رفتن به مطلب

رمان ون توری|M@hta کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

 

»«بسم الله الرحمن الرحیم  »«

نام رمان: ون توری

نام نویسنده:  فاطمه عیسی زاده (مهتا)

ژانر:  عاشقانه، طنز، اجتماعی

خلاصه:

روزی روزگاری در شهر پر از دود و هیاهو شخصی خسته شده، تمام داراییش را فروخت و یک ون مسافرتی  خرید تا به دنبال خوشحالی و آزادی واقعی برود! او از ته دلش می خواست هیچ مسئولیتی نداشته و آزادانه زندگی کند.

در این مسیر پر از بالا و پایین و دست انداز او هربار با شخص جدیدی آشنا شده و علی رقم میل باتنی اش همسفر ها سر و کلشان پیدا می شود. هر یک از مسافر ها ماجرایی برای تعریف دارد و به دنبال چیز خاصی می گردد، یا از چیزی فرار می کند.

سخن نویسنده:

گاهی آدم دلش می خواهد فرار کند. حرفش می شود یک کلام: «دلم می خواد برم!» کجا و چگونه و با چه کسی و برای چه مدتش اصلا اهمیتی ندارد. فقط می خواهد دیگر هیچ کس نگرانش نشود، هیچ کس دوستش نداشته باشد، حتی هیچ کس نشانستش. وزن هیچ مسعولیتی روی دوشش آویز نباشد.

آری و آکنده از هر حس و هر کسی! دلش می خواهد خیال کند به هیچ کس تعلق ندارد...

این داستانیست برای سفر روح کسانی که می خواهند بروند، دور شوند، نباشند!  برای کسانی که در هرجایی که هستند؛ چه بزرگ و چه کوچک... چه مجلل و چه فقیرانه... خوب یا بد... احساس خفگی می کنند!

مطمئنم بعد از انتشار 4 اثر از من می دانید زیاد اهل شخصی نویسی نیستم، اما در این اثر لازم دانستم کمی هم از خودم بگویم. از روح آزادی طلبم، شاید حق شما عزیزان است که کمی از نویسنده کوچک خود بدانید. دریابید آن دخترک های سرکش در هر داستان از کجا و چه ذهنیتی سرچشمه می گیرد. بدانید محکم و قوی بودن و خلق دختر های قوی باور نویسندتان است نه شعارش! 

بعد از یک سری اتفاقات توی زندگیم، تنها چیزی که آرومم می کرد، فکر کردن به رفتن بود. حالا می خواست این رفتن مهاجرت باشد یا شاید فرار از خانه، نمی دانم شاید هم زندگی مجردی. به هر نحوی می خواستم فعل رفتن را اجرا کنم.  نه اینکه از محدودیتی داشته باشم، نه! 

مطمئن بودم، شاید هنوز هم هستم که روزی چمدانم را جمع می کنم، بعد از خوردن یک فنجان چای گرم و نوشتن یک نامه کوتاه برای عزیزانم خانه را برای همیشه ترک می کنم. شاید خواستم این داستان را بنویسم تا این بار شخصیت هایم به جای من سفر کنند و من این فکر را در خودم خفه کنم. شاید هم خیال کردم کسانی جز من هستند که میل سفر دارند و رویای آزادی خفشان کرده. خیال رفتن... می نویسم به امید آزادی روحمان.

بعد از یک سال حرف زدن از رفتن، بلاخره برای آخرین بار ریشه یابی کردم. دندان عقل در آوردم و این طور برای دوستم نوشتم: «دست آویز من وقتایی که خیلی ناراحتم، فکر کردن به اینه که یروزی میرم... یه جای دور، خیلی دور. دور تر از همه اونایی که ناراحتم می‌کنن یا ترکم می‌کنن یا دوسم ندارن...
بعد به این فکر می‌کنم اگر من عوض نشم، دورترین جای دنیام که برم وضع همینه چون من مجبورم همه جا خودمو حمل کنم و قدرت ترک خودمو ندارم.»

