رفتن به مطلب

رمان تنفس بی نفس| جانان بانو کاربر انجمن نودهشتیا


-جانان بانو-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

Roshana
post توسط Roshana بررسی شد!

"به پاس خدمات عالی شما، نشان ☆گرافیست برتر نودهشتیا☆به شما تعلق گرفت🌻"

به -جانان بانو- نشان «گرافیست برتر» اعطا گردید

(به نام آفریننده زندگی)

نام داستان: تنفس بی نفس

ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی

نویسنده‌: جانان بانو

هدف: به روایت کشیدن واقعیت تلخ زندگی

 

خلاصه:

این داستان زندگی زوج عاشقی‌را به روایت می‌کشد، روایتی که تک‌ـ تک حروف‌هایش را تلخی سرنوشت تشکیل داده‌ است، پنج روز مانده به مراسم ازدواج این دو نفر پازل‌های زندگی‌ سرشار از عشقشان بهم می‌ریزد، بهم ریختنی که نابود می‌سازد ان‌هارا، بهم ریختنی که باعث می‌شود به انجام نرسد مراسم ازدواج این دونفر...

صفحه نقد رمان( تنفس بی نفس)

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر:  @ rozhi-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

بعضی از مواقع نیز است،  می‌دانی مال تو نیست، می‌داند مال  تو نمی‌شود.

اما، از صمیم قلب دوستش داری، از صمیم قلب دوستت دارد 

برای یکدیگر بهترین‌هارا آرزو می‌کنید؛ این بهترین، اما تلخ ترین نوع دوست داشتن است...

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(به نام خدا)

 

PART1 |تنفس بی‌نفس

 

انگشتان ظریف و بلورینش را که در بین پنجه‌ی مردانه‌اش اسیر شده بود را فشرد، لبخندی زیبا و دلنشین زینت بخش لبش شده بود، گام برداشتن در خیابان تاریک که پذیرای قطرات باران است در نیمه شبی همراه با عشقش آرامشی بی‌انتها را همراه خود داشت، دخترک نیز قلبش موسیقی عجیبی می‌نواخت، موسیقی که منشا آن هیجان زیادش بود، چتر مشکی که در دست دیگر پسرک بود که مانع برخورد قطرات باران به بدن آنان می‌شد، البته می‌توان گفت بدن دخترک، زیرا پسر بدنی عضلانی و تنومندی داشت و آن یک چتر به تنهایی نمی‌توانست هم بر روی سر پسرک باشد هم دخترک و به همین دلیل چتر به‌وسیله انگشتان پسرک بیشتر بدن دخترک را می‌پوشاند و شانه راست پسر خیس شده بود، دخترک نیز در آن دنیا سیر نمی‌کرد و این سبب می‌شد که متوجه خیسی شانه پسرک نشود، سنگینی نگاهی را که بر روی صورتش بود حس کرد و ناخودآگاه سرش را به طرف پسرک هدایت کرد، فاصله صورت‌هایشان بسیار کم بود، دخترک لبخندی زد و با صدای دلنشینش و لحنی سرشار از شیطنت گفت:

ـ جناب درویش کن اون نگاه رو.

و بعد یکی از ابروهایش را به بالا هدایت کرد و ادامه داد:

ـ آقامون بد غیرت داره‌ها.

پسرک دلش قنج رفتن را پذیرفت و در حالی که لبخندی بر روی لب‌هایش بود گفت:

ـ این آقای شما معلومه خیلی دوستون داره ها.

ـ پس چی؟! فکر کردی خودت خانمت رو دوست داری؟

و در پایان حرفش چشمکی نثار پسر کرد که باعث شد دستان پسر دور بدن دختر حصار مانند بپیچد و همان فاصله کم را از بین ببرد، دخترک متوجه شانه خیس پسرک شد، دستانش را نامحسوس بر روی دسته چتر گذاشت و آنرا آرام بسوی شانه پسر هدایت کرد، زیر چشمی نگاهی به پسر کرد، تنها خدا می‌دانست چه عشقی بین آنان در نوسان است.

***

ـ نفس.

مادرش او را با لحنی که حرص در آن مشهود بود صدا می‌زد، می‌دانست که دیر کرده است، از جلوی میز آرایشش برخاست با قدم‌های تندی به‌سوی تخت دو‌نفره‌اش رفت و کیف قهوه‌ای رنگش را از روی تخت چنگ زد، دوباره به‌سوی میز آرایشش رفت تا تیپش را چک کند، نگاهی به خود انداخت و با قدم‌هایی تند از اتاق خارج شد، در حالی که از پله‌ها با سرعت پایین می‌آمد دستی به شال کرمی رنگش کشید.

به پایین پله‌ها که رسید با صدای بلند با مادرش که در آشپزخانه بود خداحافظی کرد و به قدم‌هایش سرعت بخشید، صندل‌های کرمی رنگش را به پا کرد و از خانه خارج شد. 

 

دوباره در آینه‌ی قدی آسانسور خودش را چک کرد، زمانی که قصد داشت با میعاد به بیرون برود به تیپ و قیافه‌اش اهمیت بسیاری می‌داد، او همیشه می‌خواست  در چشم میعاد بهترین و زیبا‌ترین باشد؛ چه می‌شد کرد، زن است دیگر، مانند هر زن دیگری در مقابل عشقش می‌خواست عالی‌ترین باشد.

 

با صدای زنی خوش صدا که موقیعت‌اش را در طبقه‌ی همکف اعلام می‌کرد به خود آمد. 

 

با دیدن هیکل تنومند میعاد که به فراری مشکی‌اش تکیه داده‌ بود به‌طرفش گام برداشت، میعاد با حس کردن قدم‌های شخصی سرش را بالا آورد که نفس را در یک قدمی خود دید، لبخندی بر روی لبش آمد که منبع آن حضور نفس بود:

ـ چه عجب خانم.

نفس پشت چشمی نازک کرد، ماشین را دور زد و در قسمت کمک راننده را گشود و در ماشین نشست، میعاد نیز در را گشود و نشست، در حالی که ماشین را روشن می‌کرد گفت:

ـ سلام بر بانوی زیبای من.

و نگاه پر از محبتی به نفس انداخت.

ویر استار:  @ ماهک

@ rozhi-  @ Aytak☆ویژه☆  @ Kaito

@ sahar.tgi🎼 @ Roshana   @ دخترماه  @ پرتوِماه

ویرایش شده توسط جانان بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART2| تنفس بی نفس

 

نفس لبخندی زیبا نصیب صورت ته ریش دار مردش کرد و گفت: 

ـ درود بر مرد من.

در پایان جمله‌اش به لبخندش عمق بخشید و این عمق بخشیدن موجب شد تا دندان‌های سفیدش نمایان شوند.

میعاد در همان حال دستش را به‌سوی دست ظریف و بلورین نفس حرکت داد و آن‌را سفت در دستان فشرد و به همراه دست خود روی دنده گذاشت و در حالی که دنده‌ عوض می‌کرد گفت: 

ـ خوبی؟ چه‌خبرا بانو؟ 

ـ بلی تو خوبی؟ سلامتیت عزیزم.

ـ تو خوب باشی منم خوبم.

میعاد در پایان جمله‌اش چشمکی سرشار از عشق را نصیب نفس کرد:

ـ خب، امروز برات یک سورپرایز دارم عمر‌ من.

حرف میعاد باعث شد تا صدای تک خنده‌ای که از سر ذوق نفس صورت گرفته بود در فضای کوچک ماشین بپیچد و در ادامه این خنده صدای زیبای نفس بود که گوش‌های میعاد را نوازش می‌کرد:

ـ شما فقط سوپرایز کن آقا خوشگله، کیه که سوپرایز نشه.

لبخندی عمیق که تعداد شمردن بُعد‌هایش مشکل‌ساز بود بر روی صورت میعاد جا خوش کرد: 

ـ پس شما باید صبر کنی تا به مقصد مورد نظر برسیم.

ـ میعاد، الان بگو نذار تو خماری منو دیگه.

میعاد دست چپش را به در ماشین تکیه داد و در همان حال کنترل فرمان را در دست گرفت؛ دست دیگرش که قصد دل کندن از دست نفس را نداشتند را به لبش نزدیک کرد و بوسه‌ای بر روی آن کاشت:

ـ بزار برسیم بعدش بهت می‌گم جان‌دل میعاد.

 

نفس به خوبی می‌دانست که میعاد نخواهد بگوید نمی‌گوید؛ تمام لحظه به لحظه اخلاق میعاد را از بر بود دیگر.

 

این زوج، متفاوت بودند، عاشق بودند اما متفاوت، شاید عشقی به پاکی و زلالی آنان وجود ندارد...

***

این خیابان برای نفس آشنا بود، نفس به منظور فکر کردن اخمی ظریف بر روی چهره‌اش نشاند؛ ناگهان همه چیز به یادش آمد، و با صدایی جیغ مانند که ذوق در آن مشهود بود گفت:

ـ آماده شده میعاد؟؟

میعاد نگاهی خیره نصیب صورت غرق در ذوق نفس کرد و گفت:

ـ بله عزیزدلم.

نفس به‌سوی میعاد برگشت و با همان لحن گفت: 

ـ نمی‌زارم ببینیشا، می‌خواستی منو سوپرایز کنی حالا منم تصمیم گرفتم سوپرایزت کنم.

ابروانش را شیطنت‌وار به بالا هدایت کرد، میعاد مانند پسران تخس اخمی کرد و گفت: 

ـ نخیر، من دلم طاقت نمیاره تا اون موقع می‌خوام الان ببینمت.

ناظر: @ rozhi-

ویراستار: @ ماهک

ویرایش شده توسط جانان بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART3 |تنفس بی نفس

 

ـ نچ راه نداره، نمی‌زارم ببینیش.

در انتهای جملاتش چشمکی چاشنی لحنش کرد.

ـ نفس اذیت نکن دیگه، لحظه شماری می‌کردم اون لباس رو تو تن تو ببینم.

