشده گردنبند رو نابود کنه.
 
۳- چرا شیطان نیلو رو انتخاب میکنه که وارد گروه شه؟که به این گره هم پاسخ داده میشه چون نیلو دختر خیلی باخدا و نمازخونی بوده.
۴- آیا جون نانا به خطر میوفته؟نه موفق میشه به ایران برگرده.
 
۵-سورن به چه کسی علاقه پیدا میکنه دختری که زیبایی خاصی داره(ساره) یا نیلو که زیبایی معصومانه‌ای داره؟به نیلو علاقه پیدا میکنه.
 
۶- آیا سورن و ساره و نیلو موفق میشن سالم از غار بیرون بیان؟ که میفهمیم؛ نه سورن در آخر میمیره.
 
...::تعلیق::...
با گسترش پیرنگ، شق و ذوق خواننده برای ادامه‌ دادن رمان بیشتر می‌شود. تعلیق درواقع همان کیفیتی است که خواننده را کنجکاو به خواندن ادامه رمان می‌کند. نویسنده بایستی طوری به حادثه‌ها بپردازد که رمان دچار تعلیق شود. هرچقدر تعلیق بیشتر باشد، ذوق و شوق خواننده هم برای ادامه دادن بیشتر می‌شود.
 
تعلیقایی که داشتی بطور مثال قسمتی که دختره راجب راز گردنبند حرف میزنه جمله بندیا و فضاسازیه چون جدید و تازه نبودن اون ذوق و شوقی رو که باید در خواننده ایجاد میکردن برای خوندن ادامه رمان خوب نبود.
در ابتدای رمان روی صحنه ها کار نشده بود که خواننده با ادما و ادمای دور نیلوفر خو بگیره.
و در مورد صحنه های عاشقانه هم چون خیلی یهویی نیلو و سورن بهم علاقمند میشن شاهد یسری صحنه های ابتدایی رابطشو نیستیم که البته این کامل نبودن صحنه ها تو قسمت صحنه های جنایی هم دیده میشه که تعلیقات و جذابیت رمان رو کم میکنه.

و در مورد صحنه‌ هایی هم که ساخته بودین باید بگم بیان جزییات و توصیف صحنه ها خیلی کمرنگ بود و همون توصیفاتی که انجام میشد لحن خود شخصیت(لحن ایجاد فضا در کلام است، شخصیت ها خود را به وسیله زبان معرفی میکنن و به خواننده میشناسانند) در اون ها دخیل بود که چون شخصیت رمان دارای دایره لغات به شدت محدود بود علاوه بر ویژگی های شخصیتی که داشت لوس-یک دنده- فضای داستان رو واقعا ملال اور کرده بود و در واقع نیلو آدم به ظاهر معتقدی بود ولی در اصل بی ادب بود که خیلی بی ادب بودنش تو ذوق خواننده میزد و باعث میشد خواننده نخواد که رمان رو تا آخر بخونه یا هیجانی داشته باشه برای خوندن ادامه رمان.

-::..ساختار رمان(شامل 4 بخش)::..

1.شروع
در بخش ابتدای رمان شاهد دختریم که گردنبند به گردنشه که براش سواله که چرا مادرش همچین گردنبندی بهش داده و به دانشگاه میره توی دانشگاه با پسری(سورن) مواجه میشه که باهاش تند برخورد میکنه بعد از اون با دوستش نینا به جشن عروسی خواهر نینا میره که با برادر نینا روبرو میشه و گردنبند تکون عجیبی میخوره بعد از اون یهویی نینا به نیلو میگه خانواده اون و خانواده نیلو قراره با هم به جایی برن و دوست برادرشم با اونا میاد(که اینجا دانشگاه به کل کنار میره)دوست برادرش سروش، سورن رو با دلایلی با دو خانواده همراه میکنه و به بندر میرن که اونجا نیلو بیهوش میشه و شخصی میبینه که دعوتش میکنه به شیطان پرستی(که در این قسمت واقعا دیالوگ ها اشکال داشتن و بیشترشون نصفه نیمه بودن)

خب بنظرم در این بخش میتونستی دانشگاه رو کامل حذف کنی رمانت جذابتر هم میشد مثلا بگی وضع مالی خانواده نیلو خوب بود و پدرش دارای شرکتی بود که نیلو تصمیم میگیره در اون کار کنه و بعد بطور تصادفی سورن پسر دوست پدرش ملاقات میکنه(همه که نباید برن دانشگاه و این حرفا)
توی این بخش خیلی رمان براساس خط داستان پیش میرفت که چون کلی بود نتونستی وارد جزییات هم بشی و از شخصیت پردازی هم خبر نبود.
پدر سورن به سورن میگه یه گیاه هست که بوی تو رو ازبین میبره تا بوی انسان ندی و دستگاهی که وقتی چیزی بهت نزدیک میشه آژیر خطرش به صدا درمیاد.
و بعد سورن میگه :مگه اینجا آدم خور هس؟(عکس‌العمل)
چرا عکس العمل شخصیتا اینطوریه توی کوهستان پرا از گرگ که هست که بوی انسان رو هم تشخیص میدن چرا ذهنش اول به سمت این چیزا نمیره و چرا اصلا ذهنش پرش میکنه روی این چیزای نامتعارف ؟!
یه مورد دیگه‌ مشابهم م وقتیه که مامان نیلو بهش یه گردنبند میده ونیلو با خودش میگه چرا مامانش باید یه گردنبند بهش بده (چرا همچین سوالی میپرسه؟!) اگه چیز غیرعادی هم بوده باید گفته بشه  یا( بیشتر غیر عادی کن ان مسئله رو) چون گردنبند به عنوان هدیه تولد داده میشه و دادن گردنبندچیز عجیبی نیست.
بهتره دادن گردنبند در زمان و مکانی ترسیم کنی که در ذهن خواننده هم سوال ایجاد کنه ، یا داستانتو تغییر بدی.
(مثلا زمانی که مادرش مریض بود مادرش گردنبند بهش میده و بهش میگه ازش مراقبت کنه و بعد که مادرش براثر همون بیماری فوت میکنه توسط مادر بزرگ نیلو داستان گردنبند نقل میشه که ارث هست و چه سختیایی واسه نگه داشتنه این انگشتر کشیدن و براشون مقدسه. که در جریان رمان  میفهمیم خانواده نیلو که فکر میکردن گردنبند شکل روحانی و ازین دست حرفا داشته، خلافش ثابت میشه و بعد دختر تو دامی که گیر میکنه همه چی دست به دست هم میده تا دختر دچار یسری اوهام شه که پدرشم چون ترسیده بوده تک دخترشو هم ازدست بده اونو به مردی میسپره که خودشو محافظ دخترش معرفی میکنه.
این مثال بود که ذهنتو بازتر کنه میتونی چیزای بهتری رو ارائه بدی.
و این دلیلی که مثلا اینا میرن به بندرعباس و اونجا نیلو از هوش میره به مدت چند ماه و بعد دوستش نینا میگه ما خانوادتو با دروغ راهی کردیم برن و تموم بعدم که بدون هیچ حرفی میرن پاریس. (خیلی دلایل آبکی و کلی سوال هم تو ذهن خواننده ایجاد میکنه)
 و بعد هم یه مشکل دیگه‌ام که بود این بود برادر نیلو با اینکه متوجه میشه خواهرش نینا در خطره چرا همینطوری قبول میکنه خواهرش به همچین سفری بره، معلوم بود نانا رو اوردی ک داستانت بهتر باشه و نیلو شخصیت رمان هم تنها نباشه.

