رفتن به مطلب

رمان مجنون فرهاد| زهرا.ع.فرحانی کاربر انجمن نودهشتیا


Z.farhani
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

☆ به نام خالق عشق  ☆

نام رمان: مجنون فرهاد.

نام نویسنده: زهرا.ع.فرحانی.

ژانر: عاشقانه.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم.

مقدمه:

گاهی دلم می خواهد، به آغوش بگیرم رویای آنچه را که حسرت لمس کردنش بر دلم ماند!

دلم می خواهد باور هایم را، همانند بت های سنگی رو به رویم قرار دهم، تا ببینم آنچه را که آرزوی داشتنش بر سرنوشتم سایه انداخت.

از آرزو هایم که بگذرم، این روز ها خواهان آرامشم...
آرامشی که همچون خون در رگ هایم جریان پیدا کند.

روز های سخت هم در نهایت می گذرند و آنچه می ماند خاطرات تلخیست و نفسی خسته؛ گویا از سفری بازگشته که در طول مسیر راه را گم کرده ام.

روز های خوب نیز در راهند اما... به قول آنکه گفت:《این روزها می گذرند اما من از این روز ها نمی گذرم 》تلخ است، زندگی در ابهام خوشبختی!

ناظر: @_Zeynab

امضاء:

Z.A.Farhani

لینک صفحه نقدِ رمان:

 

ویرایش شده توسط Z.farhani
...
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمان الرحیم.
پارت یک.
********
صدای قدم های تندشون رو که پشت سرم میومدن می شنیدم ولی جرئت ایستادن هم نداشتم! به راهم ادامه دادم که بلاخره یکیشون سکوت رو شکست و مانع حرکتم شد.
نرگس: آرام! جایی میری که این قدر عجله داری؟
_ ...
نرگس: مگه با تو نیستم!
شقایق: چت شده آرام! چرا جوابش رو نمیدی؟
_ شما خوب می دونید کجا قرار برم و با این سوال هاتون فقط می خواید سر بحث و دعوا رو باز کنید.
نرگس: اره! تو راست می گی؛ می دونستیم قرار کجا بری ولی می دونی چیه؟ گفتم برم ازش بپرسم شاید این دفعه رو عقلش برگشته باشه سرجاش و دیگه پا به اون محله کذایی نذاره. گفتم شاید دست از کار های بچگانه ش برداشته باشه. ولی خب ظاهرا اشتباه می کردم! هنوز همون مجنون خسته دلی و بعد از اون دعوای جنون آمیز با خواهرت هنوز دست از کارهات بر نداشتی.
نگاهم رو به صورت برافروخته نرگس دوختم؛ حرف هاش حقیقت بود و حق داشت اینطور رفتارکنه. می دونستم اون ها خواهرانه دوستم دارن اما... من عاشق بودم! تمام و جودم دیدنش رو، هر چند از دور می طلبید.
شقایق: آرام جان! می دونم درک می کنی چی می گیم؛ باورکن ما فقط نگران توئیم! این کار هات آخر و عاقبت نداره دختر خوب. آخرش تنها خودت صدمه می بینی و به روحیه خودت لطمه وارد میشه.
تو الان نزدیک به یک ساله که هر هفته پول تو جیبی هات رو جمع می کنی که وقتی پنج شنبه می رسه پول کرایه رفت و امدت رو جور کرده باشی.
نرگس: شقایق راست می گه آرام. ببین همین کارت خودش بزرگ ترین دلیل ثابت کننده این هست که اون شخص وصله تو نیست! این وابستگیت جز نابودی خودت نتیجه دیگه ایی نخواهد داشت؛ بیا باهامون بریم خونه بیخیال اون شو.
_شما برید، من باید برم ببینمش. ممکنه بره و فرصت دیگه ایی پیش نیاد پس...
نرگس پرید وسط حرفم و گفت:
نرگس: یک ساعته داریم چی می گیم بهت! همه حرف هامون پشم؟
اشک تو چشم هام جمع شده بود. هم نگران خودم و ایندم بودم هم اینکه برای رفتن عجله داشتم پس... راه دوم رو انتخاب کردم و گفتم:
_فقط این بار..
شقایق: دفعه پیش هم همین رو گفتی!
اهی کشیدم و به نرگس نگاه کردم. با صدایی آروم و مظلوم گفتم:
_خواهش می کنم!
نرگس به شقایق نگاهی انداخت و بعد سری تکون داد؛ در نهایت گفت:
نرگس: برو، فقط دیر نکن.
می دونستم از دستم دلخوره و برخلاف میل باطنیش داره این رو میگه اما زمان کافی برای دلجویی ازش نداشتم، تنها لبخندی بهشون زدم و با دو خودم رو به سر خیابون رسوندم. دستم رو برای اولین تاکسی تکون دادم که از شانس خوبم ایستاد.  
سوار شدم _ آدرس رو گفتم و بعد از اون نفس عمیقی کشیدم؛ سرم رو به صندلی تکیه داده و چشم هام رو بستم. تا رسیدن به اونجا حداقل دو ساعت راهه...
*************

