رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پناه | Zarbaba کاربر انجمن نودهشتیا


Zarbaba
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

رمان: پناه

نویسنده: Z.H

ژانر:عاشقانه، اجتماعی 

خلاصه: پناه دانشجوی رشته ی معماری هست که داخل تهران به تنهایی زندگی می کنه.از یک خانواده ی سطح متوسطه و برای گذروندن زندگیش مجبوره علاوه بر درس خواندن کار کنه. دختر مستقل و قوی هست  و دوست داره روی پاهای خودش بایسته. اما همیشه زندگی اونطور که فکر می کنیم پیش نمیره. در این بین پناه با مرد جذابی که زندگی مرموزی داره آشنا میشه و مسیر زندگیش تغییر می کنه. 

 
پایان خوش 

 

مقدمه:
"دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست!"

ناظر: @-Madi-

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، [email protected] گفته است:

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

وقت بخیر. خیلی ممنون ❤️  پس مشکلی نداره من هر شب ساعت 9 شب پارت بزارم؟ 

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/25/2021 در 4:48 PM، Zarbaba گفته است:

پارت اول

*پناه

چشم هام و با بی میلی باز کردم. چرا باید بیدار می شدم؟! چه دلیلی داشت، نقاب خوشبختی و خوشحالی رو بزنم به صورتم و از جام بلند شم؟! اصلاً برای کی اهمیت داشتم منِ بدبختِ فلک زده؟! دو روزی بود که به غیر از یه لیوان آب و چندلقمه نون و پنیر چیزی نخورده بودم. روی تختم غلط زدم، چرا هیچکس سراغی ازم نمی گرفت؟! شاید توی این شهر غریب افتادم و مردم، کسی نبود که سراغی ازم بگیره؟! افکارم رو جمع و جور کردم! چقدر بی انصاف شده بودم. یادم رفته بود آدمای زندگیم، توی چه شرایط بدی هستن. غمشون چقد زیاده، مشغلشون چقد طاقت فرساست. شاید من باید زنگ می‌زدم،شاید من باید احوال خانواده ی زخم خوردم رو می‌پرسیدم! پژمان دیروز زنگ زد و گفت که باز مامان و بابا زدن به تیپ و تاپ هم و اوضاع قاراش‌میشه! 
گوشی رو برداشتم و شماره ی مامان رو گرفتم. جواب داد!
- سلام.
-سلام عزیزدلم، خوبی؟
سعی کردم شاد باشم، انرژی داشته باشم، مثل همیشه نقاب بیخیالی بزنم به غم هایی که داشتم!
- خوبم پری بانو. خوبم. تو خوبی؟ بابا، پژمان خوبن؟
- بد نیستن... چرا نمیای دیگه؟ میدونی کی دیدمت؟
نمیدونست از سر کار اخراج شدم! میدونست چیکار می کرد؟! حتماً کلی حرص می‌خورد. می شدم دلیل یکی دیگه از غمای جورواجورش. خندیدم، یه خنده ی مسخره!
- آخه پری جونم، تو که نمیدونی چقد کار ریخته رو سرم.
- یعنی انقدر کارات زیاده که نمیتونی بعد از دو ماه بیای یه سر به این خانوادت بزنی؟
- میام، احتمالاً توی این هفته بیام و از وجودم مستفیضتون کنم.
- باشه عزیزدلم. دانشگاه چطوره؟
- چطور باید باشه؟ پیش میره دیگه. دست کم گرفتی من رو؟ من از پس همه چی بر میام.
- بر منکرش لعنت.
- کی رو دارین؟ آقاجون آروم تر شده؟
- بهتره... ولی آرومی ازش نمیبینم. بی قراره!
- تو رو خدا حواست بهش باشه.
- هعی... باشه مادر...
- من دیگه برم، سلام به همه برسون، بگو مشتاق دیدارشونم.
- باشه مادر، منتظرتم، بیایا!
- میام، میام... خدافظ...
گوشی رو قطع کردم. مادربزرگ چهارماهه تنهامون گذاشته. مادربزرگ قشنگم، چهارماهه رفته. دلم زیادی گرفته بود از دنیا! 
نمیتونستم باز وبال گردن بابا بشم ! باید کار پیدا می کردم. باید! 
با بی‌ حالی پاشدم، معدم درد می کرد، می‌سوخت، حق داشت بنده خدا، زیادی بی میل شده بودم به غذا خوردن. به زور چندتا لقمه از املتی که درست کرده بودم خوردم، امروز کلاس نداشتم، فرصت خوبی بود که برم و دنبال یک کار نیمه وقت بگردم. لباس هام رو پوشیدم و بعد از برداشتن کلید خونه، زدم بیرون. بهتره نگم خونه، یه اتاق چهل متری که آشپزخونه و اتاق خواب و پذیرایی، همشون یکی بودن! اما خوب بود و کافی برای من... 

***یک هفته بعد***
کار پیدا کردم، اونم چه کاری. گارسونی توی یک کافه ی بالاشهر! نباید گله‌مند میشدم، خودمم میدونستم اگه بخوام میتونم بدون اینکه کار کنم هرماه از بابا پول بگیرم، اما من همچین آدمی نبودم، بودم؟! انتخاب خودم بود، نبود؟! مستقل بودن هدفم بود، نبود؟! از ساعت پنج میومدم تا ساعت نه شب ، حقوقش اما خوب بود، خیلیم خوب بود، بس بود برای من! به راحتی اتوبوس هم گیرم میومد و رفت و اومدم آسون بود. خوشحال بودم.
بدقول شده بودم پیش مامان، قرار بود این هفته برم پیششون، اما کسی که یک هفته هم از کار کردنش نگذشته بود، میتونست مرخصی بگیره اونم برای چند روز؟! بنظرم فکر مسخره ای بود. کتاب هام و جلوم باز کردم و شروع کردم به خوندن. صبح از ساعت هفت صبح کلاس داشتم تا چهار و نیم بعداز‌ظهر، یه روز پر مشغله! بدم نمیومد، بهتر از بیکاری بود. اما خدا خدا می کردم که دیر نرسم سر کار!.
نمیدونم چقد گذشته بود، اما بیهوش شدم از خستگی.

 

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

***کافه***

امروز وقتی از دانشگاه اومدم سر کار دلشوره داشتم، الآن فهمیدم دلشوره هام بی‌جا هم نبودن! هاج و واج به صحنه ی روبه روم نگاه می کردم، دستپاچه شده بودم، نمیدونستم چیکار کنم. 

مرد از روی جاش بلند شد، اخم بزرگی صورتش ر پوشونده بود. ولوم صداش زیادی بالا بود!

خطاب به من با صدای پر از خشمش گفت:

- چیکار کردی؟ مگه کوری؟

- ببخشید، من... من... واقعاً معذرت میخوام! 

- آخه معذرت خواهیه تو به چه درد من میخوره؟ 

از ترس توی خودم جمع شده بودم، آدم قد بلند و خوش قیافه ی روبه روم زیادی ترسناک بود! عزمم رو جمع کردم و زبون باز کردم،باید یه چیزی میگفتم! 

- چهارتا برگه و یه فلش بود دیگه... 

