رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان هفت نحس خفته | m.azimi و F.zamani کاربران انجمن نودهشتیا


m.azimi
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: هفت نحس خفته

نویسندگان: مهشید عظیمی پور  و فاطمه زمانی

هدف: انسان‌ها به مرور تغییر می‌کنند.

ژانر: عاشقانه_اجتماعی_کلکلی

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: دلوین دختر دزدی  که یک شب قصد دزدی از خونه‌ی یک دختر پولدار رو میکنه اما وقتی وارد خونه میشه زندگیش به کل زیر و رو میشه.

مقدمه:  در ظلمت زمهریر چشم گشود و با تولدش غمی بزرگ بر دل پدرش نشست.

مادری خفته که با مرگش تولدی دیگر به ارمغان آورد.

 مادری خفت و نحسی متولد شد؟ 

دست تقدیر چه می‌کند؟

گره‌ها را با دست باز می‌کند یا آنها را در آتش عشق‌شان رها می‌کند و می‌سوزاند؟

پسری عاشق می‌تواند این نحسی را رام کند؟

آتش گریبان گیر زندگی‌شان می‌شود،

می‌سوزاند خاطرات و قلبش را.

آیا می‌توان گفت که پس از سال‌های نحس به هم می‌رسند؟

 

لینک صفحه نقد و بررسی: https://forum.98ia2.ir/topic/406-رمان-هفت-نحس-خفته-mazimi-و-fzamani-کاربران-انجمن-نودهشتیا/

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 2

دستانم را رها کرد.

بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود.

لینک رمان لحظات بعد از تو:

https://forum.98ia2.ir/topic/2965-رمان-لحظات-بعد-از-تو-mazim-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

از خونه‌ی پدریم با عصبانیت بیرون  زدم؛ بی‌حوصله توی ماشین نشستم و به راننده‌‌ی شخصیم آدرس دادم، با بغض سرم رو به شیشه‌ی ماشین چسبوندم، چرا جدیداً  انقدر با من مخالفت می‌کنه؟  کاش می‌تونستم این چند وقت اخیر فقط یک خواب تلخ بود! بیچاره آسایی که به من دل بست و زندگیش با وجودم داره زیر‌ و رو میشه.
چشم‌هام رو بستم که قطره‌اشکی سمج راه خودش رو پیدا کرد و روان شد؛  بعد از چند دقیقه با صدای ترمز ماشین به خودم اومدم، به مقصد که خونه‌ی خودم بود رسیدم،  خوب شد این‌جا رو دارم.
 کلید رو انداختم و داخل رفتم؛ قبلاً به بابا گفته بودم یه خونه‌ی کوچیک برام بگیره، اون هم بی چون و چرا قبول کرد، خب کی بدش میاد؟
از بس با بابا بحث کردم سرم داشت منفجر می‌شد؛ روی تخت دراز کشیدم و یک کم که گذشت چشم‌هام گرم شد و به خواب فرو رفتم.
***
با وحشت از خوابی که دیدم بیدار شدم؛ زندگی هر دو خانواده گریبان‌گیر یه مصیبت شده بود، دختر ناشناسی با موهای بلند لخت مشکی که صورتش مشخص نبود، آتیش به زندگی همه ما زده بود.
  نفس- نفس می‌زدم و با دستم دنبال لیوان  آب می‌گشتم تا بخورم؛ نمی‌دونم دستم به چی برخورد کرد که صدای شکستنش بلند شد و باعث شد احساس بکنم قلبم ریزش کرده،
دستم رو روی قلبم که تند‌- تند می‌تپید گذاشتم تا آروم‌تر بشم؛ نور قرمز و حرارت گرمی که از انتهای سالن می‌اومد من رو به این باور رسوند که خونه داره آتیش می‌گیره.
از ترس هینی کشیدم؛ پتو رو به شدت کنار زدم و با پاهایی که می‌لرزید از اتاق با عجله بیرون رفتم.
گرمی هوا نفسم رو تنگ کرد؛  تک سرفه‌ای کردم، احساس کردم بین شعله‌های آتش فردی نظاره‌گر من شده؛ چندبار پلک زدم تا از خواب احتمالیم بیدار بشم اما بی‌فایده بود. با ترس لب زدم:
- ک... کی اون... جاست؟
انگار که صدام رو نمی‌شنید که بلندتر و با تحکم گفتم:
- گفتم کی اون جاست؟
هق- هق کردم؛ پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت،  روی زمین افتادم، کل صورتم از اشک‌هام خیس شده بود.
صدای رعد و برق می‌اومد؛ انگار که آسمون هم مثل من بی‌قرارِ.
چشم دوختم به شعله‌های قرمز رنگی که هر لحظه به جلو پیش‌روی می‌کرد؛ 
من وسط شعله‌های آتش  بودم و قلبی که بی‌رحمانه تو سینه‌ام می‌کوبید.
آتیش نزدیک‌تر می‌اومد که داد زدم:
- کسی اون‌جا نیست؟ ی... کی کمکم کنه.
بلندتر فریاد کشیدم:
- یکی کمکم کنه ... م... ن دارم می‌.. سو... زم.
دود ناشی از آتیش هر لحظه بیشتر وارد ریه‌هام می‌شد نفس‌هام به شماره افتاده بود؛  نگاهم رو به دور تا دور خونه چرخوندم، نگاه غمگینم رو به عکسش میدوزم، به سختی سعی می‌کنم روی پاهام بایستم، تا خواستم قدمی بردارم به روی زمین افتادم، لجوجانه برخاستم، نباید تسلیم ضعفم بشم.
 به سمت قاب عکسش رفتم؛ محکم در آغوش گرفتمش،  دوباره هق‌هقم اوج گرفت و آروم- آروم با عکسش صحبت می‌کنم.
سوزش پاهام  من رو به خودم آورد و زنگ خطری داد که این  آخرین باریِ که توی این‌ خونه و این  دنیا هستم.
پاهام و تو خودم مچاله میکنم؛ جیغ بلندی کشیدم، امشب شب  مرگ من بود.
نفسم تنگ‌تر شد؛ سرفه‌های پی در پی کشیدم و تعادلم رو از دست دادم، قاب عکس از دستم سر خورد و پس از برخورد با زمین به تکه‌های ریزی تبدیل شد.
روی زمین افتادم؛ این‌بار تلاش‌هام برای بلند شدن بی‌فایده بود، آتیش به صورتم زبانه کشید که بلند فریاد کشیدم و  چشم‌هام با درد بسته شد.
***
شخصی با روپوش سفید،  دور آخر باند رو باز کرد؛ با درد پلک زدم تا اطراف برام تار نباشه، هیچی نمی‌دونستم؛ حس کاغذ سفیدی رو داشتم که خالی از هر نوشته‌ای بود. 
چشمم رو از دلوین گرفتم و به پزشکی انداختم که تند- تند یکسری چیزها رو به دلوین توضیح می‌داد و من چیزی ازش سر در نمی‌آوردم.
شاید براتون جالب باشه که چه‌طور اسم اون دختر رو می‌دونم؛ اون دختر همون‌طور که خودش بهم گفت، من توی ساختمونی بودم که درحال سوختن بود و این دختر، مثل فرشته‌ی نجات به دادم رسیده و الان هزینه‌های درمانم رو همراه فردی دیگه متقبل شده.
پس از مرخص شدن از بیمارستان، من رو به خونه‌ی قدیمی برد که همه‌ی دیوارهاش ترک خورده بود و فقط سقف بالای سر بود تا خونه.
***
چند روز از مرخص شدن از بیمارستان گذشت؛ این چند روز دلوین من رو « دختر» صدا می‌کرد تا این‌که خسته شد و مثل یک مادر برام اسم انتخاب کرد؛ « آزیتا» گفت این اسم به شرایط من میخوره و از بی‌اسمی بهتره.
بر اثر سانحه‌ای که برام اتفاق افتاد؛ بیست درصد ریه هام آسیب دید و 
 برای همین باید از اسپری آسم استفاده کنم.
نمیدونم حتی اسمم قبل از آزیتا بودن چی بوده؟ خانواده‌ام کی هستن؟  اصلاً ازدواج کردم؟ کسی هست که از نبود من ناراحت باشه؟ و کلی سوال دیگه که با فکر کردن بهش دچار سر دردهای وحشتناک می‌شدم و ترجیح می‌دادم کم‌تر فکر کنم اما نشدنی بود، 
همه‌ی این‌ها  بعد مدتی کوتاه من رو از پا در آورد و شدم مثل یک مرده‌ی متحرک.
این‌که یک روز بیدارشی و بفهمی هیچکسی رو نداری، سخت تر از اون نبود خانواده و کسانی بود که من‌ رو بشناسند؛ همه‌ی این‌ها باعث می‌شد حال روحیم بهتر که هیچ، بدتر هم بشه.