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو.
من "آرامش امینی" هستم؛ فرزند دوم و البته آخر خانواده. خانواده یی که هیچ وقت صلح و آرامشش رو ندیدم تا اینکه یک روز در پس همون جدل و بحث ها مادرم ایست قلبی کرد و برای همیشه از بینمون رفت.
باران(خواهر بزرگ ترم) برای من مادری می کرد اما خودش دیگه کسی رو نداشت که حرف دلش رو بهش بزنه چون الان چندساله که همه آشنا هامون، اعم از فامیل و دوستان به خاطر کارهای بابا ولمون کردن.
ما از طبقه متوسط رو به پایین جامعه هستیم و این هم از عیاش بودن های باباس که همیشه همه داراییش رو خرج کثافت کاری هاش می کنه و البته بزرگترین عامل بدبخت بودنمون قمار کردن هاشه.
بعد از مرگ مامان فرشته ام به سال نکشیده، بابا دوباره ازدواج کرد، اون هم چه ازدواجی... یه زن سلیطه از قماش خودش رو اورد تو خونه که دختری تقریبا هم سن ما داشت اما به اندازه ده تای من سر زبون دار بود.
اوایل که اومدن بابا خیلی به من و باران بی توجه شده بود و همین چیز باعث می شد مارال(زن بابا) و دخترش نهایت استفاده رو بکنن.
 مهشید(دختر مارال) همیشه خودش رو برای بابا لوس می کرد و می گفت که ما اذیتش کردیم؛ دوتا اشک تمساح می ریخت و خودش و مادرش رو به مراد دل می رسوند، آخه بابا بدون توجه به حرف های ما، کمربندش رو باز می کرد و می افتاد به جون من و باران. البته ناگفته نمونه که باران همیشه خودش رو سپر بلای من می کرد بیشتر ضربه ها نصیب اون می شد.
من یه دختر بیست و سه ساله و باران که دوسال از من بزرگ تره بیست و پنج سال سن داره؛ ترم دوم دانشگاهم رو می گذرونم و باران هم که الان باید تو بهترین دانشگاه تهران درس می خوند، به خاطر کارهای بابا آینده اش تباه شد و قید درس و دانشگاه رو زد.
در ابتدای سال تحصیلی یک روز که تو محوطه دانشگاه بودیم، دوماشین لوکس وارد حیاط  شدن و چند مرد از اونها پیاده و به سمت دفتر ریاست به راه افتادن.
 میون اون ها مردی بود که با هر قدمش اقتدار و استوار بودنش رو به رخ بیننده می کشید.
چهره مردونه، موهای مشکلی، هیکلی ورزیده که در اون کت تنگ مشکی خودنمایی می کرد همه و همه برای منی که سخت محتاج تکیه گاهی بودم دلیلی شد تا نتونم ازش چشم بردارم.
بعد از اون روز چند بار دیگه هم اومدن تا اینکه یک روز...
************
راننده: دخترم! رسیدیم؛ حواست کجاست؟!
