رفتن به مطلب

رمان کالبد| نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن نودهشتیا


niloufan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام:  کالبد

نویسنده: نیلوفر اکبری نسب

ژانر: پلیسی، جنایی

هدف: فی البداهه نویس

خلاصه:

رمان کالبد، در برگیرنده‌ی مشکلات پیچیده‌ی زندگی است. پسرک گم شده‌ی بهار که پس از گذشت سال‌ها، بازگشتی باور ناپذیر دارد. کالبد از زندگی شش نفره‌ی لاوین سخن می‌گوید  که بختِ پلیس جوان قصه را به برادر گم‌شده‌اش گره می‌زند. پشت پرده‌ی  اتفاق‌های که عقل از درک آن‌ها عاجز است.

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط niloufan
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

_  خواسته‌ی  اونا از زندگی مرگه، منم به وقتش، آرزوشون رو برآورده می‌کنم!

***

فصل اول: ناگریز از  اعتماد

۲۶مرداد۱۳۹۹- تهران

 تلاء‌لو مهتابیِ نیمه سوخته، دیدگان به خون نشسته‌اش را بر پایه‌ی ظلمت استوار ساخته بود. هیاهوی خشمگین باد که در میان پرده‌ی سفید اتاقک می‌پیچید، موهای شلخته‌ی بلند قامتش را بر پیشانی بی‌چروکِ‌ش می‌نشاند.
روان‌نویس آبی، میان انگشتان سفید کشیده‌اش، بر میز کوبیده میشد و سپس خط کم رنگی بر روی کاغذ کاهگلی مقابلش می‌نشاند.

کمر خوش تراشش را به پشتی صندلی چسباند و زبان نیمه تَرَش را بر روی پوست ملتهب لبانش کشید.

تفاله‌ و چند قطره‌ی باقی مانده‌ی چایش را لحظاتی پیش هورت کنان نوشیده بود و حال گلویش طعم گس تلخی به خود گرفته بود اما هنوز هم یک لیوان دگر در شرف خنک شدن داشت.
از دور دست، میان تاریکی اتاق، چشمان براق سام را می‌دید که غضب آلود او را می‌نگرید.

با تک سرفه‌ی خش داری، گلویش را تازه ساخت. سایه‌ی سام بر روی دیوار به خَش نشسته طرحی انداخت و خودش بر روی تخت، نیم خیز شد.
- نمی‌خوای بخوابی؟
لحن حق به جانب سام، به ناچار گردن او را به سوی مخالف چرخاند.
- هر دقیقه که من کوتاهی کنم، یکی دیگه به هدف من می‌رسه!
با گذشتن لفظ هدف از زبان آصف، سام نتوانست فرم لبانش را کنترل کند و پوزخندی بر چهره‌ی رنگ پریده‌اش نشاند.
- بخواب بچه، شام محبوب بهت ساخته هزیون میگی!
رکابی سفید دور از لکِ آصف، بازوهای ورزیده‌ی گندمی‌اش را نمایان ساخته بود و لرزی که از پنجره‌ی باز اتاقک وارد می‌شد، تن او را به تزلزل می‌نشاند.

با رون‌ پا، کمی پایه‌های صندلی چوبی را به عقب هل داد و قامتش را بلند کرد. یقه‌ی آویزان رکابی‌اش را با یک دست بالا کشید و به قدم‌هایش سرعت بخشید.