مرد سرش رو محکم گرفت توی دستاش، صورتش از خشم قرمز شده بود، فکر کنم اگر می‌تونست همونجا خفه‌م می کرد! 

- چهارتا برگه بود؟ اره خب واسه تو چهارتا برگست، واسه من یه پروژه ی مهم بود، دِ آخه من چی بگم به تو؟ بنظرت این فلش دیگه کار می کنه، بنظرت سالمه؟ همه ی اطلاعات پروژه توی این فلش بود. 

مدیر کافه از صداهای بلندی که مرد ترسناک و جذاب روبه روم داشت، از دفتر مدیریتش بیرون اومد. 

آقای بهرامی با نگاه متعجبش زل زده بود به ما رو به مرد گفت:

- سلام آقای کیانمهر... مشکلی پیش اومده؟! 

پس میشناختش، کیانمهر!

- مشکل؟ از این کارمندتون بپرسید، گند زده به یک هفته تلاش من و تیم من... 

آقای بهرامی، نگاهی به برگه های روی میز انداخت، روی تمامشون قهوه ریخته بود، منصفانه بخوایم در نظر بگیریم، باید یک راست توی سطل آشغال می‌رفتن. ترس داشتم هنوز، ترسناک بود همه چیز. آخه یکی دو تا قهوه هم که نبودن! شیش تا فنجون بودن. همشون خالی شده بودن سر میز اینا. آخ از دست منِ حواس پرت که هیچ وقت جلوی پام و نگاه نمی کنم! امروز بعد از مدت ها هم کفش پاشنه بلند پوشیدم، بگو آخه تو که راه رفتن عادیت مشکله، کفش پاشنه دار چرا میپوشی؟! 

- خانوم رستمی، حواستون کجا بود آخه؟

- ببخشید، بخدا من... من نفهمیدم چی شد... من معذرت میخوام... 

- خسارت این کار زیاده! بعید میدونم یه گارسون بتونه از پسش بر بیاد... 

نگاهی به مرد روبه روم انداختم، چشم هام گرد شده بود، خسارت؟! واقعاً چهارتا برگه و یک فلش کوچیک این همه نیاز به جنگ و دعوا و خسارت داشت؟! 

- من همیشه اینجا میام، اما قبلاً کارمند های قابل تری رو استخدام می کردید آقای بهرامی، نه یک دختر بچه ی دست و پاچلفتی که اینطوری گند بزنه به زحمت های چند روزه ی من... 

دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم، این مرد به ظاهر محترم به من گفت دختر بچه ی دست و پا چلفتی؟! پول داشت، که داشت، ساعتش رولکس بود که بود، کت و شلوارش چند میلیونی و برند بود که بود، حق داشت به من توهین کنه؟! 

- انقدر شلوغش نکنید لطفاً، احترام خودتون رو نگه‌دارید وگرنه... 

با خشم اومد جلو، درست جلوم قرار گرفت. کل تنم میلرزید. لب زد

- وگرنه چی؟! هان؟! بگو دیگه وگرنه چی؟! 

نفسم بریده بود، واقعاً وحشت کرده بودم، آقای بهرامی به دادم رسید و دستش رو گرفت و بردش عقب و روی صندلی نشوندش! 

بغض کرده بودم، ببین یه حواس پرتی کوچیک چطوری گند زده بود به کل اوضاعم! همه ی نگاه های به سمت ما برگشته بود، همه با تعجب نگاه می کردن، معذب بودم، زیادی هم معذب بودم. مثل اینکه آقای افسارگریخته همراهی هم داشت، ولی ساکتِ ساکت بود، لبخند محو ی هم روی لب هاش داشت.عین خیالش نبود! خونسردِ خونسرد نگاه می کرد. شاید ماجرا براش جالب بنظر می رسید.

مونده بودم باید چیکار کنم؟! که دوباره دهن مبارک رو باز کردم و حرفی زدم که نباید! 

- خسارتتون چقدر میشه؟ هرچی بشه تمام و کمال پرداخت می کنم. 

- این پروژه باید تا پس فردا تحویل داده بشه، تو با این کارت گند زدی به کل تلاشای یک هفته ای ما... چطوری میخوای خسارت بدی، اصلاً داری که بدی؟! میدونی طرف حساب من کیه؟ میدونی چقد سرمایه گذاری کرده؟ 

بلند شد باز، نگاهی بهش انداختم، چشم هاش سرد بود. با نگاهش تا مغز استخونم یخ بست! 

- سریع شماره تلفن و آدرس خونت رو بنویس روی یک برگه و بده بهم، وقت ندارم تلف کنم، باید برم، بعداً تسویه حساب می کنیم! 

رنگم پریده بود، متوجه شد و باز به رفتار دور از ادبش ادامه داد یا توی شناخت حالت آدما ضعیف بود؟! آدرس رو نوشتم و بهش دادم.

 

و من اخراج شدم. به همین سادگی. اون مرد از مهمون های وی آی پی کافه ی دنج و باکلاس ما بود. دلم گریه می خواست، دلم میخواست ساعت ها بمونم توی خیابون و قدم بزنم و اشک بریزم... اما نه، یادت که نرفته پناه؟! از روزی که خواستی پات و بزاری توی این شهر بزرگ به خودت قول دادی همیشه محکم و قوی باشی و نزاری هیچ مشکلی خم بیاره به ابروت.

گوشیم و دراوردم و توی مخاطبام دنبال شماره ی رها گشتم. من و رها یه مدتی داخل یک شرکت کار می کردیم اما توی همون مدت کم کلی با هم صمیمی شدیم. روی شمارش کلیک کردم و تماس گرفتم. انگار که روی گوشی خوابیده باشه به ثانیه نکشید که جواب داد. لبخند محوی روی لبام اومد. دختر شیطون و پر انرژی بود و دوسش داشتم، صدای گرمش از پشت گوشی اومد

- سلام پناهی. 

- علیک سلام بر تو شنقل خودم. 

- هزار بار بهت گفتم به من نگو شنقل. عه. حالا چخبر؟ خوبی؟ کجایی؟نکنه یه وقتی یه یادی از من بکنیا. نکنه یه وقتی با خودت بگی یه رفیقی دارم یه حالی ازش بگیرما. 

- آروم دختر. نفس بکش. خوبم من. تو چطوری؟ 

- من عالیم. کجایی چه می کنی؟ 

- هیچی توی خیابونم دارم قدم میزنم. 

- امروز من مرخصی داشتم خونم. بیا پیشم، بابااینا رفتن خونه ی عمومینا، خودم تنهام حوصلم سر رفته. 

- خب چرا مرخصی گرفتی وقتی میخواستی فقط توی خونه بمونی اونم تنهایی؟ 

- از صبح که تنها نبودم، صبح با آقامون رفته بودیم دَدَر. ولی مادر آقامون، آقامون و احضار کردن دیگه اونم مجبور شد بره. 

-خیلیم خوب. 

- خیلیم و خوب و کوفت. گفتم پاشو بیا اینجا. میخوام یه شام خوش مزه بهت بدم که انگشتاتم باهاش بخوری. 

