• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان نبش قبر|M@hta و N.a25 کاربران انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

*بسم الله الرحمن الرحیم*

نام رمان: نبش قبر

نام نویسندگان: فاطمه عیسی زاده، نسترن اکبریان

ژانر: اجتماعی، عاشقانه

خلاصه:

جسدی که قبرش نبش شد... نبشی که به دست جسد انجام شد و جنازه ای تازه جان به دنبال قاتل حافظه اش افتاد!
همه چیز در پرده ابهام دیده میشد... هیچکس اصل ماجرا را نمیدانست جز آن حافظه به خواب رفته ای که زیر خاک، دفن شده بود!
خون، خاک، خاطره... کمی مرگ و جان دوباره سناریوی بازی را چید، صفحه شطرنج، یکی یکی پر شد از وزیر های حیله گری که به دنبال کیش شاه بودند اما در این برحه، برق تند نگاهی ماتی به شاه حریف زد.

مقدمه:

به عنوان یه بخیاری با غیرت مردن بخاطر ناموس افتخارم بود. پایان خوبی که برای خودم با سکوت خریده بودمش... !

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت یک

نفس کشیدن برایش سخت بود. دست پایش را انگار قفل و زنجیر کرده بودند که با آن تکان های ترسیده و هیستریک و هم نمیتوانست از قفل آزادشان کند. آنقدر خودش را به  دیواره های آن جای ناشناس کوبید که دستانش از حصار آن چیزی که به سختی دورش پیچیده بود آزاد و توانست  چشم های درحال سوزشش را محکم فشار دهد. نمیدانست کجا است اما حسابی مخمصه تنگ و تاریکی بود که تا چشم باز میکرد، خاک  چشمش را پُر و می سوزاند.

دست هایش را با تمام جان به سقف کوتاه بالای سرش میکوبید و و هنگامی که دهان باز میکرد تا فریاد کمک سر دهد، مزه شور و تلخ خاک دهانش را پر میکرد، آنقدر وحشت زده شده بود که حتی نمیتوانست به احتمالاتی که ممکن بود سرش آمده باشد فکر کند! باری دیگر تلاش کرد، محکم زانو هایش را به  سقف کوتا کوبید، همانند مار به خود پیچ میخورد و صدا های وحشت زده از ته گلویش خارج میکرد، با افتادن تیکه از آن سقف کوچک محکم روی شکمش، انگار که  تپه ای سنگین روی شکمش فرود آمد او مجددا به تقلا پرداخت. آنقدر پاهایش را تکان داده بود که احتمالا آن پارچه ای که دورش پیچیده بودند پاره و پاهایش آزاد شده بودند.

تنفس برایش  داشت غیر ممکن میشد چرا که با هر دم، گرده های خاک بینی و دهانش را پر میکرد و  او حتی نمیتوانست درست حسابی سرفه کند. به دقیقه نمیکشید  ه چشمانش را درون آن تاریکی محض سوزش آور باز کرده بود اما همان نیم دقیقه، اندازه یک عمر سپری و داشت از پا درش می آورد.

باری دیگر انرژی اش را درون پاهایش ریخت و محکم تر از بار قبل ضربه ای به سقف کوبید، با سقوط ناگهانی جسمی سخت به روی سر و پاهایش، درد تمام تنش را گرفت و به سختی انگشتانش را از زیر آوار ریخته بر صورتش رد کرد تا بتواند نیمچه نفسی از آن هوای سنگین بگیرد. تنش را به سختی تکان داد و از ته گلو  صدایی مانند به غرش حیوان در آود. چشمانش دشت از شدت گرما و تنگی نفس از کاسه بیرون میزد و به خوبی  رگ های برجسته شده پیشانی و گردنش را از زورِ فشار  احساس میکرد.

از تلاش دست بر نداشت و تا تکان محکم دیگری که با دست و پایش به آوار رو سرش وارد کرده بود، توانست آن تکه های محکم سنگین را از پا و صورتش کنار بزند، همین حرکت کافی بود تا خاک همانند فواره روی تن و صورتش سقوط کند و دهان اویی که برای سرفه کردن باز کرده بود را پر  از خاک کند. دست کم فهمیده بود  که داخل گودالی خاک فرو رفته و اگر از آنجا خارج نمیشد، دیر یا زود نفسش از  فشار حوا و نبود اکسیزن میگرفت و خفه میشد!

دست هایش یک ثانیه هم از تقلا نمی ایستاد و خاک ها را با سرعت نور، همانند یک پره ی پنکه میشکافت.  نمیتوانست زمان درحال گذر را تخمین بزند، ثانیه ها آنقدر داشتند انرژی از او مصرف میکردند که  اگر زمان را از او میپرسیدند، به حتم فکر میکرد یک یا دروز متوالی درحال تلاش بود اما دریق از آنکه دو دقیقه هم به طور کامل سپری نشده بود!

آنقدر با دستش بالا سرش را کنده بود و تنش را از زیر آوار  عقب کشیده بود که به نوعی حالت نشسته به خورد گرفته و داشت تمام توان و تلاشش را میکرد که بالای سرش را خالی کند. نمیدانست ارتفاع آن  خاک ها تا کجا میتواند امتداد داشته باشد تنها چیزی که میدانست آن بود که  نمیتوانست نفس بکشد و همانند ماهی ای از آب بیرون افتاده، برای پیدا کردن اکسیژن خودش را به در و دیوار میکوبید و دست و پا میزد. ثانیه ها به سرعت مرگ میگشتند و هر ثانبه به قیمت  جانش برایش داشت تمام میشد. 

خودش هم نمیدانست آن همه توان و نیرو زاییده ترس بود که در تنش پدیدار شده یا   کارش تمام شده بود... با حس بیرون رفتن دستش از خاک، چشمانی که به سختی روی هم میفشرد تا خاک درونشان نرود  لرزید و قطره های اشک و عرق  خاک را بیشتر به صورتش میچسباند.

بیرون کشیدن خودش از آن حرفه خاکی عمیق، معجزه به نظر میرسید و شاید تمام جانش را در دست هایش ریخته بود تا بتواند آن خاک هی انبوه را کنار بزند اما تنها چیزی که  حس میکرد، اکسیژنی بود که با ولع به ریه میکشد و سرفه های تندی که به گلویش حمل یکردند را با دمی عمیق تر پس میزد.

از حفره  ای که همانند موش  های کور برای خودش ایجاد کرده بود به هزار بدختی خودش را بالا کشید. به راستی که شبیه به یک موش کور شده بود و چشمانش را از زور سوزش خاک و خل نمیتوانست باز کند. باد سردی که تنش را آزار میداد باعث شده بود دست هایش را به تندی بر جای جای تن بی پوشش بکشد و هر از چندی اشک و خاک هایی که از چشمش خارج میشد را با پشت دست پاک کند. چند دقیقه ای در همان حالت بالای حفره نشسته بود و پی در پی نفس های عمیق میکشید تا بتواند   ریه آسیب دیده و ریتم نفس های وحشت زده اش را آرام کند.

یکی در میان  از شدن سرفه های فرو داده عق میزد و اشک با شدت بیشتری از چشمانش بیرون میچکید. نزدیک به نیم ساعت اوضاعش همان بود، نه میتوانست نفس بکشد و نه میتوانست نکشد، سوز هوا هم عامل دیگری شده بود تا تنفس برایش سخت شود. بالاخره توانسته بود چشم های  مصدوم خاک خورده اش را باز کند و با وحشت بیشتری، یکه خورده به اطرافش نگاه کند. سکوت، تاریکی هوا و در انتها صدای واق واق سگی در نزدیکی باعث شد باری دیگر وحشت زده از جایش بپرد. خرمان خرامان خودش را روی خاک ها به عقب سر میداد. با برخورد به  سنگ سردی سرش را چرخاند و   اینبار وحشت زده تر به سمت مقابل  خزید. دیدن آن سنگ قبرِ خاکستری رنگ ضربان قلبش را تند کرده بود. 