پرده‌ی سفید ساده را با یک حرکت تا به انتها کنار کشید. کف دستانش را به دیوارک به خاک نشسته‌ی برآمده از پنجره نشاند و گردن به سوی ماه تابان میان آسمان گرداند.
- ماه و می‌بینی؟
سرگرداند که کلامش را امتداد دهد اما با تن دراز کشیده‌ی سام زیر لحاف، نطق در دهانش چیده شد. ابروهای پهن کوتاه‌ش در میان یک دیگر قفل گشتند و خط عمیقی بر پیشانی او نشاند.
- مرده شورتون ببرن که فقط هیکل گنده کردین!
با همان صورت به سرخی نشسته، دستش را بلند کرد و دستگیره‌ی پنجره را چفت کرد. آخرین نگاهش را به نور کمرنگ ماه انداخت و پرده را با همان شدت قبل، سایه‌بانی بر پنجره‌ی شیشه شکسته ساخت. راه آماده را این‌بار کمی کندتر طی نمود و پایین تنه‌اش را بر روی صندلی رها کرد. حبه قندی از درون قوطی قند برداشت و روی زبانش انداخت. لیوان چای نیمه‌داغش را از روی دربِ کرم رنگ قوطی برداشت و به بخارش خیره ماند.
- سومین لیوانِ بیهوده!
و با یک نفس، نصف لیوان را هورت کشید. پشت ساعد دست‌ش را بر روی ته ریش تازه جوانه زده‌اش کشید و چند قطره رطوبت ناشی از چای را پاک ساخت. خودنویس آبی را مقابل دهان گرفت و با یک ها گرم، جوهرش را تیره‌تر ساخت.
ردیف خودکارهای چند رنگش را از نظر می‌گذراند. خود نویس را به دفتر نزدیک می‌سازد. گوشهپی کاغذ را تا می‌سازد و دستش را بر روی دفتر می‌نشاند. دفترچه با نام دختران زینت می‌گیرد و هر از گاهی خودکار قرمز، خط فاصله‌ای مقابلشان می‌گذارد و نوشته می‌شود« کنسل»

از درون صندوقچه‌ی کوچک گوشه‌ی میز، لابه‌لای عکس‌های سه در چهار، به دنبال دختری مو طلایی می گردد. عکس را با یک دست بیرون می‌کشد و مقابل چشمان قرمز گشته‌اش می‌گیرد. مقنعه‌ی مشکی  که بر سر دارد، زینت موهایش را درون عکس می‌رباید.

قوطی چسب را می‌گشاید و پشت عکس را آغشته می‌سازد. عکس که بر دفترچه می‌چسبد، گردن به عقب می‌کشاند و چشمانش را می‌بندد.

خستگی بر تنش چیره می‌شود و سرگیجه امانش را می‌برد.  صدای کشش لولای خرابِ در، تمرکز از او می‌گیرد و نمی‌داند که این بار اسم چندمین دختر  را  به فراموش سپرده است.

صدای جیرجیک‌ها، فضای کوچک اتاق را به سلطه خود می‌گیرند. رقص قلم بر کاغذ می‌نشیند و جوهر پخش می‌شود. دستان آصف بی توقف از آرزوهایش می‌نویسد و برگه با ضرب از دفتر پاره می‌شود. ماه جای خود را به زیور آسمان می‌دهد و تازه چشمان بی‌خواب آصف گرم می‌شود. با دست کاغذ‌های مچاله را به کناری هل می‌دهد و خمیازه کشان سرش را بر روی میز خشک می‌گذارد.

@زری گل

ویرایش شده توسط niloufan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

با گذر مار تنومندی از درون شکمش، با وحشت چشمانش را از هم می‌گشاید و دستش را بر روی شکم تختش می‌نهاد. نگاهش را به میز ریخت و‌پاش می‌دوزد و گیج  خطاب به خود، می‌گوید:

- عجب خوابِ مزخرفی!

با دست، ته ریش مرتبش را در آغوش می‌کشد و سرش را تکیه گاهِ انگشتان کبود شده از سرمایش می‌کند. معده‌اش هنوز هم کمی احساس  انقباض می‌کرد.  دست از چهره برداشت و دفترچه‌ی گشوده شده را چفت ساخت. خودنویسش را مرتب کنار آن وضع نهاد و گردنش را کمی به سوی دیوار گرداند اما دردی در همان ناحیه حس کرد.  با صورتی جمع گشته درهم با سر انگشتانش گردنش را فشار می‌دهد و از خود می‌پرسد:

- من کی خوابم برد؟

چشمان نیمه بسته‌اش را، کامل از هم می‌گشاید و کمر دردناکش را  بلند می‌سازد.  دستی درون موهای آشفته حالش فرو می‌برد و پاهای برهنه‌اش را بر روی موکت آبی اتاق می‌گذارد. 