دلوین از روی کاناپه‌ی سیاه رنگی که بعضی قسمت‌هاش پاره شده بود و بعضی قسمت‌ها با پارچه‌های رنگارنگ به یکدیگر وصل شده بودن؛ بلند شد و با قدم‌هایی آروم به سمتم اومد و کمکم کرد روی ویلچر بشینم و بعدش من رو به تک داخل اتاق شش متری خونه برد، من رو به سختی روی تخت قدیمی که حسابی جیر- جیر می‌کرد گذاشت و از اتاق خارج شد.
دلوین، شاید اگه اون نبود دیگه از من چیزی نمی‌موند و می‌شدم خاکستر،
کسی که مثل مادر تو این چند وقت از من پرستاری کرد.
روز اول خیلی کنجکاو بودم ببینم  این دختری که اکثراً سکوت می‌کرد و به خیلی از سوال‌هام پاسخی نمی‌داد چه سرگذشتی داشته؟
وقتی ازش پرسیدم؛ چند لحظه خیره نگاهم کرد و بعدش شروع کرد به حرف زدن، بعد از این‌که حرف‌هاش رو زد، حس کردم چشم‌های آبی رنگش بارونی شده؛ این رو از صدایی که می‌لرزید، پاهایی که دیگه توان نداشتن و سری که پایین بود فهمیدم. 
 زندگیش با غم آغاز شد و با هزار سختی به این‌جا رسید؛ این ها رو وقتی برام تعریف کرد، دیوونه شده بودم. از این‌که نمی‌تونستم حرکت کنم و یک‌سری تیکه پارچه پس از هر بار دکتر رفتن  به بدن و صورتم وصل شده بودن دیوانه شدم،
وقتی تو اوج غم و ناراحتی بودم و حتی نمیتونستم لیوان آب کوچیکی رو دستم بگیرم؛  دلوین به دادم رسید و برای این‌که بهش اطمینان داشته باشم گفت پرورشگاهی بوده و وقتی سه سالش بود؛ از طرف یه فرد ناشناس به بهزیستی تحویلش میدن و اون هم که از وضع اونجا خسته میشه بعد از هجده سالگی اون‌جا رو ترک می‌کنه تا سرنوشت ادامه‌ی زندگیش رو خودش به دست بگیره. بدون پول و سرپناه آواره میشه و بعدش با یک پیرزن مهربون آشنا میشه که در قبال این‌که هر روز برای دلوین خریدهاش رو انجام بده و اگر خواست از خونه بیرون بره دلوین کمکش کنه  به دلوین سرپناه و خوراکی می‌داد.
  دلوین می‌گفت اون پیرزن ناتوان بود و بخاطر همین دلوین ازش نگهداری می‌کرد و کارهاش رو انجام می‌داد اما یه مدت که می‌گذره، اون زن چاق مهربون از دنیا میره و دلوین دوباره تنها  میشه و بچه‌هایی که چندین سال اون پیرزن رو رها کرده بودن، وقتی خبر مرگش رو می‌شنون مثل شغال به مال و اموال اون زن که فقط یک خونه‌ی کوچیک بود و سقفی برای این‌که که تو سرمای زمستون تلف نشه و توی گرمای تابستون از گرما خفه نشه. 
دکتر ازم خواست فعلاً زیاد به گذشته‌ها فکر نکنم چون  ممکن بود بعدش سردرد بدی بگیرم و از حال برم، اما من قانون شکنی کردم؛ هرچیزی که می‌فهمیدم رو توی دفترم یادداشت کردم.
مشکل اصلی من‌ و دلوین پول بود؛
چیزی که خیلی زیاد به چشم می‌خورد این بود که  اون پولی نداشت اما مجبور بود هزینه درمان من رو بپردازه.
با فکر به پول عمل آهسته صداش زدم؛ فکر می‌کردم صدام رو نشنوه اما داخل اتاق اومد که گفتم: 
- دلوین! چی‌شد که پول عمل من رو جور کردی؟ 
   دلوین گاز محکمی به سیب سرخی که دستش بود زد و با همون دهن پر گفت: 
- میگم‌ها اون دفتر رو بده من! یه دور سر تا ته همه چیز و بنویسم و این بازی کثیف رو تموم کنم.                                
با تعجب اسمش رو صدا کردم که گفت:
- آره دیگه این دفتره یه مرگش هست؛ با این‌که دکتر گفت خودت رو درگیر نکن، هر دفعه دستت می‌گیری هی سوال پیچت می‌کنه.
زمزمه کردم:
- اتفاقاً برعکس، میدونی وقتی می‌نویسم احساس بهتری دارم.
- می‌فهمم.
- فکر کنم دوست نداری من‌ رو در جریان بزاری.                            
منتظر به دلوین چشم دوختم که با کلافگی گفت:
- ببین آزیتا من هرکاری که می‌کنم برای اینه‌که هیچکسی رو نداشتم مواظبم باشه تا اسیر گرگ‌های تو خیابون نشم؛ حالا هم می‌خوام تو شرایط من رو نداشته باشی و حس بی‌کسی نکنی، اگه ناراحت‌ هم شدی باید بفهمی که از سر نگرانی تو بوده.
به آرومی سرم رو تکون دادم که گفت: 
- این و تو اون دفتر فضولت بنویس! من در ازای کاری که برای فریاد انجام میدم این پول رو گرفتم.
فریاد! ازش می‌ترسیدم؛ یک‌جور خاصی بود، مخصوصاً چشم‌هاش، چشم‌هاش وحشی بود.
  پول عمل صورتم مبلغ کمی نبود، برای همین با بُهت به دلوین زل زدم که گفت:
- ها؟ مشکلی داری؟
ناخودآگاه صدام رو بردم بالا و گفتم:
- دلوین تو چی‌کار کردی؟ اگه در ازای پول از ما بخواد براش کار دیگه‌ای انجام بدیم چی؟
ابروهاش رو تو هم کشید و سیب رو پرت کرد روی تخت.
- هویی بچه من از پس کارهایی که می‌کنم بر میام، تو هم بهتره حواست باشه درباره‌ی فریاد چجوری حرف میزنی! هرچی نباشه اون زندگی دوتامون رو نجات داد؛ کار خاصی هم در ازاش ازم نخواست که انجام بدم، فقط باید برم پول‌های یکی دو نفر رو سر کیسه کنم که برام کاری نداره، من خودم شاه دزدم بابا.
با دلخوری از دلوین چشم گرفتم و زیر لب گفتم:
- میگم دلوین اگه صورتم رو عمل کنم این دفعه دیگه خوب میشم؟
- چمیدونم بابا حتماً خوب میشی دیگه.
با غم نگاهی به آینه روبه‌رو انداختم که دلوین روش رو پارچه‌ی مشکی کشیده بود، اولین روزی که به خونه اومدم؛ وقت صورتم رو دیدم بیهوش شدم، دلوین هم از ترس این‌که دوباره بلایی سرم نیاد دوتا آیینه‌ای که توی خونه بود رو پوشوند.
پتویی که رو زمین افتاده بود رو برداشتم و روی خودم انداختم؛ 
دلوین سرش به گوشی گرم بود.
فکرم رفت سمت روزی که صورتم رو از دست دادم؛ با یادآوری چیزهای محوی سرم تیر کشید که دستم رو محکم روی سرم فشار دادم.
صدای بلندی توی گوشم گفت: 
- آسا!
اسمش رو چندبار زیر لب زمزمه کردم  آسا کیه؟ چرا وقتی اسم خودم هم یادم نیست باید آسا به ذهنم بیاد؟ شاید برادری چیزیم باشه‌‌، با شک چندبار اسم رو توی دفتر نوشتم تا یادم نره، فکر کنم باید بیشتر به حرف دکتر گوش می‌کردم، عیب نداره یه روز باید تمام خاطراتم رو جستجو کنم، شاید چیزی فهمیدم. 
پتو رو مرتب کردم و چشم‌هام رو بستم تا یادم بره همه‌ی غصه ها و دلنگرانی هام رو.

