رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دلبر و سلطان | زیبا سعیدی کاربر انجمن نودهشتیا


زیباسعیدی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده: زیباسعیدی

ژانر: عاشقانه، هیجانی

خلاصه:   دلبر دختری  شاد و شیطون که همه‌ی دوستاش اونو دیوونه صدا میزن  تا اینکه پدر و نامادریه دلبر میخوان اون  رو   به عقد  پسر عموش در بیارن اما...

ناظر: @Niyayesh_khatib

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

مقدمه

به نام حضرت   دلبر که جانش سلطان بود.

به نام لیلی که عشقش  مجنون بود.

به نام شیرینی که معشوقِ  فرهاد بود.

به نام  زُلیخا  که عمرش یوسف بود.

مگر می‌شود که دلبر بدون سلطانش زندِ ماند!

مگر لیلی با نبودن مجنونش زندِ ماند؟

مگر زلیخا در نبود یوسفش پیر نشد؟

مگر  فرهاد از نبودن  معشوقش جان نداد؟

*** 

(( سلطان))

داشتم از خشم خفه می‌شدم تا خونش رو نریزم دست نمی‌کشم حتی اگر خودم بمیرم باید خونش رو بریزم.    باید از این خونه و آدماش دور می‌شدم  وگرنه  یک بلایی  به سر  یوسف رذل می آوردم با اون کاری که با مادرم کرد باید خونش رو همون موقعِ می‌ریختم ولی حیف که زودِ حیف!   با گام های بزرگ خواستم که از   در عمارتش بیرون برَم ولی با صدای نحسش سر جام ایستادَم، دست‌هام رو مشت کردم که از هر کاری  جلوگیری بکنم.

یوسف:  بَه سلطان، بیا که کارِ مهمی باهات دارم.!

نفس  پر دردی کشیدم حیف که توانِش رو ندارم وگرنه کسی نبود که با سلطان اینجوری صحبت کنه، با اکرار راه افتادم سمت مبلمانی که وسط عمارتش بود   روی مبل تکیِ   نشستم  هر وقت که کاری ازم می‌خواست با ملایمت باهام صحبت می‌کرد وگرنه کی هست که اون رو   نشناسه توی تهران؟ با صدای نحسش  دست‌هام مشت شد.

یوسف: امروز  نمی‌خوام که جنسی رو برام حمل کنی می‌خوام که بری   شیراز و یک نفر رو برام بیاری می‌دونم که از پسش بَرمیای.

پرونده‌ای رو جلوم روی میز شیشه‌ایِ که وسط  مبل‌ها قرار داشت گذاشت و ادامه داد.

- دختر یکی از شُرکامِ اسم و مشخصاتش داخل پرونده هست.

نمی‌دونستم  اون دختر رو برای چی می‌خواد 

برام هم مهم نبود فقط یک چیز برای من مهم بود ریختنِ خونش و بَس.

از جام برخواستم و گفتم: 

- فقط یک چیز کی باید دست به کار بشَم؟

اونم در حالی که داشت از جایش برمی‌خواست و به سمت  راه‌ پله ها می‌رفت گفت: 

- خودم بهت میگم تو فقط آماده باش!

و رفت بالا، مدام نفس عمیق می‌کشیدم تا که صبر داشته باشم و بتونم  در برابر حرفاش قوی باشم ولی مگه میشه؟ هر لحظه  زجه های مادرم رو می‌شنوم که ازمن کمک می‌خواست   روزی چنان انتقام جون مادرم رو ازت می‌گیرم که در خوابتم نبینیش یوسف الوند!

از عمارتش زدم بیرون  هوا دلگیر بود  آه عمیقی کشیدم درست مثل قلب سیاه من و راه خونه رو در پیش گرفتم باید استراحت می کردم   وگرنه دیگه جونی برام نمی‌موند.

