رفتن به مطلب

رمان حاکم شامگاه| MD کاربر انجمن نودهشتیا


_mahdiyeh_
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B+

ارسال های توصیه شده

spacer.png

 

نام رمان: حاکم شامگاه.

نام نویسنده: M.D کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نثر: معیار

 

خلاصه: 

به عقب نگاه می‌کنم و به گذشته لبخند می‌زنم، با تمام بدی‌هایش اما کفه خوبی‌ها گویا سنگین‌تر است، تو نیز در سمت خوبی‌ها نشسته‌ای و لبخند می‌زنی، درست جوری که من را به آینده امیدوار می‌کند. 

امیدی واهی که هیچ در پی ندارد جز جنگیدن‌های من برای تو، یا این‌گونه بگویم جنگیدن ما برای یک‌دیگر.

(شما تا زمانی که نفهمید چه چیزی در سایه‌های شب پنهان است، نمی‌توانید شب بیدار بمانید.)

ویراستار: @ petrichor

ویرایش شده توسط _mahdiyeh_
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 106
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

photo_2021-02-23_18-09-51_mwe1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

قبل از شروع رمان لطفا قوانین رمان نویسی نودهشتیا رو مطالعه کنید، لینک تاپیک:

https://forum.98ia2.ir/topic/6513-قوانین-تایپ-رمان-پیش-از-نوشتن-مطالعه-شود/?do=getNewComment

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

به گمانم شب را، وقتی خدا دلتنگ بود آفرید.

امشب رها از زمان! تنها به تو می‌اندیشم.

آهنگ‌های تکراری! خاطرات تکراری‌ و اشک‌های تکراری‌!

تکرار در بودن تو، که هیچ‌گاه تکراری نمی‌شود. 

این بی‌نهایت من است.

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1

 

«کیان»

نگاهم را از آیینه به ماشین پشت سری دوختم، بچه‌ها به دنبالم می‌آمدند. هنوز هوا کاملاً تاریک نشده بود و نمی‌توانستیم بی‌خیال این تکه آهن‌ها به دل شب بزنیم. 

عصبی پوفی کشیدم و نگاهم را به ماشین حمل اجساد دوختم. مطمئن بودم کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود اما نمی‌توانستم وارد عمل شوم، باید قبل از هر چیزی از همه چیز مطمئن می‌شدم. 

نگاهم را به سه ماشینی که افرادم در آن‌ها بودند دوختم و کمی سرعتم را بالا بردم. 

در پایگاه بودیم که تعدادی از افراد حرکات مشکوک خون‌آشام‌های سیاه را گزارش داده بودند. هر روز به تعداد این عوضی‌ها افزوده می‌شد، اما ما باز هم نیروی کافی برای مقابله با آن‌ها را نداشتیم. 

چند ساعتی از آخرین باری که بر بدنم خون رسانده بودم می‌گذشت و آرام- آرام چشمانم سرخ می‌شد، عصبی شدن از دست این موجودات هم دست کمی نداشت.

با پیچیدن ماشین به سمت یک جاده فرعی فوراً سرعتم را پایین آوردم، مطمئن بودم هیچ سرد خانه یا بیمارستانی در این اطراف نبود پس، حدث و گمان‌هایم همگی درست بود.

با بر صدا در آمدن تلفن همراهم آیکون سبز رنگ را کشیدم و تماس را بر روی اسپیکر گذاشتم:

- چی‌شده سیامک؟

صدای جدی سیامک در گوشم پیچید:

- رئیس ما می‌ریم دنبال ماشین، بچه‌های دیگه از دو تا خیابون بعدی می‌آن که در صورت نیاز راهش رو ببندن. 

حرفش را تأیید کردم و به دنبال ماشینی که سیامک راننده آن بود در کوچه پیچیدم. معلوم بود آن‌ها رابطی با انسان‌ها داشتند که در روز آن، ها را جابه‌جا می‌کرد، در غیر این‌صورت توانایی خروج از مخفی‌گاهشان را نداشتند. 

پایم را بر روی پدال گاز فشردم و از کنار سیامک رد شدم. گویا متوجه شده بود که به دنبالشان هستیم، سرعتش را بالا برده بود و با تمام توانش سعی در فرار داشت. اخم لحظه‌ای از چهره‌ام جدا نمی‌شد و دستانم را محکم بر دور فرمان پیچیده بودم. 

منتظر پیچیدن ماشین‌های باقی افراد در راهش بودم اما خبری از هیچ یک از آن‌ها نبود. 

این تعقیب و گریز، باید همین‌جا خاتمه می‌یافت. 

نگاهم را به بیرون دوختم و چشم ریز کردم، آسمان هنوز هم تیره نبود و کاملاً قابل مشاهده بود. اما چه می‌شد کرد که نباید در روز خودمان را نشان می‌دادم و این تنها یکی از صدها قانون من بود؟

دست مشت شده‌ام را بر روی فرمان کوبیدم، نمی‌توانستم این‌گونه و از پشت سر او را گیر بی‌اندازم و ماشین را به کنارش رساندم و نگاهم را به راننده دوختم. 

لباس مشکی رنگی بر تن داشت و مانند سارقین نقابی بر چهره‌اش کشیده بود. 

دستانش با لرزه بر روی فرمان نشسته بود و این تازه کار بودنش را فریاد می‌زد. 

پوزخندی زدم و فرمان را به سمت او کج کردم‌. ماشین‌ها با صدای بلندی با یک‌دیگر برخورد کردند اما فوراً اختیار را در دست گرفته و دوباره ماشین را هدایت کرد. 

باید او را متوقف می‌کردم، به هر قیمتی که بود. 

@ همکار ویراستار♥️

@ Roshana  @ نازار🎼

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part2

 

با پیچش ناگهانی ماشین افراد درست مقابلم پایم را بر روی ترمز گذاشتم. هر دو ماشین با شدت بالایی با یک‌دیگر برخورد کردند اما ضربه‌ای که از پشت سر بر ماشین وارد شد شوک بیشتری را به من وارد کرد. 

ون از کنارمان گذشت و مرد دستش را از پنجره بیرون آورده و انگشت وسطی دستش را به نمایش گذاشت. 

عصبی ضربه محکمی بر درب ماشین وارد کردم و از آن پیاده شدم، ماشین از هر دو طرف جمع شده بود. سیامک سرش را از روی فرمان بلند کرد و با دردی که در چهره‌اش مشهود بود از ماشین پیاده شد، سه نفر از افراد به دنبال او از ماشین پیاده شدند و سه نفر دیگر از ماشینی که از روبه‌رو پیدایش شده بود. 

باورش سخت بود. نقشه‌ی احمقانه آن‌ها بر علیه خودمان تمام شده بود و به راحتی از دستمان گریخته بودند. 

فریادی از خشم کشیدم و بی‌خیال همه‌ی آن‌ها در جلد واقعی‌ام فرو رفتم، این حالا رقابت من بود، هر چه‌قدر هم که دور شده باشد نمی‌تواند از یک خون‌آشام سریع‌تر باشد. 

سرعت قدم‌هایم را بالا بردم و در یک حرکت بر روی پشت بام اولین خانه‌ای که بر چشمم خورد پریدم، این‌گونه راه برایم نصف می‌شد و می‌توانستم از این بالا به همه جا دست رسی داشته باشم. 

نگاهم را در اطراف چرخاندم و قدم‌هایم را تنظیم کردم. سقف‌ها و خانه‌ها یکی پس از دیگری زیر قدم‌هایم می‌ماند و من مانند یک پر در آسمان اوج می‌گرفتم، گویا پرنده بودم که بال‌هایش آسمان را می‌شکافت.

نفس عمیقی کشیدم و باز هم بوی آن عوضی‌ها در هوا را استشمام کردم. چیزی که برایم عجیب بود، بوی خیلی قوی‌ای بود که در تمام منطقه می‌پیچید. امکان نداشت به‌خاطر همان یک ماشین باشد، چیزی که احساس می‌کردم حضور فاجعه را گوش زد می‌کرد.‌

 

(فلش بک, یک ماه قبل, پایگاه خون‌آشام‌های سفید.)

 

صدای آژیر قرمز در تمام پایگاه می‌پیچید و اعصابم را بر هم می‌زد، سرعت قدم‌هایم را بیشتر کردم و با سرعت از پله‌ها پایین رفتم. نگاهم را در دور تا دور پایگاه چرخاندم و با دیدن سیامک بلند لب زدم:

- این‌جا چه‌خبره؟ این آژیر لعنتی رو خاموش کن تا همه رو خبر نکردی.

نگاه نگران سیامک به سمتم چرخید و با چشمانی که شک و دو دلی در آن‌ها نشسته بود لب زد:

- همین قصد رو دارم ولی یه چیزی داره دسترسی من رو رد می‌کنه.

اخمی به چهره‌ام نشست، قدم بلندی به سمت سیامک برداشتم و ریموت را از میان انگشتانش بیرون کشیدم، چندین بار دکمه آن را فشردم اما اتفاقی نیوفتاد، عصبی دستم را میان موهایم کشیدم که به یک‌باره صدای آژیر پایان یافت.

سیامک نفسی که در سینه حبس کرده بود را بیرون فرستاد و با چشمانی که رو به سرخی می‌رفت لب زد:

- این سومین باره کیان، تو این ماه سه بار این اتفاق افتاده و هر بار تا چند روز ما با مشکل روبه‌رو شدیم. فکر کنم لازمه کسی رو برای چک‌ کردن سیستم‌های امنیتی بیاری.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3

 

- سیستم‌های امنیتی هیچ مشکلی ندارن.

به سمت صدا چرخیدم و نگاهم در چشمان روشن رها دوخته شد. لبخندی بر رویم پاشید و ریموت جدیدی را به سمت سیامک پرتاب کرد:

- بگیر، مال من کار می‌کنه.

افرادی که در حال آموزش بودند در حیاط پایگاه در حال تمرین بودند. معلوم بود مربی حتی در شرایط هشدار هنده‌هم دست از سر آن‌ها بر نمی‌داشت. اخمی کرد، اگر در شرایط دیگری بودیم شاید به این سر سختی آفرین می‌گفتم اما، آرام زمزمه کردم:

- هرطور شده این موضوع رو حل کنید، دوست ندارم دوباره این مشکل پیش بیاد. 

چشمی که از میان لب‌های هر دو خارج شد اطمینان را در دلم انداخت و قدم‌هایم من را به سمت بیرون کشید.

نگاهم بر روی وسیله‌های تمرین نشست و خاطرات یکی- یکی در ذهنم مرور شد. با صدای فریادی نگاهم را به سمت راست دوختم و بر روی چمن‌های مصنوعی که در کف حیاط پهن شده بود قدم برداشتم. تکه‌ای از حیاط مانند رینگ کشتی برای مبارزه ساخته شده بود که اکنون همه در اطراف آن نشسته بودند و دو نفر در داخل رینگ بودند.

یکی از آن‌ها بر روی زمین افتاده بود و در خود می‌پیچید. قدم‌هایم را سریع‌تر برداشتم که چشمم به آیهان افتاد. با اخمی که چهره‌اش را خشن‌تر نشان می‌داد نگاهش را به پسری که بر روی زمین افتاده بود دوخته و با صدای بلندی لب زد:

- با این حد از تنبلی چه‌طور انتظار داری تو رو بفرستم توی گروه محافظین؟! این‌جوری حتی برای تمیز کاری هم تو رو به پایگاه محافظین راه نمی‌دن.