به سختی زانو های لرزانش را صاف کرد و   سر پا شد. سرما  به تن لختش میخورد و ترس رعشه به جانش انداخته بود. قدم قدم ناباور عقب میرفت. چشم هایش دو دو میزد و  مغرش سعی داشت اتفاقی که سرش آمده بود را هلاجی کند. آسمان به قدری تاریک بود که حتی نورِ اندک هلال ماه هم نمیتوانست مسیرش را روشن کند.  درخت های قد و نیم قد عریان زمستان را نشان میداد و او هراسان تر از قبل با هر صدای واق زدن سگ های ولگرد به خود میلرزید. 

مسیرش نا معلوم بود اما مغزش دستور فرار میداد و پاهایش اجرا میکرد. به قدری انرژی اش تخلیه شده بود که هنگام قدم برداشتن از مچ پا تا زانو اش  درد میگرفت و انقباض ماهیچه ها ناتوانی شان را  برای حرکت نشان میداد اما ترس، مجال توقف به او نمیداد. نگاهش به پارچه مشکی رنگی که روی یکی از قبر های تازه انداخته شده بود کشیده شد و به سرعت برای گرم کردن تنش، آن را از روی قبر کشید و دور تن لختش حصار کرد.

آنقدر رفت و رفت تا به خروجی بهشت زهرا رسید. دیدن آن نگهبان هایی ک در اتاقک کنار خروجی به خواب رفته بودند هم نظرش را جلب نکرد... به تندی همانند یک مار دراز کشید و از زیر  آن مانع عبور ماشین ها، رد شد. خیابان خلوت مقابلش برایش در عین نا آشنایی، آشنا به نظر میرسید. یک اتوبان پهن خلوت که نمیدانست به کجا ختم میشد! از قبرستان خرج شده بود اما در حالی که قدم هایش به جلو بود، سرش به سمت عقب خیره مانده بود و  ورودی آن قبرستان را نظاره میکرد.  

بالا خره فرعی خیابان تمام و مجبور به چشم گرفتن از آن مکان مرموز شد. ذهنش توان هلاجی نداشت که چندی قبل قبر خودش را کنده بود و از آن خارج شده بود، حتی نمیدانست کجاست و چه بر سرش آمده. تنها چیزی که  فکرش را پر کرده بود، همان تصاویر تاریک قبر و تجسم لحظات نفس تنگی اش بود. حتی هنوز هم سنگینی سنگ لحد را روی سر و صورتش احساس میکرد... دستانش را برای گرم کردن تن عریانش مدام روی آن پارچه نازک، از سر شانه تا ران هایش میکشید اما گرمایی عایدش نمیشد.

بی آنکه بداند کجا میرود یا مسیرش کجاست، در آن اتوبان خالی از مقابل  تابلو های راهنمایی رانندگی و بیابان اطرافش گذر میکرد  و  میرفت.  آنقدر رفت و رفت که به نفس نفس افتاده بود.  سینه اش از سوز و سرمای هوا میسوخت و انگشتانش بیحس شده بودند. 

دیدن نور چراغ های یک ماشین از پشت سر، بعث شد خودش را وسط خیابان و درست مقابل آن ماشین بی اندازد. ماشین کمی دور از پسرک توقف کرد و یک پیرکرد لاغر کوتاه قد با سر کچل از ماشین پیاده شد. با احتیاط و ترس قدمی به پسرک نزدیک شد و سر تا پایش را بارنداز کرد:

- حالت خوبه جوون؟

پسرک اما بی آنکه جوابش را دهد به تندی خود را داخل ماشین پیرمرد انداخت تا از شر سرما راحت شود. پیرمرد که از حال و عریان بودن پسر ترسیده بود، ماشین را دور زد و با قرار گرفتن ماقبل در باز شاگرد، خطاب  به پسر گفت:

- بیا پایین بابا.  کم بدبختی ندارم پسرجان توام وبالم بشی.

پسرک اما بی توه به او، دست های بی حس شده از سرمایش را به درچه های بخاری میکشید تا گرم شوند. پیرمرد که با دیدن این صحنه انگار وجدانش بیدار شده بود، دستی به سر کچلش کشید و زیر لب گفت:

- لا الی هی الله...  زبون نداری پسر؟ اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟

پسرک در عالم خودش بود. بی توجه به پیرمرد تنها میخواست تنش را گرم کند و آن مرد در حالی که حس انسان دوستی خرِ وجدانش را گرفته بود، از آن طرف میترسید اگر کمکش دهد، با آن اوضاع احوالی که او داشت برایش درسر شود. در نبرد وجدان و  ترس، وجدانش پیروز شد و در حینی که در ماشین را میبست، در فکر به احتمال بلا هایی که ممکن بود سرش آمده باشد فکر میکرد.

احتمال میداد  دزد ها لباس و ماشینش را میان راه غارت کرده باشند یا دیوانه ای بود که با آن وضع از تیمارستان گریخته بود! شاید هم کلاهش را برداشته بودند و بعد گوشه خیابان رهایش کده بودند. پیرمرد تمام احتمالات ممکن و غیر ممکن را برای خودش ردیف میکرد و هیچ به ذهنش نمیرسید شاید مُرده ای در قبر زنده شده و پس از بنش قبرش، از بهشت زهرا گریخته بود... اگر میخواست فکر کند هم به حتم برایش آخرین احتمال بود.

پشت ماشینش نشست و با نگاه به پسرک که هنوز دست هایش را به دریچه های کولر چسبانده بود زیر لب گفت:

- انشالله که  پشیمون نمیشم.

این را گفت و با استارت زدن به  پراید سفیدش، درجه گرمای بخاری را بالا برد تا  تن لخت پسرک گرم شود. مسیر رسیدن به شهر را زیر نگاه های خیره پسرک و سکوکتش طی کرد اما قبل از ورود به خیابان های  حاوی دوربین، ماشیشنش را کنار خیابان پارک کرد. پیاده شد و با دور زدن ماشین، در سمت پسرک را باز کرد.

قبل از آنکه او بخواهد حرکتی کند، پیرمرد بازوی لختش را گرفت و او را از ماشین بیرون کشید. پسر بی هیچ واکنشی پیاده شد و پارچه سیاه خاکی اش داخل ماشین روی صندلی ها ماند. پیرمرد که با دیدن تن لخت پسر شرمسار شده بود، برای برداشتن پارچه به داخل ماشین خم شد و زیر لب استغفاری گفت. پارچه را به دور کمر پسرک  که بی حرکت ایستاده بود گره زد و قدمی از او فاصله گرفت.

درحالی که با شرمندگی نگاهش میکرد ماشین را دور زد تا پشتش بشیند و خطاب به او گفت:

- یه دختر مریض تو خونه دارم. میترسم دردسر شی برام وگرنه دم بیمارستانی کلانتری چیزی میبردمت. دوتا چهارراه پایین تر کلانتری هست خودت برو اگه چیزی ازت دزدیدن. خداحافظ بابا.

پیرمرد پشت ماشینش نشست و با تک بوقی که باعث شد آسا، پسرکِ از قبر در آمده   چند متر بالا بپرد از او دور شد.  آسا هنوز نتوانسته بود موقعیتش را درک کند. احساس میکرد داخل خلائی افتاده که خروجی ندارد و او بی هدف به اطراف نگاه میکرد. همه چیز برایش غریبه بود اما به شکل عجیبی فکر میکرد قبلا آنها را دیده و نوشته های روی تابلو های مغازه های بسته را خوانده بود! قدم هایش باز هم شروع به راه رفتن کردند. سرما باز هم تنش را گرفته بود و پیرمرد با بستن پارچه مشکی رنگ به پایین تنه اش، سرشانه هایش را عریان و  شرمگاهش را پوشانده بود.

به خودش که آمد، پاهایش مقابل یک خانه با در بزرگ سفید رنگ که بوته های انگور از بالای درش درحال سقوط بود توقف کرده بودند. دستش بی اختیار برای فشردن آن زنگی که دکمه اش از فرط فشرده شدن رنگش رفته بود بالا آمد و طولی نکشید صدای زمخت پرنده ای در ساختمان پخش شد. برای یک لحظه هم دستش را از روی زنگ برنمیداشت و به طور متوالی آن پرنده بد صدا را به خواندن وادار کرده بود.