با صدای راننده تاکسی که مرد میانسالی بود، از افکارم خارج شدم، نگاهم رو به اون دادم. نیازی به پرسیدن نرخ کرایه نبود آخه به قول شقایق: "الان نزدیک به یک ساله که اینجا پاتوقم شده."
بعد از حساب کردن، وارد خیابون شدم، رو به روی شرکت یه درخت بیدمجنون تنومند بود که شاهد تمام بی قراری های منه. به سمتش حرکت کردم، وقتی رسیدم، تکیه ام رو به تنه محکمش دادم و نگاهی به ساعتم انداختم؛ نیم ساعت دیگه که تایم شرکت برای استراحت و صرف ناهار به پایان می رسید، همه کارمند ها از جمله کسی که نفسم بند نفسش هست، به سمت رستوران آخر خیابان شرکت می رفتند و این بهترین فرصت بود تا با حرکتم پشت درخت ها، اینقدر نگاهش کنم تا چهره مردونه اش تا یک هفته جلوی چشم هام زنده بمونه...
****
سرم رو پایین انداخته بودم و هنوز سرجام ایستاده بودم که ناگهان صدای خنده چند نفر به گوشم خورد!
سرم رو بلند کردم، کارمندها که همه دختر و پسرهای جوون بودن از شرکت خارج می شدن؛ قامتم رو راست کردم، سر و وضعم رو مرتب کردم و منتظر چشم به در شرکت دوختم.
تقریبا همه رفته بودن که... که... فرهادم اومد!
از در شرکت خارج شد، نزدیک به درخت شدم و بهش چسبیدم، همه وجودم چشم شده بود و دیدنش رو با عشق در عقل و قلبم ثبت می کردم.
خدای من! چقدر دوستش داشتم! محو دیدن و حرکاتش بودم سرش گرم گوشیش بود و از جا تکون نمی خورد گویا منتظر کسی بود.
یه شلوار جذب مشکی با پیرهنی سفید پوشیده بود؛ مثل همیشه تنگ و خوش دوخت بودن لباس هاش بالا تنه اش رو زیباتر و بلند تر نشون می داد.
حدود پنج دقیقه ایی ایستاده بود که پسری با عجله بیرون  اومد، دستش رو پشت کمر فرهاد گذاشت و به راه افتادن. من هم مثل هر بار، تا دم ورودی رستوران پشت سرشون رفتم و وقتی وارد شدن، نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم.
آنقدر هیجان دیدنش وجودم رو پر کرده بود که تمام قوای بدنیم سلب شده و دیگه نای حرکت نداشتم! تنها دلم می خواست گوشه ایی بشینم و بار ها و بارها رویداد دیدنش رو با خودم مرور کنم..
اما الان وقت این چیزها نبود! داشت دیر می شد؛ باید زود برگردم خونه وگرنه  دوباره من و بابا کلاهمون می رفت توهم.
همه انرژیم رو جمع و به سمت خیابون اصلی حرکت کردم، بازهم دستی برای تاکسی تکون دادم، سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردیم...
**********