ابرو بالا انداختم، گویا آیهان برای آموزش دست بر روی غرور افراد گذاشته بود. حال درست پشت سر آن‌ها ایستاده بودم اما هنوز کسی متوجه حضورم نشده بود‌.

- بلندشو و مبارزه کن! 

پسری که بر روی زمین افتاده بود و دست چپش را به آغوش کشیده بود به سختی در جایش نشست، ضربان قلبش بالا رفته بود و خشم را می‌شد از چشمانش خواند. دستش را رها کرد که چشمم به استخوان بیرون زده‌اش افتاد. 

پوفی کشیدم که نگاه آیهان فوراً به سمتم چرخید و با دیدن من راست ایستاد. 

از عکس‌العمل آیهان باقی افراد هم فوراً به سمتم چرخیدند و همه به ترتیب شروع کردند به سلام دادن. 

سرم را برای یک به یک آن‌ها تکان دادم و به سمت رینگ رفتم‌‌. نگاهی به دست پسرک انداختم و آرام مچ دست آسیب دیده‌اش را گرفتم. این‌بار ترس بود که در نگاهش نشست. پوزخند کوچکی بر لب نشاندم و لب زدم:

- موقع مبارزه، باید تمام توجه‌تون به مبارزه باشه، تنها یک لحظه غفلت...

چند ثانیه سکوت کردم و با کشیدن یک باره دست پسر و فریاد او از روی درد حرفم را ادامه دادم:

- باعث آسیب‌های جدی و حتی مرگ می‌شه.

صدا از هیچ‌کس خارج نمی‌شد. همه لب‌هایشان بر هم دوخته شده بود، شاید حتی فراموش کرده بودند نفس بکشند. 

دست‌هایم را بر هم کوبیدم و لب زدم:

- برای امروز کافیه، همه برگردن به خوابگاه.

در یک لحظه همهمه‌ای میان افراد بلند شد و بعد از چند دقیقه حیاط کاملاً خالی شد. نگاهم را به آیهان دوختم:

- چرا وقتی صدای آژیر بلند شد بقیه رو نفرستادی داخل و هیچ‌کس آماده باش نبود؟! 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part4

 

آیهان سری چرخاند و بی‌خیال لب زد:

- چند بار تو این ماه این اتفاق افتاده، اگه قرار باشه هر بار من تمرین رو متوقف کنم...

میان کلامش پریدم و همراه با اخمی که بر چهره‌ام نشانده بودن دهان گشودم:

- فرقی نمی‌کنه آیهان، اون آژیر خطر بود که صداش کل پایگاه رو برداشته بود و تو بی‌خیال هر اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد داشتی دست اون بچه رو داغون می‌کردی. 

آیهان یکی از بهترین افراد من بود، اما خودرایی و کارهایش باعث می‌شد نتوانم به‌طور کامل به او اعتماد کنم. 

- تو قول دادی توی روند آموزشی من دخالت نکنی.

دخالت، واقعاً او این را فکر می‌کرد، پاسخی برایش داشتم اما با پیچیدن بوی تندی در فضا چشم تیز کردم و فوراً سر چرخاندم. نگاهم را به اطراف دوختم اما هیچ چیزی در اطراف نبود. تنها بوی تندی استشمام می‌شد که سرنخی از آن نبود.

آیهان نیز گویا مانند من بو را فهمیده بود که فوراً گارد گرفت و صدایش آرام بلند شد:

- فکر کنم این‌بار باید خودمون آژیر و روشن کنیم. 

سری به تأیید تکان دادم که حرکت سریع جسم سیاه رنگی را درست در سمت چپ حیاط احساس کردم. 

فریاد من مصادف شد با بیرون آمدن سیامک و رها از درب ورودی و ایستادن هاله‌ی محوی که حال قابل رویت بود.

نگاه هر چهار نفرمان بر روی هم چرخید و قبل از آن‌که بتواند واکنشی نشان دهد همگی به سمتش حمله کردیم. 

یک خون‌آشام سیاه آن هم در پایگاه من دردسر بزرگی بود. ضعف سیستم‌های امنیتی حال به‌طور واضحی برایم آشکار شده بود و من داشتم به حرف سیامک می‌رسیدم که باید کاری می‌کردم. 

قدم‌های بلندم با رسیدن به آن خون‌آشام سیاه متوقف شد و مبارزه میانمان شروع شد.

سرعتش بیش از حد بالا بود اما حرکاتش ناوارد بودنش را نشان می‌داد، گویا از اعضای تازه واردی بود که قدرت را به هر چیزی ترجیح داده بود. شاید هم به اجبار تبدیل شده بود. 

افکارم را به سمتی فرستادم و سعی کردم به حرفی که خودم به بچه‌ها زده بودم عمل کنم. تمام تمرکزم را به مبارزه دادم، رها و سیامک به سختی با آن درگیر شده بودند و سعی در گرفتن دستانش داشتند. با تمام تازه وارد بودنش اما قدرت فوق‌العاده‌ای داشت، سیامک و آیهان او را به سمت دیوار پرتاب کردند و رها گردنش را چرخاند، فرصت را غنیمت شمردم و با قدم بلندی خودم را به آن‌ها رساندم و لحظه بعد دست من در سینه خون‌آشام فرو رفت و تنها چیزی که از او باقی ماند خاکستر بود.

نگاهمان میان هم چرخید و رها آرام زمزمه کرد:

- چه‌طور اومد داخل؟ ما سیستم‌ها رو فعال کرده بودیم.

این چیزی بود که برای من هم سوال شده بود‌، سوالی که باید از آن سر در می‌آوردم. اما چیزی که اکنون ذهنم را مشغول کرده بود مشکل بزرگ‌تری بود. 

سیامک با نگاهی به چهره‌ام و دیدن نگاه سرگردانم آرام نامم را زمزمه کرد:

- کیا؟ حالت خوبه؟

- ما چهار نفر بودیم و اون یک نفر، با این حال به سختی تونستیم شکستش بدیم.

نگاه‌هایمان دوباره و دوباره در هم گره خورد این‌بار نگرانی در چشمان هر سه نفرشان نشسته بود. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part5

تمام شب را در پایگاه گذرانده بودم و باز هم خبری از اتصال کامل سیستم‌ها نبود، در نهایت با پافشاری آیهان و سیامک به خانه بازگشته بودم، نگاهم را از تراس به پایین دوختم و در دل تنها آرزو کردم ای کاش مانند یکی از افرادی‌ که از این‌جا می‌بینم زندگی آرام و بی‌دقدقه‌ای داشته باشم. صدای آسانسور که بالا می‌آمد به راحتی به گوشم می‌رسید، منتظر بودم ببینم در کدام طبقه می‌ایستد که با آمدن به طبقه آخر و واحد من ابرو بالا انداختم. 

چندین ضربه بر درب واحد وارد شد و بدون این‌که کسی منتظر پاسخی از جانب من بماند درب گشوده شد و نگاهم به چشمان خسته و سرخ مهران دوخته شد. 

با دیدن من که در مقابل تراس ایستاده بودم ابرو بالا انداخت و داخل آمد، نگاهش را از من گرفته و به اطراف داد. صدای جدی ولی آرامش سکوت خانه‌ام را شکست:

- خوبه که این‌جایی، باید چیزی رو بهت نشون بدم. 

سری به تأیید تکان دادم و با دست به مبل‌های راحتی اشاره کردم. با نشستن مهران به سمت آشپزخانه رفته و دو جام از خون تازه‌ای که در یخچال بود را پر کردم و دوباره کنار مهران بازگشتم، دو پست مبل در سالن وجود داشت که به حالت گرد چیده شده بود و چرم مشکی مبل‌ها فضای خانه را زیباتر می‌کرد.

جام متعلق به مهران را بر روی میز وسط مبل‌ها قرار دادم و مقابلش نشستم. چندین برگه را بر روی میز انداخت و با برداشتن جام شروع کرد:

- قبل از این‌که بیام این‌جا یه سر به پایگاه زدم، سیامک گفت چند ساعتی می‌شه که برگشتی. 

سری به تأیید تکان دادم و مناظر ادامه صحبت‌هایش ماندم. 

- یه نگاه به این برگه‌ها بنداز، برای سیستم‌های امنیتی نیاز به تجهیزات داشتیم برای همین رفتم انبار رو چک‌ کنم که متوجه شدم بخش زیادی از تجهیزات‌مون ناپدید شده. 

متعجب سر بلند کردم و با خشم به مهران چشم دوختم، تجهیزاتی که حال خودمان به آن‌ها نیاز داشتیم ناپدید شده بود و آن‌ها حتی متوجه نشده بودند. 

- از کی ناپدید شدن؟

مهران دستی میان موهایش کشید و با نگاهی شرمگین به من لب زد:

- هنوز نمی‌دونیم، ولی به زودی می‌فهمم.

پوف کلافه‌ای کشیدم و جام را محکم بر روی میز کوبیدم، مهران فوراً از جایش برخواست و دستانش را بالا گرفت:

- آروم باش کیا، باور کن پیداشون می‌کنم. 

خشمم را نمی‌توانستم کنترل کنم و اخم از روی چهره‌ام کنار نمی‌رفت:

- پس شما چه غلطی می‌کنید؟ حتماً باید یه اتفاقی بی‌افته که بفهمید تو این خراب شده چه‌خبره؟! 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part6

 

مهران نگران و تا حدودی عصبی نگاهش را به من و سپس به برگه‌ها دوخت، قبل از آن‌که بتواند آن‌ها را بردارد، فوراً دستم را دراز کردم و برگه‌ها را به چنگ کشیدم. 

صفحه‌ی اول را از نظر گذراندم و با دیدن حجم زیادی از وسیله‌ها که به گفته مهران ناپدید شده بودند بیش از قبل خشمگین شدم.

سه صفحه از تمام وسیله‌هایی که ربوده شده بودند با جزئیات نام برده شده بود و با خواندن نام تک- تک وسیله‌ها بیش از قبل به کم‌کاری‌های افرادم پی می‌بردم. 

چیزی تا طلوع آفتاب باقی نمانده بود، ریموت را از روی میز برداشتم و با فشردن دکمه تمام پرده‌ها مقابل پنجره قرار گرفت. علاقه‌ای به تابش شدید نور خورشید در خانه‌ام نداشتم و این تاریکی را ترجیح می‌دادم. این‌گونه راحت‌تر می‌توانستم فکر کنم و به همه‌ی مشکلاتم سامان بدهم. 

صدای آرام مهران در گوشم پیچید:

- به زودی متوجه می‌شم این وسیله‌ها کجا هستن و دست پر بر می‌گردم پیشت‌.

تنها سری تکان دادم و در سکوت به سمت اتاقم رفتم، می‌دانستم دیگر منتظر نمی‌ماند و به زودی در پی کارها خواهد رفت، پس بی‌خیال به سمت حمام اتاقم رفتم. باید کمی افکارم را از خودم دور می‌کردم و هیچ چیز بهتر از یک دوش آب سرد برایم پاسخ‌گو نبود. 