صدای  چرق چرق دمپایی های پلاستیکی، در صدای زنگ خانه گم بود و طولی نکید که لنگه در سفید رنگ خانه، با شتاب بسیاری باز شد.  پسرک عریان دستش   بر دکمه زنگ شل شد و آرام کنارش افتاد. خیره در چشمانِ وحشت زده پیرزنی که با دیدنش جیغ  بلندی سر داده بود شد و بی هیچ واکنش تنها نگاهش کرد. انگار که توانش تا همینجا بود و انرژی اش به پایان رسیده بود.

پیرزنِ سن بالای نحیف که حسابی از دیدن پسری که   تازه به خاک سپرده بودنش  وحشت کرده بود، دستش را روی سینه اش گذاشت و چشمان گشاد شده اش از درد جمع شد. همان جیغ زنانه بلند کار خودش را کرده بود و دیگر اهالی خانه وحشت زده تر از مادر، خود را کنار در رساندند. وضعیت برای آنها سخت تر بود، نمیدانستند مادر پس افتاده شان را جمع کنند یا حضورِ آن پسرک از قبر درامده را هلاجی کنند.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت دو

دختر کوچک آخرین نفر با زور گریه به خواب رفته و حالا از همه دیرتر هم وارد حیاط شده بود. با دیدن مرد بلند قامت و آشنایی که در جلوی در ایستاده بود، جیغ گوش خراشی کشیده و از هوش رفت. تمام سر در خانه سیاه و اعلامیه همان عزیزی را بسته بودند که در آن لحظات کاملا عور جلوی رویشان ایستاده بود. به راستی باید می ترسیدند یا خوشحال می بودند؟ ماننده یک خواب بود، همه چشم می مالیدند و پیرزن برای اطمینان در آغوش پسر افتاده و بالا تنه لختش را لمس می کرد.

آسا از این حس نوازش همچین بدش هم نمی آمد، با آنکه از رفتار حضار سر در نمی آورد، پیرزن با حرکاتش گرمش می کرد. دو پسر دیگری که در حیاط ایستاده بودند، به سمت دختر غش کرده رفته و زن جا افتاده دیگری هم سعی در جدا کردن پیرزن از آسا داشت.

یکی از پسر ها با ترس سرش را از در حیاط بیرون برد تا مطمئن شود در آن نیمه شب کسی برادر تازه جان گرفته اش را ندیده باشد و با دست او را به داخل کشید. ساشا جدا از حال خانم ها در اضطراب بود، موهای خاک گرفته، ناخون های شکسته و نوک انگشتان خونی هیچ خبری جز شکافته شدن قبر برادرش توسط خودش را نمی داد. 

و اما آسا بی آنکه بداند صاحبان آن خانه چه کسانی هستند، برای جستن گرما پیرزن را به کنار هول داده و بعد از طی کردن حیاط، بالا رفتن از پله ها و باز کردن پنج دری خود را به محیط مطبوع خانه رساند و در کنار بخاری، همانجایی که دختر کوچک را هم برده بودند، ماننده بی خانمان ها نشست. نگاهش خیره و حرکات خشکش ترسناک بودند.

مادر گریه کنان به دنبالش راه گرفته بود و با صدای او دختر کوچک هم به هوش آمد. به محض دیدن قامت آسا که مانند علم کفر بالای سرش برافراشته شده بود، هنوز بلند نشده دوباره جیغ زد و از حال رفت.

اوضاع فلاکت بار تر از آن بود که تنها حسشان بخاطر بازگشت برادر بی جانشان، خوشحالی باشد. مادر خود را روی پسر انداخت و بیش از آنکه بازهم به آغوشش بگیرد، آسا معذب جاخالی داده و با دو دست سرشانه هایش را گرفت. مادر که جست زده بود تا بغلش کند، با دست های باز روی زمین افتاده و قلنج زانویش شکست. آسا با بخاری گرم می شد و دیگر دلیلی برای نزدیکی به آن پیرزن نمی دید.

آذر، خواهر بزرگ تر برای آسو دخترک بیچاره آب قند آورد و کنارش نشست و با دست های لرزان خودش او را به حالت نشسته در آورد. برادر کوچک ترش به مرگ طبیعی نمرده بود که در آن زمان از بازگشتش آسوده خاطر باشد، به محض ورودش دلشوره دوباره از دست دادنش در دلش افتاده بود. ترجیح می داد دومرتبه تمام آن حس های سخت و جان کاه را تحمل نکند، دیدن دست و پا زدن جگر گوشه اش، به خاک سپردن و خاک ریختن روی صورت قرص ماهش.

در آن لحظات که هیچ کس حال خودش را نمی دانست، ما بین قربان صدقه های مادر که به زور می خواست آسا را لمس کند و موفق نمی شد. داماد و برادر بزرگ خانواده در کنار هم ایستاده و چیز جدیدی را دریافته بودند. رامین خم شد و زیر گوش برادر زنش لب زد:

- دارم خواب می بینم؟

ساشا به چشمش دست کشید تا مبادا کسی متوجه اشکش شود و با بالا دادن آب بینی اش جواب داد: «فکر نمی کنم... این لطف خدا به ماست. این رو همه می دونن که سر بیگناه تا بالای چوب دار می ره، ولی دار زده نمی شه!» سپس اینبار نتوانست احساساتش را کنترل کند و به سمت برادر سرمایی اش دویده و به سختی او را به تخت سینه اش چسباند. آسا که قدرت پیشبینی حرکتش را نداشت، بین بازوهایش زندانی شد و ثانیه ای همانجا ماند.

حالا نوبت آذر بود که احساساتش را بروز دهد، اشک های بی وقفه اش را پاک کرده و با برگرداندن آسو به حالت اولیه اش به سمت برادر کوچ تر رفت. ما بین بغض و اشک و لبخند گفت:

- داداش جونم، عزیز دلم... قلب من! آخه من دورت بگردم که ما نفهمیدیم تو با اون صدای قشنگت هنوز داری نفس می کشی. الهی من پیش مرگت بشم داداشم... آسای من!

موهای خاک گرفته آسا که در بین بازوهای ساشا زندانی بود را نوازش کرد و از سمت دیگر سرش را به آغوش گرفت. پسرک تازه جان گرفته جدا از آن شرایط خوشش نمی آمد، به سختی خود را از آن ها جدا کرد و با آن چادر سیاهش با فاصله از آن ها نشست. رفتارش همه را شوکه کرده بود، به گونه ای که حتی رامین احتمال داد اصلا آسویی در کار نیست و شخص نشسته در نشیمن خانشان دیوانه ای بیش نیست. 

زن ها را نمی شد جمع کرد، آسو که بیدار نشده با دیدن یک مرده متحرک غش می کرد، مامان از زور ناله خوشحالی جان در بدن نداشت و گوشه ای افتاده و از پسرش چشم بر نمی داشت و در جواب پسرش که می گفت استراحت کند، جواب می داد:

- آخه مادر اگه من بخوابم و صبح بیدارشم ببینم همه اون مصیبت ها به سرمون اومده و آسا برنگشته چی؟ چطور راضی شدم پسر دسته گلم رو میون خلوار ها خاک بذارن؟ آخ خدایا من رو ببخش... آسای مادر، قربون اون قد و بالای رعنات برم من آخه!

و آذر احساساتی حین مالش شانه های مادرش ثانیه ای دست از گریه کردن بر نمی داشت. هفته های سخت و در اختتامیه اش روز و شب وحشتناکی را گذرانده بودند. وقتی به یاد می آوردند چه طور همه تلاش هایشان بی فایده بود و پسرشان را زنده زنده به کام مرگ کشانده بودند، همه گوشت از تنشان می ریخت. 

هنوز صحنه دست و پا زدن آسا بالای چوبه دار از جلوی چشمان هیچ کدامشان نرفته بود. موهای همشان از فشار غصه سفید شده بود و این را از مادر که به کل مو سفید کرده بود، می توان فهمید. مادر میانسال یک روزه از زن رعنا و هیکلی به پیرزن خمیده ای مبدل شده بود. جوری که دیگر نمی شد از او به عنوان زن برومند یاد کرد.