ـ میبینش دیگه، اما بعداً؛ تازشم شما باید برای یه چیز دیگه لحظه شماری کنی آقا مهندس.

 

میعاد لبخندی بر روی لبش نشست، مگر می‌شد در کنار این دخترک سرشار از انرژی مثبت نشست و لبخندی نزد، منظور نفس را خوب فهمیده بود.

اما دلش می‌رفت برای دیدن تن نحیف و زیبای نفس در آن لباس پر از سنگ‌دوزی شده که مخصوص برای نفس دوخته شده بود، کاری بی‌نظیر که دست رنج طراح‌ها و خیاط‌های ایتالیا بود، عکس و طرح لباس را دیده بود اما... 

 

ـ باشه، من نمی‌تونم جلوی خواسته‌های تو دووم بیارم.

ـ عاشقتم بخدا.

سرهایشان به سمت یکدیگر چرخید، نفس بوسه‌ای از راه دور نصیب صورت میعاد کرد.

 

***

خدایا می‌دانی عاشقم؟ می‌دانی عاشق است؟ 

می‌دانی برود جانم هم می‌رود. 

نکن، خدایا نکن، قلب مرا به لرزه‌ای چند ریشتری محکوم نکن...

***

 

میعاد بر روی مبل راحتی مزون نشسته و با گوشی‌اش ور می‌رفت، اما تمام ذهنش و روحش به پشت پرده مخملی قرمز رنگی پَر کشیده بود، پرده‌ای که نفس در پشت آن لباس را پوشیده بود و این صدای خانم مرادی صاحب مزون بود که باعث میشه میعاد بیشتر ترغیب شود برای دیدن نفس، خانم مرادی کسی نبود که از فردی بی‌خود و بی‌جهت تعریف کند.

نفس نیز در آن طرف پرده محو لباس زیبایش شده بود، لباسی که دیدگان هر فردی را به خود جذب می‌کرد، موهای مشکی رنگی که بلندی‌اش به زیر ران‌هایش می‌رسید را دور خود رها کرده بود، تضاد بسیار دل‌ربا و زیبایی بود، موهای پر کلاغی و فر نفس با لباسی شیری رنگ که پر از سنگ‌دوزی‌های ظریف و پفی زیاد بود می‌توانست به راحتی میعاد را کیش‌ومات کند.

نفس چرخی زد که باعث شد هوا باعث شود دامن لباس بیشتر پف کند، در چشمانش ستاره‌باران بود، در تصور کردن لحظه به لحظه آن شب غرق شده بود، چه شود آن شب...

 

*** 

سخت‌ است

بدانی تمام جانت

عمرت

زندگی‌ات

و تمام هستی‌ات

بشود دنیای فرد دیگری

بشود اسیر فرد دیگری

سخت است

غریبانه برای از دست رفتن زندگی‌ات اشک بریزی...

***

ناظر: @ rozhi-

ویراستار: @ ماهک

ویرایش شده توسط جانان بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART4 |تنفس بی نفس

 

با کمک خانم مرادی و دستیارش لباس را به آرامی از تنش درآورد و آنها آنرا با احتیاط در جعبه‌ی بزرگ و سفید قرار دادند.

نفس بعد از پوشیدن مانتو شالش را روی شانه‌‌هایش انداخت و در حالی‌که با کش موهای بلندش را می‌بست از پشت پرده بیرون آمد، چشمانش را یک دور کامل چرخاند و تمام مزون را از نظر گذراند، مزونی که به دستور میعاد امروز نباید کسی در آنجا می‌بود، البته بجز خانم مرادی و دستیارش.

مزونی با تمی زرشکی و سفید، مبلمان راحتی سفید که با بالشتک‌های کوچکی تزئین شده بود، میز بزرگی در گوشه‌ی دیگر مزون بود که مخصوص خانم مرادی بود و در پایان پرده‌ای بزرگ و قرمز رنگ کنار مبلمان سفید کشیده شده بود که افراد برای پرو لباس‌های مورد نظرشان به آنجا مراجعه می‌کردند.

نفس سنگینی نگاه میعاد را بر روی خود احساس کرد، به‌سویش قدم برداشت و در کنارش جاگیر شد، در حالی‌که کش را روی سرش سفت‌تر می‌کرد گفت: 

ـ خیلی قشنگ شده، فکر نمی‌کردم این‌قدر زیبا بشه.

میعاد نگاهش‌را روی صورت و موهای نیمه پریشان نفس چرخاند، ناخواسته دلبری می‌کرد این کوه زیبایی، دستش را روی مبل درست در پشت سر نفس گذاشت و نزدیکش شد، سرش را در دو سانتی گوشش نگه‌داشت و با لحنی آرام و وسوسه کننده در حالی که نفس‌هایش گردن و گوش آن‌ را نوازش می‌کرد گفت: 

 

ـ الان هدف تو ترغیب کردن کنجکاوی منه شیطونکم؟

سرش را کج کرد و این نگاه سرشار از عشقش بود که جای‌-جای صورت آن‌را می‌کاوید. 

در همان حال گفت: 

ـ هوم؟!

نفس سرش را برگرداند و فاصله صورت هایشان به یک سانت رسید، با لحنی که شیطنت در آن مشهود بود گفت: 

ـ نه کی گفته؟

و چشمکی حواله‌ی صورت مات مانده‌ی میعاد کرد، میعاد هنوز هم عادت نکرده بود به فاصله‌های چند سانتی‌شان.

نفس از جای خود برخاست و نگاه میعاد را به دنبال خود کشید، میعاد هم از جای خود برخاست و دست نفس را اسیر انگشتان قوی خود کرد.

 

***

من همان نقطه سر خطی هستم 

که می‌گذری از آن 

اما می‌ماند در برگه روزگارت 

در پایان خط گذشته زندگی‌ات 

می‌ماند تا ببیند چگونه نقطه‌ی دیگری 

پایان می‌دهد به خط دوباره زندگی‌ات.

***

 

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط جانان بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART5 |تنفس بی نفس

 

ـ آی مادر جان، چه‌قدر خسته‌ام.

صدای زمزمه‌های آمیخته به غرـغر نفس بود که در خانه طنین انداخته بود.

در این ساعت از روز پدرش در خانه نبود و تنها مادرش حضور داشت، نفس تنها فرزند این خانواده بود، عزیزدردانه پدر، جان‌دل مادر.

نفس کفش‌هایش را در جلوی در درآورد و با خریدهایش به‌سوی پله‌ها راه کج کرد، بویی مشامش‌ را نوازش کرد، به دم‌وبازدم عمیقی روی آورد و بوی خوش قرمه سبزی مامان پزش را به ریه‌هایش هدایت کرد، هوش از سر می‌پراند این بوی خاص.

می‌خواست مادرش را سوپرایز کند؛ امروز رگ شیطنت نفس هوس خودی نشان دادن کرده بود، در حینی که از پله‌های قهوه‌ای رنگ خانه‌ بالا می‌رفت با صدای بلندی مادرش را مخاطب قرار داد و گفت: 

ـ مامان من لباس‌هام رو عوض کنم الان میام.

 

می‌‌دانست مادرش صدایش را شنیده است، البته شاید زیرا آن در آشپزخانه بود. 

نفس به سختی گام‌هایش را تندتر کرد، در چوبی و سفید رنگ اتاقش را گشود و داخل شد، نگه داشتن آن جعبه بزرگ به همراه جعبه‌های دیگر برایش سخت بود، به آرامی آن‌هارا بر روی تخت دونفره‌اش گذاشت و با سرعت لباس هایش را از تن در آورد و لباس شیری رنگ زیبای داخل جعبه را بر تن کرد، دوباره موهایش را باز کرد و به‌سوی جعبه دیگری رفت، جعبه کوچکی بود که در آن تاجی زیبا با نگین‌های فراوانی خودنمایی می‌کرد، آن را روی سرش گذاشت و به طرف آینه اتاقش رفت، ذوقی که داشت قابل به روایت کشیدن نبود، لبخندی را زینت بخش صورت سفید و زیبایش کرد و از اتاق خارج شد، به‌ دلیل به تن داشتن لباس به آرامی پله‌هارا پشت سر گذاشت جلوی در آشپزخانه ایستاد، مادرش را صدا زد: 

ـ مامان، یک دقیقه بیا.

صدای مادرش به گوش رسید:

ـ دختر کو سلامت، بیا تو دستم بنده.

نفس صدایش را نازک کرد و با لحنی زیبا گفت:

ـ مامان بیا.

مادر نفس که در حال خورد کردن کاهو‌‌های سالاد بود غرـغر کنان دست‌هایش را شست و در حالی که به طرف خروجی آشپزخانه می‌رفت گفت:

ـ باز معلوم نیست چی‌کار کرده این ورپــ...

کلامش قطع شد، دخترکش مانند فرشته‌‌ای زیبا با لباس شیری رنگش جلویش ایستاده بود، حسی زیبا در دل مادر نفس رخنه کرد، حسی غریبانه.

نفس چرخی زد و گفت:

ـ چطور شدم مامان؟ 

مادر نفس زیر لب دعایی خواند و به‌سوی نفس فوت کرد، اشک‌هایش دیده‌اش را تر کرده بود: 

ـ قربون قد و بالات برم قشنگ مامان؛ تو کی بزرگ شدی آخه.

نفس گامی جلو آمد و گونه‌‌ی مادرش را به آرامی بوسید و گفت: 

ـ خدانکنه، همین جلو چشمتون بزرگ شدم دیگه.

نفس عقب گرد کرد و در جای اولیه خود ایستاد، لبخند نمی‌خواست جدا شود از ماهیچه‌های صورت نفس.

 

***

کاش می‌دانستیم

آخرین باری که لبخند‌ی از ته دل می‌زنیم

کی خواهد بود

تا عمیق تر لبخند بزنیم 

که شاید تلخی‌های بعد آن آخرین لبخند 

غرق شوند در عمق آن لبخند.

***

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط ماهک
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART6 |تنفس بی نفس 

 

پنج روز مانده بود، به رسمی شدن پیوند میعاد و نفس.