شیر آب را گشودم و تنها پیراهنم را از تنم کندم و زیر آب ایستادم. حرکات قطرات آب بر روی پوستم احساس خوشایندی را در وجودم ایجاد می‌کرد. نگاهم را به وان دوختم، اما حوصله‌ای برای منتظر ماندن و پر شدن آن نداشتم. حرکات قطرات آب را دنبال کردم و آرامش به آرامی زیر پوستم تزریق شد. 

***

به تک- تک افراد که در خانه‌ام جمع شده بودند چشم دوختم، اخم همیشگی دوباره میهمان چهره‌ام شده بود‌.

استرس و شاید نگرانی را در حرکاتشان می‌دیدم، من سخت گیر نبودم ولی دوست داشتم زمانی که به آن‌ها اعتماد می‌کنم و پیگیر کارهایشان نمی‌شوم به درستی کاری که به آن‌ها سپردم را انجام دهند و حال با وجود همه این اطمینان‌ها، باز هم همه چیز بر هم خورده بود.

به سمتشان رفتم و روی مبل تک نفره جای گرفتم، سرم را به سمت تراس چرخاندم، نهال‌هایی که در گلدان‌های بزرگ دور تا دور تراس را گرفته بود جلوی دید را از ساختمان‌های اطراف می‌گرفت. 

به میز کوچکی که در تراس بود چشم دوختم، در حقیقت منتظر حرف‌های آن‌ها بودم. مهران با کمی من- من شروع به صحبت کرد:

- خب حدود... حدود... صد و پنجاه تا از وسیله‌ها ناپدید...

میان کلامش پریدم و با نگاهی به تک‌تکشان حرف مهران را ادامه دادم:

- حدود صد و پنجاه قطعه از وسیله‌های انبار به دلیل کم‌کاری شما و اعتماد نادرست من به شماها دزدیده شده. کی و چه‌طوری هیچ‌کس نمی‌دونه، حتی دو نفری که مسئول اون بخش هستید. 

هم‌زمان رها و مهران سرشان را زیر انداختند، پوزخندی زدم. این کارها برای من امنیت نمی‌شد، خجالت کشیدنشان دردی را دوا نمی‌کرد. 

- فکر می‌کنم باید تغییری تو روند کار‌ها بدم.

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part7

 

همه متوجه لحن جدی‌ام شده بودند و صدا از کسی خارج نمی‌شد. اما باز هم سیامک بود که بدون نگاهی به من لب زد:

- خب خبرهای بدتری هم هست.

نگاه‌ها به سمت او چرخید اما من تغییری در حالتم ایجاد نکردم. منتظر خبر تازه‌ای بودم اما حرف سیامک بیشتر حقیقت‌ها را برایم اشکار کرد. حقیقتی که فراموش کرده بودم:

- خبر جدید چیه؟

مهران بود که با چشمانی ریز شده این را از سیامک پرسیده بود و به انتظار پاسخ چشم به سیا دوخته بود.

آرام از جایم برخواستم و به سمت تراس قدم برداشتم، اما تمام حواسم به حرف‌های آن‌ها بود.

- خبر بدتر اینه که خون‌آشام‌های سیاه از خرابی سیستم‌های امنیتی ما خبر دارن.

درست مقابل درب تراس بودم که با حرف سیامک خشک شده ایستادم. چه‌طور امکان داشت؟ ادامه‌ی حرف سیامک پاسخی شد برای سوالی که در ذهنم مانند ناقوسی فریاد می‌کشید:

- امشب یکی‌شون بهمون حمله کرد، با چهار نفر بودیم و اون یک نفر، معلوم بود که تازه تبدیل شده اما با این حال به زور تونستیم از پسش بر بیام.

حق کاملاً با او بود. چه‌طور می‌شد این ماجرا را کتمان کرد، من به همراه سه نفر از برترین افرادم به سختی از پس آن موجود بر آمده بودیم، حال اگر تعداد بیشتری بودند کار‌مان خیلی دشوار تر می‌شد.

به سمت افرادم چرخیدم و با نگاهی به آیهان لب زدم:

- زمان آموزش افراد رو بیشتر کنید، کارآموزهایی که می‌خوان تبدیل بشن رو ببرید پیش اسفندیار تا قبل از تبدیل، چک‌شون کنه. 

آیهان سری به تأیید تکان داد و در پاسخ لب زد:

- زمان تمرین رو تا ده شب اضافه می‌کنم، از فردا هم اسم افرادی که می‌خوان تبدیل بشن رو می‌نویسم.

خوبه‌ی آرامی زمزمه کردم و در فکر فرو رفتم. اما صدای رها اجازه پیش‌روی به افکارم را نداد:

- کیان، ما به تجهیزات نیاز داریم. اگه اجازه بدی می‌خوام خرابی قطعات رو به باقی گروه‌ها اطلاع بدم، در این صورت من اگه اتفاق مشابهی براشون پیش اومده باشه متوجه می‌شیم و هم می‌تونیم ازشون درخواست تجهیزات کنیم.

راه خوبی برای گرفتن اطلاعات بود پس مخالفتی نکردم. تک به تک به نوبت از جایشان بلند شدند و همه قصد رفتن کردند. با خالی شدن خانه نگاهم را دوباره به بیرون از تراس دوختم، دلم دویدن می‌خواست اما باز هم این روشنایی کار را خراب کرده بود.

***

 

کلمات یکی پس از دیگری از بین لب‌های رها بیرون می‌آمد و من با هر کلمه عصبی‌تر از قبل می‌شدم. چرا باید شاهرخ چنین درخواستی از من می‌کرد؟! 

چرا باید یکی از خون‌آشام‌هایش را برای خرابکاری عظیمی که انجام داده بود به گروه من می‌فرستاد، آن هم در میان این همه مشکلات که همگی نیاز به حل شدن داشتند. 

پوف کلافه‌ای کشیدم و با نگاهی به رها لب زدم:

- با رابط شاهرخ تماس بگیر، بگو ما نمی‌تونیم اون عضو رو قبول کنیم. 

@ petrichor

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part8

صدای مهران نگاهم را به سمتش کشید:

- نمی‌شه این کار و انجام بدیم کیا، در این صورت شاهرخ هم درخواست ما رو برای دادن تجهیزات رد می‌کنه، در ضمن شاهرخ می‌تونه رد کردن درخواستش رو یه بی‌احترامی برداشت کنه، در این صورت همه چیز بدتر می‌شه. 

حق با مهران بود، شاهرخ می‌توانست همه چیز را بر عکس کرده و به ضرر ما تمام کند، او تشنه قدرت بود. درست مانند گذشته! 

 

صدای زنگ مکرر تلفن همراهم بر روی اعصابم خدشه می‌کشید، تلفن را از جیب شلوار کتانم بیرون کشیدم و با دیدن نام آیهان که بر روی صفحه خودنمایی می‌کرد اخم‌هایم را در هم کشیدم. آیکون پاسخ را فشردم که صدایش در گوشم پیچید:

- رئیس بچه‌ها یه رد از خون‌آشام‌های سیاه رو گرفتن، بهتره زودتر خودت رو برسونی، ما داریم از پایگاه خارج می‌شیم‌.

نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم که حرکت چند ماشین از بچه‌ها نظرم را جلب کرد. کم‌تر پیش می‌آمد که این عوضی‌ها در روز جابه‌جا شوند، هر چند که ما در روز آزادی عمل بیشتری نسبت به آن‌ها داشتیم ولی همین تعقیب و گریزها با ماشین، بیش از حد کار ما را سخت می‌کرد.

 

(زمان حال)

بر روی بام خانه‌ای ایستادم و با دقت به اطراف چشم دوختم، شدت بویی که در این منطقه می‌پیچید بیش از حد معمول بود و کمی غیر عادی.

با ایستادن سیامک و آیهان در دو طرفم نگاهشان کردم اما قبل از آن که چیزی بگویم صدای سیامک در گوشم پیچید:

- شما هم این حجم از بو رو احساس می‌کنید یا دماغ من دچار مشکل شده؟

نگاهم به سمت آیهان چرخید، مانند همیشه ابرو در هم کشیده بود و با دقت به اطرافمان نگاه می‌کرد. 

- این عادی نیست کیا. مگه نه؟

سری به طرفین تکان دادم و نه آرامی زمزمه کردم. 

به هیچ‌وجه عادی نبود، نمی‌توانست باشد.

صدای تلفن سیامک بلند شد، فوراً صدای آن را خاموش کرد و تماس را پاسخ داد. 

از صحبت‌هایش سر در نمی‌آوردم و منتظر ماندم تا خودش تعریف کنید. گوشی را در جیبش فرو برد و با صدای آرامی لب زد:

- رها بود، گفت موضوعی هست که باید برگردیم پایگاه.

سوالی به سیامک چشم دوختم که شانه‌ای بالا انداخت. به سمت آیهان چرخیدم که در سکوت هنوز هم اطراف را می‌پایید:

- چند نفر از افراد رو بزار این‌جا رو زیر نظر داشته باشن، بعدش هم برگرد پایگاه. باید یه جلسه بزاریم.

تنها سری تکان داد و لحظه‌ی بعد از مقابل چشمانم محو شد، به سمت سیامک چرخیدم که لبخند پر شسطنتی زد:

- تا پایگاه مسابقه بدیم رئیس؟

پوزخندی زدم، این بچه بازی‌ها کارهای همیشگی سیامک بود اما، این‌بار من هم همراهی‌اش کردم.

آرام تا سه شمردم و با خروج شماره سه از میان لب‌هایم سیامک شروع به دویدن کرد، نگاه من اما بر روی دخترکی که از پنجره اتاقش دیده می‌شد نشست، موهای بلند و مواجش مشکی رنگش را بر روی شانه‌هایش ریخته بود و لباس بلند سرخی بر تن داشت، آرام خودش را به این‌سو و آن‌سو تکان می‌داد. درست مانند پرنسسی که تنها یک تاج کم داشت.

@ petrichor

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor 🌱
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part9

با کنار رفتن دخترک از مقابل پنجره، به خودم آمدم و با دیدن جای خالی سیامک لعنتی فرستادم و فوراً به راه افتادم.

کافی بود سیامک قبل از من به پایگاه برسد و آن‌گاه تا مدت‌ها این پیروزی ورد زبانش می‌شد و دست انداختن من را شروع می‌کرد. 

پوف کلافه‌ای کشیدم و سرعت قدم‌هایم را بالا بردم، مسیر زیادی تا رسیدن به پایگاه داشتم و مطمئن بودم سیامک خیلی جلوتر از من خواهد رسید. 

مسیر میانبری را برای رفتن انتخاب کردم تا تنها کمی زودتر به مقصد برسم.

***

نگاهم را به سیامک دوختم که با نیش باز در مقابل درب پایگاه به استقبالم ایستاده بود. اخمی به چهره شاد و پیروزمندانه‌اش کردم و از کنارش رد شدم، به سمت اتاقی که همیشه برای صحبت‌ها و جلسه‌های مهم در آن‌ها جمع می‌شدیم رفتم و گشوده شدن درب مصادف شد با دیدن رها و مهران که بر روی مبل‌های سبز رنگ نشسته بودند. 