عکس‌های ریخت و پاش شده را یک جا جمع می‌کند. قفل صندوقچه را باز می‌سازد و عکس‌ها را قرار می‌دهد.

قدم زنان خود را به تخت دو نفره‌ی محمد و سام می‌رساند و با یک حرکت کوتاه لحاف سفید تخت را از روی صورت هر دوی آن‌ها می‌کشد. 

- تن لشت‌تون و جمع کنید، یالا!

باند صدایش در اتاق طنین می‌اندازد. اخم‌هایش در هم حلقه می‌گردند و محمد گیج بر روی تخت نیم خیز می‌شود. پتو از روی پاهایش کنار زده می‌شود و بر روی تخت چهار زانو می‌نشیند اما سام تنها غلت کوتاهی  در جایش می‌زند و چند بار دهانش را باز و سپس بسته می‌کند.

نگاه آصف خیره بر قامت رعنای او می‌گردد که محمد می‌گوید:

- داداش اول صبحی چرا هوار می‌کشی؟ گل و گلاب زدم خو!

نگاه سرخ آصف با حرف محمد تا به شلوارک صورتی  محمد امتداد می‌یابد و اثری از خیسی پیدا نمی‌کند.

- بلند شو خودت و جمع کن، این لندهورم  بیدار می‌کنی وگرنه...!

و بدون ادامه دادن کلامش، به سوی آینه‌ی قدی اتاق گام برمی‌دارد و به چشمان آبی بی‌روحش خیره می‌ماند. از قفسه‌ی بدون در کمد، شانه‌ی چوبی را در چنگ می‌گیرد و یک بار، از ابتدا تا به انتهای موهای کم پشتش می‌کشد.  گردن خوش تراشش را کمی به سوی محمد که باز بی‌توجه دراز کشیده بود، مایل می‌کند. پوست لب بر دندان می‌کشاند و کشوی کمد آینه‌ را به سوی می‌کشد. دست در  کشو می‌کند و  از لا به لای پرونده‌های مختلف، به هفت تیر مشکی‌اش کمی فرصت تنفس می‌دهد. 

در یک صدم ثانیه ، تفنگ را در مشت می‌گیرد و گردن دردناکش را می‌گرداند. شش‌هایش را پر از هوا می‌کند و به سوی محمد نشونه می‌گیرد.

- مگه من با تو شوخی دارم؟

چشمان تازه گرم شده‌ی محمد، با بانگ خشمکین لحن آصف، از هم فاصله می‌یابند و بی‌اختیاز چنگی بر بازوی پهن سام می‌اندازد.

- جون آصف، نفهمیدم چی شد خوابم برد! 

گوشه‌ی لحاف را در چنگ می‌گیرد. موهای بلند آشفته‌اش را با دست شانه می‌کند و چشمان دو دو زننده‌اش را در صورت آصف می‌اندازد. آصف باز بی‌توجه، هفت تیر را در میان پرونده‌ها پنهان می‌سازد و در کشو را با سر و صدای زیادی چفت می‌سازد.

- تا نیم ساعت دیگه پشت میز می‌بینمتون!

محمد از روی تخت پایین می‌آید و دمپایی‌های رو فرشی‌اش را بر پا می‌کند. در همین حین، زیر پوستی نیشگونی از سام می‌گیرد.

قفل ساعت، بر روی دستان قدرتمند آصف بسته می‌شود. نگاه از چشمان سام که به تازگی بیدار گشته بود می‌گیرد. از در چوبی اتاق، چون صاعقه‌ای عبور می‌کند و نگاهش را به راهروی تنگ خانه، می‌سپرد. درد گردنش تشدید می‌گردد و به ناچار،  دستش را مشت می‌سازد و چند ضربه بر پشت موهایش می‌کوباند. رکابی‌اش را با یک دست از تن بیرون می‌کشاند و او را همان‌جا بر روی موکت بی‌گل خانه رها می‌کند.