نزدیک به نیم ساعت تا خونه‌ام فاصله بود  وقتی رسیدم کلید رو داخل در چرخوندم و وارد خونه شدم  یک خونه‌ی کوچیک ولی شیک‌ و  زیبا اما بی روح، کلید رو گذاشتم رو میز تحریر و خودم   رو ولو کردم روی مبل، گرسنه نبودم معده‌ام از خشم و نفرت پر بود من وقتی زندگی آرومی خواهم داشت که قاتل مادرم را بکُشم اون موقعِ دیگه زندگیم آروم میشه بعد چند دقیقه‌ای زل زدن به دیوار چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

((دلبر))

از ماشینم پیادِ شدم  که  آرزو  رو اون دور کنار  ماشینش که  یک  دویست و شش قرمز بود دیدمش،  فکر شیطانی  زد به سرم هواسش به من نبود  داشت به ساعتش نگاه می‌کرد حتما به این فکر می‌کرد که بازم دیر کردم، آروم- آروم رفتم سمتش وقتی به ماشینش رسیدم  رفتم کنارش صدام رو کلفت کردم و گفتم:

- خانم شماره نمی‌خواین؟

سرش  تو ساعتش بود من هم  ریز- ریز می‌خندیدم  فکر می‌کرد با اون نیستم همچین تحفه هم نبود،   دیدم این فکر به درد نمی‌خوره با جیغ یک  نیشگون از بازوش گرفتم که متقابلا اونم یک  جیغ کشید منتها این بلند تر بود که باعث شد چند نفری که  اونورها بودند سری با تاسف نشون بدن  من هم زدم به بیخیالی که آرزو با اون صدای جیغ جیغوش گفت:

- دیوونه بودی دیونه تر- تر شدی!

بعد زد تو سرش گفت:

- دیونه تر- تر چیه تو رو خدا می‌بینی  من هم  دیونه شدم وای خدا دختر تو واقعا دیوونه‌ای من یک ساعتِ جلو این کافه‌ام!

شونه‌ای بالا انداختم که  یک جیغ دیگه کشید و زد روی بازوم منم یک چشمک زدم  گفتم:

- بد که نشد خدا رو چه دیدی شاید یکی از همین ها ازت خوشش اومد. 

اونم با حرصی که از کلامش کاملا مشهود بود گفت:

-   هر- هر خندیدیم، دلبر دیگه داری عصبیم می‌کنی ها! حالا چرا هر دفعه که می‌خوایم بیایم بیرون تو میگی این کافه؟

بعدهم مشکوک نگام کرد خوب چرا باید به خودم دروغ بگم  از این  سعید که تو کافه کار می‌کنه خوشم میاد. زدم پس کلَش گفتم: 

- ای بابا باز تو گیر دادی به خدا که فقط از محیطش خوشم اومدِ.

اون هم  انگار که باور نکردِ گفت: 

- اره جون عمت تو راست میگی خودم می‌دیدم که؟

با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد.

- اوم چند دفعه‌ایِ نگاهت رو    روی سعید همون که قهوه ها رو میاورد برامون دیدم کلک.

نچ نچی کردم و گفتم: 

- اشتباه دیدی جونم؟ من با   سعید  اصلا جور در میاد.

بد تو دلم گفتم اره جون عمه‌ام دیگه چیزی نگفت و رفتیم توی کافه   چشم چرخوندم دیدمش داشت برای میز تهِ کافه قهوه    می‌برد. بیشتر از دو سال میومدیم اینجا همین‌ که   واقعا زیبا بود همین که  یک جوری هایی ازین سعید خوشم میومد اهل دوستی نبودم با پسرا، درسته مذهبی یا چادری نبودم ولی برای خودم   به قول آرزو یک خطِ قرمزایی داشتم به دست آرزو که رو شونم نشست نگاهم رو بهش دادم که دیدم چشمش به سعیدِ بعدم ریز ریز میخندِ باخند که بیشتر به حرص هُویدا بود  گفتم: 

- کوفت تو  کافه هستیم،  به چی می‌خندی تو؟

با همون خندِ چشمش رو  از سعید گرفت و به من داد.

آرزو: خوب چیزی هست ها!

بازهم یک کوفت دیگه بهش گفتم و راه افتادم سمت جایِ همیشگی  نشستیم.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

یک ساعتی بود  که توی کافه نشسته بودیم آرزو اینقدر مثل مورچه مغزم رو خورد تا آخر بهش گفتم که از سعید یک جورایی خوشم میاد اون هم مسخرم می‌کردم و میگفت:

- تو که می‌گفتی من کجا و اون کجا! 

دیگه خلاصه یک جواریی دست برداشت که با دیدن سعید که اینطرف به راه افتاد ناخداگاه  قلبم به تپش افتاد و من هم متعجب ازین تغییر حالت  یکهوییم دست و پام رو گُم کردم؟ اومد جلوی میزمون و با همون لحن صدایی که نه کلفت بود نه نازک گفت:

- سلام خانم  شجاعی!