ناظر: @Fateme Cha

@mahdiye11

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 17
  • تشکر 1

دستانم را رها کرد.

بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود.

لینک رمان لحظات بعد از تو:

https://forum.98ia2.ir/topic/2965-رمان-لحظات-بعد-از-تو-mazim-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

چند روز از اون ماجرا گذشت و علی‌رغم حرف دکتر؛ کنجکاوی‌هام تمومی نداشت، سعی کردم بفهمم آسا کیه؟ وقتی از دلوین پرسیدم؛ گفت آسا اسم دختر نیست، پس چرا یهو اسمش اومد تو ذهنم؟ چرا وقتی اسم خودم به ذهنم نیومد باید آسا بیاد؟  اگه آدم عادی بودم؛ می‌گفتم شاید همین‌جوری این اسم اومده تو ذهنم ولی من مثل بقیه نیستم و به همین دلیل بهتره هرچیزی  رو یادداشت کنم تا شاید بتونم به وسیله‌ی اون از گذشته‌ام با خبر بشم.هر وقت دلم می‌گرفت، دفتر خاطراتم رو برمی‌داشتم و شروع به نوشتن می‌کردم.

امروز با اصرارهایی که کردم، دلوین کاغذی از دفترم کند و با خودکاری که گفت از شرکت فریاد بهش داده شده اما من باور نکردم؛   برام طرز پخت غذایی به اسم « ماکارونی رشته‌ای »  رو نوشت تا هم توی این خونه‌ی بی‌روح حوصله‌م سر نره، هم غذایی درست کنم تا با هم بخوریم.

 داخل آشپزخونه رفتم و تکه کاغذ رو برداشتم؛ بعد از چند  دقیقه بالاخره تونستم دست‌خط نامرتب دلوین رو بخونم، طبق چیزی که نوشته بود دوتا پیاز کوچیک رو روی تخته‌ای که باز هم دلوین گفت از شرکت فریاد بهش دادن و من مجدد باور نکردم  گذاشتم و مشغول خرد کردن شدم،  ماهیتابه‌ی سیاه رنگی برداشتم که بدنه‌ی چربش حالت بدی رو بهم منتقل کرد.

زیر اجاق سه گاز رو با آخرین کبریتی که داخل جعبه بود روشن کردم و بعد از قرار دادن ماهیتابه، پیازها رو داخل ماهیتابه ریختم و طبق نوشته مقداری نمک ریختم و گاز رو زیاد کردم.

‌از وقتی من و دلوین باهم هستیم  سختی‌های زیادی رو تحمل کردیم؛ دلوین هر کاری که از دستش برمی‌اومد رو برام انجام داد، هیچ وقت نذاشت سر کار برم و این بارِ سنگین رو خودش به دوش می‌کشه، صد البته که با شرایط من کاری هم پیدا نمیشه و از اون‌جایی که مهارت‌های دلوین هم ندارم، نمی‌تونم همراه اون کار بکنم.