آسا قصد راه آمدن با هیچ کدامشان را نداشت و مقابل طاقچ کچ بری شده به روی فرش قرمز دست باف نشسته بود و هر چند ثانیه یکبار چشم از یکشان گرفته و به دیگری می دوخت. مادر باز هم بلند شد تا بلکم معجزه شود و با لمس آسا مطمئن باشد که توهم نمی زند. در طول مراسم خاکسپاری به حدی جسغ زده بود که دیگر صدایی نداشته باشد. آسا باز هم با نزدیک شدن مادر خودش را عقب کشید، چیز هایی که او تحمل کرد بود حتی نمی شد با روزی که بر خانواده اش گذشته، مقایسه کرد. آذر و ساشا هم به او نزدیک می شدند و قصد محاصره اش را داشتند که رامین تیغ تلخ حقیقت را بر رشته احساسشان انداخت:

- بخاطر فشار زیاد حافظش رو از دست داده، بهتره اذیتش نکنید... نگاه کنید نمی تونه به خوبی نفس بکشه!

داماد خانواده همچنان بار وزنش را به دیوار گچی خانه تکیه داده و از جای اولیه اش تکان نخورده بود. شوک زیاد حتی اجازه نمی داد قدم از قدم بردارد و در ان شرایط حق هم داشت. هنوز همه خیال می کردند در خواب شبانگاهی بعداز از دست دادن غزیزشان هستند و دیدن چنین چیز هایی رواست. هرچند که هیچ کس دلش نمی خواست ان حقیق در میان خواب و بیداری جدا یک وهم باشد.

آسا گلویش از شدت خاک هایی که در دهانش ریخته بود می سوخت، چشم هایش کاسه خون بود و لب هایش خشک و مملو از ترک خوردگی. خانواده باید احساساتش را کنار می گذاشت و به حال و روزش رسیدگی می کرد. آذر این وظیفه را بر عهده گرفت و برای آوردن وسایل پانسمان و آب به آشپزخانه رفت. 

هم زمان با خروج آذر از نشیمن، آسو در حین گریه به هوش آمد و در حالی که آسا در دامنه دیدش نبود، رو به برادر بزرگ ترش با هق_ هق گفت:

- خواب دیدم آسا خاک و خالی برگشته جلوی در خونمون، همه ناخون هاش شکسته بودن... سردش بود داداش...! تنش، روی تمام تنش خراش بود... آسا سردش بود! داداش آسا خیلی سرمایی بود، یادت میاد از زمستون ها بدش میومد؟ داداش آسا...

بعد از ادای آخرین جمله اش چشمش به آسا که از گریه دختر ناشناس ماتش برده بود، افتاد.بلاخره تکلیفش با خودش  روشن نبود که در حیقیت برادر کوچکش را می خواست یا از او می ترسید، چون سیاهی چشم هایش دوباره رفت و بعد از بیهوش شدن دوباره در جایش افتاد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت سوم

آسو دختر کوچک خانواده بود، شیره به شیره آسا  و حسابی وابسته به برادرش بود! دردِ اعدام حامی اش و به خاطر سپردن مرگ داعمی اش به قدری برایش سخت بود که دیدن دوباره اش، با تن عریان برایش مانند به  دیدن روح بود و هوشش را می برد.

ساشا، برادر بزرگ ترش به خواب بیداری خودش یقین نداشت، نزدیک شد و با  کنار زدن مادرش و آذر، دستی به شانه لخت برادرش کشید و انگار  باور کرده باشد، عقب کشید و خطاب به رامین داماد سر خانه شان لب زد:

- خواب نیستم. خواب نیستیم! خودشه. زندست، سالمه...

قطره اشکی از شوق از چشمانش سرازیر شد و با محبت به عزیز دردانه اش نگاه کرد. آذر که دیده بود نمیتواند بغضش را در آغوش آسا خالی کند، وسایل پاسنمان را گوشه ای گذاشت و خودش را در آغوش برادر بزرگ ترش انداخت. در حالی که بغضش را رها کرده بود خطاب به ساشا لب زد:

- زندست ساشا، اومده! داداشم رو زنده به گور کردیم ساشا...

همه تازه از بهت برگشتن آسا  در آمده بودند که آذر درد حقیقی ماجرا را در سرشان کوبید. تصور آنکه چه دردی به برادر خودشان متحمل شده بودند هم سخت بود.  آسا اما بی خیال از همه جا گرم شده بود و داشت با تعجب به خوشحالیِ در حین غم خانواده ای که به یادشان نمی آورد نگاه میکرد. هنوز هم نمیدانست چرا آنجا رفته بود، هنوز هم نمیتوانست درک کند چه بلایی سرش آمده است.

رامین که احساسات کمتری نسبت به سایر اعضای خانواده به آسا داشت، علقش را به کار انداخت و  با برداشتن بار سنگین وزنش از دیوار، دستی در موهای کم پشت تازه کاشته شده اش کشید و خطاب به ساشا گفت:

- زندست برادر زن زندست ولی قبرشو نبش کرده! صبح بشه و ببینن  قبر باز شده میدونی میان دم در این خونه و  اگه یکی از ما رو محکوم کنن تا یک سال حبص میبرن؟ تازه اگه بخوایم آسا رو بهشون ندیم که مفعودی جنازه هم اضافه میشه بهش...

آذر به تلخ زبانی شوهرش پی برده و با گرفتن نیشگون ریزی از بازوی  پُر شوهرش، اشاره کرد زبان به دهان بگیرد. ساشا اما به فکر حرف های  رامین فرو رفته بود. آن مردِ چاق با قد یک و هفتاد و سه، داشت حقیقت را می گفت. نگاهی به آسا انداخت. مادر هنوز مقابلش با فاصله چند قدمی نشسته بود و قربان صدقه  ی رویش می رفت.  به حتم که حاضر نبود پاره تنش را باز هم دست آن بی عدالت ها دهد... مانند جرقه از جا پرید و با گذاشتن دست پشت سر خواهرش، برای   دلگرم کردنش، او را خطاب گرفت:

- دستشو پانسمان کن، بهش رسیدگی کنید.

سپس به رامین نگاه کرد. لبش را زیر زندان کشید و خطاب به شوهر خواهرش گفت:

- تو با من بیا.

افکر ساشا حسابی بهم ریخته بود، خودش هم نمیدانست  باید چه کند فقط میدانست که اینبار، باید برادرش را نجات دهد. میدانست اگر اینیار هم  او را از دست میداد، عذاب وجدان تا آخر عمر گلویش را ول نمیکرد. اگر باز هم دست آن عدالت بی عدالت میدادش، در آن دنیا، مقابل پدرش شرمسار میشد. رامین با انگشت اشاره به خودش اشاره کرد و پرسید:

- من؟ کجا؟

ساشا بی حرف دیگری خطاب به داماد پر حرفشان، سمت خروجی راه گرفت. کفش هایش را دم پا انداخت و منتظر خروج رامین شد. آذر همراه با  رامین بیرون آمدند. آذر در حالی که بینی سرخ شده از گریه اش را بالا میکشید، نگاهش را دور تا دور حیاط بزرگشان چرخاند. از حوض خالی گرفته تا ایوان و راه پله  منتهی به پشت بام برایش سنگین شده بود.   برادرش را خطاب گرفت و با دلهره ای که ته دلش را خالی کرده بود پرسید:

- ساشا چی میشه الان؟ کجا میری؟ اگه پلیس اومد چی؟

ساشا موهای خرمایی حالت دارش را در مشت فشرد و  پس از چند ثانیه رهایشان کرد. خودش هم ترسیده بود و فکر منطقی ای به ذهنش نمی رسید. پیش از هر چیز باید فکر آن قبر خالی را میکرد. دعا دعا میکرد هیچ کس متوجه قبر باز شده نشده باشد. باید عجله میکردند، هر ثانیه به بهای مرگ دوباره آسا برایشان تمام میشد. پلیور  مشکی رامین را به سمت خودش کشید و در جواب خواهر نگرانش لب زد:

- ببریدش زیر زمین. هرکس در زد باز نکنید تا ما بیایم. 

رامین در سکوت به مکالمه خواهر و برادر گوش میداد و  جای پوشیدن کفش، یک جفت از دمپایی های پلاستیکی روی عیوان را  پایش کرد. آذر داخل رفت و پس از بسته  شدن در، ساشا خطاب به رامینِ منتظر، لب زد:

- برو اون بیل و تیشه رو از انبار بردار بیار.