2.میانی
بخش میانه رمان بیشتر شاهد اتفاقات شیطانی و اوهام{از جمله شخصی که اون رو درون حباب قرار میده یا زمانی که در قسمت کوه سورن با آدمایی که دارای صورت نبودن روبرو میشه و از این دست}که اصلا به ابتدای رمان نمیخوره و همخوانی نداره چون بخش اول طوری پرداخت میشه(بیشتر در اماکنی مثل عروسی و دانشگاه و ویلا صورت میگیره) و در کل ایران خیلی همه چیز عادی بود و روی روال بود و فرانسه اینقدر خیالی و ...ترسیم شد! در کل رمانت حالا که میخواست  راجب چنین مواردی صحبت کنه باید به شکل دیگه‌ای عمل میشد.
و مشکل دیگه ای که میتونم بگم اینکه در این قسمت اتفاقاتی که می‌افتاد خوب با هم جفت و جور نشده بود نیلو با سه نفربه فرانسه میره و بعد سر خدمتکار با سورن دعوا میکنه(بنظر دعوا سر خدمتکار اون پتانسیل لازم که عواطف یک فرد رو قلقلک بده که توی کشور غریب بذاره تک و تنها همچیز رو ول کنه بره نداره) بعد که از در قصر میزنه بیرون دچار اوهام میشه(کجا دچار اوهام میشه؟جلو در خونه سورن، با اینکه اینقدر مسافرت میکنن و اینقدر مسافت طی میشه ولی شخصیتا دو قدم راه نمیرن و تا میخوان حرکتی کنن سر همونجا یه اتفاقی میوفته) و بعد که از اوهام برمیگرده دوباره به قصر سورن برمیگرده (این شخصیت(نیلو)که اینقدر دم از غرور میزنه چرا دوباره بی‌هوا برمیگرده به قصر؟)
و یه نکته در مورد حباب، نیلو درون یه حباب رنگی قرار میگیره و بعد غیب میشه؟ پس باید یه دنیای دیگه‌ای رو متصور بشی و برای خواننده ترسیمش کنی؛ ولی اگه تنها دچار اوهام و توهم میشه نیازی به ایجاد دنیا و ترسیم نیس و در کل بهتره این مورد روشنتر شه که نیلو وقتی چنین اتفاقی واسش میوفتاد اون شخص شیطانی(فرانک) فقط 1.تصور ذهن اون بوده یا 2.اون شخص ظاهر میشده(فانتزی-یا اگه شیطان و روح و اون دنیا بود چون همچین چیزایی وجود نداره که شیطان ظاهر شه~خرافات ) 3.یا اون شخص وارد این دنیا میشده(علمی تخیلی‌)
در وسطای این قسمت صمیمی شدن نیلو و سورن خیلی یهویی و زمانی که نیلو فداکاری میکنه و یجورایی جون سورن نجات میده یهو حسی درونشون شکل میگیره.
و چیزی که بنظرم درست نیست اینکه پسر داستان گفته میشه به عنوان نگهبان و محافظ انتخاب شده پس چرا قدرتی نداره و بعد هم اینکه چرا اینقدر سورن عملکرد بد رو داره به عنوان یه محافظ.
و یه مسئله شاید خودتم متوجه نباشی ساره خارجی بود چرا فارسی حرف میزد بعد یه قسمت نیلو اونو با لباس باز توصیف میکنه و براش متاسف میشه که خب این متاسف شدنا تو رمانت درست نیست چون هرجایی یه فرهنگی داره و اگه اون اشخاص خلاف فرهنگی که دارن رفتار کردن اون وقت باید بهشون خورده گرفت(که این خبر از درک پایینی نیلو از مسائل داشت رو می‌داد)

3.پایانی
خب در این بخش داستان شیطان و فراخوانده شدن دختر داستان (که اصلا معلومم نشد چرا نیلو انتخاب شده بود مگه دارای چه قدرت اجتماعی/شیطان فکری داشته؟ یا چون نیلو خیلی معصوم و به خدا نزدیک بود شیطان تصمیم داشت اونو گمراه کنه/فقط بخاطر یه ارث و ی گردنبند که شیطان همچین کاری نمکینه ینی شیطان بخاطر اینکه یه گردنبند چند نسل دست نیلو میوفته میخواد نیلو گمراه کنه؟) و در کل این ژانر تخیلی با اینکه  در ابتدا خیلی روش مانور رفت ولی در آخر خیلی راحت با گفتن اسم سه نفر فرانک، سمسام و مرد چشم سبز فورمالیته میشه میره.

بنظر حوزه رمان تو تو حوزه ادبیات تعلیمیه اگه میخوای به خواننده چیزی رو گوشزد کنی(که حجاب خوبه و نماز و روزه باید حتما انجام شه)اینقد شعارگونه عمل نکن و به شکل جذابی هم توی رمان اون رو عنوان کن نه اینکه بیای چند تا مطلب از ویکی پدیا یا سایتای دیگه کپی کنی و همونو حتی بدون بازنویسی بیای تو رمانت قرار بدی که به شدت برای نویسنده این کار غیرحرفه‌ایه.


4.ساختار دراماتیک
ساختار رمانت براساس خط داستانی که طرح کرده بودی به جلو میرفت، خط داستان این بود که دختر داستان ابتدا متوجه گردنبنده بعد از مادرش پرس و جو میکنه و مطلع میشه که این از چند نسل متوالی به اون منتقل شده بعد به مسافرتی میره که با شخصی روبرو میشه که بهش میگه محافظشه و گردنبند تاثیرات خیلی بدی برای اون داره و تنها زمانی میتونه از شر اون خلاص شه که اونو در آتشفشان پرت کنه و بعد ازین به یکی از شهر های کشوری میرن که اون اتشفشان هس و بعد جریان اتفاقات شروع میشه که وقفه‌ای ایجاد میشه توی رفتنشون به سمت آتشفشان و بعد که خلاص میشن تصمیم میگیرن به اون آتشفشان برن در اون راه هم حوادثی به وجود میاد که هنوز ادامه داره و باید ببینیم چی میشه.

بنظرم میتونستی اینقدر مسافرت هارو کنار هم قرار ندی که اول به بندر برن بعد به فرانسه برن بهتر بود همون ابتدا شخصیت هارو خیلی قوی و اینجوری نشون میدادی که دارای مشغلن و ازونجا سورن اتفاقاتی رو برای پدر نیلو بازگو کنه و ازش بخواد به مسافرت برن.
یا قسمتی که پسر برای داروی گیاهی به سمت کوه میره بهتر بود پسر به سمت غار یا به سمت دریا یا از  کلیساها بخواد کمکش کنن یا بره از شخصی مسیحی که داری کلیسا بوده(که مثلا گرچه مسیحی بوده ولی ارتباط نزدیکی به مقدسات و خدا داشته و اون مرد هم خواهرزادشو که همون ساره میشه به همراه سورن راهی کنه) چون اینکه بخواد اول به کوه بعد به آتشفشان سفر کنه باعث میشد صحنه‌هایی یجور و با یه هدف ساخته بشه.

♣️♠️زمینه♠️♣️

زمینه:  زمینه درواقع نشان دادن لوکیشن و زمان واقعه و رمان است. نوینسده بایستی مشخص کند که رمان در کدام دوره درحال روایت است و درچه مکان(کشور، شهر و...) اتفاقات رخ می‌دهند.

متاسفانه نه دوره‌‌‌ای که رمان توش می‌گذشت رو مشخص کرده بودین، نه لوکیشن رمان. البته به نظر می‌رسید که لوکیشن تهران باشه ولی خب بازم نیاز وبد که شام به نوعی خواننده رو از این موضوع آگاه کنید.

صحنه‌ و صحنه‌پردازی: صحنه یکی از عناصر مهم رمانه که درستی و قوی بودن اون، به پیشرفت سطح قلم خیلی کمک می‌کنه. صحنه، باید 4 عنصر مهم را داشته باشد: هدف، مانع، تلاش و نتیجه.

هدف: شخصیت‌های موجود تو یه صحنه، باید یه هدفی داشته باشن. اصلا مهم نیست که اون هدف، بزرگ باشه یا کوچیک، مهم باشه یا عادی. حتماِ حتما باید یه هدفی داشته باشن.

مانع: تی صحنه، یه مانع، باید از رسیدن شخصیت به هدفش جلوگیری کنه یا به نوعی رسیدن اون به خواسته‌ای رو براش سخت تر کنه. هرچقدر که هدف بزرگتر باشه، مانع هم باید بزرگتر و جذاب تر باشه.

تلاش: شخصیت باید برای حذف مانع و رسیدن به حدفی که داره، باید تلاش بکنه. کاراکتر با توجه به اهمیت هدفش، باید بیشتر سختی بکشه تا اهمیت هدف جلوه خودش رو چیدا کنه. هدفی که برای رسیدن به تلاش زیادی نشه، هدف اهمیت خود رو از دست میده.

نتیجه: نتیجه هدف باید مشخص بشه. مهم نیست که نتیجه مثبته یا منفی، در کل باید مشخص بشه که عاقبت تلاش های شخصیت چی میشه.

وظایف صحنه:

صحنه، دو وظیفه مهم دارد.

1_ نشان دادن وضع یا محل زندگی شخصیت.

2_ نشان دادن حال و هوای صحنه به واسطه فضاسازی.

اجزای صحنه:

عواملی که صحنه رو می‌سازند.