 چون دوسالی اینجا میومدیم معمولا دیگه اینجا معروف بودیم؛ با تعجبی که من رو مخاطب حرفش قرار دادِ بود بهش زُل زدم که ادامه داد.

- میشه یک لحظه  وقتتون رو بگیرم.

نشد دیگه دهنم از تعجب باز موند این تا حالا سابقه نداشت که بیاد جلوی میزم اون وقتم    ازمن بخواد که به حرف هاشون گوش بدم؟ یک مشت آرومی  که به شونه‌ام خورد به خودم اومدم! به من نگاه نمی‌کرد به بستنی های  کاکوئویی که روی میز بود نگاه می‌کرد   در حالی که کلافگی از رفتارش بیداد می‌کرد گفت:

- بهم می‌دید؟

ازین که من رو مفرد خطاب می‌کرد عصبی شدم حالا بهش بگم نه که  ضایع بشه!  

آروم سرم رو به تایید نشون دادم و گفتم:

- البته بفرمایید بنشینید!

اون هم۰ که اینگار صبرش لبریز شدِ باشه گفت:

- میشه اینقدر به من زُل نزنید؟

چشم هام گشاد شد اصلا هواسم به    نبودن آرزو کنارم  نشدن  این دختر الان که اینجا بود یعنی   رفت کجا؟ از حرص گفتم:

- منظورتون رو نمی‌فهمم؟

یک طوری نگاهم کرد که  می‌گفت خر خودتی!

سعید: ببینید خانم شجاعی من نامزد دارم.

دیگه بقیه‌اش رو نمی‌شنیدم  اینگار که یک سطل آب روم ریخته بودن آخه دلبر احمق ازش نمی‌پرسی، مثلا بعد یک عمر  از یک نفر خوشم اومدِ بود با دستای یک نفر  که جلوی صورتم تکون می‌خورد به خودم اومدم  متقابلا  یک اخم کردم و خودم رو جم و جور  کردم که مثلا ضایع نباشم که   ازش خوشم می‌اومد اگه نامزد نداشت شاید می‌گفت که ازش خوشم میاد اما الان!

جدی گفتم:

- ببینید آقای محترم شما اشتباه متوجه شدید.

وسط حرفم پرید و گفت: 

- که اینطور  واقعا من رو ببخشید اگه مزاحمتون شدم.

نه بابا چقدرم متحرمِ ایش  گفتم:

- نه چه مزاحمتی باید شَکتون  رو برطرف می‌کردید دیگه!

اون هم لبخند زورکیِ زد که بگه منم محترمم گفت:

- بله  من برم دیگه خدافظ.

- خدافظ.

و رفت  همین که رفت آرزو مثل دیو دو سر جلوم ظاهر شد.

آرزو: چی گفت؟

- کوفت کجا بودی تو؟ وای دختر  آبروم رفت.

اون هم با خنده گفت: 

- می‌دونستم.

بله چی رو می‌دونست؟ گفتم: 

- چی رو؟

اون هم  در حالی که داشت روی میز می‌نشست و بستنی رو مزه- مزه می‌کرد گفت: 

- همین دیگه که قبول کرد.

با گیجی پرسیدم:

- چی؟

اونم که اینگار آمپر چسبوندِ باشه گفت:

- الحق که دیوونه‌ای  تو بابا  تو با سعید...

آها الان دو هزاریم افتاد اخم کردم که آرزو با حالت کسلی گفت:

- نگو؟!

با حرص سرم رو به تایید نشون دادم همین  که آرزو خواست حرفی بزند  صدای   پسری از میز سمت چپ که ما رو مخاطب قرار دادِ بود بلند شد؟

 

@زری گل

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

پسره: جونم

نگاهی بهشون کردم سه  تا بودن از لباس پوشیدنشون معلوم بود از اون لات ها هستند  اینی که گفت جونم یک پسر مو بور و صورت کشیده و چشای قهو‌ه‌ای و قد کوتاه بود، ولی دومی با چشم‌های عسلی و کمی قد بلند تر و اما سومی با اخم نگاهم می‌کرد حالا هر کی ندونه فکر می‌کنه مال پدرش رو خوردم  برام مهم نبود.

 چشای مشکی و صورتش بدک نبود  ولی هیکلی بود که چشمای آدم ناخداگاه   روی هیکلش می‌افتاد وقتی نگاه من رو رویِ خودشون دیدن اولی که نمی‌دونم اسمش چی بود پرو شد و گفت:

- لعنت به اون چشم‌‌هات!

