رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان اخگر کیفر | Nasim.M کاربر انجمن نودهشتیا


Nasim.M
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 ༒︎نام رمان: اخگر کیفر༒︎

نویسنده: نسیمه معرفی«Nasim.M»

ژانر: ترسناک، تخیلی، عاشقانه

خلاصه: بختک می‌افتد بر جثه‌ی دختری نادان از همه چیز! و بانی ضیق النفس او می‌شود. دختری که اتفاقی خودش را در جایی خمول می‌بیند!
در همان جای ناشناخته، شخصی یا شبحی را با نام جن، عاشق و دل‌باخته‌ی دخترک می‌شود! اما با مطلع شدن از تزاحمی که دختر در زندگی‌اش به وجود آورده است، سعی بر این می‌کند که پای دختر را از آن ماجرا بیرون بکشد؛ اما آیا موفق می‌شود؟ یا فقط باعث نابودی دوستی دختر با رفیقش می‌شود؟

مقدمه: جنی‌ام و جنی کافر از اخگری بی‌دود! آمدم و آمدنم مساوی با کیفری کینه توز. نمی‌تواند سد راهم بشود طین!
آتشی زدند بر جسد کوچک و نحیف...
شعله‌ور شده‌ام و خموشی در کار نیست! انتقامم را خواهم گرفت، حتی اگر آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود.
جهان را طغیان می‌کنم اگر بخواهند دست‌هایم را بدوزند!
آمدم، ولی با دلی پر از کینه و چشمانی به خون نشسته!

ویراستار: @زری گل

ناظر: @m.azimi

لینک صفحه نقد:

@-Aryana- @G.Ha

ویرایش شده توسط Nasim.M
  • لایک 25
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 10
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یک...

«دانای کل»

با چشم‌های بسته به روبه روی آتیشی که هی بیشتر و بیشتر میشد ایستاده بود، صدای جیغ و داد زدن‌های زنونه به گوشش می‌خورد و هی وحشتناک‌تر میشدن، از شدت صدای بلند جیغ‌ها دردی وحشتناک وارد گوش‌هاش شد.

چشم‌هاش رو با ترس باز کرد و کبریتی که در دست داشت رو روی زمین با عجله پرت کرد و دست‌هاش رو روی گوش‌هاش قرار داد.


بادی سوزناک به صورت و دست‌هاش می‌خورد سوزشی از آتش روبه‌روش.
خیره به زنی که در حال تبدیل به شکل اصلی خود شده بود.

زن دیگه به سوزش بدن خود اهمیت نداد و به سمت پیرمردی که می‌دونست با سه چشم بهش خیره شده بود حمله کرد اما طناب‌هایی سفید که با دعاهای پیرمرد جلوی زن کافر رو گرفتن.

با برخوردش با طناب‌ها شعله‌ایی از آتیش به طناب‌ها منتقل شد.
جن نمی‌دونست چه اشتباهی کرده.
طناب‌ها در حال سوختن و خاکستر شدن بودن و جن با خاکستر شدن طناب‌ها خودش هم کم- کم تبدیل به خاکستر شد و روی زمین ریخت.
پیرمرد از ته دل خندید و به خود گفت:
- موفقیت آمیز بود.

آتیشی که تا چند ثانیه پیش جلوش بود دیگه وجود نداشت، چشمش به کبریت روی زمین افتاد به سمتش قدم برداشت که همون لحظه نیروی منفی رو دور خودش حس کرد.
پیرمرد دستش از کبریت دور بود و نیاز به تمرکز داشت تا بتونه شیء دور و برش رو خوب ببینه، نفس‌های آرومی کشید و گفت:
- من دارم حست می‌کنم خودت رو نشونم بده.
این جملش مساوی  شد با پرت شدنش به روی صخره‌ها، سرش با صخره‌ی بزرگی برخورد و همین باعث شد خونی از سرش روی زمین جاری بشه.
چشم‌هاش کامل بسته نشده بودن که هاله‌ی مشکی رنگ و تاری رو دید و آخرین چیزی که گوش‌هاش شنید، صدای بمی و ترسناک که می‌گفت:
- باطل شدن!

ناظر: @m.azimi

@-Aryana- @G.Ha @Viyana

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 18
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#پارت  دو...

«  زمان حال»   

نگاهم به دیوار سفید روبه روم بود که ترک‌های ریز و درشتش از همین فاصله هم مشخص می‌شد. خودکاری که به دست داشتم و مدام لایه دوتا انگشت‌هام می‌چرخوندمش و همزمان کاملا تو افکارم سیر می‌کردم. هرچی بیشتر به این موضوع فکر می‌کردم کمتر به نتیجه‌ای می‌رسیدم، انگار واقعا مغزم از هرچیزی تهی شده بود! 

