• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

وصال نامعلوم|نویسنده:Atena-bak|کاربر انجمن نودهشتیا


Atenabak87
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

نام رمان:وصال نامعلوم

 

ژانر:عاشقانه،اجتماعی

 

خلاصه:

در میان پیچ‌وتاب و بازی سرنوشت داستانی دیگر داریم که روایت‌گرِ ماجرای عشق و عاشقی افرادی است که مشخص نیست بالاخره چه کسی به آن‌کس که می‌خواهد می‌رسد و سرانجامِ عشق کدام یک سرانجامی خوش ‌می‌شود!

مقدمه:

 

عشق من به او، عشق تو به من و عشق او به دیگری مارا به هم نزدیک کرده است.

تو مرا دوست داری و من عاشق او هستم و او به کسی دیگر علاقه‌مند است.

این بار مشخص نیست من به تو می‌رسم یا او به او می‌رسد یا من به او.

این بار سرنوشت است که مشخص می‌کند کدام یک از ما در تقدیر هم هستیم.

سرنوشت است که بازی را به دست می‌گیرد و در این میان این رسیدن یا نرسیدن‌ها برای ما {وصالی نامعلوم} است!

 

 

ناظر: @ rozhi-

نام نویسنده:Atena-bak

ویراستار: @ ماهک

ویرایش شده توسط Atenabak87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول
 

 

با خستگی و کلافگی برای بار هزارم پله‌های اتاق کاویانی رو بالا رفتم و برای بار هزارم قراره کلی دوباره چِز بزنم تا شاید توی شرکتش استخدامم کنه!
پوف...آخه خدا! چرا ما بدبخت بیچاره‌ها همیشه باید سختی بکشیم. هان؟ فرق من با اون دختره ریحانه که هم دانشگاهیم هست چیه؟ که اون الان باید بره سر کار و من به دلیل نداشتن پول و پارتی باید با مدرک فوق لیسانس حسابداری هنوز به این شرکت و اون شرکت برم تا شاید استخدامم کنن.
پشت درِ اتاقش ایستادم و در زدم و با صدای بفرماییدش این‌بار با اخم و تخم وارد  شدم، سرش توی کامپیوتر بود و حتی سرش هم بلند نکرد که ببینه کیه!

صدام رو صاف کردم و نزدیک میزش رفتم.

- سلام آقای کاویانی.

با شنیدن صدام سرش رو بالا آورد و با دیدنم اولش اخم‌ها رو کشید توی هم و بعد با عصبانیت از روی صندلیش بلند شد.

- خانم محترم باز که شمایید مگه من به شما نگفتم ما نیرو نمی‌خواییم بفرمایید برید واسه بار هزارم  میگم این‌جا ما نیرو نمی‌خواییم مگه شما حرف آدمیزاد سرتون نمیشه!

نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم:

- آقای محترم خب شما یک دلیل برای من بیارید چرا استخدامم نمی‌کنید!مگه آگهی درخواست نیرو ندادین خب منم نیرو هستم دیگه بگیرینم! چیه نکنه بحث پول و پارتیِ، درسته!

با حرفی که زدم اخم‌های درهمش بیشتر توی هم رفتن و علاوه بر اون بر عصبانیتش هم افزوده شد اما باز هم با این‌ حال از رو نرفتم و با سینه‌ی سپر و خیلی حق به جانب گفتم:

- من تا استخدام نشم از اینجا بیرون نمیرم.

با شجاعت و جسارت توی چشم‌هاش زل زدم که دیدم یهو عین ببر زخمی  شد و با چشم‌های به خون نشسته داد زد:

- خانوم محترم سریع از اتاق من گم شین بیرون و دیگه هیچ‌ وقت این‌جا پیداتون نشه فهمیدین؟ من اعصاب و حوصله‌ی درستی ندارم وگرنه کاری رو می‌کنم که نباید بکنم، برید بیرون!

با دادی که سرم زد لحضه‌ای نفس تو سینه‌ام حبس شد و حقیقتاً خودم رو خیس کردم.
همون‌ جا ایستاده بودم و داشتم با بهت به رئیس پاستوریزه‌ای که الان شبیه گاو وحشی شده بود نگاه می‌کردم که دیدم حرکت کرد و داره میاد سمتم. با ترس سریع به خودم اومدم و با قدم‌های بلند درحالی که برگه‌ها و پوشه‌های دستم رو محکم به قفسه سینم می‌فشردم به سمت در رفتم و همین‌ که در رو باز کردم دیدم همه‌ی کارمندهای شرکت  پشت در هستن.

با حرص و عصبانیت از اتاق ایکبیریش بیرون اومدم و در رو محکم به‌ هم کوبیدم و با حرص افرادی که جلوی راهم بودن رو کنار زدم و از شرکت کوفتیش بیرون اومدم. اَه چه مردک بی اعصابی هست، اصلاً مگه اون رفیق گاو پوریا قرار نبود یه کاری کنه، پس چی شد!

****

درحالی که روی مبل زیر پنکه لم داده بودم به حرف‌های پوریا و پریا که بیشترشون چرت و و پرت بود  گوش می‌دادم.
پوریا:

- اِه راستی یادم رفت ازت بپرسم مریم، چی‌ شد رفتی توی شرکت مهرتابان یا نه!؟

با کلافگی نگاهش کردم و گفتم:

- آره بابا طبق گفته‌ی خودت چندین بار رفتم تا بلکه‌ام استخدامم کنن ولی ناکس‌ها نکردن!

پریا:

- اِی بابا مریم بیا و بی‌خیال حسابداری شو و برو همون‌ جایی که من بهت میگم.

پوریا: کجا بره؟

پریا: بابا بره توی بیمارستان  نظافتچی بشه!

با حرفی که پریا زد پوریا با چشم‌های گرد شده گفت:

- با مدرک فوق لیسانس اونم حسابداری بره نظافتچی شه!

پریا بی تفاوت گفت:

- خب آره دیگه، یه راه دیگه‌ام هست!

با حرص گفتم:

- آهان خوبه خودم راه دومتم می‌دونم حتماً می‌خوای بگی برم خدمتکاری خونه مردم رو بکنم نه!