زود نگاهم رو دادم به آرزو؛   آرزو هم مثل من نگاهش رو داد به بنده و یک ایشی گفت  که دوباره صدای اولی دراومد.

پسر اولی:  چرا دوباره اینور رو نگاه نمی‌کنی؟

تعجب نکردم خنسی بودم ولی اینگار داشت رگ دیوونگیم خودش رو نشون می‌داد، با تعجب ساختگی بهش زُل زدم که لبخند بازی زد! گفتم:

- آخی این کوچولو می‌خواد که نگاهش کنم؟!

تا خواست که چیزی بگه! از جام بلند شدم نمی‌شود که  الکی همه بهم بگن دیوونه!  من بعضی مواقع   واقعا دیوونه میشم درست مثل الان، کافه رو گذاشتم رو سرم و هر چی دم دستم می‌بود بهش پرت می‌کردم.

- می‌کشمت اگه اگه جرات داری یکباره دیگه بگو  !

برام مهم نبود که ازم می‌خندیدند مهم الان این هست که من رو دیوونه کرده بود، اصلا از دست‌های  آرزو و حرف هاش  که می‌خواست جلوم رو بگیره  اهمیت نمی‌دادم هوار می‌کشیدم که با جیغ آرزو خشک شدم. 

آرزو: دلبر سرش داره خون میاد یالا فرار کن!

نه ایستادم که ببینم بنده خدا می‌میره یا زنده می‌مونه   دو تا پاه داشتم و پاهای مامانِ خدابیامورزم رو هم قرض گرفتم‌. صدای داد های دوستاش رو می‌شنیدم ولی من دلبر بودم و دلبر به این آسونی ها به دست نمی‌اومد.

***

الان جلوی نامادریم نشسته بودم  زنی که  نذاشت نبود جای مادرم رو حس کنم زنی از جنس مهربونی از جنس مادر؛ درسته که مادر واقعیم نیست ولی مادرم هست   و من هم همون  اندازه که دخترش باید دوسش داشته باشه   دوسش دارم، پدرم خونه نبود ‌.

با مظلومیت نگاش می‌کردم که با آوای دلواپسی گفت:

- دلبر!

همین که خواست حرفش رو بزنه خودم رو لوس کردم.

- جونم؟

مادرم: جونمو درد، جونمو کوفت! می‌دونی که پدرت اگه بفهمه که من الان تو رو از کلانتری آوردم چی میشه؟

بیشتر خودم رو  مظلوم کردم که پوف کلافه‌ای کشید و در حالی که داشت می‌اومد کنارم روی مبل می‌نشست گفت:

- حالا اگه اون بدبخت زنده نمی‌موند چیکار می‌کردی؟ آخه کی تو می‌خوای بزرگ بشی؟

شروع کردم به بازی کردن با دستام و گفتم: 

- به خدا فقط داشتم باهاش حرف می‌زدم.

تو دلم گفتم ارع جون خودم کی بود که کافه رو گذاشته بود روی سرش حتما دخترِ آقا شجاع بود.

 

@زری گل

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

خواستم که دوباره  توضیح بدم  یا یک جوری  جمع و جورش کنم ولی مگه مامان دنیا میذاره! کمی  خودش رو رویِ مبل چپ و راست کرد و گفت:

- دلت رو خوش نکن رفته برات تشکیل پرونده...

با جیغ  وسط حرفش پریدم.

- مامان به خدا بهش دست هم   نزدم فقط ادب نداشت که ادبش کردم.

همین که مامانم  خواست حرفی بزنه صدای بابام   نذاشت.

بابا: چی شده که اینجا جنگ و دعوا راه انداختین صداتون تا بیرون هم میاد.

تا خواستم حرفی بزنم مامان  وسط پرید. 

مامان: علی‌رضا   من اینقدر گفتم این دختر رو شوهر بده که  این زبون مو درآورد!

من با حالت عصبی و بابا با کنجکاوی به مامان دنیا خیره بودیم تا خواست که ادامه بده گفتم:

- ای بابا شماهم  چه گیری دادین، به خدا بابا اون پسره بی ادب بود که نشوندمش سرجاش حالا مگه چی شده؟

بابا انگار که متوجه نشده بود پرسید:

- یعنی چی؟ کدوم پسر؟ 

ایندفعه مامانم  وسط پرید.

مامان: رفته سر پسر مَردم رو شکسته بعد خانوم  نشسته اینجا داره حرف از اخلاق مدار میزنه!