محل جغرافیایی داستان: محل جغرافیایی داستان درواقع محل، شهر، کشور و... است .

رمان یا عصر و دوره وقوع حوادث: مثل سال، ماه، قرن و...

محیط کلی و عمومی صحنه‌ها: محیط مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و...

اندازه صحنه‌ها:

صحنه بسته به اتفاقات متفاوت، کوتاه یا بلند هست. ولی باید توجه کرد که صحنه خلی بلند یا خیلی کوتاه نباشه.

شروع صحنه:

صحنه ها باید دارای شروع های متفاوت باشن تا خواننده رو از تکراری بودنشون خسته نکنن.

بررسی وجود عناصر مهم صحنه:

بررسی چهار عنصر مهم صحنه:

صحنه موردنظر: عروسی آرزو

هدف: هدف خاصی توی رفتارهای شخصیت ها دیده نشد. صحنه خیلی آشفته و درهم بود و چیز خاصی توش نبود.

مانع: با توجه به نبود، هیچ مانعی هم برای کاراکتر وجود نداشت.

تلاش: وجود نداشت!

نتیجه: صحنه نتیجه خاصی نداشت. نه چیزی به داده های خواننده اضافه و نه چیزی کم کرد. هیچ مفهوم خاصی هم نداشت.

بررسی وظایف صحنه:

حال و هوای صحنه با توجه منطقه‌ای که توش می‌کذشت، واقعا خوب نبود. صحنه بیشتر به یه مهمونی خیلی ساده شبیه بو تا یه جشن عروسی. توصیفات فوق‌العاده ضعیف و صحنه واقعا بد بود.

بررسی اجزای صحنه:

اجزای صحنه میشه گفت رعایت شده بود. مکان که مشخص بود؛ عروسی آرزو! محیط کلی صحنه هم یه صحنه میشه گفت اجتماعی بود.

بررسی اندازه صحنه:

صحنه خیلی طولانی بود و هدف مشخصی رو دنبال نمی‌کرد. از یه شاخه به شاخه دیگه می‌پرید و خیلی آشفته بود.

بررسی متنوع بودن شروع و پایان صحنه:
صحنه‌ها اکثرا یا با دیالوگ شروع می شدن یا با از خواب بیدار شدن شخصیت که خیلی  تکراری بودن.

♣️♠️بدنه رمان(شامل 2بخش)♠️♣️

بدنه: بدنه و دیالوگ باید متناسب با لوکیشن و زمان رمان نوشته شود. مثلا اگه رمان تاریخیه، خب دیالوگ ها هم باید متناسب با شیوه گفتار تو اون زمان باشه.

بدنه و دیالوگ، با زمان و مکانی که رمان توش سیر می‌کرد، متناسب بود.

لحن:  لحن شیوه گفتاری مونولوگ‌ها توی رمان هست. ما سه نوع لحن داریم:

محاوره: دیالوگ و مونولوگ‌ها به زبان عامیانه.

معیار: دیالوگ‌های عامیانه و مونولوگ‌ها ادبی.

ادبی: دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها ادبی.

لحن انتخابی شما محاوره بود.

متاسفانه لحن به شدت پندگونه بود و این خواننده رو خیلی اذیت می‌کرد. شما تا فرصت گیرتون می‌یومد درباره معنویت و این موارد صحبت می‌کردید که از یه جایی به بعد، دیگه خیل خسته کننده شده بود.

♣️♠️ملاک پایه نقد یک منتقد(شامل 3 بخش)♠️♣️

نام رمان: 

عنوان رمان، اولین چیزی هست که فرد رو برای  خوندن رمان کنجکاو یا مشتاق می‌کنه. به همین علت، جذابیت اسم نقش زیادی توی جذب‌کردن خواننده داره. اسم باید اندازه مناسبی داشته باشه. یعنی ترکیبش نه خیلی کوتاه، و نه خیلس بلند باشه.

ترکیب رمان، از 2بخش گردبند و ماه تشکیل شده بود و کلیشه‌ای نبود.

نام رمان با محتوا و خلاصه همخوانی داشت.

ولی متاسفانه عنوان رمان با  ژانر همخوانی نداشت. عنوان گردنبند ماه، نه تداعی کننده ژانر تخیلی بود و نه عاشقانه. که اصلا با ژانرها همخوانی نداشت.

آوای عنوان جذاب بود و به راحتی روی زبون خونده می‌شد.

اگر ناهمخوانی عنوان با ژانرها رو فاکتور بگیریم، عنوان جذابی بود.

خلاصه رمان:

خلاصه متن کوتاه، یا به گونه دیگه، چکیده‌ای از داستان رمان هست که نویسنده به صورت مبهمی اون رو می‌نویسه و خواننده رو از داستان رمان مطلع می‌کنه. جذابیت و مبهم بودن خلاصه،  نقش بسزایی تو جذب خواننده برای خوندن رمان داره.

خلاصه با اینکه تلاش کرده بودید مبهم باشه ولی اصلا این‌جوری نبود. یعنی من رو به شخصه اصلا کنجکاو به خوندن رمان نکرد. داده‌های خلاصه صفر بود. یعنی اصلا خلاصه داده نداشت. و نکته دیگه اینکه خلاصه خیلی کوتاه بود. به نظرم یه بازنویسی توی خلاصه‌تون داشته باشید. توی اون مقدار ابهام و داده رو بیشتر کنید و مقداری هم به اندازه‌ش اضافه کنید.

مقدمه رمان:

مقدمه معمولا بعد از خلاصه قرار می‌گیره و  متنی هست که تکمیل کننده خلاصه هست. در واقع مقدمه، چیزی برای آماده‌سازی ذهن خواننده برای ورود به محتوای رمانه.

مقدمه اصلا جذاب نبود. با اینکه نشون‌دهنده شیوه بیانی شما توی رمان بود، ولی اصلا جذب‌کننده نبود. مقدمه فکر میکنم یه بخشی از رمان بود ولی نه! جالب نبود.

 

💎ایده‌دهی💎

ایده رمان در کل خوب وهیجان انگیز بود اما کمی بهم ریختی داشت و از طرفی قسمت های کلیشه ای رمان از جذابیتش کم میکرد. بهتر است بیشتر بر روی ایده تان کار کنید

به عنوان مثال این که دخترک گردنبندی عجیب داشت خوب و جدید بود اما  این که با پسرک مجبور به صیغه می شوند کلیشه ای بود، درست است که شما سعی داشتید نشان دهید که دخترک ازروابط نامحرم پرهیز میکند اما این صیغه هم برای نجات دخترک زیاد مناسب نبود چون در اصل من ندیدم که کاراکتر پسر او را نجات دهد.
می توانستید همانطور که فرانک و بقیه افراد را فقط نیلو میدید سورن را هم اینگونه جلوه می دادید یا حداقل یک نیروی خارق العاده به او میدادید.

قسمت اشنا شدن دخترک و پسرک هم کلیشه ای بود چون هزاران رمان در این بابا وجود دارد که شخصیت ها دقیقا مغرورانه رفتار میکنند و در دانشگاه اشنا میشوند. بهتر است اشناییتشان را در محیط دیگری بگذاریدیا اصلا در دنیای دیگری...

 و اما مثل دلیل انتخاب سورن به عنوان تجات دهنده یا این‌که کیه و چرا این ماموریت رو داره مشخص نبود،

حتی قسمت بردن ساره هم زیاد ایده قوی نداشت، میتونستید اصلا ساره رو همراه این دو نفرستید!  

و آخرین مورد هم هدف فرانک و سم سام و... که میخواستند دخترک را وارد باند خود کننده و دین او را تغییر دهند اما این ها دلیل قانع کننده ای برای مورد انتخاب بودن دخترک نیست. شما باید دلیل منطقی بیاورید و مثلا نیروی خارق العاده ای در دخترک باشد که این ها به دنبال دخترک باشند. و این که اصلا معلدم نبود این ها انسان هستند یا اجنه! چون یکبار از در وارد میشدند و یکبار ظاهر میشدند.
و موضوع آخر که البته فکر نمی کنم پایان رمان شما واقعااین گونه باشد چون حال دخترک بدون سورن در بین یک غاری که هیولا دارد، بدون این که به هدف خود برسد زیاد مناسب نیست.