داخل رفتم و به سمت تک میز مشکی رنگی که در رأس اتاق قرار گرفته بود قدم برداشتم. سیامک نیز به دنبالم داخل آمده بود و به سمت مهران و رها می‌رفت. 

پشت میز نشستم و صدایم را صاف کردم:

- موضوع چیه رها؟

رها آب دهانش را فرو داد و چشم به مهران دوخت، هر دو گویا در گفتن موضوعی درنگ داشتند. خودم را به سمت میز کشیدم و چشمانم را با جدیت کامل به هر دو دوختم:

- منتظر توضیحات هستم.

نگاهم این‌بار تنها بر روی رها نشسته بود که با سختی بزاق دهانش را فرو داد و صدایش را کمی صاف کرد:

- راستش پیامی از سمت گروه شاهرخ برامون ارسال شده. 

سری تکان دادم و منتظر ادامه بودم که این‌بار مهران ادامه حرف رها را گرفت و سخنش را کامل کرد:

- شاهرخ گفته اون عضو از گروهش رو فرستاده و تا چند روز دیگه می‌رسه پیش ما و این‌که...

سکوتی در میان کلامش آورد و نگاهش را از من گرفت:

- و این‌که وسیله‌های مورد نیازمون رو هم با همون شخص ارسال کرده.

عالی‌تر از این نمی‌شد! خودمان کم‌ دردسر داشتیم و حال باید مشکلات افراد شاهرخ را هم به دوش می‌کشیدیم، این دیگر نهایت بد شانسی بود. دست مشت شده‌ام را بر روی میز کوبیدم و لب زدم:

- اون با خودش چی فکر کرده؟! داره منو زیر فشار می‌زاره، شاید مقام بالاتری از من داشته باشه، ولی حق این کار رو نداره.

- کیا، در واقع شاهرخ هیچ کارست، انجمن این تصمیم رو گرفته.

زبانم برای ادا کردم باقی سخنانم نچرخید و متعجب چشم به رها دوختم، انجمن این تصمیم را گرفته بود که یک خراب‌کار را به گروه من بفرستد. چرا گروه من؟ ما فاصله‌ی بیشتری با باقی گروه‌ها داشتیم و این یک پوئن برای من بود، اما تا کنون هیچ‌گاه چنین تصمیمی از سوی هیچ‌کس گرفته نشده بود. دلیل این کارها چه می‌توانست باشد؟

دستم را با حالتی عصبی میان موهایم کشیدم و از روی صندلی برخواستم:

- باشه، تاریخ دقیق رسیدنش رو پیدا کن. نمی‌خوام دردسر جدیدی داشته باشیم پس نوبتی باید مواظب عوض جدید باشید. 

چشم آرامی از میان لب‌های تک‌تکشان خارج شد و من با قدم‌های آرام به سمت درب خروج قدم برداشتم.

@ petrichor

@ همکار ویراستار♥️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part10

 

حرف‌های مهران مانند آبی که بر روی آتش ریخته می‌شد کمی از نگرانی درونی‌ام را کاهش می‌داد. خوشحالی نداشت اما همین که ما تنها گروه آسیب دیده نبودیم، خودش کافی بود. 

به مهران که هنوز در حال دادن اطلاعات بود چشم دوخته بودم، غیر از ما سه گروه دیگر هم خرابی سیستم‌های امنیتی را گزارش کرده بودند و همین‌طور دزدیده شدن باقی وسیله‌هایشان را. 

این موارد خیلی مشکوک بود اما هنوز در شرایطی نبودم که به دنبال کار دیگران باشم. باید ابتدا شرایط افراد و پایگاه را چک می‌کردم و از امنیت اطمینان پیدا می‌کردم پس از آن می‌توانستم به دنبال حل این موضوع بروم.

صدای مهران در گوشم پیچید و به افکارم پایان داد:

- راستی کیان، اون کسی که قرار بود از گروه شاهرخ بیاد، تا چند ساعت دیگه می‌رسه.

سری به تأیید تکان دادم و دستی بر روی پیراهن سفید رنگم کشیدم:

- گروه شاهرخ زیاد از ما فاصله نداره. چرا این‌قدر اومدنش طولانی شد؟

پوزخندی که بر روی لب‌های مهران نشست، کمی برایم تعجب برانگیز بود.

- گویا این یارو زیادی غیر قابل کنترل بوده، برای همین فعلاً نمی‌تونه از قدرتش در هر حالتی استفاده کنه و به عبارتی یه انسان خون‌خواره. 

چشمانم را محکم بستم و فشردن مشتم‌ مصادف شد با باقی حرف مهران:

- واسه همین داره با ماشینش می‌آد. 

پوفی کشیدم و لب زدم:

- به بچه‌ها خبر بده، هر ساعت باید یکی‌تون مواظبش باشید. من این‌جا دردسر جدید نمی‌خوام مهران، بار ها گفتم. پس این‌بار از این که کاری رو بهتون سپردم پشیمونم نکنید.

مهران چشمی زمزمه کرد و از اتاق خارج شد. پوفی کلافه کشیدم. این عضو جدید را کجای دلم می‌گذاشتم؟ 

کاش با آمدنش به این‌جا این دردسر سازی‌هایش را کنار می‌گذاشت، قطعاً من مانند شاهرخ به انتقال او به جای دیگر راضی نمی‌شدم. 

 

«لنا»

 

نگاهی به آدرسی که در دست داشتم انداختم و با دیدن نام خیابان فرمان را به راست چرخاندم. سخت‌ترین مسافرتی که در طول این سال‌ها داشتم، بی‌شک همین بود‌. به کیسه‌های خون خالی که بر روی صندلی خودنمایی می‌کرد چشم دوختم و پوزخندی زدم. 

با دیدن بام کوچه بر روی تابلو ماشین را به داخل کوچه هدایت کردم و درست مقابل خانه‌ای با پلاک صد و یازده ایستادم. 

درب ماشین را گشودم و با برداشتن چمدان مشکی رنگم از صندوق به سمت خانه به راه افتادم. با نزدیک‌تر شدن به خانه از درست آمدنم مطمئن‌تر شدم، بوی خون‌آشام‌ها از همین‌جا هم قابل استشمام بود و این عجیب بود که آن‌ها این بو را پنهان نکرده بودند، کارشان درست بر عکس شاهرخ بود. 

پوزخندی زدم و دست بلند کردم تا ضربه‌ای به در وارد کنم، اما قبل از رسیدن دستم به دروازه درب گشوده شد و نگاه من بر روی مردی که مقابلم ایستاده بود میخ کوب شد. 

@ petrichor☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

 

دربانشان این‌گونه با کلاس و جنتلمن بود؟ واقعاً؟! 

با چشمانی گرد شده نگاهش کردم که اخمی بر چهره‌اش نشاند و دستانش را بر روی سینه‌اش قلاب کرد، نگاهم به ماهیچه‌های برجسته دستانش افتاد و رگ‌هایی که به وضوح قابل رویت بود، آب دهانم را فرو دادم و نگاهم را از پیراهن سفیدش بالاتر بردم. 

چشمانش را با حالتی سوالی به من دوخته بود و قصد کنار رفتن هم نداشت:

- بفرمائید؟!

با صدایش کمی به خودم آمدم و فوراً مانند خودش اخمی بر چهره‌ام نشاندم. دستی بر روی پیراهنی که بر تن داشتم کشیدم و کلاهی که بر روی سرم گذاشته بودم را کمی بالا فرستادم:

- من باید رئیس‌تون رو ببینم. 

یک ابرویش را بالا فرستاد و پوزخندی زد که خشمم را بیشتر کرد. ابرو در هم کشیدم و بدون اراده من صدایم بالا رفت:

- اصلاً چرا من باید به یه نگهبان جواب پس بدم؟ رئیس‌تون خودش از اومدن من خبر داره، پس بکش کنار. 

صدایی مانند گشوده شدن درب را شنیدم و نگاه مردی که به پشت سرم دوخته شد و دستش مانند شبهی جلو آمد و من را به داخل کشید. ترسیده هینی کشیدم و با دیدن جای خالی چمدانم آرام لب زدم:

- وسیله‌هام.

اخمی کرد که به حتم ترسناک‌تر از اخم قبلی‌اش بود درب دوباره گشوده شد و این‌بار چمدانم در دستانش به داخل کشیده شد.

به دست به جلو اشاره کرد و همزمان با گفتن حرفش به راه افتاد:

- راه بی‌افت، همه منتظر رسیدن تو بودن. 

نفسم را محکم بیرون فرستادم و با کشیدن چمدان به دنبالش حرکت کردم‌.

نگاهم را به اطراف دوخته بودم و از تجهیزاتشان در حیرت بودم‌.

سقف حیاط به وسیله طلق‌هایی دودی رنگ پوشیده شده بود و در اطراف وسیله‌هایی برای تمرین چیده شده بود و یک رینگ نسبتاً بزرگ در گوشه‌ای از حیاط بود‌ سوت آرامی زدم، حیاط سراسر چمن مصنوعی شده بود و حس فوق‌العاده‌ای به من می‌داد.

نگاهم را به ساختمان دوختم، درب بزرگی که برای برای ورودی بود تماماً از شیشه ساخته شده بود، نمای سنگ سفید رنگ ساختمان زیادی در چشم بود. با گشوده شدن درب نگاهم را از اطراف گرفتم و قدمی به داخل برداشتم، سیستم سرمایشی که در کل ساختمان کار شده بود هوا را مطلوب کرده بود و از گرمای بیرون خبری نبود. لبخندی به خنکایی که به صورتم می‌خورد زدم و قدم‌هایم را تندتر کردم تا به مردی که در مقابلم حرکت می‌کرد برسم. 

اگر او نگهبانشان بود پس رئیس و باقی اعضای اصلی چه‌گونه بودند؟! 

با یادآوری حرف شاهرخ لرزه‌ای به جانم افتاد:

( کیان مثل من نیست! سر قوانینش کوتاه نمی‌آد پس اون‌جا، مواظب هر کاری که ازت سر می، زنه باش لنا.)

نگاهم را دربی که مرد به سمتش می‌رفت دوخته شد. درب را گشود و خودش کنار ایستاد، چمدان را کنار دیوار گذاشتم و نفسم را در سینه حبس کردم، با قدمی بلند خودم را به داخل اتاق رساندم و نگاهم بر روی چهار نفر که هر یک مشغول انجام کاری بودند نشست.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زری گل
post توسط زری گل بررسی شد!

"تبریک! شما در ساعت امتیازی ذکر شده، پارت خود را قرار دادید و ۳۰۰ امتیاز کسب کردید🌻"

_mahdiyeh_ امتیاز 300 اهدا شد.

#part12

سرها به سمتم چرخید و نگاه هر یک‌شان احساسی را برایم به ارمغان آورد. 

دختری که با زیرکی نگاهم می‌کرد و سه پسری که در نگاه هر یک بی‌خیالی و کنجکاوی و شیطنت موج می‌زد. یعنی کدام یکی از آن‌ها کیان بود؟ خدا می‌دانست. درب پشت سرم بسته شد و هر چهر نفر از جا برخواستند. با شنیدن صدای همان کسی که من را به این‌جا هدایت کرده بود گویا اکسیژن در اتاق به پایان رسید. 

دستانم را مشت کردم و آرام زمزمه کردم:

- بازم گند زدی لنا.