#حقیقی

مقدمه:

من اول دو کلمه ماشین وَن و تور مسافرتی رو کنار هم گذاشتم و کلمه ون توری رو ساختم. بعد توی اینترنت سرچ زدم و متوجه شدم (ونتوری) به صورت چسبیده اسم یه دستگاه اندازه گیری حرکته (اصل اساسی اون هم به معادل برنولی بر می گرده. به این معنا که با افزایش سرعت، فشار کاهش پیدا می کنه)؛ خوشحال تر شدم و شعار شخصیت های داستنم رو ساختم:«هرچه سرعت سفرها بیشتر باشه، فشار زندگی کمتر می شه!»

لینک صفحه نقد: رمان ون توری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

فصل اول (ایران)

بخش یکم:

بعد از خوردن فنجان چایی، نگاه ریزی به ساعت مچی اش انداخت. چمدان را از کنار پا برداشته و تا دم ماشین به دنبال خود کشید. همه جا تاریک و تا انتهای کوچه با تک لامپ صد سردر همسایه سر کوچه، قابل تشخیص حدودی بود. بعد از رها کردن وسایلش در قسمت راهروی ون مسافرتی، برای برداشتن تفنگ شکاری دولول دوباره به خانه بازگشت. خانه ای که دیگر به او تعلق نداشت و درست بعد از طلوع خورشید، صاحب جدیدی پیدا می کرد.

تفنگ را میان بقچه مخمل صورتی پیچیده و کاملا بی احساس از خانه خارج شد و در را به روی همه افکارش بست. جای تفنگ زیر صندلی راننده بود و جای خودش وسط جاده. چشمانش مات جاده را می نگرستند. تلفن همراهش پای میز تلوزیون به عمد جا مانده و تنها خرج مسیرش لباس های سیاه در چمدان و یک نامه نخوانده و مهر و موم شده بود.

جیرجیرک ها با تمام توان نغمه سرایی می کردند. فضای راه با وجود نور کم و صدای دری که همچنان توی گوش ایران اکو می شد، مخوف تر به چشم دل می آمد. انگشتان کشیده اش فرمان را می فرشدند، همان طور که هوای مه آلود و شرجی شمال قفسه سینه اش را... .

ترس در وجودش بی معنا بود، دست برد و ضبط را برای خالی نبودن عریضه روشن کرد. آن هم نامردی نکرد، بعد از کمی خِر خر و برفک، به پخش صدای گوش خراش ممتد پرداخت. هیچ آواز دلنشینی نبود، اما ایران همچنان به صدای برفک های رادیو گوش می داد. برفک رادیو برایش دلنواز تر از صدای پیچیده در مغزش بود.

در پیچ کوه جاده کمر خم می کرد و او را هم با خود می برد. بعد از ساعتی گوش دادن به صدای نامفهوم رادیو، خوردن پوست لب و بی تفاوت به منظره تاریک جاده؛ بلاخره یخ مغزش باز شد. باز هم همه چیز مثل دفعه اول به یادش می آمد، همان قدر واضح و همان طور غیر منتظره که اولین بار آن طور بود! صداهای جیغ و لی_ لی لی خوشحال مدعوین حاضر در آن اتفاق کذایی. دیگر خش رادیو شنیده نمی شد، بلکه این صدای تیز خوشحالی بقیه بود که مغزش را چاله می کرد.

مشتی به فرمان کوبید، «لعنتی» نخراشیده ای زیر لب گفت و سرعتش را بیشتر کرد. نامه نخوانده درست کنار کیف پول چرم دست دوزش خود نمایی می کرد. قول داده بود دیگر عواطفش قلیان نیابند، اما همان حوالی درست در کنار پرتگاه بلند و پر از دار و درخت ماشین  را کنار زد. به سرعت خود را در آغوش مه گرفتگی انداخته و به سمت پرتگاه قدم برداشت. موهای مصری فانتزی قهوه ای اش را به چنگ گرفته و با تمام توان جیغ زد. جیغ های ممتد و ادامه دار تا بی نهایت. کوه هم با پژواک صدای جیغ و دادش همراهی اش می کرد.

دیگر اشکی برای ریختن نداشت، حتی یک قطره! هیچ خبری از خیسی چشم نبود! غرور لحظه ای تنهایش نمی گذاشت تا قلب مالامال از اندوهش سبک شود. البته به حد کافی گریه کرده و بیش از آن نیازی به خورد و له شدن نمی دید. در کنار آن جاده مه گرفته تنها عصبانیت و لگد های فرضی بود که آرامش می کرد.