 

🌟9.توصیفات رمان شامل پنج بخش است که در ادامه انها را بررسی می کنیم:

توصیفات مکان:
یعنی توصیف محلی که کاراکتر در ان حضور دارد.
توصیفات مکان ها انجام نشده بود، مثلا از ویلای سورن می دانستم که بزرگ است و حیاط دارد ان را هم در بین گفته ها فهمیدم. یا ان قسمتی کهبه فرانسه رفتند، به سرعت رفتند و ساکن شدند بدون این که چیزی از داخل هواپیما بگویید. یعنی هیچ اشاره ای به اینکه مکان هایی که کاراکتر ها می رفتند چگونه است نکرده بودید.  بهتر است به این موضوع بپردازید.
 
توصیفات ظاهر:
یعنی توصیف صورت، قد، وزن و حتی لباس پوشیدن کاراکتر است
توصیفات ظاهری انجام شده بود اما خیلی کم. مثلا یه قسمت شما چهره نلو را توصیف کرده بودید اما کلیشه ای بود زیرا پشت هم نویسی کلیشه ای است بهتر است این توصیفات را ما بین خطوط پخش کنید و اما از طرفی سورن و سروش فقط بخشی از صورتشان مثل چشمانش و... گفته بودید اما بقیه ظاهرش چه! فرم بینی، رنگ پوست...! این موضوع درباره همه کاراکترهایتان صدق می کند.

توصیفات حرکات:
 یعنی حرکات دست و پاهای کاراکتر و میمیک صورت.
توصیف حرکات کاراکتر مثل راه رفتن نشستن و... خوب بود. اما میمیک صورت خیلی کم بود مثلا وقتی داشت با سورن بحث می کرد صورتش چگونه بود اخم داشت؟ یا جدی بود؟

توصیفات زمان:
یعنی توصیف ساعت، هفته، سال، قرن و زمان های روز  مثل غروب، ظهر و... است.
از توصیفات زمان فقط صبح و شب و.. را گفته بودید ان هم در پات های اول خیلی مشهود بود، بهتر است حتی با تشبیه و توصیف اسمان به مخاطب بفهمانید چه موقعی از روز هست.که خب این بسیار در زیباسازی رمانتان  نقش زیادی دارد.

توصیفات احساسات:
یعنی توصیف حس های درون کاراکتر مانند: خشم، خوشحالی، غم...
در این قسمت بهتر است احساسی مانند « گریه کردم» را کمی شاخ و برگ بدهید. مثلا: « اشک هایم همچون رودی، بر روی گونه های سردم روانه شدند»
شما در رمان به این توصیفات نپرداخته بودید و همانطور که گفتم سر سری با گفتن گریه کردم یا.. گذشته بودید  در صورتی که احساسات درون کاراکتر چه وضعیت جسمانی‌اش چه روحی... تنها به گفتن یک کلمه برای توصیف احساسات استفاده نکنید. مثلا وقتی که دخترک از سورن خشمگین شد، یا قسمت آخر کهسورن را از دست داد شما اگربیشتر به احساس کاراکتر می پرداختید قابل درک  تر بود.

O•❤•.¸✿.الگوی طرح جستجو.¸✿¸.•❤•Oº
《خب تو این بخش می‌خوام  ببینم طرح جستجو رو به خوبی شخصیت‌ها ایفا کردن یانه! شخصیت نیلو تو زندگی عادی خوبی‌ها و بدی‌هایی داشت که به دنبال حقیقت می‌رفت تا بدونه قضیه گردنبند چیه و هر قدم هم به هدفش نزدیک‌تر می‌شد در نهایت هم پیشرفت خوبی داشت که باعث شد تا هرجایی نیازهست بره. اما شما یجا لو داده بودین که قراره در آخر به دنبال چی بره و این دیگه اون جست و جوهای وسط رمان رو جذاب نمی‌کنه اون هم بوسه عشق! یعنی آخر رمان هم قراره همه چیز با بوسه عشق ختم به خیر بشه و فهمیدن این خیلی خسته کنندست. اما جستجوی حقیقت سورن دلیل اول این بود که برای اون ماموریت انتخاب شده بود اما چرا؟ از طرف کی؟ این گنگ بود و کسی که خب انتخاب شده‌ست یسری قدرت ها هم باید داشته باشه نه این‌که کاری از دستش بر نیاد بشینه و اون شیطان پرست‌ها ببرنش تو یه دنیای دیگه! دلیل ساره هم که مشخصه عاشق سورن شده و به خاطر اون داخل این طرح هم نقش داره. از یه طرف دیگه‌م تو یه دنیای دیگه نیلو دنبال حقیقت‌ها بود اون‌جا همه چیز جنبه تحقیقاتی داشت یعنی یجوری با قالب رمان جور در نمی‌امد و انگار از رمان نبود! لحنش فرق داشت فونتش فرق داشت و کاملا مشخص بود که متن گوگل رو کپی و جای‌گذاری کردین یکم خلاقیت... در هرصورت بنظرم خوب زیاد خوب نبود و کم گذاشته بودین. 》

O•❤•.¸✿ الگوی طرح انتقام✿¸.•❤•Oº
《خب این طرح مشاهده نشد که مشکلی نداره.》

O•❤•.¸✿الگوی طرح عشق✿¸.•❤•Oº
《خب طرح عشق داخل رمان شما یکم عجیب و کلیشه‌ست. این‌که نیلو و سورن عاشق هم شدن اما اعتراف نمی‌کنن یکم عجیبه و این که حتی پیش خودشونم اعتراف نمی‌کنن عجیب‌تره! مانعشونم می‌تونه ساره باشه اما خب طبیعتا کسی که عاشقه و این همه نیلو براش مهمه چرا باید دم به دقیقه طرف ساره رو بگیره، شکستن نیلو رو ببینه و دم نزنه؟! اینجا طرح عشقتون میلنگه این همه بی‌رحمی سورن برای کسی که عاشقشه و نیلو هیچ ضرری بهش نرسونده غیر طبیعیه! بهتره یکم تو موارد ساره، سورن دل رحم‌تر باشه. یکم مراعات نیلو رو بکنه. حتی اون نباید تو جنگل انگ خرابی رو می‌زد که نیلو! کسی که انقدر عاشقه جونشو میذاره کف دستش و هرکاری برای نیلو میکنه نباید انقدر بی‌رحم جلوه بدی‌ش عاشق دل نازک‌تر از این حرف‌هاست که بتونه دم به دقیقه شکستن نیلورو ببینه و دم نزنه! در ضمن باید یه فرقی با قبل از عاشق شدن داشته باشه دیگه! فقط بوسیدن و نوازش کردن‌های یهویی ملاک عاشقی نیست. اینک جونش رو هم نجات بده می‌تونیم بذاریم پای مامور بودنش... این‌جا باید یه تحول بزرگ‌تری رخ بده تا بشه ثابت کرد که سورن عاشقه. مثل ساره که دلیل محکمش برای عشق به سورن چیه؟ این‌که بخاطر اون حاضره اون سفر رو تحمل کنه و به نیلو کمک. باز عشق نیلو نمایان‌تره. چون همش میشکنه در برابر حرف‌ها، دل رحم‌تره و قشنگ مشخصه عاشق شدنش‌. مانع‌هایی هست که بینشون سردی باشه اما مانعی نیست که بشه گفت بخاطر این به هم اعتراف نمی‌کنن. با این‌که زن و شوهرن باید یه دلیل محکم‌تری باشه برای اعتراف نکردن. مثلا این‌که غرورشون و با جملات بیشتر توصیف کنین تا خواننده دقیقا متوجه بشه مانع اعتراف غروره... 》

O•❤•.¸✿الگوی طرح ماجراجویی✿¸.•❤•Oº
《خب طرح ماجراجوریی و جستجو بنظرم اصلی‌ترین طرح داخل رمان شماهست. چون همش دارن سفر می‌کنن برای فهمیدن حقایق تا الان خیلی خوب و هیجان انگیز گذشته این سفر. ولی هنوز نتیجه‌ای نداشته که خب گفتم قبلا یکم لو دادین رمان رو که نتیجه‌ش قراره چی بشه(بوسه عشق) که بهتره نتیجه این سفر با سیر معلوم بشه‌.》

O•❤•.¸✿الگوی طرح تعقیب✿¸.•❤•Oº
《مشاهده نشد که مشکلی نیست》

O•❤•.¸✿الگوی طرح یکی علیه همه✿¸.•❤️•Oº
《خب شخصیت اصلی همونطور که باید باشه آدمی تاثیر گذار و نمادی از دین و اصالت یک جامعه‌ست که شیطان پرست‌ها بر علیه‌ش دارن تلاش می‌کنن. این مورد رو خیلی خوب جلوه داده بودین و هیچ موردی نداشت.》

O•❤•.¸✿الگوی طرح آدم جدابافته✿¸.•❤•Oº
《مشاهده نشد》

O•❤•.¸✿الگوی طرح قدرت✿¸.•❤•Oº
《مشاهده نشد》

O•❤•.¸✿الگوی طرح تمثیل✿¸.•❤•Oº
《خب شخصیتمون عقاید خودش رو داره خیلی پایبنده و با سیر رمان هر لحظه این نشون داده میشه و مشخصه مشکلی نداشت گلم.》

O•🖤•.¸✿¸.قلم نویسنده.¸✿¸.•🖤•Oº

O•♡•.¸✿¸. کلمات استفاده شده.¸✿¸.•♡•Oº
♡خب کلماتی که استفاده کرده بودین مناسب با اتفاقاتی بود که رخ داده بودن و یا با لحنتون هم مناسب بود.♡

استفاده از آرایه‌ها:

از آرایه‌ها به خوبی استفاده کرده بودین و مشکلی نبود مثل تشبیه...