- فکر می‌کردم کسی که شاهرخ می‌فرسته یه مرد باشه ولی، این‌جا یه دختر کوچولو ایستاده که حتی کیان رو نمی‌شناسه، یکم عجیبه. 

نگاه‌ها با تعجب به سمتمان چرخید و لبخند به آرامی بر روی لب‌های تک‌- تک‌شان نشست. لعنتی بر خودم فرستادم که باز هم دهانم بی‌موقع گشوده شده بود. 

شاهرخ تذکر داده بود اما باز هم فراموش کرده بودم یا بهتر بود بگویم تذکرش را خیلی دیر به‌خاطر آورده بودم. سر چرخاندم و نگاهم بر روی پوزخند مردی که رو به من ایستاده بود نشست. دستانش را بر سینه زد و من تنها توانستم لب‌هایم را به اسارت دندان‌هایم بگیرم.

- خب خانوم جوان، تجهیزاتی که شاهرخ ازشون دم می‌زد کجان؟

کمی چشمانم را گرد کردم اما با یادآوری لحظات آخر و جایگزاری وسایلی که در صندوق ماشینم جای داده بودند نفس آسوده‌ای کشیدم‌.

- داخل ماشین.

سرش را آرام تکان داد، قدمی برداشت و چرخی به دورم زد، نگاهم را به آرامی بر روی افرادی که دوباره در جای‌شان نشسته بودند چرخاندم. گویا این رفتار برای‌شان عادی بود که همه با نگاهی خنثی مشغول انجام کارهای خودشان بودند. صدایش افکارم را به سکوت دعوت کرد و برای اولین بار طی این سال‌ها مغزم خاموش شد. 

- خوب گوش کن. از امروز تو به ما ملحق شدی پس باید از قوانین پیروی کنی، هیچ‌کس توی گروه من حق قانون شکنی نداره پس خوب حواست رو جمع کن.

تنها سرم را به تأیید تکان دادم که اخم وحشتناکی بر چهره‌اش نشاند، ابروهایش یک‌دیگر را به آغوش کشیده بودند و چشمانش رو به سرخی می‌رفت:

- وقتی باهات حرف می‌زنم به جای تکون دادن اون کله‌ی پوکت زبونت رو حرکت بده و بهم جواب بده! 

متعجب از حجم خشکی که به یک‌باره از سکت او فوران کرده بود دهان گشودم و فوراً چشمی زمزمه‌ کردم که سرش را چرخاند و بالاخره نگاهش را از من جدا کرد:

- رها این خانوم رو راهنمایی کن به اتاقش، خودتون شیفت‌هاتون رو انتخاب کنید که چه‌طور مراقبش باشید. 

دختری که حال متوجه شده بودم نامش رها بود، فوراً برخواست و با اشاره‌ای به من به سمت درب آمده و قبل از خروج پاسخ داد:

- چشم رئیس.

با بسته شدن درب و ناپدید شدن چهره خشن کیان پوفی کشیدم و رو به رها لب زدم:

- چه‌طور اون رو تحمل می‌کنید؟! خدای من! فکر کنم اگه چند دقیقه دیگه اون‌جا می‌موندم امروز آخرین روز زندگیم بود.

چشمانش را گرد کرد و دستم را گرفت، با حرکت سریع من را به سمتی کشید و با صدای آرامی لب زد:

- فکر کنم تو هم از جونت سیر شدی، کیان دوست نداره کسی پشت سرش صحبت کنه.

@ petrichor☆ویژه☆  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part13

به اتاقی که رها نشان داده بود نگاهی انداختم، درب را با کلید گشود و کناری ایستاد تا من اول وارد شوم. لبخندی زدم و با گذاشتن دستم بر روی درب مقدار کمی آن را به عقب راندم و کامل داخل رفتم. تمام اتاق پوشیده شده از رنگ سبز و سفید بود، رنگی که از آن متنفر بودم. 

رنگ که زندگی را معنا می‌کرد اما برای من معنایی نداشت. 

اخمی کردم و نگاهم را یک دور در اتاق چرخاندم، پرده‌ای ضخیم و سفید رنگ مقابل پنجره کشیده شده بود و پرده‌های حریر سبز رنگ به آن زینت داده بود. فرش مستطیلی سبز رنگ تمام اتاق را در بر گرفته بود و تخت سفید با ملحفه‌های سبز و کمد و میز سفید رنگ، با آن‌که از این رنگ بی‌زار بودم اما لبخندی مصنوعی بر چهره‌ام نشاندم و به سمت رها چرخیدم. 

نگاهش را با حسرت در اتاق چرخاند و آرام زمزمه کرد:

- این‌جا رو دوست داری؟

سری به تأیید تکان دادم و لب زدم:

- ممنون، این‌جا عالیه.

لبخند کوچکی زد و به کمد اشاره زد:

- این‌جا لباس مناسب برای هر جایی هست اما تو کمد جای اضافه برای چیدن لباس‌هات داری. اگه چیزی لازم داشتی فقط کافیه صدام بزنی.

تشکری کردم و با رفتن رها در سکوتی که در اتاقم حکم فرما بود فرو رفتم. این زندگی هیچ‌وقت آن چیزی که من انتظارش را داشتم نبود. تا به امروز با تمام اتفاقاتی که هیچ یک باب میلم نبود کنار آمده بودم اما، زین پس می‌خواستم زندگی کنم.

نگاهی به لباس‌های داخل کمد دوختم و با دیدن لباس‌های تمرین لبخندی بر چهره‌ام نشاندم. دوش ده دقیقه‌ای گرفتم و با پوشیدن لباس‌های تمرین که شامل یک شلوار و پیراهن مشکی با سه خط در کنارشان بود و شانه کشیدن میان موهای کوتاهم از اتاق بیرون رفتم.

گشوده شدن درب توسط من مصادف شد با صاف ایستادن مردی که در همان اتاق اول دیده بودم اما هنوز هم نامش را نمی‌دانستم. اخم‌هایش را در هم کشید و نگاه بی‌خیالش را بالا آورد. 

چند ضربه بر روی شیشه ساعت گران‌قیمتش زد و با اشاره به عقربه‌های آن، که من هیچ دیدی به آن‌ها نداشتم لب زد:

- دقیقاً بیست دقیقه از وقتم به‌خاطر تو هدر رفت، پس زود باش تا بیشتر عصبی نشدم. 

به راه افتاد و با قدم‌های محکم به سمت پله‌هایی. قدم‌هایم را تندتر کردم و پشت سرش به راه افتادم، گویا این‌جا همه مشکل اعصاب داشتند.

به سمت حیاط می‌رفت و صداهایی که به گوش می‌رسید نشان از شلوغی بیرون می‌داد. چشم تیز کردم و به افرادی که با قدرت و سرعت بالا در حال مبارزه بودند چشم دوختم. 

درست بود که شاهرخ تا حد زیادی به تمام افرادش مبارزه را آموزش می‌داد اما، چیزی که مقابلم می‌دیدم بیش از حد تصورم بود. 

نگاهم بر روی دو نفری نشست که با سرعت بالا و دقت در حال مبارزه بودند و کاملاً حرفه‌ای ضربه می‌زدند و ضربه‌های یک‌دیگر را دفع می‌کردند. من در مقابل آن‌ها شانسی برای پیروزی نداشتم. 

صدایی که کنار گوشم شروع به صحبت کرد نگاهم را از آن دو نفر جدا کرد:

- اون دو نفر افراد عادی هستن، با تمرین و مبارزه به این‌جا رسیدن. فکر می‌کنم تو سطح بالاتر از اون‌ها باشی چون تبدیل شدی. این‌طور نیست؟

بزاق دهانم را فرو دادم و دوباره نگاهم را به دونفری که حال مبارزه آن‌ها به پایان رسیده بود دادم، حق با او بود، بوی خونشان به راحتی احساس می‌شد اما، چه‌طور امکان داشت. 

من هم به اندازه‌ی آن‌ها سرعت و قدرت داشتم اما مهارت، هیچ مهارتی در جنگیدن نداشتم و این بزرگ‌ترین ایراد من بود. 

@ petrichor☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part14

 

با اشاره آیهان داخل رینگ رفتم. در این مکان جدید بودم و همه کنجکاو در اطرافم جمع شده بودند. 

می‌توانستم مبارزه کنم اما، نمی‌دانستم به خوبی آن‌ها هستم یا خیر. صدای آیهان رشته افکارم را پاره کرد:

- برای این که بفهمم در چه سطحی هستی فعلاً با یکی از افرادی که تازه تبدیل شدن مبارزه کن. 

- ولی من فعلا اجازه استفاده از قدرت هام رو ندارم.

آیهان نگاهش را بین من و افرادش چرخاند و دستی در هوا تکان داد:

- مشکلی نداره، به هر حال تو یک خون‌آشامی.

سری به تأیید تکان دادم و منتظر ایستادم تا فردی که منتخب آیهان بود جلو بیاید. افراد زیادی به صف ایستادند و آیهان از میان تمام آن‌ها دست بر روی پسری گذاشت که از لحاظ جثه تقریبا با من یکی بود‌.

تا حدودی خیالم راحت شده بود و نفس راحتی کشیدم‌. آستین پیراهنم را بالا زدم و منتظر ورود او ایستادم.

پسر که گویا از انتخاب شدنش کاملاً راضی بود دست مشت شده‌اش را بر دستان دوستانش کوبید و رکابی مشکی رنگش را از تنش بیرون کشید. 

پوفی کشیدم و منتظر به نمایش‌هایش چشم دوختم. وارد رینگ شد و در سمت مخالف من ایستاد. آیهان صدایش را بالا برد:

- یادتون باشه این یک مسابقه برای فهمیدن سطح شماست نه یه مبارزه پس نمی‌خوام کسی بمیره.

هر دو تنها سری تکان دادیم و در مقابل هم گارد گرفتیم. من هیچ‌گاه آغاز کننده مبارزه نبودم و پس این‌بار هم به انتظار او ایستادم. 

کم حوصله‌تر از من بود که پس از سه دقیقه شروع به حمله کرد، تمام ضربات پی‌درپی‌اش را به راحتی خنثی می‌کردم و بیشتر سعی در خسته کردن او داشتم. مشتی که به سمت چانه‌ام می‌آمد را با جابه‌جا شدن دفع کردم که پسر عقب کشید. عصبی نفس- نفس می‌زد و دستانش را مشت کرده بود. هاله‌ی سرخی بر روی چشمانش نشسته بد.

صدای دورگه‌اش را بالا برد:

- مگه داریم خاله بازی می‌کنیم، حمله کن. 

درست بود که احازه استفاده از قدرت هایم را نداشتم اما نمی‌توانستم شکست خورده از این میدان خارج شوم.

اخمی کردم و همزمان با پوزخندی که بر چهره‌ام نشاندم با تمام سرعت به سمتش حمله کردم. انتظار چنین واکنشی را از سمت من نداشت و ضربه‌ای که با کف پا به سمت سینه‌اش وارد کرده بودم محکم با بدنش برخورد کرد. 

چند قدم به عقب پرتاب شد و به سختی صاف ایستاد. صدای هو کشیدن باقی افراد که در حال تماشای ما بودند بالا رفت و او را برای ضربه زدن به من جری‌تر کرد. 