حین جیغ و داد با در باز ماشینش روبه رو شد، انگار می خواست با زبان بی زبانی او را به آغوش مکانیکی اش دعوت کند. ایران سر و وضعش را مرتب و برای آخرین بار تصمیم گرفت محکم و استوار باشد. دوباره صدای برفک ماشین را از همان طرف خیابان هم می شنید. سوار شد، رادیو را خاموش و برای اولین مقصدش خود را آماده کرد.

بلاخره از راه بکر روستا به شهر رسید و ماشین های هم مسیرش را پیدا کرد. روسری اش را یکدور محکم به دور گردنش کشید، از توجه هرشخصی به خود، خصوصا جنس مخالف بیزار بود.  هاله های بیجان نور خورشید خودنمایی می کردند که به مقصد اولیه اش رسیده بود.  همان خانه ای که قرار بود روزی او را مهمان خودش کند. همان کوچه باریک و ساختمان های غیر اصولی سر به فلک کشیده . آخرین خانه ویلایی موجود در انتهای کوچه، همان آجری هفتاد متری که تمام رویاهای ریز و درشتش در آن شکل گرفته بود. از ارتفاع ماشین پایین آمده و هنوز همه جا روشن نشده زنگ در را زد.

دستش دیگر نمی لرزید، حداقل خودش اینگونه می اندیشید. هیچ کس پاسخگوی زنگ در نبود. آیفون در آن خانه کوچک نقشی نداشت و به طبع هیچ کس در هنگام طلوع علاقه نداشت مزائیک های حیاط کوچک را بپیماید تا در را باز کند. به هر حال او نیامده بود تا کوتاه بیاید. بهتر نبود تفنگش را آماده می کرد؟ کدامشان را می زد بهتر بود؟ اگر در را باز نمی کردند و یا اگر در خانه نبودند؟

دوباره و چندباره پشت سر هم زنگ را فشرد. از همان سماجت هایی که قدیم ها با خنده انجامش می داد. باید ساکنین منزل در آن لحظه می دیدند که خنده ای به لب ندارد و هرگز در را باز نمی کردند.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

بخش دوم:

نوک کفشش را با ضرب به آسفالت کهنه می کوبید و دستش بلند شد تا در را به مشت بکشد. پیش از فرود انگشت  های گره کرده اش، در با عجله باز و صورت آشفته زنی در بین درگاه نمایان شد. زن بیچاره قطرات عرق تمام صورتش را گرفته، تشویش و اضطراب در حرکاتش موج می زد و رنگش در آن گرگ و میش هوا پریده به نظر می رسید. زن با دیدن موهای کوتاهی که از دو طرف صورتش رها بودند و  چشم و ابروی به سیاهی شبش به خوبی ایران را شناخت. قبلا او را ندیده بود، اما توصیفات هرباره و بی حواس همسرش کار خود را کرده بود. 

هردو درحال رو در رویی با کابوس زندگیشان بودند. چشم های زن مملو از اشک شد و ناخواسته دست به زیر شکم برآمده خود برد. پنج ماهی می شد که بار شیشه اش را حمل می کرد، بچه از استرس مادر هیجان زده شده و مثل ماهی در شکم مادر می لغزید. 

ایران برای برداشتن تفنگ برگشت و قبل از اینکه تلاشی برای خروج آن کند، باناباوری شکم برآمده زن را دیده و چانه اش لرزید. کشتن خیانت کار حقش بود، با خود فکر کرد بچه چه گناهی کرده است؟ اما بیش از آنکه  فرزند دو خیانتکار مفرط بود؟ سرنوشتش با آن والدین چندان چنگی به دل نمی زد. در بین کلنجار عقل و قلبش، صدای خش گرفته و آهسته زن را شنید:

- ایران...