حوصله نداشتم و به خاطر همینم به رها زنگ زده بودم. دلم نمی‌خواست امشب و تنها میگذروندم و همش فکر و خیال می کردم.

- باشه، پس من بیست دقیقه ی دیگه اونجام. 

- میخوای بیام دنبالت؟ ماشین مهدی همینجاست. 

- نه خودم میام. 

-  باشه پس منتظرتم خانوم مهندس. 

- فعلاً شنقل جون. 

تا خواست اعتراضی کنه گوشی رو قطع کردم. میدونستم از این کلمه بدش میاد ولی برای اینکه حرصش رو در بیارم همیشه بهش می‌گفتم. 

با خونشون زیاد فاصله نداشتم. پس پیاده رفتن رو به تاکسی گرفتن اونم توی این ترافیک ترجیح دادم. دم یک سوپرمارکت هم یه کم خوراکی خریدم. هنزفری هام و گذاشتم توی گوشم و به آهنگی که انتخاب کرده بودم گوش دادم:

اگه دلت گرفته

اگه که نا امیدی

اگه تو اوج سختی

بازم ادامه میدی  

اگه دلشوره داری

نمیخوابی ، انقدر که بیقراری

نباید ناامید باشی 

چون تو 

خدارو داری! 

تو برو زیر بارون  

نگاه به این و اون نکن و

دستتو بگیر رو به روی آسمون  

بخند

چشاتو ببند 

برو پیش مادرت فکر که این باره آخره

بگو که دوسش داری 

همیشه تا آخرش 

اگه خندید توام بخند! 

کمک کن به کسی که محتاجه به نونِ شب

اممممم ، حاضره بده واسه بچش حتی جونشم

اوه اوه 

زیر نور شمع 

تو آغوش هم 

اگه خندیدن 

توام بخند!

 

"اشوان:بخند" 

 

این آهنگ حس خوبی بهم می‌داد! انقدر غرق داخل تفکرات خودم بودم که نفهمیدم کی رسیدم. ساختمون چهارطبقه ای جلوی روم بود که طبقه ی سوم مال خانواده ی رها بود و طبقه ی چهارم هم برای برادرش مهدی بود. قبلاً چندباری اومده بودم اینجا و با خانوادش آشنا بودم. آیفون رو زدم و بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد. با آسانسور بالا رفتم تا به طبقه ی سوم رسیدم. 

رها رو دیدم که با یه پیرهن لش راحتی و شلوارکش جلوی در به استقبال وایساده و با همون لبخند گرمش نگاهم می کنه. 

_ سلام خل و چل. خوش اومدی. 

بعد از چند وقت میدیدمش و خوشحال بودم. سعی کردم تا زمانی که اینجام همه چی رو فراموش کنم و فقط شاد باشم. پس منم متقابلاً لبخندی زدم و به سمتش رفتم و همونطور که بغلش می کردم گفتم

_ سلام شنقل خانوم. 

نیشگونی از پهلوم گرفت که صدای آخم در اومد. 

_ هزار بار بهت گفتم به من نگو شنقل. 

_ خُب شنقلی دیگه شنقل. 

نگاهی به قیافه ی حرصیش انداختم. صورت با مزه و گردی داشت. چشم های عسلی روشن زیباش و لب های قلوه ای و بینی که متناسب با اجزای صورتش بود چهره ی دلنشینی رو براش ساخته بودن، موهای بلند قهوه ایش رو هم بالای سرش خیلی نامرتب جمع کرده بود.

رفتم داخل و بعد از کلی خل و چل بازی و زدن تو سر و کله ی همدیگه، از این مدت براش گفتم. رها از خانواده ی متوسط رو به بالایی بود. پدرش مغازه داشت و مادرش بازنشسته ی آموزش و پرورش،به تازگی نامزد کرده بود با همکلاسیش حامد و یک برادر به اسم مهدی داشت که دانشجوی پزشکی بود. 

 

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

***
چند روزی گذشت و خبری از اون مرد نشد. فامیلش چی بود؟! کیانمهر؟! هرچی بود امیدوارم دیگه چشمم به چشمش نخوره!کلاسای شنبه و یکشنبه تعطیل بودن، دوشنبه و سه شنبه هم سبک بودن و میتونستم بپیچونم، پنجشنبه جمعه هم که در راه بود، پس چند روزی میتونستم برم اصفهان. دلم دیگه طاقت دوری رو نداشت. وسایلم رو جمع کردم، چمدون جمع و جوری رو بستم و بلیط اتوبوس گرفتم. 
توی ترمینال منتظر بودم، تا یک ساعت دیگه راه میفتادیم.
***اصفهان***
هوف بالاخره بعد از کلی معطل شدن رسیدم! بابا اومده بود دنبالم. باید این چند روز رو برای همه شاد می کردم، بیخیال و خوشبخت! باید یکم سر و سامون میدادم خانواده ی غم دیده و بهم ریختم رو. نه؟!بابا رو از دور دیدم و دست براش تکون دادم. زودتر خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم. اونم با محبت بغلم کرد. آخ که چقدر دلم تنگ شده بود! لپای بابا رو بوسیدم.
- سلام به آقا آراد خودم. احوالات گرام؟!
- خوبم وروجکم. خوش اومدی.
- مرسی باباجونم.
- دلم برات تنگ شده بود زندگیم. 
دوباره بغلش کردم. نفسام وابسته ی حال خوب خانوادم بود. نگاه دلخورش رو دوخت به چشمام و گفت 
- دیر به دیر میای سر میزنی. 

-درگیری هام زیاده بابایی. دانشگاه، درس، پروژه، امتحان، کار... 

- دلیل خوبی نیست که دیر به دیر بیای. 
- ببخشید،قول میدم زود به زود بیام از این به بعد. 
سرش رو تکونی داد و وسیله هام رو برداشت.
- بریم که مامانت خیلی دلتنگ دختر یکی یک دونشه!
لبخندی زدم.
- با رخش خوشگلت اومدی دنبالم؟
- هزار بار گفتم با این ماشین من شوخی نکن.
- قراضه شده دیگه پدر من، بفروش این سمند زیبا رویت رو، یه صفرش رو بنداز زیر پات.
- چشم، وقتی گنج پیدا کردم و پولدار شدم، یه صفرش رو میندازم زیر پام.
خندیدم. خندید. سوار شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم.
مامان هنوز سیاه تنش بود، تا دیدم زد زیر گریه، راستش خودمم نیاز داشتم گریه کنم، وابستگی عجیبی داشتم به مادربزرگ و این اولین باری بود که من میومدم این دیار و اون نبود!... 
- خوش اومدی عزیز مادر! خوش اومدی جان دلم. چقدر دلم برات تنگ شده بود. 
_منم دلم برات تنگ شده بود پری قشنگم. 
- کاش مادربزرگتم بود. وگرنه خوشیم الآن کاملِ کامل می‌شد. 
بیشتر به خودم فشردمش. 
- اون جاش خوبه. مطمئنم! 
مامان دوباره بوسم کرد و با مهربونی نگاهم کرد. 
پژمان که انگار حس کرد جو خیلی سنگین شده گفت
_ عه بسه مادر من. بزار یکمشم به من برسه. خوش اومدی خل و چل خانوم. 
بعدم منتظر با دستای باز نگاهم کرد. لبخندی زدم و بغلش کردم. 
_ خل و چل خودتی. دلم تنگ شده بود برات زبون دراز. 
- مخلص آبجی خانوم.