امروز می‌خواد با فریاد حرف بزنه تا اگه می‌تونه حقوق دلوین رو بیشتر کنه چون پولی که بابت دزدی به دلوین میده کفاف زندگی ما رو نمیده؛   البته فکر نکنم فریاد این کار رو بکنه چون کمک‌های زیادی کرده، پس چرا باید درخواست اضافه حقوق رو قبول کنه وقتی هزینه درمان من رو میده؟

از صبح که دلوین رفته تنها تو این خونه موندم و هم‌صحبتی جز دیوارهای این خونه ندارم، گاهی فکر می‌کنم دیوارها هم از صحبت‌های من  خسته‌ شدن. مدام با خودم تکرار می‌کردم که شاید امیدی باشه برای پیدا کردن خانواده‌ام، اما هرچی بیشتر فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که اگه خانواده‌ای هم داشتم تا الان با فکر به این‌که من تبدیل به خاکستر شدم  دارن زندگی میکنن.

کاشکی خانواده‌ام بودن! اون‌وقت با درد این‌که چیزی یادم نمیاد و صورتم رو از دست دادم بهتر کنار می‌اومدم.

حواسم پرت افکارم بود که با استشمام بوی نامطبوعی، حالت صورتم به شکل چندشی در بیاد، ماهیتابه گر گرفت که از  ترس جیغ کشیدم؛ تو اون لحظه  بدنم از حرکت کردن  عاجز شده بود،  انگار همه‌ی این صحنه‌ها برام آشنا بود؛ یک آن تصویری از آتش سوزی عظیمی جلوی چشم‌های گریونم به نمایش در اومد.

دود کم- کم  تو خونه پخش شدو  باعث شد دستم رو جلوی بینیم بگیرم و تمام توانم و اراده‌م رو جمع کنم و  به سمت کیسه‌ی داروها برم تا اسپری آسمم رو بزنم؛  نفسم رو به اتمام بود که با پیدا کردن کیسه‌ی داروها با وحشت نفس- نفس زدم و کیسه رو روی زمین خالی کردم، به سختی اسپری رو پیدا کردم، اما درست وقتی خواستم داخل دهانم اسپری کنم چشم‌هام بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفتم. 

 (دلوین)

از تاکسی پیاده شدم و خیره به روبه‌روم شدم؛ پوزخندی زدم و زمزمه‌وار گفتم:

 

- بله خب برای این‌که من رو معذب کنی باید هم این‌جا قرار بذاری.

 

 رفتم داخل که گارسون من رو به میزی که فریاد رزرو کرده بود هدایت کرد؛ وقتی به میز رسیدیم، خنده کوتاهی کردم و به گارسون گفتم:

- شوخی می‌کنی؟ 

اون هم با تعجب نگاهم کرد که نشستم سر جام تا فریاد خان تشریف بیارن. کلافه دستم رو زیر چونه‌‌ام گذاشتم و پوفی کشیدم؛  یهو چندماه پیش یعنی قبل از این‌که آزیتا رو از آتیش سوزی  نجات بدم ( بماند که اسم واقعیش رو نمی‌دونم و این اسم رو همین جوری و بخاطر معنی که به وضع این دختر می‌خورد گذاشتم براش) اومد جلو چشم‌هام، درست همین رستوران بود که با فریاد به بدترین شکل ممکن آشنا شدیم؛ با اون پسر بچه کوچولو که یک جورایی همکار به حساب می‌اومدیم رفتیم تو رستوران که چشمم به یه پسر افتاد، وقتی دیدمش گفتم:

- قشنگ معلومه از این مرفه‌های بی‌دردِها.

- بچه!

- هوم؟

- برو سر اون پسر خوشتیپَ رو گرم کن! چمیدونم ننه من غریب بازی دربیار تا من هم جیب‌های پر پولش رو تیغ بزنم براش.

بچه رفت روبه‌روی پسره نشست و شروع کرد به نگاه کردن دست‌هاش،  ای بچه پرو نگاه چجوری سر طرف رو گرم کرده! از این به بعد یادم باشه همه‌جا ببرمش؛  خب حالا نوبت منِ، رفتم جلو و از پشت آروم دست بردم سمت جیب سمت راست شلوارش که دستم محکم گرفته شد،  هل شده بودم و هرکاری کردم نتونستم دستم رو از دستش بیرون بکشم.

دست‌هام از استرس خیس شده بود، لیوانی که دستش بود رو با خونسردی تمام روی میز قرار داد و آروم مچ دستم رو پیچوند.

- اگه بابات بهت پول تو جیبی نمیده نباید دست تو جیب بقیه کنی بچه! 

محکم دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

- اِ راست میگی‌ها فکر کردم بابام و دیدم.

 بعدش نمیدونم این جرأت از کجا اومد که محکم زدم تو گوشش و کیف پولش رو برداشتم و الفرار.

دویدم و از رستوران بیرون رفتم که همکار کوچولو هم مثل جوجه اردکی که پشت سر مامانش راه می‌افته دنبالم کرد.

یکم که دویدیم پام پیچ خورد و افتادم، همه جام خاکی شد؛ دستی جلوم دراز شد، با فکر این‌که اون بچه کوچولو‌اِ دستش رو گرفتم؛ وقتی دستش رو گرفتم کل وجودم رو ترس برداشت، این بچه کی انقدر بزرگ شد؟

با تعجب خیره‌ی دست‌هاش بودم؛ نگاهم رو با وحشت آروم-  آروم بالا آوردم، با دیدن همون پسره از ترس هینی کشیدم.

بلندم کرد و کیفی که ازش گرفته بودم رو برداشت،  با لحنی که چشم‌های مشکی رنگش  رو ترسناک‌تر نشون می‌داد گفت: 

- بنظرت اگه پلیس بیاد و بفهمه تو از من دزدی کردی و تو گوشم سیلی زدی چی‌کار می‌کنه؟

از ترس زبونم بند اومد بود که گفت:

- دو راه برات وجود داره دختر جون! یا همین الان زنگ میزنم صد و ده و پرونده‌ی سنگینی برات درست می‌کنم، یا با من سوار ماشین میشی و کاری که گفتم رو برام می‌کنی.

هل شده بودم، نمی‌دونستم چی بگم؛ معلومه طرف حسابی نفوذ داره که انقدر با جرأت تهدید می‌کنه،  اگه من و ببرن زندان باید چی‌کار کنم؟ منی که حتی یه سند ندارم که از اون‌جا در بیام، اصلاً از کی میتونم کمک بگیرم وقتی کسی رو ندارم؟ روم هم نمیشه از اون دختره کمک بخوام.

پوزخندی زد و با اون چشم‌های سردش گفت:

- خب پس معلوم شد هنوز خیلی بچه‌ای که بلد نیستی از بین بد و بدتر کدوم رو انتخاب کنی.