گریه امان زن را بریده و نفسش به شماره افتاده بود. اضافه وزن دوران بارداری، وزنش را زیاد، اما توانش را کم کرده بود. با پشت دست چشم و دماغش را پاک کرده و دوباره تلاشی برای شکستن سکوت کرد: «من... من ازت خواهش می کنم! ایران...» او با خود فکر می کرد، همچین زنی می تواند از او خواهش و تقاضا کند؟ چانه و قلب ایران هردو با هم می لرزید، اما تاثیری در رفتار و نگاه مصممش نداشت. او استوار تر از کوه در مقابل در ماشینش ایستاده و با خود دو دو تا چهارتا می کرد؛ تفنگ را در بیاورد یا به بچه اش  رحم کند؟  خم شد، به سمت زیر صندلی دست برد و درست در لحظه آخر پیش از بیرون کشیدنش، صدایی از داخل حیاط خانه روح از تنش جدا کرد. مردی با صدای آشنا نام زنش را صدا می کرد و از او می پرسید جلوی در چه می کند؟

زن نگاه حراسانش میان ایران و مرد داخل خانه در رفت و آمد بود و با پاک کردن دوباره بینی قرمز و اشک های بی پایانش سعی کرد اوضاع را از آن خراب تر نکند:

- خانم، همه چیز اون طوری که شما فکر می کنید نیست!

وقتی سرش  را به سمت ایران گرداند که مرد هم به جلوی در خانه رسیده بود و ایران سوار بر ون با تمام توانش از آن کوچه خارج شد. خیال می کرد آدم کشتن راحت است، شاید هم واقعا راحت بود. به قول استاد حقوق و جزایش همان قدر که در پایان روز ما یک آدم را نکشته بودیم، باید خدا را شکر می کردیم. دلیلش برای ترک آن کوچه ترس از کشتن نبود، ترس از کشته شدن دوباره روحش در اثر دیدن مرد بود. روحی که یکبار درست در پنج ماه پیش خورد شد، له شد و در آخر در حینی که بین رویاهایش دست و پا می زد به قتل رسید.

سعی می کرد به حاله مرد در آینه نگاه نکند، او حتی دور بُری تن و بدنش را از حفظ بود و می توانست بدون نور کافی هم از حفظ بگوید چشم و موهای خوش حالتش در کجا قرار دارد، یا آن دستان کشیده و سینه  حمایت گرش. چشمش را به ندیدن حکم داد، اما گوشش به خوبی صدای قدم هایش را به دنبال ماشین شنید و صدای خسته ای که نامش را با حسرت صدا زد:

- ایران...!

مشتش را به فرمان کوبید و با کنار زدن موهای مزاحمش، عصبانی تر از گذشته جیغ زد: «ایران مُرد!» سپس با تحکم سرش را از ماشین بیرون برده و ادامه داد:

- حداقل برای تو!

آفتاب بلاخره طلوع کرد و این شب سرنوشتش بود که حوس روشن کردن روزگارش را نداشت. مدام زیر لب با خود تکرار می کرد: «اون حاملست...» «اون یه بچه داره!» «بچه، بچه... یه بچه.» در آن لحظات نور خورشید کاملا کوچه و خیابان را روشن کرده و گرد حرکت به جان شهر تزریق کرده بودند. با ون خوش رنگش از کنار هر جنبده ای که رد می شد، توجهش را جلب کرده و برایش سر بر می گرداند. رنگ زرد ماشین امید و شادی بخش روز دیگران بود و به محض رویت ایران با آن سر و وضع رنگ و رو پریده و لباس های تیره بادشان خالی می شد. از اول هم قرار نبود او با آن سر و وضع سوار ون رویایی اش شود، اما سرنوشت...

وسط شهر در کنار دیوار های یک مدرسه دخترانه که در آن فصل تعطیل بود، پارک کرده و به نامه خوانده نشده اش خیره شد. درست پنج ماه بود، از دومین فصل سرد زمستان، بهتر بگویم از وقتی مشاعرش را به سرمای بهمن ماه باخته بود؛ در آن نامه را باز نکرده بود. توضیحات بی موردی که هیچ وقت نمی خواست در رابطه با آن ها چیزی بداند. او قول رفتن به خود داده بود، یک سفر بی برنامه و دیر هنگام که باید شروعش می کرد. 