پریا:   نه بابا دیوونه، یه راه بهتر و عالی‌تر!

- چه راهی!

- هیچی بیست و هفت سالته دیگه برو شوهر کن و برو سر خونه و زندگیت دیگه!

با حرص کوسن کنارم رو برداشتم و محکم پرت کردم سمتش و گفتم:

- د خودِ خرت هم هم سن منی تو چرا ازدواج نمی‌کنی!

پریا با خنده گفت:

- من با تو فرق دارم!

چشم غره‌ای بهش رفتم که پوریا گفت:

- ای بابا بس کنین بزار یه زنگ دیگه به دوستم بزنم ببینم چی‌کار کرده!

پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- خدایی ما توقع از کیا کردیم!

پریا با خنده گفت:

- آره خدایی انتظار دارین نظافت‌چی شرکت بره به رئیس بگه ببخشید آقای فلان می‌شه لطفاً دختر خاله دوست برادرم رو که میاد اینجا استخدام کنید و من پارتیش بشم!

با پریا پقی زدیم زیر خنده و پوریا با خنده درحالی که گوشی بیخ گوشش بود انگشت سبابه‌اش رو گذاشت روی دماغش که یعنی ساکت باشیم.

با صدای الویی که گفت با پریا خود به خود ساکت شدیم و پوریا هم مشغول حرف زدن با موبایلش شد.

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

ویرایش شده توسط Atenabak87
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاریهستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت دوم

 

بعداز گذشت حدوداً شش هفت دقیقه‌ای که حسابی واسه من و پریا کلافه کننده بود بالاخره تماس آقا با دوستش تموم میشه.

قبل از اینکه چیزی بگه، سریع میگم:

- چی شد؟!

گوشیش‌ رو می‌گذاره روی عسلی کنار مبل و میگه:

-هیچی بهش گفتم به داداشت گفتی یا نه، گفت ببخشید یادم رفته، دیگه قراره امروز بگه!

با حرص از حالت خوابیده روی مبل می‌شینم.

- یعنی اون مردک گاو هنوز به اون یارو نگفته!

پریا: وا عجبا!

پوریا: اینجور که خودش گفت آره دیگه!

دهنم‌ رو باز می‌کنم تا چند تا فحش آبدار نثارش کنم که پوریا سریع میگه:

- اِه مریم خوب یادش رفته چیز خاصی که نشده!

دهنم رو می‌بندم و با حرص نگاهش می‌کنم که میگه:

- تازگی‌ها داری بددهن میشی ها!

با حرص رو ازش می‌گیرم و زیر لب یه" به تو چه‌ای" هم نثارش می‌کنم.

پریا: عجب مردک پوفیوزی هست  این دوستت، پوریا!

پوریا درحالی که به مبل تکیه میده، میگه:

- اِه پریا.

با حرص میگم:

راست میگه جدا از پوفیوز بودن خیلی خنگ و گاگول هم هست‌.

با این حرفی که می‌زنم پوریا با چشم غره‌ میگه:

- ناسلامتی قراره همین پوفیوزِ گاگول واسطه‌ی استخدامت شه مریم خانوم.

خم میشم و  یه مشت از آجیل روی میز بر می‌دارم.

- خیلی خب حالا کو؟ تا الان که هیچ غلطی نکرده!

پوریا: شما صبر کن، ببین چجوری کارت رو درست کنه!

پریا درحالی که سرش توی گوشیش هست مخاطب به پوریا میگه:

- خب حالا دو ساعت داشتی باهاش حرف میزدی ازش پرسیدی کی دوباره برای استخدام بره شرکت یا نه!

سری تکون میده و نگاهش رو به تلویزیون میده.

- گفت دیگه نیاز نیست خودش پاشه بره شرکت، شماره مریم رو ازم گرفت و گفت اگه رئیس شرکت موافقت کنه باهات از طرف شرکت تماس می‌گیرن و میری واسه مصاحبه و این چیزها دیگه.

نگاهم رو به تلویزیون میدم و مشغول شکستن تخمه‌های توی دستم میشم.
پوف خداکنه این‌بار دیگه یه خبری بشه به خدا خسته شدم از بس توی خونه نشستم!

تا عصر همون‌جور با بچه‌ها روی مبل‌ها لم دادیم و تخمه شکستیم و تلویزیون دیدیم تا مامان از سرِ کار اومد.
به محض این‌که اومد پوریا خواست با پریا برن که مامان جلوشون رو گرفت و این‌جوری شد که واسه شام هم موندن و شب شام که قرمه سبزی بود رو دور هم خوردیم و دیگه تقریباً آخر شب بود که  به زور از دست مامان و اصرارهاش برای موندن در رفتن و رفتن خونه‌ی خودشون.

درحالی که توی تختم نشسته بودم و سرم توی گوشیم بود به ساعت نگاه کردم، ساعت ده دقیقه مونده به یازده بود و متاسفانه هنوز خواب به چشم‌هام نیومده بود، همون لحضه صدای در اتاقم میاد و یکم بعد مامان درحالی که در رو باز می‌کنه و سینی به دست وارد اتاق میشه، میگه:

- دیدم چراغ اتاقت روشنه فهمیدم خواب نرفتی، گفتم بیام تا با هم دو دقیقه گپ مادر دختری بزنیم!

توی جام درست می‌شینم و درحالی که صفحه‌‌ی گوشی رو خاموش می‌کنم و با لبخند میگم:

- به-به چی بهتر از گپ مادر دختری مامان جون!

مامان با لبخند کنارم روی تخت می‌شینه و درحالی که سینی چای رو می‌گذاره وسط تخت میگه:

- مراقب باش نسوزی.
 

دست دراز می‌کنم و درحالی که سینی رو بر می‌دارم و می‌گذارم روی عسلی کنار تخت میگم:

- نه مامانی، به نظرم این‌جا باشه بهتره!

 

به مامان که با لبخند نگاهم می‌کنه نگاه می‌کنم و با لبخند میگم:

- خب چه خبر از کارگاه امروز چند تا کیف دوختین و سفارش گرفتین!

- اوه نگو امروز سرمون حسابی شلوغ بود!