میعادی که یک ساعت هم وقت آزاد نداشت و تمام تلاشش را می‌کرد برای به خوبی شروع شدن یک زندگی. 

نفسی که حسی عجیب داشت در این روزها و ساعت‌ها، حسی ناشناخته، حسی که زیبا بود و آرامش‌دهنده.

میعاد در حال آماده شدن بود، برای رفتن به شرکت و تحویل دادن نقشه‌ای که حاصل پنج ماه زحمت بی‌وقفه‌ی آن بود، میعاد وضعیت مالی خوبی داشت و این وضعیت مالی خوب را مدیون زحمات بی‌وقفه‌اش بود، بدون کمکی از جانب فردی، به تنهایی با نقشه‌های بی‌نقصی که طراحی می‌کرد آینده‌اش را می‌توانست تضمین کند، پدرش در قید حیات نبود و او با مادرش زندگی می‌کرد.

میعاد به لطف کار‌های بی نقصش توانسته بود خودش را به قدری بالا بکشد تا بتواند در شرکت بزرگی به عنوان بهترین طراح آنجا کار کند.

حال او یک پروژه‌ای را بر عهده گرفته بود که در پنج ماه اخیر زندگی‌اش با تمام توان رویش کار می‌کرد، امروز نیز وقت تحویل دادن طراحی است تا برای تایید نهایی به دست مدیر اصلی شرکت برسد.

 

دستی به لبه‌ی کت خوش دوخت قهوه‌ای رنگش کشید، به‌سوی آینه رفت و خودش را چک کرد؛ کیفش را که نقشه در آن قرار داشت را برداشت و به‌سوی خروجی گام برداشت.

 

***

عشق

کلمه‌ای که هجی کردنش گریبان گیر سه حرف است 

اما عمقش به زیادی هزاران جمله و کلمه 

و چه ساده برخی افراد 

به راحتی 

تمام ابهت این کلمه، احساسات این کلمه را 

نابود می‌سازند

به نابودی خاکستری که باد 

هر لحظه از وجودش را به تاراج می‌برد.

***

 

ـ یعنی چی؟!

صدای فریادش آنقدر بلند بود که منشی نیز کنترل خود را از دست داد:

ـ آقای ضیایی لطفا سکوت رو رعایت کنید، بفرمایید بیرون آقا، بفرمایید.

رگه‌های سرخ در چشمان میعاد که در اثر خشم پدید آمده بودند می‌تواند ترس را به تن هر فردی دعوت کند:

ـ رئیس کجاست؟ من می‌خوام با ایشون حرف بزنم.

ـ رئیس الان حضور ندارن، آقای محسنی گفتن که برید وسایل‌هاتون رو از اتاق طراح برتر به جای دیگه‌ای انتقال بدید، به‌زودی طراح جدیدی به این شرکت میاد.

میعاد هنوز گیج بود و سرگردان، چه کرده بود که باید اخراج می‌شد، آن هم در روزی که مطمئن بود طرح جدیدش رقیبان را کیش‌ومات می‌کند.

ـ یعنی چی خانم؟ من بیام شرکت شما برگه‌ی اخراج منو بدید دستم، تهشم بگید فردا طراح جدید میاد؟ منی که طراح برتر این شرکتم باید یک‌دفعه بدون هیچ چیزی اخراج شم؟!

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART7 |تنفس بی نفس

 

بدشانسی بدتر از این نبود برایش، چه کرده بود که حال باید برگه‌‌ی اخراجش در دستانش می‌بود، آن دکوراسیون زیبا و د‌ل‌نشین شرکت حال برایش بسیار عذاب‌اور شده بود، ابرو‌هایش در هم تنیده بودند، با لحن آرام اما سرشار از خشم منشی را مخاطب خود قرار داد: 

ـ لطفاً برام یه ملاقات با رئیس رو تنظیم کنید، می‌خوام شخصاً با ایشون حرف بزنم.

ـ آقای ضیایی رئیس وقت ندارن با شما حرف بزنن، حرفی دارید آقای محسنی هستند.

میعاد تمام وجودش لبریز از خشم شد، دیگر تنها زبان و چشمانش خشمگین نبودند، تمام اجزای بدنش خشم را به خود دعوت کرده بودند.

با دو دوسش ضربه محکمی نصیب سطح میز کرد، صدایی مهیبی آن جارا فرا گرفت: 

ـ چی‌کار دارید می‌کنید، من هر چی می‌گم شما می‌گید نه، اینجا خبریه؟ بگید منم بدونم! 

تمام کارمندان از اتاق‌های خود بیرون آمده و به تماشای آن ها پرداخته بودند، برایشان قابل هضم نبود اخراج بهترین طراح از آن شرکت.

ـ بس کنید. 

صدای بم آقای محسنی بود که تمام سرها را به طرف خود برگرداند.

یک دستش در جیب شلوار پارچه‌ای خوش دوختش قرار داشت و دیگری کنار رانش بود، مردی سی ساله با صورتی ساده اما دل‌فریب.

چشمانی آبی داشت، مانند گرگ، گرگی وحشی.

ـ میعاد این چه مهلکه‌ایه راه انداختی؟! اونم تو شرکت؟!

میعاد برق چشمان خشمگینش را راس در آن آبی‌های وحشی انداخت، با لحنی که تمسخر در آن مشهود بود گفت: 

ـ چه خوب که اومدید! 

آقای محسنی حال روبه رویش بود، میعاد هیکلی‌تر بود از این مرد چشم آبی.

ـ می‌شه بگید دلیل اخراج من چیه؟! هر چی فکر می‌کنم نمی‌تونم به چیزی برسم.

ـ منم نمی‌دونم، رئیس شخصاً دستور اخراج دادن، حالا هم دیگه این بحث رو تموم کن، موقعیت‌های خوبی پیش روت هست داخل این شهر.

میعاد دست مشت شده‌اش ‌را کنترل می‌کرد تا به‌سوی صورت خوش تراش این مردک چشم آبی نرود، حرف‌هایش سوهان می‌کشید بر روی روح میعاد.

میعاد چنگی به موهای مشکی رنگ پریشانش زد، با اینکار تار‌هایی که پیشانی‌اش را نوازش می‌کردند نیز به جای خود بازگشتند.

مردک چشم آبی به آن خیره شده بود، طرز نگاه کردن این مرد به چشم میعاد عجیب آمد، بسیار عجیب.

 

برگه‌ اخراج را به سینه ستبر آقای محسنی کوباند و با لحنی مرموز گفت: 

ـ من بالاخره می‌فهمم، می‌فهمم این‌جا چه‌خبره.

قدمی عقب رفت، سکوتی سنگین آنجا را فرا گرفته بود.

 صدای افتادن برگه بر روی پارکت‌های شرکت رفتن میعاد را نشان می‌داد.

مردک چشم آبی چشمانش را از راهی که میعاد رفته بود گرفت و به برگه افتاده بر روی زمین دوخت، خونسرد بود، کنج لبش کمی بالا رفت، عقب‌گرد کرد و به‌سوی اتاقش گام برداشت، خونسرد بودن او آن هم در این موقعیت، تعجب بر انگیز بود.

به راستی که چه ماجرایی پشت آن برگه‌ی افتاده بر روی زمین بود.

 

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ rozhi-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART8 |تنفس بی نفس

 

دلش نمی‌خواست به خانه برود، به مادرش زنگ زده بود اطلاع داده بود که امشب کاری برایش پیش آمده و نمی‌تواند به خانه بیایدو نگرانش نشود.

دلش نفسش‌را می‌خواست، بوی عطر آرامش بخش موهای مواج مشکی نفس‌را، نگاه شیطنت‌وار گرمش.

حیف که نمی‌توانست سراغ نفس برود، اعصابش خورد بود و ممکن بود کاری کند و باعث رنجش آن شود، از طرفی اخراج شدنش از شرکت؛ نمی‌شد.

دستانش‌را بر روی فرمان گذاشته بود و سرش را نیز بر روی دستانش، در ذهنش هیاهوی به پا بود، اخراج ناگهانی‌‌اش از شرکت، مراسم ازدواجش، نفسش، نمی‌دانست باید چه‌کار کند در این شرایط، هضم اتفاق پیش آمده برایش مشکل بزرگی بود.

ناگهان صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد و در فضای ماشین پیچید، دستش‌را حرکت داد و بدون نگاه کردن به اسم فرد پشت تماس دکمه پاسخ را زد: 

ـ الو!

ـ الو، سلام داداش میعاد.

صدای شاد سورن بود که به گوش میعاد رسید، یکی از دوستانش بود که همیشه پایه بود برای هر کاری:

ـ سلام سورن، خوبی؟

ـ مرسی داداش تو خوبی؟ میعاد پایه مهمونی هستی؟

اخم مهمان ابرو‌های میعاد شد، با لحنی جدی گفت:

ـ ممنون، مهمونی؟ مهمونی کی؟ 

ـ اشکان مهمونی یهویی گرفته، دعوتت کرده، سرش شلوغ بود من زنگ زدم بهت بگم.

میعاد در فکر فرو رفت، بعد مکث کوتاهی گفت:

ـ کِی هست؟ 

ـ امشب، ببخشید دیر گفتم، نشد زود بگم.

اخمش عمیق‌تر شد، کی وقت می‌کرد برود به مهمانی شبانه‌ی اشکان، غروب بود و چیزی به تاریکی آسمان آبی نمانده بود:

ـ آخه من الان کی وقت کنم برم حاضر شم و...؟

ـ خوبه پسری این‌جوری می‌کنی میعاد، می‌ری یک دوش می‌گیری لباستم عوض می‌کنی میای دیگه، اشکان گفت نیای بد ناراحت می‌شه. 

فکر بدی نبود، به دور شدن این افکار از ذهنش به مدت چند ساعت نیاز داشت، ناگهان گفت:

ـ میام امشب.

اشکان با لحنی شاد گفت:

ـ دمت گرم داداش، منتظریم پس، کاری نداری؟!