رامین که تقریبا هدف  برادر زنش را فهمیده بود،  باز هم جای موهای کاشته شده اش را خارش داد. این حرکت برایش بدل به یک عادت شده بود و در هر موقعیتی دستش در سرش بود.  نمیتوانست روی حرف ساشا حرفی بزند. از او ترس داشت اما دلش دردسر هم نمیخواست... ترسیده قدمی عقب رفت و انگار میخواست با لحن مظلومش سر ساشا را شیره بمالد گفت:

- داداش جون خودت منو قاطی نکنید ننم دیابت داره اگه پام گیر بشه...

ساشا به قدری در ذهنش بلوا به پا شده بود که  نمیخواست یک دقیقه هم از دست دهد. به شوخر خواهر ترسو اش نگاه انداخت. الحق که لایق خواهرش نبود و در آن موقعیت به  خودش فکر میکرد.  به زانتیای خاکستری رنگ پارک شده در انتهای حیاط راه گرفت و با لحن تندی به رامین برگشت:

- راه بیوفت وقت نداریم!

رامین ناچار به دنبال ساشا راه گرفت. پس از سوار کردن بیل و کلنگ به صندوق عقب  زانتیا،  ساشا تخت گاز به سمت بهشت زهرا راهی شد.  صد متری پایین تر پارک کرد و به رامین نگاهی انداخت. تا  اذان صبح چیزی نمانده بود استرس، تن و بدنشان را میلرزاند. فکر چگونگی گذر از نگهبانی را نکرده بودند. بیل به دست سمت ورودی راه گرفتند و رامین مدام زیر لب غرولند میکرد:

- داداش عین معجزه میمونه. کار خدا رو ببین. بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه...

تقریبا نزدیک نگهبانی شده بودند. آن شب  به راستی  معجزه رخ داده و خدا حسابی خاطر بنده اش را خواسته بود که نگهبان های همیشه گوش به زنگ بهشت زهرا، به خوابی عمیق فرو رفته بودند . رامین  و ساشا، با استرس فراوان از جلویشان گذشتند.  هر کدامشان در عین قبول واقعیت باز هم انتظار داشتند یک آن از خواب بیدار شوند و متوجه شوند تمام آن استرس و ماجراجویی شبانه، خوابی بیش نبوده است...

با قدم های بلند و سریعی که در سوز هوا نفسشان را به شما انداخته بود، سمت قبر آسا راه گرفته بودند. رامین ضربان قلبش را در دهانش احساس میکرد. تا به حال شبانه و  دزدکی به قبرستان نیامده بود و با دیدن عکس  قبر ها، تپش قلبش شدت میگرفت. ترسیده بود، استرس داشت و نفسش از بابِ سرعت قدم ها گرفته بود.

با رسیدن به قبر آسا  چراغ قوه های روشن گوشی شان را همزمان روی قبر گرفتند. ساشا با دیدن وضعیت آشفته  قبر برادرش، چشمانش به خرما های پراکنده روی خاک و سینی میوه پخش شده  چرخید. حفره تنگ و کوچیکی  که احتمال میداد برادرش حفر کرده باشد را دید و دیگر نتوانست مانع احساساتش شود.

زانو هایش خم شد و با گرفتن سرش در دست، به دردی که برادرش تحمل کرده بود اندیشید. قطره ای اشک از چشمش راه گرفت و هق هق مردانه اش در گلو ماند. بالاخره احتمال خواب بودن را کنار زده بود و با لمس خاک سردِ قبر برادرش شانه هایش مردانه لرزیدن گرفتند. 

رامین اما سخت ترسیده بود، دعا دعا میکرد هرچه سریعتر آن  شب تمام شود. دستش را به شانه ساشا کشید و  با لحنی که ناخوداگاه می لرزید گفت:

- ساشا پاشو. پاشو زود تمومش کنیم بریم از این قبرستون لرز گرفتم.

به راستی هم از درون داشت می لرزید. ترس از قبرستان به کنار، دمپایی های پلاستیکی که پوشیده بود موجب یخ بستن انگشت های پایش شده بود. ساشا که میدانست وقتی برای تلف کردن ندارند و هر آن ممکن بود مامور های بهشت زهرا بیدار شوند، از جا بلند شد. 

دستی به صورت خیسش کشید و با بالا کشیدن بینی قوز دارِ عقابی اش،  به رامین نگاه کرد. بنده خدا از شدت ترس و سرما صورتِ تپل سفید اش شبیه به گوجه سرخ شده  بود. بیل را از دست رامین قاپید و با زدن زیر خاک، خطاب به او گفت:

- این میوه و خرما ها رو جمع کن.

مشغول پر کردن  حفره بالای قبر شد و رامین پیش از همه، پارچه ترمه مشکی چروکیده پایین قبر را برداشت و با تکاندن خاک هایش، به سختی سرفه های ناشی از ورود خاک به دهانش را کنترل کرد. خوب میداست داشت شریک چه جرمی میشد و نمیتوانست دم از مخالفت بزند. با تمام بی رحمی اش در دل خودش را لعنت میکرد که چرا زبان به دهان نگرفته بود و  نگذاشته بود پلیس ها فردا به خانه بیاید  و جسدِ فرار کرده از قبر را ببرند! 

موز و سیب های پخش شده را تند و تند بر میداشت و با شلخته ترین وضع درون سینی می ریخت. خرما ها به خاطر افتادن روی خاک، تمامشان خاکی شده بودند. رامین مشت مشت همراه خاک آنها را داخل کاسه بزرگِ خرما ها میریخت و با نگاه به ساشا، لب زد:

- خرما ها رو باید دور بریزیم. خیلی خاکی شدن.

ساشا از بالا نگاهی به رامین انداخت و بی هیچ حرفی با سرعت بیشتری بیل زد. هر دو آنها هر لحظه ته دلشان خالی می شد که کسی برسد و مچشان را بگیرد برای همان با نهایت سرعت داشتند کارشان را انجام میدادند.

با پر شدن قبر، ساشا قدمی عقب رفت و عرق در آمده اش را با پشت دست پاک کرد. آنقدر سخت کار کرده بود که در سرمای زمستان هم پیشانی اش پر از قطره های ریز و درشت عرق شده و نفسش به شما افتاده بود. خلط گلویش را بالا کشید و با تف کردن به قبر کناری، به رامینی که از فرط چندش قیافه سرخش را درهم کرده بود نگاه کرد و گفت:

- پارچه رو بکش رو قبر بریم.

رامین دست هایش از فرط سرما و چنگ به خاک برای برداشتن خرما ها بی حس شده بود. مشتش را چند بار باز و بسته کرد و با پهن کردن هول هولکی پارچه روی قبر، دستی روی نا همواری اش کشید و ظرف میوه را رویش گذاشت. سریع کمرش را صاف کرد و  با کوبیدن کف دست هایش بهم، خاکشان را تکاند.  کاسه خاک و خرما را برداشت و به برادر زنش که داشت نفس نفس میزد نگاه کرد . مجددا  به قبر نگاهی انداخت و آب جمع شده دهانش را پایین داد. رامینِ ترسیده فقط میخواست هرچه سریعتر از آنجا خارج شود.

ساشا خاک نشسته بر پیراهن مشکی اش را با کف دست تکاند و با پشت دست به بینی اش کشید. سپس به رامین نگاهی انداخت و گفت:

- بریم.

هم شانه با هم به سمت خروجی راه گرفتند.  رامین کاسه خرما را در اولین سطل زباله زرد رنگ قبرستان انداخت و دست های یخ زده اش را در جیب شلوارش فرو برد. ساشا که از فاصله پنجاه قدمی چشمش تکان خوردن نگهبان در اتاقکش را دیده بود، به تندی لباس رامین را سمتی که دید کور از نگهبانی داشته باشد، کشید.  با دویدن خود را دور کردند و حسابی که دور شدند، ایساده و رامین با گرفتن زانو هایش خم شد. نفسش به شمار افتاده بود و سوز هوا به سرفه اش انداخت. ساشا نیز دست کمی از او نداشت؛ دست کم فهمیده بود آنقدر ها هم خوش شانس نبودند. رامین که حسابی قالب تهی کرده بود، لب زد:

- حالا چه غلطی کنیم؟

ساشا پشت دستش را زیر دندان گرفت و دور خودش چرخی زد. بیل در دستش را روی خاک نمدار زیر پایش انداخت و با  نشستن پشت قبر بلندِ سنگ خاکستری کنارش، نور گوشی اش را روشن کرد. نور را مستقیما به چهره رامین انداخت و گفت:

- چیزی تا صبح نمونده میشنیم وقتی درشو باز کردن قاطی عزادار ها میریم بیرون.