ابروهای کم پشت مشکی‌اش هنوز گره هم در هم زده بودند و در این مواقع چشمانش سرخ می‌گشتند. به قدم‌های گنجشک‌بارش سرعت می‌بخشد و راهروی ورودی را با پنج گام بلند طی می‌کند. کش شلوار گرم‌کنش را سفت می‌سازد. نفس در سینه می شکند و ولوم صدایش را زیاد می‌کند.

- لاوین!

 

ویرایش شده توسط niloufan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

با سکوت خشمگین راهرو، حرص آلود چشمان به رنگ آبی‌اش را می‌بندد. دست بر روی شکم تختش می‌نشاند و دست دیگرش را تکیه بر دیوار سفید راهرو می‌کند. پشت جفت پلکانش تیرگی می‌نشیند و آه دردناکی از میان دندان‌های بر روی هم کلید شده‌اش بلند می‌گردد.

این‌بار تا دهان می‌گشاید باری دگر او را صدا بزند،  صدای ظریفی زیر گوشش می‌نشیند.

- بله!

پیشانی بر دیوار تکیه داده و یک تای ابرویش  را بالا می‌اندازد. کمی مکث می‌کند و سپس صورتش را به سمت چشمان آبی لاوین می‌گرداند.

- کجا بودی؟

موهای بلند مشکی رنگ لاوین از زیر روسری سفید ساتن او می‌لغزند و بر روی شانه‌های نحیف آن متوقف می‌شوند.

- با محبوب توی آشپزخونه بودم، ببخشید متوجه نشدم!

گردن کشیده‌ی آصف بلند می‌شود. دستش را از دیوار جدا می‌سازد و در جیب‌های پهن شلوار مشکی‌اش  فرو می‌کند.

نگاهش به چشمان لاوین خیره می‌شود‌. زبان در دهان می‌گرداند و  با لحنی که حال رنگ باخته بود می‌گوید:

- لباس‌هام و مرتب کن قرار دارم!

و با گردن به رکابی پهن شده بر روی موکت اشاره می‌کند و در ادامه‌ی حرفش می‌گوید:

- اینم بشور!

دستان ظریف لاوین در هم گره می‌خورند که لاک قرمز روی دست‌هایش از چشم تیز اصف  دور نمی‌ماند. تا به خود بیاید یک تای دستان سفید رنگش در میان دستان سرد آصف چفت می‌شود و دست دیگرش از استرس در کنار دامن چین دار مشکی‌اش حلقه می‌گردد.

- لاک؟

با کشیده شدن دستان لاوین از درون دستش، او نیز قدم بر می‌دارد. دهان می‌بنند  و تنها نگاه عمیقی بر صورت لاوین می‌اندازد.  شاخه‌ موی مزاحم روی پیشانی‌اش را کنار می‌زند. روی می‌گیرد و لاوین خشک شده را تنها می‌گذارد.

- مرده شورت و ببرن لاوین، نمی‌شناسیش!

بر روی دو زانو می‌نشیند و رکابی آصف را از  روی زمین چنگ می‌زند و بی‌اراده او را به سمت بینی خود می‌برد.

- اه بوی عرق سگ میده!

با دروغی که می‌گوید خود بی‌اراده خنده‌اش می‌گیرد و با گفتن:

- پیرمرد بداخلاق!

از جای خود بلند می‌شود. تا قصد برگرداندن گردن خود را می‌کند، محمد  و آراد پر سر و صدا از در اتاق ته راهرو خارج می‌شوند و از همان فاصله دستی برای لاوین تکان می‌دهند. رکابی را تا می‌زند و با لبخند رو به آن دو دستی تکان می‌دهد.

- سلام!