ـ نه، خداحافظ.

ـ خداحافظ.

دکمه‌ی پایان تماس را زد، مثله این‌که باید به خانه برود.

 

***

حال من

حال همان مجنونی است 

که قصه‌ی لیلی‌اش تمام شده 

با این تفاوت که قصه‌ی لیلی من ادامه‌دار است

اما قصه‌ی من برای لیلی‌ام تمام شده...

***

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ Cynthia

 @ دخترماه  @ Kaito  

@ Z.A.D  @ KocAinE  @ Masi.fardi   @ SARAM  

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART9|تنفس بی نفس

 

ـ اون قشنگ‌تره.

سلین به سوی نفس برگشت و رد نگاهش را دنبال کرد، به لباس دکلته و به رنگ شبی که روی تخت افتاده بود رسید، زیبا بود:

ـ من چرا این رو ندیدم آخه، به لطف خداوند متعال کور هم شدیم.

نفس لبخندی دندان‌نما زد و گفت: 

ـ اون رو که بودی.

سلین چشمان به رنگ عسلش را ریز کرد و پوکر فیس به نفس نگاهی انداخت، دهانش را کج کرد و مثلاً ادای نفس را در آورد: 

ـ اون رو که بودی...

جمله‌اش را قطع کرد و به حالت عادی خود بازگشت: 

ـ باشه تو راست میگی، بزغاله هلندی.

از روی صندلی میز آرایش‌ا ش برخاست و به سوی تخت آمد، لباس را در دست گرفت، روبه نفس کرد و گفت: 

ـ نفس؟!

ـ هوم؟

ـ موهام رم و فر می‌کنی؟!

نفس عقب‌تر رفت و به تخت تکیه داد: 

ـ همین الان که داشتی منو مستفیض می‌کردی! 

سلین سرش را کج کرد و مظلوم به نفس نگاه کرد:

ـ خب حالا، فر می‌کنی؟! 

نفس سری تکان داد و گفت:

ـ آره، خودت رو نکش لازم می‌کشی. 

سلین تنها دوست و همدم نفس بود، در تمام لحظات زندگی نفس سلین حضور داشت و همچنین در زندگی سلین نفس، مانند دو خواهر بودند، شاید نزدیک‌تر از خواهر.

نفس دست دراز کرد و گوشی‌اش را از روی پا تختی چنگ زد، روشنش کرد و نگاهی به صفحه‌اش انداخت اما هنوز پیام و زنگی از سوی میعاد دریافت نکرده بود: 

ـ میعاد از صبح نه زنگی زده نه پیامی، نگرانشم.

سلین در حینی که با دستانش به صورتش ضربات کوتاهی می‌زد تا کرم پودر بهتر بخوابد نگاهش‌را حرکت داد و از اینه روبه‌رویش به نفس خیره شد:

ـ خب تو زنگ بزن خواهر من، همیشه که نمی‌شه اون بنده خدا زنگ بزنه.

نفس گوشی‌اش را کنار گذاشت و با لحنی ناامید و ناراحت گفت: 

ـ زنگ زدم اما میگه مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد.

ـ خب در اون صورت بحثش فرق می‌کنه، نگران نباش، حتما رفته بیرون از شهر به خاطر شغلش و اینا، پیداش میشه.

ـ امیدوارم.

کمی بعد آرایش صورت سلین تمام شد و نوبت فر کردن موهای نسکافه‌ای و رنگ کرده‌اش رسید، نفس با حوصله موهایش را به زیبایی فر کرد.

سلین در آن آرایش اسموکی بسیار خیره کننده شده بود، چشمان عسلی‌‌اش در بین سایه مشکی رنگ و لبان عروسکی‌‌اش در بین آن رنگ جیگری ترکیب عالی و مسحور کننده‌ای ساخته بودند، سلین به سوی پیراهنش رفت و لباس‌هایش را عوض کرد، کفش‌های ورنی پاشنه ده سانتی مشکی را پا کرد و در تمام این مدت نفس به او خیره بود اما  ذهنش در جای دیگری پرسه می‌زد. 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ Cynthia

 @ سپیده دم🎼  @ Kaito   @ دخترماه   @ Gemma

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART10 |تنفس بی نفس

 

چشمش را تکان داد و نگاهی نصیب اتاق سلین‌ کرد، اتاقی به دکوراسیون به ترکیب رنگ جیگری و سفید، تختی سفید با روتختی جیگری، میز آرایش سفید و کاغذ دیواری‌هایی که ترکیب رنگ جیگری و سفید‌ را نشان می‌داد.

حضور سلین را در نزدیکی خود حس کرد، سرش را به طرفش برگرداند و کل هیکلش‌ را برانداز کرد، جنس نگاهش خریدارانه بود، چشمکی نثار صورت میکاپ کرده‌ی سلین کرد و با لحنی که شیطنت در آن خودی نشان می‌داد گفت:

ـ خانم شماره بدم پاره کنی؟!

سلین با یک پس گردنی به استقبال جمله‌ی نفس رفت که به دلیل موهای دم اسبی بسته شده نفس به خوبی در پشت گردن نفس جای گرفت.

 و باعث شد صدای جیغ نفس گوش‌های سلین را برای مدت کوتاهی کر کند: 

ـ هی، چته یک‌دفعه رم می‌کنی؟!

حال نوبت سلین بود که لبخند دندان نما بزند: 

ـ حقته، دیگه تو باشی که بد بهم نگاه کنی.

نفس ایش بلند بالایی گفت و از جای خود بلند شد، نگاهش به سوی پنجره رفت، نبودن خورشید در آسمان نشان می‌داد که ساعت هشت یا نه است.

ـ سلین فکر کنم باید کم‌ـ‌کم راه بیوفتی.

ـ آره شب شده.

ـ من تهش نفهمیدم امشب چه مهمونی می‌خوای بری! 

سلین در حالی که مانتو‌اش را تنش می‌کرد گفت: 

ـ یکی از بچه‌های دانشگاه مهمونی گرفته، منم که عشق مهمونی با کله قبول کردم.

 

***

گاه باید نشنوی 

گاه باید کر شوی

گاه باید حرف نزنی

گاه باید لال شوی

بگذری از همه چیز 

باور کن این‌گونه بهتر است 

خیلی بهتر...

***

سرش را به پشت صندلی تکیه داد، تنش داغ‌ـ‌داغ بود، مانند آتشی در دل کوره، زیاده روی کرده بود؛ پلک‌هایش را بر روی هم گذاشت، نفسی عمیق کشید که پره‌های بینی‌اش از گرمای نفسش سوخت، حالش خوب نبود.

ـ میعاد؟! 

صدای فردی آشنا باعث شد که سرش‌را از صندلی فاصله دهد و پلک‌هایش را از هم جدا کند، چشمان مشکی و کشیده‌اش حال خمار شده بود، صورتش در این حال تب‌دار جذاب‌تر از هر لحظه‌ای شده بود، میعاد تنها نگاه می‌کرد، چشمانش‌را روی تک‌ـ تک اعضای صورت فرد روبه‌رویش گرداند:

ـ حالت خوبه؟! 

میعاد تنها نگاه می‌کرد، مغزش دستور حرکتی‌را به او نمی‌داد... تنها یک چیزی در مغزش در حال خودنمایی بود؛ کلمه‌ای که تمام زندگی‌اش‌را تشکیل می‌داد، نفس...

***

آرام و قرار نداشت، دلشوره عجیبی مهمان دلش شده بود، حال حالت سیم‌کارت میعاد از در دسترس نبودن به خاموش بودن تغییر کرده بود. 

نمی‌توانست آرام بنشیند، قدم رو می‌کرد در اتاقش، چندبار به میعاد زنگ زده بود؟! حساب کردنش سخت بود.

بسوی پنجره رفت و آنرا گشود، امشب ماه در جمع ستارگان خیره‌کننده شده بود، پر نور و زیبا، چرخشی به موبایل در دستش داد و بار دیگر دکمه تماس با میعاد‌را زد، باز هم همان زن خوش صدا بود که صدایش گوش نفس‌را نوازش می‌کرد.

نفس لب‌هایش را بر روی هم فشرد و با لحنی ناامید زمزمه کرد:

ـ کجایی عمر نفس!

چشمش‌را به ماه دوخت، تکیه‌ای به گوشه پنجره داد که باعث شد موهای مشکی‌اش به یک طرف شانه‌اش بریزد، دستی میان آن حجم سیاهی برد و شانه مانند آنرا تکان داد.

***

گاهی آن‌چنان در عشقت می‌سوزم

که تمام تک‌ـ‌تک سلول‌های بدنم نام تو را

فریاد می‌زنند

تا شاید بیایی

و مرهمی شوی برای زخم‌های عمیقم

اما آن‌گاه یادم می‌آید

که نیستی

و من محکوم می‌شوم به مرگی تدریجی...

***

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ Cynthia

 

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART11 |تنفس بی نفس

 

با احساس نوازش کردن سرش توسط کسی به آرامی چشم‌هایش را گشود .

نگاهی به هیکل مرد مشکی پوش کنارش انداخت، موهایش پریشان بود، چشم‌هایش برق همیشگی‌را نداشت، نفس با این‌که در خواب و بیداری به‌ سر می‌برد اما به راحتی حالت‌های صورت میعاد‌را تشخیص می‌داد:

ـ بالاخره بیدار شدی عشق من؟! 

نفس دو دستانش‌ را کنارش گذاشت و با کمک آنها روی خود نشست و با صدایی خواب‌آلود در حالی که دستی به چشم‌هایش می‌کشید گفت: 

ـ اره، این موقع این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

و در پی حرفش نگاهی به ساعت سفید رنگ دیواری اتاقش که در روبه‌روی تخت قرار داشت نگاهی انداخت:

ـ دلم برات تنگ شده بود.

لحن میعاد حالت خاصی داشت، نفس دستش‌ را دراز کرد و دست‌های بزرگ میعاد‌ که بر روی ملافه بود را گرفت و با لحنی نگران گفت: 

ـ میعاد، دیروز کجا بودی؟! هر چه‌قدر زنگ زدم در دسترس نبودی، شب هم کلاً گوشیت خاموش بود.