چقد خوب بود که دارمشون! کاش همیشه همینقدر با هم مهربون باشیم. کاش مامان و بابا کمتر با هم دعوا کنن و زندگی رو به کام هممون زهر کنن! خسته بودم، مامانم این رو فهمید و گفت تا موقع آماده شدن غذا استراحت کنم. به طرف اتاقم حرکت کردم. همه چیز مثل قبل بود. تخت ساده ی سفید رنگم گوشه ی اتاق گذاشته شده بود، میز آرایش جمع و جورم هم که ست تخت بود کنارش بود و میز مطالعم هم گوشه ی دیگه ی اتاق. یه گلیم فرش یاسی کمرنگ هم توی اتاق پهن بود. اتاقم رو با اینکه ساده و کوچیک بود خیلی دوست داشتم. چمدونم رو گوشه ای گذاشتم و روتختی یاسی رنگ رو کشیدم کنار و خودم رو روی تختم پرت کردم. لبخند محوی از نرم بودن تشک روی لبم جا گرفت. کم کم پلک هام سنگین شد و به خواب رفتم.

مامان برای شام صدام زد. اوم به به، باقالی پلو داشتیم. اما به جز چندتا قاشق نتونستم دیگه بخورم. ضعیف شده بودم و مامان بهم غر می‌زد که چرا غذام رو تموم نمی کنم؟! اما واقعاً دست خودم نبود.
کمک مامان ظرفا رو شستم و بعدشم کنار پژمان توی پذیرایی نشستم. 
- تو فکری آقا پژمان، نکنه عاشق شدی و رو نمی کنی؟
- بامزه.

- نه واقعاً چته؟ نبینم داداشم ناراحت باشه.
- نمرم رو بد آوردم پناه. خیلی خیلی بد.
- نمره ی چه درسی رو؟
- ریاضی.
- چند آوردی حالا؟
- نه...
- نه؟ چیکار می کنی آخه تو بچه؟ چرا درس نمیخونی؟

- آروم بگو عه. چمیدونم. مخم نمیکشه بابا. اَه.
- امان از دست تو.
- حالا چیکار کنم؟ معلم گفت بعد از تعطیلات با اولیات بیا مدرسه. میمونی دیگه؟! تا دوشنبه میمونی بام بیای؟!
- آخه بچه من وَلی توعم؟
- پناه، عه تو رو خدا مسخرم نکن. خودت که میدونی میخوان راهنمایی کنن. کاری ندارن کی باشه.
- تا ببینم چی میشه، ولی باید قول بدی درس بخونی.
- ما نوکر شما هم هستیم آبجی خانوم.
نگاهی بش انداختم و لبخندی زدم، دوم دبیرستان بود. ولی خب قدبلند بود و هیکل مردونه ای داشت. تو دلم قربون صدقش رفتم.
قرار بود یک سر بزنیم به آقاجون. قطعاً خاله هام و بچه هاشونم میومدن. یعنی عادتمون بود که همیشه جمع بشیم خونه ی آقاجون. عجیب دوست داشتم این خاندان مادری رو!
سه تا خاله داشتم، پریچهر و گوهر و آخری هم پریسا که با دایی وحید با هم دو قلو بودن و مامانمم که پریماه بود  و به خاطر اختلاف سنی کمی که با پریسا و وحید داشتم، با هم خیلی صمیمی بودیم و به اسم صداشون می کردم. مامانم بچه ی اول بود بعد از اون خاله پریچهر بود که دو تا دختر داشت، نازنین و نیلا. خاله گوهر هم یه دختر و دوتا پسر داشت، مهربان و مازیار و میلاد. وحید و پریسا هم هنوز ازدواج نکرده بودن. پریسا رشته‌ش هنر بود و کارگاه داشت. وحید هم حسابدار یک شرکت بود.
مانتو شلوارم رو تنم کردم و یک دست لباس راحتی هم داخل کیف دستیم گذاشتم که اگر شب خواستیم بمونیم به مشکل بر نخورم. از اتاقم که اومدم بیرون دیدم مامانینا هم آماده شدن. پس چهارنفری حرکت کردیم. 
خونه ی آقاجون حدود ده دقیقه با ماشین تا خونه ی ما فاصله داشت. تصویرش رو توی ذهنم تصور کردم. یه خونه ی سنتی زیبا. یک حیاط بزرگ که داخلش دو تا باغچه ی بزرگ وجود داشت و درخت انگور هم توش بود. خونه ی ایوان دار زیبایی با پنجره های ارسی شیشه ای رنگ که عاشقش بودم! یک پذیرایی بزرگ و زیبا با نمای سنتی و چهار تا اتاق. 
یادم میاد وقتی بچه بودم تمام وقتم رو توی این خونه با وحید و پریسا سپری می کردم. نوه اولی بودم و برای همه شیرین و دوست داشتنی! 
وقتی رسیدیم، نگاهی به خونه انداختم و دلم گرفت! مادربزرگ قشنگم دیگه نبود... یعنی الآن نمیخواد بیاد جلوم و برام اسپند دود کنه؟! یعنی قرار نیست توی بغلش بگیردم تا آرامش بگیرم؟! یعنی مامان بزرگم برای همیشه ما رو تنها گذاشته بود؟! لبخند غمگینی زدم. دلم برات تنگ شده مامان جان! 
 

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

****

بی حوصله نشسته بودم. بعداز‌ظهر بود و مامان و بابا در حال چرت زدن بودن. 

- پژمان.

- هان؟

- هان چیه؟! بگو جانم.

- جانم؟ 

لبخندی زدم و گفتم 

- جانت بی بلا. کلید اون رخش خوشگل بابا رو بردار بریم یه تابی بخوریم.

- میدونی که بابا بفهمه کفری میشه.

- از کجا میخواد بفهمه؟ بعدشم الان خیابونا خلوته، سر ظهره، پرنده پر نمیزنه، میریم و زود برمیگردیم.

پژمان خیلی راحت قبول کرد. چه سست عنصری بود داداشم. هرکار کرد نزاشت من با گواهینامه بشینم پشت ماشین. بعد خودش با کمال خونسردی نشست. حرصم گرفته بود. حرص خوردن هم داشت. ولی دست فرمونش عالی بود. دو سالی می‌شد که ماشین روندن رو یاد گرفته بود و هرجایی که خلوت بود می‌نشست! سرعت گرفته بود، راستش ترسیدم. 

- پژمان یواش تر برو. 

- دکی، خواهر ما رو باش. ترسیدی؟ 

این و گفت و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد. زیادی کلش خراب بود.

از اتفاقی که می ترسیدم سرمون اومد. تصادف کردیم! جیغ بلندی که کشیده بودم، اوضاع رو ترسناک تر کرده بود. اگه کمربند نبسته بودم قطعاً تا الآن مرده بودم. پیاده شدم، سریع رفتم سمت پژمان. ماشین داغون شده بود! 