***

دلشوره داشت آذر را از پا در می آورد. عرض دویست متری پذیرایی را بیش از صد بار راه رفته بود. میترسید برادر و شوهرش گیر پلیس افتاده باشند و مامور ها هر لحظه برای آمدن آسا بیایند... به سختی آسا را به زیر زمین برده بودند و مادر با انداختن پتو های نوی گران قیمتش دور تن دردانه  اش، همانجا در زیر زمین مانده بود. آذر اما داشت از استرس جان میداد. یک دقیقه گریه میکرد، یک دقیقه میخندید و دقیقه بعد ترس تمام تنش را می لرزاند. 

آسو دختر بیست و چهار ساله خانواده که نقش ته تغاری برایشان داشت، دیگر به هوش نیامده و آذر، با گذاشتن پشت دستش روی گونه خواهرش، قربان صدقه چشمان متورم از گریه خواهرش رفت و پتو را تا صورتش بالا کشید. با نگاه به ساعتی که نزدیک اذان صبح میشد، دلش بیش از این تاب نیاورد و شماره رامین را گرفت، به بوق های گوشی، گوش سپرد و صدای  رامین، همانند آبی سرد روی دل آذر ریخت. با خود گفت چرا زود تر دستش به تماس نرفته بود!

- جانم آذر؟

- رامین دارم دق میکنم کجا موندین پس؟

صدای بالا کشیدن بینی رامین در گوشی، نشان از سرما خوردنش میداد. در جواب همسر نگرانش لب زد:

- موندیم صبح بشه درِ بهشت زهرا رو باز کنن بیایم بیرون. نگهبانا بیدار شدن. با داداشت قبرو پر کردیم. 

آذر خیالش تا حدی راحت شده بود اما باز هم استرس میکشید نکند دوباره آسا را از دست دهد...تلفن را روی  شوهرش قطع و با نشستن بر مبل های گران قیمت سلطنتی طلایی شان، زانو هایش را در سینه جمع کرد و با گذاشتن سرش روی آنها بغضش را رها کرد. اینبار از خوشی اشک می ریخت.

تا طلوع آفتاب جز آسوی از هوش رفته، خواب به چشم هیچ کدام از اعضای خانواده نیامده بود. ساشا و رامین تا خود صبح  داخل قبرستان قندیل بستند و مادر، به تماشای پسرش نشسته بود. آسای از قبر درامده نیز انگار در شوک باشد یک لحظه هم پلکش روی هم نیامد و هربار که از فرط خستگی پلک هایش بی اجازه روی هم می افتاد، تصور تنگ و تاریکی قبر پشت چشمانش را میگرفت و شوک زده از جا میپرید. همان حرکت های ناگهانی کافی بود تا اشک مادرش جاری و خواب حرامش شود.

آذر تا صبح  از جایش تکان نخورد و چندین بار با گرفتن شماره رامین، هم از به خواب رفتن آنها ممانعت کرد و هم خودش خواب به چشمش نیامد.  بالاخره از مبل پایین آمد و با شکستن قلنج های تن به خواب رفته اش، چنگی به موهای شلخته اش زد. جدا از نگرانی اش، میترسید بخوابد، صبح با بیدار شدنش بفهمد همه چیز خواب بوده و آسایی در کار نبوده...

آن شب با سختی اش با قاطعیت به هرکدامشان فهمانده بود که خوابی در کار نبوده و  همه چیز واقعی بود!  رامین و ساشا با لرزیدن گوشه قبرستان، آذر با خشک شدن روی مبل از استرس و مادر از زور چندین ساعت گریه پیا پی فهمیده بودند آسای اعدام شده را زنده به گور کرده اند!
آذر به سمت شش دری خانه شان که با تابیدن آفتاب، انعکاس آبی و زرد شیشه های پنج ضلعی اش روی فرش افتاده بود راه گرفت و از یکیشان خارج شد. دمپایی پلاستیکی حیاط را به پا کرد و به سمت آشپزخانه انتهای خانه راه گرفت تا برای خانواده  ماتم زده اش صحبانه تهیه کند. 

سخت مشغول دم گذاشتن چایی و خورد کردن خیار و گوجه ها بو که زنگ در خانه از جا پراندش. استرس باز هم قالب وجودش شد و فکر کرد پلیس ها آمده بودند... چادر خاکستری خال خالی را از گیره داخل آشپزخانه به سر کشید و با قدم های مردد، سمت در راهی شد. قبل از باز کردن در با صدای پر استرسی پرسید:

- کیه؟

- منم آذر باز کن درو.

صدای برادر بزرگش دلش را قرص کرد و او  سریعا  در را گشود. رامین و ساشا با سر و وضع آشفته خاکی، چشمان سرخ و پای چشم گود رفته مقابل در بودند. عطسه رامین آذر را به خود آورد و به تندی از جلوی در کنار کشید. ماندن چندین ساعت در سرمای زمستان، رامین را مریض کرده بود. ساشا  مستقیم سمت زیر زمین راه گرفت و رامین پس از بوسیدن پیشانی آذر، به سمت اتاقش راه گرفت تا استراحت کند.

 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت چهارم

رامین میانه راه دمپایی پلاستیکی های عیوان را با شتاب سمت قفس بزرگ مرغ ها پرت کرد و داخل اتاق خودشان شد. خانه شان نسبتا بزرگ بود، بزرگ و پر جمعیت، بزرگ و پر فروغ؛ البته فروغش تا زمانی روشن بود که آسا، گیرِ آن مخصمه نیوفتاده بود. هنوز هم هیچکس نمیدانست چه شده. هنوز هم در خاطر خانواده، دستگیری ناگهانی برادرشان مبهم بود. آسا با هیچ کس حرف نزده بود. هیچکس روحش هم از ماجرا خبر نداشت اما خوب می دانستد آسای خوش قلب و خوش دین، نمیتوانست قاتل باشد!
بزرگی خانشان دست کم به هزار متر می رسید. حجره های اتاق هرکس مجزا بود و کسی در زندگی خصوصی دیگری سرک نمی کشید. باهم صمیمی بودند، بر خلاف بسیاری از زندگی کنار یکدیگر لذت می بردند و رامین با وجود داماد سر خانه بودنش هیچ وقت احساس غریبی میانشان نکرده بود. حیاط نسبتا بزرگی داشتند. یک چیز هول و هوش دویست متری میشد. حوض بزرگ وسط حیاط که به رنگ آبی منبت کاری شده بود نشان از وضع مالی نچندان بدشان میداد.

در گوشه حیاط پایین ایوان سمت راستی یک قفس بزرگ اتاق مانند برای مرغ های مادر گذاشته بودند. پیرزن بی نوا پس از مرگ شوهرش تنها دلخوشی اش آب دانه دادن به همان پرنده ها بود. آشپزخانه انتهای حیاط بود. دور از خانه و مجزا! برای رسیدن به آشپز خانه باید کل حوض را دور میزدند و از پاگرد سرامیکی موکت شده آشپزخانه می گذشتند. برای راحتی کار، یک یخچال هم درون خانه جا داده بودند تا برای خودرن یک لیوان آب آنقدر به زحمت نیوفتند.

مرغ ها سر و صدایشان از بابت ضربه ای که دمپایی رامین به آنها زده، در آمده بود. آذر اما یک جا بند نبود. شبیه مجنون ها می ماند. یک آن میخواست به اتاق رامین برود و ماجرای شب را بپرسد. تا میخواست قدم سمت اتاقش بگذارد پایش سست می شد و برای دیدن دوباره آسا میخواست به زیر زمین برود. از آنجا هم چندی نگذشته غافل و به آشپز خانه بازمیگشت. دل توی دلش نبود. نمیتوانست روی پا بند شود. کم کم داشت اتفاق رخ داده را درک میکرد. کم کم داشت غیر ممکن بودن ماجرا را کنار زده و باور میکرد برادرش از قبر برگشته بود. داشت باور میکرد دعا های سر سجاده اش حاجت گرفته اند. آخر از روزی که حکم اعدام برایش بریدند تا خود لحظه اعدام هیچکس حریف آذر نشده بود. یک تنه و بی وقفه پای سجاده دعا میکرد و جان برادرش را از خدا طالب بود. آذر حس میکرد حاجت روا شده. باید نظری میداد، آنقدر زیاد که در و همسایه دهانشان باز میماند. باید لطف خدایش را به گونه ای در خور جبران میکرد اما هنوز موضوعات مهم تری وجود داشت. مشکلاتی مثل خودِ آسا!
آذر یک دور دیگر به دور خود درون آشپزخانه زد و باز هم خود را به تدارک صبحانه مشغول نشان داد.