- واقعاً پس واسه همین نسبت به روزهای دیگه یک کم دیر کردین!؟

- نه اون که به خاطر...

بعد یهو حرفش رو قطع می‌کنه و بعد از مکثی کوتاه میگه:

- نه تا آژانس اومد دیر شد.

و بعد نگاهش رو ازم می‌گیره و به دست‌هاش میده و انگاری واسه زدن حرفی دودل باشه.
با تعجب یک کم نزدیکش میشم و درحالی که دستم رو می‌گذارم روی دست‌هاش میگم:

- مامان چیزی شده!
 

نگاهم می‌کنه و سریع میگه:
 

- نه دخترم چی می‌خوای بشه، نه عزیزم نه چیزی نشده که، چی شده!

بلافاصله از همین نه و نه و نه گفته‌های پشت سر همش متوجه میشم حتماً یه چیزی شده و مامان داره ازم مخفی می‌کنه!

با شک نگاهش می‌کنم که به چای‌ها اشاره می‌کنه و میگه:

- چایی‌ها یخ می‌کنه بیار بخوریم.

مردد نگاهی به مامان و چایی‌ها می‌کنم، چی‌کار کنم پاپیچش شم و موضوع رو بفهمم یا بزارم خودش هر وقت لازم بود بهم بگه!
پوف، بی‌خیال خودش که بهتر می‌دونه اگه لازم باشه حتماً بهم میگه.
دست دراز می‌کنم و درحالی که سینی چای رو جلوی مامان می‌گیرم، میگم:

- مطمئنی چیزی نشده مامان!
 

لیوان چای رو برمی‌داره و درحالی که نگاهش به لیوانش هست، میگه:

- آره دخترم.

لیوان چای خودم رو برمی‌دارم و سینی رو می‌گذارم روی عسلی، یعنی چی شده؟پوف!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و برای بار چندم میگم:

- ولی قیافه‌تون میگه که یه چیزی شده!

یهو مامان عصبی میشه و با صدای کمی بلند میگه:

- ای بابا دختر میگم چیزی نشده ول کن دیگه اگه شده بود که بهت می‌گفتم.

 سرم رو عقب می‌برم و با چشم‌های کمی گرد نگاهش می‌کنم و  میگم:

- خیلی خب مامان باشه حالا چرا عصبی میشی!

نگاهش رو به لیوان چاییش میده و سرش رو پایین می‌ندازه و چیزی نمیگه!
عجبا! خب نگو مادر من، این که نخوای بگی داد و بیداد نداره دیگه!
چیزی نمیگم و در سکوت مشغول خوردن چاییم میشم که مامان سکوت بینمون رو می‌شکنه و میگه:

- راستی امروز چی‌کار کردی! رفتی شرکتی که پوریا توش کار واست پیدا کرده بود یا نه، چی شد؟ استخدام شدی؟

درحالی که چاییم رو هورت می‌کشم بالا و میگم:

- نه، یعنی درواقع امروز هم رفتم بازم جواب قبل رو گرفتم، مثل این‌که دوست پوریا که قرار بوده به برادرش بگه تا سفارشم رو پیش رئس شرکت بکنه یادش میره و خلاصه که هیچی هنوز قراره بگه و اگه با استخدامم موافقت بشه باهام تماس می‌گیرن.

سری تکون میده و میگه:

- خوبه، ولی خب اگه توی شرکت استخدام شدی این موضوع باعث نمیشه که بخوای قید ازدواج کردن رو بزنی!

نگاهم رنگ کلافگی می‌گیره و باز یاد بدبختی‌هام می‌افتم، بدبختی‌هایی که هر وقت بحث ازدواج میاد یادش می‌افتم، پوف مادر من تو چی از درد دل من می‌دونی هان، تو که نمی‌دونی دخترت از بچگی عاشق پسر برادر شوهرت شده و این وسط نه کسی می‌دونه و نه راستش جرعتش رو پیدا می‌کنم به کسی بگم!

- با توام!

به خودم میام و میگم:

- نه مامان نمی‌خوام که بترشم!

مامان چشم غره‌ای بهم میره و میگه:

- بحث ترشیدگی نیست بحث من سر اینه که خودت تنها می‌مونی دخترم!


ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

 
ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

چیزی نمیگم و تا وقتی که مامان از اتاقم رفت تا بخوابه هر حرفی زد گفتم چشم و خلاصه که از بحث ازدواج و شوهر کردن من پرید روی بچه‌های آینده‌ام و پسر دختر بودنشون و خدایی این‌جاش دیگه خیلی خنده‌ام گرفته بود وقتی که داشت تو عالم خودش اسم بچه‌هام رو انتخاب می‌کرد!

ساعت نزدیک به دوازده شب بود که احساس کردم خوابم میاد، صفحه گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم کنارم روی تخت، به شکم خوابیدم و دستم رو کردم زیر بالشتم تا درستش کنم که یهو دستم با یه چیزی برخورد کرد، با تعجب بالشت رو زدم بالا و به عکسی که زیر بالشتم بود نگاه کردم، توی جام نشستم و عکس رو برداشتم و برگردوندمش، با دیدن عکسش قلبم شروع کرد به تپش، عکس کامران بود، عکسی که برای کار جدیدی که قرار بود استخدام بشه رفته بود عکاسی و گرفته بود، خیره شدم به عکسی که چند ماه پیش از توی اتاق کیمیا(خواهر کامران)کِش رفته بودم، به چشم‌های مشکی نافذش که حتی توی عکس هم کاملاً مشخص بود به ابروهای پر پشتِ مردنه‌اش و به لبخند کمرنگی که روی لب‌هاش بود، به موهای پرپشت و زاغیش که چند تار ازش روی پیشونیش ریخته شده بود و دلم برای هر کدوم از اعضای صورتش ضعف رفت.
برای چند لحضه عکس رو نزدیک خودم کردم و گذاشتم روی قلبم، لبخند کمرنگی روی لبم اومد و دلم لک زده بود برای دیدن دوباره‌اش.