مردمک چشم‌های میعاد می‌لغزید، فشاری به دست نفس داشت و در حالی که با آن یکی دستش گونه برجسته‌ی نفس‌ را نوازش می‌کرد گفت:

ـ دیروز بیرون شهر کار داشتم، پروژه‌ی جدید بود باید نظارت می‌کردم.

لحن میعاد محکم نبود، چشم‌هایش آن صداقت همیشگی‌ را نداشتند، نفس به خوبی این حالت‌های میعاد‌ را می‌شناخت:

ـ اگه می‌خوای نگو اما دروغ هم نگو.

نفس ناراحت بود، خواست از آن‌طرف تخت پایین بیاید که میعاد شانه‌اش‌ را گرفت و به آرامی به طرف خود کشید: 

ـ من چه دروغی دارم بهت بگم عمر من؟

نفس سرش‌را برگرداند و حال آن‌ها رخ‌به‌رخ شده بودند:

ـ اما.‌.‌.

ـ بی‌خیال، اینا اثرات خوابه، هنوز لود نشدی، پاشو، پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن سرحال بشی اون‌موقع بهتر تحلیل تفسیر می‌کنی.

میعاد بود که حرف نفس‌را قطع کرده بود، از جای خود برخاست و در حالی که به سوی در می‌رفت گفت: 

ـ من زن شلخته نمی‌خواما، در ضمن، باید یه خبری رو بهت بدم، کارهات رو که کردی من داخل پذیرایی منتظرتم بانوی زیبای من.

و این صدای بسته شدن در بود که رفتن میعاد را نشان می‌داد و همچنین باعث شد تا نفس به خود بیاید، دستش‌را مشت کرد و روتختی نیز به همراه دستش جمع شد: 

ـ میعاد، چت شده!

لحنش غم داشت، میعادش آن میعاد همیشگی نبود، چه شده بود، نفس حس خوبی نداشت به این تغییرات.

***

سوزان‌تر از جدایی

آن خاطراتی است که بعد از آن می‌ماند

می‌ماند و مانند موریانه روحت‌را تکه‌ـ تکه می‌کند

می‌ماند تا به یادت بیاورد

که دنیا چه بی‌رحم است 

می‌ماند تا به یادت بیاورد

ضربه‌های سرنوشت گاه می‌تواند آن‌قدر دردناک باشد که تو در زندگی‌ات آرزوی مرگ‌را به لیست آرزوهایت اضافه کنی...

***

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ Cynthia

 

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART12 |تنفس بی نفس

 

بر روی مبل راحتی دو نفره‌ی شکلاتی رنگی نشسته بود، مادر نفس شربت آلبالویی برای او آورده بود و برای انجام ادامه‌ی کار‌هایش به آشپزخانه رفته بود، آرنج‌هایش‌ را بر روی زانوانش گذاشت و با دستانش حصاری برای سرش درست کرد، مغزش در حال منفجر شدن بود، با صدای پای شخصی سرش‌را بالا آورد و چشمانش‌ را به نفس دوخت، نفس به سوی میعاد آمد و بر روی مبل روبه‌روی آن نشست: 

ـ میعاد، چیزی شده؟!

میعاد نگاهی دیگر نصیب صورت نگران نفس کرد: 

ـ نفس، من، تو، یعنی ما...

نفس از مقدمه چینی بسیار بدش می‌آمد برای همین حرف میعاد‌ را قطع کرد و گفت:

ـ میعاد برو سر اصل مطلب، چی‌شده؟!

میعاد چشمانش‌ را بست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و با لحنی غمگین و آرام گفت:

ـ ما باید عروسیمون رو دو هفته عقب بندازیم.

نفس مات ماند، سریع به خود آمد و اخمی ظریف‌ را میهمان ابروهایش کرد: 

ـ چی میگی میعاد؟! چت شده؟! 

ـ من باید به یک سفر خیلی‌-خیلی مهم برم...

ـ حتی مهم‌تر از عروسیمون میعاد؟!

این نفس بود که جمله‌ی میعاد‌ را نصفه‌نیمه قطع کرد، در صدا و لحنش حرص و ناراحتی مشهود بود:

ـ میعاد می‌فهمی چی داری میگی؟! ما تالار دیدیم، آرایشگاه و همه و همه، حتی کارت‌های عروسیمون‌ رو هم پخش کردیم، می‌دونی با این‌کار انگشت‌نما می‌شیم؟!

بسش بود نبود؟ این همه تنش یک‌جا برایش سنگین نبود؟! 

میعاد ناخواسته تن صدایش‌ را بالا برد و گفت: 

ـ بس کن نفس، دارم میگم مهمه.

و باز هم نفسی که مات شده بود، تا به‌ حال میعاد سرس داد نزده بود، آن هم این‌گونه، خدارا شکر می‌کرد که صدای میعاد تا آشپزخانه نمی‌رسد، از جای خود برخاست و با لحنی قاطع در حالی که انگشت اشاره‌اش‌ را جلوی صورت خشمگین میعاد حرکت می‌داد گفت: 

ـ من تا دلیل محکمی برای به عقب انداختن زمان عروسی نشنوم اجازه‌ی این‌کار رو نمیدم میعاد.

نفس خواست عقب‌گرد کند که میعاد ناگهان از جای خود برخاست و دست تنومندش‌ را حصار مچ دست ظریف نفس کرد، لحنش‌را نرم کرد و به آرامی گفت: 

ـ عشق من، عمر میعاد، نفس میعاد، مهمه، بخدا که مهمه، نخواه توضیح بدم، برام سخته.

عجز در کلامش مشهود بود، نفس دستش‌را بالا آورد و روی صورت ته ریش‌دار مردش گذاشت.

با انگشت شصتش نوازشی کوچک‌ را به صورت میعاد هدیه داد و گفت: 

ـ میعاد سخته واسم، خیلی سخته...

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

 

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART13 |تنفس بی نفس

 

چشمانش‌ را بست، تا نبیند چشم‌های به رنگ سیاهی شبش‌ را که غم در آن‌ها می‌رقصید: 

ـ میعاد بهم بگو، یک دلیل محکم بیار عشق من.

حال آن فضای بزرگ و دلباز پذیرایی خانه نفس‌شان برای میعاد نفس‌گیر شده بود، چشمانش‌را باز کرد، آن یکی دستش‌ را به طرف صورتش هدایت کرد و روی دست نفس گذاشت، دست آن‌ را حرکت داد و روی لبش کشید.

بوسه‌ای از سوی لب‌های میعاد کف دست نفس‌ را نوازش کرد.

بین لبش و دست نفس‌ فاصله‌ای انداخت و به آرامی زمزمه کرد: 

ـ تو رو جان میعاد، نفس میعادت و نابود نکن.

نفس، هوایی برای دم و بازدمش پیدا نمی‌کرد، چه بر سر میعاد آمده بود؛ ضربان قلبش بالا رفته، دلش گواهی بدی می‌داد.

نگاهش‌را روی تک‌-تک اعضای صورت میعاد چرخاند، طرز نگاه کردنش به گونه‌ای بود که انگاری دیگر نخواهد دید عشقش‌ را، تمام جان و عمرش‌ را.

ـ باشه، برو، دو هفته عقب می‌اندازیمش، فقط لطفاً مامان و بابام رو مثل من نکن و قانعشون کن.

دستش‌ را از میان آن حصار داغ بیرون کشید و با شانه‌ای افتاده و سری که به پایین هدایت شده‌ بود راه اتاقش‌ را در پیش گرفت.

ـ نفس...

این صدای زمزمه‌وار میعاد بود که سکوت فضای آن‌جا را برای مدت کمی شکست.

عقب‌گرد کرد و کتش‌ را از روی مبل چنگ زد و به سوی آشپزخانه حرکت کرد تا با مادر نفس خداحافظی کند.

 

***

عاشق که می‌شوی 

یاد می‌گیری 

که باید از خود بگذری

یاد می‌گیری 

که باید روی تمام علایقت‌ را 

خط بزنی

یاد می‌گیری

که زندگی‌ات را با یک نگاه غمگین 

پایان دهی...

***

 

دستانش‌ را قلاب مانند روی میز از جنس چوب گردو‌اش گذاشته بود و سرش‌ را نیز روی آن‌ها.

دردش مراسم عروسی‌اش نبود، دردش چشمان غمگین میعاد بود.

سرش‌را بلند کرد و نگاهش‌ را به سوی پنجره‌‌ی اتاقش هدایت کرد، آسمان آبی و بدون ابر آرامش‌ خاصی داشت برای نفس.

*** 

پایش‌ را بر روی پدال گاز فشار می‌داد، اتوبان خلوت بود و این راه‌ را برای میعاد باز می‌کرد تا با سرعت به سوی مقصدی نامشخص برود. 

احتیاج داشت به این جدایی زوری، جسمش در ماشین و روحش پیش عشقش مانده بود.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART14 |تنفس بی نفس

 

***

یک هفته از رفتن میعاد گذشته بود، در این یک هفته‌ی زجر‌آور تنها دو بار صدای بم و گوش‌نوازش‌ را شنیده بود، آن هم تنها با گفتن چند کلمه‌ای کوتاه، چندبار سعی کرده بود تا با زنگ زدن به آن جویای احوالش باشد، اما نشده بود، مشترک مورد نظرش گوشی‌اش‌ را خاموش کرده بود.

مادر و پدر نفس تغییر رفتارش‌ را حس کرده بودند، مادرش هر زمان که می‌خواست چیزی بگوید به دستور همسرش مهر سکوت‌ را بر روی لب‌هایش می‌گذاشت.

پدر نفس می‌دانست این سفر برای چیست، می‌دانست که میعاد به دلیلی که هیچ‌جوره قابل هضم نبود اخراج شده است.