با یه حرکت گوشی آخرین مدلش رو درآورد، از ترس سریع گفتم:

- باشه، باشه هرچی تو بخوای؛ من باید چی‌کار کنم؟

با پوزخند لب زد:

- بیشتر از این هم ازت انتظار نمی‌رفت.

با سر اشاره کرد که دنبالش برم،  انقدر ترسیده بودم که بدون فوت وقت دنبالش راه افتادم؛  نگاهی به پشت سر کردم که دیدم مصطفی فرار کرده.

 چند قدم که برداشتم؛ انگار پاهام خشک شد، لحظه‌ای مکث کردم که اخم‌هاش رو تو هم کشید،  دست‌هام رو به نشونه تسلیم جلوش گرفتم و به راه افتادم؛  به ماشینش رسیدیم که بهم گفت عقب بشینم.

در ماشین رو باز کردم که گفت:

- وایسا، وایسا!

پارچه‌ای از داشبورد ماشین آورد و پرت کرد سمتم و با تحقیرآمیزترین لحن ممکن گفت:

- این و بذار زیرت! نمی‌خوام ماشینم نجس بشه.

یک لحظه احساس کردم خون به مغزم نرسید، مطمئن بودم از عصبانیت صورتم سرخ شده،  با اخم  صدام رو بالا بردم و گفتم:

- فکر کردی کی هستی که با من مثل یه سگ خیابونی رفتار میکنی؟

- مگه نیستی؟

در ماشین رو به محکم‌ترین حالت ممکن بستم و تمام جرأتم رو به صدام تزریق کردم و عصبانی گفتم:

- آره دیگه برا آدم‌های خر پولی مثل تو، آدم‌هایی که حتی پول نون شب هم ندارن سگ خیابونی هستن، زنگ بزن پلیس اصلاً!

دست به سینه منتظر موندم به پلیس زنگ بزنه، اما در عوض پوزخند زد و نگاه معناداری به سرتاپام انداخت و  پارچه رو از انداخت تو داشبورد ماشین و در جلو رو برام باز کرد و با دست اشاره کرد که بشینم.

@SaNiA18

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 11
  • تشکر 1

دستانم را رها کرد.

بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود.

لینک رمان لحظات بعد از تو:

https://forum.98ia2.ir/topic/2965-رمان-لحظات-بعد-از-تو-mazim-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

اون روز جزو وقت‌هایی بود که با چشمم تحقیر شدنم رو نظاره کردم و زبانم از گفتن کلمه‌ای درموردش قاصر شد.

 

قلب و روحم از رفتارهای همون پسر که بعدها فهمیدم اسمش فریادِ به درد اومد،  نمیدونم چرا منی که  خودم رو مهار نشدنی میدونستم، مقابلش کم می‌آوردم، انگار این پسر چیزِ خاصی در وجودش در جریان بود که باعث می‌شد کنارش حس حقارت بر تو پیروز بشه و تو در برابر اون موجودی حقیر به حساب بیای.

نمیدونم چرا حس میکنم غرور  تو اسمش موج میزد، شاید خودش هم متوجه این غرور بود و برای همین  بدون نرمش با بقیه رفتار می‌کرد و این حس رو به اطرافیان القا می‌کرد که ذره‌ای ارزش مقابل چشم‌هاش ندارن و اول و آخر اون دستور رو صادر میکنه.

بعد از اون روز، برعکس انتظاراتم  شدم زیر دست فریاد؛ دزدی می‌کردم، اما نه از آدم‌های زپرتی و عادی، من شده بودم شاه دزد، دیگه خبری از جیب‌بُری‌های ساده نبود و زندگی من به کل دچار تغییر و تحول شد.

برای فریاد کارکردن و کنارش قدم برداشتن، هرچند گاهی به‌خاطر رفتارهای فریاد برام تحقیرآمیز بود؛ اما من از دید اطرافیانم دیگه آدم سابق نبودم و همین نزدیکی به فریاد باعث شده بود من رو دست کم نگیرن و بودن در کنارش بهتر از پرسه زدن تو خیابون‌های پایتخت شلوغ برای بود و  غروری داشت که هیچ‌وقت تو زندگی این حس رو تجربه نکرده بودم. تو یتیم خونه همیشه تحقیر شدم، غرورم لگد مال شد، احساسات دخترانه‌ام به جرم دختر بودن سرکوب شد، خنده‌های از ته دلم به‌خاطر دختر بودنم نابود شد، استعدادهام نادیده گرفته شد و شادی برام فقط یک آرزوی محال شد، بالم رو بستن و من رو در قفس قوانینشون زندانی کردن.

با خودم فکر کردم رفتن به مدرسه با پولی که خیرین بخشیده بودن می‌تونست من رو انسان مفیدی بکنه اما داخل مدرسه هم همون دردها رو متحمل شدم و بدتر از قبل تحقیر شدم؛ هر روز با لباس‌های رنگ و رو رفته و کوله‌ای که متعلق به بچه‌هایی که قبلاً در یتیم خونه  به سر می‌بردن و تکه‌هاییش پاره شده بود و تکه‌هایی از پارچه‌های رنگارنگ بهش وصل شده بود به مدرسه می‌رفتیم و مورد تمسخر قرار می‌گرفتم.

تعداد عظیمی از همکلاسی‌هام مثل خودم شرایط خوبی نداشتن اما آشیانه‌ی کوچیکی به اسم « خونه» داشتن که وقتی به اون مکان برمی‌گشتند، خانواده‌ای داشتند که چشم انتظار دیدار اون‌ها بودند.

سر کلاس درس، بچه‌ها به فکر یادگیری بودند و من به‌خاطر این‌که در این محیط غریب و ترسناک نباشم، جسمی حضور داشتم اما روحم در پی آینده‌ی تیره‌ام بود و همین بی‌اراده شدن باعث شد در سن دوازده سالگی مدرسه رو ترک کنم و با وجود هوش نسبتاً خوبی که داشتم به درس خوندن ادامه ندم، مدرسه برای من تبدیل به یک ترس شده بود و سعی کردم هیچ‌وقت  سمتش نرم.

شاید به جرم همین رها کردن خودم بود که   نتونستم اعتماد به نفس دخترهایی رو داشته باشم که گاهی برای همکاری به شرکت فریاد می‌اومدن.

شاید هم مقصر من نیستم، از کجا معلوم؟ شاید گذشته‌ی تیره و تارم و سرآغاز تلخ‌تر از زهر  زندگیم باعث شد آینده‌ام به این شکل رقم بخوره و نتونم اعتماد به نفس کافی در خودم ببینم و ادامه بدم.