فریاد از سر خشم کشید و دندان‌هایش را به نمایش گذاشت، سرعتش به یک باره هزار برابر شد اما با تمام این‌ها هنوز هم می‌توانستم حرکاتش را از قبل تشخیص دهم. 

با بالا رفتن سرعت او گویا دید من هم بهتر شده بود که قبل از برخورد ضرباتش به من آن‌ها را می‌دیدم و جلویشان را می‌گرفتم. اما نمی‌توانستم تا بی‌نهایت تنها از خودم دفاع کنم. باید درد ضربه‌ای را به جان می‌خریدم تا بتوانم ضربه بزنم. 

مشتی که به سمت زیر سینه‌ام می‌آمد را دیدم اما تلاشی برای گرفتن آن نکردم و در مقابل این دست مشت شده من بود که در فک پسر فرود آمد. 

هر دو قدمی به عقب برداشتیم، بزاق دهانش را بیرون انداخت، با دیدن رنگ بزاقش که به سرخی می‌زد پوزخندی زدم، همین بود. راه درست برای مقابل با مشکلات همین بود، باید ضربه‌ای را با تمام دردش به‌جان می‌خریدم تا بتوانم ضربه‌ی محکمی‌تری بزنم. دستم را بر روی شکم دردناکم گذاشتم و دوباره هر دو برای حمله آماده شدیم اما صدایی که از پشت جمعیت بلند شد همه نگاه‌ها را به سمت خود کشید:

- کافیه، چند نفر برید کمک سیامک و تجهیزات جدید و بیارید داخل، چند نفر هم برای راه اندازی برن کمک رها.

جمعیت به سرعت پراکنده شد و تنها ما چهار نفر باقی ماندیم. من، آیهان، پسری که با او مبارزه کرده بودم و کیانی که نمی‌دانستم از کی در میان ما ایستاده بود.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Blue Moon
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part15

 

دستم را بر روی محل ضربه فشردم و محکم نگه داشتم. دردش کمی غیر عادی بود و می‌دانستم به زودی دیگر خبر از این درد نیست اما، همین مدتی که باید آن را تحمل می‌کردم هم طاقت فرسا بود. 

نگاه کیان را بر روی دستم دیدم اما توانی برای برداشتن آن نداشتم. قدم آرامی برداشتم که نفس در سینه‌ام حبس شد.

فوراً صاف ایستادن و با بیرون دادن هوایی که در ریه‌هایم نگه داشته بودم درد را برای هزارمین بار به جان خریدم و قدم بعدی را برداشتم. 

درد نه تنها آرام نمی‌شد بلکه هر لحظه بالاتر می‌رفت. اما من کسی نبودم که دردهایم را جار بزنم، دردهایم همیشه تنها برای من بود. راهم را به سمت آیهان کج کردم و آرام لب زدم:

- می‌تونم برگردم به اتاقم؟ 

نگاهش در چهره‌ام چرخید و البته‌ی آرامی زمزمه کرد. سری تکان دادم و با قدم‌های آرام به سمت داخل رفتم. از درب ورودی گذشتم و نگاهم بر روی پسری که با او مبارزه کرده بودم نشست، چند نفر از دوستانش اطرافش را گرفته بودند. اخمی کرد و با نزدیک شدن من دستش را بر روی بازویم پیچید و به سمت خودش کشید. 

اخمی بر چهره‌ام نشاندم اما قبل از آن‌که فرصتی برای صحبت داشته باشم، صدایش در گوشم طنین انداخت. 

- فکر نکن در رفتی کوچولو، تقاص این ضربه‌ای که تو صورتم خورد رو پس می‌دی. 

پوزخندی زدم و لب گشودم اما صدایش این‌بار حتی بلندتر و خشمگین‌تر از قبل بود:

- اون‌جا چه‌خبره؟ مگه نگفتم برید کمک سیامک و رها.

هر پنج نفرشان فوراً از من فاصله گرفته و به سمتی که کیان اشاره کرده بود رفتند. پله بعدی را بالا رفتم و باز هم انگشتانم را بر روی محل ضربه فشردم. 

صدایش متوقفم کرد و سنگینی نگاهش بر رویم من را مجاب به چرخیدن به سمتش کرد:

- با کسی در نیوفت، تو تازه اومدی این‌جا و فعلاً همه باهات سر جنگ دارن، پس تا وقتی شخصیت تو رو درک نکردن و باهات آشنا نشدن، سعی کن با کسی دشمنی نکنی. 

تنها چشمی زمزمه کردم که یک سمت لبش بالا رفت. ابرو بالا انداختم اما قبل از آن‌که فرصتی برای حرف زدن داشته باشم، جای خالی کیان بود که نگاهم را به خود جلب کرده بود.

پوفی کلافه کشیدم و با دردی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود به سمت اتاقم رفتم. درب را گشودم و با دیدن دوباره آن رنگ تهوع‌آور بیش از پیش خدشه بر اعصابم کشیده شد.

به سمت دربی که در انتهای اتاق بود رفتم، خبری از وان نبود و پس باید مثل چند ساعت قبل دوش می‌گرفتم، آب گرم را گشودم و زیر آن ایستادم، پوستم به اندازه یک کف دست کبود شده بود و این خیلی تعجب برانگیز بود. 

بی‌خیال کبودی که بر روی پوستم ایجاد شده بود دستی میان موهای کوتاهم کشیدم و چشمانم را بستم، سرم را به دیوار تکیه دادم و به جریان آب بر روی موها و پوستم تمرکز کردم. 

 

@ petrichor☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part16

با ضربه‌هایی که بر درب حمام وارد می‌شد آب را بستم و دستی میان موهایم کشیدم. حوله‌ی تن پوش را از پشت درب چنگ زدم و با پوشیدن آن کلاهش را روی سرم کشیدم و خودم را پشت درب پنهان کردم و گوشه‌ی درب را گشودم. 

با دیدن رها که نگران به درب چشم دوخته بود، از پشت درب خارج شدم که او هم با دیدن من نفس آسوده‌ای کشید.

دستم را بر روی حوله محکم کردم و تکانی به آن دادم تا آب از موهایم گرفته شود و هم زمان لب زدم:

- کاری با من داشتی؟

رها به سمت تخت رفت و خودش را بر روی تخت من انداخت. دستانش را به دو طرف دراز کرد و پیراهن سرخش را کمی در تنش تکان داد. 

- نه راستش، آیهان گفت یک مبارزه سخت داشتی. اومدم تا از خوب بودن حالت مطمئن بشم. 

لبخند غمگینی زدم، اولین باری بود که شخصی نگرانم می‌شد و با آن‌که امروز اولین باری بود که رها را دیده بودم ولی همین یک حرفش مهر او را در دلم نشاند. 

لباس‌هایم را به آرامی پوشیدم و در عوض پیراهن قبلی تاب نیم تنه‌ای از کمد بیرون کشیدم. 

رها خودش را با تکیه بر یک دست بالا کشید و نگاهی به من انداخت اما، در یک لحظه رنگ نگاهش تغییر کرد. 

فوراً از جا برخواست و با قدمی بلند خودش را به من رساند:

- خدای من! چه بلایی سرت اومده؟

سوالش ترسی به جانم انداخت. رد نگاهش را دنبال کردم و با رسیدن به زیر سینه‌ام که مطمئن بودم دیگر چیز زیادی از آن باقی نمانده. 

رها دستش را بر روی پوستم گذاشت که برخورد سر انگشتانش با پوستم مصادف شد با دردی که در تمام بدنم پیچید. 

فریادی از درد کشیدم و فوراً قدمی به عقب برداشتم. رها متعجب نگاهم می‌کرد و نگرانی در چشمانش جولان می‌داد. من اما در فکر دردی بودم که با برداشته شدن انگشتان رها هم آرام نگرفته بود.

آه دردناکی کشیدم که رها فوراً به خودش آمد و با قدم‌های بلند به سمت درب رفت:

- باید به کیا خبر بدم، باید مسیح رو خبر کنیم. 

قبل از آن‌که به‌توانم جلوی رفتن‌اش را بگیرم، اتاق از حضورش خالی بود. حال که قرار بود کیان هم خبر دار شود بهتر بود لباس مناسب‌تری بر تن می‌کردم.

نیم تنه‌ام را با پیراهن زرشکی مدل مردانه دکمه داری تعویض کردم و به سمت تخت رفتم. 

به آرامی خودم را بر روی تخت انداختم و چشمانم را بستم، راه طولانی که با ماشین آمده بودم و مبارزه و این درد تمام توانم را گرفته بود، نمی‌توانستم بخوابم اما به یک استراحت برای بازگشتن انرژی نیاز داشتم.

درب اتاق به صدا در آمد و بدون آن‌که کسی منتظر اجازه‌ی من باشد درب گشوده شد، قبل از خودش بوی عطر خنک‌اش بود که در اتاق پی‌چید، ناخدآگاه نفس عمیقی کشیدم و با دردی که دوباره و دوباره احساس کردم نفسم را حبس کردم. 

دستی که بر روی پیراهنم نشست و دردی که باز هم تا اعماق وجودم زبانه کشید چشمانم را محکوم به گشوده شدن کرد، انتظار دیدن کیان را داشتم اما رها کنارم نشسته بود و سعی در بالا زدن لباسم داشت. 

کیان چند قدم دورتر از تخت منتظر چشم به ما دوخته بود. نفس آرامی گرفتم و لب زدم:

- چیزی نیست رها، الکی شلوغش کردی، تا چند دقیقه‌ی دیگه حالم خوب می‌شه.

با این‌که خودم هم از گفته‌ام مطمئن نبودم اما کیان هم سری به تأیید تکان داد:

- نظر من‌هم همینه! بی‌خودی من رو تا این‌جا آوردی. 

رها خشمگین جیغ کشید که هر دو زبان به دهان گرفتیم و سکوت کردیم. انگشتان رها به آرامی دکمه‌های پایینی پیراهنم را گشود و با کنار رفتنش چشمان کیان گرد شد، قدمی به سمتم برداشت و دستش را به سمتم آورد اما در میان راه دستش را مشت کرده و پشت سرش برد. 

@ petrichor☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part17

 

«کیان»

 

همراه با مهران در حال چک کردن سیستم‌های امنیتی بودیم، با اطمینان از درست کار کردن تک- تک سیستم‌ها سر بلند کردم و قامت خمیده‌ام را صاف کردم. 

نگاهم بر روی رها نشست که با نگرانی مقابل سیامک ایستاده بود و تند- تند چیزی را برای او تعریف می‌کرد. سیا دستی میان موهایش کشید و سپس به جایی که من ایستاده بودم اشاره زد، ابرو بالا انداختم و با کنجکاوی چشم تیز کردم.

رها با دیدن من گویا کمی از نگرانی‌اش کنار رفته بود که نفس عمیقی کشید و با دو خودش را به من رساند. 

نفسی گرفت و قبل از آن‌که سؤالی بپرسم لب زد:

- کیان، لنا حالش خوب نیست. 