O•🤍•.¸✿ جمله بندی ها و تصحیح اشتباهات¸✿¸.•🤍•Oº
خب اصول درست نویسی از جمله نیم فاصله‌هارو رعایت نکرده بودین. و این شکسته نویسی داخل رمان دیده می‌شد مثال:
روز مرم   روز مره‌م
منو          من و

و این‌که اگر داخل جمله‌ای دوتا فعل یکسان قراره بکار ببریم یکی‌ش رو بر می‌داریم و یکیش رو می‌ذاریم فقط و از تکرار کلمات هم پرهیز می‌کنیم مثال:
لبای باریک و دماغی متوسط داشت. در کل قیافه متوسطی داشت.
لبای باریک و دماغی متوسط، در کل قیافه مناسبی داشت.


من خواستگارها برام صف می‌کشن
خواستگارها برای من صف می‌کشن

می‌آمد مناسب لحن ادبی هست باید بنویسین می‌اومد

اولم     اولن

تو قسمت دیالوگ نویسی خیلی اشتباه داشتین که خواستم بگم این‌جا اصلا قانون درست نویسی دیالوگ و طرز صحیح قرار دادنش رو رعایت نکردی جانم! 
درستش:
مادرم گفت:
- جانم؟!

من: مامان این گردبند چیه و چه چیز خاصی داره که شما به من سپردینش؟!
گفتم:
- مامان این گردنبند چیز خاصی داره مگه که شما به من سپردینش؟!

گردبند   گردنبند

یک ساعت کامل که دارم لباس هارو می‌گردم، نیست که نیست. اون لباسی که من می‌خوام اوف لعنتی!
یک ساعت کامل لباس‌هارو گشتم، اون لباسی که من می‌خوام نیست که نیست. لعنتی!


از کلمه (پس) خیلی استفاده کردی گلم تبدیل به تکرار شده کمترش کن.

پس دنبال کردن لباس رو بیخیال شدم، تا بعد نمازم بگردم.
دنبال لباس گشتن رو بیخیال شدم تا بعد از نماز برگردم

وقتی کسایی که نماز نمی‌خونن انگار از خدا دور میشن، من واقعا این رو برای کسایی میگم که خیلی نماز نمی‌خونن این رو بدونن که نماز چنان آرامشی به روح جان آدم میده که فقط دوست داری هی بخونی   
کسانی که نماز نمی‌خونن در واقع از خدا دور شده‌ند. کاش می‌شد به همه بگم این نماز چه آرامشی رو به روح انسان تزریق می‌کنه. طوری که هر لحظه اشتیاق نماز خوندن رو میشه داشت


هیچ وقت نماز رو تنبلی نکنید چون نماز باعث آرامش روح و روان آدم میشه وقتی با خدای خود ستایش می‌کنی، دیگه از مشکلات زندگی غافل میشی. این جمله اشتباهه گلم چرا وسط رمان با خواننده صحبت میکنی🙄 نمونه دیگه:
حالا دوست دارم برای ظهور امام زمانمون که زودتر بیاد و این ظلم ستم و نداری بدبختی از جهان خارج کنه، یه صلوات بفرستید.یک دونه هیچی نمی‌کنه ولی باعث خوش حالی امام زمانمون میشه
در آخر برای ظهور امام زمان صلواتی فرستادم. اون یدونه صلوات وقت زیادی ازم نگرفت اما دل امام زمانم رو شاد کرد
جانا وسط رمان غیر مستقیم پند رو به مخاطب می‌رسونن نه این‌که بشینی صحبت کنی باهاش!

از پارت یازده به بعد:

همه جمعیت تمام بدون پوشش مناسب  بودن.
تمام جمعیت بدون پوشش مناسب بودن.

(گلم شما خودت ویراستاری یکم تو جمله بندی‌هات دقت کن! )

همه زن ها با لباس های کاملا یقه باز، طول دامنش تا روی ران پا می‌رسیدن و یا ساپورت کاملا نازک پاشون بود یا اصلا اونم نبود.
همه زن‌ها لباس‌هاشون کاملا یقه باز و با طولی تا رون می‌گشتن. بعضی‌هاهم ساپورتی نازک پوشیده و بعضی‌ها حتی اون رو هم نداشتن.

شالم را حالت لبنانی کردم
شالم رو مدل لبنانی کردم


پس برای من کنار آنها انگار کنار اقوام خودم بودم
کنار اون‌ها بودن حسی به من می‌داد که انگار کنار خوانواده خودم هستم.

(جمله بندی‌ها خیلی پیش پا افتاده‌ن اصلا انگار هیچ توجه‌ی نکردین که چی نوشتین من از اکثر بیشترشون نمونه میارم این‌جا ولی شما خودت یک بار دوباره رمانت رو بخون و درستش کن)

بعد به سوی  نینا رفتم و با او هم سلام کردم
بعد هم به سمت نینا رفتم و سلامی دادم
《گاهی هم که کلا یادت می‌رفت لحنت محاوره‌ست! 》


آرام   آروم


آرام بغلش کردم و در گوشش خیلی آروم گفتم
بغلش کردم و خیلی آروم در گوشش گفتم

دستش را عقب برد و با تعجب   نگاهم کرد، خیلی ناراحت شدم چون او از اعتقادات من خبر ندارد و حتما ناراحت شده است.
(عاشق ثبات لحن نداشتتم قشنگ😂)
دستش رو عقب کشید و با تعجب نگاهم کرد. از این‌که ناراحت شده، متاسف شدم چون حتما از اعتقادات من خبر نداره!

(من به عنوان دختر خورشید انقدر داخل جمله‌هات از پس استفاده کردی که می‌خوام بشینم گریه کنم(وی بغض دارد))

پس بدو قبل اینکه بی‌افته، گرفتمش که دیدم مادرش با ترس اومد  بچش رو  برد و کلی هم ازم تشکر کرد،و دعای خیر حواله ام کرد
قبل از این‌که بی‌افته گرفتمش. دیدم مادرش با ترس اومد بچش رو برد و کلی هم از من تشکر و دعای خیر حواله‌م کرد.

درزم    درضمن
ساعت بد
ساعت بعد

نانا: چی میگی تو یعنی یعنی تووووو بیشعور عوضی بووووووق
نانا گفت:
- چی میگی تو؟ یعنی...یعنی توعه بیشعور عوضی...
و ادامه حرفش رو نزد و سانسور کرد.