آره، شاید به‌خاطر این‌که هردفعه خواستم کاری انجام بدم، مانع شدن دست از آرزوهام کشیدم، فرق من با دخترهایی که همکار فریاد هستن شاید این بود که اون‌ها تشویق و من تحقیر شدم، به اون‌‌ها بال پرواز دادن و بال‌های بی‌جونِ من رو شکستن. هروقت لبخند به لبم اومد با چشم‌غره مواجه شدم و این روش به این دلیل بود که با وجود نداشتن پدر و مادر بالای سرم بتونم دختر خوبی بشم،  اما نه تنها دختری‌که می‌خواستن نشدم، بلکه عقده‌ی اون روزها هنوز هم دست از سرم برنمی‌دارن و هرجا که میرم مجبورم سنگینی این بارِ لعنتی هم به دوش بکشم و تظاهر کنم به چیزی که نیستم و اعتماد به نفس دروغینم رو به نمایش بذارم و کسانی مثل فریاد متوجه بشن که ظاهر و باطن من تفاوت اساسی‌ای با هم دارن و ظاهر من دروغی بیش نیست.  تحقیر کردن من رو آدم دروغگویی کرد که انقدر با  نقاب‌های مختلف چهره‌م رو آراسته کردم، خودم رو گم کردم و نمیدونم پشت این نقاب‌ها باید منتظر چه کسی باشم،   اما خب با این وجود  سعی کردم پوست کلفتی کنم و با این‌که حامی نداشتم سعی کردم تکه‌های باقی‌مانده از خودم رو کنار هم بذارم و خودم رو بسازم  و با همین کار  تونستم بین گرگ‌ها زنده بمونم. 

 

شاید فریاد وقت‌هایی سرم داد می‌زد و برای کارهایی که باید انجام می‌داد منت می‌ذاشت،  اما این موضوع برای من خاطره‌ای غم انگیز بود و  خیلی چیزها تونستم ازش یادبگیرم، مثلِ: همیشه باید موقع صحبت با بقیه صدام لرزش نداشته باشه و صاف بایستم تا بقیه ازم حساب ببرن و من رو دست کم نگیرن.

همین‌ها باعث شد زندگی من زیر و رو بشه،  منی  که درس نخوندم و  از یتیم خونه‌ی پایین شهر رفتم و شدم جیب بُر، دیگه حتی اسم اون روزها رو نمی‌آوردم،  چون فریاد بخاطر حفظ عظمت خودش هم شده، به‌خاطر شرکت متفاوتی که داشت حالا بماند چرا متفاوت، باید خدمات متفاوتی به کارمندهاش می‌داد چون نمی‌تونست راحت تو این کار به کسی اعتماد بکنه و همین شد که   فریاد برام یه آپارتمان فسقلی نزدیک محل کارش گرفت که راحت‌تر تو دسترسش باشم؛ البته شاید یک ساعت فاصله برای منی که بخاطر دزدی از این سر شهر به اون سر شهر می‌رفتم  خیلی دور نبود.

درسته سعی کردم دوباره متولد بشم، خودم رو عوض بکنم و آدم نسبتاً بهتری از قبل بشم اما   یک‌چیز هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنه، ذات آدم‌ها، شاید من عقده‌ها و طمعی که همیشه روی شونه‌هام سنگینی میکنن رو نتونم دور بریزم، چون بخشی از وجودم شدن  و این حس لعنتی رو به گور ببرم.

 

چند وقت از شروع کارم که گذشت احساس کردم این حقوق برام کافی نیست و با پیشنهاد شخصی، نقشه‌ی دزدی یه خونه مجردی که صاحبش یه دختر پولدار بود رو کشیدم؛ یعنی آزیتا و وقتی که رفتم دزدی خونه آتیش گرفت و لحظه‌ای که داشتم بیرون می‌رفتم صداش رو شنیدم و... خلاصه کمکش کردم و فریاد هم قول داد تو هزینه‌های درمان آزیتا کمک بکنه، باید به‌خاطر این کار ازش ممنون هم باشم.

 

با صدای فریاد از فکر و خیال بیرون اومدم و بهش خیره شدم.

 

فریاد:

 

- حالت خوبه؟ تو فکری چرا؟

 

سرم رو تکون دادم و گفتم: 

 

- هیچی بی‌خیال، خب کارت رو بگو! نمی‌خوام آزیتا تنها بمونه.

 

با آرامش سرش رو تکون داد و گفت: 

 

- یه قفس جدیدِ که توسط یه سگ پیر داره نگهداری میشه؛ من چیزهایی رو میخوام که تو اون قفس هست، البته باید خیلی مواظب باشی چون کفتارهای زیادی دنبال اون هستن‌.

 

- برای کِی؟

 

- فردا شب.

 

-چی؟! مگه میشه؟ قبلش باید کلی برنامه‌ریزی کنیم همین جوری که نمیشه.

 

- نیاز به برنامه‌ریزی نیست، به بچه‌ها گفتم کارها رو هماهنگ کنن‌، تو هم فقط برو کاری که گفتم رو انجام بده!

 

سرم رو تکون دادم و بلند شدم که متعجب گفت:

 

- هنوز که چیزی نخوردی!

 

- من کار دارم، بعداً می‌بینمت.

 

- باشه پس، فردا شب رو فراموش نکن!

 

بعد از خارج شدن از رستوران به سمت یکی از ماشین‌ها رفتم تا من رو تا خونه برسونه.

 

بی‌قرار گوشیم رو درآوردم و به خونه زنگ زدم، نگران آزیتا بودم و می‌ترسیدم دوباره حالش بد شده باشه.

 

در خونه رو آروم باز کردم که با هجوم دود مواجه شدم؛ دود غلیظی که حاصل از سوختگی غذا بود. با فشار به ریه‌هام هجوم آورد که سرفه‌ی غلیظی کردم.

 

- آزیتا! کجایی دختر؟

 

چندبار پشت سر هم صداش کردم که جواب نداد.

 

کیفم رو روی کاناپه پرت کردم، آزیتا بی جون روی زمین دراز کشیده بود، ترسیده تکونش دادم.

 

اسپری آسمش رو توی دهنش گذاشتم تا حالش بهتر بشه. می‌ترسیدم براش اتفاقی بیوفته، من تو این چند ماه واقعاً به حضورش عادت کرده بودم.

 

چشم‌هاش رو آروم باز کرد، خیلی بی‌حال بود، آروم کمکش کردم تا به اتاق بره.

 

در و پنجره‌ها رو باز کردم تا هوای خونه عوض بشه،

 

روی تخت دراز کشید، خواست حرفی بزنه که مانع شدم و گفتم:

 

- آزیتا فعلاً یک کم استراحت کن تا بهتر بشی! بعداً با هم صحبت می‌کنیم.