اخمی بر چهره‌ام نشست که دلیلش را نمی‌فهمیدم. نگرانی برای آن دخترک چموش بود و یا عصبانیت که هنوز نرسیده دردسر‌هایش آغاز شده بود؟ 

صدای مهران از پشت سرم بلند شد:

- چه مشکلی پیش اومده؟

رها نفسی گرفت و با آه آن را بیرون فرستاد:

- آیهان بهم گفت تو مبارزه به شکمش ضربه خورده برای همین رفتم تا از حالش مطمئن بشم، ولی زیر قفسه سینش اندازه یک کف دست کبوده. حتی نمی‌تونه درست نفس بکشه. 

ابروهایم بیشتر در هم رفت و با قدم‌های آرام به راه افتادم، مطمئن بودم باز هم رها داشت بحث را بزرگ می‌کرد، درست مانند همیشه. 

کلافه قدم‌هایم را یکی پس از دیگری به سمت اتاقش برمی‌داشتم و رها هم در حالی که هنوز هم از حال بد لنا برایم می‌گفت به دنبالم می‌آمد. 

چند ضربه بر درب وارد کردم و برای آن‌که بالآخره از دست غر- غرهایش رها شوم فوراً داخل رفتم.

بر روی تخت لم داده بود و چشمانش را بسته بود، رها فوراً به سمتش رفت و دستش را به سمت لباسش برد، حبس شدن نفشش را احساس کردم، دو قدم به جلو برداشتم که چشمانش را باز کرد. دست رها را کنار زد و با صدای آرامی زمزمه کرد:

-چیزی نیست رها، الکی شلوغش کردی، تا چند دقیقه‌ی دیگه حالم خوب می‌شه.

سری به تأیید تکان دادم:

- نظر من‌هم همینه، بی‌خودی من رو تا این‌جا آوردی.

رها عصبی فریادی کشید که بیشتر من را عصبی می‌کرد اما سکوت را ترجیح دادم. 

با کنار رفتن پیراهن لنا توسط رها تعجب و نگرانی بود که جای بی‌خیالی‌ام را گرفت. چه بلایی بر سرش آمده بود؟! به آیهان گفته بود که نمی‌تواند از نیروهایش استفاده کند اما این‌که نتواند بهبودی سریع داشته باشد غیر ممکن بود. 

فوراً به سمتش رفتم و دستم را به سمت محل کبودی بردم اما قبل از برخورد دستم با پوستش خودم را عقب کشیدم. 

دستم را مشت کردم و کنار کمرم نگه داشتم. رها دستش را به سمت کبودی برد که دستش میان انگشتان لنا اسیر شد و صدایش با حالتی دردناک از میان لب‌هایش بیرون دوید:

- باور کن هر بار که دستت بهش می‌خوره، تا چند دقیقه نمی‌تونم نفس بکشم. 

رها نگران نگاهم کرد و با لحنی که دودل بودنش را نشان می‌داد آرام لب زد:

- می‌شه با مسیح تماس بگیری؟ اون‌ تنها عضو ماست که قدرت شفابخشی داره. 

سری به تأیید تکان دادم و با نگاه دوباره‌ای به دخترکی که درمانده و درد کشیده نگاهم می‌کرد از اتاق خارج شدم. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part18

 

مهران و آیهان در راه‌رو ایستاده بودند و در حال گپ زدن بودند، به سمت‌شان رفتم و با بالا آمدن نگاه مهران لب زدم:

- به مسیح زنگ بزن، بگو یه کار فوری پیش اومده که باید بیاد پایگاه، می‌خوام تا یک ساعت دیگه این‌جا باشه. 

مهران کمی دست- دست کرد اما فوراً تکانی به خودش داد و چشمی زمزمه کرد. دستی میان موهایم کشیدم و با نگاه به آیهان ادامه دادم:

- یک تماس با افرادی که برای کشیک گذاشتی بگیر، بپرس اطلاعات جدیدی هست یا نه. نمی‌خوام از موضوع اصلی که گروهم رو تهدید می‌کنه دور بشم. 

آیهان گوشی موبایلش را از جیب شلوار جین مشکی رنگش بیرون کشید و با فرو بردن دستش در میان خرمن موهایی که حتی با کمک کلی ژل و چسب هنوز هم لخت بودند تماس را برقرار کرد. دو قدم از من فاصله گرفت و به نرده‌ای که در نهایت به پله‌ها منتهی می‌شد تکیه داد. 

صدای صحبتش در گوشم می‌پیچید و از حالت خنثی که به خود گرفته بود می‌شد متوجه شد که هیچ اتفاق خاصی در کار نیست. 

تماس را خاتمه داد و دوباره به سمتم آمد:

- رئیس بچه‌ها می‌گن تو یک بازه زمانی از روز بوی خون‌آشام‌های سیاه خیلی بالا می‌ره. 

اخمی بر چهره‌ام نشاندم، این کار کمی مشکوک بود و من باید از آن سر در می‌آوردم. 

- تو چه ساعتی؟

- دقیقاً ساعتی که شلوغ‌تر از باقی روزه، بعد از عصر، مثل همون شب که داشتیم تعقیب‌شون می‌کردیم.

سری تکان دادم و افکارم تمام ذهنم را در بر گرفت. این به هیچ‌وجه عادی نبود! نمی‌توانست عادی باشد. 

با قدم‌های آرامی به سمت اتاقم رفتم و با صدایی که تنها به گوش آیهان برسد لب زدم:

- وقتی مسیح اومد، خبرم کنید. 

تکان خوردن سرش را دیدم و با آن‌که از این حرکت متنفر بودم اما سکوت کرد و به افکارم اجازه‌ی پیش‌روی دادم. باید از نقشه‌های شوم این قوم سیاه سر در می‌آوردم. 

مطمئن بودم شخصی به آن‌ها کمک می‌کرد و این از همان مردی که آن روز رانندگی را بر عهده گرفته بود مشخص بود. اما چه قصدی از این کمک داشتند؟! چرا به اعمال شوم آن‌ها دامن می‌زدند و در پیش‌روی کارهایشان مشارکت می‌کردند؟! کارهایی که همین انسان‌ها را به فلاکت می‌کشید. 

درب اتاق را گشودم و داخل رفتم، خدا را شکر کردم که هیچ یک از افراد در این اتاق نبودند. به سمت میز رفتم و کشوی اول را گشودم. 

دفترچه‌ام را بیرون کشیدم و خود نویس را در دست گرفتم. باید تمام آن‌چه که می‌دانستم را می‌نوشتم، این اطلاعات مانند قطعات پازل بود که تنها با کنار هم بودن معنا پیدا می‌کرد و اگر تنها یکی از تکه‌ها از دید من پنهان می‌ماند دیگر امیدی به حل شدن مسئله نبود. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part19

 نمی‌دانستم چند ساعت یا چند دقیقه بود که داشتم می‌نوشتم و به افکاری که در سر داشتم آرام- آرام نظم می‌دادم که چند ضربه بر در خورد و صدای آیهان از پشت درب به گوشم رسید:

- کیان؟ مسیح اومده، گفتی وقتی رسید خبرت کنم. 

بدون کلامی اضافه از جایم برخواستم، مدتی بود که مسیح را ندیده بودم. به سمت درب رفتم و آن را گشودم. نگاهم بر روی مرد جوانی نشست که با لبخندی مهربان قدمی به سمتم برداشت. دستانم را برای در آغوش کشیدنش گشودم و با آمدنش به سمتم برادرانه ضربه‌ای بر شانه‌اش کوبیدم. 

با دست آن‌ها را به سمت اتاق لیا راهنمایی کردم و لب زدم:

- یه عضو جدید داریم، امروز اولین مبارزش توی گروه ما بود و ضربه خورده، با این‌که خون‌آشامه اما هنوز ترمیم نشده و هر لحظه وضعیتش بدتر می‌شه. 

نگاه سردرگم مسیح چیز خوبی را نوید نمی‌داد. دستش را به سمت خودم کشیدم که با چشمانی که خستگی‌اش را فریاد می‌زد نگاهم کرد.

- چی تو نگاهته که نمی‌تونم بفهمم؟

لبخندی زد، لبخندی که پشت خستگی چهره‌اش پنهان شد:

- اول تو به سوال من جواب بده. چرا عضو جدید قبول کردی؟

 پوفی کشیدم و نگاهم را به مهران دوختم که در عوض من پاسخ مسیح را داد:

- ما نخواستیم، انجمن اون رو فرستاده.

مسیح باز هم چشم گرد کرد و از حرکت ایستاد، پوفی کشیدم و با صدای بلندی لب زدم:

- بهتره اول از حال مریضمون با خبر بشیم، بعدش وقت برای حرف زدن هست. 

هر سه سری تکان دادند و به سمتم آمدند. ضربه‌ای بر در زدم و آن را گشودم. رها کنار تخت بر روی صندلی نشسته بود و لنا آرام به خواب رفته بود. 

چهره‌اش در خواب مظلوم‌تر به‌نظر می‌رسید، چیزی که در زمان هوشیاری هیچ شباهتی به آن نداشت. 

مسیح داخل آمد و با نگاهی به رها لبخندی به گرمای خورشید بر چهره‌اش نشاند. دستی برای رها تکان داد و به سمت تخت رفت، صدای آرامش سکوت اتاق را شکست:

- پس عضو جدید گروه ایشونن.

کنار لنا بر روی تخت نشست، رها فوراً به کمکش رفت و پیراهن لنا را کنار زد. مسیح نگاهی بر کبودی روی پوست لنا انداخت و دستانش را بر روس آن قرار داد، عجیب بود که لنا واکنشی نشان نداد، چشمان مسیح به آرامی بسته شد و من می‌توانستم انرژی که از سمت مسیح به لیا وارد می‌شد را به خوبی حس کنم. 

چشمان لنا به آرامی گشوده شد و تکانی به خودش داد، مسیح هم چشم گشود و لبخندی به چهره‌ی متعجب لیا زد:

- می‌بینم که نیومده گرد و خاک کردی. 

لنا لبخندی خسته زد و دستش را بر روی دستان مسیح که هنوز بر روی بدنش بود گذاشت:

- چی‌کار کردی که دیگه مثل قبل احساس درد ندارم؟ 

مسیح دستانش را پس کشید و با نگاهی که دوباره به محل آسیب دیده انداخت لب زد:

- یکم پارتی بازی کردم که زودتر سر پا بشی، وگرنه باید تنبیه‌های آیهان رو به جون بخری که صد برابر بدتره. 

لنا خنده‌ای کرد که چهره‌اش در هم رفت. مگر نگفته بود دردش از بین رفته؟ پس چرا باز هم چهره در هم می‌کشید؟ 

- فعلاً تا چند ساعت به خودت سختی نده و سعی کن استراحت کنی، قدرت من باعث می‌شه خیلی زودتر حالت خوب بشه. 

لنا سری به تأیید تکان داد و لبخند کوچکی زد.

- چرا این اتفاق افتاد؟ مگه نباید...

مسیح میان کلامم پرید و با اشاره به لنا لب زد:

- احتمالاً برای مجازاتی که بهت دادن چیزی هم به خوردت دادن یا نه؟ 

لنا کمی در فکر فرو رفت و سپس با نگاهی سردرگم سری به تأیید تکان داد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part20

 

اخم باز هم جزء جدا نشدنی من شده بود. صدای مسیح دوباره سکوت را شکست:

- همون‌طور که حدس می‌زدم، معجونی که به خوردت دادن طلسمی برای سرکوب کردن قدرت‌هاته، تا مدتی بخشی از توانایی‌هات رو از دست می‌دی و این ممکنه حتی از دوره محکومیتت هم طولانی‌تر باشه. 