آینه وسط ماشین را پایین کشید و به صورتش خیره شد. به چشم های کشیده و سیاهش که دیگر سرزندگی گذشته را نداشت، گویی کولبار مشکلاتش به پشت چشم هایش افتاده  که آنطور خمار و نیمه باز بودند. کل صورتش یک چشم و ابروی بلند بود و موهای قهوه ای که با قرار گرفتن در کنار صورتش به او جذابیت بیشتری می دانند. همان پنج ماه قبل برای آخرین بار از آن مدل جدید ها که جلوی موها بلند تر پشتشان است، کوتاه کرده بود.  کف دستش را دو بار محکم به روی گونه هایش کوبید و با دندان جوری لبش را زجر داد که لب و گونه هردو رنگ گرفتند. لبش  ابتدا کاملا بی حالت کش آورد و در آخر آن را با کلی تلاش به لبخند زیبایی ختم کرد. یک لبخند کامل که در آن دندان نیشی که به روی دندان کناری اش افتاده بود، به نمایش درآمد. یک نقص کاملا زیبا که لبخندش را از باقی دختر متمایز می کرد.

خیالش را به زبان آورد  و به سمت اتوبان راند، او قصد داشت صبحانه را در اولین رستوران بین راهی صرف کند.

- ایران تو اون دوتا رو کشتی و حالا نوبت به خودت رسیده.

*****

صبحانه را تمام و کمال در سفره خانه ی شخصی به نام عمو کمال صرف کرد، حتی برای خودش ولخرجی کرده و کیک و قهوه تلخ هم سفارش داده بود. تختی که رویش نشسته، مشرف به شیشه و از همانجا دختر نحیف و خوش رنگ لعابی که در کنار جاده ایستاد بود را دید می زد. دختر با آن خنده جلفش  به روی هر ماشینی که برایش بوق می زد، آغوش می گشایید. با آن وضع دست و دلباز در عشوه گری هم هیچ کس حاضر به سوار کردنش نبود. هرکس یه دستی می انداخت و بوق و چراغ زنان به راحش ادامه می داد.

دستم به دور فنجان قهوه ام تنگ و تنگ تر می شد. اگر امثال آن خود ارزان فروش ها نبودند...

با همان دندان نیش معروف لب گزیده و فنجان را به روی نعلبکی کوبید. شاید می توانست دخترک را به جای آن دو خلاص کند و در آن صورت به و با آن شرایط لطف هم کرده بود. حداقل اکسیژن های زمین برای بی ارزشی مثل او حدر نمی رفت! 

پول سرویس را همانجا کنار فنجان قهوه خورده نشده اش گذاشت، اشتهایش تحلیل رفته بود و دیگر نمی توانست آن فضای چندش آور با وجود دختر سرکش را تحمل کند. قبل از خروج کاملش از در با صحنه ای مواج شد که او را متاثر و همزمان از تمام مردان متنفر کرد. پسر دویست و شش سواری در مقابل درخواست دختر برای سوار شدن، کشیده ی محکمی به گوشش زد و با خنده سوار صندلی شاگرد ماشین شد و راننده گازش را گرفته و رفتند. 

نمی خواست خود را قاطی مسائلی کند که به او مربوط نمی شود. در بی تفاوت ترین حالت ممکن، در حالی که تلاش می کرد نگاهش به نگاه دختر نیوفتد تا مبادا آویزانش شود به سرعت سوار ماشینش شد. قبل از اینکه سوییچ را بچرخاند، در شاگرد باز و یک نفر کنارش نشست. قبل از سر برگرداندن صدایش جلوب توجه کرد:

- سلام جذبه!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

بخش سوم:

هنوز ننشته آفتاب گیر ماشین را پایین داده بود تا همزمان هم نور خورشید توی چشمم نزد و هم رژ لب زرشکی اش را تمدید کند. با آن صدای عصاب خوردکنی که در حین رژ زدن از آدامس داخل دهانش در می آور، روان ایران را بهم ریخته و او را حسابی به سطوح آورده بود. ایران با دست به زیر دست دختر ناخوانده زده و با لحنی که شوخی در آن نمی گنجید گفت:

- بساطت رو جمع کن هرجا جز اینجا پهن کن، باید برم! حوصله دردسرم اصلا ندارم. فهمیدی؟