 

 سرش رو تکون داد، چیزی لب زد که متوجه نشدم؛ چون بیشتر صورتش باند پیچی شده بود.

 

(دانای کل)

 

بالاخره فرا رسید، روزی که می‌تواند سرنوشت را بهتر رقم بزند.

 

غم‌ها و خنده‌هایی که در این چند وقت نصیب دخترک دلربا شد. او توانست کمی عطوفت و مهربانی دخترانه‌اش را با پذیرش آزیتا نشان دهد. 

 

غافل از فریادی که درگیر دو حالت مختلف است، شاید مغرور باشد و نتواند کسی را بپذیرد، اما وجود دلوین شاید دلیلی محکم برای سرسختی بیش از حد او باشد.

 

و دخترکی از دل آتش که ترس و هراس گذشته‌اش او را راحت نمی‌گذارد. حالا با غم چهره و حافظه‌اش چگونه طاقت می‌آورد؟ او به ندای عشقش گوش داد اما غافل که نمی‌توانست آن را بفهمد. آینده‌ای که دور نیست و ورق را برمی‌گرداند. دخترکی که حتی نام و نشانی خود را نمی‌داند.

 

دلوین با بی‌قراری پشت در اتاق عمل ایستاد، می‌توانست او را رها کند، همه این سختی ها را بگذارد و برود، اما او ماند تا مرحمی بر روی زخم‌های دخترک آتشین باشد. 

 

دلوین سالن را با قدم‌هایش طی می‌کرد و منتظر به اتاقکی چشم می‌دوخت.

 

پزشکی با روپوش سبز رنگ آرام در را باز کرد و با سری افتاده قدم برداشت. دلوین که حالت گرفته‌ی پزشک را دید، به سمتش هجوم برد و با لحنی نگران پرسید:

 

- حالش چطوره؟ عملش خوب بود؟ می‌تونم ببینمش؟

 

پزشک با لحنی آرام و منظم گفت:

 

- خدارو شکر بهترن اما بهتره به سی سی یو منتقل بشن. عمل سنگینی بود، خیلی دُز بی‌حسی رو بالا بردیم. فقط ببخشید یه سوال داشتم، چرا شما مشخصات کامل به پذیرش ندادید؟ اسم و فامیلی ایشون چیه؟

 

دلوین که از حرف پزشک متعجب شد گفت:

 

- چه‌طور؟ اتفاقی افتاده؟

 

- نه اما باید مدارک کامل ارائه بشه، من به‌خاطر شرایط خاص بیمارستان و آقای فریاد تونستم بیمار رو بپذیرم اما اگه مدرک کامل از ایشون نداشته باشیم مشکل در پرونده پزشکی پیش میاد.

دلوین، دخترک خسته بی‌توجه به حرف پزشک به قصد خروج از آن مکان قدم‌های سستی برداشت که با صدای پزشک سر جایش ایستاد.

- صبر کنید! وقتی کنارشون بودم احساس می‌کردم صداشون  آشنا هست؛ فکر کنم چند وقت پیش در این مکان حضور داشتن برای درمان پدرشون، ازشون پرسیدم اسمشون چیه اما جوابی ندادن.

دلوین نگاه ترسیده‌ای به پزشک کرد و با قدم‌های تند آن مکان را ترک کرد تا مورد حمله‌ی سوالات پی‌درپی پزشک قرار نگیرد.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 5

دستانم را رها کرد.

بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود.

لینک رمان لحظات بعد از تو:

https://forum.98ia2.ir/topic/2965-رمان-لحظات-بعد-از-تو-mazim-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

(آزیتا)

 دلوین باند رو از روی صورتم برداشت؛ حس هیجان داشتم، دوست داشتم بدونم چجوری شدم؟ البته شاید هیچ‌وقت نتونم از گذشته‌ام با خبر بشم و هیچ‌وقت نمیتونم چهره قبلیم رو ببینم، اما شاید این اسم جدید، صورت جدید و زندگی جدید هم خوب باشه،از کجا معلوم؟ دلوین به سمت آینه رفت، نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:

- آماده‌ای؟

با اشتیاق چند بار سرم رو تکون دادم که پارچه‌ی سیاه رو برداشت.

خب، چی میتونم بگم؟ من خود قبلیم رو ندیدم و نمیتونم با گذشته مقایسه کنم ولی من که چهره جدیدم رو خیلی دوست دارم؛ ابروهام زیاد پر نبود و احتمالاً به دلیل آتش سوزی‌ای بود که دلوین گفت برام اتفاق افتاده، اما همون تعداد اندک ابرو،  خوش حالتیش رو حفظ کرده بود، چشم‌های مشکی و کشیده‌ای داشتم، بینیم یک مقدار قوز داشت که من دوستش داشتم و یک کمی هم پهن بود، صورت کشیده‌ام، موهام توسط دلوین کوتاه شده بود؛ چون به گفته‌ی خودش نیمی از موهام سوخته بود و حالت بدی داشت، همگی این چیزها با هم آزیتا رو به وجود آوردن. هرچند دقیقه یک‌بار جلوی آینه می‌رفتم تا صورت جدیدم  و ببینم و هربار لبخند نیم‌جونی می‌زدم، شاید ندید- بدید شدم که انقدر مبهوت خودم بودم، هرکسی‌ هم جای من باشه حتماً همین‌طوری می‌شد. 

***

تا چند ماه به‌خاطر این‌که زخم‌های صورتم خوب بشه یک‌سری پارچه به صورتم وصل بودن که مدام اذیت می‌شدم؛ از همه بدتر وقت‌هایی بود که باید با دلوین به بیمارستان می‌رفتم برای معاینه و وقتی نگاه‌های کنجکاو مردم رو می‌دیدم سرشار از خجالت می‌شدم. عده‌ای که با تمسخر خیره‌ی صورتم بودن و کسایی که ترحم تو جزء- جزءِ صورتشون مشهود بود.

از همه عجیب‌تر این بود که فریاد به ملاقاتم اومد و تبریک گفت از این‌که صورتم رو جراحی کردم؛ وقتی اومد خیلی متعجب شدم، فریادی که غرور تو تک- تک کارهاش بود به دیدنم اومد. علاوه‌بر من، دلوین هم از رفتارش متعجب شد وقتی اون رو با دسته گل صورتی رنگ بدون هماهنگی جلوی در دید.

***

دفتر خاطرات رو برداشتم و توی یکی از صفحه‌هاش بزرگ نوشتم: 

- فصل جدید زندگی.

ورق زدم و شروع به نوشتن کردم: 

 - احساس میکنم بتونم از نو شروع کنم.