- پژمان داداش خوبی؟ 

- خوبم... خوبم... نترس... 

از ماشین پیاده شد. معلوم بود ترسیده. از منم بیشتر. نگاهی به ماشین روبه روم انداختم. اونم داغون شده بود. زیادی مدلش بالا بود. مقصر ما بودیم و حالا نمیدونستم باید چیکار کنیم! صاحبش از ماشین پیاده شد. باورم نمی شد.صاحبش، صاحبش، صاحب ماشین کیانمهر بود! به طرفمون داشت میومد، عصبی بود. مثل همون روز قرمز شده بود. نگاهی به ماشینش انداخت. عصبی گفت

- حواست کجاست بچه؟

قالب تهی کرده بودم. واقعاً ازش میترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم عادی رفتار کنم تا بیشتر از این شیر نشه. توجهش به من جلب شد. چشماش ریز شد، زوم کرد روی تک تک اعضای صورتم، شناختم! 

- به به، ببین کی اینجاست! چرا انقدر دردسرسازی تو؟

سرم و پایین انداختم و چشمام و بستم و دهنم و باز کردم. 

- ببینید آقای محترم، چیزی نشده که، یه تصادفه، اتفاقه دیگه.

خواستم عکس العملش رو ببینم، فقط برای یک لحظه سرم رو بالا گرفتم. دو تا تیله ی مشکی براقش زل زده بودن به من! داشت خونسرد نگاهم می کرد، از خونسردیش بیشتر می ترسیدم. به طرفم اومد، اون میومد جلو و من می‌رفتم عقب. پژمان اومد به سمتم و جلوم قرار گرفت. ترسیده بود بچم! 

- ببخشید آقا، خسارتتون هرچی بشه می‌دیم بهتون. 

پوزخند صداداری زد. 

- آخه بچه من یه جلسه ی مهم الآن داشتم، با این اوضاع قطعاً دیر میرسم. بعدشم فکر کنم خرجتون زیادی میره بالا! با دست گلی که قبلاً.

تا خواست جملش رو کامل کنه، بلند گفتم

- بیخیال شید دیگه، گفتم که میدم بهتون خسارت رو... 

نمیخواستم پژمان بویی ببره که از شرکت اخراج شدم و توی کافه کار می کردم و حتی از اونجا هم اخراج شدم!

گوشی‌ش رو دراورد و شماره ای رو گرفت.

@-Madi-

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

***تهران***

به تهران برگشتم. کاش هیچ وقت نمی‌رفتم اصفهان. لعنت به من و زندگیِ کوفتیه من. بابا نداشت، پول نداشت، آخه مگه یک معلم چقد درآمد داشت؟! مجبور شدم هرچی پول پس انداز کردم رو هرچی این دو سال جمع کرده بودم واسه روز مبادا بدم به بابا تا ماشینش رو درست کنه. آخه بعدازظهرا بعد از کلاسش مسافرکشی هم می کرد! زندگی خرج داشت!

پژمان ازم پرسید که اون مرد رو میشناختم؟! چرا وقتی دیدم جوری رفتار کرد که انگار می‌شناختم؟! و من از جواب دادن طفره رفتم!

اینا به کنار، نمیدونستم با جر و بحث مامان و بابا چیکار کنم؟! 

بچه بودن به قول خودشون که با هم ازدواج کردن و به خواست خانوادشون زود هم من رو به دنیا میارن که مثلاً بتونن زندگیشون رو محکم نگه‌دارن، الان بعد از بیست و دو سال زندگی مشترک فهمیدن به درد هم نمیخورن و هر روز جنگ و دعوا داشتن. راستش بابا زیادی بد دهن بود و مامان هم زنی نبود که کنار بیاد. اعصابم داغون بود. خیلی داغون! کاش نمی‌رفتم، کاش، کاش، کاش.  کیانمهر و چیکار کنم؟! ای وای من. گفت که همه ی خسارتش و باید بهش بدم. وگرنه ازم شکایت می کنه! پژمان بچه بود، حتی گواهینامه هم نداشت، دردسر می شد اگه کار به پلیس می کشید. معدم درد می کرد. نمی‌دونستم باید چیکار کنم؟! شاید می‌تونستم یکم از خاله هام پول قرض بگیرم. ولی نه، خجالت می‌کشیدم. صدای صاحب خونه هم در اومده بود، اجارش رو نداده بودم، آخه پولی نمونده بود برام! صاحب‌ خونه آشنای فامیلمون هم بود، وگرنه بابا اجازه نمی‌داد همینطوری اینجا به تنهایی خونه بگیرم.

تصمیمم رو گرفتم. به کارتی که توی دستم بود نگاه کردم، شماره رو گرفتم. صدای پر از نازی پشت گوشی اومد. 

_ سلام... 

- سلام بفرمایید؟ 

- من... من... من زنگ زدم با آقای کیانمهر صحبت کنم. 

- شما؟ 

- بگید رستمی زنگ زده، برای خسارت... 

- چند لحظه صبر کنید. 

دستام می‌لرزید. خدایا خودت کمکم کن! 

- خانوم گوشی رو وصل کردم، آقای کیانمهر پشت خط هستن. 

- سلام... 

- بله؟ 

همه ی پولدارا بی ادب بودن؟! یعنی یادش نداده بودن جواب سلام واجبِ؟! عصبی بودم، اما مجبور بودم خودم رو کنترل کنم. 

- ببخشید... میشه... میشه یکم بهم مهلت بدید تا من پولتون رو جور کنم؟! 

- نه نمیشه. 

از این صراحت هیچ خوشم نیومد!

- آقای کیانمهر، من واقعاً نمیتونم پول به این زیادی رو به شما بدم... حداقل حداقلش چند ماه ازتون وقت میخوام! 

- اما من وقتی ندارم که به تو بدم، اگه کاری نداری که من... 

پریدم وسط حرفش، مرد پولدار پشت خط چه ظالم بود! با حرص گفتم 

- من به لطف شما کارم و از دست دادم. لطفاً بهم وقت بدید. من از کجا بیارم اون همه پول رو آخه؟! 

چند ثانیه چیزی نگفت اما به حرف اومد... 

- بلدی کارای دفتری و منشی‌گری انجام بدی؟ کار با کامپیوتر بلدی؟ 

گیج شده بودم، این چه سوالی بود؟! 

- با تو دارم حرف میزنم، بلدی؟ 

- بلدم... 

- آدرس اینجا روی همون کارتی که بهت دادم هست، فردا صبح میای فرم استخدام رو پر می کنی. 

بدون اینکه منتظر جواب من باشه قطع کرد! این چی گفت؟! گیجِ گیج بودم... روی تختم دراز کشیدم و ساعدم رو روی چشمام گذاشتم... 