ضرب دستش باعث شد رژ لب دخترک خطا رفته و از لب تا لپش را با یک خط ممتد سرخ کند. اما این رفتار هم باعث نمی شد لبخند از لب دخترک برود، خنده متعجبی کرده و در حینی که با چشم های قهوه ای روشنش در چشم های ایران خیره شده بود، گفت: «عه عه ببین چیکار کردی؟» سپس رژش را ایران که لب هایش از رنگ و رو افتاده بود، تعارف زد و کاملا خودمانی ادامه داد:

- نمی زنی؟

ایران دست تعارفش را سنگین تر از قبل رد کرد و کاملا جدی به در اشاره زد تا پیاده شود. اصلا خوشش نمی آمد با یک بی کار و بی عار حتی یک متر همسفر باشد. او می خواست در این مدت فکر کند، کمی به دنبال آرامش بگردد و در نهایت... در نهایت کاری که باید می کرد را به سرانجام می رساند.

- می خوای بری تهرون؟

چشم های مات شده اش پریدند و در جوابش یک «نه» قاطع گفت. دختر نه را جواب خود نمی دانست و دو مرتبه پرسید:

- پس کجا؟

ایران جدا کلافه شده بود، دلش نمی خواست بیش از آن وقتش را با او طلف کند و برای همین با سردی گفت:

- هرجا که تو نباشی...

دو مرتبه نیش دختر باز شد و در نهایت لب هایش آن قدر کش آمدند که دندان های خرگوشی اش نمایان شدند. دختر زیبایی منحصر به فردی نداشت، اما پوست سفید و چشم و دهن شرقی اش، لطافت خاصی به او داده بود. لطافطی آکنده با شرارت، از همان مدل های گیر سپیچ که ولکن نبودند. پای بیرون مانده اش را هم داخل ماشین گذاشته و بعد از بستن در رو به ایران گفت:

- بریم؟! ما!

ایران یک طرف موهای کوتاه بیرون زده از شالش را به پشت گوش برد، برای حفظ خونسردی لبش را به زیر دندان معروف کشیده و آهسته از زیر همان غرید:

- برو پایین!

- عه دختر سختش نکن، تو این همه جا برای مسافر داری... بلاخره هرجا هم بخوای بری تنهایی بهت خوش نمی گذره که! منم سر راهت تا یه جایی برسون.

زبان ریختن برایش معنی نداشت، او در آن لحظه فقط یک چیز می خواست و آن هم تنهایی بود. برای رسیدن به خواسته اش خود از ماشین پیاده شده و به سمت در شاگرد رفت و آن را با عصبانیت باز کرد. مانتوی نازک تابستانی دخترک را کشید و به سمت بیرون پرتش کرد. تقریبا هم قد و هیکل بودند و تنها برگ برنده ایران در مقابل دختر عصبانیتش بود که او را نفوذ ناپذیر می کرد.

دختر را میان راننده تریلی های تازه رسیده تنها گذاشت و بعد از  روشن کردن ماشین به راه افتاد. موهایش به روی صورتش ریخته بودند، آن ها را به دست به بالا راند و در حین حرکت نگاهش به آینه وسط افتاد. دخترک خنگ در میان حصار راننده های سیبیل کلفت گیر افتاده بود و همچنان می خندید تا بلکم یکیشان راضی شده و او را سوار کند. موفق هم شد، از پله های اسکانیای سفید بالا رفته و سوارش شد. ایران برایش سری از روی تاسف تکان داد و همان ته مانده عذاب وجدانی که داشت، با دیدن آن صحنه دود شد و به هوا رفت.

اتوبان خلوت بود، ماشین ها در اثر خورشیدی که رو به گرما می رفت با نهایت سرعت خود در خط سبقت می رانند و چشم ایران به تریلی های پشت سرش مانده بود، آن حس احساس مسئولیت مزخرف همیشه برایش دردسر می ساخت. احتمالم داشت به سرنوشت دختر کنجکاو باشد و شاید هم زوم کرده بود تا بلایی که به سرش می آوردند  را با چشم سر ببیند، از مغز پر و معیوبش هر چیزی بعید بود.