بعداز چند لحظه سمت کلید برق اتاق رفتم و کلیدش رو زدم و فضای اتاق تاریک شد و فقط نور کمی از بیرون به داخل می‌تابید.
برگشتم سمت تخت و عکس کامران رو گذاشتم زیر بالشت و توی جام دراز کشیدم.
تا وقتی که چشم‌هام گرم شدن‌ فکرم فقط و فقط پیش کامران بود، به رفتارهای مردونه و سنگینش، به لبخندهای کوتاهش، به نگاه خیره‌اش و به این‌که اگه زندگی من با اون بود چه‌قدر همه چیز قشنگ می‌شد و... تا این‌که خواب رفتم.

****

دو روز عینه برق و باد که نه و به هزار بدبختی واسه منی که منتظر تماسی از طرف شرکت مهرتابان بودم گذشت و دیگه این آخری‌ها از بس از بیکاری و انتظار کلافه شده بودم می‌خواستم برم پوریا و رفیقش و برادر رفیقش و همه رو به آتیش بکشم که خوشبختانه کار به اون‌جا نکشید و بالاخره باهام تماس گرفتن و گفتن برای فردای اون روز ساعت هشت صبح برم شرکت و سر ساعت شرکت باشم و اگه دیر کنم فلان میشه و علیه میشه و خلاصه که بقیه‌اش رو دختره حرف مفت زد.

جلوی آینه‌ی قدی داخل اتاق به تیپی که زده بودم نگاه کردم، یه شلوار جین مشکی با یه مانتوی جلو باز زرشکی رنگ و یه تیشرت مشکی زیر مانتوم، شال مشکی رنگی هم روی سرم به حالت یک طرفه بسته بودم و
کیف کوچیک مشکی رنگم رو هم انداختم روی شونه‌ام و بعداز برداشتن گوشیم از اتاق بیرون اومدم و سمت مبل‌ها رفتم و منتظر شدم تا پریا زنگ بزنه بهم و برم بیرون و قرار شده بود بریم بازار.

چند لحضه گذشت که دیدم خبری ازش نشد کلافه گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم و منتظر شدم تا جواب بده.

- الو.

- الو و زهرمار، هیچ معلومه کجایی دو ساعته الافتم!

- اِه حرف مفت نزن دیگه، من گفتم ساعت یازده میام دنبالت الان ساعت چنده؟! هان یالا بگو!

کلافه دستم رو بالا آوردم و به ساعت مچیم نگاه کردم.

- خب حالا، ساعت ده و پنجاه و پنج دقیقه‌ست!

- خب دیگه دهنتو ببند و زر اضافه نزن تا دو دقیقه دیگه رسیدم!

چیزی نمیگم و تماس رو قطع می‌کنم.
پوف، راستم میگه دیگه اول ساعت رو نگاه نمی‌کنم الکی زنگ میزنم بهش، تازه منت هم دارم!
تا دو دقیقه دیگه پریا که شد شش دقیقه و تا وقتی که اومد یک کم خودم رو با گوشیم مشغول کردم و وقتی که اومد بعداز بستن و چک کردن خونه سوار ماشین پرایدی که قبلاً برای پوریا بود و بعداز این‌که خودش یه دویست شش خرید این رو انداخت زیر پای پریا شدم و بعداز سلام و حال و احوال راه افتاد سمت بازار و تا رسیدن از ضبط ماشین مشغول گوش کردن به آهنگ‌های خواننده‌های محبوبم شدیم.

****

 

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

 

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 

 

با خستگی سرِ جام ایستادم و روبه پریا که بدون توجه به من راه می‌رفت و داخل مغازه‌ها و پاساژها رو نگاه می‌کرد، گفتم:

- پریا، وایسا دختر، خسته شدم!

پریا ایستاد و برگشت سمتم، با دیدنم اخم‌هاش رو توی هم کشید و با حرص گفت:

- یعنی چی که خسته شدم من دو دقیقه پیش بهت گفتم بیا توی این کافه‌ای که سر راهمون هست بشینیم یه چیزی بخوریم بعد بریم ادامه بازار رو بگردیم خودت با اصرار گفتی نه و بیا ادامه بدیم.

نفسم رو پوف مانند بیرون میدم.

- خیلی خب حالا من یه غلطی کردم ولش کن بیا بیخیال ادامه‌اش بشیم و بریم توی همون کافه، الان دیگه نزدیک به ظهر هست، هم گرمه همم ممکنه بعضی از مغازه‌ها ببندن.

با حرص نگاهی به من و پاکت دستش که یک ادکلن بود می‌کنه و سمتم میاد و به پشت سرم اشاره می‌کنه.

- اوکی، بریم.

لبخند کمرنگی میزنم و همراهش برمی‌گردم سمت همون کافه‌ای که تقریباً اواسط بازار بود، به سمت یه میز  دونفره میریم و درحالی که به اطراف نگاه  می‌کنم و می‌خوام بشینم  کیفم رو  روی میز می‌گذارم ٦که نگاهم میخ جایی میشه!

نگاهم به میزی که دورتر از ما بود می‌خوره و اِی کاش نمی‌خورد و اِی کاش نمی‌دیدم!

با تعجب و حالت بهت مانندی به کامران و دختره‌ی جوونی که روبه‌روش نشسته بود و باهم حرف می‌زدن نگاه می‌کنم، نمی‌دونم چرا ولی یه لحظه دلم می‌گیره، دلم می‌گیره و از اونور هم ضربانش تند میشه!

با نگاهی خیره و بدون پلک زدن به کامران که با لبخند به حرف‌های دختره گوش میده، نگاه می‌کنم و واقعاً نمی‌دونم چی بگم دستم رو آروم می‌گذارم روی قلبم  که به تپش افتاده بود و حقیقتاً می‌خواستم گریه کنم!

توی عالم خودم بودم و داشتم بهشون نگاه می‌کردم که یهو لباسم محکم  به پایین  کشیده میشه ، به خودم میام و با تعجب به پریا که با حرص میشونم روی صندلی نگاه می‌کنم.

درحالی که روی صندلی روبه روم نشسته بود و کمی خودش رو به سمت من متمایل کرده بود میگه:

 

- بشین دیگه بابا، عین ندید بدیدها زل زدی به جلو، به چی نگاه می‌کنی!