ساشا گنگ بود. باورش نمیکرد. فکر میکرد نعشه خواب بود. فکر میکرد داشت کابوس سر صبح میدید اما آن قبری که با دست خودش پر کرده بود، آن لرزی که تا صبح به جانش نشسته بود که نمی توانست رویا باشد. برادر پیچیده شده درون پتو های گران قیمت مادرش که نمیتوانست توهم باشد... آسا رنگ به رو نداشت. بنده خدا تازه از قبر در آمده بود، از آخرین غذایی که خورده بود چقدر میگذشت؟ ساشا دستپاچه صدایش را در سرش انداخت:

- آذر یه چیز شیرین بیار بدم بخوره داداشم رنگ به رو نداره. عین میت سفید شده میترسم خدایی نکرده از ضعف پس بیوفته...

صدایش کم کم تحلیل میرفت و به آن نگاه های خیره عاری از حس نزدیک میشد. مادر آنقدر فق و فق کرده بود که حتی نا نداشت برای دیدن پسر بزرگ ترش سر بلند کند. آنقدر بیحال و بیجان شده بود که حتی نمیتوانست از او سوالی بپرسد. ساشا که نزدیک شده بود، چشم دور تا دور فضای زیر زمین انداخت. تشک و لحاف های اضافی مادرش که حکم طلا جواهر داشتند در آنجا بقچه پیچی شده بودند. چند کمد پر از ظروف و دیگر وسایل قدیمیِ اضافی هم بود. زیر زمین با دو لامپ صد آفتابی روشن شده بود و آن زردی، چهره آسا را رنگ پریده تر نشان میداد. به خصوص که لب هایش هم ترک ترک و سفید شده بودند.

از وضعیت دستانش که بی حرکت روی لحاف افتاده بود نمیگفت بهتر بود. ساشا دلِ آنطور دیدن برادرش را نداشت. کنار مادرش روی دو زانو خم شده و با همان لحن محزون خطابش گرفت:

- حرف نزده از دیشب؟

- نه مادر... نه مادر حرف نزده بچم! بچم عین روح شده. دکتر خبر کنید، به داد بچم برسید یه چیزیش شده. سکته نکرده باشه زبونم لال؟ از ترس لال نشده باشه مادرش بمیره؟ بچم از دستم رفت ساشا یه کاری کن مادر... میبینی چطور نگاه میکنه؟ میبینی منو نمیشناسه؟ بچم از دیشب تا پلکش روهم میوفتاد مثل بید از جا میپرید، عین اسفند روی آتیش سرخ میشد و چشماش قرمز میشدن. بچم نکنه درد داره مادر؟ نکنه زهرش ترکیده ها؟

ساشا سر مادرش را به سینه چسباند. از حال مادرش بغض بیخ گلویش را چسبیده بود. چشمانش را نمیتوانست از برادرش جدا کند. با دیدن نگاه غریبه او، ساشا هم نگران شده بود. میترسید که نکند به قول مادرش از آن تنگی و تاریکی سکته کرده باشد؟ نکنه زبانش از ترس بند آمده باشد؟ اما باز هم امتحان کرد. باز هم برادر شبیه به تکه یخش را خطاب گرفت تا بیشتر خودش را نگران کند:

-آسا خوبی؟ حرف نمیزنی؟ نمیگی چیشد؟ نمیگی او نامردا...

ورود آذر با سینی صحبانه باعث شد ساشا ناامید زبان به دهان گرفته و رویش را سمت آذر بچرخاند. مادر اما کم مانده بود همانجا از حال برود. آذر با دیدن حال آسا، کاسه چشمانش پر شد و درحالی که روی زانو نشسته بود، سینی را روی زمین گذاشت و با کوبیدن مشت به سینه خودش با بغض نالید:

- الهی بمیرم براش که چی کشیده...

ساشا سر مادرش را از سینه اش جدا کرده و با پیش کشیدن سینی صبحانه، آذر را خطاب گرفت:

- آذر مامان رو وردار ببر یه آبی به دست روش بزنه قرصی چیزی بده بگیره بخوابه. حالش خوب نیست میترسم خدایی نکرده کاری دستمون بده...

مادر اما از درد مرگ پسرش دق کرده بود. دیگر بالا تر از دق کردن نبود که روی دستشان بی اوفتد. نمیخواست یک لحظه هم از آنجا جدا شود. قبل از مداخله آذر، مادر با لحن بغضدارش لب زد:

- نکن ساشا اگه بخوابم بیدار شم آسام نباشه چی؟ نمیرم من، نمیخوابم مادر میخوام بشینم همینجا نگاش کنم. نمیذارم دیگه از جلو چشمم دورش کنن.

- مامان نکن خودتو اینطوری. بیا بریم بالا ساشا یه فکری میکنه. بیا بریم قربونت بشم طاقت ندارم بیشتر از این تو این حال و روز ببینمش. به قران دلم ریش میشه. هی میاد جلو چشمم اونموقع که با کت شلوار اتو کشیدن اومد تو خونه و دلم کباب میشه. پاشو مادر من پاشو. توام از پا بیوفتی کی آسو رو آروم کنه، دختره یه کله از دیشب خوابه، میترسم تو خواب فشارش افتاده باشه. پاشو که ستون این خونه تویی توام بیوفتی رو دستمون که واویلا...

مادر با فق و فقی که یک لحظه هم آرام نمیشد تکانی به جسمش داد. قد کوتاه و هیکل نسبتا چاقی داشت، البته نمیشد چاق اسمش را گذاشت، از بابِ چهار شکم زاییدن شکمش بزرگ مانده و دیگر اعضای بدنش لاغر بود. آذر درحالی که دست مادرش را برای حفظ تعادل گرفته بود، نگاهش را به سختی از برادر بدبختش دزدید.

اتاق زیرزمینی بوی نا میداد. مدت ها بود کسی درش را باز نکرده بود، آخرین بار ها همان وقت هایی بود که خودِ آسا برای تمرین گویندگی و دکلمه خوانی به آنجا میرفت. بی سر صدا بود، مکان روح نداشت، درست مثل حال آسا. ساشا کمی خودش را جلو کشید و با کف دست پاچه شلوار خاکی اش را تکاند. چشمش به برادرش بود بلکه واکنشی از او ببیند. دستش را سمتش دراز کرد و آسا همچنان مانند یک مجسمه به یک نتطقه مبهم خیره بود. جایی نزدیک به سوراخِ آجر های دیواره زیرزمین که زمانی با ساشا، آذر و آسو پر از نقاشی اش کرده بودند. ساشا با گرفتن رد نگاه برادرش خاطرات برایش زنده شد. آن زمان هایی که نوک مداد رنگی را آنقدر در دهان فرو می بردند تا روی دیوار آجری رنگ دهد... سپس شروع به کشیدن آن خزعبلات خانه و کوه می کردند، رنگ مدادشان زود تمام میشد اما با تلاش و پا فشاری آنقدر مداد را در دهان می کردند که زابانشان به رنگ مداد در می آمد.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت پنجم