بابا در حالی که داشت می‌رفت سمت بالا گفت:

- حالا فهمیدم، بذارید برم لباس هام رو تعویض کنم و بیام با هم مُفصل حرف میزنیم.

روی مُفصل تاکید کرد یعنی با تو بیشتر حرف دارم خوب چیکار کنم به من میگن دلبر!

بلند شدم انگار که همین چند لحظه قبل قرار نبود که توضیح بدم بیخیال  شدم رفتم سمت آشپزخونه ببینم چی هست که منِ گرسنه رو سیراب کنه! داشتم می‌رفتم و آهنگ خودم رو زمزمه می‌کردم.

دلبر عزیز باباش 

میپزه اون با اشتها

میخوره همش رو  همینجا

نمیده بهم ای خان بابا!

دلبر عروسک مامان

میپره بغلش  اون  با اشتیاق

می‌بوسه لپش‌رو همونجا

نمیاد پایین چون دلش نمی‌خواد.

همین‌جوری داشتم می‌خوندم   که چشمم به بستنی افتاد اصلا نفهمیده بودم کی اومده بودم در یخچال رو باز کرده بودم و از آدم و عالَم گذشته بودم  ؛ به خودم اومدم بستنی رو از یخچال برداشتم و راه افتادم سمت سالن، به سالن نرسیده بودم که متوجه حرفاشون شدم و همونجا پشت  ستونی که توی سالن بود ایستادم  عادت به گوش ایستادن نداشتم منتها اگه  در مورده بنده نباشه .

 

 

@زری گل

 

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

بابا: دنیا خودت که  دلبر رو می‌شناسی؟ شیطونِ و موضوع اصلی اینه که دارِ از  کنترل خارج میشه.

مامان دنیا: همین الان هم خارج شدِ  باید کنترش کنیم. مثل همیشه رفته اون کافه و پسر مردم رو راهی بیمارستان کرده‌.

به اینجا که رسید به فکر فرو رفتم  من کی پسر های مردم رو راهی بیمارستان کردمه خوب قبلا صابقه نداشتم یعنی داشتم ولی راهی بیمارستان نشدِ   بودن، ولی اون پسرِ  زیادی رفته بود روی مُخم، باید خداروشکر کنه که  نزدم فکش رو پایین بیارم با ادمه حرف مامان  از افکارم دور شدم.

مامان: از من گفتنه  ترتیب ازدواجش رو بدِ   تا از کنترل خارج نشدِ  یک شوهر خوب براش پیدا کن!

جانم من و شوهر  در خواب ببینید پنبه دان! من آرزو دارم! آخه کدوم دختر بیست‌ و دو ساله‌ای ازدواج کردِ  که من بکنم  یکی از اون افکارهای مزخرفم   زد پسِ کله‌ام و گفت:

- مگه دختر عموت دلسا بیست ساله نبود که ازدواج کرد.

یک خفه شو   به افکارم دادم و راست ایستادم آخِ   با کَله رفته بودم داخل دیوار، خوب راست میگفت ولی من آرزو داشتم که تروریست بشم برم دنیا رو برگردم نه که شوهر کنم و آرزوم رو به گور ببرم. راه افتادم سمت سالن که بابا و مامان متوجه من شدن.  بابا  با لبخند گفت:

- بیا دخترم که کارِ مهمی باهات دارم!

ای کلک من‌  که می دونستم می‌خوان در مورد بحث شوهر حرف بزنند باهام!؟ با لبخند مصلحتی رفتم روبه‌روشون نشستم.

و مودبانه گفتم:

- جانم بابا؟!

بابا هم انگار تردید داشته باشه گفت:

- دلبر می‌خوام در مورد آبتین باهات حرف بزنم.

پس شاه دوماد پسر عموی چاق منه ابرویی بالا انداختم که مثلا نفهمند که من همین پشت ایستاده بودم و حرفاشون رو شنیده بودم،گفتم:

- بله گوشم با شما است؟

حالا هر کی من رو نشناسه فکر میکنه از اون دخترهای مغرورم  به قول آرزو آدما باید بعضی مواقع عوض بشند درست مثل الانِ من!

بابا: ببین دخترم آبتین اومدِ   خاستگاریت و ماهم موافقت کردیم.

این جمله رو که گفت خشک شدم یعنی چی؟ چرا از من نظر نخواستند! می‌خواستم مودب باشم ولی مگه خود شون می‌ذارن، گفتم:

- چی!؟ شوخی می‌کنید؟!