محمد که همیشه در برداشتن گام‌هایش ثابت قدم‌تر بود، زودتر به سوی لاوین می‌رود و شاخه‌ موی اویزان مانده از زیر روسری لاوین را در دست می‌گیرد و همان‌طور که او را می‌کشد، صدایش را کلفت کرد و می‌غرد:

- گیسات و بکن تو ورپریده، نمیفهمی من آصفم!

اراد که حالا به جمع آن دو پیوسته بود، موهای لاوین خندان را از دست محمد رهایی بخشید و گفت:

- با پدر من شوخی نکن!

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط niloufan
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

***

چشمان دردناک خود را با دست راست ماساژ می‌دهد و نگاه به تلویزیون خاموش می‌دوزد. صدای برخورد انگشتان کشیده‌ی محبوب بر روی میز، صبرش را لبریز می‌کند. در حالی که رنگ از رخش‌ می‌پرد، تک صرفه‌ی بلندی می‌کند، نگاه از  تلویزیون می‌گیرد و چشمان آبی رنگش‌ را در بی‌کران قهوه‌ای محبوب می‌دوزد.

- کاش می‌تونستم ناخون‌هات و دو نصف کنم!

صورت محبوب کج می‌شود و همان‌طور که با دست به کناری اشاره می‌کند، پوست لب بر دهان می‌گیرد و می‌گوید:

- بشین ببینم باو!

لاوین، نگاهش را به چپ و راست خود می‌دوزد و خزان خزان سرش را به شانه‌های محبوب نزدیک می‌کند. چشمان‌ش را تیز می‌کند و اطراف‌ش را از نظر می‌گذراند.

- میگم!

برعکس او محبوب بی‌توجه باز ناخون بر میز می‌کوباند و بی‌تفاوت می‌گوید:

- هوم!

با نیشگون ریزی که از بازویش توسط لاوین گرفته می‌شود، سرش را بلند می‌کند و تازه حواسش را به لاوین می‌دهد.

- چیزی گفتی؟

کلافه پف بلندی سر می‌دهد و دست به کمر رو به محبوب می‌کند و با صدایی که کمی ولومش بلندتر از قبل گشته بود، می‌گوید:

- معلومه حواست کجاست؟

تک خنده‌ی محبوب، تنها جوابی می‌شود که دریافت می‌کند. بی‌توجه به او بار دگر سرش را به سوی گوش‌های کوچک محبوب خم می‌سازد و زمزمه می‌کند:

- امشب آصف با کی قرار داشت؟

صورت محبوب حق به جانب می‌شود و او را با یک دست به آن طرف مبل کرم خانه هل می‌دهد.

- اولاً که تو گوش من پچ‌پچ نکن، درظمن مفتشی؟

 لاوین همان‌طور که با حرص، کوسن قهوه‌ای مبل را در آغوش خود می‌فشرد، لب به دندان گرفت و شاخه‌ موی فر آویزان شده از پیشانی‌اش را پشت گوش فرستاد.

- خیلی تازگیا مسخره شدی، عین آدم حرف بزن خب عق!

محبوب که به خوبی توانسته بود خشم بر چهره‌ی گندم‌گون لاوین بنشاند، با چهره‌ی شیطانی لبخندی بر کنج لب نشاند و هاها کنان غرید:

- فوضولی ممنوع! اگه بفهمه آمار میدم می‌دونی که جای من کجاست؟ 

لاوین تند تند پلک چشمانش را تکان داد و همان‌طور که زبان در دهان می‌چرخاند، صدایش را کلفت ساخت.

- سطل آشغال، ولی آخه ملعون ، اون از کجا می‌خواد بفهمه؟

محبوب درحالی که پیراهن ترکیب نارنجی و سبز بد رنگش را  مرتب می‌کرد، کمر خم ساخت و از روی میزی که چند دقیقه پیش با ناخون‌های عقابی‌اش گوشه‌هایش را پرانده بود، کنترل مشکی تلویزیون را برداشت.

- به جای فوضولی، بشین تا برم یه چیز بیارم هم بخوریم و فیلم ببینیم!

@زری گل

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...