ساشا همواره اصرار به آبی کردن تمامیه نقاشی اش داشت و انقدر مداد های آبی کمرنگ، پرنگ و بنفش را مک می‌زد که دهانش به رنگ کبود می‌گرایید و شبیه کتک خورده ها می‌شد.
آذر دهانش قرمز و دهان آسا ترکیبی از هفت رنگ رنگین کمان بود، از همان اول او در همه چیز تعادل را رعایت می‌کرد. در آن زمان ها آسو کوچیک تر از آن حرف ها بود که به رنگ خاصی علاقه داشته باشد، آسو با شیطنت از تف او هم برای خیس کردن مداد های خودش بهره می برد و به عنوان جاییزه همانی را می‌کشید که دخترک بینوا می‌خواست.
ساشا از یاد آوری خاطرات گذشته آه جان کاهی کشید و با بیرون دادن نفسش مشغول لقمه گرفتن شد. او همزمان نگران مهمان هایی ام بود که هر آن ممکن بود سرنزده سر برسند.
هرچند که برای یک اعدامی چندان فاتحه خوانی نمی‌آید، اما باز هم آسا اعتبار و انسانیت و رفاقت خودش را داشت.
هنوز هم در مغز خیلی ها نمی‌گنجید، پسر غیور و ساکتی مثل آسا دست به چنین کاری زده باشد. حتی در زمانی که حبس می‌کشید تا حکمش مشخص شود، از زندان بان تا زندانی ها متعجب از آرامش و بی حاشیه‌ای او بودند و برای جوانی و زیبایی اش دل می‌سوزاندند.
ساشا سر تکان داد تا افکار ضد و نقیصش بریزند و برای برادر عزیز تر از جانش لقمه گرفت و آن را نزدیک لبش برد. او از حرکت دستش یکه خورد و ترسیده به عقب خیز برداشت. پتو به دورش پیچید و از پشت با سر به زمین افتاد.
چیزی تا گریه ساشا نمانده بود، لقمه را همان جا روی زمین انداخت و برای بلند کردنش خیز برداشت، در بالای سرش سر آسا را بلند کرد و روی ران پایش قرار داد و با نوازش موهای نابسامانش آهسته گفت:
- براروم چرا اینجوری می‌کنی؟ بخدا اگر بذارم کسی اذیتت کنه، قول شرف دادوم!
خم شد سرش را مانند مادر داغ فرزند دیده چندین و چند بار بوسید و محکم با خود فشردش. بلاخره آسا بی حرکت مانده بود و نوبت به آغوش برادرانه رسیده بود، هرچند که اگر آن پتو های مزاحم آن طور به دورش نپیچیده بودند، هرگز آن فرصت را به ساشا نمی‌داد.
بلاخره با ناز و نوازش های ساشا اشتهای آسا باز شد و اینبار وقتی لقمه را به سمت دهانش آورد حرکت خارج انتظاری از خود بروز نداد.
تازه پی برده بود تا چه حد گرسنه است، گویی قبل از لقمه های سخاوت مندانه پسر هرگز نمی‌دانست او با غریزه خوردن به دنیا آمده و برای ادامه حیاط نیازمند غذا است.
ساشا از خوراک با اشتهای برادر به وجد آمده بود، اما از ترس اینکه مبادا آسا از هیجان او بترسد داد و بی داد راه ننداخته و تا اتمام صبحانه حتی یک کلمه هم من باب صدا کردن خانواده از دهانش خارج کرد.
پس سیر شدن شکمش ناخودآگاه سر به زمین گذاشت خوابید، بهتر بود بگویم از هوش رفت. ساشا ابتدا کمی ترسید اما بعد از چک کردن علائم حیاطی اش به سرعت سینی را برداشته و از پله ها به حیاط دوید.
نه تنها آسا بلکه همه اعضا خانواده جز او به خواب رفته بودند، رامین و آذر در اتاق مخصوص به خودشان و مادر هم در کنار آسو دختر کوچک و غشی خانواده.
او و ذوقش با دیدن اعضا خواب خانواده سرکوب شدند، از سوز هوا به خود لرزید و با برداشتن دو متکا او هم به زیر زمین رفت تا کنار آسا بخوابد.
کنارش دراز کشید، از ترس اینکه مبادا در خواب بترسد، بدون لمس فقط تماشایش می‌کرد. قیافه مردانه و جذاب آسا حتی در خواب و در آن وضع وخیم هم نور خود را داشت.
ساشا باید به عنوان بزرگ تر خانواده فکری می‌اندیشید، به زودی هفتم و چهلم نمادین برادرش در راه بود و اگر بنا به مخفی ماندن قضیه بود باید چاره ای می‌اندیشیدند. برادرش در شرایطی نبود که دوباره بتواند به زندان برگردد، اصلا فکر به این قضیه و اعدام دوباره اش به سطوح می‌آوردتش.
کلافه موهایش را چنگ زد و با جرقه زدن مکانی در سرش بی اختیار لب زد:
- کلبه آقا جون!
سپس با دست به روی دهانش کوبید تا مبادا صدایش باعث بیدار شدن برادر شده باشد و ادامه فکرش را در دل از سر گرفت.
فکر کرد بهتر است آسا را به مکان فراموش شده و دور از دست رسی بفرستد، اما در صورت غیبت هر کدام از اعضا خانواده و ناراحت نبودن باقی اعضا ضن بدخواه ها را روشن می‌کرد.
او ابتدا خیال کرد با برادرش برود، اما بعد فکر کرد در این صورت مادرش تاب دوری دوباره پسر محبوبش را نمی‌آورد. بار دیگر ناخودآگاه زبانش زودتر از مغزش کار کرد و گفت:
- پرستار سر خونه!
با این فکر چشم های خودش هم گرم شد و گذاشت ایده اش را بعد از استراحت کل خانواده بیان و عملی کند. اینطوری می‌توانستند از سلامت برادرش هم اطمینان حاصل کنند. در آن شرایط آوردن هر دکتر معتبری به بالین آسا خطرناک بود و باید می‌فهمیدند او مشکل جسمانی ندارد.
*
ایلماه از پشت بام خانه مادربزرگ به پایین آویزان شده و در حین تماشای خیابان و آمد و شد ماشین ها صدای اذان ظهر به گوشش رسید. خانه مادر بزرگ با مسجد جامع شهر چندان فاصله ای نداشت، از همان پشت بام ساختمان دو طرفه هم می‌توانست گلسته و گنبدش را ببیند.
چشم هایش را بست و خسته و افسرده آرزو کرد:
- الهم صل علی محمد و آل محمد، خدایا یه کار خوب برام رقم بزن! دیگه نمی‌خوام مامانمینا سرزنشم کنن.
او بعد از گذراندن دوره آزاد بهیاری، گرفتن لیسانس حسابداری و گرفتن مدرک تزریقات همچنان بی کار بود و در هر شغلی یک هفته بیشتر دوام نمی‌آورد.
همان لحظه برای گرفتن وضو و خواندن نماز اول وقت پله ها را پایین رفت.
با خود قرار گذاشته بود بعد از نماز و نهار با دست به سر کردن خاله مجردش از نو آگهی های شغلی را چک کند.
چنان در دلش لج افتاده بود که حد و حساب نداشت، لجاجت بچگانه نبود، غرور داشت! میخواست به خانواده اش اثبات کند بی دست و پا نیست، میخواست تو دهنی باشد برای برادری که بی مصرف میخواندش و هر بار مسخره اش میکرد. خانواده اش آتقدر ها هم بد نبودند اما ایلماه دلنازک بود. اگر بر فرض مثال مادرش به مزاح میگفت دیدی در فلان کار هم بیشتر از یک هفته نماندی به روی مادر میخندید اما ته دلش احساس بی مصرف بودن میکردن، احساس پوچی! احساس آنکه هنوز به حقش از زندگی نرسیده بود...
موهای نسبتا بلند فر خرمایی اش را پشت گوش زد تا در وضو مزاحمش نشود. شیر روشویی ساده و بی طرح و نقش خانه مادربزگش را باز و پس از شستش دست و صورت، مشغول وضو گرفتن شد.
وضو که گرفت، درحالی که آب دستش را به اطراف می چکاند خاله اش را خطاب گرفت و پاهایش را روی فرش های دستپاف مادربزرگش خشک کرد.
- خاله این چادر گل صورتیه کجاست با جانماز آقاجون؟
صدای تیز و بلند خاله طاووس، از فاصله نچندان دور به گوش ایلماه رسید و قدم هایش را آگاه کرد:
- گذاشتم روی طاقچه حسن یوسف ها، جانماز آقاجونم بالای کتابخونشه.
ایلماه پذیرایی کوچک خانه را دور زد و خود را به اتاق منتهی به باغ رساند. همان اتاق محبوب آقاجون که حسابی به سر و رویش رسیده و مهمان هایش را در آنجا می نشاند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...