با سایه رد دستی که می‌خواست به صورتم برخورد کنه به خودم اومدم و سریع سرم رو به طرفش برگردوندم چشم‌هام‌ رو محکم بستم‌. خودکاریی که دستم بود رو ناخودآگاه ولش کردم رو میز دست‌هام رو جلو صورتم گرفتم. 

صدای خنده‌های ریزش رو که شنیدم آروم  چشم‌هام رو باز کردم از لایه انگشت‌های نازکم چهره شیطنت آمیز نسیم رو دیدم. دست‌هام رو هنوز ثابت نگه داشته بودم و با چشم‌های ریز کرده اجزای صورتش رو زیر نظر می گذروندم همین باعث شد خند‌ه‌های اونم اوج بگیره و عصبانیت منم همراه با خنده‌هاش بیشتر بشه. 

نفسم رو کلافه به بیرون هدایت کردم و با یک چشم غره نگاهم رو ازش گرفتم که زود لبش رو بلعید و سعی کرد دیگه نخنده ولی تک خنده‌های آرومی که می‌کرد هم‌چنان به عصبانیتم اضافه می‌شد. هر دو آرنجم رو روی میز گذاشتم و با دست‌هام سرم رو گرفتم به آرومی کمی با انگشت‌هام بهش فشار وارد کردم و روی پیشونیم کشیدم. زیر چشمی یک نگاهی بهش انداختم که متوجه شدمحالا- حالاها نمی‌خواد تمومش کنه.

چشم چرخوندم که چشمم خورد به همون خودکارم برش داشتم و به سمتش پرت کردم و بی‌حوصله گفتم:

- اح بسته دیگه، صد دفعه گفتم وقتی من دارم رو یک چیزی تمرکز می‌کنم یهو پارازیت نذار! 

بالاخره نسیم به خنده‌هاش پایان داد و خودکار  رو گذاشت رو میز و به طرف من هلش داد.همین‌جور که دست‌اش دراز کرده بود تا لیوان‌  روی میز برداره گفت:

- آخه ترسیدم یک وقت با اون چشم‌های تیزت دیوار سوراخ کنی!

زیرلب دیونه‌ای نثارش کردم و سرم به نشونه تاسف تکون دادم. 

لیوان رو جلوی دهنش گرفت و جرعه‌ای ازش خورد. با همون دستی که لیوان گرفته بود انگشت اشاره‌اش به طرف من گرفت گفت:

- دیوونه من نیستم‌ بخدا،که خودتی اول صبحی گیر دادی به این تحقیقه که چی بابا جان؟ از این واحد با این استادی که من می بینم هیچی که درنمیاد به کنار این‌جوری داری ابروی خودت و منم میبری!

نچی کردم و سرم رو پایین  انداختم و به برگه سفیدی که هیچی توش ننوشته بودم خیره شدم. یعنی واقعا حق با نسیم بود؟! شاید از اولم قبول کردن این کار اشتباه بوده باشه.اما از طرفی اگه این واحد و خوب پاس نکنم قطعا تو پایان نامه‌ام هم تاثیر میذاره. نسیم هم دندون به لب گرفت و به نقطه نامعلومی از کتاب و برگه جلومون خیره شد، پس مشخصه که اونم داره خیلی فکر می‌کنه هر وقت این حالتش رو می‌بینم می‌فهمم که‌ تلاش برای فوسفر سوزوند داره. یهو مثل این دیونه‌ها صندلی خودش کشید عقب و از رو جاش بلند شد و هرچی برگه و کتاب رو میز بود و داشت جمع می‌کرد با تعجب به‌کارهاش نظاره‌گر بودم.آخرین برگه رو که می‌خواست برداره دستم‌ رو گذاشت روش و گفت:

- چی‌کار داری می‌کنی؟!

سعی کرد برگه رو از  دستم بکشه ولی من همچنان مقاوت می کردم که بی حوصله نفسش رو داد بیرون گفت:

- نمی‌یبنی دارم چی‌کار‌می‌کنم فکر کردی اینقدر به در و دیوار خیره بشی چیزی به ذهنت میاد که بنویسی؟! 

بااین‌که حرفش‌رو قبول داشتم اما اصلاً دلم نمی‌خواست که الان به جز این دردسری که دارم به چیز دیگه‌ای فکر کنم برای همین برگه رو به طرف خودم کشیدم و گفتم:

- تورخدا بچه بازی رو بزار کنار می‌دونی اگه تا هفته دیگه تمومش نکنیم این ترم و می‌افتیم؟! 

کلافه سرش‌ رو تکون داد گفت:

- آره، آره می‌دونم اما اینم می‌دونم که با شکم خالی جمله که هیچی تحقیقم نمی‌تونی بنویسی پس لطفا این برگه رو ول کن و  لج‌‌بازی بذار کنار.