با حرص گفتم ولی مادرم ایندفعه  پرید وسط

- دلبر ما صلاح تو رو می‌خواییم، آبتینم ماشاالله پسر آقایی هست پس کی بهتر از اون برات گیر میاد.

دیدم تصمیم‌شون جدی هست  ولی کی با اون آبتین چاق ازدواج میکنه؟  نگاه مادر من  اون وقت میگه آقاهه آخِ   یکی نیست به شما بگه لاقل یک چیزی داشته باشه که من دلم رو خوش کنم پول رو نمیگم ما توی خانواده پولداری بودیم من اصلا به پول اهمیت نمیدم  فقط پیشرفت برای من مهمه نه پول  ، عمرا اگه قبول کنم   یعنی ترجیح میدم بمیرم تا با کسی ازدواج کنم حتی اون یک نفر آبتین باشه، اعتراض آمیز شروع به مخالت کردم.

- لطفا مراعات بندِ   رو بکنید بابا مامان من نمی‌خوام ازدواج کنم مگه زوره؟!

ولی مگه این مامانم کم میارِ  در حالی که اخم کرده بود گفت: 

- همین که گفتم تو با آبتین ازدواج می‌کنی پدرتم که مخالف نیست.

یکهو از زبونم پرید وای از زبونی که بد موقع باز میشه:

- شما که مامانِ من نیستی پس به شما ربط...

با داد بابا خفه شدم، وای من چیکار کردم به مامان دنیا نگاه کردم نگرانی از اون چشم‌هاش هویدا بود ولی اخم کردِ   بود که من نفهمم، پشیمون خواستم که معذرت بخوام.

-  مامان من واق..

بابا پرید وسط حرفم که من رو از جا پروند  پشیمون بودم خیلی، ولی کار از کار گذشته بود؟ 

- برو تو اتاقت دلبر و این رو بدون که تو با آبتین ازدواج می‌کنی فهمیدی؟

اولین بار بود که با من اینجوری با صدای بلند حرف می‌زدند  اشک به چشمم هجوم آوردم. نمی‌دونستم  چیکار کنم که مخالفت کنند ولی اون لحظه سکوت کردن رو جایز دونستم و راه افتادم سمت اتاقم که بغضم رو اونجا راحت بشکنم.

 

 

@زری گل

 

 

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷

 

((سلطان))

یک هفته گذشت و قرار گذاشته شد که امروز من برم  دختر علی‌رضا شجاعی رو بدزدم  و عجیب بود برام که با دخترش چیکار داشت  ولی پیگیر ماجرا نشدم من‌ که آخر سر که باید  خون یوسف   رو می‌ریختم پس چرا باید تعجب کنم،  از این یوسف رذل هر کاری بر میاد.

با  صدای زنگ مُبایلم از خیالات بی سر و تهم بیرون اومدم و گوشی رو از توی جیب کاپشنم بیرون کشیدم  اسم عادل روی صفحه گوشی بود، همونی که  باید کارای هتل رو برام انجام می‌داد، جواب دادم.

- بله عادل؟!

عادل: سلام سلطان چطوری؟

- مرسی،   چیکار کردی؟ 

- همه‌ی کارها انجام شدِ   و فقط باید شما تشریف بیارید!

- باشه من هم الان راه میوفتم، راستی تا برسم می‌خوام که دنگ و فنگ خونه‌اش رو   برام در بیاری می‌تونی دیگه؟!

- البته شما جون بخواه از همین الان کار رو تموم شده  ببین!

- موفق بشی فعلا.

- خدافظ به سلامت برسی.

- ممنون خداحافظ.

قطع کردم  پاره خط زندگی من همین بود انجام کارهایی که یوسف ازمن می‌خواست و تهش پیشمونی خودم ولی باید صبور باشم روزی از این همه کار پشیمونش می‌کردم و اون روز دیر نبود،  در خونه رو زدم و سوار   بی ام وی مشکی رنگم شدم و  سمت شیراز روندم.