حروف رو کشیده ننویس عزیزم 
خخخخخخ       خندیدم

واقعاااا          واقعا

این شون دوست عزیز
ایشون دوست عزیز


سروش: آقای محمدی، من یک ویلا تو بندر عباس دارم نیازی به خونه نیست هی می‌ریم  ویلای ما

سروش گفت:
- آقای محمدی، من یه ویلا تو بندر عباس دارم نیازی به خونه نیست میریم ویلای ما 

مثلت    مسلط

غار علیصد و کجای دلم بذارم😂
غار علی صدر

بد بیست مین   بعد بیست مین

بع  به

من فقط شوکه شده نگاهش می کردم نمی تونستم حرف بزن فقط با وحشت نگاهش می کردم زبونم از لکنت افتاده بود،تنها چیزی که تونستم بگم این بود
چرا؟چـــــرا مــــــن
من فقط شوکه نگاه‌ش کردم. نمی‌تونستم حرف بزنم و فقط خیره‌ش بودم. لکنتم هم افتاده بود تنها چیزی که تونستم بگم این بود:
- چرا من؟
خاست   خواست

 
تو می‌دونستی آره چرا!؟ سورن چرا بهم نگفتید حق- حق می‌کردم و می‌گفتم چرا بهم نگفتید: چرا نگفتید تا اون رو از خودم دور کنم خدایا دارم دیونه میشم  یکه تحمل هر چی داشته باشم این یک مورد ندارم

(انقدر دیالوگ و مونولوگ‌ها قاطین که برم اسپند دود کنم برات😂)
گفتم:
- تو می‌دونستی آره؟ چرا بهم نگفتین از خودم دورش کنم؟
با هق هق جمله‌م رو تکرار می‌کردم. داشتم دیوونه می‌شدم تحمل هر چیزی رو که داشته باشم این از عهده‌م خارجه


نگاهی به  دریا کردم  به سمت دریا رفتم و اونجا کنار ساحل نشستم، و به غروب زیبای بندر نگاه کردم و به این فکر کردم،عاقبت ما به کجا ها  خطم میشه پایان این داستان  چی میش پــــوف کلافه ایی کشیدم و روی شن های ساحل دراز کشیدم،انقدر درون خیالاتم پرت بودم، که اصلا حواسم نبود  شب شده باید بریم فرانسه بدو بدو رفتم که وسایلم رو جمع کنم دیدم نانا برام جمع کرده بود
نگاهی به دریا انداختم. به سمتش رفتم و کنار ساحل نشستم. غروب زیبای بندر دیدنی بود! اما من همه ذهنم پیش عاقبتی که قرار دچارش بشیم بود. پوف کلافه‌ای کشیدم و روی شن‌های ساحل خودم رو رها کردم. انقدر درون خیالاتم گمشده بودم که اصلا حواسم نبود شب شده و باید بریم فرانسه! بدو بدو رفتم تا وسایلم رو جمع کنم اما نینا جمع کرده بود.

آخه چه بالا     آخه چرا بالا میاره

بالای بارکن   بالکن

سه ساعت فقط داشتم تصور می‌کردم که درزم و چجوری پیدا کردین:)
درزم     درضمن

حباب طلای رنگ    حباب طلایی رنگ
وعلوم نبود     معلوم نبود

خب خداروشکر رسیدیم به قسمت دانای کل که به لحن معیار نوشته شده  جانا ثبات لحن خیلی مهمه رعایتش کن و سعی کن کلمات استفاده شده مرتبط با لحنت باشه حتما!

حالا چه خاکی تو سر خودم  نریمان بزنم. 
حالا چه خاکی تو سر خودم و نریمان بریزم


بدی کاری صبح تا شب براش حمالی می‌کنه. 
بد کاری صبح تا شب براش حمالی کردن؟!


بزارش        بذارش

باور نداشت که برود نمی‌دانست چه کند نینا رو دید با  گریه می گوید
(مهارت خاصی تو قاطی کردن لحن‌ها داری، لطفا لطفا لحن‌ت ثابت و مشخص باشه نه این‌که یبار ادبی و یبار محاوره بنویسین! )
باور نداشت که برود. نمی‌دانست چه کند، نینا را دید که با گریه می‌گوید:

همینطور از کلمه (واقعا) هم خیلی استفاده کردی.

یجا دیالوگ‌ها محاوره‌‌ هستن و یجا ادبی مثال:
مرد: تو از این به بد باید دینت را تغییر بدهی و وارد دین ما بشی،دین بزرگ ما یعنی دین.....
اما درستش اینه چون بیشترین درصد لحن شما محاوره‌ست نه ادبی یا معیار
مرد گفت:
- تو از ازن به بعد باید دینت رو تغییر بدی و وارد دین ما بشی، دین بزرگ ما یعنی دین...


با وحشت به ادم هایی نگاه میکردم که چگونه انواع اقسام دعا های را میخوانند و رفتار های عجیب از خود نشان میدهند
نکته: مگه شیطان و دار و دستش دعا می‌خونن یا اصلا چرا بهشون میگی آدم؟
با وحشت به موجوداتی که رفتارهای عجیبی از خود نشان می‌دادند و جملات غریبی را تکرار می‌کردند نگاه کردم

پارت سی و نه تا چهل و پنج هم بعضی قسمت‌ها  انگار زدیم تو گوگل تحقیق شیطانی بکنیم. حداقل یذره خلاقیت از قلم خودت یا تایپ خودت استفاده می‌کردی. هزار ماشالله فقط کپی شده!

پارت ۵۵ به بعد
جرح بحث کنی.    جرو بحث کنی

برای صیغه نمیگن عروس خانوم آیا وکیلم اون هم بار چندم :)

لزومی نداره اگر از زاویه دید دانای کل نوشتی حتما ادبی باشه!

من جایی از این زندگی بریدم که فرانک شیطان پرست خدارو شکر کرد🙄😂💔

تو تختم نشستم بودم
تو تختم نشسته بودم

نه عوضی ها نکوشین این بد بخت ها رو چقدر بیشعورید، ولشون کنید،جیغ میزدم و میگفتم، ولشون کنید،که با تکون های یکی از اونجا دور شدم.
نه عوضی‌ها نکشین این بدبخت‌ها رو، ولشون کنین! 
جیغ می‌زدم و ادامه می‌دادم که با تکون‌های یکی از اون‌جا دور شدم

ضلع زد تو چشمام
زل زد تو چشم‌هام

ابیش
آبیش


عصابم
اعصابم
میر قضب
میر غضب

با بهت به جسم به جون نیلو نگاه می‌کردم
بابهت به جسم بی‌جون نیلو نگاه می‌کردم

پارت هفتاد و چهار به بعد:
یعنی اخری رسیدم    یعنی آخر رسیدم؟!

با صدای گریه نازکی لبخند روی لبام اومده،خشکم زد
باصدای گریه نازکی لبخند روی لب‌هام خشکید.

دونستم وارد اتاقش شده
فهمیدم وارد اتاقش شده

می‌زارم  
می‌ذارم
بکو تا بدونم
بگو تا بدونم


حوصله یه
حوصله‌ی
بلاجبار       بالاجبار
مثلت          مسلط
صفت       سفت
چشم‌هایش رو بسته     چشم‌هاش رو بسته
حیف نباشه که چشمای خوشگلت رو اشکی می‌کنی!؟
حیف نیست چشم‌های خوشگلت رو اشکی می‌کنی؟!
سم سام سمسام
خندم    خنده‌م
دیدم سورن آروم سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد
سورن آروم سرش رو بلند و نگاهم کرد
صرف جوی   صرفه‌جویی
گفتم که الان به من نمی‌ده
فکر کردم بمن نمی‌خواد بده

اسم هتل بود.کمپینسکی بریستول البته به فارسی که ننوشته بود به آلمانی
اسم هتل کمپینسکی بریستول بود که البته به آلمانی نوشته شده بود


سورن تو را خدا
سورن تو رو خدا
توسی           طوسی

این رفتارات از این اخلاقات از این همه رفتار زد حال خودمم ازت خستم دیگه حتی نمی‌خوام ببین تکید می‌کنم حتی نمی‌خوام ببینمت
از همه رفتار‌ها و اخلاق‌‌هات حتی از این همه ضدحال هم خسته‌م. دیگه نمی‌خوام ببین تاکید می‌کنم حتی نمی‌خوام ببینمت

پس یک آهان کشدار گفت: و چیزی نگفت.
آهان کشیده‌ای گفت و سکوت کرد.
سخن رانی      سخنرانی

 با سورن دوستی نکردی!؟»
باسورن آشتی نکردی؟!