@-Madi-

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

***
استرس زیادی داشتم. نگاهی توی آینه به خودم کردم. یک مانتوی بلند مشکی، با شلوار و مقنعه مشکی و کتونی های مشکی! نکنه می خواستم برم مراسم عزاداری؟! 
لاغر شده بودم. خیلی لاغر.چشمام گود رفته بودن اما باز هم زیبا بودن! دوسشون داشتم. چشم های مشکی رنگی که از مامان به ارث برده بودم رو دوست داشتم! 
بی‌خیال سری تکون دادم. مهم نبود. لاغریم مهم نبود. باید بتونم گلیم خودم و از آب بکشم بیرون! این مهم بود.
به ساختمون روبه روم نگاهی کردم. قشنگ بود! طراحی باحالی داشت. یه شرکت معماری، بایدم همچین طرحی داشته باشه، درسته؟ باید می‌رفتم طبقه‌ی آخر.

*کیان

 

نگاهی به جثه ی ریزش انداختم. معلوم بود سن زیادی نداره! دستپاچه و مضطرب بود.

- س.. سلام.

سری تکون دادم. زیاد دردسر درست کرده بود برام. یه پرونده رو با قهوه و یه پروندم رو با زدن به ماشینم و دیررسیدن من به جلسه ی مهمم! 

- بشین.

آروم جلو اومد و روی دورترین مبل نزدیک به من نشست. از روی جام بلند شدم و روبه روش نشستم. خیره نگاهش کردم. انگار که می خواستم با نگاهم بشناسمش! سرش رو بالا اورد، اما سریع نگاهش رو دزدید. فهمیده بودم خواسته یا ناخواسته به خاطر من و صد البته به خاطر دست و پاچلفتی بودن خودش از کار اخراج شده، پس خسارت رو بهونه کردم تا هم منشی برای شرکت جور بشه و هم یک کمکی به اون بشه! 

- فرمی که پر کردی رو منشی برام اورد. دنبال یک منشی دیگه بودیم، چون منشی خودمون با تایم بعدازظهر مشکل داشت، میتونی اینجا کار کنی تا هر ماه از حقوقت برای خسارتم بردارم، اینطوری خیالمم راحت تره! فقط میمونه یک مشکل!

- چه مشکلی؟!

- چرا از کار قبلی اخراج شدی؟

- فکر نمی کنم مربوط به شما باشه!

اخم کردم. اینجا همه چیز به من مربوطه بود!

- اینجا همه چیز به من مربوطه. باید بدونم چه مشکلی داشتی که اخراج شدی...  نمیتونم که همینطوری رات بدم اینجا.

بی قرار شد. انگار واقعاً دوست نداشت جواب بده.برام مهم نبود! باید دلیلشُ میدونستم. هوفی کشید و بعد از چند ثانیه به حرف دراومد:

- راستش قبل از اینکه اخراجم کنن خودم میخواستم استعفا بدم...

فقط نگاهش کردم. فهمیده بود باید بیشتر توضیح بده یا بازم باید با کلمات بهش می‌فهموندم؟! مثل اینکه فهمید.

- صاحب شرکتی که توش کار می کردم، یک پسر داشت... زیادی پاش رو از حدش فراتر گذاشته بود... حرفای نامربوطی میزد، حرکاتی انام می‌داد که معذبم می کرد... چطور بگم... 

واقعاً سختش بود حرف بزنه؟! شاید باید نجاتش می دادم.

- فهمیدم...

@-Madi-

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

انگار راحت شده بود که نفس حبس شدش رو آزاد کرد. سرش رو پایین انداخت.
- رفتاراش دیگه غیر قابل تحمل شده بودن. 
چشماش و عصبی روی هم فشار داد. اما ادامه داد 
- دفعه ی آخر به خاطر اینکه خواسته ای که میخواست رو رد کردم، قبل از اینکه پیش پدرش برم و از کاراش حرف بزنم و استعفا بدم، دست پیش رو گرفت که پس نیفته... بهونه های الکی پیش پدرش اورد و نزاشت اصلاً با پدرش هیچ حرفی بزنم... اخراجم کردن! منم دنبال دردسر نبودم، بی چون و چرا زدم بیرون... 
سرم رو تکون دادم. کمی از موهای خرماییش بیرون اومده بود، قشنگ بودن! توی فرم نوشته بود که بیست سالشه. اما خیلی کمتر نشون می داد. اندام نحیف و لاغری داشت، چشمای گیرای مشکی هم داشت که از اول بحث دوخته شده بودن به پارچ و لیوان روی میز!
- به کار با کامپیوتر مسلطی و خب این خیلی خوبه... درس میخونی هنوز؟!
- دانشگاهم تموم نشده...
- اصفهان چیکار می کردی؟
کلافه شده بود... زیادی خصوصی بودن سوالام؟!
- رفته بودم به خانوادم سر بزنم.
- بهرحال استخدامی! هر ماه بخشی از حقوقتم میره به جایِ بدهیه من!
لبخند محوی روی لب های نازکش نشست.
- می‌دونید که از صبح میرم دانشکده تا ساعتِ...
میون حرفش پریدم. می‌دونستم،دوست نداشتم چیزایی رو که می‌دونستم رو دوباره بشنوم.
- از ساعت سه بعداز ظهر تا ساعت هشت و نیم شب باید بیای سر کار... به غیر از چهارشنبه که از ساعت پنج و نیم بیا... حقوقتم که مشخصه و مطمئنم منشی بهت گفته. سوالی میمونه؟
- خیر، ممنون...
- با خانوم اسکندری هماهنگ کن بقیه ی چیزا رو.
از روی جاش بلند شد.
- ممنون بابت لطفی که بهم کردید! خوب کار می کنم...
ابروهام ناخداگاه بالا پرید. سری تکون دادم. با اجازه ای گفت و از اتاق بیرون رفت...


***
سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم. هه، خونه! چه واژه ی غریبی.
مقابلم یک ساختمون بیست طبقه بود که طبقه ی آخرش مالِ من بود! با ریموت در پارکینگ رو باز کردم و ماشین رو داخل جای مشخصش پارک کردم. به سمت در ورودی حرکت کردم و منتظر آسانسور موندم.
در خونه رو باز کردم و داخل شدم، همه جا تاریک بود. انتظار دیگه ای داشتم مگه؟ کلید ها رو پرت کردم روی میز و به سمت یخچال رفتم. بطری آب رو دراوردم و یک نفس تمام محتویاتش رو خوردم.گوشیم رو برداشتم و شماره ی مبینا رو گرفتم. صدای پر از نازش بهم فهموند که سر دوثانیه جواب داده! 
- سلام عزیزدلم...
پوزخندی روی لبم نشست.
- میتونی بیای اینجا؟
- چرا که نه، منم مثل تو دلتنگ شدم.
باز هم پوزخند. هه، دلتنگ شده بودم؟! فقط می خواستم، فقط می خواستم، نمیدونم. فقط این رو میدونم که دلم لتنگ نشده بود!
- تا نیم ساعت دیگه اونجام.
 منتظرم.
قطع کردم و روی مبل دراز کشیدم. حالم بهم میخورد از خودم و زندگیم! چی شد که کارم به اینجا رسید؟! چی شد که انقدر زندگیم به کثافت کشیده شده بود؟!  