دیری نپایید که سرعت تریلی کم و درش باز شد، جسم یاسی رنگی ازش به پایین پرت و بعد کمی جلو تر تریلی کاملا ایست کرد. ایران هم به تابعیت از آن ها ناخواسته سرعتش کم شد و با عصبانیت وصف نشدنی ایست کامل کرد. مگر چندی پیش در کافه رستوران بین راهی نمی خواست نفس دختر را ببرد؟ آن ها هم که داشتند همان کار را می کردند، پس چرا عکس العمل نشان داده بود؟ پیاده شد، تفنگ را بدون هیچ سک و ابهامی از زیر صندلی بیرون کشیده و به سمت راننده ها به راه افتاد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

بخش چهارم:

این خاصیت تمام ایرانی ها بود، حرف زور توی سرشان نمی رفت؛ حالا می خواست ظلم به غریبه باشد یا آشنا. خدایی ناکرده کافی است یکی از این ایرانی ها یک صدتومانی به نا حق بالا بکشد، حاضراند هزار برابرش را خرج کنند تا آن حق خورده شده را زنده کنند. اصلا بی تفاوتی در کتشان نمی رود، چه بسا که ایران مو کوتاه ایرانی هم بود و دیگر نمی شد آن خوی حق طلبی اش را پنهان کرد. تا جایی که ایران بیاد می آورد، از همان سال های ابتدایی مدرسه اش روحیه جوانمردانه داشت و سرش با دردسر خوش بود. اصلا  به اسم «ایران شَرخَر» معروف بود. خداروشکر بیاد نمی آورد حقی از او یا اطرافیانش برده یا خورده باشند. البته که این مسئله آخری را تا پای حل کردنش رفته و از دلش نیامده بود، در مرامش نگنجید نفس حامله دختری را ببرد.

به هرحال در آن وحله فرصت فکر کردن به مشکلات و گیر و گور های زندگی از هم گسسته خود را نداشت، باید به نقطه عطف دفاع از یک دختر هرچند پرو می رسید. تفنگ دولول شکاری پدر مرحومش را مسلح  و از پشت سر به راننده هانزدیک شد. بی مروت ها دو نفری به دختر بی پناه نزدیک و نزدیک تر می شدند و آن خل و چل هم در آن وسط نمی داست بخنند یا گریه کند. از آن موقع دنبال شتر مفت می گشت تا به او رکاب دهد و حالا که به مقصودش رسیده و بلاخره یک مذکره ای سوارش کرده بود، معلوم نبود از چه مدل جفت هایی روانه داشته بود که آنگونه به خونش تشنه بودند.

در چند قدمیشان که رسید، خیلی قاطع با همان صدای بم و رسایش داد زد:

- ولش کنید...!

تو بگو ذره ای ناز و عشوه دخترانه در صدایش باشد، نبود! دخترک با دیدن ایران تعجب کرده و راننده نیشخند کنایه اشان کش آمد. همه سر جای خودشان میخ کوب شده و هرکس به فکر جوابی برای سوال های به وجود آمده اش بود. راننده ها با خود خیال می کردند مگر در وسط تگزاس هستند که دختر هفت تیرکش به سر و کارشان آمده است.

ایران بار دیگر با تفنگ به سمت پشت خود اشاره زد و رو به دخترک فریاد کشید:

- پس چرا وایستادی؟ د بجنب!

از او می خواست به سمت ماشینش حرکت کند و جان خود را نجات دهد. دخترک با برداشتن اولین قدم راننده ها را به دنبال خود کشاند، ایران کاملا جدی برای بار سوم به حرف آمد و سخنش را به کوتاه ترین حالت ممکن ادا کرد: «از جاتون تکون نخوردید!» بلافاصله یکی از دو تیرش را درون لاستیک جلوی تریلی خالی کرده و پشت سر دختر غریب اما آشنا دوید. نه اینکه بترسد، می خواست قبل از اینکه راننده ها موفق به تعمیر ماشینشان شوند، به حد کافی از آن ها و دردسر دور شده باشد.

آن اتوبان در وسط ظهر آن هم در فصل تابستان چندان مسافری در خود نداشت و همان تک و توک هایی هم که عبور می کردند، ایران تفنگ بدست که در پشت تریلی عریض ایستاده بود را ندیدند. راننده ها ابتدا تلاش کردند پشت سر ایران بدوند، اما با دیدن وضعیت ماشین و بار سنگینی که در پشتش بود، لعنت آب و نان داری نثار و رهایش کردند. البته که همه چیز به این آسانی ها نبود و ایران به محض جا کردن تفنگ در جای اولیه اش به چاک جاده زد.