چند لحظه مکث کردم و دوباره نوشتم: 

- از این به بعد سعی میکنم دنبال گذشته‌ام بگردم؛ بعضی وقت‌ها تو خواب چیز‌های محوی رو می‌بینم اما باید بیشتر تلاش کنم تا شاید بتونم با خود گذشته‌ام آشنا بشم. دلم میخواد حالا که خوب شدم سرکار برم و تو خرج خونه به دلوین کمک کنم، چون میدونم خیلی فشار روشِ.

***

یه مدت که گذشت، سعی کردم سرکار برم ولی از اون‌جایی که نه سابقه داشتم نه حافظه داشتم که گذشته‌ام رو به یاد بیارم، هیج‌جا قبول نشدم.

امروز هرطور شده باید یه کار پیدا کنم! چون دلوین بخاطر من داره کلی عذاب میکشه.

لباس‌هایی که دلوین بهم داده بود و از رنگ و رویی که داشت مشخص بود قبلاً بارها استفاده شده رو پوشیدم و با کفش‌هایی که قسمت‌هاییش گشوده‌شده بود برای مصاحبه به یه شرکت رفتم‌؛ سوار آسانسور بزرگ شرکت شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم رو لمس کردم و فشردمش. وقتی به طبقه‌ی چهارم رسیدم، از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاقی رفتم که بهم گفته بودن برم.

روبه‌روی در ایستادم؛ با استرس تقه‌ای به در زدم که شخصی با صدای خش‌دار زنونه‌ای «بفرمایید» ای گفت. داخل اتاق رفتم که یک زن حدوداً سی و چهار سالِ رو دیدم؛ نگاهی به سر تا پام انداخت و بعد با پوزخندی گفت: 

- بفرمایید! امرتون؟

- برای آگهی استخدام اومدم خدمتتون.

دوباره نگاهی به سر تا پام انداخت، سرش رو پایین انداخت و مشغول جمع کردن برگه‌هایی که جلوش بودن شد و با صدایی که به زور شنیده می‌شد،  شناسنامه و مدارکم رو خواست و  با گفتن این‌که شناسنامه و مدارکم همراهم نیست قهقه‌ای زد و با لحنی که تحقیر توش موج میزد گفت:

- با خودم گفتم با این سر و وضعش دختر درستی نیست‌ها، برو ببینم! این‌جا جای امثال تو نیست؛ یه نگاهی به سر در شرکت مینداختی بعد می‌اومدی تو، حالا تا از اتوبوس پیاده‌شدی که نباید بیای شرکت.

بغض کردم و بدون این‌که کلمه‌ای به زبون بیارم، با سرافکندگی از اتاق خارج شدم و تند- تند از پله‌های ساختمان پایین رفتم و برای اولین تاکسی که دیدم دست تکون دادم.

مگه زندگی من از اول همین بود؟ مگه من خواستم چهره‌ام، هویتم، زندگیم تو آتیش بسوزه؟ صدای هق‌- هق‌ام بلند شد که راننده از آینده جلوی ماشین نگاهم کرد.

بعد از این‌که روبه‌روی خونه نگه داشت، پول رو پرداخت کردم؛ در و با کلید بازکردم.

دلوین روی کاناپه با عصبانیت نشسته بود و خیره‌ی تلوزیون بود؛ با صدای من با خشم سمتم برگشت و غرید:

- تا الان کدوم گوری بودی؟ من بهت نگفتم تا از در میرم بیرون فرار نکن؟! بچه این شهر بزرگِ، گم میشی تو خیابون.

اشک‌هام راه خودشون و باز کردن که ماتم شد.

- آزیتا! چت شد باز؟ باشه ببخشید، زیادی چرت گفتم.

سریع به سمتم اومد که خودم و پرت کردم تو آغوشش.

- دلوین من خیلی بدبختم؛ چرا نباید خانواده داشته باشم؟ من حتی یه شناسنامه هم ندارم که بتونم مثل مردم عادی زندگیم و بکنم.

- ای بابا تو هم، انگار این‌هایی که خانواده دارن چه گلی به سر بقیه زدن، والا تو من رو داری‌‌ها پشمک.

خنده کوتاهی کردم و به دلوین خیره شدم؛ اگه اون نبود عمراً تحمل می‌کردم‌. دلوین دختر مهربونیِ، یکم بی ادبی میکنه ولی از روی محبتِ چون روزگار غیر از این چیزی رو یادش نداده. دلوین بچه‌ای بود که از همه‌جا طرد شده و همین که من رو خانواده خودش میدونه برام ارزشمندِ.

- الو.

- هان؟

- کجایی تو؟ دارم میگم فریاد می‌خواد بیاد خونه‌مون.

- برای چی؟

- نمیدونم، حتماً یه کار جدید برام داره؛ شاید هم میخواد تو رو ببینِ.

دلوین به سمت تلفن رفت و شماره‌ای گرفت؛ فکر کردم فریادِ اما با دیدن این‌که لحن صحبتش عوض شده کنجکاو گوش دادم.

- بچه برو بگو بابک بیاد! بهش بگو من دست قیچی‌ام! خودش میفهمه، برو کاری که گفتم رو انجام بده!

با اشاره ازش پرسیدم چیه که ابروهاش رو بالا انداخت.

- الو؟ ببین بابک یه شناسنامه میخوام، فوری!

تا اسم شناسنامه رو گفت، چشم‌هام گرد شد.

- همین که گفتم، سریع برام جورش کن! اسمش؟ چمیدونم بزن آزیتا، آره ننه بابا نداشته باشه، یه گواهی فوت‌ هم برا ننه باباش میخوام، خودت بهتر سر در میاری دیگه.

- دمت گرم خیلی مردی! چاکریم.

با عجله سمتش رفتم و خودم و انداختم تو آغوشش که گفت:

- اَه چیه باز چسبیدی به   من؟

- دلوین تو خیلی خوبی، اگه نداشتمت چی؟

با لبخند من رو از خودش دور کرد، با صدای زنگ آیفون سریع به سمتش رفتم؛ برش داشتم و گفتم:

- بله؟

- ببخشید دلوین خانم! من رو آقا فریاد فرستادن تا یه جایی بریم.

- من دلوین نیستم، الان میگم بیان پایین.

دلوین سوالی نگاهم کرد که گفتم:

- فریاد یکی و فرستاده دنبالت.

- دنبالم؟ اون‌که گفت خودش میاد.

شونه‌ام رو بالا انداختم و گفتم:

- نمیدونم شاید کار داشتِ.

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 3

دستانم را رها کرد.

بدون ذره‌ای تردید جهانم را ربود.

ماه بودم و خورشید بود.

لینک رمان لحظات بعد از تو:

https://forum.98ia2.ir/topic/2965-رمان-لحظات-بعد-از-تو-mazim-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...