@-Madi-

 

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

***
* پناه
دو هفته ای از اومدنم به شرکت کیانمهر می‌گذشت. با دسته ی کیفم بازی می کردم. به خانوم اسکندری نگاهی انداختم، اندام رو فرم و زیبا، موهای بلوند و چشم های آبی رنگ... دلبر بود، دل می برد از مَنِ دختر، چه برسه به مردها. تا پنج دقیقه ی دیگه خانوم اسکندری که اسمش مینا بود، میرفت و من باید به انجام کارها مشغول می شدم. نگاهم زوم شد روی در بسته ی اتاق کیانمهر! مینا می گفت دختربازِ و این من رو ترسونده بود.ترس داشت، نداشت؟! من کار قبلیم رو بخاطر این از دست داده بودم که احساس خطر کردم. اینجا خطر نداشت؟!سرم رو تکون دادم تا افکار منفی ازم دور بشه. کاش می شد به جای منشی این شرکت، منم به عنوان مهندس استخدام می شدم. شرکت خیلی بزرگیه! چندین طبقست و دفتر خودِ کیانمهر داخل طبقه ی آخرِ! شریکش هم اینجا بود. توی همین طبقه. محسن شکوهی.ذمنشی جفتشون بودم! اما رئیس کیان کیانمهر بود. با صدای تقریباً بلند مینا به خودم اومدم 
- با توام،کجا سیر می کنی؟ 
توی این مدت نتونستم با این دختر زیبا کنار بیام. نگاه هاش تحقیر کننده بود. از بالا نگاه می کرد. چه اشکالی داشت اگه نمیتونستم مثل اون عطرهای گرون قیمت بزنم یا هر سری با یک مانتو بیام سر کار؟! میدونستم که مشکل پولی نداره و بخاطر وجودِ کیان کیانمهر اومده و منشیش شده! با من فرق داشت، من واسه اینکه بتونم ادامه بدم اومدم اینجا، به پولش احتیاج داشتم. کاش دست از نگاه های مزخرفش برداره.
- همینجام. 
اخم کمرنگی مهمون ابروهاش شد. 
- من دارم میرم. تا پنج دقیقه ی دیگه قهوه ی آقای کیانمهر و ببر براش. 
- من؟! 
- آره، تو... عجله دارم، زود باید برم. نمیرسم خودم ببرم. در ضمن پرونده ای که اینجاست رو بعد از اینکه مهمون آقای شکوهی رفتن براشون ببر. 
باشه ای زیر لب گفتم. مگه آبدارچی نداشت این شرکت؟ اون می خواست خودنمایی کنه و هر روز براش قهوه می برد تا به قول خودش خستگیش در بشه، من که اهلش نبودم! کاش به جای من به آبدارچی گفته بود.
به رَوِش خودم قهوه ای رو درست کردم و داخل سینی گذاشتم و به سمت اتاقش حرکت کردم. ازش می‌ترسیدم! هم طرز آشنا شدنمون زیاد خوب نبود و دادهاش رو به جون خریده بودم و قیافه ی عبوسش رو دیده بودم، هم مینا با حرفاش ترسونده بودم. حالا یه سوال پیش میاد، مینا با این که میدونست این آقا با همه هست، می‌تونست بازم دوسش داشته باشه؟! خودِ مینا پول داشت، پس به خاطر پولش نبود، بخاطر قیافش بود؟ یعنی قیافش انقدر تاثیر گذاره که چشمش رو روی همه ی کاراش ببنده و دلش رو دو دستی تقدیمش کنه؟ یا اصلاً علاقه ای وجود نداشت؟.
در زدم. 
- بیا. 
در رو باز کردم. مضطرب بودم، هر وقت می‌دیدمش مضطرب می شدم! در رو کامل نبستم، تازه بیشتر هم بازش کردم. زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و حرکتم رو دید. دید که دید، باز کردم که ببینه، که هر فکری توی سرش داره همونجا نگهش داره، که اگه خواست بلایی سرم بیاره، جیغ بزنم و همه رو خبردار کنم. دیگه انقدرا هم ترسناک نبود. از افکارم خندم گرفته بود...
فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم و گفتم

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

- بفرمایید. 
- اسکندری رفت؟ 
چند تار مویی رو که لجوجانه از مقنعم بیرون زده بودن رو زیر مقنعم بردم. آروم گفتم:
- بله رفتن... میتونم برم؟ 
- نه... 
- کاری دارین انجام بدم؟ 
- ازم می‌ترسی؟ 
رک پرسیده بود. سریع سرم رو بالا اوردم و به چشماش نگاهی انداختم. چه چشمای قشنگی داشت! دوباره سرم رو پایین انداختم. من من کنان گفتم
- ن...ه...نه... 
- کسی چیزی از من بهت گفته؟ 
- نه... 
- پس چرا وقتی می بینیم انقدر دستپاچه و مضطرب میشی؟ ترس رو از چشمات میخونم دختر!... 
نگاه خیرش رو به خودم حس می کردم، ای لعنت بهت مینا، چی می شد قهوه ی این رو خودت میاوردی؟ برای اینکه از این وضع خودم رو نجات بدم، بحث رو به جای دیگه ای کشوندم. 
- من نمیدونستم صلیقه ی شما رو، به صلیقه ی خودم قهوتون رو درست کردم. 
ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهی بهم انداخت که انگار می گفت خر خودتی! یکم از قهوه خورد. 
- اوم، خوش مزست! از این به بعد تو قهوه برام درست کن و بیار... 
چه بی‌جا دهنم و باز کرده بودم. من قهوه ی تو رو بیارم؟ من امروزم ناچار شدم به اوردن!... دوباره ناچار شدم قبول کنم! 
- چشم. 
- خوبه، برو به کارت بترس. 
سری تکون دادم و داشتم می‌رفتم که گفت
- از من نترس! کاری به کار بچه ها ندارم. کلاً کاری به کار کسی ندارم... زود قضاوت می کنی منشی کوچولو! 
نمی‌دونستم چی بگم، نمی‌دونستم چه واکنشی نشون بدم، خجالت زده بودم از رفتاری که داشتم. بنابراین حتی اعتراضی نکردم به "منشی کوچولو" گفتنش! 
- من... من... 
- لازم نیست چیزی بگی. برو به کارت برس. سر ماه باید خسارتم رو بدی... 
لبخند محوی زدم و به سمت میزکارم حرکت کردم. 
گوشیم زنگ خورد. اسم رها روی صحفه ی گوشی افتاده بود. تماس رو وصل کردم 
- سلام شنقل جان.
- سلام پناهی. به من نگو شنقل. 
- باشه شنقل دیگه از این به بعد بهت نمیگم شنقل به جاش بهت میگم شنقل. 
میدونستم خندش گرفته. 
- ای خدا از دست تو. کجایی؟ 
- سر کارم. 
- جان من؟ پیش همون رئیس خشمله؟ تو میدونستی این رئیست چقدر معروفه و طرفدار داره؟ نامزد بهترین معمار کشور شده! فکر کن. توی این سن اولین نفرِ که نامزد چنین جایزه ای میشه. 

@-Madi-

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

- خب حالا که چی؟ 
- خب حالا که چی؟ خاک تو سرت کنم. 
خودمم می‌دونستم توی دلم چقد تحسینش می‌کنم و دوست دارم روزی هم برسه که من جای اون باشم!  اما برای اینکه حرص رها رو در بیارم، اونطوریگفتم. 