به میعاد ایمان داشت  و پایان اعتمادش ناپیدا، به همین گونه اجازه داده بود تا مراسم عروسی آن‌ها دو هفته عقب بی‌افتد.

***

با صدای زنگ گوشی‌اش چشم‌هایش‌ را گشود، دستی به صورتش کشید و کش و قوسی به بدنش داد، روی خود نشست و نگاهی نصیب ساعت کرد، ساعت عدد چهار‌ را نشان می‌داد:

ـ اوه، خیلی خوابیدم.

و گوشی که زنگش قطع شده بود دوباره شروع به زنگ خوردن کرد، دستش‌ را دراز کرد و آن‌ را در دست گرفت، نام سلین بر روی صفحه خودنمایی می‌کرد، در حالی که نگاهش خورشید پشت پنجره‌ را نوازش می‌کرد گفت: 

ـ الو؟ 

ـ الو، نفس؟ 

ـ علیک سلام، ممنون خوبم تو خوبی؟ 

ـ نفس باید ببینمت.

لحن سلین عادی نبود، در لحنش چیزی ناشناخته بود که آدم‌ را نگران می‌کرد.

نفس از روی تخت برخاست و با لحنی نگران گفت:

ـ چی‌شده سلین؟! حالت خوبه؟ 

ـ خوبم، نفس می‌تونی بیای خونه‌؟ 

ـ خونه خودت؟!

ـ اره، لطفاً بیا نفس.

نفس نگران‌تر از قبل گفت:

ـ باشه میام، تو بگو چی شده؟

سلین بی‌روح گفت:

ـ فقط بیا.

ـ اومدم.

تماس را قطع کرد و تند به سوی توالت اتاقش رفت و آبی به صورتش زد.

به سرعت لباس‌هایش را با مانتوی کتی مشکی و شلواری مشکی رنگ عوض کرد، شالی مشکی نیز بر روی خرمن موهای فرش انداخت، گوشی و سوئیچ ماشینش‌ را از روی پا تختی چنگ زد.

به سوی مادرش که در پذیرایی فیلم می‌دید پا تند کرد، سریع بر روی گونه‌اش بوسه‌ای کاشت و در همان حال گفت: 

ـ مامان من میرم پیش سلین، خونه‌اش، اگه شب نیومدم بهت زنگ می‌زنم.

مادرش که گوشه‌گیری و رفتار‌های نفس‌ در دو روز اخیر نگرانش کرده بود گفت:

ـ باشه مامان، برو قشنگم.

***

ـ سلین؟! 

این صدای نفس بود که در خانه‌ی غرق در سکوت سلین طنین انداخته بود.

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

 

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART15 |تنفس بی نفس

 

کفش‌هایش‌ را در آورد و کاملاً داخل شد، حسی عجیب تک‌-تک سلول‌هایش را تصاحب کرده بود، با چشمانش‌  دور تا دور خانه‌ی سلین‌ را از نظر گذراند؛ تمی که ترکیب رنگ سفید و کرمی‌ را به تصویر می‌کشید، مبل‌های کرمی رنگ، کاغذ دیواری‌های سفیدی که با گل‌های کرمی رنگ خودنمایی می‌کردند.

ـ نفس.

صدای غمگین سلین بود که به گوش نفس رسید، پاتند کرد و خودش‌ را نزدیک سلین کرد.

سلین دو زانو‌هایش‌ را در شکمش جمع کرده بود و پایین مبل سه‌ نفره‌ای نشسته بود، غم زده به روبه‌رو خیره بود، نفس جلویش زانو زد و در حالی که دستش را روی دست‌های به هم گره خورده‌ی سلین نزدیک می‌کرد گفت: 

ـ چی‌شده قشنگم؟! تو که منو سکته دادی!

در لحن نفس نگرانی موج می‌زد.

سلین سرش‌ را به سوی نفس حرکت داد و با لحنی آرام و زمزمه‌وار گفت:

ـ من رو ببخش.

حس عجیب نفس بیشتر شد، در حالی که زیر بازوی سلین‌ را می‌کشید تا او را وادار به بلند شدن کند گفت: 

ـ پاشو، داری هذیون میگی، پاشو یه آبی به سر و روت بزن بعدش برام تعریف کن چی‌شده، پاشو.

سلین بلند شد و به سوی آشپزخانه آرام گام برداشت، نفس نیز به سویش به پرواز در آمد.

سلین وارد آشپزخانه شد و نفس تنها به درگاه آشپزخانه تکیه داد، سلین آبی به صورتش زد و در حالی که روی میز چوبی چهار نفره‌ی حاضر در آشپزخانه می‌نشست نفس را مخاطب خود قرار داد: 

ـ نفس باید یک چیزی رو برات تعریف کنم.

نفس تکیه‌اش‌ را از درگاه آشپزخانه گرفت و به سوی سلین حرکت کرد، دو دستش‌ را روی میز گذاشته و در  حینی که به سوی سلین خم شده بود گفت: 

ـ بهم بگو، خودت رو خالی کن.

سلین شروع کرد به حرف زدن:

ـ نفس یادته من یک هفته پیش رفتم مهمونی؟ اون شب یه اتفاق مهم برام افتاد، اون شب من یک نفر رو او‌نجا دیدم، ما اونشب... نفس من...

مکثی طولانی کرد و ادامه داد: 

ـ نفس من باردارم.

نفس هنگ کرده نگاهی به سلین کرد، چشمانش روی شکم سلین ثابت ماند، با لحنی متحیر و شوک زده گفت:

ـ س.. سلین تو چی‌کار کردی؟! 

نگاهش‌ را بالا آورد و روی چشمان خیره‌ی سلین متوقف کرد.

سلین نفسی عمیق کشید و ادامه داد: 

- اون شب، اون فرد، یکی از آشناها بود.

نفس کند شدن سرعت خون‌ را در رگ‌هایش حس کرد و سلینی که بی‌رحمانه ادامه داد: 

ـ من نمی‌دونستم که زیاده‌ روی کرده، اون گفت دوستم داره...

و مکثی طولانی دیگر، نفس با لحنی عصبی گفت و با صدایی تقریباً بلند گفت:

ـ سلین، ادامه بده.

دستش‌را روی شکمش گذاشت و گفت: 

ـ اون شخص...

سرش‌را بالا آورد و چشمان نفس‌ را نشانه گرفت:

ـ میعاد بود.

صدای شکستنش به وضوح در گوش‌هایش پیچید، صاف ایستاد، چشمانش تنها سلین‌ را می‌دیدند، نگاهش‌ را به سوی شکم سلین که با دست‌هایش آن‌را پوشانده بود حرکت داد، گامی به عقب برداشت، لبخندی راهش‌ را به سوی لب‌های نفس پیدا کرد، آرام گفت:

ـ داری دروغ میگی نه؟! 

سرش‌را بالا آورد: 

ـ شوخیه نه؟! 

گامی دیگر: 

ـ نه؟!

گامی دیگر:

ـ نه؟! 

نه‌ی آخرش‌ را فریاد کشید.

گامی دیگر: 

ـ این نمایش‌ مسخره رو تموم کن.

و سلین بی‌رحمانه به روی تن و بدن روح نفس شلاق زد: 

ـ نفس، راست میگم، به جون خودم و خودت راست میگم.

گامی دیگر، کمرش به کابینت اصابت کرد و زیر پایش خالی شد، بر روی زمین فرود آمد، دستانش مشت شدند: 

ـ تمومش کن، سلین تمومش کن.

در لحنش عجز فریاد می‌زد.

قلبش می‌سوخت، دستان مشت شده‌اش می‌لرزید، نه از خشم، از عزای احساس کشته‌ شده‌اش.

 

ویراستار: @ ماهک

@ -Ario-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART16 |تنفس بی نفس

 

سرش‌ را به در کابینت تکیه داد، وجودش ذره-ذره می‌سوخت، از عطشی که این اتفاق به همراه داشت.

به لبخندش عمق بخشید، لبخندش از هر گریه‌ و زاری سوزناک‌تر بود، زمزمه‌وار گفت:

ـ چه‌طور ممکنه؟! پس عقب افتادن عروسی، همه و همه...

ناخودآگاه اشکی از گوشه‌ی چشم‌اش سقوط کرد، کشیده شدن خطی خیس بر روی گونه‌اش‌ را احساس کرد.

چشمانش‌را بست؛ تمام خاطرات دونفره‌شان در جلوی چشم‌هایش می‌رقصید.

ـ میعاد!

ـ جان دلم؟

ـ چه‌قدر عاشقمی؟

ـ اندازه‌ی آسمون‌ها عمر میعاد.

قلبش تیر کشید، مشتش‌ را بالا آورد و آرام بر روی قلبش کوبید.

ـ میعاد به نظرت بچه‌مون در آینده مثل کی میشه؟ 

ـ معلومه، مثل من.

ـ ترش نکنی، نوشابه بدم خدمتت؟! 

ـ نه عشقم، ممنون.

ـ دلم می‌خواد موهاش مثل من شه، پوستش مثل تو، اخلاق و رفتارشم تو.

ـ نه، من یه نفس دیگه می‌خوام، نفسی که بعد عشقم نفسم بهش وصل باشه.

اشک‌هایش راهشان‌ را پیدا کرده بودند، دندان‌هایش‌ را بر روی هم می‌سابید.

طی حرکتی ناگهانی از جای خود بلند شد و به سوی سلین هجوم آورد، به یقه‌ی پیرهن کاربنی رنگ سلین چنگ زد و آن را طرف خود کشید.

در صورتش غرید: 

ـ سلین این بازی رو تموم کن، معلوم نیست کی حالشو کرده می‌ندازی گردن میعاد من.

سلین بی‌رحمانه پا کوبید بر روی احساس عشق نفس:

ـ نفس بفهم، این بچه مال میعاده، بفهم نفس!

دستانش از روی یقه‌‌‌ی آن سر خورد و کنارش افتاد، پوزخندی زد و با لحنی که تمسخر در آن جولان می‌داد گفت: 

ـ مدرک... مدرک می‌خوام.

ـ برات میارم.