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه.
کلید انداختم، درب ورودی رو باز کرده و وارد حیاط شدم. عاشق باغچه کوچک انتهای حیاطم که همه گلهاش رو باران کاشته بود.  
باران همیشه می گه: "دیگه غیر از این گلها مونسی ندارم" برای همین همیشه وقتی کاری نداشته باشه وقتش رو اینجا و کنار بوته های زیباش می گذرونه.
وارد خونه شدم، ساعت "سه و نیم" ظهر رو نشون می داد. خم شدم بند کفشم رو باز کنم که سایه یک نفر کنارم احساس شد! آروم سرم رو بلند کردم که نگاهم به چشم های خشمگین و سرخ شده باران گره خورد.
-سلام! چیزی شده؟!
باران: نه، اصلا! خیالت جمع.
این ها رو از بین دندون های کلید شده اش می گفت؛ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
باران: پاشو بیا اتاقم تا بهت بگم.
بعد از گفتن این حرف روش رو برگردوند و رفت. اگه بگم ازش نمی ترسم دروغ گفتم! آخه باران بدجور تنبیه می کرد و همیشه با پنبه سر می بره؛ یعنی جوری حال آدم رو می گیره که طرف نمی فهمه از کجا خورده.
به سمت اتاقش راه افتادم، پشت در که رسیدم، آروم در زدم؛ صداش رو شنیدم که اجازه ورود داد. دستگیره در رو کشیدم پایین، در رو باز کردم و وارد شدم.
-جونم آجی؟ کارم داشتی؟
باران: فکر نمی کنی این مظلوم نمایی هات تکراری شده و حنات دیگه برام رنگی نداره؟!
-من مظلوم نمایی می کنم؟ چرا باید همچین کاری کنم اصلا؟!
باران: ببین آرام، یه سوال ازت می پرسم مثل بچه آدم جوابم رو میدی.
-باشه.
باران: کجا بودی تا این وقت روز؟
کمی من من کردم و گفتم:
-ر.. رفته بو.. دم ف.. فرهاد رو ببینم!
به محظ تموم شدن جمله ام چنان به سمتم خیز برداشت که با یه جیغ بنفش پریدم عقب و پا به فرار گذاشتم. دور اتاق چرخیدیم جاهامون که عوض شد ایستادم، اون هم دقیقا مقابلم ایستاد و درحالی که نفس نفس می زد گفت:
باران: دختره چشم سفید کارت به جایی رسیده که تو چشم هام نگاه می کنی اسم اون غریبه رو میاری؟!
-خب خودت گفتی!
باران: اولا که تو خیلی غلط کردی رفتی اونجا، دوما که صبر کن ببین چه بلایی به سرت میارم و آدمت می کنم. دفعه پیش بهت گفتم باز هم بری بد میبینی؛ پس الان بشین و تماشا کن...
-آجی من دوس...
باران: تو بی جا می کنی که دوستش داری، تو غلط اضافه می کنی که بهش دل بستی؛ الان بیا بهم بگو تویی که این همه آدم رو انداختی به جون خودت اون هم به خاطر یه غریبه، اون از وجودت خبر داره؟ اصلا به ذهنش هم خطور میکنه که ممکنه هر هفته یک نفر از دور تحت نظر گرفته باشتش؟!
سرم رو پایین انداختم و با صدای خیلی آهسته ایی گفتم:
-بلاخره یه روز می فهمه...
باران: اخییی.. چه احساسی! لابد با خودت فکر می کنی اگه ببینتت و بفهمه، اون هم با آغوش باز استقبال می کنه؟ هیچکی هم نه، فرهاد خان!
دست هاش رو مثل پرانتز از هم باز کرد و ادامه داد:
-"فرهاد کاویان" صاحب بزرگترین و معروف ترین شرکت تولیدی لباس و برند های اصلی_خارجی و ایرانی.
-برای چی داری املاکش رو به رخم می کشی؟ من حتی لحظه یی به این چیزهایی که گفتی فکر هم نکردم! من فقط خودش رو می خوام. فرهاد رو می خوام تا بهش پناه ببرم؛ باران چرا نمی فهمی چی می گم؟
باران: خودش رو می خوای؟ به نظرت خودش وصله توئه بدبخت؟ می دونی اون چندسالشه؟! می دونی دوقلوهایی که داره چندساله ان؟!
صدای باران رفته رفته اوج گرفته بود با اینکه مغزم هشدار می داد کنار بکشم اما نمی تونستم! با اینکه می دونستم کارم اشتباهه اما نمی شد دست بکشم.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-می دونم. اما برام مهم نیست!
همچنان سر به زیر ایستاده بودم اما هرچقدر منتظر موند، صدایی از باران نیومد! با تعجب سرم رو بالا گرفتم که دیدم صورت و چشم های باران از عصبانیت سرخ شده و به کبودی می زنه. یه لحظه ترسیدم!
باران: برو بیرون.
صداش آروم و گرفته بود.
-آجی من...
ناگهان چنان فریادی کشید که بی اختیار خودم به سمت در اتاق دوییدم..
باران: گمشو برو بیرون گفتم!
از اتاق پریدم بیرون، در رو پشت سرم بستم و به اون تکیه دادم. چشم هام بسته بود، وقتی که بازشون کردم...
*******