***

نُه ساعت تو راه بودم و خستگی از سر و صورتم می‌بارید ، وقتی رسیدم هتل، از ماشین پیادِ شدم   هتل بزرگ و شیکی بود، که بیرونش از درخت های بلوط و کاج  پر بود،  رفتم داخل عادل  رو که در حالی داشت به سمت بیرون می‌اومد دیدم چند دقیقه پیش بهم زنگ زده بودم گفتم که الان میرسم؛  حتما می‌خواست بیاد استقبالم یک مرد کوتوله با استایله ورزش کاری و خوش پوش، وقتی من رو دید لبخند گشادی زد و اومد سمتم جا نخوردم چون که آدم خوش خنده‌ای بود این رو از مکالمه‌ای که باهم داشتیم فهمیدم هرچند که عکسش رو دیده بودم ولی اینجا یکم خوشتیپ تر بنظر می‌رسید  از اون دور گفت:

- به سلطان خوش اومدی!

وقتی بهم رسید به هم دست دادیم  و احوال پرسی کردیم وقتی دید که من خستم،  کارت اتاقم رو بهم داد و گفت: 

- بیا این هم  کارت اتاقت، شماره‌ی صد‌ هست   برو استراحت کن مردِ خسته بد بیا پایین با هم حرف می‌زنیم. 

با ببخشیدی رفتم سمت اتاقم  وقتی رسیدم   درو باز کردم بدون هیچ نگاهی به اتاق  و دید زدن  رفتم سمت تخت یک نفر‌یِ  که با روکش سیاه پوشیدِ   بود  ولو شدم، می‌دونستم  که به خواب نمیرم ولی می‌خواستم لاقل کمی خستگیم در برِ تا بتونم موقعیت رو بسنجم.

 

 @زری گل

ویرایش شده توسط زیباسعیدی
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸

 

((دلبر))

هر کاری کردم   نشد که نشد و قرار گذاشته شد. من هم ماتم زده   تو کافه   نشسته بودم که آرزو زد پس سرم  و گفت:

- پس قرارِ ازداوج کنی؟

عاجزانه سرم رو تکون دادم  و گفت:

- خب  ببین من یک فکری دارم؟

مثل فنر تویِ جام نشستم. چی گفت یک فکری داره؟ انقدر که  تو این یک هفته با بابا   و مامان  حرف زده بودم ظرفیتم پر  شده   بود و جوری بود که  خون به مغزم نمی‌رسید که خودم یه خاکی تو سر بکنم، با کنجکاوی نگاهش کردم که  ضربه ای    پس کله‌ام   زد.

اَه چه  از این عادتش بدم میاد. اخمی می‌کنم  که اون در حالی داشت سر صندلی ول می‌خورد، گفت:

-  خب استرس دارم به جون تو!

حالا کسی نیست بهش بگه من دارم ازدواج می‌کنم تو چرا استرس داری؟ داشتم از کنجکاوی   خونم رو می‌خوردم این چرا جون نمیکنه و نمیگه؟

فکرم رو به زبون آوردم.

- اَه  دِ جون بکن!

اون هم با هرجور مکافاتی بود  ماجرا رو برام تعریف کرد اولش تعجب کردم ولی دیدم فکر خوبی هست. مثل دیوونه ها پریدم بالا و آهنگ می‌خوندم. 

***

با اسرار مامان رفتم آرایشگاه،  ای خدا آخه کدوم دختری به ازدواجی که راضی نیست میرِ   آیشگاه  خودش رو ملیچ ملوچ می‌کنه؟

  هیچی دیگه بعد دو ساعت از زیر دست خانم مهرزاد بیرون اومدم و خودم رو تو آینه    دیدم، خوب  تعجب نکردم چون اکثرا خیلی آرایش می‌کردم و اینکه خودم خوشگل بود، به قول آرزو خوشگل تر شدم!

یندفعه زیادی رژ قرمز به لبام میومد چونکه   لباس دوکلته قرمز پوشیدِ   بودم که از قسمت بالا به پایین زنجیر آویزون بود و زیبایی اندامم رو دو برابر می‌کرد   از آرایشگار بیرون زدم و   سوار  عروسک خوشگلم شدم منظورم  زانتیایی   بود که بابا برام خریده  بود.

وقتی رسیدم از دیدن خونه دهنم به زمین چسبید ولی حیف که قرار بود  همه چی بهم  بریزِ،  دور تا دور خونه رو با چراغ های رنگارنگ پوشندِ   بودند و خونه از تمیزی برق می‌زد؟ 

 رفتم  داخل نگاهای خدمتکار هایی که برای تشریفات، بابا آوردِ   بود رو به خوبی روی خودم حس می‌کردم ولی اهمیت ندادم. داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که صدای مامان  رو از اونور شنیدم برگشتم سمت صدا که  مامان  با لبخند اومد  جلو و گونه‌ام رو بوسید و گفت:

- چقدر خوشگل شدی دخترم حتما باید بعد مراسم سپند دود کنم!