بدنم گور گرفته بود
بدنم گر گرفته بود
مزارع      می‌ذاره
این چه امتهانیه    این چه امتحانیه

 

اصول درست نویسی:
°پارت دو°
بهتره جمع رو به ها بسپاری تا به آ👈 آدما= آدم‌ها 
کوتا=کوتاه
با ماشین آلبالویی سوار شدم = سوار ماشین آلبالوییم شدم.
°پارت پنجم°
سیندراله = سیندرلا

° پارت ششم°
دفع = دفعه
° پارت هفتم°
 و به خو کجنه ما راه افتادیم = و به سمت خونم راه افتادم

درزم= درضمن
بد میاد = بعد میاد
ماشاللع= ماشالله

°پارت دهم°

از تشکر کردم و رفتم = ازش تشکر کردم
°پارت یازدهم°
آروپا = اروپا

°پارت دوازدهم°
زوق=ذوق
چکار=چیکار
 °پارت چهاردهم°
در همین هین = همین حین
°پارت پانزدهم°
بابات=بابت
مزحک=مضحک
°پارت شانزدهم°
که هوا بخور= بخوره
خاستم= خواستم ( برای چیزی بیان کردن خواستن و برای حرکت کردن بلند شدن خاستن)
 °پارت هفدهم°
سیس بکس= سیکس پک
این این = عین این
°پارت هجدهم°
میاواردیش = می‌آوردیش
°پارت نونزدهم°
چای لوسی = چاپلوسی
 مطمعانی = مطمئنی
بین = ببین
این شون= ایشون
°پارت بیست و یکم°
مثلت = مسلط
دردش به شدتی بار به بار بیشتر میشد ( بار به بار! منظور هرباره!؟)
°بیست و دوم° 
ویلا هیچچچ = والا هیچ
کرد بودن = کرده بودند
(عزیزم تو عنوان پارت‌ها رو اینطوری نوشتی: پارت بیست دوم= بیست و دوم)
° بیست و سه°
 دیگه همه برام خنثی هستم = دیگه برای همه...
فوش = فهش
بروی=به روی
°بیست و چهارم°
درباره = دوباره
 پر روش نگین های ریز بود = پر از نگین...
° بیست و ششم°
دیگه داشتم که  مردن رو با چشمان خودم داشتم می دیدم=
دیگه داشتم مردن رو با چشمای خودم می‌دیدم.
آخری دفع = آخرین دفعه
° بیست و هفتم°
به سورن... = به سورن
اخم های درحم = اخم‌های درهم
°پارت بیست و هشتم°
شبیع = شبیه
(مشکلات تایپی ساده‌ و اما زیادی دیده میشه که با یک‌بار نگاه دقیق متوجه میشید لطفا موارد رو ( تمامی پارت‌های رمان) اصلاح کنید.)
 

ویراستاری:
°پارت یک°

من:


مامان گلم مرسی خیلی خوشمزه بود،البته دست شما همیشه خوشمزس 
قبل از هر دیالوگ باید خط تیره رو بزارید تا از مونولونگ‌ جدا بشه. و این‌که نبایست اسم رو بیان کرد و دیالوگ رو نوشت می‌تونید به جای "من:" توصیفی از حالات داشته باشید برای مثال:
هنگامی که آخرین لقمه را در دهانم می گذاشتم با لبخند به روی او گفتم:
- مامان گلم...
پـوف= پوف ((عدم کشش حروف) در پارت هجدهم و نوزدهم از تکرار حروف زیادی استفاده کرده بودید!)


°پارت دو°
نمی‌رسه= نمیرسه


ما هنگامی که فعل‌ها به تنهایی معنی بدن می رو جدا مینویسم اما اگر معنی خاصی ندن باید نیم فاصله رو پاک کنیم.
در مواردی باید نیم فاصله بزاریم مثل:
مقنعه ام = مقنعه‌ام، 
زیبایی شون = زیبایی‌شون
مانتو های = مانتوهای

مورد بعد ما اعداد ریاضی رو در ادبیات جای نمیدیم:
10 دقیقه گذشت = ده دقیقه گذشت.

( دقت داشته باشید موارد جدید بازگو میشه)


°پارت پنجم°
بخاطر= به خاطر
خوشبحال = خوش به حال

°پارت پانردهم°
چرا!!!!! ( عدم تکرار علائم)
 
° پارت بیست و یکم°
وای سید = وایسید 
میان سالا =میانسال

ممنوعه‌ها:
°پارت هفتادو چهار°
 ه••ز• = هر چند ستاره گذاشتید اما می‌تونید از کلمات دیگه‌ای استفاده کنید. و دوباره پارت جلوتر أین کلمه تکرار شده بود.
°پارت صدو بیست و پنج°
حالم آنقدر بد بود که فقط می‌گفتم کی میشه آسانسور به آیسته،نفس های سورن که به گردنم می‌خورد داغ تر می‌شدم،  احساس کردم  که پوست گردنم  داره می‌سوزه.
 
دوباره لب های مرطوبش رو روی گودی گردنم گذاشت و این بار محکم تر از قبل بوسید،با این کارش بیشتر از قبل گردنم قل قلک خورد برای همین نتونستم و سرم به سرش خورد و همین باعث شد حال سورن خراب تر بشه
(از نظر تیم رصد کلا این جملات ممنوعه هستند)
°صدو سی و نهم°
حر••••اده


بررسی از دیدگاه خواننده:


نقد از دیدگاه خواننده: چالشی که در خلاصه ایجاد کردید و در پارت آغازین به رخ کشیدین:


تا جایی که به یاد دارم این گردبندِ مادرم بوده که روزی اون رو به من داد ازم خواست همیشه مراقبش باشم.

من برام سواله که چرا  گردبند که فقط یک زنجیره سفید، و یک پلاک شکل ماه مشکی هست رو به من داده! پـوف

خواننده فکر می‌کنه مادر در قید حیات نیست اما در اواخر پارت یک، خواننده از خودش میپرسه وقتی مادر زنده هست! چرا این سوال رو زودتر از خود مادر نپرسیده!؟ که بعد این همه سال تازه سوال میکنه! شاید شما سعی کردید با این چالش نام رمان رو و محتوا رو بهم گره بزنید اما حتما لازم نیست این همخوانی نام در پارت‌های نخستین باشه شما می‌تونید با کشیدن راز گردنبند این چالش رو بعدها ایجاد کنید. (اگه بعد از پارت چهاردهم برای نیلو سوال می‌شد اونوقت منطقی‌تر جلوه می‌کرد)
مورد بعد خواننده رو بسی زیاد در زاویه‌ی دیدتون مخاطب قرار دادید (خصوصا در پارت چهارم و دهم) که خواننده وجود خودش رو حس می‌کنه و باعث میشه در داستان غرق نشه هنگامی که خواننده در داستان غرق بشه هیچ متوجه‌ی خودش نیست که اگه نویسنده اون رو متوجه‌ی حالش کنه اون ناخودآگاه دلزده میشه برای مثال:

قربونت برم،من همیشه با مامانم اینطور صحبت می‌کردم،چون واقعا احترام پدر و مادر خیلی واجبه و همیشه در هر مواقعی باید احترام اون ها رو داشت ما ها حتی تا اخر امر نوکری شون رو بکنیم بازم این  پدر مادرا هستن که  حق گردن ما دارن،پس(شما مدام از کلمه‌ی پس و نتیجه گیری استفاده کردید خواننده بیشتر دوست داره خودش با حوادثی که تصویر کشیده شده نتیجه بگیره نه که شخصیت با اون حرف بزنه) من همیشه احترامشون دارم همیشه.
همچنین مخاطب شخصیت (مادر) نسبت به دیالوگ دختر هیچ واکنشی نداشت و هیچ توصیفی از اون بیان نکردید که باعث میشه هیچ تصوری در ذهن خواننده شکل نگیره بهتره بود دیالوگی در جواب دختر برای مادر آماده می‌کردید. مخاطبان اکثرا دوست ندارند به طور مستقیم مورد پند قرار بگیرند هر چند می‌خواستید با این کار شخصیت داستان رو معرفی کنید که چه ویژگی‌هایی داره، خواننده خواستاره هنگامی شخصیت رو کشف کنه که در موقعیت قرار بگیره و رفتارش رو ببینه تا گفتارش. برای مثال می‌تونستید در این متن این‌گونه عمل کنید:
 به نظر من پسر باید قیافش متوسط به پایین باشه نه زیبا.
طوری موقعیت چیده بشه که نیلو به چهره‌های متوسط واکنش نشون بده منظور این‌که اگه ایشون نظرشون أین بوده با به تصویر کشوندن یا در یک دیالوگ بیان بشه بهتره.
 این موقعیت می‌تونست توی بحث با یک پسر جذاب صورت بگیره که حالت طنز گونه‌ای به خودش می‌گرفت مثلا:
- تو شاید خوشگل و تو دل برو باشی اما من از همون چهره‌هایی که تو بهش زشت میگی خوشم میاد.
این یک مثال بود اگه تمام مخاطب گیری‌های شما به تصویر ذهنی تغییر پیدا کنه برای خواننده جذاب‌ میشه؛ یا مثال دیگه‌ای که در پارت بیست و پنجم دیده شد:
 راستی دیدی پیش اومده که گردبند فقط حس منفی میده 
پیش نیومده حس مثبت منتقل کنه؟ عجب ! 
تصور کنید شما در حال فیلم دیدن هستید که یکهو شخصیت اصلی مستقیم به دوربین خیره میشه و میگه:
متوجه شدی الان چی شد من...
تمام حس و حال فیلم نابود میشه این ایدتون حیفه که با مخاطب‌گیری، مخاطبانتون رو از دست بدید.