برمی‌گرده و درحالی که به پشت سرش نگاه می‌کنه، میگه:

- به چی نگاه می‌کنی، هان!

دوباره برمی‌گرده و نگاهم می‌کنه.

 

آب دهنم رو قورت میدم و درحالی که درست می‌شینم روی صندلی نگاهم رو به میز میدم.

- هیچی چیزی نبود.

چند لحظه‌ای میگذره و چیزی نمیگه، کمی که می‌گذره گارسونی میاد و پریا مشغول سفارش دادن میشه.

اگه...اگه اون دختری که همراهش هست...پوف، حتی نمی‌خوام بهش فکر کنم، نمی‌خوام!

با به یاد آوردن این که حتی دوست دخترش هم باشه حرصم می‌گیره دیگه چه برسه به این که بخواد خبری باشه!

پریا: مریم نگفتی! بگو ببینم چی دیدی هان؟ اصلاً رنگت عوض شد یهو!

به پریا نگاه می‌کنم و نمی‌دونم چی بگم، اصلاً بگم نگم!

نفسم رو آه مانند بیرون میدم.

- پریا یه چیزی هست که می‌خوام بهت بگم و تو هم باید اینو عین یه راز پیش خودت نگه داری، باشه!؟

نگاهش رنگ تعجب می‌گیره و کنجکاو میشه.

- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟!

سری تکون میدم و سَرِ صحبت رو باز می‌کنم.

-راستش، راستش فکر می‌کنم، فکر که نه یعنی شاید واقعاً عاشق شده باشم.

نگاهم رو از چهره پر حیرت پریا می‌گیرم و به میز میدم.

- راستش اونی که ازش خوشم اومده و احساس می‌کنم دوستش دارم آشناس!

پریا: آشناس! پوریا نیست؟!

با تعجب سرم رو بلند می‌کنم و با حرص میگم:

- میشه دو دقیقه دهنت رو ببندی تا حرفم رو بزنم.

هنوز هم متعجب نگاهم می‌کنه که میگم:

- نخیر  دو دقیقه خواستم باهات عین آدم حرف بزنم ببین خودت کرم داری و نمی‌گذاری، پوریا نیست از...از پسر عموم خوشم اومده!

نفسم رو بیرون میدم و به واکنشش نگاه می‌کنم.

با تعجب میگه:

- کدوم یکی!

کلافه میگم:

- پسر عمو حاتفم، کامران.

یهو از حالت تعجب چشم‌هاش رنگ شیطنت می‌گیرن و با لبخند پررنگی میگه:

- اَی ناقلا پس بگو چطور علاقه‌ی خاصی به عمو حاتفت و زن عمو نسیم داشتی!

از فکر به این‌ که از بچگی بخاطر کامران چه کارهایی جلوی عمو و زن عموم می‌کردم خندم می‌گیره که با لبخندی جمعش می‌کنم.

- باید بین خودمون باشه ها باشه!

همون لحضه گارسون میاد، نگاهم رو از گارسون که سفارش‌هامون رو میاره می‌گیرم و به پریا که با لبخند به نوشیدنیش که گارسون جلوش می‌گذاره، نگاه می‌کنم.

پریا رو به گارسون می‌کنه و میگه:

- خیلی ممنون.

- خواهش می‌کنم، امر دیگه نیست!

- خیر متشکر.

نگاهم رو از رفتن گارسون می‌گیرم و به پریا میدم.

پریا: تو چی گفتی!؟

به شیک جلوم نگاه می‌کنم و میگم:

- گفتم این موضوع بین خودمون می‌مونه باشه!

نی نوشیدنیش و توی دهنش می‌کنه و سری تکون میده.

دست دراز می‌کنم و می‌خوام با نی نوشیدنیم رو بخورم که با صداش متوقف میشم.

- حالا دلیل خشک شدنت و متعجب نگاه کردنت به‌ اون‌جا چی بود.

و بعد هم برمی‌گرده و به پشت سرش نگاه می‌کنه.

 

با گفتن این حرفش دوباره یاد کامران و دختره می‌افتم، با تعجب سریع کمی به سمت راست متمایل میشم تا جلوم رو ببینم که میزشون رو خالی می‌بینم!

با نگاهی ناراحت به پریا نگاه می‌کنم و میگم:

- پری کامران رو دیدم! ولی تنها نبود یه دختره هم همراهش بود.

نگاهم رو غمگین به شیکم میدم.

- واقعاً؟! کو؟ کجان!

نگاهش می‌کنم و میگم:

- میز اون قسمت  نشسته بودن.

با دستم به همون‌جا اشاره می‌کنم.

- الان دیگه نیستن! رفتن!

نگاه از پشت سرش می‌گیره و به من میده و میگه:

- خب نمی‌دونی اون دختره کی بود!

آروم سر تکون میدم.

- نوچ، اگه می‌دونستم خوب بود.

چند لحظه‌ای سکوت می‌کنه و منم تو حال و هوای دپ مانند خودم می‌مونم و با نی نوشیدنیم رو هم میزنم که میگه:

- حالا این‌جوری نرو تو خودت! شاید اصلاً دوست دخترش نباشه!

نگاهش می‌کنم و نفسم رو کلافه بیرون میدم، پوف، خداکنه نباشه، خداکنه!

 

 

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

 

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت پنجم


 

بعداز دیدن کامران اشتهام کامل رفت و دیگه نتونستم نوشیدنی شیکی که حتی مزه‌اش روهم نچشیده بودم رو بخورم و با این کارم باعث شدم که پریا هم نوشیدنیش درست به دلش نچسبه و اون هم نخوره.

 

- پاشو بریم دیگه منتظر چی هستی!

 

آروم سرم رو بلند می‌کنم و بهش نگاه می‌کنم.
از روی صندلیم بلند میشم و درحالی که کیفم رو برمی‌دارم، میگم:

 

-این بار پول کافه رو من حساب می‌کنم تو دفعه پیش حساب کردی.

راه می‌افتم که جلوم رو می‌گیره و میگه:

 

- لازم نکرده خودم حساب می‌کنم تو که چیزی نخوردی!

- نخورده باشم مهم اینه که الان باید پولش رو بدیم.