@_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار.
با دو جفت چشم رو به رو شدم! مارال و دخترش مهشید مقابل در اتاق ایستاده بودن. خدای من! مطمئننا اون ها همه چیز رو شنیده بودن...  
مارال با اخم و دخترش با پوزخند بهم زل زده بودن. رنگم پریده بود ولی بی خیال شدم و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت اتاقم راه افتادم. من به اندازه کافی همه رو از دست خودم عاصی کرده بودم و از زمین و زمان برام می بارید پس دیگه این دوتا آخرین چیزی بودن که ممکن بود نگرانم کنن.
در اتاقم رو باز کردم و وارد شدم؛ نگاه سر سریی به فضای به هم ریخته اتاق کردم. امروز بسکه هیجان داشتم به محض پوشیدن لباس هام، بدون مرتب کردن اتاق از خونه زدم بیرون، به همین دلیل الان اتاق نقلی و کوچکم به هم ریخته بود.
حالت سرگیجه و ضعف شدیدی بهم دست داد؛ گرسنم بود اما هیچ اشتهایی برای خوردن نداشتم. ترجیح دادم زودی لباس هام رو عوض کنم و برم تو رخت خوابم بخوابم. همین کار رو کردم و رفتم زیر پتو.
نفس عمیقی کشیدم، بغض بدی توی گلوم نشسته بود. چقدر دلم می خواست الان پیش فرهاد باشم.  
خدایا! وقتی اسمش رو میارم، یه حسی مثل برق از بدنم رد می شه! اشک تو چشم هام نشست. اگه واقعا باران نذاره دیگه ببینمش و مارال به بابا چیزی بگه من چیکار کنم! خدایا! خودت کمکم کن.
اشک های جاری شده روی گونه ام رو پاک کردم و یاد اون روز اخری افتادم که فرهاد اومده بود دانشگاه...
" یادش بخیر! اواخر سال تحصیلی بود؛ با نرگس و شقایق تو محوطه در حال قدم زدن بودیم که باز اون ماشین های گرون قیمت که حتی نمی دونستم اسمشون چیه، وارد حیاط شدن. همون آقایون ازشون پیاده شدن.
دختر یکی از اساتید همکلاسیم ن بود که ازش پرسیده بودیم دلیل اومدنشون چیه؛ گفته بود: " فرهاد خان که مالک یک شرکت تجاری هستن، برای کمک_ افزایش امکانات و بازسازی اقدام کردن و برای همین خودشون همراه با چند مردی که مشغول در آموزش و پرورش هستن برای نظارت از کار ها به این جا میان."
بعد از شنیدن حرف هاش دلم می خواست بیشتر مردی رو بشناسم که می تونست مثل خیلی ها پول هاش رو خرج سفر های خارجه ش کنه اما در عوض اون ها رو برای پیشرفت جوون هایی همچون ما صرف کرد!
تصمیم گرفتم برم و سر راهش قرار بگیرم تا از نزدیک چهره اش رو ببینم. تا اون زمان حس چندانی به فرهاد نداشتم و تنها به عنوان یک مرد مقتدر در ذهنم، گهه_ گداری یاد می شد.
نرگس و شقایق رو از تصمیمم مطلع کردم؛ مثل همیشه مخالفت کردن و گفتن: "حراست باهات برخورد بدی خواهد داشت" اما از اونجایی که مرغ من یه پا داشت، بی خیال حرف اونها_ به سمت راه رویی که فرهاد و همراهانش در اون قدم بر می داشتند رفتم. جوری وانمود کردم که خیلی اتفاقی از اونجا عبور می کنم.
وقتی به هم رسیدیدم، به دلیل باریک بودن راه رو همه اونها متوجه من شدن. سربلند کردم و بی پروا محو صورت فرهاد شدم...
از اون فاصله نزدیک جذاب تر به نظر می رسید. تصمیم من این بود که تنها نگاهی به اون بندازم و رد بشم اما... اما جوری میخ مردونگی شده بودم که نمی تونستم از اون چشم بردارم و با چشمانی گرد شده خیره_ خیره نگاهش می کردم! کمی بعد یکی از دوستانش پرسید:
-دخترم! اتفاقی افتاده؟
همین حرف کافی بود تا از افکارم خارج بشم. سری به دو طرف تکون دادم، نگاه شرمگینی به اونها انداختم که دیدم فرهاد با لبخند جذابی نگاهم می کنه و همین لبخند اون بود که دیگه از ذهنم پاک و کمرنگ نشد. با گفتن کلمه "ببخشید" به سرعت از اونجا دور و پیش دخترها برگشتم اما دیگه هیچوقت اون آرام سابق نشدم.
نرگس و شقایق وقتی از وجود حس درونم نسبت به فرهاد مطلع شدن حسابی باهام دعوا کردن و اونها بودن که موضوع رو برای باران تعریف کردن تا جلوی من رو بگیره اما من...
بعد از اون روز هر چقدر منتظر شدم دیگه نیومد تا اینکه در پس اون همه بی قراری، با هزار بدبختی، آدرس شرکت رو پیدا کردم و تصمیم گرفتم برم و از نزدیک ببینمش.
بدون اطلاع کسی، حتی صمیمی ترین دوست هام به سمت شرکت رفتم و منتظر شدم بیاد بیرون. بعد از کمی انتظار که همه از جمله فرهاد از شرکت خارج و به سمت رستوران راه افتاده بودن، رفتم و هرآنچه لازمم بود رو از نگهبان پیر و مهربون شرکت پرسیدم.
اینطور بود که الان نزدیک به یک سال، در تمام ایام هفته پول هام رو جمع می کردم، تا پول کرایه ام تامین بشه. بعضی وقتها خیلی ضعف می کردم اما می ترسیدم چیزی برای خوردن بخرم و بعدا کم بیارم پس تحمل می کردم و..."
با شنیدن صدای دراتاق از افکارم خارج شدم.
*********


@_Zeynab

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...