یک چیزی توی دلم لرزید اون ها که نمی‌دونستند من دارم  چیکار می‌کنم یعنی اگر این کار رو بکنم از چشمشون میوفتم . آروم سرم رو تکون میدم و لبخندی میزنم و با ناراحتی میگم:

- مامان من برم تو اتاقم الان میام.

با لحن مادرانه‌ای گفت: 

- برو دخترم زود بیا پایین الان که خانواده داماد بیان!

سری تکون میدم و راه اتاقم رو به  در پیش میگیرم چرا حس می‌کنم که این راهی که قرار برم  اشتباه  هستش؟!

ولی با  تصور اینکه من زن  آبتین بشم و اون من رو...

روی تصمیمم مصمم تر می‌شدم،  خودشون موجب این تصمیمم شدن من که   با مودبانه ترین لحن  ممکن  گفتم  نمیخوام خودشون گوش نکردن؟

 

@زری بانو

@Niyayesh_khatib

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹


پا تند کردم که برم   سمت اتاقم که همانا  پام  به پله اولی  گیر میکنه و همانا در حال افتادن بودم که   دستی دور کمرم   می‌بینم و از زمین زدنم و ابروریزی جلوی این همه آدم و خدمتکار  جلوگیری می‌کنه.

  با تعجب صورتم که توی سینه‌اش جمع بود رو بلند می‌کنم که با دو گویِ مشکی رنگ مواجع میشم اونم داشت با تعجب نگام می‌کرد و کمی اخم  که با صدای پای کسی  به خودم میام و ازش فاصله می‌گیرم.

کلا تو فاز ممنون تشکر و این چیز ها نبودم، خوب  دلش خواست کمکم نکنه والا، اگه می‌خواست که من ممنونش باشم سخت در اشتباه بود از لباساش معلوم بود که خدمتکارِ ولی چرا انقدر خوش هیکل؟  

بیخیالش شدم و رفتم اتاقم وقتی در رو پشتم بستم نفس ِ عمیقی کشیدم   و با خوشحالی رفتم سمت کمد لباسام.

((سلطان))

به عادل خبر دادم که آماده باشه،  هر کاری کردیم  نشد که خانم  بیان بیرون و یک جوری بدزدیمش   و این شد که من به عنوان خدمتکار وارد اینجا شدم. از خدمتکار‌های دیگه شنیدِ  بودم  که خاستگاریه دخترشه و عجیب بود که برای یک شیرنی خوردن  این‌ همه زرق برق راه انداخته بودند؟!

   ولی  مهم نبود داشتم از پله ها پایین می‌اومدم  که ناگهان کسی بهم بر خورد کرد با تعجب نگاهی به شخصی که بهم برخورد کردِ    بود می‌کنم که می‌بینمش  دختر علی‌رضا شجاعی  پس این بود!؟   داشت با سر می‌افتاد که به خودم اومدم گرفتمش مثل ترسو ها بهم چسبید  وقتی عادی شد یهو مثل الکساندرا ازم دور شد؛ با تعجب نگاهش کردم که اولین چیزی که دیدم  آرایش غلیظش بود از آرایش غلیظ بدم می‌اومد اخم کردم.

 توقع داشتم مثل خانم  با شخصیتی که اون پایین دیدم ازم تشکر کنه ولی جلوی چشم‌های متجب من راهش رو کشید رفت. به خودم اومدم مهم نبود الان وقتش رسیدِ بود   که ببرمش همین که خواستم راه اتاقش رو در پیش بگیرم کسی صدام زد: 

- آقا یک لحظه؟

برمی‌گردم و زنی شیک پوش رو میبینم حتما مادرش بود. گفتم:

- بله؟!

در حالی داشت می‌‌رفت سمت آشپزخونه گفت:

- می‌خواستم که...

یکهو  از اون طرف کسی صداش زد:

- دنیا جون یک لحظه بیا!

لبخندی به زنی همسن خودش که شیک پوش بود مثل خودش زد و رو به من گفت:

- ببخشید جوون مثله اینکه نشد برو به کارهای دیگه‌ات برس بعدا بهت میگم مهم نبود.

لبخندی میزنم و گفتم:

- خواهش می‌کنم.

و راه افتادم سمت طبقه بالا الان وقتش بود.

@زری بانو

@Niyayesh_khatib

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...