و بعد هم از کنارش رد میشم و سمت صندوق کافه میرم.
بعداز حساب کردن سفارش‌مون به همراه پریا از کافه بیرون میاییم و سمت ماشین میریم.
سوار ماشین می‌شیم و پریا بی حرف راه می‌افته.
اواسط راه بودیم که درحالی سرم رو به شیشه چسبونده بودم و به بیرون نگاه می‌کردم، با سوال پریا به خودم میام و از افکار منفی جدا میشم.

- از کی به کامران علاقه‌مند شدی؟!
 

سر بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم، درحالی که نگاهش به جلوش هست و دست‌هاش دور فرمون هستن نگاه کوتاهی بهم می‌کنه و دوباره به جلوش خیره میشه.

نگاهم رو ازش می‌گیرم و به جلو میدم.

- فکر کنم از بچگی!

صدای متعجبش بلند میشه و میگه:

- از بچگی ازش خوشت می‌اومد و امروز به من گفتی!

بی تفاوت شونه بالا می‌اندازم و میگم:

- راستش خودم هم نمی‌دونستم حسی که بهش دارم اون‌قدر قوی هست، اوایل که بچه بودم خب ازش خوشم می‌اومد و چیز خیلی مهمی نبود وقتی که رسیدم به سن نوجوونی حسم بهش قوی‌تر شد و من فکر می‌کردم به خاطر دوران نوجوونیم هست و این‌ که آدم‌ها از یه نفر خوششون بیاد و دوستش داشته باشن اونم توی اون سن یه چیز عادیه و بزرگ‌تر شم از سرم میپره، اما...


- اما بزرگ‌تر شدی و فهمیدی که حست نه هوسه نه هم یه چیزی که بتونی ازش دست بکشی درسته!

آروم سر تکون میدم.
- اوهوم.

لبخندی میزنه و میگه:

- ولی خدایی خیلی باحاله ها عین این رمان‌‌ها.

تک خنده‌ای می‌کنه و ادامه میده:

- تا حالا فکر نمی‌کردم یه روزی بشه من و تو هم عاشق بشیم!

تک خنده‌ای می‌کنم و میگم:

 

- خودم هم فکرش رو نمی‌کردم.
 

چیزی نمیگه و ادامه راه رو در سکوت رانندگی می‌کنه تا وقتی که برسیم خونه.
کنار درِ خونه‌مون ماشین رو نگه می‌داره و برمی‌گرده سمتم.

- خب دیگه بفرما کفتر عاشق رسیدیم خونه‌تون.

با چشم غره درحالی که در ماشین رو باز می‌کنم، میگم:

-دستت درد نکنه، ماشین و پارک کن بریم داخل!

در ماشین رو باز نگه می‌دارم و به سمتش برمی‌گردم.

- نه دیگه به جون تو کار خیلی دارم باید برم.

 

- یعنی چی یعنی نمی‌خوای تو این شرایط بد دلداریم بری!

با خنده میگه:

- کدوم شرایط بد دیوونه! اگه منظورت دیدن کامران با یه دختره‌ست که باید بهت بگم هنوز که چیزی نشده، اصلاً هنوز که نفهمیدی اون دخترِ کی بوده!

چیزی نمیگم و نگاهم رو به جلوم میدم و مشغول کندن پوست لبم میشم.

- از من به تو نصیحت الکی این موضوع رو واسه خودت گنده نکن فرض کن با دوست اجتماعیش بیرون بوده!

نگاهش می‌کنم که ادامه میده.

-‌ و یه چیز دیگه...به نظرم زودتر این حست رو یه جورایی بهش بگو چون اگه نگی ممکنه دیر شه و از دستت بره، اون‌وقت عشقت با یکی دیگه ازدواج می‌کنه و شکست عشقی می‌خوری ها!

با هر حرفی که میزنه یهو قلبم به تپش می‌افته، راست میگه، کامران دیگه سی سالشه و زن عمو نمی‌گذاره برای مدت زیادی مجرد بمونه!
چطور تا الان به این موضوع فکر نکرده بودم!

با حالی که یه جورایی گرفته و کلافه بود از ماشین پیاده میشم و با پریا خداحافظی می‌کنم.
ماشین رو روشن می‌کنه و تک بوقی میزنه و راه می‌افته.
به رفتن ماشینش از داخل کوچه نگاه می‌کنم.

گیجم نمی‌دونم چی‌کار کنم!
چند لحظه‌ای توی کوچه می‌مونم و بعد کلید می‌اندازم و وارد خونه میشم.
اولین کاری که می‌کنم و به نظرم واقعاً بهش محتاجم یه دوش آب سرد هست که حسابی سر حالم بیاره. بنابراین کیفم رو می‌گذارم توی اتاق و حوله‌ام رو برمی.دارم و به سمت حموم میرم.


 

*****

 

 

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم


 

جلوی آینه‌ی قدی داخل اتاق می‌ایستم و به لباسه‌ایی که پوشیدم نگاه می‌کنم، یک دست مانتو و شلوار سرمه‌ای رنگِ پارچه‌ای و یک مقنعه مشکی، موهام رو کامل داخل مقنعه‌ام داده بودم و برای پوست صورتم هم فقط کرم ضدآفتابی زده بودم.
نگاهم رو از آینه می‌گیرم و کیفم رو برمی‌دارم و از اتاق بیرون میام، سمت راهرو میرم و درحالی که مشغول پوشیدن کفش‌هام میشم به اطراف اتاق‌ها نگاهی می‌کنم و از خونه  بیرون میام.
کمی توی کوچه منتظر می‌مونم تا این که بالاخره آژانسی که قبل زنگ زده بودم تا بیاد، میاد و سوار میشم و ماشین راه می‌افته.

 

****
 

با ایستادن ماشین نگاهم رو از خیابون می‌گیرم و پولی که برای کرایه آماده کرده بودم رو سمت راننده می‌گیرم.

- خیلی ممنون، بفرمایید کرایه‌تون.

راننده که مردی میان‌سال هست، کمی برمی‌گرده به سمتم و پول رو می‌گیره.

- خواهش می‌کنم خانوم، قابل‌تون رو هم نداره!