خنده ای کردم و گفتم 
- باشه بابا. تو کجایی؟ چیکار می کنی؟ 
- هیچ والا منم از وقتی دیگه سر کار نمیرم همش توی خونه خوابیدم. یه وقتایی هم با آقامون میرم بیرون. 
حامد گفته بود که رها لازم نیست دیگه بیرون از خونه کار کنه، رها هم قبول کرده بود. از قبل هم به اصرار پدرش سر کار می‌رفت، پدرش معتقد بود اینطوری بیشتر خم و چم کار دستش میاد. اما رها تنبل بود و حالا هم که حامد این پیشنهاد رو بهش داده بود با کله قبول کرد! 
- اوهوم، خیلیم خوب! 
- بله. 
با رها کلی حرف زدیم و بعد هم قطع کرد!... 


***
سر کلاس بودم، اما خواب آلود بودم. سرم رو روی دسته ی صندلیم گذاشتم. تا استاد داخل کلاس شد  به احترام از روی جاهامون بلند شدیم. با بفرمایید استاد همه نشستیم و بعد، تمام کلاس توی سکوت فرو رفت! 


احساس کردم یک نفر داره صدام میزنه. به ناچار چشمام رو باز کردم و گیج به استاد نگاه کردم. 
- خانوم رستمی، اگه خوابتون میاد بفرمایید خونه. 
گیج تر نگاهش کردم. اخم پهنی روی صورتش داشت، صدای ریز خنده ی بچه ها هم میومد. 
- هان؟! 
کلاس ترکید از خنده! هوشیار شدم. دستپاچه زل زدم به استاد که حالا اخمش پررنگ تر شده بود. نمیدونم چرا اما از روی جام بلند شدم
- ببخشید استاد... چیزه... من دیشب یکم بدخواب شده بودم. 
- خب خانوم نیا سر کلاس. خوابت میاد بگیر بخواب. 
بعدم بی‌توجه به من دوباره پای تخته ی وایت برد رفت. نگاهی به امیرعلی کردم. همکلاسیم بود! مثل همیشه بی‌توجه به بقیه، زل زده بود به تخته. زیادی محجوب بود؛ زیادی مورد علاقه ی من بود. و باز هم گند زده بودم توی تنها کلاسی که باهم داشتیم. خوب بود که بهم نخندید!

برای اینکه دیگه دستِ گلی به آب ندم و باعث خنده نشم، به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم و چندتا مشت آب ریختم به صورتم تا خواب از سرم بپره و سرحال بشم

@-Madi-

ویرایش شده توسط Zarbaba
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  یازدهم 

به خونه برگشتم. تا ساعت سه وقت داشتم یک استراحت کوچیک کنم. سوء تغذیه گرفته بودم بس هیچی نمی‌خوردم! برای اینکه از پا نیفتم، املتی درست کردم و نوش جان کردم. چقدر دلم لک زده بود برای غذاهای مادربزرگ! آخ که چقدر خوش مزه بودن! بغض کردم؛دلم تنگ شده بود براش! مامانم پیش مادرش یادگرفته بود که دستپختش عالی بود. دلم گرفت، کاش بود، کاش هنوزم پیشمون بود! برای اینکه از این حال و هوا در بیام، بلند شدم و اول به مامانم زنگ زدم و با بابا و پژمان هم حرف زدم. بعدم زنگ زدم به آقاجون و بعد از اون خاله هام و وحید! گرچه شارژ کم اوردم و وسط حرف زدنم با پریسا تماس قطع شد، اما حس خوبی داشتم... انرژیمم بیشتر شده بود. 
از این میترسیدم که از دستشون بدم. شاید ازشون دور بودم، ولی خب وابسته بودم، خیلیم وابسته بودم. نمیتونستم دنیا رو بدون اونا تصور کنم!
نگاهی به ساعت انداختم. وقت رفتن بود. لباس هام رو پوشیدم و بعد از برداشتن گوشیه درب و داغونم از خونه بیرون زدم. اما متعجب به جلوم نگاه کردم. خدای من! 
خشکم زده بود! باورم نمی شد. امیرعلی مجد، همون کسی که خیلی وقت بود توی دلم یواشکی حس هایی نسبت بهش داشتم، الآن درست شده همسایه ی روبه رویی من! دو تا واحد توی یک طبقه از یک خونه ی دو طبقه ای! خوشحال بودم. انقدری که حد نداشت. می‌دونستم قراره مستاجر جدید بیاد، اما نمیدونستم امیرعلی مجد اون مستاجرِ! چه خوش شانسی بودم من. وسایل کمی که داشت رو به کمک دو تا مرد داشتن از پله ها میاوردن بالا. جرئت پیدا کردم، لبخندی زدم و جلو رفتم. 
- سلام، خوبین آقای مجد؟! 
نگاه کوچیکی بهم انداخت اما خیلی سریع نگاهش رو دزدید! با حجب و حیا بود، همینش بود که من و شیفته ی خودش کرده بود. 
- سلام خانوم رستمی. ممنون، شما همسایه ی روبه رویی هستید؟ 
- بله. 
لبخندی زد. دوسن داشتم بال در بیارم و پرواز کنم!
- ببخشید جلوی راه وایسادم. بفرمایید...
از جلوی راه کنار رفت. خداحافظی گفتم و بیرون اومدم. از ساختمون که خارج شدم، دو تا دستام و کوبیدم بهم! سال بالاییم بود. یه کلاس مشترک باهم داشتیم. همون روز اول توی دانشکده وقتی مثل همیشه با عجله راه می‌رفتم، خوردم بهش. وسایلم رو جمع کرد و نگاهش رو به زمین دوخت و بعد از گفتن ببخشیدی رفت. اما، اما، از همون روز زیر زیرکی نگاهش می کردم،دلم رو برده بود! 


***
* کیان 
مخ میخورد، پشت خطیه عزیزِ من! 
- دادااااش... لطفاااا... بخاطر من. هوم؟! 
- نه کتی، نمیشه. 
- خیلی بدی. 
- اگه کارت تموم شد قطع می کنم. 
- نه وایسا وایسا. 
- کتی، کار دارم، باید برم. سریع بگو... 
- خب من به اینا قول دادم! داری جلوه ی من رو خراب می کنیا! گفتم میای به این مهمونی... 
- من مسئول تصمیمای تو نیستم. 
- خیلی غد و لجبازی... 
- کاری نداری؟ 
با لحن دلخوری خداحافظی کرد. 
من مسئول حرف هاش نبودم، بودم؟! تصویر دختری زیبا توی ذهنم شکل گرفت، موهای بلند و اندامی توپر و هوس برانگیز. خوب بود، تنها مشکلش این بود که خواهر شوهرِ خواهرم بود، خواهر رفیقم بود، و نزدیکی من به اون، تاثیرات مخرب زیادی روی زندگی خواهرم داشت و باعث خراب شدن رفاقت من و سهیل میشد. کتایون هنوز نفهمیده بود از ازدواج بیزارم؟! من بیشتر از یک ماه نتونسته بودم دختری رو تحمل کنم، حالا به فکر ازدواج میافتادم، اونم با ویدا؟! 

@-Madi-

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...