دخترک آشفته درون ماشین نشسته و از کنار لب و گوشه ابرویش خون می چکید. کاملا طلبکار رو به ایران کرده و با نهایت توان داد زد:

- مگه پیادم نکردی؟ پس چرا نجاتم دادی؟

خود ایران هم جوابی درستی برای این سوال نداشت. او به خودش قول داده بود کارهای نیمه تمامش را به اتمام رسانده و در آخر... حالا این درسر جدید چه می گفت، خودش هم نمی دانست. 

دخترک بار دیگر به سمتش حمله کرد و این بار با تکان دادن نسبی فرمان جیغ و داد کرد: «مگه همین رو نمی خواستی؟ چرا سوارم کردی؟ دلت برام سوخت... نگهدار می خوام پیاده بشم.» ایران بلافاصله ماشین را کنار کشیده و به سمت دختر چرخید. دختر که عمرا فکر نمی کرد ایران دوباره قصد ترکش را کند، لبش را با زبان ترکرده و با چشم های درشت شده نگاهش کرد.

ایران به سمتش خم شد وهمان لحظات بود که دختر خیال کرد قرار است دوباره در را برایش باز و از او بخواهد غززل خداحافظی را بخواند. برای همین به صراحت  افتاد و گفت:

- حالا همینجای همین جا هم که نمی خوام پیاده بشم. خدایا با شانس من شوخی داری؟ حالا اگر می گفتم به گاز بهمون نرسن بهم گوش نمی داد...

همین طور پشت سر هم کلمه بلغور می کرد و قصد ساکت شدن را نداشت. ایران از انتهای داشبرد سمت دختر دستمال کاغذی از جعبه اش جدا و رو بهش گرفت. با اینکارش فک او را بند آورد و با همان صدای محکمش پرسید:

- اسمت چیه؟!

دختر دسنال را روی لب پاره اش گذاشت، انگار از حمایت ایران خوشش آمده باشد با نیش باز جواب داد:

- رخساره! اسم تو چیه؟

- ایران.

ماشین را دنده داد و به راه افتادند. رخساره بعد از پاک کردن لب و گوشه چشمش، آفتاب گیر را پایین داده و از آینه پشتش برای تمدید رژ لبش استفاده کرد. در همان گیر و دار با صدای نا مفهومی از بین لب های غنچه اش پرسید: «می خوای کجا بری؟ به قیافت نمیاد مسافرکش باشی.» سوالش به مذاق ایران خوش نیامد و با  ابروهای در هم تنیده غرید:

- این فضولی ها به تو نیومده، فقط ساکت بشین تا به تهران برسیم و اونجا پیادت می کنم. برای چی راننده ها می خواستن بکشنت؟

رخساره سر زبون دار تر از این حرف ها بود، کاملا به سمت ایران چرخید، پاهایش را روی صندلی جمع کرده و گفت:

- الان خوبه منم بهت بگم،  این فضولی ها به تو نیومده؟ خیله خب اخم نکن... من فقط داشتم حق خودم رو بر می داشتم که...

گویی از بیان ادامه حرفش پشیمان شد. اصلا دلش نمی خواست همان دوست الله بختکی و  سر راهیی که بدست آورده را از دست دهد. خصوصا ایران نا متعادل که پنج دقیقه بعدش را هم نمی شد حدس زد. یک جور جذبه خاصی در آن نگاه سیاه و عمیقش بود که رخساره را خفه می کرد. 

عینک ایران را از روی داشبرد برداشته و به روی چشمش گذاشت و در همان حین به مسخره خواند:

- عینک ریبن اصلوم هرچه داروم ماله تو، نفسم تویی تو دختر همه دنیام ماله تو...

ایران اصلا از این مسخره بازی ها خوشش نمی آمد. قبلا پاییه سابطش ادا اصول بود، اما در دیگر آردش را بیخته و الکش را آویخته بود و اعصابش نمی کشید. عینک را از دست رخساره گرفته و با چشم غره ریزی نگاهش کرد. رخساره این بار به سمت پاکت نامه باز نشده دست برد که جیغ ایران را در آورد:

- به هیچی دست نزن تا برسیم، تفهیمه؟ اوکی؟

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...