با لبخند تشکر کوتاهی می‌کنم و از ماشین پیاده میشم.
بعداز رفتن ماشین آژانس نگاهم رو از خیابون به ساختمون روبه‌روم میدم، که یهو یاد ساعت می‌افتم و سریع به ساعتم نگاه می‌کنم.
با دیدن ساعت که دقیق هشت هست، به خودم میام و با قدم‌هایی بلند و کمی تند وارد شرکت میشم و به سمت طبقه‌ی بالا میرم.
سمت میز منشی میرم و رو به دختری که مشغول حرف زدن با تلفن هست، می‌ایستم و منتظر میشم تا تماس تلفن قطع بشه.

بعداز این که تماس قطع میشه و تلفن رو سر جاش می‌گذاره، سریع میگم:

- سلام خسته نباشید، محمدی هستم دیروز باهام تماس گرفتین و گفتین امروز بیام برای مصاحبه واسه‌ی استخدام.
نگاهی گذرا بهم می‌کنه و درحالی که مشغول بررسی کاغذهای جلوش میشه، میگه:

- بله بفرمایید داخل اتاق رئیس.

و بعد به اتاق کناری اشاره می‌کنه، سری تکون میدم و به سمت اتاق رئیس میرم.

پشت در اتاق می‌ایستم و در میزنم.
با صدای جدی و محکم کاویانی که میگه"بفرمایید داخل" توی دلم(بسم الله الرحمن الرحیمی)میگم و در و باز می‌کنم و وارد اتاق میشم.

در و پشت سرم می‌بندم و برمی‌گردم و به کاویانی نگاه می‌کنم.
با نگاهی نه چندان خوشایند که بیشتر ازش کلافگی می‌باره و اخم‌هایی که کمی توی هم هستند نگاهم می‌کنه، با دیدن طرز نگاهش سرم رو پایین می‌اندازم و نزدیکش میرم.

- سلام خسته نباشید!

- سلام، بفرمایید بشینید.

آروم روی یکی از مبله‌ایی  که روبه‌روی میزش هست می‌شینم.
نگاهش رو به کامپیوتر جلوش میده و درحالی که برگه‌ای رو  روی میز جلوم می‌گذاره میگه:

- این فرم رو لطفاً پر کنید!

آروم کمی خم میشم و برگه رو برمی‌دارم، نگاه کوتاهی بهش می‌اندازم.

- ببخشید من خودکار ندارم میشه یه خودکار لطف کنید بدید.
همون جور که نگاهش به کامپیوتر هست خودکاری برمی‌داره و به سمتم میگیره، کمی خودم رو به جلو متمایل می‌کنم و خودکار رو با تشکری کوتاهی از دستش می‌گیرم و مشغول پر کردن فرم میشم‌.

وقتی فرم رو پر می‌کنم اون رو روی میز می‌گذارم و میگم:

- بفرمایید.

نگاهی به فرم می‌اندازه و فرم رو برمی‌داره، بعداز چند لحظه که نگاهش می‌کنه میگه:
- خب، خانوم مریم محمدی، بیست و هفت ساله، دارای مدرک فوق لیسانس حسابداری، سابقه کاری ندارین؟

- خیر ندارم.

- خب می‌تونید تشریف ببرید، بعداز بررسی اطلاعات‌تون اگر که شرایطش رو داشتید باهاتون تماس گرفته میشه و استخدام می‌شید و دیگه باید برید برای استخدام مدارک و تعدادی چک یا سفته به مبلغ معلوم شده بگیرید و بیارید و بقیه‌ی کارها طی بشه.

نگاهم رو ازش می‌گیرم و از روی مبل بلند میشم.

- خیلی ممنون، ببخشید آقای کاویانی من...راستش من به این کار احتیاج دارم می‌خواستم ببینم چند درصد احتمال داره که استخدام شم!

چند لحظه سکوت می‌کنه و درحالی که به میز نگاه می‌کنه، میگه:
-درصدش که وقتی اطلاعاتوتون رو کامل چک کردم مشخص میشه، شما فعلاً تشریف ببرید اگر که شرایطش رو داشتید استخدام می‌شید، بفرمایید.

نگاهم رو ازش می‌گیرم و از اتاقش بیرون میام.
پوف، هنوز باید دوباره چند روز منتظر بمونم تا باهام تماس بگیرن بگن یا استخدام شدم یا  نه!
منهِ بدبخت دیگه فکر می‌کردم از فردا می‌تونم کارم رو شروع کنم.
از شرکت بیرون میام و به سمت خیابون میرم و تاکسی می‌گیرم و مستقیم میرم خونه.


 

****

 

مشغول هم زدن خورشت قیمه خوش رنگ و لعابی که خودم درست کردم بودم، بودم. که مامان وارد آشپزخونه میشه و درحالی که دستش بشقاب‌های میوه‌ای که خورده بودیم هست، میگه:

- به-به چه بو و بِرِنگی راه انداختی دخترم!

با لبخند برمی‌گردم سمتش و میگم:

- یه خورشتی درست کردم که انگشت‌های دست‌‌هاتون رو هم امشب باهاش می‌خورین!

تک خنده‌ای می‌کنه و درحالی که سمتم میاد، میگه:

-تو هم از من یاد گرفتی کلک، از این حرف‌ها میزنی!

می‌خندم و کمی کنار میرم و مامان که کنارم ایستاده نگاهی به داخل قابلمه می‌اندازه.

- اوم، چه بویی چه رنگی!

با لبخند عمیقی نگاهش می‌کنم که کنار میره و درحالی که مشغول ریختن آشغال‌های پوست میوه داخل سطل زباله میشه، میگه:

- بعداز این‌ که شام رو خوردیم باید یه چیزی رو بهت بگم دخترم.

با تعجب سریع برمی‌گردم سمتش و بهش نگاه می‌کنم.
برمی‌گرده و با کمی دودلی و اضطراب نگاهم می‌کنه.

- چیزی که می‌خوایی بهم بگی مربوط میشه به همون چیزی که پریشب باعث شده بود اون‌جوری بری توی خودت مامان!