سلین از آشپزخانه بیرون رفت، نفس دستی گونه‌اش کشید، زیر لب با خود زمزمه‌وار تکرار کرد:

ـ میعاد من پاکه، اهل خیانت نیست، من می‌دونم، دروغه، همش دروغه.

با صدای پای شخصی به سوی در آشپزخانه سر کج کرد، سلین داخل شد و پاکتی‌ را روی میز انداخت:

ـ ببین، خوب ببین.

نفس با دستانی لرزان در پاکت‌ را باز کرد؛ عکس‌های داخلش‌ را بیرون آورد و نگاه شکست خورده‌اش‌ را روی منظره‌ی داخل عکس‌ها گرداند؛ لرزش دستانش بیشتر شدند، لب‌هایش لرزیدند، به یکی از عکس‌ها خیره شد، عکس‌ را نزدیک خود کرد و این نگاهش بود که مات منظره‌ی عکس شده بود، دنیا بر سرش آوار شد، میعاد در کنار سلین بود، دستان سلین دور بازوی میعاد حصار مانند پیچیده بود و در کنار هم لبخند می‌زدند، آن کور سوی امید نابود شد، نگاهش‌ را بالا آورد و به سلین خیره شد، حال آن چشم‌های درشت خاکستری، لب‌های عروسکی و پوست گندمی سلین برایش زشت ترین ترکیب عالم‌ را به تصویر کشیده بودند، عکس‌ از دستانش سر خورد و بر روی زمین فرود آمد، نزدیک سلین شد و خیره در چشمانش گفت:

ـ تو چرا سلین؟ تو مثل خواهرم بودی نامرد.

ـ خودش گفت.

نفس نتوانست، نتوانست خودش‌ را کنترل کند، در صورت سلین فریاد زد:

ـ د آخه لعنتی عروسیمون چند روز دیگه‌اس.

نفس در حالب که عقب‌-عقب گام برمی‌داشت سرش‌ را ناباور تکان داد و گفت: 

ـ نمی‌بخشمت.

از خروجی آشپزخانه خارج شد، این صدای مهیب در بود که خبر از رفتن نفس می‌داد.

سلین صندلی میز را عقب کشید و بر رویش نشست، دستش‌ را حرکت داد و عکسی که شوک بزرگی به نفس وارد کرده بود‌ را اسیر انگشتانش کرد، با انگشت شصتش صورت میعاد را که در عکس بود نوازش کرد.

***

می‌دانی کی به عمق بی‌رحمی سرنوشت پی می‌بری؟!

آن زمان که ضربه‌ی کارساز را از همان کسی می‌خوری

که یک روزی جانت‌‌ را برایش فدا می‌کردی...

***

راه خانه‌ی خودش‌ را پیش گرفته بود، اشک‌هایش تمامی نداشتند.

کلید‌را چرخاند و در را باز کرد، آرام وارد شد و نگاهش‌ را چرخاند.

هر قسمتش نفس‌ را به نحوی زجر می‌داد.

به سوی اتاق دو نفره‌‌شان رفت و داخل شد، یک دور به دور خود چرخید و تمام اتاق‌ را از نظر گذراند.

دیوانه شده بود، هر قسمتی‌ را عمیق نگاه می‌کرد، زیرا می‌دانست این آخرین دیدارش با خانه‌‌اش است، کاغذ و خودکاری از کشوی پاتختی درآورد و شروع به نوشتن کرد، آخرین وداع با عشقش.

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART17 |تنفس بی نفس

 

دلش پر می‌زد برای شنیدن صدای پر از ناز نفسش، موبایلش‌ را از خود دور کرده بود تا وسوسه‌ی شنیدن و برگشتن‌ را نکند، اما امروز از آن روز‌ها بود، از آن روز‌ها که دلت طاقت ندارد.

موسیقی که امواج دریا می‌نواختند بسیار زیبا و دلنشین بود، بر روی تخته سنگی نشسته بود و به خورشیدی نگاه می‌کرد که هر لحظه بیشتر در دریا فرو می‌رفت، موبایلش‌ را از جیب شلوار کتان مشکی رنگش درآورد و روبه‌روی صورتش نگه داشت، ناخودآگاه روشنش کرد و منتظر بالا آمدن آنتن بود.

با پر شدن خانه‌های آنتن سیلی از تماس و پیام راهشان‌ را به گوشی میعاد پیدا کردند.

تعجب کرده بود، به سراغ تماس‌های از دست رفته‌اش رفت و نگاهی به آن‌ها انداخت، چشم‌هایش گرد شدند، بیست تماس بی‌پاسخ از پدر و مادر نفس، پانزده تماس نیز از مادرش داشت، دلش گواهی بدی می‌داد؛ اخمی در بین ابروهایش نشست، چرا در بین این همه تماس از دست رفته رد تماسی از نفس نبود، مطمئن بود تماس‌های مادرش به تماس‌های پدر و مادر نفس ربط دارند، انگشتش‌‌ را روی دکمه‌ی تماس حرکت داد و منتظر جواب دادن پدر نفس شد.

بوق اول...

بوق دوم...

بوق سوم...

ـ الو میعاد؟!

هول و ولا داشت این دو کلمه:

ـ الو، بابا؟!

ـ میعاد کجایی پسر، نفس جاته؟!

میعاد تند از جایش برخاست و موبایل‌ را محکم‌تر گرفت، نگرانی در تک‌-تک سلول‌های تنش شعله‌ورتر شد، با لحنی جدی و نگران پدر نفس‌ را مخاطب خود قرار داد:

ـ چی‌شده بابا؟! نفس کجاست؟! 

صدای یاخدای پدر نفس از پشت موبایل باعث شد تا لرزش مهمان دستان میعاد شود، با صدایی رسا و کمی بلند گفت:

ـ بابا چی‌شده؟! د به من بگید، داره جونم در میاد!

این عجز بود در تک‌-تک ترکیب حروف کلمه‌های میعاد عاجزانه فریاد می‌زد، پدر نفس با لحنی ناامید و خسته گفت:

ـ نفس میعاد، نفس نیست میعاد، نیست!

زیر پاهای میعاد خالی شد و دو زانو بر روی زمین ماسه‌ای ساحل فرود آمد، مردمک چشمانش می‌لرزید، آرام گفت:

ـ چی دارین میگین، نفس کجاست؟! 

ـ میعاد برگرد، تا شاید بتونیم پیداش کنیم.

و این صدای بوق ممتد بود که خبر از پایان تماس نابود کننده‌ی آن‌ها می‌داد.

***

دلم گاه هوای آخرین‌ها را می‌کند

آخرین لبخند

آخرین قربان صدقه 

آخرین دیدار

و آخرین عشق 

افسوس که نمی‌دانستیم که آخرین بار است 

افسوس

***

با سرعتی سرسام آور رانندگی می‌کرد، شمار تماس‌هایی که با نفس گرفته بود برایش سخت بود، در ذهنش مدام مرور می‌کرد، چه شده که نفسش نیست، چه اتفاقی افتاده.

***

ـ مامان آخرین‌ بار کجا رفته بود؟! چی‌کار کرده بود؟!

مادر نفس که بر روی مبل نشسته بود و اشک می‌ریخت به حرف آمد:

ـ از وقتی که تو رفتی حالش گرفته شده بود، زیاد از اتاقش بیرون نمی‌اومد...

مادر نفس مکثی کرد، قلب میعاد در حال فشرده شدن بود.

ـ تا این‌که یه روز رفت پیش سلین، شبش نیومد، روز بعدش اومد بی‌صدا، ساکت‌تر شده بود میعاد، اون روز هم عادی گذشت، صبح می‌خواستم برم بیدارش کنم دیدم جواب نمیده، در زدم اما جواب نداد.

مکثی دیگر و این میعادی بود که ذره-ذره وجودش‌ را موریانه‌ی استرس و غم می‌بلعید.

ـ در رو باز کردم کسی توی اتاق نبود، هیچکس، فقط یه پیغام کوچیک روی میزش بود، گفته بود من میرم، دنبالم نگردید، خیلی دوستون دارم.

و دوباره صدای گریه‌ی مادر نفس بلند شد، تک دردانه‌اش رفته بود.

میعاد آشفته دستی به تار‌های به هم ریخته‌ی موهایش کرد و آن‌ها‌ را به عقب هدایت کرد، صدای گوشی‌اش نوید از پیامی جدید می‌داد.

پیام از سوی شما‌ره‌ای ناشناس بود، بازش کرد و چشمانش‌ را روی متن پیام چرخاند( میعاد، نفسم، برات نامه گذاشتم زندگیم، برو خونمون داخل اتاقمونه)

میعاد به شماره‌ای که پیام داده بود زنگ زد اما مشترک مورد نظرش خاموش بود، با دو به سمت خروجی خانه رفت.

ـ میعاد چی شد؟!

به صدای پدر نفس توجه نکرد و به راهش به سرعت ادامه داد، قلبش در دهانش می‌زد، زیر لب با خود گفت:

ـ زجرم نده عمر من، من طاقت ندارم.

***

می‌دانی مرگ تدریجی یعنی چه؟!

یعنی فکر کردن به شب‌های بعد از تو

یعنی خیره شدن 

به لبخندت در قاب عکس روی میز...

***

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

 

ویرایش شده توسط -دلبر-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART18 |تنفس بی نفس

 

کلید‌ را بالا آورد و به بدبختی وارد قفل کرد، لرزش دستانش اجازه ورود کلید به قفل‌ را نمی‌دادند؛ گامی به جلو برداشت و وارد خانه‌ی غرق در سکوت شد. 

به طرف اتاقشان پاتند کرد و به سرعت وارد اتاق شد.

چشم چرخاند، نگاهش روی کاغذ تا خورده سفید رنگی ثابت ماند، آرام‌-آرام به سویش گام برداشت، دلش نمی‌خواست نوشته‌های داخل آن کاغذ‌ را بخواند.

برگه‌ها را برداشت و شروع به خواندن کرد.