صدای قارقور شکمم بلند شد که‌ حکم تایید به حرف‌های نسیم رو داد. ابروی انداخت و طلبکارانه گفت:

- بیا دیدی گفتم! 

پوفی کشیدم و دستم از رو برگه برداشتم که بلافاصله اون هم برداشت و قاطی برگه‌های دیگه کرد و گذاشت کنار کتابخونه گوشه اتاق. منم از رو صندلیم بلند شدم که صدای چرخ دست‌گیره در اتاق اومد.من و نسیم همزمان سرمون برگردوندیم و قامت مامانم چارچوب در نمایان شد. تا ما رو دید لبخندی که زده بود از بین رفت با تعجب گفت:

- اِ شماها کی‌‌ بیدار شدید؟! اومدم برای صبحانه بیدارتون کنم.

نسیم  با انگشتش کنار‌ گوشش رو خاروند همین جوری که خنده مصنوعی می کرد خطاب به من گفت:

- مگه اصلاً این جغد شب گذاشت که از دیشب بخوابیم همین جوری با شکم خالی قهوه به خوردمون داد تا نخوابیم...

چشم‌هام رو گرد کردم و ابرویی انداختم تا دیگه ادامه حرفش ‌رو نزنه.

ناظر: @m.azimi

@Nasim.M

ویرایش شده توسط Gh.azal
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت سه...

نسیم تک خنده‌ای کرد و بقیه حرفش رو بلعید. مامان سرش رو به معنی تأسف تکون داد و با لحنی کمی عصبی گفت:
- بیایید صبحونه بخورید.

مامان تا از اتاق بیرون رفت نسیم گفت:
- آره بیا بریم صبحونه بخوریم، بعد از صبحونه بریم ببینیم این دور و‌ ورا چه چیزایی هست.

راست می‌گفت، از دیروز که اومدیم هیچ جایی رو نگشتیم برای همین سرم رو تکون دادم و گفتم:
- پس بدو بریم صبحونه بخوریم.

دست نسیم رو گرفتم و همراه خودم کشیدم، از پله‌ها پایین و به سمت در ورودی رفتیم.
هوا ابری بود و بوی بارون به مشام همه می‌خورد.
مامان و بابا نشسته منتظر ما بودن که بریم و شروع به خوردن صبحونه کنیم.
قدم‌هامون رو تندتر کردیم تا این‌که بهشون رسیدیم. با صدای بلندی همزمان گفتیم:
- صبحتون بخیر.

با صدای ما، بابا و مامان سرشون رو به سمت ما برگردوندن، مامان  طلبکارانه سرش رو تکون داد و با سرش به سمت صندلی کنار میز اشاره کرد.
یه صندلی رو کشیدم و در حین نشستن گفتم:
- نمی‌بینید که ممکنه بارون بباره؟ چجوری اومدین توی حیاط نشستین برای صبحونه خوردن.

نسیم کنار مامان نشست، دست‌هاش رو روی میز گذاشت و تو هم قفل کرد و گفت:
- بی‌خیال غزل، حال میده وسط صبحونه خوردن بارون بباره، زود بخور‌ که بریم.

مامان که در حال ریختن چایی بود، با شنیدن حرف نسیم سرش رو از چایی روبه‌روش گرفت و نگاهش رو به دو سمت من و نسیم تکون داد و بعد آروم گفت:
- کجا میرید؟!

دستم رو به سمت استکان چایی دراز کردم و به سمت خودم کشیدم، در همون حال که چشمم به چایی روبه‌روم بود گفتم:
- میریم بگردیم، از دیروز توی این ویلا هستیم هیچ جایی رو ندیدیم.

بابا که تا اون لحظه سکوت کرده بود یک‌دفعه سرش رو بالا گرفت و خیره به من گفت:
- چی؟!

من و مامان و نسیم سه‌تامون با تعجب به سمتش برگشتیم و بهش خیره شدیم، ابروهاش تو هم رفته بود و به نظر عصبی میومد.

لبخندی به روش زدم و با کمی ترس گفتم:
- چیزی شده بابا؟!

لبخندم رو که دید اخمش از بین رفت و به جاش روی لب‌هاش لبخندی نقش بست، سرش رو زیر انداخت و گفت:
- چیزی نشده دخترم، فقط چون این‌جا فقط جنگله نگران میشم.

نسیم استکان چایی رو گذاشت و با صدای بلند و بامزه‌ای گفت:
- برای چی نگران ما میشید؟ مگه بچه‌ایم؟

ویراستار: @زری گل

@m.azimi

@Gh.azal

ویرایش شده توسط Nasim.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...