بعداز مکثی کوتاه درحالی که پشتش رو بهم می‌کنه و مشغول ادامه کارش میشه، میگه:

-آره، یعنی میشه گفت تقریباً!

 

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

 

نگاهم رو از مامان می‌گیرم و در قابلمه رو می‌گذارم.

یعنی چی شده؟! پوف.

یک کم دیگه که خورشت‌ها روی گاز موندن و آب‌شون کم‌تر شد با کمک مامان سفره رو پهن کردیم و مشغول خوردن شام شدیم، بعداز شام ظرف‌ها رو جمع کردیم و دیگه نگذاشتم مامان ظرف‌ها رو بشوره و با اصرار گفتم نمی‌خواد و خودم می‌شورم.

خودمم ظرف‌ها رو شستم و همون‌جور گذاشتم‌شون توی سینک و سریع دوتا لیوان چای ریختم و بردم توی حال پیش مامان تا بفهمم موضوع چیه؟!

سینی رو روی میز می‌گذارم و درحالی که روی مبل می‌شینم، روبه مامان میگم:

- بفرما چای هم آوردم که دوتایی بخوریم!

نگاهش رو از تلویزیون به من میده و لبخند کوتاهی میزنه و دوباره به تلویزیون نگاه می‌کنه.

یک کم سکوت می‌کنم و وقتی که می‌بینم چیزی نمیگه، میگم:

- خب مامان می‌خواستین چیزی رو بهم بگین! درسته؟

نگاهم می‌کنه و چند لحضه‌ای مکث می‌کنه.

- خب... یعنی الان می‌خوای بشنوی!

- خب آره دیگه گفتین بعداز شام میگین!

بازم مکث می‌کنه و بعداز چند لحظه میگه:

- خب ببین دخترم، راستش چطوری بگم، یعنی این حرف‌هایی رو که بهت میگم فقط  می‌خوام نظرت رو بدونم همین.

با تعجب موهام رو پشت گوشم میزنم.

- راستش... راستش چند روز پیش یه آقایی اومد کارگاه و سفارش دوخت چند تا کیف رو داد. بعد چند روز دوباره اومد کیف هارو گرفت و برد و خلاصه که مثل این‌که داشت مغازه‌ی کیف و کفش باز می‌کرد و سفارش دوخت کیف‌هاش رو به ما می‌گفت و ما براش می‌دوختیم، چند روز پیش یعنی همین سه روز پیش بود فکر کنم دم کارگاه  جلوم رو می‌گیره و ...

سکوت می‌کنه و نگاهش رو به میز میده.

- ازم خواستگاری می‌کنه!

با تعجب و دهنی که کمی باز شده بود به مامان نگاه می‌کنم، باورم نمیشه یکی از مامان من خواستگاری کرده!

چیزی نمیگم که مامان ادامه میده.

- خب من جوابش رو ندادم و گفتم که دختر بزرگ دارم و فلان و از این حرف‌ها ولی خیلی اصرار کرد که با تو صحبت کنم و بیشتر درباره‌ی خودش گفت و خلاصه که...

دوباره نگاه کوتاه و گذرایی بهم می‌کنه و نگاهش رو به میز میده.

- هیچی دیگه منم گف... گفتم باید با تو صحبت کنم!

با تعجب میگم:

- یعنی... یعنی مامان می‌خوایی ازدواج کنی!

چند لحضه‌ای سکوت می‌کنه و بعد میگه:

- خب... خب راستش من بهش گفتم اگه دخترم موافقت نکنه جوابم نه.

- اصلاً باورم نمیشه، یعنی اگه من موافقت کنم شما باهاش ازدواج می‌کنی!

بازم سکوت کرد و این سکوتش رفت روی اعصابم!

پوف، یعنی چی یعنی مادر من با سن چهل و خورده‌ای دیگه نزدیک به پنجاه سال می‌خواد عروس بشه!

منم سکوت می‌کنم و با اخم نگاهم رو میدم به میز.

- مریم باور کن دخترم بهش گفتم اگه تو نخوای من میگم نه، الان هم نمی‌خوای باشه زنگ میزنم و بهش میگم نه.

دست دراز کرد تا گوشیش رو از روی میز برداره که گفتم:

- صبر کن مامان.

نگاهش می‌کنم و میگم:

- تو خودت می‌خوای ازدواج کنی!

نگاهم می‌کنه و چیزی نمیگه.

خیره میشم توی چشم‌هاش تا چیزی رو بفهمم، توی نگاهش یه جورایی یه دودلی، غم، نمی‌دونم همچین چیزهایی بود، اگه نمی‌خواست که این چیزها توی نگاهش نبودن راحت می‌گفت نه و تمام. حتی اصلاً نمی‌گذاشت من بفهمم.

- مثل این که شما خودتون دوست دارین ازدواج کنین، درسته؟

بازم چیزی نمیگه و سکوت!

کلافه میگم:

- ببین مامان زندگی تو به من گره خورده نیست که میگی اگه من نخوام تو هم نمی‌خوای، مهم نظر و جواب خودته، اصلاً به نظر من بهتره. ممکنه دو روز دیگه من ازدواج کنم و برم سر خونه زندگی خودم اون‌وقت شما هستین و باید تنهایی بکشین. نمی‌دونم شما مادر من هستین، شما بهتر می‌دونین هر کاری دوست دارین بکن، من به تصمیماتی که می‌گیری احترام می‌گذارم. یعنی باید بذارم.

و بعد هم با همون حالت اخمالو از جام بلند میشم و از کنار مامان میرم و وارد اتاقم میشم.

خودم رو روی تخت پرت می‌کنم و به حرف‌هایی که زدم فکر می‌کنم.

آره جون عمه‌ام با تصمیماتش موافقم، ههِ، چی‌کار کنم دیگه نمی‌تونم چیزی بگم! اونم آدمه. اونم دل داره اصلاً به من چه!  پوف...

خدایی هیچ وقت فکر نمی‌کردم مادرم بعداز بابام دیگه بخواد ازدواج کنه.

یا حداقلش بخواد زودتر از من  ازدواج کنه!

 

 

ناظر:  @ rozhi-

ویراستار:  @ ماهک

ویرایش شده توسط ماهک
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...