(سلام میعاد من، خوبی؟ امیدوارم خوب باشی، الان که این نامه‌ رو می‌خونی من یک کشور دیگه‌ام و فاصله‌ام با تو صدها کیلومتره، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زمانی انقدر ازت دور شم، افکارم جوری بهم ریخته‌اس که نمی‌دونم چجوری برات نامه بنویسم؛ راستی، میعاد داری بابا میشی ها، خیلی بهت میاد اسم بابا برازندته عشق من، خیلی دلم می‌خواست بچه‌ای که از پوست و خون توعه رو داخل بطن خودم پرورش بدم اما نشد، می‌دونم تا آخر عمرم به حال سلین غبطه می‌خورم، مطمئنم بچه‌‌ی تو خوشبخت‌ترین بچه‌ی جهان میشه، امیدوارم چشم‌هاش، اخلاق، رفتار و همه چیش مثل تو بشه، خوش به حالش، چه بابای خوبی داره.

دلیل رفتن من همین کوچولوی مسافره، رفتم تا اون راحت‌تر پا به این دنیا بگذاره، رفتم تا تو خوشحال‌تر باشی، ازت می‌خوام و خواهش می‌کنم نگذار کسی بفهمه واسه چی رفتم، برو جای سلین، مواظبش باش. 

دلم برات تنگ میشه جان‌دلم، به این فکر می‌کنم که قراره ادامه‌ی زندگیم‌ رو بدون تو سر کنم نمی‌تونم نفس بکشم، اما مهم تویی، خوشبخت باش به جای من میعاد‌، خوشحال باش به جای من شبیه عمرم... خداحافظ عشق من)

دنیا بر سرش آواری شد و فرو ریخت، پاهایش توان نگه داشتن بدنش‌ را از دست داده بودند، آرام سر خورد و میز‌ را تیکه خود قرار داد، در بهتی عمیق فرو رفته بود، از سنگین بودن این درد بزرگ کمرش خم شده بود، نفسش نبود.

ـ کجا رفتی لعنتی؟! نابودم کردی نفس.

لحنش‌ آرام بود اما سرشار دردی نهفته، دستانش‌ را تکیه‌گاهش قرار داد و از جایش برخاست، از اتاق خارج شد، به سوی خروجی گام برداشت، صدای ظریف و پر از ناز نفس در سرش اکو می‌شد، قلبش‌ را انگاری فردی در دستانش میچلاند، بچه چه بود، سلین در کجای این ماجرا قرار داشت، نفسش چرا رفته بود.

حال سلین‌ را از کجا پیدا می‌کرد، سرش‌را بر روی فرمان گذاشت، نمی‌دانست چه کاری باید انجام دهد، سرش‌را از روی فرمان برداشت و به سرعت به دنبال شماره‌ای از سلین در گوشی موبایلش گشت، شماره‌اش را لمس کرد، بعد از چندین بوق صدای سلین به گوش رسید:

ـ بله؟!

ـ کجایی؟!

صدای سلین متعجب شد:

ـ میعاد، تویی؟!

میعاد فریادی خشمناک کشید:

ـ بهت میگم کجایی؟!

سلین پشت خط مات مانده بود، زبانش نمی‌چرخید، با صدای بلند میعاد به خود آمد:

ـ د جواب بده؟! 

ـ خونه‌ام.

ـ آدرس و برام بفرست، زود.

و صدای بوق ممتد بود که در گوش‌های سلین می‌پیچید، آدرس خانه‌اش‌ را برای میعاد تایپ کرد و دکمه سند‌ را زد.

***

با صدای آیفون به خود آمد و سریع به سویش رفت و در را باز کرد.

ـ حرف بزن سلین، قضیه بچه چیه؟

دستانش مشت شده بودند و هر لحظه آماده‌ی فرود بر روی صورت زیبای سلین بودند، آرام‌-آرام شروع به حرف زدن کرد:

ـ من... باردارم!

میعاد چشمانش‌را ریز کرد و در حالی که به سوی جلو خم شده بود و دستانش‌را روبه‌روی زانوانش گره زده بود با لحنی که تمسخر در آن موج می‌زد گفت:

ـ خب، به من چه؟

سلین با لحنی که ترس در آن مشهود بود گفت:

ـ پدر این بچه، تویی!

گویی سیلی برق‌آسا بر روی صورت میعاد فرود آمد، از جای خود برخاست و فریاد کشید:

ـ خفه شو، معلوم نیست کی حالشو کرده می‌اندازی تقصیر من، خفه شو.

سلین به کلامش سرعت بخشید و همه‌ی ماجرا را گفت:

ـ میعاد وقتی رفته بودی مهمونی اشکان، منم دعوت شده بودم، دیدمت، زیاده روی کرده بودی، بردمت داخل یکی از اتاق‌های اون‌جا تا به خودت بیای، اما... نتونستی خودت رو نگه داری.

صدای خنده‌ی میعاد در خانه‌ی سلین طنین‌انداز شد، به خنده‌اش پایان داد و گامی بلند به سوی سلین برداشت:

ـ فکر کردی من باور می‌کنم؟ کی این‌کار رو انجام دادم که یادم نمیاد، چی به نفس گفتی که رفته؟!

مکثی کرد و فریادی بلند‌تر از فریادهای دیگرش‌را روانه سلین کرد:

ـ ها؟!

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

 

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

PART19 |تنفس بی نفس

 

سلین تمام جرعتش‌ را جمع کرد و با لحنی قاطع و محکم گفت:

ـ برات همون مدارکی‌ رو میارم که به نفس نشون دادم، ببینم بازم عربده می‌کشی!

سلین از جای خود برخاست و با سرعت به سوی یکی از اتاق‌های خانه‌اش رفت، میعاد خودش‌ را روی مبل انداخت، آشفتگی در تمام حرکاتش پیدا بود، دستی به صورتش کشید و زمزمه‌وار گفت:

ـ د آخه من کی همچین غلطی کردم، من اون شب این کار رو انجام ندادم...

سرش‌ را میان دستانش گرفت و با لحنی آرام و پر از عجز ادامه داد:

ـ من انجامش ندادم...

با صدای پای شخصی سرش‌ را بالا آورد، چشمانش روی پاکتی سفید رنگ متوقف شد، سلین پاکت‌ را روی میز کوچک جلوی میعاد پرت کرد و با تمسخر گفت:

ـ چشماتو خوب باز کن آقای ضیایی.

میعاد به پاکت چنگ زد و سریع محتوای داخل برگه‌ را بیرون آورد، خودش بود، کنار سلین، با لبخند، تنها یک واقعیت بود که در سرش می‌چرخید؛ نفس این عکس‌ها را دیده بود.

آن‌ها را جلوی پای سلین پرت کرد و گفت:

ـ فکر کردی من گوش دارم؟! ها؟! فکر کردی با چهار تا عکس خامت میشم؟! 

دستی به صورتش کشید و آرام به سلینی که خیره‌-خیره نگاهش می‌کرد چشم دوخت، آرام گفت:

ـ پس با این عکس‌ها نفس من و از من دور کردی؟ 

پریشان از جای خود برخاست و روبه‌روی سلین ایستاد، در حینی که انگشت اشاره‌اش‌ را به منظور تهدید جلوی صورت سلین تکان می‌داد گفت:

ـ آزمایش میدیم، فردا میام دنبالت؛ اگه حرفت دروغ باشه، برگه مرگت رو امضا کردی.

در کنار سلین گذشت و از خانه خارج شد، نفس عمیقی کشید مغزش گنجایش این همه فکررا نداشت، سوار ماشینش شد و به سوی پاتوق همیشگی نفس و خودش راند.

***

منی که به عشق دفاع از تو به خط مقدم عشق می‌روم، خطی که می‌شود آخرین خط نوشته شده در دفتر زندگی‌ام که با عنوان جدایی روایت می‌شود...

***

دلش آرام و قرار نداشت، قلبش می‌سوخت از زخم این درد بزرگ، تنها یک چیز کل ذهنش را مخدوش کرده بود، رفتن نفس، چگونه تحمل می‌کرد این جدایی بی دلیل را، نگاه خسته‌اش را چرخاند و کل آن فضا را از نظر گذراند، تنها بود، بام مشهد او را یاد نفس می‌انداخت، شب‌هایی که باهم به این‌جا می‌آمدند، دستانش را به داخل جیب‌هایش هدایت کرد؛ سرش را بلند کرد و به سوی آسمان درمانده و آرام گفت: 

ـ خدایا، نذار زندگیم نابود شد، نفسم رو ازم نگیر.

***

ـ هر چقدر فکر می‌کنم به هیچی نمی‌رسم!

از جای خود برخاست و دستی به موهای جو گندمی‌اش کشید، صدای مادر نفس بود که به گوش می‌رسید:

ـ آروم باش هاوش، پیدا میشه.

لحنش ناامید بود، نبود؟

ـ خوشی زد زیر دل این دختر، حیف میعاد که به پای این دختر مونده.

مادر نفس عصبی از جای خود برخاست و روبه‌روی مردش ایستاد:

ـ هاوش یادت نره اون دخترته، دخترت هوروش.

مادر نفس کلافه از آنجا دور شد و آن را تنها گذاشت.

ـ کاش دخترم نبودی، کاش.

و خوش به حال نفس که در آن‌جا نبود، تا بشنود حرف هایی را که به تنهایی به کوبنده‌گی مشتی قوی بودند.

 ***

 

زندگی همه به هم ریخته بود، مادر و پدر نفس نمی‌دانستند این بی آبرویی بزرگ را چگونه ناپدید سازند، میعاد نیز در اولین فرصت وقت آزمایش گرفته بود و هر روز صبح و شبش را به دنبال نفس می‌گشت.

پدر نفس از نفس متنفر شده بود، میعاد به خواسته‌ی نفس حرفی نزده بود.

نفس قربانی بود، قربانی عشقی آتشین، عشقی که با یک چشمه آبی پدیدار شده در دلی که کویر بود! 

 

ویراستار: @ ماهک

ناظر: @ -Ario-

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...