مورد بعد این‌که نیلو در پارت هفتم بیان کرد:
به نظرم دیگه به اون عقل کامل رسیدم که بفهمم این گردبند چیه!

گردنبند برای خواننده تا به الان یک گردنبند معمولیه و این که یک نفر به یک گردنبند معمولی این‌طور فکر کنه عجیب به نظر میرسه باید نشانه‌هایی از عجیب بودن این گردنبند نشون می‌دادید؛ تا ذهن خواننده از معمولی بودن اون شی خارج بشه و همراه شخصیت کنجکاو بشه! اگه این‌طور می‌شد چالش گردنبند در قالبی سرگرم کننده جای می‌گرفت.
خواننده‌ای که فیلم ارباب حلقه‌ها رو ببینه به سرعت متوجه تشابه این رمان بهش میشه:
خیلی وابسته میشی و نمی‌تونی از خودت  دورش کنی.خوشبختانه تو به مرحله های بد(بعد) نرفتی و این  که بتونیم گردبند رو  داخل اتش تو اتش فشان رهان بندازیم خیلیه.
می‌تونید با خلاقیت جاهایی رو عوض کنید مثلا شیوه‌ی نابودی گردنبند چرا که حلقه هم با افتادن در آتشفشان نابود می‌شد.
 
در اواسط رمان آهنگ‌های زیادی نوشته بودید که خواننده با خوندن یکی الی دو تا کاپوتش پر می‌شد و بقیه رو سرسرکی رد می‌کرد؛ همچنین آیه‌های قرآن.
 
 
°پارت چهل و دو°
با بیان دیالوگی از فرانک که از چند ماهگی سحر خبردار بود احساس می‌کنم کمی عجیب به نظر خواننده میرسه، اگه بعد از برگشت متوجه‌ی سرعت زمان می‌شد جالب‌تر جلوه می‌کرد 
 

 قالب سرگرم کننده: تا پارت بیست وجود شخصیت سورن و سروش این قالب رو نگه داشتند که اما می‌تونست موارد بیشتری جای بگیره. واکنش گردنبند هم به سورن جذاب بود اما بعد دیگه واکنشی انجام نداد نسبت به نزدیکی سورن. (هر چند ما فکر می‌کردیم سورن قدرتی داره که گردنبند نسبت به اون حرکت می‌کنه اما بعد متوجه شدیم این‌طور نبوده).
کشمکش عاشقی بین ساره و نیلو و در میان تمایل احساساتی فرانک  خوب عمل کردید.


جمع‌بندی نقد:
تعداد خطوط رمان شما بیست الی سی خط بود که در سیستم بایست چهل و در گوشی شصت خط باشه.


دیالوگ‌ها پشت سر هم بودند که بیشتر از سه تا دیالوگ بدون توصیف برای خواننده خسته کننده میشه یک دیالوگ که معلوم نبود از چه شخصی گفته شده بیان شد که انتظار میره این دیالوگ مال نیلو نباشه چرا که با شخصیت بیان شده جور در نمیاد:
°پارت پنجم°
...استاد به جون بچه نداشتم دستم دیگه جون برا نوشتن نداره...
علاوه ما به دنبال دیالوگی ناقص مونیدم که توصیفی بر اون نبود 
° پارت هفتم°
 بچه‌ها  چتون شده؟! انگار شدید بچه های چهار و پنج ساله، واقعا تاسف داره،ماشاللع هزار ماشاللع لنگ دراز کردید نه این که...

اگه نیلو می‌گفت صداش با رفتن به آشپزخونه قطع شد بهتر بود؛ چرا که ناگهان نیمی از دیالوگ بی‌دلیل خورده شد! این اتفاق در پارت بیست و هشتم هم رخ داد:
من دیگه مثل سایه دنبالتم تو دیگه هیچوقت نمی‌تونی از گروه ما خارج بشی، از این بگذریم تو انتخاب شد......بزرگ هستی.
 
مورد بعد اطلاعات به سرعت بدون مقدمه چینی و عدم داشتن هم‌خوانی شکل گرفته بود مثال: در کتاب رو بستم و به پایین رفتم. (که ناگهان اطلاعاتی چون👈 من داخل خونه ای از وسط شهر تهران بودیم البته خونه خودمون نبود کرایه نشین بودیم. گفته شده! یا (یهو فکر رفت این چند روز دانشگاه زوم شدن اون پسره روی من واقعا برام سوال بود که چرا هی زوم می‌کنه روم)  ) سعی کنید برای وارد کردن هر اطلاعات یک بهونه‌ی خوب که خواننده شنیدار اون باشه (منتظر) گفته بشه.
بهتره کلماتی که نامفهوم هستند یک ستاره بگذارید و در آخر پارت اون رو معنی کنید یا یک پرانتز در کنارش گذاشته بشه در پارت هشت ما شاهد کلمه‌‌ای بودیم که معنای اون رو از مونولونگ‌ جدا نکرده بودید👈 کل کسم! یعنی همه وجودم...👈 کل کسم (همه وجودم).
°پارت سی و دوم°
منطق این‌که خانواده رو چطور راضی کرده (برای سفر به اروپا) و چه دروغی گفته بسی مهم و حیاتی لطفا پیرنگ رو بی‌دلیل نبندین.
 
°پارت چهل°
اعداد کنار متن‌ها لینک سایت شیطان پرستی که منبع شما رو نشون میده این‌که منبعتون از کجاست موردی نداره اما طبق قوانین انجمن تبلیغ وبسایت‌های دیگه ممنوعه! اینکه لینک در متنتون موجوده یک تبلیغ محصوب میشه، که بایستی پاک بشه.
 
 
°پارت چهل و سه°
نبود فضاسازی و سیر تند در این دیالوگ:
دست گذاشت رو یه دکمه و رفتیم تو دین مسیح(دکمه ناگهانی از کجا در اومد و مورد بعد دین مسیح چطوری برای نیلو بازگو می‌شد اون‌ها رفته بودند توی گوگل!؟). شما به صورت متن ادیان رو بازگو کردید!
 
° پارت چهل و هفتم°
گذشت پنج ماه و بودن نینا در اون ویلا در کنار دو پسر غربیه غیر منطقیه، حتی با وجود اینکه می‌خوان بعد همون پنج ماه تازه برگردند.
 
° پارت نود و سه°
آهنگی که اون‌‌جا در میان مرگ ناگهانی نیلو بود و آهنگی که در تصادف ماشین غریبه بود غیر منتظره بیان شده هر چند تا حدودی هم‌رنگ محتوای رمان بود اما همچون مخاطب‌گیری حس و حال تصور رو برش می‌داد.
 
تناقض محتوا:
تناقض محتوا هنگامی ایجاد میشه که نویسنده فراموش می‌کنه قبلا چی گفته و در پارت‌های بعدی همون اطلاعات رو جوری دیگه‌ای به رخ می‌کشونه که بی‌منطقی و متاسفانه پایین اومدن کیفیت رمانه برای مثال در پارت هفت:
° پارت هفتم°
وقتی اینارو گفت به فکر فرو رفتم. حق با اون بود، واقعا چرا تا به حال بهش فکر نکرده بودم؟!

به این گردنبند بارها فکر کرده به گفته‌ی خودش در پارت اول پس یک تناقض ایجاد میشه 
 
°پارت شصت و نه°
نگاهی به  برند کردم یک برنامه بود که باید به گوشیم متصلش می‌کردم
( این نرم‌افزار قراره هیولاها رو شناسایی کنه!؟) تضاد در بین تکنولوژی و جادوی پیدا کردن اون هیولاها (شیطان).
تکرار کلمات:
تکرار کلمات باعث کاست سطح قلم و زیبایی جمله‌ها میشه مواردی که دیده شد در:
پارت چهارم 👈 باوقار. پارت ششم 👈 نگاه بی‌تفاوت. پارت نهم👈 رفتم. پارت بیست و چهارم 👈 اصلا. و در آخر:
آرزوی ما برای شما: پتانسیل یک نویسنده‌ی خوب درون شما دیده میشه لطفا برای ورژنی قوتی‌تر دست از تلاش بر ندارید.❣️

این نقد توسط گروه منتقد انجمن انجام شده، آرزوی موفقیت برای نویسنده عزیز را داریم🌹

قلمتون مانا💜

یاعلی! 

@ Fatemeh Momeni

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...