لنا فوراً بر روی تخت نشست و دستش را محکم بر روی بدنش فشرد. نفس دردناکی کشید و با نگاهی که اشک در آن نشسته بود لب زد:

- چه‌طور ممکنه؟ یعنی از قصد این کار رو انجام دادن؟

- من واقعاً نمی‌دونم، ولی قبلاً نمونه‌های مشابه تو رو دیدم. 

اشک از گوشه‌ی چشمان لنا بیرون دوید و من تنها به یک چیز فکر می‌کردم. خون‌آشام دردسر سازی که دیگر حتی توان محافظت از خودش را هم نداشت، چرا باید به گروه من فرستاده می‌شد؟! 

میز شام چیده شده بود و همه اعضای پایگاه در سالن غذا خوری گرد هم آمده بودند. لنا به کمک رها پایین آمده بود و با تمام اصرار رها به استراحت کردن باز هم بی‌خیال نشده بود. 

روحیه قوی و خوبی داشت و از این بابت کمی خیالم را راحت کرده بود که نیاز به کسی که پرستاری‌اش را بکند ندارد.

ظرفی که سیامک به سمتم گرفته بود را در دست گرفتم و با فکری که به هزار و یک جا پر می‌کشید کمی از مرغ سخاری شده برای خودم کشیدم. 

هیچ‌وقت در کنار غذا برنج سرو نمی‌شد و این تا حدودی خوب بود.

رها ظرف خالی لنا را پر کرد و او را به سمت یکی از میز ها راهنمایی کرد، تنها دختری که در گروه ما بود رها بود و حال با آمدن لنا می‌شد امیدوار بود رها کمی از پوسته‌ی خشک خودش جدا شود. 

صندلی کناری لنا را بیرون کشیدم که حتی سرش را برای دیدنم بلند نکرد و ران مرغش را به دست گرفت. با نشستن من آیهان و مهران نیز به سمت‌مان آمدند و مهران با صدای آرامی لب زد:

- رئیس یه سری اطلاعات جدید هست اگه زمان داری بعد از شام با هم چکشون کنیم. 

سری به تأیید تکان دادم و مشغول شدم. دلم جام پر خونی را طلب می‌کرد تا کمی از التهاب درونی‌ام را کم کنم اما فعلاً وقت مناسبی نبود. 

 

***

 

انگشتان کشیده‌اش مدام میان تار موهای کوتاهش فرو می‌رفت و آن‌ها را به عقب می‌کشید. در اتاق جلسات منتظر آمدن مهران و باقی افراد بودم، تا راجب اطلاعات جدید صحبت کنیم و لنا به خواسته‌ی خودش همراهم آمده بود. 

این حرکت را بیش از سی بار از زمانی که بر روی مبل نشسته بود انجام داده بود و داشت کلافه‌ام می‌کرد، کشوی دوم میز را بیرون کشیدم و نگاهم را در آن چرخاندم. 

روبان سرخ رنگی که زیر وسیله‌ها بود و تنها کمی از آن به چشم می‌خورد نگاهم را به خود گرفت. فوراً آن را بیرون کشیدم و به سمت مبل قدم برداشتم. موهایش کوتاه بود و تنها پشت گردنش را می‌گرفت اما لختی موهایش کارش را سخت کرده بود. 

کنارش جای گرفتم و آرام او را پشت به خودم چرخاندم. متعجب نگاهش را به من دوخت اما کلامی از لب‌هایش خارج نشد، با چرخیدنش به‌طور کامل، خوبه‌ی آرامی زمزمه کردم و دستم را میان موهای نرمش کشیدم. 

روبان را مانند تل بر روی موهایش گذاشتم و باقی مانده‌اش را پشت گردنش دور موهای کوتاهش پی‌چیدم و گره محکمی زدم. 

 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part21

 

برخواستنم از پشت سر لنا مصادف شد با گشوده شدن درب و داخل آمدن تک- تکشان. سیامک و مسیح به سمت کاناپه رفته و در کنار لنا جای گرفتند و مسیح شروع به صحبت با لینا کرد. مهران چندین برگه‌ای که در دست داشت را جابه‌جا کرد و بر روی مبل راحتی تک نفره جای گرفت و در نهایت آیهان و رها با جام و شیشه‌ای پر داخل آمدند.

نگاهم را بر روی جام‌ها و خون داخل شیشه چرخاندم و با قدم‌های آرام به سمت میزم رفتم. 

وسیله‌های روی میز را عقب کشیدم و بر روی میز نشستم. 

لنا و مسیح هنوز در حال صحبت بودند و این بین تنها من و رها بودیم که با اخم چشم به آن‌ها دوخته بودیم. رها جام‌ها را بر روی میزی که در میان مبل‌ها قرار داشت چید و به سمت لنا رفت. دست مسیح را کشید و با بلند شدن او خودش را کنار لنا جای داد.

لبخندی به حرکتش زدم و تمام حواسم را به مهران که سعی داشت بحث را آغاز کند دادم. 

مهران برگه‌ی اول را بر روی میز گذاشت و شروع به توضیح کرد:

- خب، قبل از همه دزدیده شدن تجهیزات از چهار تا گروه که بقیه گروه‌ها هم دارن کم شدن تجهیزات‌شون رو گزارش میدن و این زیادی عجیبه. کسی نظری راجبش داره؟ همه‌ی ما گوش می‌دیم.

منتظر به افراد چشم دوختم که هیچ‌کس حرفی نزد اما لنا دستش را بلند کرد:

- منم اجازه دارم نظرم رو بگم؟

نگاهش به سمت من بود پس سری به تأیید تکان دادم که لب زد:

- خب راستش من و شاهرخ خیلی به هم نزدیک بودیم و اون بیشتر اتفاقات رو برام می‌گفت، ولی فقط در حدی که بهم مربوط می‌شد. شاهرخ عقیده داشت گرچه‌های خون‌آشام‌های سیاه دارن قوی‌تر می‌شن. دنبال پیدا کردن دلیل بود، به‌نظر من می‌تونه کار یکی از اون گروه‌ها باشه. 

همه در فکر فرو رفتند و لنا سکوت کرد، دستم را زیر چانه‌ام زدم و پاسخش را بیان کردم:

- ممکنه. ولی چرا باید این‌قدر ریسک بکنن که به گروه‌های ما حمله کنن؟

مهران و آیهان سری به تأیید حرفم تکان دادند اما لیا پوزخندی زد:

- چون این کار ریسک نبوده. همه می‌دونن اون‌ها خیلی قوی‌ترن، درسته نقطه ضعف‌های بیشتری دارن ولی پنج نفر از ما در مقابل یکی از اون‌ها باز هم مبارزه سختی در پیش خواهند داشت. 

حق با او بود. آن‌ها خیلی قوی‌تر بودند اما دلم نمی‌خواست این حقیقت را باور کنم. 

مهران به قسمت دیگری اشاره کرد و لب زد:

- حالا که این‌قدر از اطلاعات شاهرخ خبر داری، بگو ببینم چرا شاهرخ جزو سه گروهی که هیچ حمله یا دزدی گزارش نکردن؟

لبخندی به سؤالش زدم و منتظر چشم به لب‌های لنا دوختم. اخمی بر چهره‌اش نشاند و دستان مشت شده‌اش را در آغوش گرفت:

- من که گفتم، فقط چیز‌هایی که بهم مربوط می‌شد رو می‌فهمیدم نه بیشتر نه کمتر.

اخمی کردم و به مهران اشاره زدم تا موضوع را عوض کند.

@ petrichor☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part22

 

مهران برگه دوم را بر روی میز گذاشت و شروع به صحبت کرد:

- خب موضوع دوم بر می‌گرده به موضوع خون‌آشام‌های سیاه. 

چشم ریز کردم و با دقت منتظر ادامه‌ی ماجرا شدم:

- چند تا ون در طول روز تو محدوده‌ای که اون‌ها رو شناسایی کردیم رفت و آمد دارن.

- این‌که دلیلی برای وجود خون‌آشام‌های سیاه نیست.

مسیح بود که میان کلام مهران پریده بود. مهران اخمی بر چهره‌اش نشاند و با انگشت ضربه‌ای به کاغذ در دستش وارد کرد:

- اگه اجازه می‌دادی داشتم باقیش رو هم می‌گفتم. 

پشت چشمی برای مسیح نازک کرد و سخنش را از سر گرفت:

- خب می‌گفتم، بچه‌ها به این ون‌ها شک کردن و دنبال‌شون رفتن، چیزی که عجیبه مسیریه که هر روز این سه تا ون طی می‌کنند. 

از جایش برخواست و به سمت قفسه‌ی کوچکی که پشت کاناپه قرار داشت و چندان در دید نبود رفت، نقشه مسیرها را از میان تمام کتاب‌ها و برگه‌ها بیرون کشید و آن را بر روی میز انداخت. به سمتم آمد و ماژیک قرمز را در دست گرفت.

دوباره به جای قبلی‌اش بازگشت و درب ماژیک را گشود‌. مسیری که ون‌ها را در آن دیده بودند را علامت زد و خودش را عقب کشید.

منتظر ماندم تا باقی افراد نقشه را چک کنند و سپس از جایم برخواستم. کمرم را خم کردم و نگاهم را به نقشه دوختم. 

اخم‌هایم جای‌شان را به تعجبی که در نگاهم نشسته بود دادند، با تعجب سر بلند کردم. گویا همه منتظر عکس‌العمل من بودند. آرام لب زدم:

- دوره یک محدوده خط کشیدی. این یعنی درست نمی‌دونید توی کدوم خونه ساکن هستن درسته؟

مهران سرش را تکان داد آرام ادامه دادم:

- توی این محدوده ورودی و خروجی هر کوچه دو نفر از افراد رو بزارید شبانه روز تحت نظر باشه و بچه‌های قبلی هم دوباره دنبال ون‌ها باشن باید بفهمیم چی جابه‌جا می‌کنن.

آیهان جام‌ها را به ترتیب پر کرد و بین همه چرخاند. تنها کسی که جام را پس زد مثل همیشه مسیح بود. لنا متعجب به مسیح نگاهی کرد و جامی که مسیح پس زده بود را برداشت.

جام خون را دست به دست کردم و کمی از آن چشیدم، مزه شیرین خون زیر زبانم رفت و مرا به نوشیدن ترقیب کرد. جام را به یک باره سر کشیدم.

مهران جام نیمه خورده‌اش را بر روی میز گذاشت و نگاهش را به آیهان دوخت:

- هماهنگی با افراد با تو آیهان من باید برم دنبال کارهای گروه.

سپس سرش را به سمت من چرخاند:

- شب این‌جایی یا می‌ری خونه کیان؟ شاید لازم باشه بیام پیشت.

لب‌هایم را کج کردم و جام خالی را بر روی میز گذاشتم:

- می‌رم خونه. 

مهران خوبه‌ای زمزمه‌ کرد و از جایش برخواست. برگه‌ها را دوباره در دست گرفت و به سمت درب خروجی رفت. 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Petrichor
ویراستار|petrichor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...